جمعه، ۱۱ اپریل  ۲۰۰۸

 

 

 

 

 

 

  

                                 

)بخش ۳۰)

درسهای بزرگ زندگی

206415.jpg 106701.jpg

با نگاهي به زندگي‌ نامه‌ي شاعران، نويسنده‌ها و هنرمندان جهان؛ افرادي كه از ميان آن‌ها با خودكشي جان سپرده‌اند، شگفت‌زده خواهيم شد بزرگاني چون ارنست همينگوي، ويرجينيا وولف، صادق هدايت و . . . برخي از اين افراد پيش از مرگ يادداشت خودكشي از خود به جاي گذاشته‌اند كه بخش‌هايي از اين يادداشت‌ها و نحوه‌ي خودكشي نويسندگان آن‌ها را مي‌خوانيم.
فردي پراينز ، ‌٢٢ ژوئن ‌١٩٥٤ ‌٢٩ ژانويه ‌١٩٧٧، كمدين بازي در فيلم مرد و چيكو
مشكلات ناشي از افزايش وزن و دورگه بودن‌اش باعث احساس تنهايي و بيگانگي‌اش بود. با وجود يادداشت خودكشي پرايز، علت مرگ زودهنگام او؛ شليك تصادفي گلوله ناشي از مصرف قرص‌هاي افسردگي كوالد گزارش شد.
آن گاه كه ديگر من از دنيا رفته‌ام، ماه زيباي آرويل موهاي خيس از باران‌اش را پريشان مي‌كند و تو دل‌شكسته بر روي پيكر بي‌جان من خم مي‌شوي و من اهميتي نمي‌دهم. چرا كه مي‌خواهم در آرامش به‌سر برم؛ به‌سان درختان سرسبز، هنگاهي كه قطرات باران شاخه‌هاي نازك‌شان را خم مي‌كند و من ساكت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اكنونِ تو خواهم بود.
سارا تيسديل ‌١٩٣٣- ‌١٨٨٤ شاعره‌ي آمريكايي، متولد سنت‌لوئيس
وي چندين جلد كتاب شعر شامل هلن از تروي و رودخانه‌هاي در راه دريا از خود به جاي گذاشته ‌است. اشعار تيسديل بسيار ظريف، احساسي و شخصي هستند
او بسيار احساساتي و گوشه‌گير بود و سرانجام در ‌٤٨ سالگي پس از نوشتن يادداشت خودكشي‌اش خطاب به عاشقي كه ترك‌اش كرده ‌بود، خود را غرق كرد.
كرت كوبين ‌٢٠ فوريه ‌١٩٦٧- ‌٨ آوريل ‌١٩٩
خواننده‌ي اصلي گروه نيروانا كه در تمام دوران كودكي‌اش بيمار و مبتلا به برونشيت بود. جسد كرت را يك برق‌كار كه براي نصب سيستم امنيتي به خانه‌ي او رفته ‌بود، پيدا كرد. وقتي كسي در را به روي برق‌كار باز نكرد، او از پنجره به داخل خانه نگاهي انداخت. تا قبل از اين كه لكه‌هاي خون را كنار گوش جسد ببيند، فكر مي‌كرد آن چه روي زمين افتاده ‌است يك عروسك چوبي است وقتي پليس در خانه را شكست، هنوز اسلحه در دست كرت به سمت چانه‌اش نشانه رفته ‌بود. يادداشت خودكشي او كه ـ با جوهر قرمز نوشته‌ شده ‌بود ـ كمي آن‌سوتر روي پيشخان آشپزخانه قرار داشت.
جون اريك هكسوم ‌٥ نوامبر ‌١٩٥٧- ‌١٨ اكتبر ‌١٩٨٤
