تاریخ ارسال به «اصالت»

Mon, May 25, 2009 13:35

 

 

عزیز آریانفر

 

     مکن گردن فرازی تا نسازد دهر پامالت

که نی آخر ز جرم سرکشی ها بوریا گردد

آستان سخن:

درست چهار ماه و اندی می شود که به رغم خواست قلبی، کار اصلی علمی- فرهنگی - برگردان آثار ارزشمند و گرانسنگ روشنگرانه در باره گوشه های تاریخ خونبار کشور به پارسی دری را کنار گذاشته، یکسره به نگارش کتابواره های آگاهی بخش انترنتی پرداخته ام. دلیل این کار، روشنی افگنی پیرامون رویدادهای روان کشور و آنچه که از دیدگاه شماری از کارشناسان در پشت پرده این رخدادها می گذرد، بوده است تا خوانندگان بتوانند از بلندای آگاهی های خردورزانه، در باره آنچه که در کشور و پیرامون آن می گذرد، بنگرند و بیندیشند و با توجه به این که کشور در آستانه انتخابات است، بتوانند با بهره گیری از این آگاهی، تصمیم خردوزرانه و سرنوشت ساز بگیرند.

در این کتابواره تلاش به خرج داده شده تا تصویر رنگین و راستینی از آن چه در کشور می گذرد، دشواری ها و چالش هایی که با آن رو به رو است، و نیز استراتیژی ها و سیاست های جهانی در قبال آن را پرداز گردد. در این حال،کوشیده شده تا دیدگاه های گوناگون کارشناسان مختلف از کشورهای مختلف آورده شود تا بتوانیم دید روشن و همه جانبه یی پیرامون رویدادها به دست بیاوریم.

امیدواریم توانسته باشیم با پیشکش نمودن سه کتابواره انترنتی نوشته شده در چهار ماه اخیر: «ریشه یابی نا به هنجاری ها و نا به سامانی ها و فرایافتی برای برونرفت از تنگناها و بن بست ها»، «ریشه های بحران ها و چالش ها در کشور و جستجوی راهیافت های سازنده» و «راهبرد نوکاخ سفید: نوید بهروزی یا پیک سیه روزی»؛ و نیز کتابواره دست داشته که هنوز سیمای گزیده مقالات( دایجست)- هر چند هم فشرده شده و تا جایی ویرایش شده را دارد، رسالت خویش را در این زمینه انجام داده باشیم.

به هر رو، می پردازیم به چهارمین کتابواره انترنتی که امیدواریم آخرین کتابواره از این دست باشد و نیز به امید این که بتوانیم در آینده نزدیک هر چهار کتابواره را با پیرایش و ویرایش دو باره در سیمای کتابی به چاپ برسانیم. همچنان در این کتابواره مطالب ارزشمندی گردآوری شده است که سایر پژوهشگران نیز می توانند از آن در نگاشتن کتاب ها مقالات و سخنرانی ها پیرامون رخدادهای روان کشور بهره بگیرند.

شایان یادآوری است که بسیاری از نوشته های گردآورده شده در این کتابواره که الزاما نه در همه موارد با دیدگاه های بنده همخوانی دارند، به تبصره ها و کاوش های بیشتری نیاز دارند. البته، در آینده، هنگامی که موضوع چاپ کتاب به گونه جدی مطرح گردید، رسالت خود می دانم به این مهم بپردازم. با آن هم، خوانندگان گرامی می توانند برداشت ها، دیدگاه ها، تبصره ها و ارزیابی های خود را از پیش برای بهبود کار و پی بردن بهتر به مسایل مطروحه به این کمترین به نشانی aziz59@mail.ru بنگارند و گسیل دارند، تا سپاسمندانه از آن بهره مند گردیم.

روزگاری بانویی فرزانه و فرهیخته گفته بود که «رنج به چاپ رسانیدن یک کتاب کمتر از رنج زاییدن یک بچه نیست. به همین اندازه شادمانی یی که با به چاپ رسیدن کتاب دست می دهد، کمتر از به گیتی آمدن نوزاد نیست». هر چه است، به راستی هنگامی که کتابی به چاپ می رسد، گویی کوهی از سر آدم پس می شود. به هر رو، خرسندم از این که بار دیگر کتابواره یی هر چند هم انترنتی پیشکش حضور تان می کنم. به باور راسخ من، با پدیدآیی هر کتابی، برگی به برگ های تناور درخت گشن بیخ و گشن شاخ فرهنگ پربار و شکوهنده ما افزود می شود و آن را بیشتر بارور می سازد.

 

*******************

 نگونبختانه، افغانستان در کهکشان سیاست های جهانی، به چاله های سیاه در قرینه کهکشان های کیهانی، همانند است که هر آن چه را که وارد آن شود یا با آن نزدیک گردد، در خود فرو می برد، خرد می سازد و نابود می کند. هرگاه در قرینه کهکشان ها- منظومه های خورشیدی و اختران بزرگ (ستارگان) با افتادن به چاله های محوری نابود می شوند، در قرینه افغانستان این موضوع در باره ابر قدرت ها و پیمان های نظامی صدق می کند. شاید تصادفی نباشد که افغانستان را وخشورانه «گورستان ابرقدرت ها» نام داده اند. هر چه است، تا کنون هیچ ابری قدرتی با درآمدن به این «چاله سیاه جیوپولیتیک»، جان سالم به در نبرده است.

پرسشی که مطرح می گردد این است که این موضوع در قرینه ایالات متحده و ناتو چگونه است؟

هر چه است، تا کنون هیچ نشانه یی دال بر جان سالم به در بردن امریکا و متحدان آن از این کارزار به چشم نمی رسد. دست کم از هنگامی که امریکا وارد گود افغانستان شده است، آب آرام از گلوی دولتمردان آن کشور پایین نرفته است و خواب خوشی نداشته اند.

 از دیدگاه بسیاری از کارشناسان، شکست امریکا در افغانستان (صورت تداوم و ابقای رهبری رژیم کنونی برای پنج سال آینده)، امریست ناگزیر و محتوم. همان گونه که در نوشتار «راهبرد کاخ سفید: نوید بهروزی یا پیک سیه روزی؟» نگاشته بودم، «امریکا برای پیاده ساختن استراتیژی خود به دو مکانیزم افغانی و منطقه یی نیاز دارد:

-       مکانیزم افغانی در سیمای روی کار آوردن یک دولت کارا و پذیرا برای مردم افغانستان که امریکا بتواند به کمک آن در استراتیژی خود روی پیروزی سنجش نماید.

-       مکانیزم منطقه یی در سیمای باورسازی و جلب کمک کشورهای منطقه که امریکا بتواند به یاری آنان به گشودن گره سر درگم افغانستان موفق شود. چون امریکا در رسیدگی به مساله افغانستان بسیار تنها است و روشن است بدون کمک کشورهای منطقه دشوار خواهد بود بتواند به پیروزی دست یابد».

 

کنون که چنین بر می آید که ایجاد مکانیزم منطقه یی به دلیل تیره شدن روز افزون مناسبات ایران و امریکا، ایران و اروپا[1]، ایران و اعراب و ایران و اسراییل و نیز سرد شدن مناسبات روسیه و امریکا به دلیل مسایل گرجستان و اوکرایین و افزون بر همه، سرد شدن مناسبات چین و امریکا (در رابطه با حضور فزاینده امریکا در منطقه و آنچه که «سنگ اندازی پیوسته امریکا بر سر راه چین برای رسیدن به بندر استراتیژیک گوادر و پرتنش ساختن اوضاع بلوچستان به کمک سرویس های ویژه هند و افغانستان» خوانده می شود- چیزی که در پیوند با آن چندی پیش وزارت خارجه چین اعلامیه یی صادر و از افزایش حضور نیروهای خارجی در منطقه ابراز نگرانی شدید کرد)؛ بدون روی کار آمدن یک دولت مورد پذیرش مردم افغانستان که دولت کنونی را به هیچ رو نمی توان چنین پرداز نمود، در نبود یک مکانیزم کارای داخلی، دور نمای پیروزی استراتیژی اوباما در افغانستان بس تیره و تار می نماید.

