27-08-2007

 

 

 

 

 

 

  

                                 

)بخش ۲۰)

سيزده اصل زندگی بهتر از گابریل گارسیا مارکز

 

یک  :دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.

دو: هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود .
سه
 :اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد .

چهار  :دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند .
پنج
:بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
شش
:هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.
هفت
:تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .
هشت
:هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
نه
:شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی .
ده
:به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .
یازده
:همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی .
دوازده
: خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
سیزده
 :زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

مرز ميان الهام و اشراق كجاست؟

گابريل گارسيا ماركز عاشق مبالغه است. ماريو بارگاس يوسا، نويسنده رمان صد سال تنهايى برنده نوبل ۱۹۸۲ را پدر داستان نويسى معرفى مى كند و مى گويد، تنها آرزوى واقعى نويسنده، اين است كه خوب داستان بگويد. هرچند آمريكاى لاتين به واسطه رمان نويسان بزرگى، زبان اسپانيايى را زنده نگاه داشته، اما ويژگى منحصر به فرد گارسيا ماركز اين است كه فرهنگهاى مبتذل و متعالى، حكايتهاى قومى و داستانهاى ادبى را در هم مى آميزد تا موضع قوى و پايدارى را كه به وسيله داستان سرايان واقع گراى بورژوايى دوران جين آستن و مقلدان بى شمارش بر آن تسلط يافته بودند، به تسخير درآورد. نوشته هاى گارسيا ماركز از قدرت هيپنوتيسم خاصى برخوردار است كه خواننده را مجذوب مى كند.

داستانهاى وى ريشه در رئاليسم جادويى دارد و لازمه درك آن نيز ورود به دنياى خيالى و وهم انگيزى است كه گابريل گارسيا ماركز استادانه از آن فن بهره مى برد. وى همواره خيال پردازى در نوشته هايش را مديون نگرش ژورناليستى مى داند كه به زندگى واقعى دارد. وى در اين خصوص مى گويد: سوررئاليسم از واقعيت زندگى در آمريكاى لاتين سرچشمه مى گيرد. همچنين درباره نوشته هاى غير داستانى خود مى گويد: وقتى روزنامه نگارى مى كنم، بعضى ها فكر مى كنند ادبى مى نويسم، زيرا وقتى روزنامه نگارى مى كنم، به واقعيت دقيق مى شوم، اما روش برگزيده خاص خود را در درك واقعيت دارم كه بسيار ادبى است...

من چيزهايى را مى بينم كه ديگران نمى بينند. علاقه وى به شرح و داستان سرايى بسيار بيش از دادن درس اخلاق به وسيله نوشتار است. به گفته بارگاس يوسا، وى معتقد است: نويسنده نيامده تا مدام بيانيه صادر كند؛ كه وظيفه دارد تنها موضوعات را شرح دهد. پاريس ريويو در گفت و گويى با گارسيا ماركز، نظر وى را درباره الهام، اشراق، تخيل و رابطه ميان روزنامه نگارى و داستان نويسى پرسيده است كه مى خوانيد.
 نوشتن را چگونه آغاز كرديد؟
* با طراحى. با طراحى كاريكاتور. پيش از اين كه بتوانم خوب بخوانم و بنويسم، عادت داشتم در خانه و مدرسه تصاوير مضحك و خنده دار بكشم. خنده دار اينجاست كه حالا مى فهمم چرا وقتى دبيرستان مى رفتم، همه مرا يك نويسنده مى شناختند، در حالى كه هنوز هيچ چيز ننوشته بودم. اگر مى خواستند جزوه يا عريضه اى بنويسند؛ اين من بودم كه مى نوشتم، چون به گمان آنها، نويسنده بودم. وقتى وارد دانشگاه شدم، در مقايسه با دوستانم اطلاعات گسترده ترى از ادبيات داشتم. در دانشگاه بوگوتا با كسانى دوست شدم كه مرا با نويسندگان معاصر آشنا كردند. يك شب يكى از دوستانم يك مجموعه داستان كوتاه از كافكا را به من قرض داد.