هنرپيشه‌ي نقش فيناس باگ در فيلم مسافران در مقابل مينو پلوس. آن چه از هكسوم به جاي مانده دقيقا يك يادداشت خودكشي نيست. ولي از ادبيات ارزشمندي برخوردار است؛ مرگ هكسوم بر اثر يك تصادف در هنگام بازي در سريال تلويزيوني مخفي‌كاري رخ داد. آن جا كه هكسوم مي‌بايست با يك تفنگ مشقي به سر خود شليك مي‌كرد. ضربه‌ي ناشي از شليك گلوله‌ي مشقي باعث شكسته‌شدن بخشي از جمجمه‌ي هكسوم و فرو رفتن استخوان‌هاي خرد شده به مغز وي شد؛ او شش روز بعد از اين حادثه درگذشت.
احساس مي‌كنم باز به يكي از حمله‌هاي ديوانگي‌ام نزديك مي‌شوم. ديگر نمي‌توانم به اين وضعيت وحشتناك ادامه دهم؛ اين بار بهبود نخواهم يافت صداهايي در سرم مي‌شنوم و نمي‌توانم روي نوشته‌هايم تمركز كنم. تاكنون مبارزه كرده‌ام ولي ديگر نمي‌توانم.
ويرجينيا وولف١٩٤١- ‌١٨٨٢
نويسنده‌ي صاحب‌نام انگليسي كه سبك جديدي را در رمان‌نويسي آغاز كرد. وولف تعداد زيادي مقاله‌ي فمينيستي نوشته‌است. اگر قرار باشد يك زن داستان بنويسد، بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد.
وولف جيب‌هايش را از سنگ پر كرد و خود را در رودخانه‌ي اوز، نزديك خانه‌اش در ساسِكس غرق كرد.
سرجي اسنين ١٩٢٥- ‌١٨٩٥
شاعر روس كه خود را از لوله‌هاي آب گرم سقف اتاقش حلق‌آويز كرد. روز قبل از آن، شعر خودكشي‌اش را با خون خودش نوشت.
دنياي عزيز! دارم ترك‌ات مي‌كنم؛ چون حوصله‌ا‌م سر رفته. فكر مي‌كنم به قدر كافي زندگي كرده‌ام و مي‌خوام تو رو با همه‌ي نگراني‌هات ترك كنم موفق باشي.
جورج ساندرز ‌١٩٠٦- ‌٢٥ آوريل ‌١٩٧٢
هنرپيشه‌ي فيلم‌هايي چون تصوير دوريان گرِي، شبح و خانم موير و همه چيز درباره‌ي ايو صداي شِر خان در انيميشن كتاب جنگل شركت ديسني.
با مصرف تعداد زيادي قرص خواب خودكشي كرد.
هارت كرين ١٩٣٢- ‌١٨٩٩
از تاثيرگذارترين شاعران مدرنيست آمريكايي. با رفتارهاي آزارنده و مخرب (حملات ناگهاني خشم، زياده‌روي در نوشيدن الكل، بي‌بند و باري ) در سن ‌سي و دو سالگي خود را از عرشه‌ي كشتي به خليج مكزيكو انداخت؛ جسد كرين هيچ‌وقت پيدا نشد.
لوپ ولز ١٨ جولاي ‌١٩٠٨- ‌١٣ دسامبر ‌١٩٤٤
هنرپيشه‌ي پرشور مكزيكي؛ با سابقه‌ي كار در چند تئاتر كمدي موزيكال كه به كارش در سينما منجر شد. ولز در زمان زندگي‌اش در قريب به ‌٥٠ فيلم بازي كرد؛ ولي هيچ‌گاه نتوانست به ستاره‌اي كه هميشه آرزويش را داشت تبديل شود
ولز با خوردن تعداد زيادي قرص‌ خواب‌آور خودكشي كرد .آينده، تنها پيري است و بيماري و درد... من بايد در آرامش باشم و اين تنها راه است.
جيمز ويل ‌٢٩ مه ‌١٩٥٧- ‌٢٢ جولاي ‌١٨٩٣
كارگردان فيلم‌هايي چون فرانكنشتين، عروس فرانكنشتين و مرد نامرئي در اوايل دهه‌ي ‌٤٠ پس از رونق افتادن فيلم‌هاي ترسناك در هاليوود فيلم‌سازي را ترك گفت
بعدها در فيلم خدايان و هيولاها (‌١٩٩٨) سِرايان مك‌كلان به ايفاي نقش ويل پرداخت. ويل با نوشيدن مقدار زيادي الكل، پريدن در استخر خانه‌اش و كوبيدن سرش به كف استخر خودكشي كرد.

