monday 9 april 2007 18:21:52

 

 

 

 

)                                                            

فلسفه چيست؟

به گفته تمام فيلسفوفان، سختترین پرسشی که میتوان مطرح کرد، این پرسش است که: "فلسفه چیست؟" در حقیقت، هیچ گاه نمیتوان گفت که فلسفه چیست؛ یعنی هیچ گاه نمیتوان گفت: فلسفه این است و جز این نیست؛ زیرا فلسفه، آزادترین نوع فعالیت آدمی است و نمیتوان آن را محدود به امری خاص کرد. اما با آنهم میتوان فلسفه را چنین تعریف کرد که : فلسفه عبارت از علمی است که کلیترین قوانین حاکم بر طبیعت، انسان و جامعه را مورد بحث و بررسی قرار میدهد. عمر فلسفه به اندازه عمر انسان بر روی زمین است و در طول تاریخ، تغییرات فراوانی کرده و هر زمان به گونهای متفاوت با دیگر دورهها بوده است. برای بررسی این مساله کافی است به تعاریف گوناگونی که از آن شده نگاهی بیندازید.

هر علمی زمینه بخصوصی از واقعیات را بررسی میکند ( مثلا زیست شناسی: گیاهان، جانوران، انسان، ستاره شناسی: ستارگان، کهکشان ها، کیهان ـ تاریخ: گذشته و حال جامعه انسانی) این دانش ها نمیتوانند درباره مجموعه طبیعت درباره جهان به طور کلی به ما اطلاعاتی بدهند. در حالی که فلسفه میکوشد عامترین مفاهیم و مقولات را بررسی نماید و کلیترین قوانین جهان را. مطالعه کنند ولی میتوان پرسید: آیا تمام دانش ها بر روی هم نمیتوانند اندیشه عمومی درباره جهان را در اختیار ما بگذارند تا دیگر نیازی به فلسفه نباشد؟

مسئله درست در همین جاست که داشتن دید کلی از جهان و بررسی عامترین قوانین آن به هیچ وجه به معنای حاصل جمع ساده نظرگاههای جزئی و گردآوری قوانین در زمینههای مشخص جداگانه نیست. فلسفه البته به داده ها و معلومات حاصل از علوم تکیه میکند، از نتیجه گیری های جزئی و گردآوری قوانین در زمینههای مشخص جداگانه نیست. از نتیجه گیری های سایر علوم بهره برمی دارد ولی خود عامترین مسائل را مطرح میکند، به عامترین قانون مندی ها نظر دارد. کلیترین روابط و مناسبات را بررسی میکند. در جستجوی پاسخ به این مسائل و کشف این روابط هر قدر فلسفه به علوم مختلف و به تجربه بشری و به واقعیت بیشتر متکی باشد به همان اندازه علمی تر است. پاسخش درست تر و به حقیقت نزدیک تر است و خود بیشتر به یک علم بدل میشود.پس فلسفه یک بحث و جدل بیهوده یا یک سرگرمی اضافی و از سر سیری نیست. بر عکس وظیفه بسیار مهمی به عهده دارد : طرح عاملترین مسائل، بررسی کلیترین روابط بین اشیاء و پدیده ها و روند ها، کشف عامترین قانون های جهان هستی، اعم از طبیعت و جامعه و تفکر، این است وظیفه فلسفه.
از جانب دیگر به همین علت که فلسفه به عامترین قانون مندی ها و روابط نظر دارد آن چنان علمی است که نسبت به علوم دیگر در حکم اسلوب عام آنهاست. پس: فلسفه شکل خاصی از شعور اجتماعی است که عامترین قانونمندی های جهان واقعی و شناخت انسانی و رابطه بین هستی و تفکر را بیان میکند.

واژهٔ فلسفه

واژه فلسفه از واژهٔ یونانی Philosophia برگرفته شده است که به معنای خرد دوستی است و در زبان عربی و پارسی رایج گشته است. این واژهٔ یونانی از دو بخش تشکیل شده است؛ -Philo به معنی دوستداری و sophia- به معنی دانایی .اولین کسی که این واژه را به کار برد، فیثاغورس بود. زمانی از او پرسیدند که: "آیا تو فرد دانایی هستی؟" وی پاسخ داد:"نه، اما دوستدار دانایی (Philosopher) هستم ."بنابراین فلسفه از نخستین روز پیدایش به معنی دوستی ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است. در این زمینه نگاه کنید به: اطلاعات تکمیلی درباره واژه فلسفه .فلسفه را میتوان در یک واژه مختصر نمود و آن "چرا" است. برای امتحان شروع کنید و به ابتدای هر چه که به ذهنتان میرسد یک "چرا" اضافه نمائید؟ خیلی زود و به راحتی به معجزه این سه حرفی کوچک پی خواهید برد! و آغاز تفکر را لمس خواهید نمود. اصولاً فلاسفه کسانی هستند که جهان را از پس این علامت "؟" مینگرند. در واقع فلسفه دستگاه آفرینش، تفکر است و این کار را براحتی با منطق سوال و پرسش محقق میسازد.

تعریف فلسفه
فلسفه، تفکر است. تفکر درباره کلیترین و اساسیترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آنها روبه رو هستیم. فلسفه هنگامی پدیدار میشود که پرسشهایی بنیادین درباره خود و جهان میپرسیم. سوالاتی مانند:
زیبائی چیست؟
قبل از تولد کجا بوده ایم؟
حقیقت زمان چیست؟
آیا عالم هدفی دارد؟ اگر زندگی معنایی دارد،
چگونه آن را بفهمیم؟
آیا ممکن است که چیزی باشد و علتی نداشته باشد؟
ما جهان را واقعیت میدانیم، اما واقعیت به چه معناست؟
سرنوشت انسان به دست خود اوست و یا از بیرون تعیین میشود؟
از کجا معلوم که همه درخواب نیستیم؟
و دهها پرسش مانند این پرسشها.
چنانچه در این سئوالات میبینیم، پرسشها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به چنین موضوعاتی، پرداخته نمیشود. مثلاً هیچ علمی نمیتواند به این پرسش که واقعیت یا حقیقت چیست و یا این که عدالت چیست، پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است. موضوع فلسفه، یعنی این امر که فلسفه به چه مسائلی نظر دارد و چه حیطهای از شناخت را در بر میگیرد و کدام عرصه را مورد مطالعه قرار میدهد و در نتیجه جای فلسفه در طبقه بندی علوم کدام است؟
موضوع فلسفه در جریان تاریخ تغییر فراوان کرده است. فلسفه در دوران باستان (علم علوم) بود، جامع کل معارف بشری و گردآوری کلیه دانستی های انسان در زمینههای مختلف به شمار میرفت. یک فیلسوف کسی بود که به تمام رشتههای علوم آن زمان آشنایی داشت و در همه زمینه ها صاحب نظر بود. ولی در جریان تکامل جامعه پراتیک و عمل بشری بیشتر و عمیق تر شد. رازهای جهان پیرامون بیشتر گشوده شد، دانستنی ها متنوع تر و ژرف تر، علم غنی تر و پر دامنه تر گردید. از آن علم( جامع کل) جدا شدند. نخست فیزیک و شیمی و طبیعیات و غیره و پس از آن علوم اجتماعی نیز که دیر زمانی همراه جدایی ناپذیر فلسفه شمرده میشود هر یک به مثابه دانش مستقل و جداگانهای ( اقتصاد، زبان شناسی، جامعه شناسی) جدا شدند. ولی درست از آنجا که فلسفه جمع ساده ریاضی و گرد آوری این علوم در کنار هم نبود پس از این جدا شدن ها و مستقل شدن ها به (هیچ) تبدیل نشد. و از بین نرفت. برعکس هرچه این تجزیه عمیق ترصورت میگرفت و علوم مشخصه جدا میشد ـ درست مثل آن که از بند حشو و زوائد رها شود و پیرایه ها را به دور افکند ـ جوهر واقعی فلسفه به مثابه علمی قائم به ذات روشن تر و پاک تر جلوه گر میشد. موضوع مشخص فلسفه بدین ترتیب هر چه متبلورتر و برجسته تر گردید که عبارت است از علم مربوط به عامترین قانون مندی های جهان هستی و شناخت انسانی و رابطه بین آن دو، عامترین روابط و مناسبات بین اشیاء و پدیده ها.
همین واقعیت که فلسفه از دیرترین دوران های تمدن باستانی و حتی قبل از دانش هایی نظیر فیزیک و زیستشناسی و زمینشناسی پدید شده نشانی از نیاز انسان به آن و اهمیت آن در حیات معنوی بشر است. اگر چه همواره نقش فلسفه در جامعه روشن نبوده است ولی چه بسا که کردار، پندار و رفتار ما، احساسات ما و سراسر زندگی ما زیر تأثیر اندیشههای معین فلسفی و جهان بینی مربوطه جریان یافته است. این تأثیر امروزه تماما پیدا و نیرومند است. هر مسئله جدی را که در نظر آوریم از مسائل سیاسی، دولت ها، احزاب، مبارزه طبقات و گروه ها گرفته تا مسائلی درباره چگونگی پیدایش سیارات و آنچه در گیتی و در زمین میگذرد یا درباره سرشت و سرنوشت انسان پاسخ بدان ها به میزان زیادی وابسته بدان است که جهان را چگونه میبینیم، چه دید عمومی از این دنیا و آنچه که در آن میگذرد داریم، از چه پایگاه فلسفی به آن ها مینگریم. نه فقط پاسخ به مسائل و راه حل آن ها بلکه شیوه برخورد به آن ها و نحوه طرح آن ها نیز وابسته است به همین دید معین، به همین پایگاه فلسفی ـ شالوده تئوریک هر جهان بینی .