 به محض خواندن اولين خطوط از مسخ با خود فكر كردم، اگر مى دانستم مى توان اين گونه نوشت؛ سالها قبل شروع به نوشتن كرده بودم. بنابراين، بلافاصله شروع به نوشتن داستان كوتاه كردم، اما همه آن داستانها ذهنى بودند، چون بر اساس تجربه ادبى خود مى نوشتم و هنوز حلقه اتصال ميان ادبيات و زندگى را پيدا نكرده بودم. آنها در صفحات لايى روزنامه چاپ شدند، موفقيت خوبى هم به دست آوردند. البته شايد به اين دليل كه آن زمان كسى در كلمبيا داستانهاى ذهنى نمى نوشت، اما داستانهاى بعدى بيشتر درباره زندگى در حومه شهر و به طور كلى زندگى اجتماعى بودند. وقتى اولين داستانهاى كوتاهم را نوشتم، آنها را جويسى ناميدند.
 آن زمان از جيمز جويس چيزى خوانده بوديد؟
* هرگز. پس از آن توصيف از كارهايم بود كه شروع به خواندن تنها ترجمه موجود اوليس كردم، البته بعد از خواندن ترجمه فرانسوى و نسخه اصلى آن فهميدم كه ترجمه اسپانيايى آن خيلى بد بود. در هرحال شيوه تك گويى او خيلى چيزها يادم داد. بعد همين شيوه را در آثار ويرجينيا وولف ديدم و بيشتر پسنديدم. گرچه بعداً فهميدم كه نويسنده ناشناسى به نام Lazarillo de Tormes مبتكر اين شيوه بوده است.
 آيا رؤياها مى توانند منبع مهمى براى الهام نويسنده باشند؟
* در ابتداى كارم خيلى به آنها توجه مى كردم، اما بعد فهميدم كه زندگى بزرگ ترين منبع الهام است و رؤياها تنها بخشى از اين سيل خروشان هستند. البته نكته حائز اهميت در نوشته هاى من اين است كه علاقه اى را كه براى درك مفاهيم مختلف و تفسير آنها به كار مى برم، كاملاً حقيقت دارند. رؤياها بخشى از زندگى هستند، اما واقعيت به مراتب غنى تر از آن است. شايد هم من رؤياهاى ضعيفى دارم.
 مرز ميان الهام و اشراق كجاست؟
* الهام وقتى است كه درون مايه حقيقى را پيدا كرديد، آنى را كه واقعاً دوست داريد، آنى كه كار را آسان تر پيش مى برد. در حالى كه اشراق بخش اساسى داستان نويسى است؛ كيفيت خاصى است كه بدون نياز به دانش علمى رمزگشايى مى كند. با الهام، قوانين جاذبه را خيلى راحت تر از قوانين ديگر مى توان درك كرد. مثل تجربه اى مى ماند كه بدون تلاش و كشمكش وارد آن مى شويد، اما اشراق يكى از ضروريات رمان نويسى است. اساساً با ذهن گرايى مخالف است؛ ذهن گرايى كه اغلب در دنياى مادى از آن صحبت مى كنند و من از آن متنفرم، حسى كه دنياى واقعى را تسليم فرضيه هاى ثابت مى كند. در حالى كه اشراق مزيت اين را هم دارد، هم ندارد. مثل اين مى ماند كه بخواهيد با تقلاى شديد، توپى را در مربعى جاى دهيد.
 فكر مى كنيد رمان مى تواند به اندازه روزنامه نگارى تأثير بگذارد؟
* بله. اين دو تفاوت چندانى با هم ندارند، سرچشمه يكى است، عناصر هم يكى است، منبع و زبان هم يكى است. وقايع سال طاعون دنيل دفو رمان برگزيده اى است، هيروشيما نيز اثر بزرگ ژورناليستى است.
 آيا روزنامه نگار و رمان نويس، مسؤوليت هاى متفاوتى در برقرارى تعادل ميان حقيقت و تخيل دارند؟
* در روزنامه نگارى تنها يك واقعيت وجود دارد كه تعصب دروغينى را در كل اثر شكل مى دهد. در حالى كه در داستان نويسى تنها يك واقعيت حقيقى وجود دارد كه به كل اثر حقانيت مى بخشد. اين تنها تمايز ميان روزنامه نگارى و داستان نويسى است كه نويسنده را به آن متعهد مى كند. رمان نويس تا آنجايى مى تواند داستان سرايى كند كه خوانندگان نهايتاً آن را باور كنند.