۱- تا بحال هیچ فیلسوفی قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ویلیام شکسپیر)
۲- هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر)
۳- زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان می رسد. (جان سلدن)
۴- واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم. (جان سلدن)
۵- خداوند، شریر را به اندازه کافی بر تخت نگه میدارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد. (سوفی سگور)
۶- برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)
۷- در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد. (چارلز شولز)
۸- فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)
۹- آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتایانا)
۱۰- من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوی و کودکانه. (فرانسواز ساگان)
۱۱- وقایعی مثل انقلاب، تنها شروع جذابی دارند. (هوارد ساکلر)
۱۲- اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود. (برتراند راسل)
۱۳- احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. (برتراند راسل)
۱۴- ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند. (برتراند راسل)
۱۵- زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد. (برتراند راسل)
۱۶- زن زشت وجود ندارد، تنها زنانی وجود دارند که حوصله نشستن جلوی آینه و آرایش را ندارند. (هلنا روبنیشتین)
۱۷- بعد از ازدواج دیگر عشق نیست. تنها زندگی است. (رومن رولان)
۱۸- قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج مرد، قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود. (هلن رولان)
۱۹- دختری که ازدواج می کند، توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند. (هلن رولان)
.

کوه‌های عظیم پر از چشمه‌اند و قلبهای بزرگ پر از اشک ... ژوزف روو

به عوض آنکه به تاریکی لعنت بفرستید، یک شمع روشن کنید ... کنفوسیوس

بدگمان کسی است که خیال می‌کند تمام مردم دنیا به بدی او هستند ...باب بارکر

برای کسیکه زندگی درونیش غنی است، اشعه مختصر آفتاب بیهوده می‌درخشد ...داستایوسکی

آنکه خیال می‌کند شاید فردا گرفتار شود از آنکه الان گرفتار است بیشتر رنج می‌برد ...محمد حجازی

ساعاتی که در انتظار خوشبختی هستیم، لذت بخش تر از دقایقی است که به لذت خوشبختی رسیده‌ایم ...الیوید کلد اسمیت

بدگمانی میان افکار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است که همیشه در سپیده‌دم یا هنگام غروب که نور و ظلمت بهم آمیخته است بال‌فشانی می‌کند ... فرانسیس بیکن

بدگمانی و بدبینی پرده‌ایست که میان ما و دیگران حائل می‌شود و هیچوقت نمی‌گذارد رشته دوستی خود را با آنها محکم ساخته و از نعمت وفا و محبت بهره‌مند شویم ... لرد آبیوری

دست مرا از تابوت بیرون گذارید تا همه مردم دنیا بدانند که با اینهمه رنج از دنیا چیزی با خود نبردم ...اسکندر مقدونی

آنچه باعث آزار ما می‌شود زندگی است. یک بیمار همینکه مرد تمام دردهای او از بین می‌رود ...موریس مترلینگ

چه بسیار اشخاصی که فقط به صدای طنین انداز کلنگ گورکن از خواب بیدار می‌شوند ... ناپلئون

زمین نیز مانند ما در جستجوی خوراک است و از این مردم می‌خورد و می‌آشامد ... ابوالعلاء معری

به من بگو قبل از آمدن به این دنیا کجا بودی؟ تا بگویم بعد از مرگ کجا می‌روی ...شوپنهاور

انسان در هر سنی که از کار بازماند، بهتر است که سال بعد بی‌درنگ بمیرد ...ادیسون

تختخواب خطرناکترین جای دنیاست، چون صدی نود مردم در آن می‌میرند ...مارک تواین

تولد چیزی غیر از آغاز مرگ نیست ...ادوارد یانک

وجود انسان واحدی پیوسته است، همانگونه که عشق را به خویش نسبت می‌دهی، نفرت را نیز به خود نسبت بده، زیرا عشق و نفرت دو روی یک سکه هستند ...