برخورد با فلسفه به مثابه یک علم نشان میدهد که فلسفه از آنجا که عامترین قانونمندی های جهان را مطالعه میکند به مثابه مدخل اسلوبی بر علوم یا متدلوژی عام همه علوم اعم از دانش های طبیعی و اجتماعی جایی بسیار مهم و ضرور دارد . یک ویژگی عمدهٔ موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است. یعنی همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخهای جدیدی به این مسائل ارائه میگردد.
فلسفه، مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبهای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیستشناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی میپردازد. ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار میگیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح میگردد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه میگوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند".
یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعدادهای عقلی و فکریی است که انسان را قادر میسازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد. فلسفه در این معنا مترادف حکمت است. فلسفه در پی دستیابی به بنیادیترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف میکند :فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است
مارکس، هگل را پایان فلسفه میداند. سپس میگوید که فیلسوفان همه در جهت تفسیر جهان گام بر داشته اند. اما مسئله بر سر تغییر آن است. از یک دیدگاه، به نظر میرسد با این جملهٔ مارکس تکلیف فلسفه معلوم شده است. از نظر این دیدگاه در عصر حاضر باید به فکر تغییر جهان بود و نه تفسیر آن.

فلسفه درآغاز
همان طور که گفته شد، اساساً فلسفه از نخستین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق میشد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است (یعنی زندگانی درست)، بود .فلسفه در آغاز، شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرنها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانشها میدانستند. اما به تدریج دانشها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.
در قدیم، این فلسفه که جامع تمام دانشها بود، بر دو قسم تقسیم میگشت : فلسفه نظری و فلسفه عملی.
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم میگشت که به ترتیب، علم اعلی، علم وسط و علم اسفل (پایین تر) نامیده میشد .فلسفه عملی نیز از سه بخش تشکیل میشد: اخلاق، تدبیر منزل و شهرداری (سیاست مُدُرن). اولی در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود، دومی در رابطه با تدبیر امور خانواده و سومی کشورداری (تدبیر امور مملکت) بود .برای درک موضوع فلسفه اولین گام مهم را ارسطو بیست وچهار قرن پیش برداشت. وی فلسفه را (علم هر آنچه که وجود دارد) یا علم درباره (وجود آنچه که هست(، یعنی جهان در مجموع خود تعریف کرد .
بسیاری از فلاسفه ماتریالیست کوشیده اند خصلت و سرشت جهان واقعی را دریابند و قوانین شناخت آن را درک کنند و بدین ترتیب به سوی د رک درست موضوع فلسفه گرایش داشته اند. عمدهای از فلسفه ایده آلیست نیز سهمی در دقیق کردن موضوع فلسفه و نزدیک شدن به مفهوم درست آن داشته اند. اما فلسفه قبل از مارکسیسم نتوانست درست و دقیقا تعیین کند که فلسفه چه مسائلی را باید مطالعه کند یعنی نتوانست موضوع فلسفه را به درستی فرموله کند. زیرا تعیین موضوع فلسفه تنها زمانی ممکن میشد که خود فلسفه به یک علم تمام عیار بدل میگشت. فلسفه قبل از مارکس چنین علمی نبود اگر چه گنجینه گرانبهایی از اندیشه ها و نظریات فلسفی و طرح ها و سیستم های داهیانه را فراهم آورده بود.

در این گنجینه عناصر و نکاتی بود که بعدا در تعریف موضوع فلسفه وارد شد . برای مکاتب ایده آلیستی به طور کلی فلسفه عبارت بود از مطالعه قوانین شعور(آگاهی) و چگونگی روح و تحولات آن. بعضی از این مکاتب شعور را چیزی ماوراء انسانی میدانستند وچون در جستجوی رابطه خالق و مخلوق بودند از موضوع فلسفه دور میشدند. برای برخی دیگر موضوع فلسفه به مسائل منطق یا اخلاق محدود میشود. در عصر ما که دوران زوال سرمایه داری است اندیشه پردازان بورژوایی که دچار بحران فکری هستند بیش از پیش از تعیین موضوع فلسفه عاجز میمانند. عدهای به بهانه اصالت علوم مثبته (علوم مشخص) فلسفه را نفی میکنند و میگویند با مرزبندی ها ومشخص شدن علوم مثبته دیگر جایی و نقشی برای فلسفه باقی نمانده واین چنتا خا لی شده است. برخی دیگر میگویند حداکثر کاری که برای فلسفه باقی مانده بحث های منطقی درباره جملات، زبان و ارزش محتوی آن است.

ایده آلیست ها ی معاصر گاهی (حالات روحی) و گاه (جوهر شخصی فردی) و گاه (نیروی اراده انسانی ) و امثال آن را موضوع فلسفه قرار میدهند. بسیاری دیگر هم اصلا حاضر به بحث پیرامون مسائل هستی جهان خارجی و ماهیت واقعیت مادی و قوانین عام حرکت ومسائلی از این قبیل نیستند. در حکمت کلاسیک ایران پیرامون موضووع فلسفه به ویژه این عقیده رایج بود که هدف نهایی فلسفه شناخت آن حقیقت ثابت و لایتغری است که تبدل و تکثر در آن راه ندارد. به قول فارابی حکیم معروف فلسفه عبارت است از (معرفت خالق است و خالق واحد، غیر متحرک و علت فاعله برای تمام اشیاء است ). به نوشته خواجه نصیرالدین طوسی فیلسوف نامدار ( حکمت چیزی جز راه وصول به کمال نیست. حکمت در عرف اهل معرفت عبارت از داستن چیزهاست چنان که باشد، قیام نمودن چنان که باید، بقدر استطاعت، تا نفس به کمالی که متوجه آن است برسد) در بررسی موضوع فلسفه اندیشه قرون وسطایی به ( مسئله ابداع و خلقت و صدور متکثر از واحد ) و مسائل ( علم اخلاق( و رفتار بشر در برابر پروردگار و در برابر همنوع و مسئله معرفت میپرداخته است .

