نويسنده: محمدنبي عظيمي

 از ســـُـکر تا صَـــــحو

 

 

ماهنوز از سخن قتل تبار گــــل سرخ

لب به حرفی نگشودیم که تحریم شدیم

خلیل الله رؤوفی

 

«تاریخ مسخ نمی شود»، کتابی است دارای ۴۵۰ صفحه که به قلم شخصی به نام داکتر شیرشاه  (یوسفزی) در شهر پشاور پاکستان در فصل خزان سال ۱۳۷۹ خ به رشته تحریر در آمده و توسط مرکز نشراتی میوند – سبا کتابخانه- به چاپ رسیده و منتشر شده است. این کتاب که شامل یادداشت کوتاهی از ناشر، یادداشتی از مؤلف کتاب و تقریضی به قلم آقای نصیر حارث رئیس اتحادیه نویسنده گان اسلامی (؟ ( است، نقدی است در پیرامون کتاب " اردو و سیاست در سه دهه اخیر افغانستان "، در کتاب پنجاه وپنج قطعه تصویر به چشم می خورد که بنا بر ادعای مؤلف آن مربوط می شود به کارنامه های طرف های در گیر در درازنای سال های جنگ تحمیلی .

در اولین صفحهء «تاریخ مسخ نمی شود»، آقای   (یوسفزی) چنین می نویسد:

" برای اولین بار یک جنرال نظامی مخالف تمام اصول نظامی و سوگند نامهء عسکری راز ها و اسرار سربستهء را افشاء مینماید و از تشکیلات نظامی و خصوصیات اردوی از هم پاشیدهء کشور سخن می راند."

در این جملات نویسنده به صراحت بیان می دارد که اردوی افغانستان از هم پاشیده و هست و بود آن چور و چپاول گردیده و دیگر آن اردو وجود خارجی ندارد ؛ پس باید از   (یوسفزی) صاحب بپرسم که اردویی را که تاراج نمودید و هستی مادی و معنوی ان را به یغما بردید به زعم شما چه رازهایی داشت که نباید بیان می گردید؟

و انگهی اگر ما به صورت مختصر و مرجز نگاهی به این گفته های بی ربط و پر از تناقض   (یوسفزی) مذکور بیندازیم در می یبابیم که نویسندهء این نقد وزین  (! ( چندان نظر نامساعدی نسبت به همان اردوی ازهم پاشیده نداشته است. درحالی که از آغاز تا فرجام اثر خویش، ان ارتش و نظامیانی را که در آن خدمت می کردند، ارتش مزدور و افسران دست نشانده و کمونیست و ملحد خطاب کرده اند. بدینترتیب آدم نمی فهمد که همین اردویی که به فرمان برخی از رهبران جهادی از هم پاشید و میخ به دیوار آن نماند، چرا و چگونه و به صورت ناگهانی برای   (یوسفزی) و شرکاء تا این حد کسب اهمیت می کند که به خاطر آن اشک تمساح می ریزد و کسی را که راز های سربستهء آن را مثلاً افشا نموده است ملامت و سرزنش می نماید. آخر من نمی دانم که   (یوسفزی) و یارانش این سخنان بی مسؤولیت را چرا و به چه خاطرمی نویسند؟ آیا ایشان از قوانین بین المللی در مورد افشای راز های سربستهء یک ارتش اگاهی دارند؟ پاسخ روشن است : تیری است که در تاریکی رها کرده اند، تیریکه اگر به هدف خورد نور علی نور و اگر نه، چه کسی خواهد پرسید؟ اما تا جایی که به من معلوم است، راز های یک ارتش زمانی باید سربسته و محرم نگهداشته شوند که آن ارتش عملاً وجود داشته باشد و به قول   (یوسفزی) ازهم نپاشیده باشد.

از طرف دیگر نمی دانم   (یوسفزی) و یارانش فراموش نکرده اند که هنگامی که فرقه بیست وپنج و سایر قطعات و جزوتامهای نظامی خوست را چور و تاراج کردید و هرچه اسناد محرم در آن جا وجود داشت به دست شما افتاد و در اولین فرصت آن اسنادبه دسترس استخبارات نظامی پاکستان قرار داده شد، خاموش نشسته بودند و هرگزصدای اعتراض شان را بلند نکردند؟ آیا در آن اسناد راز های سربستهء ارتش افغانستان وجود نداشت ؟ یا موقعی که دگرجنرال عبدالرؤوف قوماندان غند اسمار در زمان حاکمیت ح. د. خ. ا. تمام اسناد و ساز و برگ نظامی آن غند را به سازمانهای اطلاعاتی پاکستان تسلیم کرد، شما کجا بودید ؟ آیا اسناد یک غند سرحدی که در موقعیت حساس و ستراتیژیکی مانند اسمار خدمت می کرد، عاری از اهمیت بود که خاموش نشسته بودید؟ یا مثلاً هوا پیما های جنگی و هلیکوپتر های محاربوی را که توسط تورن جمال الدین، تورن محمدنبی، جگرن فقیر محمد، تورن محمد حسین، تورن محمد داؤود، تورن عبدالمالک، تورن اسدالله، تورن سخی .. با تفاهم شما و یاران تان به پاکستان فرار داده شده و ازنوعیت، تیپ طیاره، خصوصیات تخنیکی، و تکتیکی، نوع سلاح، منزل مؤثر و قدرت مانور و سقف پرواز هواپیماهای مذکور ارتش پاکستان معلومات حیاتی فراوانی به دست آورد، از جملهء راز های سربستهء اردو به شمار نمی رفت؟ آیا   (یوسفزی) و شرکاء کتابی به نام " افغانستان سنگه تباه شو ؟" نوشته جنرال رحمت الله صافی را که –   (یوسفزی) چندین بار در تاریخ مسخ نمی شود اورا ستوده است – نخوانده اند که چگونه راز های سربسته را افشاء نموده و حتا در بارهء ساختمان و تشکیلات آیندهء ارتش افغانستان و وضع الجیش قطعات آن در آینده داد سخن زده است ؟ یا هنگامی که جنرال شهنواز تنی وزیر دفاع وقت افغانستان با گروپ همراهان عریض و طویل خود به آغوش آی .اس.آی . و حکمتیار پناه برد به ذهن هوشیار آقای   (یوسفزی) نرسید که ممکن است از وی و همراهانش ده ها راز سربستهء نظامی به اختیار ارتش و دولت پاکستان قرار گرفته باشد؟ همچنان میخواستم از   (یوسفزی) و یاران وی بپرسم که هنگامی که مقر وزارت دفاع و ستردرستیز قوای مسلح افغانستان در جنگ های تنظیمی که به خاطر تصرف قدرت بین شما ها صورت می گرفت، دست به دست می گردید و اسناد محرم و اشد محرم، مدارک مهم، خریطه ها، ژورنال ها، اسناد تشکیلاتی و آرشیف وزارت دفاع تاراج گردید و حتا از آن ها به حیث پاکت های فروش کشمش نخود و پوری های نسوار در دکانهای پشاور استفاده می شد ؛ شما کجا تشریف داشتید تا از افشای راز های سربستهء اردوی افغانستان جلوگیری نتوانستید؟

 پس درحالی که کتاب اردو و سیاست دست کم پنج سال پس از انحلال ارتش افغانستان نوشته شده است و در درازای این سالها هیچ رازی نماند که توسط عمال آی اس آی و یا افسران فراری و تاراجگران و چپاولگران و خاینین وطن افشاء نشده باشد،   (یوسفزی) چطور و چگونه می نویسد که برای اولین بار راز های سربستهء نظامی توسط نویسنده کتاب اردو وسیاست افشأ گردیده است. مثلاً کدام رازآقای   (یوسفزی) بفرمایید آن راز ها را برشمارید تا خواننده گان هم بدانند و داد گری نمایند.

   (یوسفزی) و شرکایش که کتاب تاریخ مسخ را با هم نوشته اند در همین بخش نشوتهء شان می نویسند که از سوی عظیمی " عهد نامهء شمشیر و قرآن و وطن با تیغ جفا پاره می شود و علیه نظامی که ..." چنین می کند وچنان می کند.

 باید گفت که این نوع اظهار نظر به عقیدهء من سخت محافظه گرایانه و عقب گرایانه است، به این معنا که   (یوسفزی) و یاران او به صورت واضح و شفاف ادامهء استبداد سلطنتی را خواستار اند. آنها این ناتوان را شماتت می کنند که چرا به آن عهد نامه وفادارنمانده است؛ اما آن ملا هایی را که علیه نظام شاهی تظاهرات کردند، عمداً فراموش می کنند. یا از کسانی که به روی دختران مکاتب تیزاب می پاشیدند و سلطنت را عامل اشاعهء فساد می دانستند؛ یاد نمی کنند. سوال این جاست که اگر آنها قدرت می داشتند علیه سلطنت قیام نمی نمودند؟ وانگهی   (یوسفزی) و همفکرانش ازقیام افسران وابسته به اخوان در سال ۱۳۴۵ یاد آوری نمی نمایند که چگونه عهد نامهء شمشیر و قرآن را فراموش کردند و به کمک پاکستانی ها علیه نظامی که برای دوام و بقای آن سوگند خورده بودند، دست به کودتا زدند؟ آیا هدف ازبغاوت آنها پاره کردن عهد نامه ء شمیشر و قرآن و وطن با تیغ جفا نبود؟ یا هنگامی که غند اسمار تسلیم داده می شد آیا قوماندان غند و افسران و سربازان آن به همان شمشیر و قرآن برای حفظ نظام سوگند نخورده بودند. آیا سپه سالار محمد نادر خان با همان شمشیر و قرآن سوگند وفاداری به پادشاهی اعلیحضرت امان الله خان غازی یاد نکرده بود؟ یا مثلاً سردار محمد داوود فقید در برابر محمد ظاهر و یا غوث الدین فایق برای پاسداری و حفاظت رژیم شاهی ؟

 پس هنگامی که به این طرز اندیشه و تفکر می نگریم، متوجه می گردیم که معیار سنجش ها وارزشها در نزد حضرات، همان عقاید و افکار پوسیده و متحجری است که بر مبنای آن دوره یی از تاریخ یک ملت را به زعم خویش تفسیر و تعیین می کنند . همان افکار و اندیشه های کلیشه یی و از قبل تعیین شده که هر امری را باید نفی کنند و هرکاری را مسخ، و از دین بهره برداری نمایند و به همین وسیله مخالفین خویش را بکوبند.

 نویسنده گان " تاریخ مسخ نمی شود " به ادامهء همان سخنان ناسختهء شان به ارتباط زنده گی نامهء این جانب چنین می نویسند:

 " اینجاست که زورق شکسته اش آرام آرام به سوی سواحل آرزو ها نزدیک می شود و به امر سردار داود شامل پوهنتون حربی می گردد."

 راستش را اگر بخواهید معنای این جمله واضح و روشن نیست. البته که المعنای فی البطن شاعر. ولی شاید منظور آنان این باشد که " عظیمی " که در ان هنگام متعلم مکتب بود، در زورق شکسته یی نشسته بود و امکان آن می رفت که این زورق شکسته در میان امواج خروشان دریا غرق شود. ولي هر آیینه هنگامی که سردار محمد داود امر کرد که عظیمی به حربی پوهنتون شامل شود، زورق به سواحل آرزوهایش پهلو گرفت. حالا باید   (یوسفزی) که در راس تیم دروغگویان و مفتریان " تاریخ مسخ نمی شود " قرار دارد باید جواب بدهد که آیا آن ده ها هزارشاگرد و متعلم مکتب که در آن زمان به حربی پوهنتون شامل نشدند، زورق های شکستهء شان غرق شد و عمر شان را به شما دادند؟

   (یوسفزی) و شرکاء در صفحه دوم " تاریخ مسخ نمی شود " چنین می نویسند:

" ... مقدمه کتاب توسط شخصیت مجهول الهویه یی تحریر شده است که کمترکسی با نامش" حسین غزنوی " آشنایی دارد..."

گرچه آقای حسین غزنوی کدام مقدمه یی ننوشته و آن چه نوشته اند تقریظ گفته می شود ؛ ولی سوال این است که چرا   (یوسفزی) جناب " حسین غزنوی " را مجهول الهویه می خواند. در حالی که هویت او روشن است. شخصی است که اسمش حسین وتخلصش غزنوی است. و از نوشته اش پیداست که خوب و زیبا و با محتوا می نویسد. ولی آقای   (یوسفزی) شما کی هستید ؟ آیا مجهول الهویه نیستید ؟ شما را در جامعه فرهنگی مان کسی میشناسد؟

 ازاین حرف های ناسخته و کودکانه    (یوسفزی) ها که بگذریم در صفحهء سوم نبشتهء شان چنین می خوانیم :

" اینجاست که دگر درخت ارزوها به ثمر رسیده و میوهء صبرش به زردی روی آورده و رستم داستان در حال تولد است. "

 در این جملهء کوتاه که نویسنده و حواریونش هر میوهء رسیده را زرد می پندارند، می نویسند که " رستم داستان " در حال تولداست و از ان ترکیب چنان خوش شان می آید که با همین املا در متن کتاب نه یک بار بل بارها و بارها آن را حق و نا حق می نویسند و تکرارمی کنند. پس معلوم است که غلطی چاپی نیست و نویسنده و یارانش تفاوت میان "رستم دستان" شاهنامه فردوسی بزرگ و رستم داستان رانمی دانند و نا دانسته خود ها را مسخرهء آگاهان می نمایند.