از کتاب  نشان پنجم حماقت

-1عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) .
2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) .
3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) .
4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) .
5- برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)
6 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) .
7 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن )
8 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) .
9 - تعريف من از ازدواج چنين است : قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند (سيدني اسميت ) .
10 - اين يک اصل غيرقابل ترديد است : کساني که دائما از شرافت حرف مي زنند از آن بويي نبرده اند ( رابرت سرتيس ).
11 - هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم ( اسحاق سينگر ) .
12 - انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند ( برنارد شاو ) .
13 - عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است ( برنارد شاو ) .
14 - او هيچ چيز نمي داند ولي تصور مي کند وتظاهر مي کند که همه چيز را مي داند ، اين تعريف مختصر يک نماينده ي مجلس است ( برنارد شاو ) .
15 - دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي( برنارد شاو ) .
16 - زماني که گفتم تا آخر عمر مجرد مي مانم نمي دانستم که آنقدر عمر مي کنم که ازدواج کنم ( ويليام شکسپير ) .
17- تا بحال هیچ فیلسوفی قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ویلیام شکسپیر)
18- هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر)
19- زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان می رسد. (جان سلدن)
20- واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم. (جان سلدن)
21- برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)
22- در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد. (چارلز شولز)
23- فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)
24- آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتایانا)
25- من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوی و کودکانه. (فرانسواز ساگان)
26- وقایعی مثل انقلاب، تنها شروع جذابی دارند. (هوارد ساکلر)
27- اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود. (برتراند راسل)
28- احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. (برتراند راسل)
29- ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند. (برتراند راسل)
 زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد. (برتراند راسل)
31- زن زشت وجود ندارد، تنها زنانی وجود دارند که حوصله نشستن جلوی آینه و آرایش را ندارند. (هلنا روبنیشتین)
32- قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج مرد، قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود. (هلن رولان).

ارنست رادرفورد

 

"ارنست رادرفورد" در تاریخ سی‌ام ماه اوت سال 1871در حومه برایت واتر شهر نلسون ، واقع در ساحل شمالی جزیره جنوبی زلاندنو به دنیا آمد. او چهارمین فرزند از دوازده فرزند "جیمز" و "مارتا رادرفورد" ، نیوزیلندی‌های نسل اول بود که از کودکی از اسکاتلند به زلاندنو آورده شده بودند. خانواده رادرفورد در یک خانواده پُر جمعیت دوازده بچه‌ای بود که اعضای آن ، همه در انجام کارهای روزمره خانواده مشارکت می‌کردند. اهل خانه ، همه افرادی جدی کلیسا رو ، خوشحال و بافرهنگ بودند.

علاقمندی رادرفورد به علوم
علاقه‌مندی "رادرفورد" به علوم در مرحله بزودی بروز کرد. او ده ساله بود که کتاب پرطرفداری به نام خواندنی‌های اولیه در فیزیک تالیف معلمی به نام "بالفور استوارت" بدست آورد. کتاب استوارت ، مشابه کتابهای خود آموز فیزیک امروزی بود که در آنها ، نحوه به نمایش درآوردن اصول پایه فیزیک یا استفاده از اشیای ساده موجود در خانه مانند سکه ، شمع ، سنگ وزنه و وسایل آشپزخانه به خواننده یاد داده می‌شود. رادرفورد جوان ، سخت شیفته آن کتاب شده بود.

تحصیل علم
"رادرفورد" ، نخستین بورس از بورسهای تحصیلی متعدد زندگی خود را در سال 1887 که 16 ساله بود، بدست آورد. بورس تحصیلی دوم ، وی را قادر به ثبت‌نام در کالج کنتر بوری شهر کریست‌چرچ کرد که مؤسسه ای بود که در سال پیش از تولد خود او بوجود آمده بود. وی رشته‌های تحصیلی اصلی خود را ، فیزیک و ریاضیات انتخاب کرد که از بخت مساعد ، در هر دوی آنها معلمان خوبی هم داشت.
رادرفورد ، در پایان دوره آموزشی سه ساله خود ، درجه کارشناسی ریاضی و فیزیک ریاضی و (بطور کلی) علوم فیزیکی به پایان رسانید. رادرفورد در پی انتشار دو مقاله مهم درباره فعالیت تشعشعی مواد در سال 1895 ، بر خلاف دوم شدن در گزینش جایزه مهمی به شکل یک بورس تحصیلی دریافت کرد. مقررات اعطای جایزه ، حق انتخاب مؤسسه آموزشی را به خود برنده جایزه می‌داد که رادرفورد ، آزمایشگاه کاوندیش دانشگاه کمبریج به مدیریت "جی .جی تامسون" (صاحب نظر پیشتاز جهان در زمینه الکترو مغناطیس) را برگزید.

کشفهای تاثیرگذار در زندگی علمی رادرفورد

در آن سال ،‌ "ویلهلم کنراد رونتگن" فیزیکدان آلمانی ، موفق به کشف اشعه ایکس شد. کشف مهم دیگری که منجر به شروع کار اصلی رادرفورد شد، کشف "هانری بکرل" فرانسوی در سال 1898 بود.