تاریخ فلسفه

تاریخ فلسفه عبارت است از تاریخ تفکر فلسفی، تاریخ نبرد بین آرمانگرایی فلسفی و مادیگرایی فلسفی. دو جهت عمده متضاد در سیر تفکر فلسفی، یکی مادیگرایی (ماتریالیسم) و دیگری آرمانگرایی (ایدهآلیسم)، دو گروه اساسی و بزرگ را در تمام طول این تحول چند هزار ساله تشکیل داده است. تاریخ تفکر فلسفی را به چندین دوره تقسیم میکنند.
فلسفه در دوران بردهداری
شکلهای ابتدایی جهانبینی فلسفی برای نخستین بار در جامعه بردهداری پدید شد. در این دوران مادیگرایی بر علم متکی نبود و نارس و سادهدلانه بود زیرا که بر همان سطح رشدی که جامعه و تولید به آن رسیده بود و بر شناساییهای سطحی و ابتدایی آن دوران تکیه داشت و بنابر این نمیتوانست علمی باشد. بزرگترین نمونه این شکلهای ابتدایی ماتریالیسم، سیستم عقاید دمکریت (ذیمقراطیس ( فیلسوف بزرگ یونان باستان است. هستههای اولیه تفکر فلسفی که با جهان بینی مذهبی ـ تخیلی سخت درآمیخته بود نخست در سیستمهای نیمه فلسفی ـ نیمه مذهبی کشورهای مشرقزمین مانند چین و هند و آريايي و سپس در یونان باستان و روم به وجود آمد. در فلسفه قدیم یونان باستان ما شاهد نبرد شدید بین مادیگرایی و آرمانگرایی ـ بین مکتب دمکریت و مکتب افلاطون ـ هستیم. ارسطو که بزرگترین فیلسوف دوران باستان است کوشید در سیستم فلسفی خود ـ که به مکتب مشاء موسوم شده ـ این دو مکتب را تلفیق دهد. در فلسفه ارسطو عناصر ماتریالیستی جدی وجود دارد. این فلسفه دارای عناصر متعدد آرمانگرایانه نیز هست. نزد شاگردان او و ادامه دهندگان راهش همین وضع دیده میشود.
فئودالیسم قرون وسطایی و فلسفه
در دوران بزرگزمینداران سدههای میانه (فئودالیسم) در اروپا صحنه اندیشه فلسفی آوردگاه نبرد بین نامگرایی (نومینالیسم) و واقعگرایی (رآلیسم) است که در واقع اشکالی از مادیگرایی و آرمانگرایی هستند. در آن دوران فلسفه مدرسی قرون وسطایی پدید شده و رویهم رفته عقاید مذهبی حاکم به زور کلیسا و دستگاه تفتیش عقاید جایی برای گسترش خلاق اندیشههای فلسفی باقی نمیگذاشت. در آن روزگار بحث اساسی فلسفی بر روی مفاهیم کلی و عام بود. عدهای میگفتند این مفاهیم یا مقولات در جهان معقولات واقعیت دارند یعنی صرف نظر از جهان ملموس و محسوس به خودی خود وجود دارند و به این جهت رئالیست ـ از واژه رئل به معنای واقعی ـ یعنی واقع گرا نامیده شدند. عدهای دیگر عقیده داشتند که این مفاهیم در جهان محسوسات واقعیت دارند و تنها نام هایی بیش نیستند ازاینرو عنوان نومینالیستها یا نام گرایان بر آنها نهاده شده است. واقعگرایان نمایندگان آرمانگرایی بودند زیرا که برای مفاهیم کلی و عام یعنی آن چیزی که ساخته ذهن بشری است و در جهان خارج وجود ندارد واقعیت واصالت وجود قائل بودند . مثلا درباره درخت. آنچه که به طور مشخص و عینی وجود دارد این یا آن درخت است  .  درخت به طور کلی در جهان عینی وجود ندارد و مفهوم عام و کلی درخت به معنای یک مفهوم تجریدی زائیده اندیشه بشری است و اگر کسی آن را واقعی بداند دچاره آرمانگرایی شده است. دسته دوم نامگرایان، در واقع نمایندگان مادیگرایی در آن دوران قرون وسطی بودند زیرا که برای اشیاء و مفاهیم جزئی و مشخص واقعیت قائل بودند و میگفتند مفاهیم کلی پس از شیئی به وجود میآید و خود وجود مستقل ندارد.
در شرق زمين پس از اسلام صحنه نبرد میان مادیگرایی و آرمانگرایی روشن تر و صریح تر میشود، اگر چه همچنانکه لازم آن زمان است کمتر از لباس برخورد مذهبی بدر میآید. مادیگرایی در روشنترین جلوههای خود در عقاید اصحاب هیولی و دهریان و طباعیان که مادی گری و آزاداندیشی را تبلیغ میکردند و نمایندگان برجستهای چون حکیم اندیشمند زکریای رازی و متفکر نابغه بیرونی داشتند تجلی میکند. برخی از اندیشههای آنان در اثر ادبی جاودان خیام و حافظ بازتاب یافته است. عناصر مادیگرایانه در سیستمهای فلاسفه مکتب مشاء که علمای نامداری چون ابونصر فارابی و ابن سینا و بهمن یار نماینده آن هستند و بویژه در عقاید بزرگترین فیلسوف قرون وسطای ما ابوعلی سینا دیده میشود. از سوی دیگر مکتب اشراق در دامان خویش عرفای عالیقدری چون شهاب الدین سهروردی و احمد غزالی و عین القضاه و عطار و سنایی و مولوی و شبستری را میپروراند در حالی که علم کلام (سیستم استدلالی مذهب و الهیات ویژه اسلامی ) در آن هنگام که به آموزش مدونی بدل شده و به مباحث وجود و شناخت میپردازد و در تاریخ تفکر فلسفی شرقي جای خود را پیدا میکند، اندیشمندانی چون ابوحامد غزالی و فخر رازی را عرضه میدارد. در این نگاه کوتاه به فلسفه شرقي پس از اسلام باید لااقل از خواجه نصیرالدین طوسی که کوشید کلام و فلسفه را در هم آمیزد و مدافع ابن سینا در برابر حملات غزالی باشد و از ملاصدراکه میخواست عرفان و فلسفه را آشتی دهد و اندیشه های جالب دیالکتیکی عرضه داشته است یاد کرد تا منظره بسیار اجمالی از حیات پرجوش فلسفی قرون وسطایی جامعه و نبردی که در آن جریان داشت روشن شود.