اما آن دانای طوس اصطلاح رستم دستان را این گونه به کار می بست :

سر انجمن پور دستان کجاست

که دارد زمانه بدو پشت راست

جهان دار داند که دســـــــتان سام

بزرگ است وبا دانش ونیکنام

گسسته شود تخم دستان سام

ززابل نگیرد کسی نــــــــیز نــــام

برادر چو رستم، چو دستان پدر

از این نامور تر، کی دارد گهر؟

چرا بایدم زند گــــــانی ونـــــــام

که شد کنده این تخم دستان سام

چو آگاهی آمد به سام دلـــــــــــیر

که شد پوردستان به کردار شیر

چو نزدیکی زابلستان رسید

خروش طلایه به دستان رسید

چو خرسند گردد به دستان بگوی

که از شاه گیتی مبرتاب روی

مگر پور دستان ســــــــام یلی

کزین نامور رســــــــــــتم زابلی

یا دراین بیت مولانا:

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

بدینسان (یوسفزی) و شرکاء کوشیده اند که در نقد مفلس و سرگردان و از هم گسیختهء شان چاشنی تاریخی – ادبی ببخشند . و این اظهارات بی رمق و بی خون را به عنوان قرینه سازی ریشخند آمیز علیه این هیچمدان به کار گیرند. اما نفهمیده اند که کار برد " رستم داستان " در واقع نوعی فیگور ناهنجار یک شخص پر ادعا و به ظاهر پوبلسسیت است. و اما، آگاهان می دانند که آنچه در اثر جاودان حکیم طوس در شاهنامه به کار رفته " رستم داستان " نی بلکه "رستم دستان " است ." دستان" نام پدر رستم است. وقتی " دستان" چشم به دنیا می گشاید، به فرمان پدر " سام " که در واقع خدای گیسو سپید است وی را به کوه البرز می اندازد.در این احوال" سیمرغ "، "دستان " نوزاد را به لانهء خود می برد تا جوجه هایش از آن سد جوع نمایند. اما اتفاق به گونه یی پیش می آید که جوجه های سیمرغ " دستان " رانمی خورند و " دستان " آرام آرام بزرگ می شود. چند سال بعد سام پدر دستان پسر را در خواب می بیند و به کوه البرز میرود پسر را جستجو می کند. سیمرغ که سام را می نگرد، موضوع را در می یابد و خطاب به دستان می گوید :

ترا پرورده یـــــــ کی دایــــه ام

همت دایه هم نیک سرمایـــه ام

نهادم ترا نام، دســــــــتتان زند

که با تو پدرساخت ودستان وبند

بدین نام چون باز گردی به جای

بگو تات خوانند یل راهنـــــمای

سیمرغ دستان را به نزد سام می آورد و سام اورا " زال زر " نام می نهد:

همین پور را زال زر خواند سام

چو دستان ورا کرد سیمرغ نام

گفتنی است که شاید سام به خاطر آن که موهای پسرش سفید بود اورا همیشه "پور دستان"، "پور زال" "خداوند رخش "، " فروزنده تخم نیرم "، "یل پیل تن" و " رستم دستان " خطاب می کرد، نه رستم داستان. و القصه این همه را به خاطر آن گفتم که   (یوسفزی) و یارانش را در نقود آینده ء شان به کار آید.

   (یوسفزی) وشرکاء درهمین صفحه می نویسند:

 " ... عالی جناب دگرعالی نسب و عالی آوازه و عالی رتبه است . مورد اعتماد رئیس جمهور است که هر نازش قبول و هرامرش قابل اطاعت است. "

 حالا اگر به این جملات نگاهی بیفگنیم، می بینیم که واژهء عالی آوازه یک ترکیب نا متعارف است که تا کنون کسی آن را به کار نبرده است. دیگر این که از این جملات این طور استنباط می شود که کسانی که در کودتای ۲۶ سرطان اشتراک داشتند و رژیم شاهی را به رژیم جمهوری تبدیل نمودند قبل از کودتا نسب پستی داشتند حتا همین آقای غوث الدین فایق خودمان ! ولی همین که کودتا پیروز شد همه به یکباره گی عالی نسب شدند. نکتهء سوم این که آیا تا کنون کسی شنیده است که سردار محمد داوود (فقید ( ناز یک افسر را قبول کند و کارش به جایی کشیده باشد که از اوامر افسر پایین رتبه یی همچون عظیمی اطاعت نماید؟ آری به قول حافظ بار ها گفته ام و بار دیگر می گویم :

نگفته ندارد کسی با تو کار

و لیکن چو گفتی دلیلش بیار

بدینترتیب من از   (یوسفزی) می پرسم، در حالی که در صفحهء  (ج ( می نویسی که سعی کرده ای تا نوشته ات ساده و عام فهم باشد و از کلمات نا مانوس و تشبیه ها و واژه های بیگانه پرهیز نموده ای پس این " جمله عجیب و غریب را که معنایش را مگر خودت بدانی از کجا کش رفته ای ؟ : " ...براسب مجمل حراق و سرکش صعود می کند." یعنی چه ؟ خودت گفتی که واژه بیگانه را استعمال نمی کنی . خوب . ولی آیا این حراق واژه عربی نیست و اسب مجمل یعنی چه ؟ مگر زبان عربی زبان بیگانه نیست؟ می خواهم از خودت بپرسم که آیا اسب هم صعود می کند؟ یا مثلاً در همین صفحه واژه های بیگانه " تشائم" و" مرخم " و " خلنگ " واژه های بیگانه نیستند و مردم ما آن را می دانند؟ پس می بینیم که حضرات هیچ قصد دیگری به جز ازفضل فروشی نداشتند و ندارند. فضل فروشی بسیار ناشیانه. آری این تقلاهای ناشیانه به تقلا های شخصی می ماند که در خواب راه می رود و می خواهد به جایی برسد ولی نمی تواند.

مسخ نامه را ورق می زنیم و در صفحهء ۶ چنین می خوانیم :

" ... هرقدر از زیرکی های بیان، تصویر و ترسیم میدان های جنگ به صورت ناب، پارچه های شیوا و نغز ادبی و معما های سربسته و سر به فلک در این اثر سیاسی- ادبی سخن بگوییم بیجا نخواهد بود. مگر، حسرتا! دردا ! دریغا ! که این همه کمالات و زیبایی ها مثال آن را دارد که غذای هفت رنگ با زحمات فراوان توسط طباخ ورزیده پخته شده باشد و با تشریفات خاص در کاسه سگ در مقابل مهمان گذاشته شود.آری کاسه سگ آن ظرف پلید که با دیدن آن هر انسان دست از خوردن می گیرد و بر تهیه کننده ان غذای لذیذ و هفت رنگ نفرین می فرستد. آری ! این کاسه سگ چیست ؟ اندیشه کمونیزم که فرد فرد ملت قهرمان و ستمدیدهء ما از آن به مثابه کاسه سگ نفرت دارند و بر عاملین و پیروان آن نفرین می فرستند. "

در این پراگراف بار دیگر می بینیم که   (یوسفزی) چتیات نوشته است . آخر مگر " معما های سر بسته و سر به فلک " ترکیبهای بی معنا نیستند؟ زیرا که معما خود معما است . و معما اگر سرباز باشد و یا سربسته، اگر سر راسته باشد یا سر چپه، در همه احوال معماست. و البته که معمای سر به فلک هم که تاکنون نه دیده شده و نه خوانده. در همین جا   (یوسفزی) اندیشه را به کاسه سگ تشبیه می کند. در حالی که اندیشه ظرف نیست، شی نیست. گوهر و جوهر روح و روان و ذهن آدمی است.

با اندیشه و تفکر است که " انام " را از" دواب" تمیز می دهیم و اورا شرف کیهان می خوانیم. و من نمی دانم تا چه وقت این عالی جنابان چفت و بست هایی را که به مغز و اندیشهء خود زده اند می شکنند و ازمحافل تنگ و تاریک دوستی ها و دشمنی های گذشته بیرون می شوند و کسانی را که مانند شان نمی اندیشند" سگ " خطاب نمی کنند و می پذیرند که در این جهان بی در و پیکر همین اکنون ملیونها کمونیست وجود دارند که از بسیاری ها کرده آدم تر اند و نباید به ایشان سگ خطاب کرد.

گر گل است اندیشه تو گلشنی

ور بود خاری توهیمهء گلخنی

امـــّــا تفکر یا " اندیشیدن " چیست ؟

 تعریف علمی تفکر چنین است : تفکر استعداد خلاق انسان است که در پروسه کار و کوشش وی شکل گرفت و تکامل یافت و به صورت عالیترین شکل شعور درآمد. تفکر عبارت است از انعکاس ماهیت اشیأ و پدیده ها و پروسه هایی که در جهان واقعی می گذرند، در دماغ ما به کمک مفاهیم، احکام و استنتاجات . تفکر خاصیت ماده ییست به نام مغز که دارای ساختمان فوق العاده پیچیده یی است و ازملیاردها " نورون " تشکیل شده است.

تفکر در آغاز با پراتیک در آمیخته بود ولی به تدریج و با جدا شدن کار جسمی از کار فکری، تفکر نیز کسب استقلال کرد ؛ ولی با وصف آن هم در پیوند دایمی و نزدیک با مجموعهء فعالیت جامعه قرار گرفت. تفکر یا اندیشیدن بر دو قسم است: تفکر عادی و تفکرعلمی. اولی یعنی تفکر عادی به واسطه اعمال و کردار و حرکات و تولید انسانی در آمیخته و به انسان کمک می کند که در جهان واقعی خودش را بشناسد و سمت یابی کند. تفکر دومی یا علمی، چیزی نیست جز یافت وادراک تئوریک ماهیت اشیأ و پدیده ها و پروسه ها.

بنابر این باید   (یوسفزی) و یاران نویسنده اش (! ( دانسته باشند که تفکر کاسه سگ نیست . دارای تعریف و تعبیر ویژه یی ست و متفکر و اندیشمند نیز حتا اگر کمونیست باشد از جایگاه رفیعی در جامعه بشری برخوردار است.

 و انگهی از شما آقای   (یوسفزی) که اینقدر کمونیست کمونیست می گویید و کمونیزم، کمونیزم باید پرسید که آیا می دانید کمونیزم چیست و کمونیست کیست؟ و آیا در افغانستان هرگز حزبی به نام حزب کمونیست وجود داشته است؟ نه، گمان نمی کنم که شما با این مقوله های علمی آشنایی کافی داشته باشید. این حکم را از روی نوشته های تان هر ابجد خوان ادبیات مترقی، صادر کرده می تواند. پس بی مناسبت نیست تا برای ازدیاد معلومات شما اندکی در این موارد روشنی بیندازم . کمونیزم و نظام کمونیستی دارای مشخصات زیرین است :

۱ - کمونیزم مرحلهء عالی تکامل جامعه است که طی آن نیروهای مؤلده به شکل بی سابقه در تاریخ می شگفند و عالیترین سطح زنده گی برای مردم تأمین می شود. اصل توزیع در کمونیزم عبارت است از " به هرکس به اندازهء استعدادش، به هرکس به اندازهء نیازش " .

۲ - تمایزات طبقاتی در چنین نظامی بین طبقه کار گر و دهقان و روشنفکر بر پایهء تکامل تکنیک و گسترش معرفت عمومی از میان می رود. لذا دولت، مناسبات حقوقی، ایدیولوژی سیاسی و حقوقی زوال می یابند.

۳ -" کار" در جامعهء کمونیستی وظیفه نیست ؛ بلکه به نیاز حیاتی و سرچشمه حفظ و لذت عمیق روحی تبدیل می شود. زیرا این کار کاری است خلاق، مجهز به عالی ترین تکنیک، موافق به بهترین شرایط و منطبق بر بهترین نتایج .