یکی از مسایل مهم، کشاکش های جهانی بر سر افغانستان و در واقع بر سر منابع انرژیتیک منطقه است که کشور قربانی آن گردیده است. از یک سو، بازی های خطرناک امریکا و اسراییل، از سوی دیگر کارروایی های شیادان عرب و پاکستانی و از سوی دیگر واکنش های ویرانگرانه روسیه و چین، افغانستان را به چاله سیاهی در کهکشان سیاست مبدل گردانیده است که می تواند همه بازیگران را با چالش مدهشی رو به رو سازد. در این حال، هر بازیگری که بکوشد به این حفره سیه بیشتر نزدیکتر شود، به همان پیمانه خطر خرد و خمیر شدن آن بیشتر خواهد بود.

در این میان، افزون بر آن که استراتیژی امریکا و پاکستان در افغانستان در متن پارادکس هایی ناخوانده پیاده می شود، استراتیژی های کشورهایی چون ایران، چین و روسیه نیز نتوانسته از این بیماری بگریزد. پارادکس دیپلماسی ایران، روسیه و چین در آن است که این کشورها که به پیمانه بسیار بزرگی به ثبات و توسعه افغانستان و مبدل شدن آن به یک کشور با ثبات و آرام ذینفع اند، در اوضاع و احوال ناگوار کنونی ناگزیرند در پی لرزان ساختن و بی ثبات سازی «دولت وابسته به امریکا» (و مو دماغ ساختن امریکا در این کشور و به دام انداختن آن) برآیند. یعنی خلاف خواست خود عمل نمایند.

کشورهای آسیای میانه نیز که از نفوذ تندروان مسلمان در کشورهای شان سخت هراسناک اند، در پی آن اند که مادامی که این پدیده ترسناک هست، بگذار در افغانستان باشد تا این که به سرزمین های فرا رود سرازیر گردد. همو، تنها به همین دلیل می توان واکنش تند رییس جمهور کریمف را که به محض آگاهی یابی از این که شماری از دانشجویان ازبیک در ترکیه زیر تاثیر یکی از گروه های رادیکال و تندرو مذهبی ترکیه رفته اند، همه 2000 دانشجوی ازبیک را که در ترکیه سرگرم تحصیل در دانشگاه ها بودند، دو باره به میهن فراخواند؛ توضیح داد.

 

هر چه است، کارشناسان سه سناریو را در تحول اوضاع در افغانستان پیش بینی می نمایند:

1-    شکست ناتو و پیوستن افغانستان به سازمان شانگهای

2-    پیروزی ناتو و تحقق طرح آسیای میانه بزرگ (طرح استار)

3-    همکاری ناتو و شانگهای در افغانستان و تثبیت موقعیت سنتی بیطرفی مثبت و فعال افغانستان و آغاز مبارزه مشترک برای ریشه کن کردن تروریزم و مواد مخدر

 

در سناریوی نخست، با شکست کامل امریکا و ناتو و بیرون رفتن آن ها از منطقه و رخت بر بستن آن ها به دلیل تلفات سنگین و بالارفتن هزینه های کمرشکن جنگ فرسایشی بی پایان، زمینه برای پیوستن کشورهای پاکستان و هند به سازمان شانگهای فراهم خواهد گردید که با پیوستن این کشورها و نیز ایران، پیوستن افغانستان به این سازمان ناگزیر خواهد بود. در این حال، شرط اصلی شانگهای برای پذیرش پاکستان، پایان بخشیدن به قاچاق مواد و نابود سازی بنیادگرایی و تندروی اسلامی است. روشن است پاکستان با توجه به ورشکستگی اقتصادی و نداشتن تاب و توان رویارویی با هند که به سوی ابر قدرت شدن گام بر می دارد و وابستگی روز افزون به منابع انرژی و نیز وابستگی روز افزون آن کشور به چین، راهی جز از پیوستن به شانگهای ندارد.

 در ابن سناریو، سازمان شانگهای رسالت تامین امنیت در افغانستان، ایجاد یک دولت ملی و فرا گیر در این کشور، حل و فصل دمکراتیک و نهایی مساله مرزی میام افغانستان و پاکستان و رسیدگی به موضوع توسعه اقتصادی و اجتماعی افغانستان را به دوش خواهد گرفت. در این سناریو، روشن است که پس از رفتن ناتو برای چندی کشاکش ها در کشور اوج خواهد گرفت و حتا ممکن است برای چندی هم ساختار دولت فرو بپاشد. مگر این کار دیری نخواهد پایید و در نهایت سازمان شانگهای ناگزیر است راهی برای آوردن ثبات پایدار در منطقه بسنجد.

در دومین سناریو، با پیروزی امریکا و ناتو در افغانستان و پاکستان(بر اساس طرح آسیای میانه بزرگ- طرح پروفیسور فریدریک استار)، تخته خیز و تکیه گاه نیرومندی در یکی از مهم ترین مناطق استراتیژیک جهان به دست خواهند آورد و کشورهای روسیه، چین و به ویژه ایران را با چالش های بس جدیی روبه رو خواهند گردانید.

مگر، این واریانت (پیروزی امریکا)، در صورتی ممکن خواهد بود که امریکا بتواند در کوتاهمدت به پیروزهای چشمگیر در همه عرصه ها دست یابد. به ویژه بتواند سازمان آی. اس. آی. پاکستان را مهار نماید و شیرازه القاعده و دیگر شبکه های تندرو را در پاکستان از هم بدرد و در افغانستان یک دولت فراگیر ملی و طالب ستیز را به جای دولت تبارگرا و طالب گرای کنونی روی کار آورد. در غیر آن، هرگاه جنگ به درازا بکشد، امریکا ناگزیر خواهد گردید برای دستیابی به پیروزی، بودجه هنگفتی را برای یک دوره بس دور و دراز جنگ فرسایشی در نظر بگیرد. همچنان برای تلفات سنگین از پیش آماده باشد. در پهلوی آن، باید نیروی بزرگی را برای درهم کوبیدن تندروان القاعده و طالبان به کشور بیاورد و گذشته از آن، جنگ اطلاعاتی گسترده و پر هزینه یی را در گام نخست با آی. اس. آی. پاکستان برای مهار کردن این دستگاه پر شاخ و برگ و در واقع ارتش پاکستان پیش ببرد تا به گونه نهایی بر آن کشور چیره گردد. جدا از این، باید به یاری موساد در نبرد اطلاعاتی با سازمان های روسیه، چین، ایران و اعراب بر سر افغانستان نیز پیروز گردد.

در این سناریو، افغانستان نیز باید آماده دیدن تلفات بسیار سنگین و ماجراهای رنگارنگ باشد. به ویژه، این امکان هست که شمار تلفات اعم از کشته و زخمی در نوار مرزی و گستره پشتون نشین سر به صدها هزار نفر بزند. همچنان امکان بی خانمان شدن و بی جا شدن میلیون ها نفر در مناطق بود و باش پشتون ها می رود. هرگاه در این واریانت، دامنه نبردها به دیگر مناطق افغانستان هم کشانیده شود، دیگر مهار روندهای لگام گسیخته بسیار دشوار خواهد گردید. ممکن است افغانستان درگیر یک جنگ تمام عیار و سرتاسری بی پایان فرسایشی چریکی گردد.

در این واریانت، همچنان امریکا باید خود را برای پیشامدهای گوناگون پیش بینی ناشده مانند وقوع انقلاب رنگین، خیزش ها و نافرمانی های پیاپی واحدهای نظامی و نیز اوجگیری ناخشنودی های سراسری به خصوص در پاکستان آماده بسازد. به ویژه این که دیگر تندروان عرب و پاکستانی از نوار مرزی گریخته، در سرتاسر سرزمین پاکستان پراگنده شده اند و بیشتر پایگاه های خود را به نزدیکی مرزهای هند در کشمیر- به دور از دسترسی امریکا برده اند.

افزون بر همه این ها، هرگاه امریکا در انتخابات پیش رو در رویکار آوردن یک دولت مورد پسند مردم افغانستان و تعویض رهبری کنونی موفق نشود، بیزاری مردم از رژیم و سیاست های امریکا به اوج خواهد رسید و ناخشنودی و ناخرسندی مردم از بیکاری، بی روزگاری، بی عدالتی و بیدادگری، فساد گسترده و دیگر نا به هنجاری های فرهنگی و اجتماعی ممکن است کار را به جاهای بسیار باریکی بکشد.