فلسفه در آستانه و در آغاز نظام سرمایه داری
جامعه به پیش میرود و همراه با پیشرفت تمدن و وسائل تولید و ترقی دانش و فن، اندیشه انسان نیز سیر تکاملی به خود را میپیماید. در قرنهای هفدهم و هجدهم مادیگرایی که همیشه گرایش دارد از علم مایه بگیرد و به دست آوردهای آن متکی باشد وارد مرحله تازهای میشود. جامعه بشری در جهت سرمایهداری و شناخت بشری در جهت بسط علوم طبیعی رشد میکند. اینها پایههای اجتماعی و معرفتی فلسفه را در این د وران تشکیل میدهند. فلسفه بر این پایه ازنو شکوفا میشود. در هالند، فرانسه، انگلستان، ایتالیا و روسیه مکاتب مختلف فلسفی با درجات گوناگون پی گیری منطقی و درک مادیگرایانه طبیعت پدید میآید. پیش از آن افکار و آثار خلاقه دانشمندان و هنرمندان بزرگ دوره رنسانس و نوابع نامدار سدههای پانزدهم و شانزدهم نظیر لئوناردو داوینچی، جوردانو برونو، گالیله ئو گالیله، نیکلای کوپرنیک وهمچنین کاردانو، والا، کامپانلا، و توماس مور. شالودههای محکمی برای تدارک این مرحله ریخته بود. انسانگرایان (اومانیستها) و فلاسفه طبیعت سدههای هفده و هجده نقش بزرگی در تاریخ فلسفی ایفا کرده اند. کافی است نامهای بیکن، هابس، دکارت، باروخ اسپینوزا، لومونوسف، دیدرو و ولتر را یادآوری کنیم تا اهمیت مکاتب فلسفی این دوران آشکار شود. ولی البته نظریات این فلاسفه نیز نمیتوانست مادیگرایی پیگیر و جامع باشد زیرا شرایط اجتماعی و امکانات علمی هنوز آماده نبود و این محدودیت تاریخی ناگزیر نمیگذاشت نظریات مربوطه در چارچوب معینی فراتر رود. در این دوران فلسفه آرمانگرایانه را در وجود سیستم عقاید برکلی اسقف مذهبی و هیوم مییابیم.
فلسفه کلاسیک آلمانی
یک مرحله بسیار مهم تکامل تاریخی فلسفه پیدایش فلسفه کلاسیک آلمانی در قرن نوزدهم است. فلاسفهای چون ایمانوئل کانت، فیشته، شلینگ، هگل و فویرباخ نمایندگان برجسته جریانات مختلف این فصل مهم تکامل تفکر فلسفی هستند. در این دوران بورژوازی آلمان راه ویژه رشد خود را میپیمود و علوم تجربی و ریاضی آن عصر تکامل چشمگیری یافته و فلسفه فرانسه و انگلستان عمیقا در افکار تاثیر کرده بود. این عوامل ریشههای اجتماعی و معرفتی تکامل فلسفه را در آلمان تشکیل میدهند. کانت میخواست ایده آلیسم را با ماتریالیسم آشتی دهد و از این رو فلسفه او با تمام ساختمان نابغانه و پر ارزشش دارای خصلت ناپیگیر مادیگرایانه و حاوی عناصر فراوان آرمانگرایانه است. کانت بنیان گذار فلسفه کلاسیک آلمان و اندیشمند دورانسازی است که تاثیر عمیق و دراز مدتی بر اعقاب خویش نهاده است. هگل که بزرگترین نماینده فلسفه کلاسیک آلمان است ایده آلیست عینی است. فلسفه هگل دارای یک هسته معقول است که درک روند دیالکتیکی تغییر و تحول واقعیت است. منتهی هگل این روند را نه سیر تکاملی ماده بلکه سیر ایده مطلق میدانست. ایدهای که از خود خارج شده و پس از یک دوره تحول بار دیگر به خود باز میگردد. شالوده طبیعت و جامعه به عقیده او ایده مطلق و روح جهانی است. بنابر این اسلوب فلسفه هگل دیالکتیکی است ولی محتوی آن ایده آلیستی است. به همین جهت هگل نتوانست یک سیستم فلسفی علمی و حتی در متدولوژی واقعا علمی ایجاد کند. او تنها روح مطلق و مقولات و مفاهیم را در حرکت مداوم میدید و به دیالکتیک طبیعت و جامعه پی نبرد.
لودویک فویرباخ فیلسوف دیگر آلمانی (1827-1804) علیه محتوی آرمانگرایانهٔ فلسفه هگل برخاست و یک سیستم مادیگرایانه ایجاد کرد. برای فویر باخ طبیعت شالوده هستی و پایه سیستم فلسفی اوست. طبیعت، انسان و شعور را میآفریند. او فلسفه تهی از طبیعت را پوچ و توخالی میدانست. ولی فویر باخ در هماوردی با آرمانباوری هگلی، دیالکتیک ـ یعنی تئوری به غایت ارزمند حرکت دائمی و تکامل بی پایان را ـ هم به همراه ایده آلیسم هگل به دور انداخت و نتوانست این دو را از هم جدا کند.
مکتب دمکراتهای انقلابی روسیه
تا پیش از پیدایش و گسترش مارکسیسم باید از یک مکتب دیگر فلسفی نیز یاد کنیم و آن فلسفه و نظریات دمکراتهای انقلابی روس در قرن نوزدهم است. آموزش آنها نیز از فصول برجسته تکامل فلسفه مادیگرایانه است. در آثار گرتسن، بلینسکی، چرنیشفسکی، دایرولیوبوف، نه تنها تفکر ماتریالیستی بلکه عناصری از اسلوب دیالکتیک نیز منعکس است. آنها در مسائل اجتماعی به نوعی سوسیالیسم تخیلی باور داشتند و در زمینه هنر اندیشههای والا عرضه نمودند . این نگاه اجمالی به عمدهترین خطوط تاریخ تحول افکار فلسفی از- از دوران باستان نشان میدهد که در دورانهای مختلف به اشکال و در سطوح مختلف در پیوند با سطح تکامل جامعه و با رشد علم در هر دوران، نظریات مادیگرایانه در نبرد با باورهای آرمانگرایانه رشد کرده است.

ماهيت فلسفه

ماهيت فلسفه چيست؟ شكل مناسب فعاليت فلسفى كدام است؟ آيا فلسفه بايد بنيانى براى معرفت انسانى فراهم آورد؟ كواين و ويتگنشتاين ازجمله فيلسوفانى هستند كه پاسخ هاى مشابه و در عين حال متفاوت به اين پرسش ها داده اند. هر دو ايده فلسفه اولى را رد مى كنند. فلسفه اى كه در كار افلاطون و دكارت برجسته بود؛ و مدعى فراهم آوردن بنيانى از طريق تعقل و استدلال صرف براى بستر معرفت انسانى بود.
اما آنچه كه كواين و ويتگنشتاين به جاى اين نوع فلسفه مى گذارند كاملاً با يكديگر متفاوت است.
كواين فلسفه را پيوسته با علم مى بيند و وجود هر شيوه يا موضوع فلسفى مشخص را رد مى كند. از منظر او فلسفه همانند علم در رابطه با امور واقع است و در روش شناسى اش نيز تجربى است، اگرچه در رابطه با ويژگى هاى بسيار كلى واقعيت بحث مى كند. در واقع او روش فلسفى مناسب را شيوه علمى مى داند كه براى مسائل كلى تر به كار مى رود. يعنى براى فهميدن و پاسخ دادن به يك سئوال فلسفى بنيادى مانند چه چيزى وجود دارد؟ بايد چيز هايى از نتايج علوم خاصى مانند فيزيك، شيمى، رياضى، زيست شناسى، نجوم و روانشناسى بدانيم. او معتقد بود فلسفه علم يعنى اين كه چه چيز هايى مى توانيم از اين علوم فرابگيريم و براى ما فلسفه علم كافى است.
مبانى اين تفكر كواين، تجربه گرايى بنيادين او است و همين باعث مى شود كه او ضرورت منطقى را رد كند. بر طبق نظر او هيچ تفاوت كيفى ميان گزاره هاى تجربى و گزاره هاى منطقى و رياضى به اصطلاح ضرورى وجود ندارد. البته ديدگاه كواين از فلسفه بايد به طور دقيق از ديدگاه پوزيتيويست هاى منطقى اى مانند كارناپ متمايز شود. كارناپ مدعى بود كه سئوالات فلسفى پايه وقتى به طور مناسبى به كار رود، سئوالاتى عملى درباره زبان علم به جاى سئوالات نظرى درباره باور هستند.