۴ - در این نظام، جای دولت را خود گردانی اجتماعی کمونیستی می گیرد " یعنی خود اعضای اجتماع " اجتماعی که متشکل شده می باشند، بر پایهء موازین اخلاق کمونیستی . اخلاقی که به طبیعت و نیاز روحی افراد بدل می شود و همین افراد اند که امور جامعه را می گردانند.البته که زوال دولت به معنای از میان رفتن سازمانها ودستگاه های اداره کنندهء جامعه نیست بلکه به معنای از میان رفتن آن دستگاهی است که مظهر تسلط یک طبقه بر بقیهء قشر ها و لایه های اجتماعی است.

۵ - کلیهء شرایط برای تکامل استعداد ها، شگفته گی شخصیت افراد و نیل حد اعلای جمال روحی و کمال جسمی تأمین می شود.

 پس آقای   (یوسفزی) از شما باید سوال نمود که در کشور ما، زمینه یی برای ایجاد چنین جامعه یی وجود داشت که ح. د. خ. ا. آن را عنوان می کرد و رهبران و اعضای حزب خود ها را کمونیست می خواندند ؟

 از طرف دیگر می بینید که در این مشخصات حتا یک کلمه هم درباره دین نیامده است در حالی که شما و تاریک اندیشانی همچو شما بار ها این مسأله را عنوان کرده و از آن سوء استفاده نموده اید.

نوشته های شما را که می خواندم متوجه شدم که متأسفانه حتا تعریف حزب سیاسی را ندانسته به مناظره پرداخته اید. بلی، باید به شما یاد آور شد که حزب طراز نوین سیاسی از تنظیم متحجر جهادی تفاوت بسیار دارد: حزب عبارت از تجمع گروهی از انسان های همفکر است که دارای مرام و آرمان مشخص باشند و بر اساس اساسنامهء گروه فعالیت می کند . هدف رسیدن حزب، رسیدن به قدرت سیاسی و نگهداری آن است. مرام یا برنامه حزب مجموعهء اهداف، وظایف، اشکال و شیوه های مبارزه آن را بیان می کند. و اساسنامهء حزب مبتنی بر مجموعه یی از مقررات و موازین، حیات درونی آن را تنظیم می کند. به همین خاطر یک حزب را می توان از روی برنامه، اساسنامه و عملکرد آن شناخت؛ ولی طوری که اکنون همگان می دانند  (درسال ۱۳۸۵ خ ( یک تنظیم را از روی قتل و کشتار و نابودی و تاراج و چپاول مردم و دارایی های عامه.

امــــّــا، ح. د. خ. ا. به مثابه تشکل گروهی از مردمان همفکر در یازدهم جدی ۱۳۴۳ خورشیدی در وجود کنگرهء مؤسس آن تاسیس شد که علاوه بر انتخاب مقامات رهبری حزب، اصول کلی مرامی حزب را نیز تصویب کرد. "مرام دموکراتیک خلق" در شمارهء نخست و دوم هفته نامهء " خـــــــــــلق " نخستین ارگان نشراتی " جریان دموکراتیک خلق " مؤرخ ۲۵ حمل ۱۳۴۵ خورشیدی نشر شد. در آن مرام هدف ستراتیژیک حزب را، مبارزه در راه ایجاد " حکومت دموکراسی ملی " اعلان و شکل مبارزه حزب را، قانونی، علنی، مسالمت آمیز و پارلمانی بیان نمود.

 بعد از قیام مسلحانهء هفت ثور ۱۳۵۷ خ که در اوج جنگ سرد صورت گرفت، ح.د. خ. ا. در محراق توجه غرب و شرق قرار گرفت. برخی از رسانه های گروهی غرب و به ویژه اخوانی ها، به منظور اهداف معین خرابکارانه و تبلیغاتی، حزب د. خ. ا. را به نام حزب کمونیست افغانستان یاد کرده و تبلیغ نمودند.سؤ نیت آنها در این زمینه از اولین کنفرانس مطبوعاتیی که با اشتراک وسایل اطلاعات جمعی جهان دایر شد، به روشنی هویدا گردید. مثلاً نمایندهء تلویزیون فرانسه از نور محمد تره کی منشی عمومی کمیته مرکزی آن زمان حزب پرسید:

- جناب رییس ! آیا خود و حکومت خود را کمونیست تلقی می کنید؟

تره کی : حزب ما پروگرام خود را قبلاً نشر کرده است. این یک پروگرام مترقی است ....اما حکومت ما یک حکومت دموکراتیک است.

سوال نمایندهء رادیوی بی بی سی به صورت عریان تر و روشن تر این سؤ نیت را بیان می دارد:

آیا حزب تان را یک حزب مارکسیستی .. تلقی می کنید ؟

تره کی : شما می توانید پروگرام ما را مطالعه کنید و در یابید که حزب ما چگونه حزبی است... حزب ما حزب .د.خ.ا. است. مگر پروپاگندهای کشور شما آن رابه حیث یک حزب کمونیست معرفی می کند.

 همان ژورنالیست : آیا این حزب کمونیست نیست ؟

تره کی : نه خیر . در افغانستان حزب کمونیست. نداریم. ما چنین چیزی در افغانستان نداریم. .. در پروگرام ما، چیزی از مارکسیزم ولیننیزم نگنجانیده ایم.

جای شک نیست که در زمان حکمروایی صد روزه امین، امین آگاهانه در صحبت هایش از جامعهء سوسیالیستی در افغانستان سخن می گفت . و البته که هدف وی آن بود تا حزب دموکراتیک خلق افغانستان را در جامعه تخریب نماید. اما رهبرانِ پس از وی هر گز در مورد ایجاد جامعهء سوسیالیستی و یا کمونیستی در افغانستان سخن نه گفته اند.

 اساسنامهء حزب مؤرخ  (۶ - ۷ سرطان ۱۳۶۹ خ ( تعریف زیرین را از حزب . د. خ. ا. می دهد:

مقدمه:

بسم الله الرحمن الرحیم

 " حزب وطن ساز مان سیاسی و اجتماعیی است که بر اساس اتحاد داوطلبانهء اعضای آن تشکیل شده و فعالیت می نماید. حزب دستیابی به صلح پایدار و سراسری، دفاع از استقلال، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کشور، اعمار مجدد افغانستان، انکشاف اجتماعی و اقتصادی و تأمین عدالت را از عمده ترین وظایف خود می داند و درجهت تأمین اتحاد هرچه وسیع تر نیروهای ملی و وطندوست و تمام مردم افغانستان به خاطر رسیدن به اهداف فوق مجاهدت می نماید. حزب مدافع پیگیر منافع مردم است و عناصر صلح خواه، وطندوست، ملی، دموکرات و مترقی را متحد می سازد. حزب و تمام سازمان های آن طبق احکام دین مبین اسلام، قانون اساسی و سایر قوانین جمهوری افغانستان فعالیت می کند. "

 به این اساس دیده می شود که پروگرام حزب د. خ.ا. با در نظر داشت چپروی های برخی از افراد و فرکسیون های حزب در مراحل مختلف، به طور کل در چار چوب تحقق اهداف ملی و دموکراتیک بود و اساسنامهء حزب بیانگر موازین زنده گی یک حزب مترقی، طراز نوین، ملی و دموکراتیک.

اما آقای   (یوسفزی) بدون در نظر داشت این حقایق، تمام اعضای حزب و از جمله این ناتوان را متهم به لادینیت می نماید و در زمینه مثل همیشه هیچ سند و مدرکی ارائه نمی کند. تنها سندی که برعلیه من می آورد نبشته یی است که من روزی و روزگاری به پاسخ آقای حامد علمی ژورنالیست نامدار کشور نوشته بودم . و انگار در آن نبشته از ایدیولوژی مارکسیزم دفاع کرده باشم. ولی اگر آگاهان آن نبشته را به درستی تحلیل و تجزیه بفرمایند، حتا یک کلمه هم در باره دین و معتقدات مذهبی ام مطلبی در آنجا پیدا نخواهند کرد؛ اما دربارهء آرمان ح.د.خ.ا. و برنامهء مترقی و پروگرام متعالی آن طبیعی است که با همان ایمان و اندیشه خلل ناپذیر یک حزبی معتقد، اظهار عقیده شده است. آری حزب ما نیات شریفانه و وطنپرستانهء بسیاری به خاطر رفاه و سعادت مردم و رهایی انسان زحمتکش وطن از یوغ استثمار و استبداد و رهايي از فقر و جهل و مرض داشت و این آرمان ها تا هنوز هم در قلب هر حزبی پاکنهاد وجود دارد. اما این هم حقیقت است که حزب ما اشتباهاتی کرد و قدم های ناسنجیده یی گذاشت و تصمیمات عجولانه یی اتخاذ کرد و سر انجام مجبور شد در برابر تمام کشور های زور گوی جهان سود و سرمایه و کشور های مرتجع عربی بجنگد و شکست را پذیرا شود؛ بلی ما نتوانستیم به آرمانهای والای مردم مان جامه عمل بپوشانیم ولی آیده آلی که به خاطرآن، من و هزاران تن دیگر به آن باور داشتیم از ما جدایی ندارد. آقای " ایگنازیو – سیلونه " یکی از مؤسسین حزب کمونیست ایتالیا، پس از آن که بنا بر دلایلی، حزب کمونیست ایتالیا را ترک می کند ولی فعالیت های سیاسی خود را در مقام رییس حزب سوسیالیست ایتالیا از سر می گیرد، در این مورد در کتاب " بت شکسته " در مقاله اش به نام سراب کمونیزم می نویسد:

 " من حزب کمونیست ایتالیا را با همه خاطرات تلخ و شیرین و هیجانات فراموش ناشدنی دوران مبارزات زیر زمینی ترک گفتم ولی ایده آلی که به خاطر آن وارد این حزب شده بودم از من جدا شدنی نبود. نه فقط من، بلکه همهء کسانی که از روی عقیده و ایمان به خاطر هدف هایی که به حقانیت آن معتقدند واردحزب شده و پس از رسیدن به سراب آن را ترک می کنند نمی توانند زیربنای فکری خود را تغیر بدهند. ما کمونیستهای سابق مانند کشیش های سابق نمی توانیم اصولی را که به آن معتقد بوده ایم به کلی نفی و ترک کنیم. ما فقط می توانیم بگوییم که راهی را که برای رسیدن به هدف انتخاب کرده بودیم غلط بود و باید راه دیگری بیابیم ."

   (یوسفزی) در صفحه ۸ و۹ کتاب " تاریخ مسخ نمی شود " می نویسد:

" .. ما در مقابل یک کمونیست قرار داریم که طبعاً از ما نیست . و تاریخ و واقعیت ها را از زاویه و عینک مارکس و لنین می بیند. و ترسیم می کند. "

 بلی جناب   (یوسفزی)، از حرف های شما بر می آید که برای یک بحث سازنده قلم نمی زنید. بلکه در هیئت تفتیش عقاید ظاهر شده اید. آخر بحثی را که مطرح نموده اید، یک معضلهء تاریخی است . و به موضوعات کتابهای " اردو و سیاست" و " مناظره ها و محاضره ها" هیچگونه ارتباطی ندارد. آقای   (یوسفزی)، شما که ادعا می کنید پیشروان نهضت اسلامی، مارکسیزم را با دلایل علمی و نقلی رد می کردند، آیا گفته می توانید که کدام یک از آنان اثر داهیانه یی در این زمینه به جا گذاشته اند ؟ و اگر چیزی هم نوشته اند آیا با واقعیت های علمی – تاریخی و اقتصادی زمان خود نه جنگیده اند؟

 شما می نویسید که "طرف کمونیست ها به چیزی که می گفتند خود نیز نمی دانستند." می خواهم به من بگویید که همان کسانی که به زعم شما کمونیست بودند مثلاً چه می گفتند که خود نمی فهمیدند. آیا شما یکی از طرفین مناظره های فکری آن زمان بودید ؟

   (یوسفزی) و شرکأ در همان صفحه می نویسند:

" ..عظیمی می نویسد وی یک کمونیست واقعی است و به هیچ صورت ممکن نیست با مسلمانان سازش کند."