در پهنه دیپلماسی، ممکن است جهان با یک جنگ سرد دیگر و از سرگیری مسابقات تسلیحاتی این بار با مشارکت چین در پهلوی روسیه رو به رو شود و راه افتادن کارزار وارد آوردن فشار دیپلماتیک شدید از سوی روسیه و شمار دیگر کشورها بر امریکا امری ناگزیر خواهد بود که نشانه های آن از همین اکنون هویدا است. به ویژه، اوضاع آن گاه دراماتیک و بس خشونتبار خواهد گردید که با تیره شدن بیش از حد مناسبات امریکا با ایران و پاکستان، این دو کشور، پناهگزینان افغان را از کشورهای خود دو باره به افغانستان برانند. آن گاه افغانستان با خطر راستین یک انقلاب اجتماعی رو به خواهد پردید.

در این واریانت، تولید و قاچاق مواد مخدر به گونه لگام گسیخته یی افزایش خواهد یافت و امکان راه افتادن یک جنگ تریاک دیگر دور از واقعیت نیست. چه همین اکنون میلیون ها انفر از باشندگان کشورهای افغانستان، ایران، پاکستان و روسیه به مواد مخدر تولید شده در افغانستان معتاد شده اند. در افغانستان همین اکنون بیش از 83000 هکتار زمین زیر کشت تریاک رفته است که بیشتر آن در ولایت های زیر کنترل نیروهای انگلیس و امریکا: قندهار، هلمند، زابل و نیمروز قرار دارد.

 در این سناریو، دامنه یابی تنش های تباری، زبنی و مذهبی در افغانستان ناگزیر خواهد بود.

در یک سخن، این راه، راهیست پر از خطر و ممکن است امریکا با شتافتن به سوی سراب دستیابی به گنجینه های انرژیتیک آسیای میانه، در دام یک ویتنام دیگر گرفتار آید. شاید بزرگترین چالش برای امریکا در صورت افزایش تلفات انسانی در افغانستان و به ویژه در پاکستان، بر انگیخته شدن احساسات ضد امریکایی در سراسر جهان و به ویژه کشورهای اسلامی و در گام نخست کشورهای نفت خیز خلیج فارس که بخش بزرگ نیازهای انرژیتیک امریکا را تامین می نمایند، باشد که این کار امریکا را با دردسرهای به بارها بزرگتری رو به کند.

روشن است افزایش تلفات در میان نیروهای ناتو، تنش ها میان اروپاییان و امریکا را افزایش داده و در درون ایالات متحده با واکنش شدید خانواده های قربانیان جنگ و فعالان جنبش ضد جنگ منجر شود.

چیکده سخن این که امریکا برای دستیابی به پیروزی در این ماجراجویی که بیشتر به فیلم های هالی وودی همانند است، باید از هفت خوان رستم بگذرد و افغانستان را هم افتان و خیزان و لنگان به دنبال خود بکشاند.

در سناریوی سوم، راهکار همکاری میان سازمان های شانگهای و ناتو به جای رویارویی و کشاکش در افغانستان می تواند نقطه عطفی در همکاری های بین المللی و چرخش تازه یی در پهنه سیاست های جهانی به شمار برود. از این رو، در صورت تحقق این طرح، شاید شاهد پدیده شگفتی برانگیز و فرمول کاملا تازه یی در پهنه سیاست جهانی باشیم- همکاری استراتیژیک ناتو و شانگهای در افغانستان! و این به معنای حضور همزمان نیروهای هر دو سازمان بزرگ جهانی در این کشور و پیشبری مبارزه مشترک با تروریزم بین المللی به جای بهر برداری ابزاری از آن و ریشه کن کردن تولید و قاچاق مواد مخدر خواهد بود.

شاید هم این تنها راه برونرفت از بحران افغانستان باشد. از این رو، بایسته است پیرامون همه جوانب آن پژوهش های گسترده انجام شود و نشست هایی برگزار گردد. این سناریو تنها در صورتی تحقق خواهد پذیرفت که خرد بر احساسات و دادگزینی بر حرص و آز در پهنه سیاست های جهانی چیره شود و قدرت های بزرگ جهانی با کنار گذاشتن همچشمی ها، رویارویی ها و فزونخواهی ها، رستگاری و بهروزی، مهرورزی و نوع پروری را چراغ ره سازند و کانسپت گلوبالی برای تامین امنیت سراسری تقسیم عادلانه منابع انرژی و گستره نفوذ پی ریزی شود.

به هر رو، ناگفته پیداست که در اوضاع و احوال کنونی، تنها با یک رهبری توانمند و متعهد و برخوردار از اتوریته بزرگ و پشتیبانی همه جانبه جامعه جهانی و مردم که بتواند نقش زعامت ملی و رهبری سیاسی را بازی نماید و واقعا بتواند در کشور دگرگونی های ریشه یی و بنیادی به میان بیاورد و محوری گردد برای وفاق ملی و وحدت و یکپارچگی میهن و بتواند کشتی بشکسته کشور را از میان توفان و گرداب به ساحل امن رهنمون شده، از غرق شدن نجات بخشد؛ می توان بر پیاده ساختن کدامین استراتیژی سنجید.

در اوضاع و احوال کنونی که دولت افغانستان شکل باندهای مافیایی ایتالیا و امریکای لاتین و شبکه های گانگسترهای شیکاگو و داره مارها و داکوهای هندی را گرفته است و کابل را گردباد «بلک تورنادو» فرا گرفته است و هیچگونه امیدی در کوتاهمدت برای بهروزی و پیروزی دیده نمی شود و سرنوشت کشور به دست شبکه های مسلح غیر قانونی، زیرپا کنندگان حقوق بشر، قاچاقچیان هیرویین و باندهای مافیایی، افراد و مهره های معامله گر، استفاده جو و نا به کار و روسپیان سیاسی رنگارنگ افتاده است و کار هم به رسوایی و افتضاح کشانیده است و وظیفه رهبر کشور هم در این گیر و دار، بازی نمودن نقش دسپیچر و پخش غنایم گردیده است که به همه باج می دهد و کرسی های دولتی و سایر امتیازات را جیره بندی می نماید و بنا به نشانه های تباری، مذهبی، زبانی و سمتی با توجه به منافع شخصی و گروهی خود تقسیم می نماید؛ بی بها دادن به این که طرف های معامله چه کسانی هستند- و در اوضاع ناپایدار و شکننده یی که روشن نیست با تقسیم افقی قدرت تا چند دوام بیاورد، خطر ناکامی استراتیژی ایالات متحده و در بهترین حالت به بن بست رسیدن آن می رود.

هر چه است، انتظار می رود اوضاع در کشور تا یک سال دیگر به شدت پیچیده و بحرانی شود. چه برای همه ثابت شده است که رهبری کنونی فاقد این توانایی است که بتواند با تیم مافیایی گرداننده کشور و سیاست های موجود، به ویژه سیاست خارجی ننگین و ضد ملیخود به یک رهبر سیاسی بزرگ و زعیم ملی مورد اعتماد و پذیرش مردم افغانستان که توانایی بیرون کشیدن کشور از گرداب کنونی را داشته باشد، مبدل شود و جامعه جهانی نیز به وی سخت بی باور شده است.

شوربختانه، در این گیر و دار و در این برهه بسیار حساس و سرنوشت ساز تاریخ که کشور با چالش های بزرگی در عرصه سیاست خارجی رو به رو است، دستگاه دیپلماسی ما یارای رویارویی با این چالش ها و مهار آن ها را ندارد. نگونبختانه، دستگاه فرسوده، بیمار، بی برنامه و ناتوان دیپلماسی ما که فاقد یک استراتیژی جامع سازگار با منافع علیای ملی کشور است، به یک دستگاه سازشکار و سراپا آلوده مبدل گردیده است که جز سخن پراگنی و تامین منافع آزمندانه شخصی مشتی عناصر آبرو باخته و خود فروخته در سیاست های کادری و پیشگیری مشی انفعالی دنباله روی چاکرمنشانه در عرصه سیاست خارجی کاری ندارد و روشن است نخبگان فکری و آگاهان پیشتاز کشور مدت هاست از رفتارهای ناپسند و یاوه سرایی های بیهوده این دستگاه خسته شده اند و دیگر امیدی به این که سکانداران فرومایه این دستگاه بدنام گامی در راستای تامین منافع علیای کشور بردارد، ندارند.

یکی دیگر از مسایل تراژدیک و دراماتیک، که نیاز به توجه جدی دارد، پیچیده شدن اوضاع در گستره بود و باش قبایل پشتون و نوار مرزی است که به گونه فاجعه آمیزی هستی میلیون ها انسان را به خاک و خون کشانیده است. روشن است با پیچیده تر شدن بیشتر اوضاع در نوار مرزی و افزایش تلفات انسانی در آن، دامنه جنگ ها در افغانستان فراختر شده و پهن تر می گردد.