كارناپ معتقد بود وقتى مسائل راجع به واقعيت جهان خارج يا مسائل راجع به وجود اعداد به عنوان مسائل نظرى درباره آنچه باور داريم در نظر گرفته شود، شبه مسئله خواهند بود. اما كواين به هيچ روشى كه در آن گزينش زبان متفاوت از گزينش نظريه باشد، قائل نيست. در واقع او ملاحظات پراگماتيسمى، قرارداد، سادگى و نظاير آن را در هر دو مورد كارساز مى داند. اگرچه او در تاسى به كارناپ عروج معنا شناسانه را در رياضيات و علم مفيد مى داند. عروج معناشناسانه يعنى بازگرداندن مسائل فلسفى به مسائل زبان و مسائل مربوط به معنا. به عبارت ديگر به جاى سخن از اشيا و موجوديت ها، درباره واژه هاى متناظر آنها در زبان سخن بگوييم. يعنى به جاى گفتن چمن سبز است مى گوييم سبز بودن درباره برخى از موجوديت هايى كه چمن هم جزء آنان است، صدق مى كند. در هر حال نگاه كواين به فلسفه قابل تامل است چون فلسفيدن را كارى صرفاً انتزاعى و تنها براى مجردات و امور انتزاعى نمى داند.

ويتگنشتاين نيز همانطور كه گفته شد، ايده فلسفه اولى را رد مى كند اما آنچه كه به جاى آن مى گذارد با ديدگاه كواين متفاوت است. ويتگنشتاين تاكيد دارد كه تقابل ميان گزاره هاى تجربى و گزاره هاى ضرورى بسيار بيشتر از آن است كه به لحاظ سنتى فرض شده است. گزاره هاى تجربى مى تواند براى توصيف حالت هاى امور يا وضع و حال هاى ممكن گفته شود . اما گزاره هاى ضرورى نمى تواند براى توصيف حالت هاى امور ضرورى بيان شود. در واقع نقش اين گزاره ها توصيه اى و هنجارى است نه توصيفى. ويتگنشتاين اين گزاره ها را گزاره هاى گرامرى مى نامد يعنى اين كه آنها بيان كننده قواعدى براى كاربرد معنى دار واژ گان هستند. به اين دليل ويتگنشتاين همگون سازى فلسفه و علم را خاستگاه عمده سردرگمى فلسفى به حساب مى آورد. او كه با كتاب پژوهش هاى فلسفى خود گرايش به تحليل مفهومى را در فلسفه انگليسى زبان موجب شد (مخصوصاً در دهه ۱۹۷۰)، وظيفه فلسفه را نه توصيف يا تبيين واقعيت بلكه منحل كردن (Disolve) خلط ها و سردرگمى هاى مفهومى مى داند. به عبارت ديگر پرسش هاى فلسفى را با استفاده از قواعدى كه براى كاربرد واژه ها در اختيار داريم منحل مى كنيم، يعنى پرسش هاى فلسفى را به واسطه استفاده از صورت صحيح زبان از بين مى بريم نه اين كه در تلاش براى حل كردن آنها باشيم. ويتگنشتاين در پژوهش هاى فلسفى مى نويسد نحوه تعامل يك فيلسوف با يك پرسش، شيوه درمانى است يعنى به مانند تعامل با يك بيمارى بايد به آن نگريست.

جامعه و مارکسيزم

                                 

بيش از يک صد سال از درگذشت مارکس می گذرد. برگزاری يک صدمين سال درگذشت او اثرهای وی طی يک سال در سراسر جهان مورد ارزش يابی قرار گرفت. اين رويداد برای ما دو معنا دارد: يکی اين که اثرهای انسانی که بيش از يک قرن رخت از جهان بربست تا به امروز به تأثير گذاردن خود ادامه می دهد. دو ديگر توجه به اين واقعيت است که او بيش از يک صد سال در جهان حضور ندارد. مارکس دو سال پس از جنگ واترلو و 29 سال پس از فتح باستيل بدنيا آمد. بنابراين، بی ترديد او به تکانه های انقلاب فرانسه و جنگ های ناپلئون خيلی نزديک تر از جامعه های امروز ماست. از اين جهت کشف مهمی نيست که بگوييم اثرهای مارکس به مسئله ها و تحول های جامعة معاصر پاسخ نمی گويد، بلکه شگفت اين است که انسانی که در گذشتة دور می زيسته به واقع به کشف برخی ويژگی های اساسی مدرنيته و گرايش های تاريخ نايل آمده که در اساس مدت های دراز پس از او به کمال رسيد و با اين حال چارچوب تئوريکی فراهم آورده است که ما همواره می توانيم آن را برای روشن کردن برخی مسئله های ويژة عصر ما بکار بنديم.
هنگامی که امروز به مطالعة اثرهای مارکس می پردازيم، دو روش برای گزين کردن داريم. از يک سو، می توانيم پرسش هايی را که او مطرح کرده و پاسخ هايی را که بدون پيش تازاندن بسيار دور، دستگاه فکری فراهم آورده، تحليل کنيم. اين امر تفسيری فلسفی بدست می دهد که اگر به سوی يک هدف عملی هدايت شود، می تواند به پذيرش يا نفی کلی اثرهای مارکس بيانجامد. امّا از سوی ديگر، وقتی به پرسش ها و پاسخ های او، به همان اندازة مسئله ها نگاه کنيم، آنگاه تفسير متقاوت، هرمنوتيک لازم می آيد. دراين حالت متن بطور کامل خوانده می شود و در همان حال آگاهانه در ارتباط با مسئله های دنيای خاص ما قرار می گيرد. نتيجه اين بار نه پذيرش و نه رد کامل، بلکه پذيرش مسئله ها و راه حل هايی است که می توانند به طور عقلانی در ارتباط با زمان حال قرار داده شوند.

مسئله مدرنيته، نقطة مهم تئوری اجتماعيی معاصر و مسئله بلندپاية آن است. اکنون يک توافق اساسی پيرامون اين واقعيت وجود دارد که تقريباً در عصر انقلاب کبير فرانسه نوع جديدی از جامعه بوجود آمد که از همه جامعه های پيشين (يا جامعه های معاصر غيرغربي(
بسيا ر متفاوت بود و بين آن ها جامعه های خاص غربی متمايز نبودند. تئوری های اجتماعی در تفسير خود از مدرنيته و بنابراين در گزينش سنجة تعيين کنندة مدرنيته آشکارا از يکديگر متمايزند: با اين همه، به طور کلي، همة تئوری های مهم اجتماعی معاصر، برخی عنصرهای مدرنيته را با همة اهميت متفاوتی که برای آن ها قايل اند، پذيرفته اند. اين عنصرها از اين قرارند: جامعه مدرن پويا و معطوف به آينده است. توسعة اقتصادی و صنعتی شدن مشخصة آن است. کارکردگرايی و عقلانی شدن از سرشت آن است. علم بيش از دين به سرچشمه انباشت دانش تبديل می شود. رسم ها و عادت های سنتی رنگ می بازند؛ خصلت های سنتی از بين می روند. برخی ارزش ها يا هنجارها بيش از پيش عموميت می يابند. سنجه های آفرينش و تفسير از ميان بر می خيزند. . واپسين نکته اين که چندگانگی مفهوم های عدالت و حقيقت بوجود می آيد. در صفحه های آينده، من به شرح اين انديشه می پردازم که همة اين مشخصه های مدرنيته توسط مارکس کشف يا دوباره تفسير شده اند.
نيکلاس لوهمان در کتاب خود درباره جامعه شناسی (Gesellschaftsstruktur und Semantik) تئوری ای را مطرح می کند که امکان درک خصلت مدرن طرح مارکس را فراهم می آورد. لوهمان قرن های 17 و 18 را به عنوان يک دوره گذار جامعه های پيش مدرن (لايه بندی شده) به جامعه های مدرن (کارکردگرا) توصيف می کند. به عقيدة او، در اين عصر هيچ تئوری اجتماعی به معنی خاص کلمه نمی توانست بوجود آيد. از اين رو، در آن وقت مردم شناسی نقش اول را در تفسير ايفاء می کرد. از وقتی که جامعة کارکردگرا تا اندازه ای اهميت پيدا کرد، تئوری اجتماعی توانست جانشين مردم شناسی فلسفی شود. از اين پس، فرهنگ به بهره برداری نمادين از کارکردها تبديل می شود.