زمانی که بتوانی آنچه را که هست، چنان که هست ببینی، نه آنچنان که باید باشد، تنها آن زمان است که بیدار شده‌ای، آنگاه هرکجا که بروی برایت بهشت است ...

خالی شو، تنها آن زمان که ذهنت خالی شود نجات خواهی یافت. هرچه ذهنت پرتر باشد سنگین‌تر می‌شوی، با چنین بار گرانی امکان حرکت نخواهی یافت ...

انسان تا زمانی که به ورای خویش نرود، هیچ چیز با ارزشی برایش روی نخواهد داد. تا زمانی که به چیزی ورای خویش نرسی، زندگی بی معنی خواهد بود ...

زمان دروازه ورود به خداوند است. خداوند گذشته و آینده نیست، خداوند همیشه حال است. خداوند یعنی بودن و بودن یعنی حال ...

خودت را سرزنش نکن، دیگران را نیز سرزنش نکن، محکوم کردن بیهوده است و چیزی را تغییر نمی‌دهد ...

رشدی خودانگیخته و اصیل داشته باش. مثل رشد درختی در کوهستانی عظیم؛ نه در یک باغچه کوچک ...

اگر بتوانی احساس کنی که بدبخت هستی، می توانی خوشبختی را هم احساس کنی ...

خشم، طمع و حرصت را سرکوب نکن، فقط نسبت به آنها هوشیار و آگاه باش ...

ذهن یعنی تباهی، ذهن منبع تمام شیطنت هاست ...

انسان نباید هرگز پیروزی موقتی که به نفس یافته است فریفته شود، زیرا نفس آدمی گاهی سالها خاموش و بدون جنبش می ماندو ناگهان به اقتضای موقع و یا در نتیجه وسوسه ای نو باز به هیجان می آید ... ناپلئون

بکوشید که بنده هوس خود نباشید، وگرنه خوبی و بدی شما در قالب هوستان خواهد ریخت، جز آن دم کههوستان خرسند است خوب نخواهید بودو در هنگام ناخرسندی هوس جز عمل بد نخواهید کرد ... ؟؟؟

هوسهای نفسانی غالبا ضد خود را تولید می کنند، مثلا حرص گاهی تولید اسراف و اسراف تولید خست می کند. ما غالبا از فرط ضعف، قوی می نماییم و از فرط ترس، شجاع می گردیم ... لارشفوکولد

احمقانه ترین عمل یک انسان این است که به خاطر یک لحظه لذت زودگذر، یک عمر خوشبختی خود را می فروشد، یعنی آنقدر هوس برایت شیرین و گواراست؟

آدم چیزی را که دارد نمی خواهد، چشم و دلش دنبال چیزهایی که ندارد می رود، در صورتیکه هزارها مردم به داشته های او حسرت می برند ... تنها تفاوتی که بین هوس و یک عشق جاویدان یافت می شود این است که هوس از یک عشق جاویدان بادوام تر است ... ؟؟؟ 

کسیکه در هوسرانی بکوشد و بر آن اصرار ورزد مطمئنا از شخصیتش کاسته می شود ...