آنچه مربوط به ایالات متحده می گردد، به باور بسیاری از کارشناسان، آن کشور در افغانستان دو راه در پیش رو دارد:

1-    محدود ساختن استراتیژی و مقاصد آن کشور در سه هدف مشخص و معین: ریشه کن کردن تروریزم، برچین گلیم کشت و تولید مواد مخدر و کمک در روند دولت سازی و بازسازی در افغانستان که در این صورت همه کشورهای منطقه و همه مردم افغانستان حاضر به همکاری و همنوایی همه جانبه با امریکا خواهند بود. برای پیاده ساختن این استراتیژی، راه اندازی یک کنفرانس بین المللی زیر نظر سازمان ملل پیرامون مسایل افغانستان به منظور تثبیت وضعیت بیطرفی افغانستان و روی کار آوردن یک دولت بیطرف، غیر وابسته و فراگیر در کشور که در مبارزه با طالبان و تروریزم جدا متعهد باشد، به جای دولت تبارگرا و طالب گرای وابسته کنونی، از نیازهای تاخیر ناپذیر است.

2-     ادامه استراتیژی ماجراجویانه و بلند پروازانه پیش گرفته شده از سوی بوش البته با ویرایش هایی چند مبنی بر ماندگار شدن درازمدت سپاهیان امریکا در افغانستان به منظور بهره برداری از این کشور به عنوان تخته خیز در برابر روسیه، چین، ایران و کشورهای آسیای میانه، ایجاد پایگاه های استراتیژیک نظامی در کشور، ادامه حمایت از دولت ماجراجوی غیر ملی و غیر دمکراتیک کنونی، ادامه مداخلات در امور کشورهای منطقه، سنگ اندازی در راه برنامه های اقتصادی انرژیتیک ایران و چین در بلوچستان پاکستان، گسترش نبردها در سرزمین پاکستان و دیگر اهداف استراتیژیک که بی چون چرا زمینه را برای مبدل شدن افغانستان به کارزار رویارویی های بی پایان و کشاکش های پیش بینی ناپذیر میان کشورهای منطقه و امریکا و اسراییل و برای چندی متحدان اروپایی امریکا که بیگمان در صورت بحرانی شدن بیشتر اوضاع، امریکا را تنها خواهند گذاشت، در همه عرصه ها فراهم خواهد نمود.

در این گونه سناریو، اوضاع در افغانستان و کشورهای پیرامون آن به گونه فزاینده یی رو به وخامت گذاشته و جنگ های فرسایشی درازمدتی به راه خواهد افتاد. تنش های دورنی جامعه رو به گسترش و افزایش نهاده و دامنه تلفات و هزینه های امریکا و مردم افغانستان پهن تر خواهد شد. می توان پیش بینی کرد که در صورت پیشگیری چنین استراتیژی یی، شکست امریکا با توجه به تجربه شوروی پیشین امری محتوم و ناگزیر خواهد بود و سرنوشتی شاید بدتر از شوروی پیشین در این کشور در انتظار آن باشد. پیامدهای این شکست، به ویژه برای باراک اوباما و بانو کلینتن در انتخابات آینده امریکا ناخوشایند و ناگوار خواهد بود و پسلگد آن در درون امریکا شاید چیزی نه کمتر از فروپاشی شوروی پیشین باشد. ارمغان این استراتیژی برای افغانستان هم چیزی جز فروپاشی هر چند هم موقتی کشور بنا به سازواره های تباری، زیانی، مذهبی و... راه افتادن رودبار خون و بسا بدبختی های دیگر نخواهد بود که امیدواریم چنین نباشد.

هر چه است، از دیدگاه بیشتر کارشناسان، گره اصلی در مشکل افغانستان این است که امریکا زیر پرده مبارزه با تروریسم، قاچاق مواد مخدر و ایجاد یک دولت دمکراتیک در افغانستان، در پی تحقق اهداف موهوم بسیار بلند راهبردی ماجراجویانه در منطقه است که ناگفته پیداست امنیت ملی همه کشورهای منطقه و درگام نخست افغانستان را با خطر بسیار جدی و نگران کننده رو به رو می سازد و روشن است که با واکنش بس تند و ویرانگر کشورهای روسیه، چین، ایران، کشورهای عربی و آسیای میانه و پاکستان رو به می باشد.

این است که افغانستان با چالش های بسیار بزرگی رو گردیده و به کارزار رویارویی های بزرگ جهانی و منطقه یی در همه ابعاد مبدل گردیده است.

 روشن است ره آورد این کار برای افغانستان و مردم رنجدیده آن در گام نخست برای پشتون ها چیزی جز از سیه روزی، بدبختی و بربادی و تباهی و روان شدن رودباری از خون بیگناهان و بینوایان نخواهد بود.

برای پایان بخشیدن به این «بزکشی جیوپولیتیک« در افغانستان و جلوگیری از این فاجعه، بایسته است تا سر انجام در افغانستان رهبر آزاده، دلسوز و آگاه و دولتی مردمی و دادخواه روی کار بیاید که توانایی درک فاجعه کنونی و شهامت و یارای مبارزه و ایستادگی در برابر آن را داشته باشد. دولت کنونی و به ویژه دستگاه بیمار و دنباله رو دیپلماسی آن نه تنها از درک این وضعیت عاجز است، بل نیز حتا از شنیدن آن ترس دارد. حال چه رسد به مطرح کردن جدی آن در تراز بین المللی و مبارزه در راه آن!

ما به رهبر و دولتی نیاز داریم که شهامت پیشگیری یک استراتیژی راستین ملی را داشته باشد که محور اصلی سیاست خارجی آن مبدل ساختن رقابت و رویارویی کنونی میان سازمان های ناتو (در واقع امریکا) و شانگهای در افغانستان به همکاری و تفاهم صادقانه باشد. درست این هدف باید در راس سیاست های چنین دولتی قرار بگیرد و به یک پروژه سراسری ملی مبدل شود که همه مردم کشور هم آوا و هماهنگ با همه نیرو در راستای تحقق آن بکوشند. دولت آینده و به ویژه دستگاه سیاست خارجی آن متفاوت از دستگاه بیمار، آبروباخته و دنباله رو کنونی باید مساعی بسیاری به خرچ دهد تا با وارد آوردن فشار سنگین بر امریکا و متحدان اروپایی آن و متقاعد ساختن آن کشور به انصراف از سیاست های ماجراجویانه، ناروا و ناکام «سخت افزاری» بیش از سه دهه گذشته آن که برای مردم و کشور ما فاجعه ملی به بار آورده است، یک سیاست واقعبینانه هومانستیک «نرم افزاری» به پیش گیرد که متوجه تامین صلح و ثبات و شگوفایی افغانستان و منطقه باشد.

همچنان بایسته است تا رهبری آینده دستگاه دیپلماسی ما متفاوت از رهبری ناتوان کنونی توان کند کردن دم تیغ بران روسیه، چین و ایران و نیز توانایی ارزیابی ابعاد واقعی خطری که این کشورها می توانند در آزمون رویارویی با امریکا ما را با آن رو به رو سازند، را نیز داشته باشد.

تنها با دگرگونی ریشه یی و راستین استراتیژی امریکا یعنی انصراف از استراتیژی های سردرگم و بیهوده سه دهه گذشته و پیشگیری یک استراتیژی هومانستیک، ریالستیک و سازنده نوین، مبتنی بر تفاهم و هماهنگی با همه کشورهای منطقه، با درنظرداشت توازن منافع و پیشگیری هدف روی کار آوردن یک دولت ملی در افغانستان به جای دولت دست نشانده کنونی با تغییر رهبری آن در گام نخست، در انتخابات پیش رو، می توان چالش های کنونی مانند تولید و قاچاق مواد مخدر، پویایی های رو به گسترش تندروی و فساد لگام گسیخته را در کشور و منطقه مهار کرد. در غیر آن، با ابقای تیم مافیایی و ناکارآمد کنونی، باید چشم انتظار گسترش لگام گسیخته رویدادهای دردناک و ناگوار پیش بینی ناپذیر بسیاری بود که کشور را گام به گام به سوی بربادی، تباهی و ویرانی و امریکا به به سوی بی آبرویی در تراز جهانی و شکست در استراتیژی اش خواهد کشانید.