بلی او چنین نوشته، ولی من از خوانندهء عزیزی که کتاب اردو و سیاست و یا سایر سیاه مشق های من را خوانده اند و یا می خوانند تقاضا می نمایم که اگر با چنین جملاتی در نبشته های من برخوردند، برایم یاد آوری نمایند. در آن صورت حاضرم که تمام اتهامات   (یوسفزی) و یارانش را بپذیرم. در غیر آن امیدوارم که در داوری های دادگرانهء شان طرفی را محکوم کنند که برای تحریک احساسات مذهبی خواننده به دروغ و ریا توسل جسته است. در جای دیگر او برای اثبات این لاطایلاتش از کتاب " مناظره ها ومحاضره ها" پراگرافی را نقل قول کرده است که به پاسخ آقای محمد امین فرهنگ نوشته شده بود. در آن پراگراف چنین می خوانیم:

 " ... اما به پندارمن، افکار و اندیشه ها و بینش های هر مکتب فکری، هر ایدیولوژی و هر دگر اندیشی که برای جستجوی حقیقت و باز تاب دادن آن در تلاش و تکاپو است، در روند پروسهء رهیابی و رهپویی به سوی روشنی یا کشف حقیقت باید در نزد همه از احترام والا برخوردار باشد. "

آری، من چنین نوشته بودم و به این ارزشها باور دارم. زیرا که هستی انسان در این است که حقیقت را ببیند، از رخ حقیقت و از آن اندیشهء کمین کرده در پناه نقاب ها پرده بردارد. به ظواهر امر توجه نکند بلکه در درون اشیأ و پدیده ها نفوذ نماید. چنانچه می بینید که در این پراگراف حتا یک کلمه هم نه دربارهء " سازش " نمودن نویسنده با مسلمانان و نه به کفار آمده است و یا حرفی و اشاره یی اندر باب کمونیست بودن واقعی یا غیر واقعی این تنابنده. خوب دوستان، این بی انصاف ها دیگر چه سلاحی دارند که با آن به مصاف حقیقت بروند؟ به جز همین سلاح به زنگار آغشتهء دین و مذهب و از طریق آن پنهان نمودن ضعف های شان و به بازی گرفتن احساسات و عواطف خواننده . به قول احمد شاملو:

 بیچاره،

 " خورشیدراگذاشته

         می خواهد

با اتکأ به ساعت شماطه دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

          که شب

از نیمه برنگذشته است ."

        ...... (طوفان خنده ه (

   (یوسفزی) و شرکأ در صفحه (۹ ( «تاریخ مسخ نمی شود» شان، می نویسند:

 " رهبران این اندیشه  (مارکس، انگلس، لینن، استالین ( در بیداد گری، تشدد و خود کامه گی در سر فهرست آدمکشان جهان قرار دارند. "

آقای   (یوسفزی) ! چه کسی به شما گفته است که " استالین " رهبر اندیشهء مارکسیزم بوده است ؟ شاید جناب جنرال مرجان گفته باشد. ولی حتا اگر او هم گفته باشد، درست نگفته است. زیرا که اولاً باید گفت که اندیشه "رهبر "ندارد. اندیشه مال شخصی یک انسان است.به خود انسان متعلق و یک پدیدهء ذهنی است. و دوم این که " استالین " رهبر دولت شوروی بود، نه رهبر اندیشه مارکسیستی. او نه فیلسوف بود و نه تئوریسین. او یکی از پیروان ولادیمیر ایلیچ لنین بود که پس از مرگ او به مقام رهبری حزبی و دولتی شوروی وقت دست یافت. در جنگ دوم جهانی خوش درخشید و قوای نازی ها را از سرزمین شوروی جاروب کرد. او با مخالفین خود به شدت عمل مشهور بود و تصور می نمود با از بین بردن و سرکوب فزیکی آنان چرخ انقلاب نمی ایستد. استالین استبداد جابرانه یی داشت و چون در سال ۱۹۲۲ م یعنی هنگامی که هنوز لنین زنده بود، مقام منشی عمومی حزب کمونیست شوروی را تصاحب کرد، لذا به خود حق می داد که عمل او را عین عمل لنین حساب کنند. استالین را می توان نظریه پرداز و شخصی که به تفکر " تئوریک " عادت داشت، در نظر آورد؛ اما او را هیچگاهی نمی توان در زمرهء فیلسوفانی همچون کارل مارکس  (۱۸۱۸ – ۱۸۸۳ ( بنیان گذار فلسفهء مارکسیستی و رفیق شهیرش فریدریک انگلس  (۱۸۲۰ -۱۸۹۵ م ( به شمار آورد و همان طوری که می دانیم فلسفه و از آن جمله فلسفه مارکسیستی شکل خاصی از شعور و یا آگاهی اجتماعی است که عالیترین قانونمندی های جهان هستی و معرفت انسانی و رابطهء بین هستی و تفکر را بررسی می کند.فلسفه مارکسیستی لیننیستی عالی ترین مناسبات و روابط اشیاء و پدیده ها را که در همهء انواع و اقسام واقعیت ها بروز می کند مورد غور و مداقه قرار می دهد.و باید یاد اور شد که فلسفه نسبت به سایر علوم در حکم اسلوب و متدلوژی عام آنها محسوب می شود. بنا براین آیا   (یوسفزی) گفته می تواند که مارشال ژوزف استالین در این زمینه ها کدام اثری نوشته است که به اوفیلسوف بگوییم و اثرش را یک اثر فلسفی بخوانیم؟

   (یوسفزی) و شرکای او در جای دیگر مسخ نامهءشان به ارتباط همین مبحث چنین می نویسند:

 " ... رهبران این تیوری میان تهی بعد از یک تراژیدی خونین در سال ۱۹۱۷ م قدرت را در روسیه به دست می گیرند ... و موفق به تشکیل " اتحاد جماهیر شوروی گردیدند. "

 حالا باید از   (یوسفزی) و دوستان تاریخ دان و دانشمند شان پرسید که مارکس و انگلس که رهبران بلا منازع فلسفهء ماتریالیزم دیالکتیک بودند مگر در سال ۱۹۱۷ م حیات داشتند؟ مگر در آن موقع از مرگ کارل مارکس ۳۴ سال و از مرگ فریدریک انگلس ۲۲ سال نمی گذشت ؟ در این صورت چگونه آنان تشدد و قتل و خود کامه گی را پس از مرگ خود انجام داده بودند؟ (این به آن نامه یی میماند که چند تنی که خود ها را هوا خواه داکتر نجیب الله مرحوم جا می زنند، پس از مرگ داکتر نجیب نامه یی نوشتند و قسم و قرآن خوردند که این نامه به خط و کتابت آن شهید تیغ جفا نوشته شود. قباحت هم اندازه یی دارد ( پرسش دیگر این که آیا اتحاد جماهیر شوروی در سالهای جنگ عمومی دوم به وجود آمده بود یا پیش ازآن؟

به هر حال !   (یوسفزی) و یاران فحاش او در همین صفحه بار دیگر با زشت ترین کلمات  (البته موافق فرهنگ خودشان ( وارد بحث می شوند و چنین می نویسند:

" یکعده اشخاص مکار، حیله باز و بی بندو بار که هیچگونه پابندی به اساسات اسلامی نداشتند، مسلک کمونیزم را بهترین وسیلهء ستر و پوشش به خاطر خود کامه گی، عیاشی، فساد، مشروب نوشی، روزه خوری، و هزاران منکر دیگر خویش دانستند و آگاهانه به خاطر توجیه اعمال خبیثه و کردار رزیله خود در عقب این عقیده پوچ سنگر گرفتند. "

   (یوسفزی) که نمی داند واژهء مسلک را در کجا و در کدام موردی به کار بگیرد، بدون هیچ گونه آزرمی، مخالفین خود را به اعمال خبیثه و کردار رزیله متهم می سازد، آیا گفته می تواند که قبل از پیدایش ح. د. خ. ا. چنین اعمالی که به اعضای آن نسبت داده می شود هرگز در افغانستان وجود نداشت؟ آقای   (یوسفزی) یکبار در همین روز هایی که من این کتاب را باز خوانی می کنم  (سنبله ۱۳۸۵ خ ( برود به شهر کابل و به خانه ها و سنگر (! ( های یاران قدیم خود سر بزند و ببیند که شراب خوری و فسق و فجور و قمار بازی و مال مردم خوری و بی ناموس ساختن دختران و زنان مردم از طرف آنان به کدام حد رسیده و چطور بوی گند و کثافت شان بالا شده است ؟ و انگهی آقای   (یوسفزی) از شما می پرسم که چرا از وجود ملا ها شیخ ها و پیر هایی که عروس های جوان مردم را در شب زفاف متبرک می ساختند و اگر قدرت و توانایی جنسی و جسمی شان اجازه زنا را به آنها نمی داد، همسران باکره مردم را به نوکر های شان می سپردند تا متبرک نمایند، در تاریخ تان یاد نمی کنید ؟ یا از همان پیر هایی که با ویسکی و شامپانی غسل می کردند ولی در ملاء عام خاک بر لب می مالیدند و از مردم توقع داشتند که آبی را که با آن پاهای خود را شسته می بودند، بنوشند. شما یکبار تاریخ مرحوم غبار را با دقت بیشتر بخوانید و آن گاه درک خواهید نمود که منکرات یعنی چه ؟ شاهان و بزرگان و شحنه گان چه می کردند و با مردم بلا کشیدهء این سرزمین چه برخوردی داشتند؟ آیا مطلق العنانی، خود کامه گی، عیاشی، فساد، لواطت، زنا، ظلم و ستم و اجحاف، قتل نفس، قمار و چرس در جملهء اعمال و کردار رزیله به حساب نمی آیند ؟ بفرمایید آقای   (یوسفزی) جواب بدهید که پس از سقوط حاکمیت حزب دیموکراتیک خلق افغانستان چرا چنین سیه روزی و تیره بختی در این سرزمین به وجود آمد؟ بگویید که در دولت اسلامی چه می گذشت و اکنون در دولت طالبی چه می گذرد. چرا بالای سر مردم سنگ آسیاب را می چرخانند؟ چرا دستها را می برند، پا ها را قطع می کنند و گردن ها را می زنند؟ این چه روز وروز گار سیه و تیره یی است بر سر زن این سرزمین آورده اید ؟ کتابها چه گناهی دارند که هیمهء دیگدان می کنید ؟ پیکره ها چه قصوری دارند که منفجر می سازید. بچه های مردم را چرا به زور و عنف از کوچه و بازار می ربایید و دختران باکره و معصوم مردم را چرا وادار می سازید که از طبقه آخر مکروریان به خاطر نجات عزت و عفت شان خودها را به پایین پرتاب نمایند. مگر همین اکنون کشور ما لانهء تروریستان و آدمکشان بین المللی نیست؟ کشور ما چرا مرکز کشت، پخش، ترافیک و مافیای مواد مخدر گردیده است ؟ آیا در زمان حاکمیت ح.د .خ. ا. این فجایع وجود داشت؟ آخر چرا با چشمان بسته قضاوت می کنید؟ چه شد وجدان شما، مگر آن را به شیطان فروخته اید؟

خوب دیگر، من در بارهء پیرانی که با شامپانی غسل می کردند و با ویسکی روزه می شکستند و از انگریز به کشور ما صادر شدند، چیزی نمی گویم . این مطلب را بارها و بارها دیگران گفته اند. مثلاً نویسندهء ارجمندی به نام احمدشاه عبادی مقالهء مبسوطی نوشته اند اندرین باب که درشمارهء ۲۸ ماهنامهء آزادی چاپ دنمارک به نشر رسیده است. یا مثلاً جناب احمد علی کهزاد در کتاب " بالاحصار کابل و پیش آمد های تاریخی آن" دربارهء همین پیران و مرشدانی که در اندرون خانه اعمال خبیثه و کردار رزیله داشتند و در برون نقاب تقدس و تقوا را بر چهره، مطالب جالبی نوشته اند که من قسمتی از آن را از صفحه ء ۳۹۴ آن کتاب ارزشمند در این جا می آورم و به این بحث دلگیر خاتمه می بخشم :

" . این قصهء "ریش سفید شهر سبز" مراتب عجیب تر و نکات سری بیشتری دارد، این فقیر سیاه چرده ریش سفید که پشتش مثل آتش داغ بود و در پسخانه یک دفعه پیدا می شد، کی بود ؟ به پادشاه شدن شاه شجاع چه دلچسپی داشت؟ و پیش از پادشاه شدن خود او در کابل آنهم با این شرایط سری چه می کرد؟ و به قضایای سیاسی و پادشاه گردشی ها و بسیار حوادثی که بیشتر دست انگلیسی ها در آن دخالت داشت چه دلچسپی داشت. پیشگویی های سیاسی او چگونه به حقیقت می پیوست ؟ بعد از وعده هایی به سمندرخان، چطور چهار روز بعد نامهء برنس مبنی بر آزادی محبوسین مذکور به شاه شجاع می رسد؟ جواب تمام این سوال ها ونظیر آن را در یک جمله می توان یافت که " تاش کلاه " مانند " ریش سفید شهر سبز " یکی از عمل مخفی دستگاه انتلیجنت سرویس انگلیس بود که با نفوذ و پول و وسایل مختلف دیگری که در دست داشت در راه تأمین منافع فرنگی و عمال و نقشه های آن کار می کرد. و این دو مثال یکی در کابل و دیگری در شهر سبز بخارا، یکی مربوط به وقایع قبل از هجوم اول { انگلیس } و دیگری به مقدمه پیش آمد های تجاوز دوم آن ها بر افغانستان دخالت قطعی داشت و امروز بعد از مرور ۹۵ و ۱۲۵ سال واضح می بینیم که دست جاسوسان مخفی فرنگی در تحول امور چه دخالت عمیقی داشت."