شناسایی تابشهای رادیواکتیوی
رادرفورد در سال 1895 ، به آزمایشگاه کاوندیش دانشگاه کمبریج آمد تا در آنجا ، تحت مدیریت "جی.جی تامسون" مشغول بکار شود. "تامسون" که استاد فیزیک تجربی بود، رادرفورد را فعالانه در آزمایشگاه بکار گرفت. رادرفورد در اوایل کار تحقیقاتی خود با انجام آزمایشی که فکر آن از خود وی بود دو تابش رادیواکتیوی ناهمانند شناسایی کرد. او پی برد که بخشی از تابش ، با برگه ای به ضخامت یک‌پانصدم سانتی‌متر قابل ایستادن بود، اما برای متوقف کردن بخش دیگر ، برگه‌های ضخیم‌تری لازم بود. او اولین اشعه ای را که تابشی با بار الکتریکی مثبت و یونیزه کننده ای قوی بود و به سهولت در مواد جذب می‌شد اشعه آلفا نام داد. اشعه دوم را که تابشی با بار الکتریکی منفی بود و تشعشع کمتری ایجاد می‌کرد، اما قابلیت نفوذ آن در مواد زیاد بود اشعه بتا نامید.
تابش نوع سومی که شبیه پرتوهای ایکس بود، در سال 1900 بوسیله "پل اوریچ ویلارد" ، فیزیکدان فرانسوی کشف شد. این پرتو ، نافذترین تابش را داشت. طول موج آن بسیار کوتاه و فرکانس آن فوق‌العاده زیاد بود. تابش جدید ، پرتو گاما نام گرفت. رادرفورد و همکارانش کشف کردند که فعالیت تشعشعی طبیعی مشهود در اورانیوم: فرآیند خروج ذره آلفا از هسته اتم اورانیوم بصورت یک هسته اتم هلیم و بر جای ماندن اتمی سبکتر از اتم اورانیوم در اورانیوم به ازاء هر خروج ذره آلفا از آن است. از کشف آنها نتیجه گیری شد که رادیوم ، تنها عنصر از گروه عناصر حاصل از فعالیت تشعشعی اورانیوم است.

شهرت در جهان علم
رادرفورد در سال 1903 ، به عضویت انجمن سلطنتی لندن در آمد و در سال 1904 ، نخستین کتاب خود به نام فعالیت تشعشعی را که امروزه از کتب کلاسیک نوشته شده در آن زمینه شناخته می‌شود، منتشر کرد. شهرت رو به افزون رادرفورد در جوامع علمی ، سبب شد که از طرف دانشگاه ها تصدی کرسی‌های زیادی به وی پیشنهاد شود. او در سال 1907 به انگلستان بازگشت تا تصدی مقام مذکور را در دانشگاه منچستر به عهده بگیرد.
رادرفورد در دانشگاه منچستر ، رهبر گروهی شد که به سرعت دست به کار تدوین نظریه های تازه درباره ساختار اتم شدند. آن دوره پُرثمرترین دوره زندگی دانشگاهی او بود. رادرفورد به پاس کوششهای علمی خود در دانشگاه منچستر ، نشانها و جوایز زیادی دریافت کرد که دریافت جایزه نوبل سال 1907 در شیمی ، نقطه اوج آن بود. این نشان افتخار را البته برای کارهایی که در کانادا در زمینه فعالیت تشعشعی عناصر کرده بود، به او دادند.

بزرگترین دستاورد رادرفورد در دانشگاه منچستر
بزرگترین دستاورد رادرفورد در دانشگاه منچستر ، کشف ساختار هسته اتم بود. پیش از رادرفورد ، اتم به گفته خود او ، یک موجود نازنین سخت و قرمز و یا به حسب سلیقه خاکستری بود. اما اینک یک منظومه شمسی بسیار ریز ، متشکل از ذرات بی‌شمار بود که مظنون به نهفته داشتن اسرار ناگشوده متعدد دیگر در سینه هم بود.

مرگ رادرفورد
رادرفورد در سال 1937 ، در اثر یک فتق محتقن(گونه‌ای تورم ناشی از انسداد اعضای درونی) در گذشت. او در آن هنگام ، 66 ساله و هنوز سرزنده و قوی بود.

رادرفورد ، پدر انرژی هسته‌ای
سهم رادرفورد در شکل گیری درک کنونی ما از ماهیت ماده از هر کس دیگری بیشتر است. او آشکارا ، از بزرگترین فیزیکدانان است و تا آن زمان ، آزمایشگری به بزرگی او نیامده بود. دهها انجمن علمی و دانشگاه به او عضویت و درجات دانشگاهی افتخاری دادند. او را پدر انرژی هسته‌ای نامیده‌اند.

 

   www.esalat.org