افغانستان کشوری است ویران، نادار، در به در، ورشکسته و نگونبخت با مردم رنجدیده، بیمار، سوگوار و سیه روز و به خاک و خون کشیده شده که یارای دشمنی با هیچ کسی را ندارد (و در صورت روی کار آمدن یک دولت مردمی و دمکرات فراگیر به جای دولت دست نشانده کنونی، مشی پایان بخشیدن به ماجراجویی ها و تنش زدایی را در عرصه سیاست خارجی پیش خواهد گرفت)، و از همین رو خواستار دوستی با همه کشورهای جهان و در گام نخست ایالات متحده امریکا (که به شدت نیازمند کمک های گسترده آن کشور در همه عرصه ها است)، می باشد. از همین رو، انتظار دارد تا آقای اوباما با کنار گذاشتن سیاست های «کین گستر» دولت های گذشته امریکا که در گام نخست برای خود آن کشور و شخص وی زیانبار است، برای این کشور جنگ زده و نگونبخت ما و همه منطقه و جهان، پیام آور صلح و ثبات و »مهرگستری» باشد.

هر چه است، مادر روزگار آبستن رویدادهای تراژیک و دراماتیک بسیاری در افغانستان است تا دیده شود که چه خواهد زایید؟!

به هر رو، در این جا نخست به بررسی فشرده دیدگاه های شماری از کارشناسان روسی می پردازیم و سپس نگاه کوتاهی می افگنیم به چکیده دیدگاه های کارشناسان دیگر کشورها.

 

بخش نخست

دیدگاه های کارشناسان روسی

 آقای سوتنکیف در مقاله « در باره دیدار رییسان جمهور پاکستان و افغانستان و امریکا» می نگارد: «منابع دیپلماتیک گزارش می دهند که گفتگوهای رییس جمهور اوباما با رییس جمهور کرزی ناخوشایند بوده است. این منابع، در این حال به آن اظهارات مقامات بلند پایه رسمی امریکا اشاره می نمایند که اداره رییس جمهور اوباما از موقفی که حامد کرزی در گفتگوها گرفته بود، ناخشنود اند.

در کل، با داوری از روی نخستین واکنش ها در میان تحلیلگران در امریکا و پاکستان نسبت به نتایج دیدارهای سه رییس جمهور می توان گفت که در میان اندیشگاه های امریکا برخورد تردیدآمیزی مبنی بر این است که پاکستان و افغانستان از این توانایی برخوردار باشند که در این نزدیکی ها وعده های خود را در زمینه تشدید مبارزه با طالبان و القاعده انجام دهند».

یوری کروپنف در مقاله «امریکا مسبب بی ثباتی در افغانستان است» در سایت انترنتی «پولیت کوم رو» می نگارد: برای امریکا، افغانستان یک اولویت مطلق سیاست خارجی است. اداره اوباما اقدانات خود را در افغانستان بنا به سه دلیل پویا ساخته است:

در گام نخست: حالا دیگر می توان یکسره به افغانستان و پاکستان پرداخت. چون عملیات در عراق به اهداف خود رسیده است. میدان های اصلی نفت خیز و لوله های رسانایی اشغال شده است و پیرامون آن ها ثبات منطقه یی به وجود آورده شده است. در عراق مهم ترین چیز جیو اکونومیک است و درست به همین خاطر بود که در آن جا به بهانه نابودسازی جنگ افزارهای کشتار گروهی صدام حسین، رژیم تعویض شد.

دو دیگر، این که روند نامنهاد بن که به منظور حل منازعه افغانستان به بهانه بهتر تراشیده شده یی نسبت به نابودسازی جنگ افزارهای کشتار گروهی صدام حسین در ماه دسامبر 2001 به محض سرنگونی رژیم طالبان برگزار شده بود، کاملا به بن بست رسیده است.

سه دیگر، این که برای امریکا در افغانستان عمده ترین چیز پهن ساختن شبکه گسترده پایگاه های نظامی لوژستیکی است که اجازه بدهند در ده روز در صورت نیاز گروه های ضربتی امریکا و ناتو را جا داد.

این است که امریکا بی ثباتی می آفریند تا حضور خود را پرده پوشی کند. سازماندهی بی ثباتی کنترل شده- روش کلیدی تعمیل کنترل بر اروآسیای میانه است که بژزنسکی در کتاب «تخته شطرنج بزرگ» خود موهبت اصلی برای امریکا خوانده بود. از همین رو، در آینده نزدیک نیاز به دومین تعویض رژیم است که اجازه بدهد بخشی از طالبان را بار دیگر به بافتار رهبری افغانستان شامل ساخت و درجه وخامت در کشور را کنترل و تراز خرابی اوضاع را پایین آورد. هدف سیاست نو امریکا، آشتی با ایران و در صورت امکان، مبدل ساختن آن کشور به ژاندارم خود در منطقه همانند رژیم ضیا الحق در سال های دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد است. در عین حال، بایسته است تا به گونه نهایی آسیای میانه و در گام نخست تاجیکستان را از روسیه جدا کرد. در این حال، می توان با چین گستره نفوذ را تقسیم کرد».

سیرافیم میلینتیف- مدیر انستیوت توسعه جهانی در مقاله «افغانستان- چالش تاریخی برای روسیه» می نگارد: روسیه پیگیرانه در پی «خود توانبخشی» چونان یک قدرت جهانی با ادعای بازی نمودن نقش یک قدرت کلیدی در سیاست بین المللی است که تعیین کننده هندسه و ارشی تکتونیک روندهای جیوپولیتیکی باشد. همانا افغانستان آن تکیه گاهی است که می تواند به گونه بنیادی نظم جهانی را و استاتوس قدرت های جهانی را تغییر دهد و روسیه را به بازیگر پیشتاز جهان مبدل سازد.

نخستین و خطرناکترین چالشی که از ناحیه افغانستان روسیه با آن رو به رو است،- نظامی- جیواستراتیژیک است. امریکا و ناتو به بهانه مبارزه با تروریزم و همراهی مستقیم روسیه، طی هشت سال حضور در افغانستان، تخته خیز ضربتی یی را ایجاد نموده اند که در صورت نیاز می تواند طی چند روز گروهبندی نیرومند سپاهیان را پذیرا گردد.

سر از سال 2004 بدین سو، در دو پایگاه بزرگ هوایی بگرام و شیندند کارهای پنهانی گسترده زیرزمینی انجام می شود و به گونه یی که برخی از خبرگان گمان می زنند، کار ساختمان شهرک های زیر زمینی پیش برده می شود. امریکایی ها می توانند از این دو «ابرناو زمینی هواپیمابر» با موقعیت بسیار مناسب، همه کشورهای مهم اروآسیا- در گام نخست روسیه، چین، ایران، و هند را کنترل نمایند و در عین حال تانک تیل (پمپ بنزین) امریکا را در گستره کشورهای خلیج فارس تا دریای کسپین که از آن ها امریکا تا سال 2025 تا 60 درصد نفت وارداتی خود را خواهد برد، پاسداری نمایند.

بنا به ارزیابی خبرگان نظامی، در صورت تعبیه موشک های هایپراکوستیک (ماورای سرعت صوت- [فرا تر از مافوق سرعت صوت]) در افغانستان که گمان می رود از همین اکنون استقرار یافته باشند، زمان پرواز آن ها تا مسکو 1-3 دقیقه را در بر می گیرد.

حضور نظامی امریکا در این کشور، ماشین عظیمی است که با خود مرگ، ویرانی و بی ثباتی را نه تنها برای افغانستان، بل برای همه منطقه آسیای میانه به همراه می آورد. پرسشی مطرح می گردد مبنی بر این که برای چه در منطقه حجاب عاجز ما چنین گروهبندی عظیمی مستقر شده است و این کار چه ربطی با مبارزه با تروریزم دارد؟. آیا هنگام آن فرا نرسیده است که آغاز به مطرح کردن و بررسی مواعید و اهداف حضور نظامی خارجی در افغانستان و کشورهای آسیای میانه نماییم؟

دومین مساله مرگبار که روسیه در افغانستان با آن رو به رو گردیده است، تولید و بازرگانی مواد مخدر است. بر پایه مدارک دست داشته، سالانه نزدیک به 30000 نفر از اثر مواد مخدر تولید شده در افغانستان می میرند. افزون بر این، افغانستان در سال های اخیر جایگاه نخست را در تولید مواد مخدر کانابیویید گرفته است. این مواد مخدره، به دلیل رشد بی سابقه تولید آن در افغانستان زیر کنترل ناتو به پیمانه چشمگیری افزایش یافته است و خطر مستقیمی را متوجه زندگی و تندرستی میلیون ها تن از شهروندان روسیه- قربانیان اصلی مواد مخدر افغانستان و کشورهای آسیای میانه می نمایند.