اگر جناب شیرشاه و شرکایش خواسته باشند که در مورد این دو جاسوس که مانند آن پیر مشهور از طرف انگریز ها ماموریت داشت تا در افغانستان برای حفظ منافع انگریزها عمل نمایند، معلومات به دست آورند، به صص ۳۸۹ -۳۹۴ کتاب بالا حصار و پیشآمد های تاریخی آن طبع سال ۱۳۷۸ خ مراجعه نمایند.

   (یوسفزی) و شرکأ در صفحهء یازده مسخ نامهء شان در مورد زنده یاد " احسان طبری " چنین می نویسند:

" ... احسان طبری از آثار علمی مطهری متأثر می گردد. و در آثار اسلامی به پژوهش می پردازد. بالآخره کتاب کژراهه را می نویسد. و در آن خاطرات خود و گمراهی های حزب توده را به نمایش می گذارد. سپس در اندیشهء کمونیزم به نقد عمیق می پردازد و کتاب قطوری را به نام " درس هایی در باره مارکسیزم " تألیف می کند . این کتاب در فروپاشی اندیشهء کمونیزم در ایران و بالآخره روسیه نقش عمیق بازی می کند. بالآخره طبری در سال ۱۳۷۶ در محفلی که رهبر انقلاب ایران امام خمینی نیز حضور دارد چنین آغاز به سخن می کند." خداوند را شکر گذارم که در آخر عمر مرا هدایت فرمود تا از راه تاریک کمونیزم برگردم و اسلام مقدس را مشعل راه خود سازم ..."

من کتاب " کژراهه " احسان طبری، خاطرات نورالدین کیانوری دبیر اول حزب توده ایران، " من متهم می کنم " کتابی از فریدون کشاورز و خاطرات و یادداشتهایی ایرج سکندری را خوانده ام. بسیاری ها معتقدند که طبری در زیر شکنجه و فشار های وحشیانه و غیر انسانی آخوند های ایران که در همان سالهای نخستین انقلاب اسلامی شان هزاران مبارزی همچون طبری را به جوخه اعدام سپردند، مجبور به نوشتن آن کتاب گردیده بود. برخی ها هم به این باور اند که طبری حتا قبل از آن که آخوند های ایرانی، شام تیره و تاری را برفضای محیط روشنفکری ایران مستولی بسازند، در فکر نوشتن این کتاب بوده است. مثلاً نورالدین کیانوری دبیر اول حزب توده ایران در مورد طبری چنین می نویسد:

" ..احسان طبری از لحاظ سواد و معلومات آدم باسوادی بود و چند زبان را خوب می دانست. حافظهء نیرومندی داشت. ادبیات فارسی را بسیار خوب می دانست. با ادبیات قدیمی فارسی هم به خوبی آشنایی داشت.

فلسفه به طور کلی و فلاسفهء اسلامی و جهان را می شناخت. البته با فلسفهء اسلامی بیشتر آشنایی داشت. او در مسکو، مدرسهء عالی حزب و اکادمی علوم اجتماعی کمیته مرکزی ح. ک. ش. را در رشته فلسفه به پایان رسانید و در جمهوری دموکراتیک آلمان تز داکتری خود را، تا آنجا که به یاد دارم در زمینهء فلسفه ملا صدرای شیرازی دفاع کرد. دربارهء فلسفه غرب هم اطلاعات کافی داشت. مارکسیزم را هم خوانده بود و از آن اطلاع داشت. ولی به نظرمن اطلاع او از مارکسیزم کتابی بود. نه اطلاعاتی که در گوشت و پوست او رفته باشد. از لحاظ کارکتر شخصی نظر طبری منوط به این بود که در آخرین ملاقات با چه کسی دیدار داشته است . این ر (اعضای اصلی رهبری حزب ( همه می دانستند که مواضع طبری در مسایل حزب وابسته به آخرین دیدار اوست. اگر آخرین بار با اسکندری دیدار کرده بود، نظر او نظر اسکندری بود. اگر آخرین بار بامن دیدار کرده بود، نظر او نظر من بود. این مطلبی است که اسکندری نیز گفته است. "

کیانوری در یکی از مصاحبه های خود در مورد احسان طبری چنین اظهار نظر می کند :

 سوال : اسکندری گفته است که طبری از کیانوری می ترسید؟ اگر کیانوری در جلسه حضور داشت طبری حاضر نبود حرف بزند.

کیانوری : او بیخود می گوید، زمانی که  (دربهمن۱۳۶۱ خ ( دستگیر شدیم، طبری هنوز آزاد بود و دیگر من نبودم که از من بترسد. در این زمان حزب اعلامیه هایی صادر کرد که به قلم طبری است. ببینید که او دراین اعلامیه چه تعریفی از کیانوری و مریم کرده است و همین آدم بعداً آن چرندیات را در کژراهه نوشت. این فرد باید چقدر متزلزل باشد.

سوال: مواضع طبری در کژراهه تابع تحول فکری او و عدول از مارکسیزم و حزب توده است ؟

کیانوری : چرا به قول شما تحول طبری پس از دستگیری رخ داد ؟

در این جا می بینیم که با وصف آن که کیانوری نظر مثبتی در بارهء طبری ندارد، با ظرافت خاصی بیان می دارد که این تحول فکری (! ( پس ازآن صورت گرفت که طبری زندانی شد و در اثر شکنجه مجبور به نوشتن کژراهه گردید.

   (یوسفزی) و شرکایش نوشته اند که کیانوری کمونیزم را " منفور ترین " نظام دنیا، بعد از انقلاب اسلامی خوانده است. اما مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی " دیدگاه " که خاطرات کیانوری را در سال ۱۳۷۲ خ منتشر ساخته است، برخلاف نظر   (یوسفزی) ها، دیدگاه های کیانوری را پس از تحولات عظیمی که جریان چپ در ایران و جهان با آن دچار گردیده است، چنین توضیح می دهد:

" .... کیانوری علی الرغم تلاش حزب توده ایران و فروپاشی مارکسیزم و اتحاد جماهیر شوروی سابق، همچنان از عملکرد حزب توده ایران و حزب کمونیست شوروی سابق دفاع می کند .. وی معتقد است انقلاب اکتوبر، انقلاب اصیل و مردمی بوده و دستآورد های عظیمی را از لحاظ علمی، فنی، سیاسی و فرهنگی برای شوروی و بشریت به ارمغان آورده و از این حیث قابل ستایش است. همچنان وی مدعی است که انقلاب مارکسیستی در شوروی سابق هدفی جز نجات توده های زحمتکش از یوغ استعمار و استثمار سرمایه داری جهانی نداشته و فروپاشی را نیز فروپاشی اتحاد شوروی میداند نه فروپاشی مارکسیسم. مشارالیه مدعی است که کمونیستها در شوروی مانند آتش در زیر خاکستر اند و با وزش نسیمی خود را نشان می دهند. .. "

کیانوری حرکت گورباچف را خیانتبار معرفی کرده و آن را در جهت منافع سرمایه داری ارزیابی می کند. وی در مورد بوریس یلتسن پا را از این هم فراتر گذارده و نامبرده را عامل امپریالیسم می داند. او معتقد است که یلتسن در اوت  (اگست ( ۱۹۹۱ م با استفاده از پایگاه های سی . آی . آی . و ماهواره های جاسوسی امریکا و هدایت آنها علیه غولهای کمونیست دست به کودتا زد. بنابر این آقای کیانوری حکومت یلتسن را حکومت کودتا معرفی می کند.

کیانوری از کارنامه حزب توده ایران، تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی مبنی بر حمایت از خط ضد امپریالیستی امام خمینی را نیز تائید می کند. وی معتقد است که حزب توده جریانات سالمی در تاریخ معاصر ایران تلقی می شود و در مقاطع حساس و مختلف نیز خدماتی به کشور نموده است.

بدین ترتیب می بینیم که کیانوری نه تنها کمونیزم را منفور ترین نظام جهان نخوانده است بلکه در مورد انتقاد کننده گان حزب توده و نوشته های انتقادی در بارهء حزب توده نیز حرف های جالب دارد که تمام رشته های   (یوسفزی) ها را پنبه می سازد . وی در این مورد می گوید:

" .. انتقاد کننده گان به حزب توده ایران به چند گروپ تقسیم می شوند:

 گروه اول - فراریان حزب : این پدیدهء کاملاً عادی است که پس از شکست و ناکامی یک سازمان سیاسی و به ویژه پس از ناکامی های بزرگ و آغازدشواری ها و خطر ها، شماری و گاه شمار زیادی از افراد عضو آن سازمان که تحمل دشواری ها و خطر را ندارند، از آن سازمان رو برتابند. برخی از این افراد برای توجیه فرار و ترس خود می کوشند عملکرد حزب یا سازمان مربوطه را مورد انتقاد قرار دهند و دراین راستا" از کاه کوه" می سازند و هرچه دل شان خواست به آن می افزایند.

 (گفتنی است که در حزب .د. خ. ا. نیز تعداد این فراریان و بهتان زنان اندک نیست و ما در « تاریخ مسخ نمی» شود با نامهای تعدادی از آنان آشنا می شویم و می بینیم که چگونه بر گذشتهء خویش خط بطلان کشیده اند و برای بقای خویش چگونه به هیزم خشک نبلیغاتی اخوانی ها تبدیل شده اند. (

 گروه دوم : شامل افراد بی گناه و نا آگاهی می شود مانند حسن ضیأ " چریک فدایی" و .........که با اطلاعات ناچیزی که از رویدادها دارند، بیشتر با تکرار بد گویی های دیگران به خود اجازه می دهند، عملکرد حزب توده ایران را یک سره لجن مال کنند.

گروه سوم : شامل دشمنان سوگند خوردهء حزب توده ایران می شود. مانند دکتر مظفربقایی و اعضای " حزب زحمتکشان " او چون دکتر جلال الدین مدنی و.. ! (از این دشمنان قسم خورده در برابر آرمانهای والا و مقدس حزب . د. خ. ا. نیز میتوان لست طویلی تهیه کرد، که یکی از آنان همین داکترصیب خودمان شیرشاه   (یوسفزی) است. (

گروه چهارم : شامل کسانی مانند " دکتر سنجابی " و همانندان اوست .این افراد که خود و گروه شان در این و یا آن شکست به صورت مؤثر دخالت داشته اند، برای فرار از مسؤولیت سنگین خود به لجن پراگنی علیه حزب توده ایران دست می زنند.

گروه پنجم : شامل "محققین" بررسی عمیق تاریخ " است. نمونهء بسیار جالب توجه کار این گروه اثری است که اخیراً به نام " سیاست و سازمان حزب توده از آغاز تا فروپاشی " چاپ ومنتشر شده است.

گروه ششم : شامل سازمانهای اطلاعاتی امپریالیستی یعنی دشمنان سوگند خوردهء مبارزات ملی و مردمی کشور هایی مانند ما می شود. این سازمانها که حزب توده ایران را یکی ازدشمنان آشتی ناپذیرخودمی دانند، بیشتر در سربزنگاه ها " اثر درخشان افشأ گرانه به نام خود به طور مستقیم و یا غیر مستقیم و به نام دیگری منتشر ساخته اند.

آخرین اثر از این گونه، نوشتهء " کوزیچکین " افسر خاین و فراری سازمان امنیت شوروی است که به انگلستان پناه برد. این اثر که زیر نظر سازمانهای اطلاعاتی انگلیس و امریکا یعنی  (ام . آی . ۶ ( و سیا تهیه شده و از صافی های غبار آلود آنها گذشته است، چندی پیش یعنی نزدیک به ده سال پس از فرار نامبرده منتشر گردید. در این اثر مانند نمونه های دیگر " یک ملاقه شیر با چند سطل آب گل آلود" درهم آمیخته شده و به منتظران اتهام و بد گویی به حزب تودهء ایران عرضه شده است. میان نوشته های این گروه تا آن جا که من تا کنون آشنایی پیدا کرده ام، نوشته های فراریان و وازده گان از حزب تودهء ایران بیشترین شمار را دارا می باشند. این دسته با نوشته های منشعبین از حزب در سال ۱۳۲۶ به رهبری خلیل ملکی آغاز و با نوشتهء افراد ناشناخته یی زیر نام " گذشته چراغ راه آینده " و پس از آن با نوشته های فریدون کشاورز "من متهم می کنم "، خاطرات ایرج اسکندری، خاطرات انور خامه ای و چند اثر دیگر دنبال شده و با کژراهه احسان طبری و نوشته های " مهدی پرتوی " پایان می پذیرد. ولی این روند قطعی نیست. این روند باز هم دنباله خواهد داشت. در نوشته هایی که به خواننده گان تقدیم می کنم تا اندازه یی به دروغ ها واتهمات ناجوانمردانه و تحریف های این آثار پاسخ داده شده است. اما به دید من بسنده نیست و ضرورت است که در جزوهء ویژه یی این دروغ ها کالبد شگافی شود." نگاه شودبه صص ۲۰ -۲۱ خاطرات نورالدین کیانوری.