اين هستة تز لوهمان را تشکيل می دهد. معنی آن را به دقت بررسی کنيم. اين نخست دگرگونی درک جامعه است، زيرا مردم شناسی طرح مدرن در حد کمال است. در جای دوّم، اين يک طرح فرهنگی و بنابراين نمادين است. بديهی است که اين نمادگرايی نمی تواند از ديدگاه قشر ويژه اجتماعی تفسير شود، بلکه فقط از ديدگاه کارکرد ويژة اجتماعی تفسير می شود. بنظر می رسد نخستين نکته به کلی در توافق با تز مارکسيستی بسيار معروف است. اين تز مدعی است که مارکس تئوری سوسياليستی را از اتوپی به علم فرارويانده است. امّا در واقع، اين چيز ديگری معنی می دهد: از اين قرار که مارکس با اين حال مثل ساير تئوری پردازان جامعه، تئوری مدرن را جانشين تئوری پيش مدرن (گذرا) کرده است. علم آن طور که در عصر مدرن آن را درک می کنند جانشين علمی شده است که آن را در عصر پيش مدرن (گذرا) درک می کردند. نکته دوّم، تأکيد بر اين است که تئوری ويژة اجتماعی مدرنيته نمود يک قشر اجتماعی ويژه نباشد (نمود خويش نباشد که فلان قشر اجتماعی از خود و فراورده اش بدست می دهد)، بلکه به مراتب مربوط به کارکرد اجتماعی باشد که بر عکس تفسير مارکسيستی ارتدکس و تفسير خود مارکس پيش برود. اين نکتة دوّم القاء می کند که تئوری مارکس نمی تواند به عنوان بيانگر موضع پرولتاريا که يک قشر يا طبقه اجتماعی است، درک شود، بلکه بايد به عنوان چيز ناشی شونده از کارکرد اجتماعی يا متعلق به آن درک شود. پس مسئله عبارت از آگاهی از آن است. اين مسئله چندين بار طی دهه های واپسين برای به نتيجه رسيدن با سه نوع پاسخ مطرح شده است.

پاسخ نخست اين است که تئوری اجتماعی مارکس بايد به کارکرد صنعتی شدن نسبت داده شود. پاسخ دوم اين که بايد آن را به کارکرد رهايي نسبت داد. سرانجام اين که تئوری مارکس می تواند به مثابه بيان نمادين کارکردی که به وسيلة روشنفکران انجام می يابد، نگريسته شود. با اين همه، با توجه به اين که خود انديشة جستجوی کدام کارکرد که با کنش نمادين فراخواندة تئوری مارکس ربط می يابد، نسبت به خود-تفسير مارکس يا ديدگاه سنتی مارکسيستی به کلی غير ارتدکسی است. آماده کردن پاسخ پس از در نظر گرفتن مسئله های مدرنيته، به دقت آن سان که مارکس مطرح کرده، امکان پذير است. از اين رو، من به بررسی اين مسئله می پردازم و مشخصه های تشکيل دهندة مدرنيته برشمرده در بالا را تحليل می کنم و بعد روشی را که آن ها نخست به وسيلة مارکس آشکار شدند، نشان می دهم.

از ديد مارکس، مدرنيته با سرمايه داری صنعتی زاده شد. مارکس اغلب سرمايه مالی و تجاری را شکل های عهد عتيق سرمايه توصيف کرده است. گزينش صفت روشن است: اين هم ارز با پيش مدرن است. شکل های پيش مدرن سرمايه در نسج های شيوه های زندگی سنتی آشيان داشتند. برعکس، سرمايه صنعتی سنت را در هم نورديد و شيوه های زندگی را دگرگون کرد.
مارکس در برخی گزيده های فلسفة تاريخ اش اين احساس را بر می انگيزد که سرمايه داری تنها يک شيوة توليد در ميان ديگر شيوه ها است و مقدم بر سه (يا چهار) شيوه است. با اين همه، مارکس در بيشتر نوشته های اش اين واقعيت راتصريح کرده است که سرمايه داری صنعتی يک شيوة توليد ساده در ميان ديگر شيوه ها نيست، بلکه به مراتب و به طور اساسی با همة شيوه هايی که مقدم بر آن بوده اند، تفاوت دارد. اين انديشه به روشنی درگروندريسه در بيان آمده که در آن مارکس اغلب جامعه های مدرن را با جامعه هايی که مقدم بر آن ها بوده اند، مقايسه می کند و در همة اين مقايسه ها تباين ميان ايستايی (استاتيک) و پويايی (ديناميک) را آشکار می کند. در همة شکل های پيش سرمايه داری بازتوليد اجتماعی - اقتصادی با خود محدوديت روبرو است. بر عکس، سرمايه داری صنعتی بدون محدوديت ها توسعه می يابد. اين نبود محدوديت ها در خود کانون ساختار آن نهان است. به اين دليل فرد پيش مدرن محدود بود، در صورتی که فرد مدرن می تواند همة توانمندی های اش را گسترش دهد. به بيان ديگر، پويايی که در برابر ايستايی قرار دارد، برای او تنها مشخصة جامعه و فرد مدرن است. واقعيت اين است که مارکس خود را به شرح پويايی مرکزی مدرنيته محدود نکرد، بلکه به ستايش آن نيز پرداخته است. او از زايش مدرنيته در طول اثرهای اش به عنوان ترقی خواهانه ترين مرحله تاريخ بشريت استقبال کرده است.
با وجود اين، اين گمان نادرست است که مارکس مدرنيته را با سرمايه داری صنعتی يکی دانسته است. در واقع اين سرمايه داری است که مدرنيته را بوجود آورد و بدين ترتيب بنا بر اصطلاح های مارکس رسالت تاريخي اش را انجام داد. امّا همان طور که او تميز داد، پويايی سرمايه داری در عين حال حامل جوانه های ناکامی اش است، زيرا توسعة نامحدود نيروهای مولد (صنعتی شدن) ناگزير محدوديت های انباشت سرمايه را تحميل می کند. از اين رو، هر چند سرمايه داري، صنعتی شدن را رو به راه کرد، امّا محدوديت نمی شناسد و نمی تواند در محدوده های آن متوقف گردد. اين جا است که تحليل مارکس از بازسازی تا پيشگويی اوج می گيرد. به عقيدة او، سرمايه داری پيش درآمد مدرنيته حقيقي، يعني: کمونيسم است. به گمان من اغلب به حق، از مارکس به خاطر اين نتيجه گيری انتقاد کرده اند. برای خوانندگان جدی مارکس اين يک امکان مشترک برای رسيدن به اين تأييد است که او خيلی پيش از پرداختن به تحليل سرمايه داری صنعتي، يعنی مدرنيته به اين نتيجه رسيده بود. اين انديشه که جامعة توليد کنندگان شريک (يعنی کمونيسم) فرجام ناگزير ديناميک توسعة سرمايه داری خواهد بود، اصل پايه ای تمام فلسفة مارکس است. البته اين انديشه به هيچ وجه مربوط به تحليل او دربارة مدرنيته نيست. تزی که طبق آن توليد اجتماعی با مصرف فردي، نه تز مربوط به گرايش نرخ سود کاهش پذير، در می آميزد، به قدر کافی به اين نتيجه گيری که جامعة کمونيستی امری اجتناب ناپذير است، تکيه نمی کند. در واقع، هر آن چه که مربوط به بازسازی مارکس در ارتباط با حق پيش رفتن است، به اين سه موضوع منتهی می گردد: نخست اين که شکل مدرنيته يا سرمايه داری صنعتی آن سان که در قرن نوزدهم وجود داشت، ناگزير بود يک دگرگونی بنيادی را تحمل کند. دوّم اين که سازگاری توسعة نامحدود صنعتی شدن و اقتصاد نمونة سرمايه داری نمی تواند پايدار باشد. سوّم اين که، صنعتی شدن الزام های توسعة خود سرمايه داری را تحميل می کند. در نيمه دوّم قرن بيستم، اين نتيجه ها اتوپيک يابی نهايت انقلابی بنظر نمی رسند. نياز به مارکسيست بودن برای پذيرش صحت آن نيست.
حتی اگر درست باشد که سوسياليزم يا جامعه توليدکنندگان شريک از ضرورت منطقی تئوری مارکس به عنوان آينده يگانه (Sui generis) مدرنيته ناشی نمی شوند، اين نتيجه گيری کم تر از آن پاية اساسی اثرهای مارکس در مجموع آن باقی نمی ماند. مارکس به دليل های بسيار زياد دريافته بود که بی قيد و شرط از آزمون های مدرنيته تجليل کند. زيرا او به شدت باور داشت که سرمايه داری تنها پيش درآمد تحقق بخشيدن طرح مدرنيته در همان مقياس است. توسعة نامحدود، شکل استثمار و فرمانروايی پيدا کرده و رنج بشريت را بوجود آورده است. نمی توان بی قيد و شرط به ستايش از آن پرداخت، مگر هنگامی که در شرايط اجتماعی آزادی سلبی و هم چنين ايجابی قرار گيرد. هر چند که می توان به اوتوپی مارکسی جامعه توليد کنندگان شريک انديشيد، انگار اين رابطه ميان مدرنيته و آزادی (ايجابی و سلبي) در کانون طرح بسيار واقعی و مؤثر چپ راديکار باقی می ماند. مستقل از اين دانستن که آيا هدف ما رسيدن به جامعة مستقل، جامعة سوسياسي، همبودانگاری ارتباط يا جامعة خود مدير است، همة اين طرح ها در خدمت يک هدف همانند و گرنه همسان با ايده مارکس قرار دارند.