هوسها را بازیچه قرار دهیم نه آنکه خود بازیچه هوسها باشیم ... حجازی 

اگر می خواهید غنی و ثروتمند شوید از هوای نفس بپرهیزید ... ولتر

آزادی که باشد پیرمرد هم پهلوان می شود ... ضرب المثل مجارستانی

آنکس که مالک نفس خویش نیست آزاد نیست ... اپیکتوس

اگر دین ندارید لااقل در دنیای خویش آزاده باشید ...امام حسین

آزادی ما از نقطه ای شروع می شود که آزادی دیگران خاتمه یابد ... ویکتور هوگو

آزادی باده ای است که هزار تن آن را برای بدمستی می نوشند و یک تن برای سرمستی آزادی چیزی است شبیه سلامتی، این هر دو را تا زمانی که از دست نداده ایم قدرشان را نمی شناسیم ... والتور

آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام بدهیم، بلکه آنستکه آن چه را که حق داریم انجام بدهیم ... ویکتور کرزن

آزادی بزرگترین عطیه و موهبتی است که به انسان داده شده و در قبال آن تمام نعمات و عطایای دیگر پوچ و ناقابل است ... اپیکتوس

آزادی هیچوقت انتظار ما را ندارد، باید در طلبش از دل و جان دریغ نکنیم. چه بسا در هیچ جایی از زوایای تاریخ سراغ نداریم که آزادی و دموکراسی سهل و ساده تحصیل شده باشد ...امرسون

اسکندر مقدونی دیوژن حکیم را دید که به دقت به بقایای اسکلت یک انسان نگاه می کند. از او سئوال کرد: دنبال چه می گردی؟ دیوژن گفت: دنبال چیزی می گردم که پیدایش نمی کنم!!! و آن عبارت است از فرق موجود بین استخوانهای پدرت و استخوانهای بردگان پدرت ...پلوتارک...

آدم لجوج چون دانسته خطا می کند، بیش از دیگران بر خطای خود دریغ می‌خورد ...حجازی

خرده سنگ را به کوزه بزنی و یا کوزه را روی سنگ بیاندازی در هر دو حال شکست از کوزه است ...ضرب المثل یوگوسلاوی

آنکه از انجام عملی پشیمان می شود دوبرابر بدبخت است، چون دوبار از خود ضعف نشان داده است ... شوپنهاور

اگر با خونسردی گناهان کوچک را مرتکب شویم، روزی می‌رسد که بدترین و بزرگترین گناهان را هم بدون خجالت و پشیمانی مرتکب خواهیم شد ...؟؟؟

بر حذر باش که با هر عمل بدی که انجام می دهی، یک قدم از آرزوهایت، ده قدم از دوستان مهربانت، صد قدم از پدر و مادر وفادارت و هزاران قدم از خدا فاصله می‌گیری ...

بیشتر جنایتها و مفاسد اخلاقی ناشی از بدبختی است. و یگانه سرچشمه بدبختی بشریت، دروغ است، و دروغ خود یکی از فرزندان فقر و تنگدستی است. راستی به دل آرامش می بخشد و از دروغ، شک و پریشانی پیدا می‌شود ...

تهمت و دروغ را دشمن سفارش می دهد، منافق می سازد، عوامفریب آن را پخش می کند و عامی آن را می پذیرد ...  شریعتی

انسان هیچوقت به آن اندازه آنوقت خود را گول نمی زند که خیال می کند دیگران را فریب داده است ...لاشفورکولد

به دبیر خود گفتم چه کنم تا مردمان مرا دوست بدارند؟ گفت: دروغ مگو و به زبان کسی را مرنجان ... بوذرجمهر

چون گناهی لذت بخش تر از دروغ نیست، روی این اصل گروهی از زنها از آن برخوردارند ...
ضرب المثل چکي

آنکه می تواند نسبت به نیکی دیگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باک ندارد ...شیللر

دروغ مثل برف است. هرچه آن را بغلطانند بزرگتر می شود ... مارتین لوتر

دروغ هرچه بزرگتر باشد، احمقها زودتر باور می کنند ...؟؟؟

دروغ شکوفه می آورد، اما میوه نمی دهد ...ضرب المثل آفریقاییکی

هیچکس قادر به پیشگوئی یا کنترل آینده نیست . اما هرچه بیشتر برای به وقوع پیوستن رویاهای آینده ات برنامه ریزی کنی ، نگرانی و اضطرابت در زمان حال کمتر خواهد شد. اسپنسر جانسون