گسترش تجاوزکارانه بزنس مواد مخدر یک مساله جهانی اقتصاد سیاسی است. زیرا فرا سودهای غیر قانونی، همیشه و در همه جا برای تاثیر گذاری بر سیاست و اقتصاد قانونی در هر سناریوی ممکنه استفاده می گردد. بنا به ارزیابی مجله Executive Intelligence Review حجم داد و ستد مواد مخدر در جهان کنون به مرز یک تریلیون دالر نزدیک می گردد. در اوضاع بحران همه جا گستر، این منابع غیر قابل پیمایش به منبع بزهکاری تمام عیار مبدل گردیده و نقش کلیدی یی را در اتخاذ تصامیم در بالاترین تراز بازی می نماید. افزون بر این ها به گونه یی که پ.د. اسکات – دیپلمات پیشین و تحلیلگر کانادایی خاطر نشان می سازد، همانا درآمدهای ناشی از مواد مخدر، پشتوانه استوار تمویل عملیات های سرویس های ویژه غربی و بسیاری از شرکت های سکیوریتی که در نقاط داغ از جمله افغانستان کار می کنند، می باشد. از این رو، امید بستن به پارتنرهای غربی ما بیهوده است. زیرا همانا طی سال های حضور سپاهیان نانو در افغانستان تولید این مواد تا 44 برابر بالا رفته است.

افغانستان و کشورهای همجوار آن امروزه در بازی بزرگ جیواکونومیک جایگاه ارزشمندی یافته اند که این هم یک چالش جدی دیگر برای روسیه می باشد. آسیای میانه پیگیرانه از ما دور می شود. جیوپولیتیک دان های انگلوساکسون و نظامیان ناتو، آسیای میانه را به سوی مبدل ساختن به تخته خیز نظامی- جیو استراتیژیک می کشانند. همچنان تلاش های پویایی به راه انداخته اند تا ترکمنستان را به پروژه ناباکو و «تاپه» (ترکمنستان- افغانستان- پاکستان- هند». بکشانند.

مهم ترین هدف جیوپولیتیک و دیپلماتیک روسیه در بیست سال آینده- مبدل ساختن گستره آسیای میانه و خاور میانه– از قزاقستان تا شمال هند و خلیج فارس به یک ماکرو ریگیون اساسا نو دارای ثبات و ترقی صنعتی و شالوده استوار برای پیشرفت تسریع صنعتی سازی و همکاری سیستماتیک میان روسیه، هند، چین، ایران، افغانستان، پاکستان، مغولستان، قزاقستان، ترکمنستان، قرغیزستان، تاجیکستان، آذربایجان و ترکیه است.

اندیشه کلیدی این گونه ماکرو ریگیون بایست ایجاد گستره واحد جیو اکونومیک و جیوکلتوری یی گردد که به گونه هدفمند از هرگونه رنگ و پیرنگ های جیوپولیتیکی و به همین پیمانه از اهداف خودخواهانه جیواستراتیژیکی کشورهای جداگانه پاکیزه و پیراسته باشد.

بایسته است این ماکرو ریگیون را از برخوردهای جیوپولیتیکی و بهره گیری های ابزاری به سود کشورهای جداگانه ماکروریگیون به استاتوس هسته «بازار مشترک جامعه اروآسیای میانه» و میدانگاه دیالوگ باشندگان بومی و تمدن های ریشه دار در این گستره مبدل گردانید. تنها «خاورمیانه نو» توانایی آن را دارد تا مسایل بحرانی زیر برای روسیه و کشورهای همسایه آن را حل نماید:

-       احیای افغانستان به عنوان کشور واحد، مستقل و موثر از دیدگاه اقتصادی که نه تنها به صدور بی ثباتی، مواد مخدر و دهشت افگنی پایان بخشد، بل که نیز به الگوی صنعتی شدن سریع و توسعه مبدل شود.

-       سازماندهی گستره به هم پیوسته اقتصادی و ترانسپورتی- لجستیکی پیوند دهنده سایبریای روسیه با «دریاهای جنوب» (دریای عرب و خلیج فارس) و با گذشت زمان- پل قاره یی میان اقیانوس یخبسته شمالی و اقیانوس هند.

-       جلوگیری از ایجاد تخته خیز امریکا و ناتو در حجاب عاجز ما- افغانستان آسیای میانه برای کنترل چین، ایران و روسیه

-        جلوگیری از جنگ میان امریکا– ناتو و ایران چونان پاره یی از خاورمیانه نو

-       و...

پیاده ساختن این گونه طرح دکترینیال تنها در چهارچوب استراتیژی روسیه در قبال افغانستان ممکن است- چیزی که نبود و کمبود آن محسوس است.

استراتیژی نو امریکا عبارت است از ادامه روند نامنهاد بن که در سیمای استراتیژی نو در قبال افغانستان و پاکستان در آمده است. آنالیز دقیق این استراتیژی نشان می دهدکه همه پرنسیپ های روند بن در آن حفظ شده است. در نتیجه، باید چشم به راه تیره شدن چند باره اوضاع در این نقطه زمین بود.

با کارروایی های امریکا و ناتو یک چاله سیاه جیوپولیتیک پدید آمده که در آن بی گفتگو عملا همه کشورهای اروآسیای میانه فرو می روند. روسیه نیز پیگیرانه به سوی این چاله قیف گون کشیده می شود. هیچ شانسی هم برای رهایی و گریز نیست.

همچنان دشوار است با تناقضات و اختلافات اشتراک کنندگان این بازی بزرگ جهانی بازی کرد.

امریکا دیگر در واقع عملا با ایران با ایجاد اتحادیه تاکتیکی در کنفرانسی که خاص برای این مساله در لاهه (هاگ) به تاریخ 31 ماه مارچ برگزار گردیده بود، به تفاهم رسیده است.

واشنگتن امیدوار است با جلب تهران به دورنمای امیدبخش ایجاد کشور «ایران بزرگ»(به شمول بخش شیعه نشین جنوب عراق، استان های شمالی، مرکزی و باختری افغانستان و نیز تاجیکستان)، ایران را به سیاست نو «گستره مسوولیت تقسیم شونده»( shared responsibility ) در رابطه با افغانستان، زمینه را برای حضور دراز مدت خود در افغانستان و پیشروی در آسیای میانه فراهم نماید. دلچسپی ایران به افغانستان و تاجیکستان هنوز برای امریکا خطرناک نیست. اما در عوض تخته خیزی را برای « تعامل سازنده» با ایران در اختیار امریکا می گذارد.

همچنان آرایش یک ائتلاف جیوپولیتیک دیگر– «دو گانه بزرگ» چین و امریکا نیز به یک واقعیت تبدیل می شود. این اندیشه را با پویایی چنین سیاستمداران کارکشته یی چون کیسینجر و بژزنسکی پیش می کشند که استحکام موقعیت امریکا در منطقه را چونان تهدیدی برای امنیت ملی چین (که در عین زمان با تایید این اقدامات از سوی مسکو که در حال از دست دادن پیوسته مواضع خود در منطقه است، رو به رو می باشد) می پندارند.

در نتیجه، رهبری چین با آن رو به روست که برای دفع تهدید ایجاد شده از سوی نیروهای امریکا و ناتو، روسیه ناتوان را از منطقه بیرون براند و در این جا مواضع پایداری به دست بیاورد.

از این رو،[به باور بانیان این طرح] در فرجام دو گانه نو «چین– امریکا» می توانند بخش خاوری آسیای میانه را با هم تقسیم نمایند و دو گانه دیگر «ایران-امریکا» بخش باختری آن را. و این کار روشن است نه به سود ثبات منطقه، بل به منظور راندن روسیه از آن که دیپلماسی آن کشور در منطقه با شکست رو به رو شده است، صورت می گیرد. از دست دادن کنترل بر آسیای میانه برای روسیه به معنای بروز تهدید پایدار برای بی ثباتی کشورهای آسیای میانه است. دیر یا زود این تهدید عملی تر می شود تا در یک ساعت همه حجاب عاجز روسیه را بدرد- از دره فرغانه گرفته تا....».