اقتصاد درنظام سوسيالستي و کاپیتالیستی

از آنجا که در مالکیت خصوصی ابزار تولید در دست عدۀ معدودی متمرکز شده بنابراین، تنها آنها از نتایج تولید بهره مند می شوند و این امر موجب فقر عده ای و غنای عدۀ دیگر می گردد. تمام مسائل اجتماعی از این موضوع سرچشمه می گیرد. آن مسائلی که شامل ابزار تولید و مالکیت می گردد در اصطلاح اقتصادی می گویند:" زیر بنا" و سایر مسائل از قبیل دزدی، فقر، گرسنگی، فحشا، عادات و رسوم، قانون و مسائلی از این قبیل را فرهنگ اجتماعی یا روبنا می گویند.

اگر مردم رشوت می گیرند، اگر مردم دزدی می کنند، اگر مردم خیانت می کنند، اگر پارتی بازی می شود، اگر افراد بی لیاقت به مشاغل حساس می رسند، اگر کسانی که حرف حق را می زنند در زندان ها بسر می برند و نابودشان می سازند، اگر مردم مبارزه می کنند و اگر عده ای به وطن و ملت خیانت می کنند، همه علت زیر بنایی دارد و تمام اینها روابط اجتماعی و فرهنگ اجتماع و روبنای جامعه هستند . برای روشن شدن بیشتر این موضوع توجه نمایید که گفتیم سرمایه داران ابزار تولید را مالک هستند و برای به دست آوردن سود بیشتر، باید تولید و فروش خود را زیاد کنند و از طرف دیگر مواد اولیۀ ارزانی هم باید خریداری نمایند. اینها در کشورهای دیگر با انواع و اقسام وسایل به هدف های خود می رسند. مثلا در کشوری دو دستگی ایجاد کرده   )عراق ) و از این آب گل آلود ماهی گرفته و منظور خود را عملی می نمایند. در واقع بسیاری از دودستگی ها علتی جز استعمار و استثمار ندارد. اگر کسی بخواهد برنامه های خود را برای رفع این دودستگی ها تنظیم نماید، باید اول نفوذ و استعمار خارجی را برکند و برای اینکه روبنا را اصلاح کند باید به زیربنا توجه نماید. البته در کشورهایی که زیربنا سالم می باشد ( کشورهای سوسیالیستی ) از طریق روبنا می توان در تحکیم زیربنا کوشید. برای تصوری کامل تر از زیربنا و روبنا به مثال زیر توجه نمایید :
اگر شما خواستید در یک کارخانه که از  X است و مثلا 5000 نفر کارگر دارد ، به فرض عدالت را اجرا نمایید و حق هر کارگر را به خودش برگردانید، نمی توانید همینطوری به  X بگویید که : X لطفا مزدها را زیاد کنید و وسایل رفاه و آسایش کارگران را فراهم کنید و ........ این X که سرمایه دار و صاحب کارخانه است، شب و روز را به خاطر به چنگ آوردن سود زنده است و حاضر نیست يک دالرهم درماه به مزدها افزوده شود. بنابراین برای تغییر روبنا ( افزایش مزدها و تغییر شرایط کار ) لازم است که زیر بنا را تغییر دهیم. یعنی ریشه های استثمار و سرمایه داری را بخشکانیم و این کار تنها با روی کار آمدن دولتی کارگری میسر است که کارخانه ها را ملی کرده و آنوقت همۀ کارگران به حق واقعی خود برسند. بنابراین بدون تغییر زیربنا، تغییر روبنا امکان پذیر نخواهد بود و حتی فکر کردن در امکان تحقق آن هم احمقانه است.

روبنا یکی از مفاهیم بنیادی مارکسیزم است که دلالت بر کلیت افکار فلسفی، اخلاقی، فرهنگی، سیاسی و حقوقی، دیدگاه ها و شبکۀ وابستۀ نهادها و سازمان ها در جامعه دارد. روبنا نشانگر تفکر و علایق طبقۀ حاکمه بوده و همراه با پایگاه مادی ) زیربنا )، صورت بندی اجتماعی اقتصادی را تشکیل می دهد.
هزینه های تولید موسسات کوچک در سیستم سرمایه داری به علت پایین بودن سطح تولید، خیلی زیاد است و این موسسات قادر به رقابت در بازارها نمی باشند، ولی اگر این موسسات کوچک در یکدیگر ادغام شوند، می توانند هزینۀ تولید را کاهش دهند و سرمایۀ لازم برای نو کردن ابزار تولید را به دست آورند. سرمایه داری از اوایل قرن بیستم به این مساله توجه کرده است چرا که حیات سرمایه داران و حیات جهان سرمایه داری به این مساله بستگی دارد. امروز کاملا مشخص شده است که چگونه تولید کنندگان یک کالا با یکدیگر شریک شده و کارخانجات خود را در هم آمیخته و از رقابت با یکدیگر پرهیز می کنند. به بیان روشن تر امروز تولید توسط سرمایه داران به صورت انحصاری در آمده است.