ایرج اسکندری یکی از بنیاد گرایان اصلی حزب توده که مدت نُه سال از ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۹ دبیر اول  (منشی عمومی ( حزب تودهء ایران بود در مورد احسان طبری نظر مساعدی ندارد. او در کتاب " یاد مانده ها و یادداشتهای پراگنده ایرج اسکندری " چنین می گوید:

 " .. اما راجع به طبری حتی خود کیانوری هم عقیده اش این بود که او ضعیف ترین آدم است. وقتی در زمان شاه ما را گرفتند، طبری جوان هژده ساله بود. ما آن موقع ناظر بودیم، یک کشیده به او زدند، هرچه می دانست از سیر تا پیاز.. همه را گفت، البته چیز زیادی هم نمی دانست. ولی خوب تا اندازه یی که می دانست، پنج، شش نفر را گیر داد. بعد او را به سلول " فروهید " انداختند... این فروهید برای این که کاری بکند که عفوش بکنند خودش رابه طرفداری از فاشیسم زده بود و در زندان می گفت من طرفدار هیتلر و فاشیست هستم. طبری را در سلول او انداختند . بعد از دوسه روز طبری فاشیست شد. بعد از این که او را از سلول فروهید به فلکه و پیش ما آوردند، متوجه شد که جریان طور دیگریست، دوباره کمونیست شد. این آدم محفوظاتش بیشتر از معقولات و فهمش است. او خودش استدلال نمی کند، به همه می گوید رفیق فلان این را گفته. البته حالا نی ولی در سابق مائو مائو می گفت و از مائوتسه تونگ [ نقل قول ] می آورد. این کارها برایش آسان است. بد صحبت نمی کند، البته خوب هم چیز می نویسد. این ظواهرش جلب می کند ولی آدم دو رو، مذبذب و از نظر اخلاقی بسیار عقب افتاده است. هیچ وقت جرأت نمی کند کاری بکند. بی اندازه ترسو است."

درصص ۱۷۳ – ۱۷۴ کتاب خاطرات ایرج اسکندری در مورد کتاب فروپاشی نظام سرمایه داری احسان طبری چنین می خوانیم :

" ..او دراین کتاب از بهائیت تعریف کرده بود. همان موقع به او گفتم، آنموقع هنوز صحبت خمینی نبود. گفتم رفیق طبری تو یک جا ارانی را نوشته ای، یک جا بهائیت را. این برای حزب ما تبلیغ خوبی نیست. چه لزومی داردکه در این جا صحبت بهائیت را بکنی . گفت آخر این یک جریان مترقی است . گفتم مترقی بوده، یا هرچه بوده [ بوده ] ؛ ولی از نظر سیاست صلاح مان نیست این را بنویسیم. .... از نظر عقیده هم به کلی بی عقیده بود، برای این که به همه می گفت من با تو موافقم . مثلاً یکی می گفت شوروی ها فلان ... اوهم می گفت راست می گویی شوروی ها این جور وآن جور . این حرف هایی که در تلویزیون گفته در حقیقت همان حرف هایی است که همیشه زده، چیز جدیدی نگفته، همان حرف ها است. منتها آنموقع یواشکی می گفت، حالا آن ها را علنی کرده، در عین حال هم می گفت هرچه رفقای شوروی بگویند من با آن موافقم."

در جای دیگر ایرج اسکندری در باره کتاب کژ راهه طبری می گوید که در آن کتاب طبری حملات مستقیمی به او کرده و افسانه هایی را تکرارنموده که حاصل پندار های باطل انور خامه ای است :

" .. نوشته های اخیر احسان طبری در روزنامهء اطلاعات تحت عنوان " کژ راهه " نیز که حاوی حملات مستقیم به شخص اینجانب و تکرار افسانه ها و پندارهای باطل خامه ای به وسیلهء طبری است.، در عین جانبداری از انور خامه ای با روشنی تمام منشأ واحد این تبلیغات را عیان می سازد. نگاهی به کتاب های خامه ای بیندازید که وی در بارهء احسان طبری چه گفته و چگونه او را رسوا ساخته است. پس چرا طبری ملاحظهء اورا می کند و با احترام از او یاد می کند؟ تردیدی نیست که " وزارت ارشاد اسلامی " می تواند اطلاعات جالبی در این باره در دسترس گماشتگان وادی حیرت قرار دهد."   نک به: نشریه کیهان ۲۵ بهمن۱۳۶۲ خ

و امــّــا، در حالی که در بارهء صحت و سقم این سخنان، اظهار نظر قاطعی نموده نمی توانیم، باید گفت که در آن روز و روزگاری که بر سر هر چهار راهی پایهء داری برپاشده بود و صد ها و هزاران جوان وفادار به آرمانهای حزب توده، صدها و هزاران جوان وفادار به فداییان خلق، روشنفکران غیر وابسته به احزاب و سازمان های سیاسی، آزادی خواهان، دموکراتان، و طرفداران یک نظام مدنی و مترقی را از دارها و پایه های برق آویزان می کردند، طبری شکنجه دیده که در سلول های وحشت ناک قرون وسطایی آخوندی خرد و خمیرش کرده بودند ؛ در محفلی که آن دیکتاتور خون آشام نیز حضور داشت، چه چیز دیگری به جز آن چه که برایش دیکته کرده بودند، می توانست بیان نماید؟ و اما در بارهء این که کتاب طبری در فروپاشی اندیشه کمونیزم در روسیه رول بسیارکوچکی هم داشته باشد، فقط می توان گفت که   (یوسفزی) در موقع نوشتن این جملات مست و الست بوده است. همین!!

جناب   (یوسفزی)، حالا پس از این حرف ها خود بگویید که اعترافات طبری بزرگوار را با کتاب " اردو و سیاست " چه کار ؟ آیا شما همینقدر هم نمی دانید – با وصف آن که جامع الکمالات هستید- که حزب تودهء ایران برنامه عمل، اساسنامه، اهداف دور و نزدیک، شعار های مقطعی و استراتیژیک و شرایط خاص زایش و پیدایش خود را دارد و از بنیاد با ح.د.خ.ا. متفاوت است. بنابر این هنگامی که نوشته بودید" چون آقای عظیمی متأثر از آنها هستند" فکر نمی کردید که تهمت می بندید و دروغ می گویید و یک روزی کسی پیدا می شود که به شما بگوید، قباحت نگاری هم اندازه یی دارد.

   (یوسفزی) و دوستان قلمزنش ! در صفحهء پانزدهم « تاریخ مسخ نمی شود» خویش زیر عنوان نقدی بر اهداف "اردو و سیاست " یک بار دیگر از فرهنگ ضعیف خویش - با دادن دشنام به دیگران- پرده بر می دارند و چنین می نویسند:

 " ...سوال اینجاست که چرا عظیمی در شرایطی که ملت در آتشی که او و همکارانش افروخته اند، تا حال می سوزد به چنین کاری دست می زند و روس های وحشی و همکاران مزدورش را برائت می دهد."

باز هم دلم برای این ناقد دلیر و گستاخ که حتا تعریف ملت و دولت را نمی داند و به قول جناب دکترعبدالحسین زرکوب نویسنده و دانشمند بنام ایرانی در جایی که معرفتی ندارد، خموشی نمی گزیند و در برابر عظمت و زیبایی حقیقت سکوت نمی کند، می سوزد. دکتر زرکوب در کتاب نقد ادبی خویش در این مورد چنین می نویسد: " اگر منتقد به قدر کفایت دلیر و گستاخ باشد در یک دم تمام زحمات و کار نویسنده را خط بطلان می کشد و برباد می دهد. ... کافی است که منتقد از دستور زبان به قدر شاگرد دبیرستان اطلاع داشته باشد تا آن معلومات را در کتابی که مورد نقد اوست " تمرین " کند و به اصطلاح ادیبان، در باب " یجوز و لایجوز" کلمات و الفاذ بحث کند. اما اگر آن کتابی که موضوع نقد او است اثر محتشمی صاحب نفوذ است، آن وقت است که منتقد دلیر در آن به دیدهء انصاف می نگرد و اگر عیبی و نقصی در آن هست به دلیر یا ز آن چشم می پوشد. دلیری واقعی آن است که انسان جرأت آن را داشته باشد که در آنجا که معرفتی ندارد خموشی برگزیند و در برابر عظمت زیبایی حقیقت سکوت نماید." اینک به : صص ۹ - ۱۱ ج. اول نقد ادبی تالیف دکتر عبد الحسین زرکوب چاپ چهارم . تهران.

بلی، همان طوری که استاد زرکوب می فرماید،   (یوسفزی) آدم دلیریست، از همان آدم های گستاخ که درحالی که نمی داند ملت چیست و دولت کدام است، تمام ملت روس را وحشی می پندارد. در حالی که منظور او دولت و نظام حاکم آن وقت روسیه می تواند باشد. بلی آقای   (یوسفزی) این مقوله ها تعریف های جداگانه یی دارند:

ملت : ملت گروه بزرگی است از افرادی که مظهر اشتراک پایدار زنده گی اقتصادی، سرزمین آبایی، زبان ادبی، آگاهی به تعلق اتنیک، مختصات روانی سنن و آداب است.

دولت : یک نهاد مهم اجتماعی است، دولت در جامعهء طبقاتی افزار اساسی حاکمیت سیاسی است. یعنی طبقه یی که از جهت اقتصادی مسلط است، این افزار را برای تأمین سلطهء سیاسی خود به کار می برد. یا به عبارهء دیگر دولت ماشینی است برای حفظ سیادت یک طبقه بر طبقهء دیگر. ساختمان این ماشین بدینقرار است :

۱ - دستگاه بوروکراتیک  (کارمندان (

۲ - قوتهای مسلح که دستگاه بوروکراتیک را کمک می کند تا بتواند قوانین و مقررات را به سود خویش وضع و اجراء کند. مانند ارتش، پلیس، ژاندارم و سایر قوتهای امنیتی.

۳ - بخش دیگر دولت عبارت است از محاکم، سارنوالی ها، دستگاه های جزا، یا کیفر مانند تادیب خانه ها و زندان ها.

بلی آقای   (یوسفزی)، شما که ملت روس را وحشی خطاب کرده اید، به این سوال ها پاسخ دهید:

- هنگامی که دولت انگلیس به طور متناوب به افغانستان لشکر فرستاد، آیا این حرکت در واقع خواست آزمندانهء سیاسی و نیات بورژوازی در حال توسعه و حاکم انگلیس بود یا خواست ملت و مردم انگلستان. اگر خواست دولت انگلیس بود، پس آیا ملت انگلیس می تواند سزاوار اهانت باشد؟

- زمانی که دولت فاشیستی هیتلر دست به جنایات هولناکی زد و ملیون ها یهود را در کوره های آدم سوزی فرستاد، ایا دولت فاشیستی هیتلری را باید محکوم نمود یا ملت آلمان را؟ در حالی که ملیون ها آلمانی با اعمال و کردار هیتلر و دولت او مخالف و با نظام و سیستم دولتی و ماشین جنگی هیتلر مخالفت می کردند، پس ایا حق داریم که ملت آلمان را وحشی خطاب کنیم ؟

- پس از مداخله نظامي اتحاد شوروی سابق به افغانستان، آیا ملت روس در یک خواست مشترک به هواداری و پشتیبانی از تعرض کدام حرکتی از خود نشان دادند؟ مثلاً میتنگ هایی یا تظاهراتی، و یا سخنرانی هایی که از آن حمله، پشتیبانی و دفاع کرده باشند.؟ آیا آندری سخاروف شخصیت ملی و نامور روس به خاطر اعتراض در برابر این تعرض سرش را به زیر تیغ یک خطر حتمی قرار نداد؟

- اگر دیروز ویتنام به خاک و خون کشانیده شد و یا عراق پیوسته و ظالمانه کوبیده می شود، ایا این اعمال را دولت امریکا انجام داده و انجام می دهد یا ملت امریکا؟ پس آیا می توان مردم یا ملت امریکا را وحشی خطاب کرد؟

از این نمونه ها می توان مثنوی هفتاد من کاغذ نوشت ولی به گمان من بس است . البته منظورم از نوشتن این مثال ها آن بود که آقای   (یوسفزی) و یارانش در چندین جای نقد مفلس شان سخنان تعصب آمیز آقای نصری حق شناس را در مواردی گوناگون از جمله همین مسأله وحشی خواندن یک ملت، تکرار و نشخوار نموده اند و حتا این ناتوان را وکیل دعوای روسها شمرده اند. در حالی که آگاهان و کسانی که با مغز سرد کتاب " اردو وسیاست " را مطالعه نموده اند، به نیکویی می دانند که این ادعا ها کاملاً دروغ و بی اساس است و در زمینه سندی و مدرکی در کتاب دیده نمی شود

   (یوسفزی) و دوستانش اهداف نگارش و انتشار کتاب اردو و سیاست در سه دههء اخیر را به زعم خویش چنین می آورند:

"۱ - احیای مجدد حزب دیموکراتیک خلق  (حزب کمونیست (

۲ - به وجود آوردن شخصیت محوری در رأس حزب مذکور.