آندره آریشف- کارشناس مرکز فرهنگ راهبردی، خبرگزاری «ریا نووستی» روسیه، در مقاله یی می نگارد:« پس از سال 1991 و تشکیل پنج کشور مستقل جدید در منطقه شوروی پیشین، مرحله تازه یی از «بازی بزرگ» در خصوص برنامه های محاصره جیوپولیتیک در منطقه و برقراری کنترل بر منابع غنی هایدروکاربنی آن آغاز شده است.

تلاش های امریکا در بخش آسیای میانه از جامعیت برخوردار بوده و شامل همزمان سازی اقدامات سیاسی-دیپلماتیک، نظامی، اطلاعاتی و تحلیلی و نیز فعالیت ساختارهای «غیردولتی» است. رویدادهای سال گذشته نشان دادند که واشنگتن با استفاده از ناتو به عنوان پوشش نظامی-سیاسی، آگاهانه و هدفمند به تحقق اهداف خود در منطقه آسیای میانه مشغول است.

در این راستا، اقدامات امریکا پویا بوده و به سرعت اولویت ها تصحیح می شوند، اما در عین حال، منافع درازمدت و استراتیژیک بی تغییر باقی می مانند. در این راستا قابل توجه است که اعلامیه های اخیر باراک اوباما در باره برنامه برونبری تدریجی نیروهای این کشور از خاک افغانستان، مغایر با اعلامیه های پیشین وی در باره این است که نیروهای نظامی ائتلاف غربی در این کشور برای مدت زیادی می مانند. شاید اگر ساده نگریست، چنین تصوری ایجاد شود که امریکا استراتیژی جامع و کاملی ندارد. اما باید گفت که اگر این این طور می بود، آنچه که اکنون در افغانستان رخ می دهد، رخ نمی داد.

از سال 2004 تاکنون امریکایی ها فعالانه به ساخت و ساز پیرامون فرودگاه شیندند و بگرام با باندهای فرود 3500 متری آن ها مشغولند که می توانند بمب افگن های سنگین استراتیژیک نوع ب-52 را نیز بپذیرند. تعداد زیادی تاسیسات زمینی و زیر زمینی احداث می شوند و اکنون می توان در باره ایجاد ابرپایگاهی دارای شهرک های زیرزمینی به عنوان هدف اصلی حضور امریکا و ناتو در افغانستان سخن گفت.

فرودگاه های بگرام و شیندند، زمانی پایگاه های نیروی هوایی شوروی بودند و اکنون به پایگاه های جامعی برای نیروی هوایی ناتو تبدیل شده اند که مجهز به سیستم های ردیابی هوایی و فضایی بوده و عملاً می توانند حریم هوایی در سراسر اورآسیا را کنترل کنند.

 افزون بر این، ایستگاه های کنترل حریم هوایی در آسیای میانه، منطقه کسپین، قفقاز و در اروپای شرقی و مرکزی نیز ساخته شده و مگاکریدوری برای هدایت نقل و انتقالات هوایی و کنترل بر حریم هوایی از اروپا تا چین ایجاد شده است. امریکا و ناتو در همسایگی افغانستان، شش پایگاه نظامی دیگر نیز دارند. هرچند که برخی از آن ها، (از جمله ترمز در ازبیکستان و ماناس در قرقیزستان که هنوز فعال است) رسماً تنها فرودگاه های ویژه حمل و نقل هستند، اما استقرار هواپیماهای نظامی در آن ها به هیچ وجه سخت نیست. آسیای میانه با ماشین نظامی ناتو تسخیر شده و عملاً به عامل جنوبی برای محاصره روسیه توسط پایگاه های ائتلاف تبدیل است.

این گونه، هدف اصلی سیاست خارجی امریکا در آسیای میانه، برپایی کنترل بر منابع سوخت منطقه و جداکردن روسیه و چین از آن هاست و بهانه رسمی برای دخالت نیز می تواند «اداره هرج و مرج» باشد که به کمک سودجویی از پتانسیل تنش زایی موجود در منطقه برانگیخته می شود».

در مقاله «روسیه ممکن است بر سر انرژی وارد جنگ شود»، می خوانیم: «بر بنیاد مفاد سندی در مورد سیاست امنیتی روسیه، این کشور ممکن بر سر كنترل منابع انرژي در آینده نه چندان دور در نزدیکی مرزهای خود درگیر جنگ شود. این سند، از دشمنان بالقوه خاصي نام نبرده اما روسیه، که بزرگترین تولید کننده انرژی جهان است، بیش از 3600 کیلومتر با چين كه فاقد منابع انرژي است و همين طور از طريق یک مرز دریایی کوچک با ایالات متحده مرز مشترك دارد.

این سند که راهبرد امنیتی روسیه را تا سال 2020 مشخص كرده، می گوید: «در رقابت بر سر منابع انرژی، استفاده از نیروی نظامی اجتناب ناپذیر بوده و ممکن است توازن نیروهای نزدیک در مرزهای فدراسیون روسیه و متحدانش را برهم بزند. این سند می گوید: «تمركز سیاست جهانی از منظر دورنگر، متوجه دستیابی به منابع انرژی خواهد بود».

 این سند می گوید مناطقی که یک چنین رقابتی برای منابع در آن ها ممکن است بالا بگیرد، عبارت اند از خاورمیانه، دریای برنت، قطب های زمین، دریای کسپین و آسیای میانه. روسیه هم ممکن است که برای به دست آوردن غذا، آب تازه و زمین، به رقابت بپردازد.

 این سند راهبردی، از سوی دیمیتری مدویدوف- رییس جمهور تصویب شد و از سوي شورای امنیت روسیه که شامل سیاستمداران و كارمندان ارشد استخبارات این کشور است و رياست آن را مدویدوف بر عهده دارد، منتشر شد.

روسیه، بزرگترین تولید کننده گاز و دومین کشور صادر کننده نفت در تراز جهاني است و پس از فروپاشي شوروي، به این منابع همچون ابزارهايي برای احیای قدرت ديرين خود به حيث یک «ابرقدرت انرژیتیک» مي نگرد. ولادیمیر پوتین واشنگتن را متهم کرده که در پی تصاحب ثروت سنگ های قیمتی اين كشور است.

 اتحاديه اروپا كه يك چهارم گاز خود را از روسيه تامين مي كند، در تلاش راه اندازي پروژه پايپ لايني موسوم به ناباكو است كه ممكن است روسيه را به اين خيال اندازد كه تا 31 میليارد متر مكعب گاز را از درياي کسپین به سمت اروپا روان كند.

در حالي كه اتحاديه اروپا در صدد خريداري گاز از تركمنستان- بزرگترين توليد كننده گاز در آسياي ميانه برآمده، اين امر ديپلماسي تب دار مسكو را برانگيخته تا به منابع دست نخورده گاز اين كشور دست اندازد. انرژی، نه تنها مساله اصلی در جنگ کوتاهمدت روسیه با گرجستان در ماه اگوست گذشته که مرکز بحث با اوکرایین در ماه جنوری امسال نيز بود که به اخلال كار گازرساني از اين كشور به سمت اروپا شد.

این سند می گوید که روسیه در جستجوی گسترش روابط با کشورهای رو به رشد همچون برازیل، هند، چین و سازمان همکاری های شانگهای است که کشورهای چین و آسیای مرکزی را یک جا گردآورده است. بر پایه سند، تاثير بحران جهاني اقتصاد، يك تهديد عمده براي امنيت ملي كشورها به شمار می رود.

سند مي گويد:«نتايج بحران مالي جهان، مي تواند با آسيبي كه به پيمانه كلان از نيروي نظامي استفاده مي شود، مقايسه شود.» روسیه در تلاش است تا یکی از پنج قدرت اول اقتصادی جهان شود، ولی به گفته اين سند، اتکا بر صادرات نفت، گاز و منابع طبیعی، ضعفی طولانی است که بايد حل گردد.»