نتیجۀ مستقیم این عمل تشکیل موسساتی به نام " تراست " و " کارتل " می باشد. مثلا اگر تولید کنندگان فولاد برای خود یک شرکت بزرگ تاسیس نمایند و از رقابت بین خود جلوگیری کنند و در بازار قیمت ها را به نفع خود تعیین نمایند، تشکیل موسسه ای به نام تراست را داده اند. گاهی اوقات سرمایه داران برای جلوگیری از رقابت بین خود، قرارداد هایی امضا می نمایند. مثلا چند تولید کننده می گویند هر چه جنس در کارخانه ها تولید می کنیم، به دست یک شرکت بدهیم تا برای ما بفروشد. البته این شرکت توسط خود این چند تولید کننده به وجود می آید. کارخانه ها از هم جداست و برای خود مستقل می باشند ولی فروش آنها یک جا و بدون رقابت است. به این نوع شرکت ها کارتل می گویند و کارتل و تراست را اتحادیه های اقتصادی می نامند.

تراست از کارتل با اهمیت تر است یعنی تولید کنندگان همگی با هم شریک شده و تمام اموال و دارایی خود را در یک جا متمرکز و به تولید همان کالا دست می زنند.

تراست ها و کارتل های نفتی در دنیا معروفند. این نوع اتحادیه های اقتصادی در بیشتر موارد بصورت شرکت های سهامی اداره می شوند. چند سرمایه دار بزرگ دست به انتشار سهام زده و سهام را بین پولدارها می فروشند. هر کس به اندازۀ قدرت خودش از این سهام ها می خرد. وقتی شرکتی تشکیل شد و شروع به کار کرد، مسلما آنهایی که اکثریت سهام آنرا در دست دارند، حاکم بر شرکت خواهند شد. اگر چه افراد زیادی در شرکت سهیمند ولی مشی و هدف آنرا سرمایه داران و صاحبان اکثریت سهام تعیین می کنند. مثلا فرض کنید در یک شرکت یک میلیون سهام وجود داشته باشد. 50 نفر از صاحبان سهام 510000 سهم دارند و 490000 سهم بقیه در دست 49000 نفر می باشد.

در اینگونه شرکت ها حق رای به نسبت سهام می باشد. بنابراین آن 50 نفر می توانند برای یک امر به خصوصی که به رای گذاشته می شود، 510000 رای بدهند و 49000 نفر بقیه، فقط می توانند 490000 رای بدهند. بدین ترتیب سهامداران بزرگ نظر خود را به بقیه تحمیل خواهند کرد. جدا از این مساله نسبت تقسیم سود در اینگونه شرکت ها به نسبت تعداد سهام است، حال شما ببینید که چگونه این گونه شرکت ها باعث انباشت سرمایه در دست عده ای محدود می گردد و بقیۀ افراد که از رقم نجومی سود سرمایه داران بزرگ اطلاعی ندارند به سود اندک خود راضی می باشند. پس در اینگونه شرکت ها حاکمیت با کسانی است که پول و ثروت بیشتری داشته باشند. این را می گویند " الیگارشی مالی ". یعنی دیکتاتوری سرمایه، یعنی حاکمیت پول بر زندگی انسان. هر کس پولش بیشتر، قدرتش بیشتر و حرفش باارزش تر و این درست بر خلاف انسانیت و ارزش های انسانی است.
در جهان سرمایه داری، پول حاکمیت دارد و سیاست ها را پولدارها تعیین می نمایند. همین قدرت مالی سرمایه داران است که باعث گردیده در دولت های سرمایه داری نفوذ کنند و مشاغل دولتی و مقامات حساس را اشغال نمایند و امور دولتی و مملکتی را تابعی از خط مشی و هدف خود کنند. از همین جاست که مثلا نباید فرقی بین دولت آمریکا و سرمایه داران آمریکایی قائل شد و این امر در تمام کشورهای سرمایه داری صادق می باشد.
در پایان می خواستم دربارۀ بانک های خصوصی ( بانک های دولتی کشورهای سرمایه داری ) که در ایران بسیار گسترده شده است، مطالبی عنوان نمایم. همانگونه که گفتم الیگارشی مالی یعنی حاکمیت پول و حاکمیت سرمایه داران بر جامعه. بهتر است نحوۀ جمع آوری سرمایه توسط بانک ها را شرح دهیم.

بانک ها خود سرمایۀ اولیه ای دارند. اما عمده ترین قسمت سرمایۀ بانک ها پولی است که مردم در نزد بانک ها، به صورت حساب های مختلف به ودیعه گذاشته اند. یعنی پول هایی که سرمایه داران و افراد عادی در بانک ها می گذارند، روی هم جمع شده و برای بانک ها منبع مالی می گردد. بانک ها در قبال این پول ها به مردم سود می دهند و خودشان نیز از کسانیکه به آنها وام می دهند، بیش از آنچه که به آنها سود می دهند، سود دریافت می کنند. بانک ها در کارخانجات سرمایه گذاری می کنند و سهام آنها در دست می گیرند و خودشان با این پول ها سرمایۀ خود را افزون می نمایند.

جوایزی که هر مدت چند بار نیز به مردم می دهند نه بخاطر این است که دلشان به حال شما سوخته است و می خواهند خدمتی به شما کنند، خیر، بلکه سرمایه داران ( بصورت افراد یا دولت سرمایه داری ) صاحب بانک می خواهند پول های اندک شما را جمع آوری کرده و سود ببرند. هر چند وقت یکبار هم اوراقی را به نام اوراق مشارکت چاپ می نمایند بدین صورت که بانک مقداری پول از شما برای مدت معینی می گیرد و متقابلا این اوراق را به شما می دهد. شما نیز هر ساله می توانید بروید و سود خود را از بانک بگیرید و در پایان مدت معین نیز پول خود را بطور کامل دریافت کنید. این اوراق می توانند در داخل به سرمایه داران و مردم عادی واگذار شوند، یا اینکه به سرمایه داران خارجی واگذار گردد.

دولت ها و بانک ها هر زمان که کمبود منابع مالی داشته باشند یا اینکه بخواهند پول ها را دست خود جمع کنند ( به دلایل مختلف )، دست به چنین کاری می زنند. آنها مردم را استثمار کرده و برای خود ثروت می آموزند و مقداری از آن را هم به نام سود به شما می دهند و روز به روز قدرت سرمایه داران بالاتر می رود و در اینجا نیز مردم به سود خویش اکتفا می نمایند و از رقم نجومی سودهایی که به سرمایه داران بانک ها می رسد، بی اطلاع می باشند .امروز امپریالیسم برای تامین منافع خود و برای به دست آوردن مواد اولیۀ ارزان و بازار برای کالاهای خود به جنگ توسل می جوید و چون سرمایه اش در داخل زیاد شده، سعی دارد آنها را به کشورهای دیگر صادر نماید تا آنها را هر چه بیشتر استعمار کند. دولت های سرمایه داری نیز حداکثر پشتیبانی را از سرمایه داران خود نموده و آنها را در این چپاول و مبارزه کمک می نمایند. در برابر اعتصابات کارگری به قهر ضد انقلابی متوسل می شوند و یا به خاطر جلوگیری از انقلاب، اندکی به مزد آنها اضافه می نمایند که دوباره آنرا از طریق بالا بردن قیمت ها و تورم پولی پس می گیرند.
به امید آنکه در آینده کارگران جهان با آگاهی سوسیالیستی بتوانند خود را از زیر بار سودپرستان سرمایه دار رها نموده و حکومت جهانی کارگری را برقرار نمایند. جملاتی  ارزشمند ازانديشه هاي انساني مارکسيزم بگذار طبقات حاکم از تصور برپایی یک انقلاب کمونیستی، بر خود بلرزند . پرولتاریا چیزی ندارد که از دست بدهد، به جز غل و زنجیرهایش. اما می تواند جهانی را به دست آورد. کارگران سراسر جهان متحد شوید.

 

منابع که مورد استفاده قرارگرفته است : ویکیپدیا ، ديدگاه ، فيلسوفان شرقي وغربي وزندگي وفلسفه .

 

  

 

   www.esalat.org