14.05.2007

 

 

 

 

 

 

  

                                 

)بخش ششم)

راز موفقیت

                                                            

راستی و حقيقت پيشه ايست که هرگز ورشکستگی به دنبال ندارد .

ادب خرجی ندارد ولی همه چيز را می تواند خريداری کند .

محبت به هر کس بايد به اندازه فهم او باشد .

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند .

  به یاد داشته باش که یک مرد عشق راپاس می دارد یک مردهرچه راکه می تواندبه قربانگاه عشق می آوردآنچه فدا کردنی ست می کند آنچه شکستنی ست می شکندوآنچه راکه تحمل سوزاست تحمل می کند اماهرگزبه منزلگاه دوست داشتن به کدائی نمی رود.

دوست را چندان قوت مئده که اگر دشمنی کند تواند .

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.

هر چه جزيره دانش انسان وسيع تر می شود  ساحل شگفتی های او طولانی تر می گردد.

راه مبارزه با بديها در اين دنيا فقط آن نيست که در باره ديگران به قضاوت بنشينيم بلکه يايد در باره خود قضاوت کنيم .

فرصت چيزی است اگر زياد به دنبالش بگرديد از دست می رود .

از مخالفت نترسيد گدي پران وقتی می تواند بالا برود که با باد مخالف مواجه شود .

افتادن در گل و لای ننگ نيست ننگ آن است که در همان جا بماند.

زندگی چون درختی است تاور با چتری افشان که برگهايش به آفتاب عشق جويبار همدردی و هوای صداقت نياز دارد.

کسانی در کارها موفق شدند که کمتر از خود تعريف شنيده اند.

هميشه هر چيزی را که دوست داری به دست نمی آوريم پس بياييد آنچه را که به دست می آوريم دوست بداريم.

اگر باور کنيم که جاودانه نيستيم قدر يکديگر را می فهميم و باعث آزار کسی نمی شويم .

هيچ وقت برای چيزی که نداريدناراحت نشويد بلکه به خاطر آنچه که داريد شاد باشيد .

مواظب باشيد حقيقت را لابه لای آرزوهای خود گم نکنيد .

يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است .

انسانهای کوچک راجع به گذشته انسانهای بزرگ در مورد آينده و انسانهای ضعيف در مورد ديگران صحبت می کنند .

معنای زندگی من همان چيزی است که خودم می خواهم به آن بدهم .

کودکان گذشته ندارند .

يک بچه همواره می تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد : ۱- شاد بودن بدون دليل ۲- دائم به کاری مشغول بودن ۳- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود می خواهد .

آدم های شجاع هميشه لجبازند .

زندگی شوخی زشتی است که هرچه به پايانش نزديک می شود متهجن می شود .

انسان نياز به انتخاب سرنوشتش را دارد نه پذيرش آن .

خيلی جالب است اغلب نظرياتی که در باره حل مشکلات بيشتری ارائه می شود از سوی کسانی است که هيچگاه مشکل خاصی در زندگی نداشتند .

هيچ چيز برای سلامتی مرگ بار تر از مراقبت افراطی نيست .

چه کسی عاقل است ؟ آن که  هر کس چيزی می آموزد .

چه کسی قدرتمند است ؟ آن که بر شهواتش افسار می زند .

عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است.

عشق فوران می کند چون آتش فشان ، دوست داشت جاری می شود چون رودجانه ای با شيب نرم .

عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است .

عشق دق الباب نمی کند ، مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست ، حسابگر نيست ، سر به زير نيست ، متيع نيست ،.

عشق در وهله ای پيدايی دوست داشتن را نفی نمی کند ، ناديده می گيرد ، له می کند و می گذرد و دوست دتشتن نيز نا گذير در امتداد زمان عشق را دور می کند به آسمان می فرستد و چون خاطره ای حرام ، فرشته نگهبان بر آن می گمارد .

عشق سحر است ، دوست داشتن باطل السحر .

عشق و دوست داشتن از پی هم می آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمی کنند .

عشق انقلاب است و دوست داشتن اصلاح .

يادتوهرلحظه بامن است امايادانسان رابيمارمی کند.