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول .ناشناس

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش  .ابوعلی سینا

هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست  .دایر

حضور در زمان حال ، یعنی دور کردن حواس پرتی ها و توجه به آنچه در همین لحظه است  .جانسون

بهترینها و زیباترینها در جهان نه دیده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها تنها باید در دل دیده و لمس کرد . شکسپیر

حقیقت را همانطور که هست بپذیر .اوستان

خود را بشناس ، چرا که زندگی ارزشیابی نشده ، ارزش زیستن ندارد  .سقراط

نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت ، پاک کردن حافظه آن است .هوبل

خاطره نفرت نیرومندتر از خاطره محبت است .کوندرا

کسیکه را که دوستش داری آزادش بگذار ، اگر قسمت تو باشد بر می گردد ، وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است .ناشناس

تا خود را از هر جهت کامل و شایسته ندیدی , قضاوت نکن .پوشکین

شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند که زندگی را با گریه آغاز می کنند .ناشناس

دانای بی وجدان هیچگاه صاحب روحي پاک نخواهد بود .رابله

اغلب آنهایی پیروز و موفق می شوند که کمتر تعریف و تمجید شنیده باشند .امیل زولا

همیشه چنین بوده است که مهربه ژرفای خودپی نمیبردتاآنگاه که ساعت فراق فرامیرسد .ناشناس

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت : غرور ، عشق ، دروغ اونوقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی .؟؟؟

آنِماری شيمل

 

در چهارم فوريه ۲۰۰۳ ميلادی، پيکر آنماری شيمل را دوستان و دوستدارانش، شاگردان و همراهانش، هفت روز پس از مرگ او، در گورستان شهر بُن آلمان به خاک سپردند. شيمل به منزل آخر رسيده بود؛ به سر منزل مقصود. سالک فرزانهء ما طی طريق کرده و به وادی فقر و فنا رسيده بود؛ به جايگاه عشاق. آنجا که ديگر سخن گفتن روا نبود؛ لاجرم خاموشی گزيد. 

هر نفس آواز عشق می ‌رسد از چپ و راست

ما به ‌فلک می‌رويم، عزم تماشا کراست

ما به‌فلک بوده‌ايم، يار ملک بوده‌ايم

باز همانجا رويم، جمله، که آن شهر ماست.

سلوک شيمل در وادی عرفان شرق از شهر قونيه آغاز شد؛ در سايه قبه‌ی خضرا، در جوار آرامگاه حضرت مولانا. او در نخستين سفرش به‌ترکيه در بهار سال ۱۹۵۲ ميلادي، می‌خواهد که به ديدار مولانا رود. آخر شيمل، از همان آغاز دوران دانشجويي در برلين به‌توصيه استادش هانس هاينريش شِدِر به‌مطالعه و بررسي اشعار مولانا و زندگي حلاج پرداخته بود و به‌هنگام خواندن غزليات ديوان شمس، چنان به‌وجد آمده بود که پاره‌ای از غزليات ديوان را به‌آلماني ترجمه کرده و در سال ۱۹۴۰ میلادی دستنوشته‌های خود را به‌همان صورت منتشر کرده بود. و اکنون می‌خواهد به‌ديدار سراينده‌ی آن اشعار برود. از همراهان آلمانی‌اش می‌پرسد که آيا کسی مايل است او را تا قونيه همراهي کند؟ آري، با کمال ميل اما.... به‌سراغ آشنايان ترک خود می‌رود. بله، مايه افتخار ماست اما.... از خاتون ترک مهرباني که در دانشگاه استامبول با او طرح دوستي ريخته بود می‌پرسد که چرا همسفري نمي يابد تا به پابوس مولانا رود؟ پير فرزانه به چشمان مشتاق شيمل چشم مي دوزد و مي گويد: فرزندم، پاسخ تو خيلي ساده است! حضرت مولانا مايل نيست اينها را ببيند. او مي خواهد تنها تو را ببيند.