۳ - برائت دادن ح.د.خ. ا.

۴ - بی اهمیت ساختن ارزش های جهاد چهارده ساله و مجاهدهء بی امان ملت قهرمان افغان در مقابل تجاوز روسیهء شوروی و مزدورانش

۵ - مسخ حقا یق تاریخ و نادیده گرفتن قهرمانان و حماسه سازان اسلامی .

۶ - سفید کردن روی خود و سیاه ترین چهره تاریخ ببرک کارمل.

بلی، آنان مینویسند که یکی از اهداف نوشتن " اردو و سیاست. " در احیأ مجدد ح.د. خ.ا. است. می خواستم از ایشان بپرسم که آیا با نوشتن یک کتاب، تا کنون کدام حزبی تولد و یا احیأ شده است؟ اگر حتا در سطح جهان چنین مثالی آورده توانستند در آن صورت این ادعای شان قابل قبول خواهد بود. دیگر این که آیا   (یوسفزی) گفته می تواند که ح.د. خ. ا. چه وقت و توسط چه کسی منحل شده بود که حالا دوباره احیأ شود؟ این درست است که پس از سقوط حاکمیت حزب ما ضربات شدیدی را متحمل شد. کسانی راه شان را گرفتند و رفتند. درست است که بعضی از آدمهای سود جو به نام برخی از شخصيت های حزبی حلقات کوچکی را تشکیل دادند و با استفاده از عواطف رفقای حزبی به تجارت سیاسی و سرباز گیری به نفع دار و دستهء خود پرداختند. این هم درست است که همین حلقه ها و محفل ها نا مردانه تمام کاسه ها و کوزه ها را برسر حزب خود شکستند و کار را به جایی رسانیدند که با قسم خورده ترین دشمنان حزب مثلاً جناب شما همصدا شوند و از سیه نامهء تان تعریف و تمجید نمایند، ولی این دلیل نمی شود که حزب مرده باشد. حزب وجود دارد و ضرور نیست تا دربارهء احیأ آن کتابی و یا کتاب هایی نوشته شود. همچنان این نکته را باید یاد آور شد که به نظر می رسد آقای   (یوسفزی) از نظر ترمینولوژی سیاسی با ساده ترین اصطلاحات آشنا نیستند. مثلاً با واژهء "انحلال"  یا "منحله" ؛ بنابر این باید به او تذکر داد که بلی ح. د. خ. ا. قدرت سیاسی را ازدست داد؛ ولی هیچ اعلامیهء رسمی در بارهء انحلال خود صادر نکرده است. پس کاربرد واژهء " منحله " یک خبط ذهنی به شمار می رود. زیرا که حزب هرگز از بین نمی رود. ممکن است نامش تغیر بخورد، برنامه، سیاستهای مقطعی، شعار های ستراتیژیکی و خواستهایش را نظر به شرایط و اوضاع پیش آمده تعدیل کند و یا تغیر بدهد؛ اما یک بخش جامعه با جریان فکریی که چندین دهه در آن جامعه زایش و پیدایش یافته و تکامل نموده است، چگونه از بین خواهد رفت ؟

 برگردیم به این مطلب که آیا یک شخصیت محوری را برای رهبری یک حزب یا یک سازمان سیاسی می توان در یک اثر یا یک نوشته خلق و یا معرفی کرد؟ به پندار من پاسخ نه است. نه، چنین امری امکان ندارد. زیرا که شخصیت محوری در یک حزب چپ و دموکراتیک، خودش در جوشا جوش مبارزات، در گرما گرم حوادث، در کوران رویدادها، جنگ و ستیز ها، شکست ها و پیروزی ها ظهور می کند.مانند شاد روان ببرک کارمل که یاد و خاطره اش گرامی باد! نه مانند آن کسانی که همین که باد ناخوشی به دماغ شان خورد دو پای دیگر نیز قرض کرده فرار را برقرار ترجیح می دهند و حزب را به امان خدا رها می کنند.

آقای   (یوسفزی) می نویسد که عظیمی تلاش کرده است تا حزبش را برائت دهد؛ ولی این هم یک توهم ذهنی دیگری است که به نامبرده دست داده است. من از آقای   (یوسفزی) می پرسم که آیا کسی که وقایع و حوادث غمبار برهه یی از تاریخ کشور خویش را که خود شاهد آن بوده به رشحهء قلم می آورد و بررسی می کند و نکات تاریک آن را روشن می سازد چه جرمی را مرتکب می شود؟ آیا تحلیل و بررسی تاریخ بیست ساله اخیر افغانستان بدون تحلیل و بررسی شیوه های اداره، بدون انتقاد روش ها و کنش های رهبران حزب، کدر ها و صفوف آن، بدون برجسته ساختن اشتباهات، کاستی ها، کژی ها، و یا بدون به میدان کشیدن دستآورد ها و پیروزی های آن امکان دارد؟ آری جناب! شما که سعی کرده اید با تصنیف و طبقه بندی خیالی برای یک بحث دراز دامن آجندای ساخته گی طرح کنید، سخت در اشتباهید. آخر شما بر نفس " اثر " بحث نمی کنید ؛ بلکه به توهماتی چنگ می اندازید که به شما دست داده است. شما در جایی در همین مبحث می نویسيد که تعداد اعضای حزب را پنجهزار نفر فاحش و عیاش و وطنفروش و چی و چی تشکیل می داد. البته که این یک توهم است . شما اگر کور هم می بودید می دانستید که تعداد اعضای حزب پنجهزار فاحش و... نیست، بلکه به هزاران هزار نفر وطنپرستانی می رسد که برای رفاه اجتماعی و ترقی و شگوفایی این کشور می رزمند و جانهای شیرین را از دست می دهند. می خواهم به شما یاد آور شوم که بنا بر گزارش رسمی دوکتور نجیب الله در کنگرهء دوم حزب اعضای ح.د.خ.ا. – ۴ سرطان۱۳۶۹ - به ۱۷۳۶۱۴ نفر می رسید. حال اگر یک عضو حزب دارای یک خانوادهء چهار نفری باشد که به صورت طبیعی می توانند هواداران سر سخت حزب را تشکیل دهند، و همچنان اگر متحدین سیاسی حزب، قوتهای قومی، ملیشه، دفاع خودی را در نظر بگیریم، می بینیم که تعداد اعضای حزب و هوا خواهان بالقوهء آن بیش از یک ملیون نفر می گردید که در تاریخ معاصر افغانستان نظیر ندارد. مگر نه آقای   (یوسفزی) ؟

حضرات نویسنده گان « تاریخ مسخ نمی شود»، می نویسند که یکی از اهداف نوشتن کتاب " اردو و سیاست " این است که ارزشهای جهاد چهارده ساله در مقابل تجاوز روسیه شوروی و مزدورانش بی اهمیت جلوه داده شود. ولی من این اتهام را نیز رد می کنم. زیرا در «اردو و سیاست» در بارهء "نفس جهاد" چنین چیزی را   (یوسفزی) نخواهد یافت؛ ولی این نکته گفتنی است که اگر جهاد ارزش هایی داشت باید در تاریخ ثبت باشد، چندان که هیچ کسی آن ارزش ها را انکار کرده نتواند. حالا اگر قوتهای مسلح شوروی سابق بنا بر هر مصلحتی که بود به وطن ما آمدند و بنا برهمان مصلحت برگشتند و   (یوسفزی) این مسأله را ارزش های جهاد می نامد من حرفی ندارم . ولی اگر با در نظرداشت حقایق و واقعیت ها و اسباب موجبهء تاریخی و عوامل و شرایطی که تا کنون افشأ شده به این مسأله نگاه کنیم می بینیم که شوروی سابق را عوامل دیگری هم وادار ساخت تا قوای خود را از کشور ما عودت دهد. امروزه کسان دیگری هم به جز   (یوسفزی) وجود دارند که تصور می کنند شوروی سابق را تیم پنج نفری داکتر نجیب الله مرحوم وادار به ترک کشور نمود، ولی حقایق تاریخی ثابت می سازد که دوکتور نجیب الله تا آخرین لحظه به شوروی و کمک های نظامی اش متکی بود و برای یک لحظه هم نمی خواست تا آنها این کشور را ترک بگویند. ولی یک سوال دیگر نیز از آقای   (یوسفزی) : آیا شما به صورت واضح و شفاف گفته می توانید که ارزش های دیگر جهاد چهارده ساله چه بود؟ وطن ویران، مردم پریشان، مردم آواره و سیه روز، مردم توهین شده و برباد رفته ؟ یا ارزشهای دیگری هم وجود دارد که به جز از خود شما کس دیگری از آنها با خبر نیست ؟ آیا می توانید آن ارزش ها را برشمارید؟

   (یوسفزی) و شرکایش می نویسند که مؤلف کتاب " اردو و سیاست.. " برای سفید کردن روی خود در تاریخ دست به نوشتن این کتاب زده است. می خواستم از آقای   (یوسفزی) بپرسم که این ناتوان چه جنایتی را مرتکب شده است که ضرورت به سفید کردن روی خود در تاریخ داشته باشد. مگر شما کدام سندی، حجتی، شاهدی، نوار گفتگویی، عکسی، امضایی به دست دارید که برمبنای آن چنین دُر فشانی می کنید؟ بلی، جناب ! مگر نشنیده ای که گفته اند خاک خشک به دیوار نمی چسپد؟ دیگر این که مگر شما وکیل مردم افغانستان هستید؟ و آن ها شما را انتخاب کرده اند که گلو پاره کنید و فحش و ناسزا نثار مخالفین ایدیولوژیکی تان کنید ؟ (باری، اگر همین اکنون – هنگام مرور این نبشته ها، سنبله ۱۳۸۵ - در کابل باشید خواهید دید و خواهید شنید که مردم علی الرغم گلو پاره کردن های شما در این مجله و کتاب و آن رادیو و تلویزیون، با چه نفرتی از شما یاد می کنند. (

آقای   (یوسفزی) و شرکأ که کور کورانه تباهی های بیست سال اخیر را به دوش ح. د. خ . ا. می اندازند و ارزش های جهاد را که جز سوختاندن مکاتب، به آتش کشیدن مراکز صحی، منفجر ساختن پل ها و پایه های برق و مسدود ساختن کانالهای آبیاری و کاریز های آب مردم بلا کشیدهء افغانستان چیز دیگری نبود، نمی توانند برای آگاهی خواننده به نبشت در آورند، آیا نگاهی انداخته اند به کتاب " جنگ روانی امپریالیزم " تألیف فقیر محمد ودان . همان کسی که می توان او را یکی از شرکای تان در نوشتن مسخ نامه به حساب آورد. زیرا در کجای کتاب نیست که از " دشنه های سرخ " او برای قوت بخشیدن به استدلال تان نقل قول نه کرده اید. و انصافاً او و جناب اسحاق خان توخی نیز اینجا و آن جا با اشاره و کنایه از این شهکار تان اسم نبرده اند! باری این فقیر محمد ودان در آن روز و روزگاری که یکی از دو آتشه ترین " سرخ " ها بود و نه مانند امروز یکی از سیاه ترین چهره ها و می نوشت که " اشغال افغانستان توسط شوروی بزرگترین دروغی است که امپریالیزم علیه شوروی و افغانستان آزاد و مستقل گفته است ". در بارهء دستاورد های جهاد می نوشت :

" ... ضد انقلاب از این" کمک ها" به کدام منظور استفاده می کند.؟ ضد انقلاب صادرشده از خارج با استفاده از این کمک ها به کشتار مردم افغانستان اعم از اطفال، زنان، پیر مردان، روحانیون وطنپرست، فعالـــــین کوپراتیفی، کارگران پیشقدم، مامورین دولتی، کارمندان فرهنگی، و غیره وطنپرستان می پردازند. بــــــه تخریب مناطق و مراکز تولید، آتش زدن به مزارع و خرمن ها، تخریب سرکها، پلها، مکاتـــــب، مساجد، شفاخانه ها و چپاول قطار های حامل مواد غذایی و استهلاکی برای مردم می پردازند. با وسایل دست داشته به وسیلهء این "کمک" ها ضد انقلاب تا کنون (حوت ۱۳۶۳ ( ۱۸۱۴ مکتب، ۳۱ شفاخانه، ۱۱۱ مرکز صحی اساسی، ۸۰۰ عراده موتر بزرگ باربری دولتی، ۱۴ هزار کیلو متر لین های تمدید شدهء مخابراتی، ۹۰۶ کوپراتیف دهقانی را تخریب نموده و تخریب قسمی چندین مرکز برق آبی و کمپلکس انتقال برق و ده ها پروژه تولید زراعتی، صنعتی یا استخراجی را انجام داده اند که ارزش مطلق خسارات مجموعی وارده از این مدرک به بیشتر از ۳۵ میلیارد افغانی برابر به نصف مجموعی سرمایه گذاریهای انکشافی طی (۲۰ ( سال قبل از انقلاب می رسد. اگرچه قسمت اعظم خسارات وارده را زحمتکشان کشور ما با کار پیگیر، وقف صادقانهء تمام نیرو و استعداد شان و با استفاده از کمک های کشور های برادر سوسیالیستی به خصوص دوست کبیر خلق ما اتحاد شوروی جبران نموده اند. اما خلق کشور ما بخوبی می دانند که امپریالیزم ایالات متحده امریکا به همدستی ارتجاع منطقه و ارتجاع داخلی به توطئه آغاز و ادامه جنگ اعلان ناشده علیه کشور ما، ثمره سالهای طولانی رنج و زحمت آنها را وحشیانه به آتش کشیده است. " ص ۱۷۴ - "جنگ روانی امپریالیزم"، تالیف و تنظیم فقیر محمد ودان . چاپ اول. حوت ۱۳۶۳ مطبعهء حزبی کابل.