مابرای فروريختن آنچه کهنه است آفريده شديم.درمادمیدندکه طغيانگروشورش آفرينباشيم.

وبه يادآورآنچه راکه من دراين راه ازدست داده ام.

به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی رانفرین خواهی کرد.

وبهروزهای که هزارنفرین حتی لحظه ای برنمی گرداند.

مرابه بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

تحمل تنهائی ازکدائی دوست داشتن آسانتراست.

تحمل اندوه ازکدائی همه شادی هاآسانتراست.

توازصدای غربت وازفریادقدرت وازرنگ مرگ می ترسی.

برای دوست داشتن هرنفس زندگی دوست داشتن هردم مرگ رابیاموزوبرای ساختن هرچیزنوخراب کردن هرچیزکهنه را وبرای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را.

چیزی خوفناکترازتکیه کاه نیست.ذلت رایگانترین هدیه هرپناهی ست که می توان جست.

ترس سوقات آشنائی هاست.

آنگاه که زمان شتاب می یابدکاروانهانیزشتاب می گیرند.

شایدخداوندصحراراخلق کردتاانسان بتواندبادیدن نخل تبسم کند.

نبایدنابردبارباشیم.به قول ساربان موقع خوردن بخوروموقع حرکت حرکت کن.

وقتی سعادت شفاندهدهیچ داروئی چاره سازنیست.

گذشته دردوغمی بیش نیست وخاطره بازگشتی نداردوهربهاری که می گذرددیگربرنمی گردد وحتی شدیدترین ودیوانه ترین عشق هانیزحقیقتی ناپایداراست.

نامزديشان تبديل به رفت وآمدابدی گرديد و عشق فرسوده ای شد که ديگرکسی نگرانش نبود گوئی آن عشاقی که زمانی چراغها را خراب می کردند تا درتاريکی وتنهائی يکديگر را ببوسند به کام مرگ رها شده بودند.

زندگی کوتاه است اگر هر از چند گاهی نايستی و به اطراف نگاه نکنی آن  را از دست خواهی داد .  

چه کسی ثروتمند است ؟ آن که به روزی خود راضی است .

چه کسی عاقل ، قدرتمند و ثروتمند است ؟ هيچ کس .

خدا شفا می دهد ، پزشک پولش را می گيرد .

ازدواج با يک پولدار بد ترکيب ، پير ، راه قانونی سرقت اموال اوست .

اگر جوان می دانست ، اگر پير می توانست ... چه می شد .

هر شکستی آسيب می رساند ، اما اين آسيب زمانی شديدتر است که بدانيم حداکثر توان خود را به کار نبرده ايم .

شادی زمانی ميسر می شود که برای رسيدن به اهداف خود بکوشيم اما زندانی آنها نشويم .

ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه چيزی که به آن می نگری .

من شوق را به تو خواهم آموخت ، اعمال ما به ما وابسته است ، همچنان که درخشندگی به فسفر ... درست است که اعمال ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزی داشته باشد در اين بيان است که سخت تر از ديگران سوخته است .

تاسف برای کارهايی نکرده ايم لازم نيست چون برای کارهايی که نبايد بکنيم و کرده ايم به قدر کافی متاسف هستيم .

راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند .

وفاداری بر سعی کنار گذاشتن خواسته ها ، تصميمات و مسئوليت هايمان نيست ، هيچ کس ديکری نمی تواند به جای ما تصميم بگيرد ، هيچ کس ديگری نمی تواند مسئول پيامد کارهای ما باشد .

وفاداری ما نسبت به ديگران احترام گذاشتن ، پذيرفتن و توجه به آنهاست .

ما اجباری در موافقت با ديگران يا اجازه دخالت دادن به آنها برای زير نظر داشتن عقايد ، احساسات يا رفتار خود نداريم و هرگز مجبور به تحمل بد رفتاری نيستسم .

وفادار بودن و پذيرفتن وفاداری تنها به اين معناست که من خود را متکی به ديگری قرار ندهم من با احترام گذاشتن و عشق ورزيدن به ديگران و با دخالت در زندگی آنها يا اجازه نظارت دادن به آنها برخود به ديگران وفا دارهستم .

آنچه اهميت دارد اين است که انسان بتواند قدرت را بدست بياورد .