چنين بود که شيمل، تنها راهي ديدار دوست مي شود و در يک روز بهاري به قونيه مي رسد. او سالها بعد در کتابي که با عنوان من چو بادم تو چو آتش دربارهء زندگي و آثار مولانا مي نويسد، بهار قونيه را به تصوير مي کشد و در کوچه باغهای قونيه، پا به پای دوست، به بهاريه هاي زيبای مولانا گوش فرا می دهد:

آمد بهار خرم و آمد رسول يار

مستيم و عاشقيم و خماريم و بي قرار

اي چشم و اي چراغ ، روان شو به سوي باغ

مگذار شاهدان چمن را به انتظار

ای سرو، گوش دار که سوسن به شرح تو

سر تا به سر زبان شد بر طرف جويبار

گويي قيامتست که برکرد سر ز خاک

پوسيدگان بهمن و دي، مردگان پار

تخمي که مرده بود کنون يافت زندگي

رازي که خاک داشت کنون گشت آشکار.

زمستان ها در بلندي هاي آسياي صغير، آنجا که ترک ها آناتولي اش مي خوانند، اغلب طولاني و سخت سرد است. برف پشت بام خانه ها را پوشانده است و قنديل هاي يخ، به سانِ ميله هاي زندان، از کنارهء بام ها آويزانند. آنان که از تابش خورشيد و گرمي آفتاب محرومند، آنان که در سايه لميده اند، به مانندِ يخ و برف، سرد و جامد و راکداند. موجوداتي اند ناتوان و رنجور که پايبند ماده اند. با اين همه اميد رهايي دارند و در آرزوي آنند که به آب، به عنصر ازلي خود بازگردند؛ چنانکه دل هاي آدميانِ تنها، مشتاق بازگشت به درياي جان است.

مانند برف آمد دلم، هر لحظه مي کاهد دلم

آنجا همي خواهد دلم، زيرا که من آنجاييم

هر جا حياتي بيشتر، مردم در آن بي خويشتر

خواهي بيا در من نگر کز شيد جان شيداييم

آن برف گويد دم به دم: بگذارم و سيلي شوم

غلطان سوي دريا روم، من بحري و درياييم

تنها شدم، راکد شدم، بُفسردم و جامد شدم

تا زيرِ دندانِ بلا چون برف و يخ می‌خاييم

چون آب باش و بی‌گره! از زخم دندان‌ها بجه

من تا گره دارم يقين، مي کوبي و می‌ساييم

هر لحظه بخروشانترم، برجسته و جوشانترم

چون عقل بي پَر می‌پرم، زيرا چو جان بالاييم.

زمستان، خاصه ديماه، براي مولانا ديوانه‌ای را می‌ماند که درختان و گياهان با ديدنش، شاخ و گل و بار و برگ خود را از او نهان می‌دارند. ليک با رسيدن شحنه‌ی عدل بهار ديوانه‌ی دی از باغ و صحرا می‌گريزد و خود را  پنهان می‌کند. آنگاهست که سوسن و سنبل تيغ دوالفقار به‌دست و لاله با رخ پُر خون، از راه می‌رسند و بلبلان سفر کرده از غريبستان باز می‌گردنند و مولانا مستانه به‌پيشواز بهار می‌شتابد و سرود عشق سر می‌دهد و در يکي از زيياترين غزلياتش رهايی شکوفه‌های را از تاريکخانه زمستان و فرا رسيدن بهار آزادی را خبر می‌دهد:

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟

خبرت هست که دی گُم شد و تابستان شد؟

خبرت هست که ريحان و قرنفل در باغ

زير لب خنده زنانند که کار آسان شد؟

خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسيد؟

در سماع آمد و استاد همه مرغان شد؟

خبرت هست که در  باغ کنون شاخ درخت

مژده‌ی نو بشنيد از گل و دست افشان شد؟

خبرت هست که جان مست شد از جام بهار؟

سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد؟

خبرت هست که لاله، رخ پُرخون آمد؟

خبرت هست که گُل خاصبک ديوان شد؟

خبرت هست ز دزدی دی ديوانه

شحنه‌ی عدل بهار آمد، او پنهان شد؟

آنان که به‌قونيه سفر کرده و در دامنه‌ی تپه سارها و کوهپايه‌های اين شهر گشت و گذاری داشته‌اند، چه خوب می‌توانند گردش مولانا را در ايام بهار  و گاه در زير باران‌های گرم بهاري تصور کنند؛ آنجا که آسمان با ابرهای تيره‌ی باران‌زا که از اقيانوس با خود آورده است بر سر گل و گياه مي گريد. راستي مولانا خود نيز در فراغ شمس چون ابرهاي بهاري نمی‌گريسته است؟ بی گُمان باغهاي قونيه که در روزهاي گرم بهار گردشگاه مولانا بودند و آسياهای اطراف قونيه که مولانا با صداي ناله‌ی چرخاب هاي آنها آشنا بود، گواه گريه هاي مولانا در فراق شمس‌اند. باری، بهار وقت گريز زاغ و کلاغ است و هنگام آواز خوانی مرغان غزلخوان. مرغ غزلخوان ما اما يک سال است که خاموشی گزيده است. آری، بهار قونيه امسال بی‌غزلخوان است. قبهء خضرا در سوگ مرگ بانويی که در شناخت و شناساندن آثار و افکار مولانا به جهانيان بسيار کوشيد و خوش درخشيد، سياهپوش است. شيمل در آخرين صفحات زندگينامه خودنوشتش که کمتر از يک سال پيش از مرگ او منتشر شد، با دوستان ويارانش چنين وداع می کند:

آينده با خود چه به ارمغان خواهد آورد؟ نمي دانم. من تنها مي توانم به صلح ،به تفاهم بهتر  و بيشتر و احترام متقابل اميد داشته باشم. من از اين ضرب المثل دريانوردان که از مادرم آموختم پيروي مي کنم که می گويد: به بهترين ها اميد داشته باش و آمادهء بدترين ها باش!. مادرم افزون بر اين به من آموخت که بيهوده غصهء چيزي را نخورم؛ آنچنانکه در يکی از قصه های شرقي مورد علاقهء او آمده است: صد نفر از طاعون مردند و هزار نفر از ترس طاعون. به نظرم اين سخن، پندي حکيمانه براي جامعهء ماست که هر روز زير آماج هشدارها و اعلام خطرهاي جديد و خبرهاي گيج کننده  قرار دارد. و چه اميد و آرزويي براي خود دارم؟ با نگاهي به آموخته ها و آزموده هايم و برخي از رويدادهاي زندگي ام، شب سال نو 2002 ميلادي را، همزبان با شاعر و شرقشناس محبوبم، فريدريش روکرت، به پايان مي برم که مي گويد:

اگر فردا مرگ به سراغم آيد

چه باک، که بارِ خود به منزل رسانده ام

و اگر رخصت زيستن بيابم، ده سالِ دگر

پيمودن راه و کار نيز دانم، باري.

و بعد؟ من به اين سخن پيامبر اسلام که از دوران نوجواني به ياد دارم، می‌انديشم كه: مردمان خفته‏اند و چون بميرند بيدار شوند. (الناسُ نيام فِاذا ماتوا اِنتبهوا).  و من به آن بيداري باور دارم؛ آن بيداري که ما نه قادر به توصيف آنيم و نه توان به تصوير کشيدنش داريم.

تا لقاي روي يار

گم شوم، فاني شوم.

 

   www.esalat.org