اکنون اگر این دستاورد ه (! ( را حتا در همان مقطعی که آقای ودان، در زمانی که با اخلاص و ارادت خاصی از کشور های سوسیالیستی و دوست کبیر خلق کشورش اتحاد شوروی یاد می کرد و امریکا و کشور های منطقه را ارتجاع منطقه می نامید، به انها اشاره کرده است در نظر بگیریم، و یک محاسبه ساده در موردتخریب مکاتب و آموزشگاه ها با   (یوسفزی) و شرکایش که مسخ نامه را نوشته اند انجام دهیم می بینیم که در هنگام جهاد تنها الی سال ۱۳۶۳ به تعداد یک هزار و هشتصد (۱۸۰۰ ( مکتب به وسیله مخالفین دولت حریق و تخریب شده است و اگر در هر مکتب دست کم سه نفر معلم و آموزگار  (زن و مرد ( را به قتل رسانیده باشند پس تنها تا همان سال ۵۴۰۰ معلم و آموزگار به قتل رسیده اند. و البته که قتل این همه معلم در جامعه یی که سطح سواد و آموزش در آن به نحو درد ناکی پایین است، چه جنایت بزرگ و چه گناه کبیره یی می تواند بود. همین طور اگر از کشتار های دسته جمعی داکتر های زن و مرد که به مردم خویش خدمت می کردند و علی الرغم تهدید مخالفین دولت به وظایفشان می رفتند و یا در مورد نیست نمودن فزیکی انجنیر ها، مهندسین، ماموران دولت، ملاها و روحانیون آزاد اندیش یاد کنیم و باشما محاسبه نماییم و یا از نابودی کامل سیستم مخابرات شبکه های برق، تخریب خطوط مواصلاتی و شاهراه ها، به آتش کشیدن وسایط باربری و ترانسپورتی، حریق مطبعه ها، تخریب پوهنتون کابل، به آتش کشیدن کتابخانه ها، تاراج موزیم ها .... و سر انجام نابود ساختن تندیس های بزرگ بامیان که چه در دوران به قدرت رسیدن مجاهدین سابق و چه در دوران  (طالبان ( صورت گرفته است، با شما صحبت کنیم چه خواهید گفت؟ البته روشن است که انکار می کنید ولی در برابر زال سپید موی تاریخ و محکمهء وجدان چه جوابی خواهید داد ؟ من این ضرب المثل پشتو را از زبان داکتر نجیب الله مرحوم بار بار شنیده بودم که می گفت " آسمان چه سومره غوریژی هومره نه اوریژی" بلی جناب کاش دستآوردی می داشتی، باز هر قدر غُر می زدی حق داشتی.

شیر شاه   (یوسفزی) که معلوم نیست داکتر طب است یا داکتر فلسفه و یا داکتری را در رشتهء اتهام زنی و دروغ پراگنی از مدرسه های دیوبندی پاکستان به دست آورده در صفحه (۱۸ ( تاریخ مسخ شدهء خود چنین می نویسد :

" ..امروز اکثریت اعضای حزب . د. خ. ا. صادقانه اعتراف می نمایند که یگانه علت زوال حزب مذکور این است که مخالف ارزش های جامعهء افغانی بوده و مخالف دین مقدس اسلام و منافع ملی کشور واقع گردیده بود."

و البته و صد البته که این عضو صادق حزب همین فقیر محمد ودان خود مان است که اکنون خود را به  دَر دیوانه گی زده و هی می گوید و می موید، اندر باب مصالحه و از این قبیل حرفها! و در همین جا باید از داکتر صاحب بپرسم به جز ودان دیگر چه کسانی از اعضای حزب اعتراف کرده اند که یگانه سبب زوال ح. د. خ. ا. این بود که حزب مذکور مخالف ارزشهای جامعه افغانی و دین مقدس اسلام عمل می کرد؟ آقای جنرال مرجان یا طارق جان؟ آخر شما که ادعا می کنید داکتر هستید و با علوم مثبته از جمله ریاضی باید آشنایی داشته باشید، حتماً خواهید دانست که در یک حزب دو صد هزار نفری چهار و پنج و ده و حتا صد نفر نمی توانند از دیگران نماینده گی کنند و اکثریت شمرده شوند. و شما که این حقیر را متهم به مریضی روانی می کنید، می ترسم که خود به آن مصاب نباشید و با این گونه محاسبات غلط، حیات و زنده گی هموطنان ما را که داکتر گفته به شما اعتماد می کنند و برای تداوی به نزد شما می آیند، با خطر مرگ مواجه سازید.

اما اگر این آقای ودان در دشنه های سرخ ولی کُند خویش نوشته است که " .. سیاست قبلی ح. د. خ. ا. مخالف ارزشهای جامعهء افغانی، منافع ملی کشور و دین مقدس اسلام بوده و با آن مطابقت نداشته .." باید فراموش کرده باشد که در بارهء " حقیقت اسلامی در افغانستان انقلابی " چه نوشته بود؟ او در صص ۲۲۵ - ۲۲۹ کتابش « جنگ روانی امپریالیزم» چنین داد سخن زده بود:

" .. . ح. د. خ. ا. به حیث پیشاهنگ انقلابی و نیروی رهبری کننده ج. د. ا. در مهمترین سند حزبی خویش که وظایف هر عضو حزب بر مبنی آن تعیین می گردد در زمینه تاکید می نماید: در بند پانزدهم ماده پنجم فصل اول اساسنامه ح. د. خ. ا. در بخش اعضای حزب آمده است : هرعضو حزب مؤظف است که " عقاید مذهبی مردم را احترام کند و عنعنات و رسوم پسندیده مردم را حفظ نماید."

ودان به ادامه می نویسد، در برنامه عمل ح. د.خ.ا. در مورد مکلفیت حزب پیرامون دین مقدس اسلام می خوانیم :

حزب. د. خ. ا. یکبار دیگر اعلام می دارد که در ج. د. ا. تمام حقوق و آزادیهای مسلمانان و روحانیون و علمای شریف، این وطندوستان کشور، تضمین حفظ و حراست می گردد. ج. د. ا. از وضع مساجد، زیارتگاه ها، تکیه خانه ها و دیگر اماکن مقدس مسلمانان مواظبت دایمی نموده و برای روحانیون، آزادی فعالیت را تأمین می نماید. به امر ادای فریضهء حج توسط مسلمانان مساعدت صورت گرفته و به اعیاد و ایام مذهبی احترام میگردد."

" اصول اساسی ج. د. ا. به مثابه قانون اساسی کشور و مهمترین سند دولتی تاکید می نماید که " در ج.د.ا. احترام، رعایت و حفظ دین مبین اسلام تأمین می شود. و آزادی اجرای مراسم دینی و مذهبی تمام مسلمانان تضمین می شود."

ودان در ادامه می نویسد:

" ..ببرک کارمل منشی عمومی کمیته مرکزی ح.د.خ.ا. و رئیس شورای انقلابی ج. د. ا. بحیث فرد مسؤول درجه اول حزب و دولت در بیانیه های خویش روی احترام، رعایت و حفظ دین اسلام در ج. د. ا. تأکید نموده اند. از جمله در همان اوایل مرحله نوین و تکاملی انقلاب ثور در بیانیهء شام ۵ دلو ۱۳۵۸ خویش گفته اند:

" بنا بر صلاحیتی که از جانب ح.د.خ.ا. شورای انقلابی و حکومت ج. د. ا. به این جانب تفویض گردیده است، اعلام می دارم که دین مقدس اسلام، رسوم و عنعنات ملی ما از اجداد و نیاکان ما به حیث میراث گرانمایه برای مردم ما مانده و هیچکس حق ندارد علیه آنها قرار گیرد و از آنها رو برگرداند. "

همچنان ببرک کارمل در بخش دیگری از این بیانیه افزودند:

" یک بار دیگر رسماً و علناً شورای انقلابی و حکومت ج. د. ا. قاطعانه و صاقانه آزادی عام و تام عقاید، مذاهب، رسوم و سنن ملی مردم ما را اعم از اهل تسنن و تشییع بر طبق اصول دین مبین اسلام در مساجد، تکیه خانه ها، عبادتگاه ها، خانقاه ها، و خانه ها، آزادی انجام شعایر دیگر مذاهب را که به عنوان ارثیه های نیاکان باقی مانده، آزادی تمام مذاهب را که به اصول انسانی و انسان دوستی تضاد ندارد، مصئونیت و امنیت جامعه اسلامی ما و مردم ما را به مخاطره نمی اندازند، اعلام می دارد. همچنان با قاطعیت اظهار می گردد کسانی که می خواهند به معتقدات دین و مذهب، نسبت به سنن و عنعنات مردم ما بی احترامی کنند، مردم مسلمان ما را بنار معتقدات شان مورد تحقیر و توهین و تحت فشار قرار دهند و علیه دین مقدس اسلام قرار گیرند، قانوناً مجازات خواهند شد. این اعلام و اظهارات که به نماینده گی از شورای انقلابی صورت می گیرد، پس از نشر در مطبوعات قوت قانونی کسب کرده به لایحه قانون مبدل می گردد. "

 در همین رابطه همین آقای ودان صفحه ۲۲۷ کتابش می نویسد که دولت ج.د.ا. طی سالهای ۶۰ - ۶۱ و ۶۲ جهت اعمار مساجد جدید و یا اعمار مجدد آنعده از مساجد و اماکن مقدسه که توسط اشرار تخریب گردیده بود مبلغ ۱۷۹ ملیون افغانی، جهت رنگمالی مساجد مبلغ ۹۶ ملیون افغانی، جهت گرم نگهداشتن مساجد و تکایا مبلغ ۸۵۷۵۱۰۰ افغانی و به منظور تجلیل از ماه مبارک رمضان، روز های مذهبی مانند عاشورا، مولود شریف و غیره مبلغ ۴۲۱۵۹۴۳ افغانی را به مصرف رسانیده و برای ادای حج خانهء خدا، سهولت های زیادی برای حجاج مساعد ساخته شده که از جمله در سالهای ۶۲ و ۶۳ دولت در رابطه به تقلیل کرایهء طیاره حجاج ۴۷۲ ملیون افغانی خساره قبول نموده است.

و حالا همچنان که دیدیم همین جناب ودان می نویسد که سیاست قبلی حزب با ارزشهای جامعهء افغانی، منافع ملی کشور و دین مقدس اسلام مخالف بود. و این همان آدمی است که اندر باب مرتجعین داخلی و منطقه چند سطر بالا داد سخن داده بود. و حالا ما حیران مانده ایم که چه کسی در این میان مرتجع است؟

  

 

توجه!

کاپی و نقل مطالب از «اصالت» صرف با ذکر منبع و نام «اصالت» مجاز است

کلیه ی حقوق بر اساس قوانین کپی رایت محفوظ و متعلق به «اصالت» می باشد

Copyright©2006Esalat

 

www.esalat.org