من به ارواح موعتقد نيسم ولی به قدرت ناخود آگاه فکری موعتقدم . من واقعاْ فکر می کنم که مغز بيشتر قدرت فائق آمدن بر ساير اندامهای هسی و توليد تجسمات وا دارد و مردمی که می گويند روح ديده اند را باور دارم .

عشق در لحضه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .

عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايه های معيارها بنا می شود .

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گيرد.

ژاندارك

142113.jpg                                                                    

ژاندارك دخترى روستايى ناجى فرانسه در روئن نرماندى تحت سلطه انگلستان به جرم ارتداد سوزانده شد.ژاندارك دختر رعيتى در دمرى مى در مرز دوك نشين بارو لوران بود كه در سال ۱۴۱۲ متولد شد. در سال ۱۴۱۵ با تجاوز پادشاه جوان انگلستان هنرى پنجم به فرانسه و پيروزى هاى پى در پى بر نيرو هاى چارلز ششم جنگ هاى صدساله بين انگلستان و فرانسه وارد مرحله اى بحرانى شد. با مرگ هنرى پنجم در ماه اوت ۱۴۲۲ انگليسى ها و هم پيمانان فرانسوى يعنى بورگوندى ها كنترول اكثر مناطق شمال فرانسه و از جمله پاريس را به دست گرفتند.

چارلز ششم يك ماه بعد در اوج بى كفايتى درگذشت و پسرش كه از سال ۱۴۱۸ وليعهد بود آماده تاجگذارى شد. با اين حال رايمز شهر تاريخى تاجگذارى فرانسه كه تحت سلطه آنگلو _ بورگوندى ها و دافين (وارث مسلم سلطنت فرانسه)- بود، بى تاج و تخت باقى ماند. در عين حال هنرى ششم نوزاد پسر هنرى پنجم و كاترين دختر چارلز ششم پادشاه فرانسه اعلام شد.روستاى ژاندارك در مرز بين فرانسه دافين و آنگلو _ بورگوندى ها قرار داشت. ژاندارك در قلب چنين محيط بى ثباتى صداى سه مسيحى مقدس با نام هاى ميشل مقدس، كاترين مقدس و مارگارت مقدس را شنيد. وقتى به ۱۶ سالگى رسيد، اين صدا ها او را به كمك اهالى دافين به منظور تسخير رايمز و تصاحب تاج و تخت فرانسه ترغيب مى كرد.

 در مه ۱۴۲۸ ژاندارك به واكولرز قلعه نظامى دافين سفر كرد و فرمانده دژ را از مشاهداتش آگاه كرد. او كه حرف هاى دختر جوان روستايى را باور نمى كرد، او را روانه خانه كرد. ژاندارك در ژانويه ۱۴۲۹ بازگشت و فرمانده دژ كه تحت تاثير پارسايى و عزم او قرار گرفته بود با عبور او از شينون به سمت دافين موافقت كرد. ژاندارك ملبس به لباس مردانه به همراه شش سرباز در فوريه ۱۴۲۹ به قلعه دافين (وليعهد فرانسه) در شينون رسيد و اجازه ملاقات گرفت. چارلز خود را در ميان درباريان پنهان كرد اما ژاندارك بلافاصله او را يافت و از ماموريت الهى خود آگاهش كرد.

تا چند هفته چارلز ژاندارك را در اختيار روحانيون در پويتيرز قرار داده بود تا به سئوال هاى گوناگون پاسخ دهد. روحانيون به خوبى وليعهد نااميد را نصيحت كردند كه از اين دختر ناشناس كاريزماتيك (با جاذبه روحانى) حداكثر استفاده را ببرد. چارلز او را به ارتشى كوچك مجهز نمود و در ۲۷ آوريل ۱۴۲۹ به سوى اورلانز كه از اكتبر ۱۴۲۸ در محاصره انگلستان بود فرستاد. در ۲۹ آوريل در حالى كه ارتش فرانسه به سپاه انگلستان در جبهه غربى اورلانز يورش برده بود و دشمن اغفال شده بود، ژاندارك از دروازه شرقى بدون هيچ مقاومتى وارد شد و با آوردن مهمات زياد و نيرو هاى امدادى روح مقاومت را در فرانسويان دميد. او شخصاً چندين نبرد را هدايت كرد و در ۷ مه تيرى به او اصابت كرد.

او به سرعت پس از بستن زخم به صحنه نبرد بازگشت و آن روز فرانسوى ها پيروز شدند. در ۸ مه انگليسى ها از اورلانز عقب نشينى كردند. طى پنج هفته بعد ژاندارك و فرماندهان فرانسوى پيروزى هاى درخشانى را براى فرانسه عليه انگلستان به ارمغان آوردند. در ۱۶ جولاى ارتش سلطنتى به منطقه رايمز رسيد كه دروازه هايش به روى ژاندارك و وليعهد فرانسه باز بود. روز بعد چارلز هفتم به عنوان پادشاه فرانسه تاجگذارى كرد. ژاندارك كه پرچم به دست با تصوير محاكمه مسيح در نزديكى پادشاه ايستاده بود، بلافاصله پس از مراسم مقابل او زانو زد و با شادى براى نخستين بار او را پادشاه خطاب كرد.

در ۸ سپتامبر پادشاه و ژاندارك به پاريس حمله كردند. طى نبرد ژاندارك پرچم اش را بر فراز سنگر ها مى برد و اهالى پاريس را به تسليم شهر به پادشاه فرانسه فرا مى خواند. او به رغم زخمى بودن به تقويت روحى و تجديد قواى سلطنتى ادامه مى داد تا اينكه چارلز فرمان خاتمه محاصره ناموفق را صادر كرد. در آن سال او با رهبرى عمليات هاى جنگى كوچك متعددى موفق به تسخير شهر سنت پيرلوموتير شد. در ماه دسامبر چارلز از ژاندارك، والدين و برادرانش تجليل كرد.در مه ۱۴۳۰ بورگوندى ها كامپين را محاصره كردند و ژاندارك در پوشش تاريكى شب براى كمك در دفاع از شهر وارد آن شد. در ۲۳ مه ژاندارك در حالى كه رهبر حمله اى عليه بورگوندى ها بود دستگير شد. بورگوندى ها او را به انگلستان فروختند و او در مارس ۱۴۳۱ در روئن به اتهام ارتداد مقابل اولياى امور كليسا محاكمه شد. مهم ترين اتهام او از نظر دادگاه ردصلاحيت كليسا به دليل الهام مستقيم از جانب خداوند بود. پس از عدم پذيرش تسليم در برابر كليسا حكمش در ۲۴ مه قرائت شد.او به مسئولين حكومتى ارجاع و به مرگ محكوم شد. ژاندارك از وحشت اعلام رسمى حكم موافقت كرد تا به خطاى خود اعتراف كند و در عوض به حبس ابد محكوم شد.

به او دستور داده شد لباس زنانه بپوشد و او اطاعت كرد. اما چند روز بعد كه قضات به سلول او رفتند او را مجدداً در لباس مردانه يافتند. او در پاسخ گفت كه كاترين مقدس و مارگارت مقدس او را به دليل تسليم در برابر كليسا سرزنش كرده اند.ژاندارك را دوباره مرتد دانستند و در ۲۹ مه به مقامات حكومتى سپردند.او در ۳۰ مه در سن ۱۹ سالگى بر تيرك چوبى در وكس مارشى در روئن سوزانده شد. ژاندارك قبل از مشتعل شدن توده هيزم از يك كشيش خواست كه صليبى را بالا نگه دارد تا در ديد او باشد و دعا را آنقدر بلند بخواند كه حتى از پس شعله هاى آتش نيز شنيده شود.ژاندارك از نقطه نظر نظامى در تغيير جنگ هاى صدساله به سود فرانسه كمك شايانى كرد.در سال ۱۴۵۳ چارلز هفتم تمام فرانسه را جز كالايس كه در سال ۱۵۵۸ از آن ترك دعوى شد، بازپس گرفت. در سال ۱۹۲۰ كليساى كاتوليك رم ژاندارك را يكى از بزرگ ترين قهرمانان تاريخ فرانسه و يك مسيحى مقدس تشخيص داد.

 

 

   www.esalat.org