سرگی دروژیلوفسکی– استاد دانشگاه دولتی روابط بین المللی مسکو وابسته به وزارت خارجه روسیه در مقاله «دستاوردهای عملیات ضد تروریستی در افغانستان و منافع روسیه» که در کنفرانس «بحران افغانستان: سناریوهای ممکنه تحولات» که به تاریخ هشتم ماه اپریل در مسکو برگزار شد، ارایه گردید، می نگارد:

«به رغم اعلامیه های فزونشمار رهبران کشورهای مختلف در باره لزوم پویایی مبارزه با تهدیدهای برخاسته از افغانستان معاصر، به گونه ذهنی اوضاع کنونی درین کشور به غیر از مردم خود افغانستان، که پیوسته از سوی نیروهای چند ملیتی بمباران می شوند و از ستمگری رهبران مافیای مواد مخدر و بی تفاوتی مقامات مرکزی، که توان تامین امنیت آن را ندارند، رنج می کشند، برای همه پذیرا می باشد.

در عین حال، امریکایی ها و متحدان باختری آن ها امروز با نیروهای مسلح خود در آن جا حضور دارند و آن منطقه جهان را کنترل می کنند، که تا چندی پیش مواضع آن ها به صفر تقرب نموده بود.

القاعده عمدتاً از افغانستان رانده شده است، و به رغم اعلامیه های جنگجویانه رهبران آن، به احتمال زیاد نمی تواند تهدید راستینی را برای امنیت کشورهای غربی متوجه سازد.

در درون افغانستان، در کل همه چیز رو به راه است. مرکز ضعیف که تقریبا بر اطراف کنترل ندارد ولی برخوردار از امکان بازتقسیم وجوه سرازیر شونده از حامیان بین المللی است که از این راه توازن منافع میان مراکز موجود قدرت در افغانستان و خود اطراف در سیمای فرماندهان نامنهاد و شخصیت های سنتی افغان، که اوضاع را در مناطق خود کنترل می کنند و بر حکومت مرکزی برای تامین امتیازات سیاسی و ملکیتی خود فشار می آورند، حفظ می کند.

افت عمده واقعیت افغانستان این است که بازرگانی مواد مخدره توفانی از احساسات را در میان محافل حاکم خود افغانستان و «هشدارهای متعدد» را از سوی جهان غرب برپا می دارد. ولی تردیدی بر نمی انگیزد، که در این صورت هم ماشین عیار شده بین المللی بازتقسیم درآمد چندین میلیارد دالری به دست آمده از مدرک فروش مواد مخدر افغانستان، عمل می نماید که به آسانی مانع تحقق هرگونه نیات خیرخواهانه که طی چندین سال با گرمجوشی از سوی سیاستمداران جهان متمدن به شمول کارمندان سازمان ملل(که همه ساله گزارش هایی در باره کاهش زمین های زیر کشت خشخاش در افغانستان چاپ می نمایند)، ابراز می گردد، می شود.

واقعیت چنان است، که تولید مواد مخدر در افغانستان پس از پیاده شدن عملیات «آزادی شکست ناپذیر» ده ها برابر افزایش یافته است- به گونه مشخص، از 180 تن در سال 2001 به بیش از 8200 تن در سال 2008.

 
بالابودن درآمد قاچاقچیان مواد مخدر در افغانستان به آن پیمانه هویدا است که دیگر حسادت برخی از کشورهای همجوار کمتر توسعه یافته آن را بر می انگیزد. برای مثال، چندی پیش ژینیش بیک نظر علی یف- یکی از مدعیان کرسی ریاست جمهوری قرغزستان، کشت خشخاش را به مثابه شالوده کشاورزی کشور خود، روشن است به بهانه در ظاهر نجیبانه ایجاد صنایع نیرومند داروسازی، پیشنهاد نمود. روشن است، که زمانی در افغانستان نیز کار همین گونه آغاز شده بود.

پرسشی مطرح می گردد، مبنی بر این که اگر همه آنچه که در بالا گفته شد، واقعیت داشته باشد، پس، چه را می توان بررسی کرد؟ روشن است نیازی به پاسخ نمی بود هرگاه یک « اگر» در میان نمی بود- و آن این که مقارن با 2010 جریان اساسی کمک های مالی بین المللی، تخصیص یافته برای افغانستان پس از تحقق عملیات ضد تروریستی در سال 2001 پایان می یابند.

در اوضاع بحران اقتصادی و مالی جهانی، که مقارن با سال روان بنا به همه نشانه ها تنها رو به تعمیق دارد، به دشوار می ارزد این توقع را داشت، که نزد کسی بازهم آرزومندی تخصیص میلیاردها دالر اضافی برای انجام تجربه مشکوکی به نام «افغانستان دمکرات»، پدید آید و درین صورت منظره می تواند از بن پایه دگرگون شود.

[هر چه است]، با آن که، (بر پایه اعلامیه های خود جانب افغانی)، بخش بزرگ کمک های ارزانی شده از سوی جامعه بین المللی به تاراج رفته و یا برای پوشانیدن مخارج کارشناسان و خبرگان خارجی هزینه شده است، با آن هم بخش رسیده به دست افغان ها به هر حال به حکومت امکان سرپا نگهداشتن و پیاده سازی برخی از پروژه های اقتصادی و اجتماعی مهم برای کشور و به کار گماشتن هزاران کارگر با حمایت (بگذار در تراز حد اقل) از فعالیت سکتورهای مالی و اقتصادی کشور را داده است و چیزی که بسیار مهم است، تامین فعالیت حیاتی ساختارهای تازه ایجاد شده قوه یی، وفادار به حکومت است.

[پرسشی که مطرح می گردد این است که] هنگامی که این وجوه به پایان برسند، چه رخ خواهد داد؟

من ادعای پرداز منظره روشن دورنمای آینده نزدیک را ندارم، ولی باور دارم، که اوضاع درونی سیاسی درین کشور به شدت تیره خواهد شد و گرایش های تندروانه و پویایی های گروه های تندرو افزایش خواهد یافت.یعنی افغانستان می تواند بار دیگر به حالت خود زیستی عادی خود بلغزد (هنگامی که همه وسایل خوب پنداشته می شوند، یعنی همه چیز حتا آن منظره روی هم رفته خیالی تفاهم خاموشانه سراسری، که وضع کنونی در افغانستان و پیرامون آن را مشخص می سازد، ناگزیر فرو می پاشد).

...باید کوشید تا بار اساسی مسوولیت رویدادهای آینده در افغانستان بر دوش مبتکران غربی آرامش آفرینی در آن کشور گذاشته شود، و هرگونه تدبیرهای ممکن برای تقویت امنیت مرزهای جنوبی روسیه، تا وضع رژیم جدی ویزا [برای شهروندان] همه کشورهای همسایه با افغانستان و تامین پاسداری از سراسر مرزهای روسیه– قزاقستان اتخاذ گردد.

در این حال، باید درک نمود، که امریکایی ها متفاوت از عراق، افغانستان را به زودی ترک نخواهند کرد، حتا اگر سر انجام، به ماندن به تنهایی در آنجا پس از بیرون رفتن متحدان غربی خود نیز ناگزیر گردند.

آن ها به بهای بسیار گرانی توانستند به این سرزمین بسیار مهم از دیدگاه جیوپولیتیک رخته نمایند و به این آسانی آن را بدون آوندهای وزنین دواطلبانه ترک نخواهند گفت. این موضوع را همچنان برخورد چند پیکانی (چند بعدی) جوامع سیاسی و مدنی امریکا نسبت به عراق و افغانستان تائید می کند.

اگر شعار برونبری نیروهای امریکایی از عراق امروز شعار پیش از انتخابات رییس جمهور پیروز شده و خواست سراسری مردم امریکا است، افغانستان، هر چند هم اوضاع نظامی– سیاسی درینجا بارها نسبت به اوضاع آرام شده در عراق بدتر است، نه تنها در رسانه های گروهی امریکا بازتاب نمی یابد، بلکه چونان کشوری بررسی می شود، که امریکا در آینده نزدیک یا 17 هزار سرباز و یا بیشتر تر از آن را به آن خواهد فرستاد.

راستش درین اواخر در محافل اطلاعاتی و سیاسی امریکا بحث های تندی پیرامون «استراتیژی اوباما» برای افغانستان به راه افتاده است. باور دارم، که دستاورد تحقق آن در بهترین صورت آرایش مجدد نیروهای مسلح امریکایی در افغانستان و محدود شدن پویایی های جنگی آن ها در ین کشور خواهد گردید.

سناریوها درین حال می توانند بس گوناگون باشند، از سناریوی عربستان سعودی، که در آن امریکا به حضور نظامی خود در افغانستان در یک یا دو پایگاه، در صورت برخورد مساعد رهبری مورد حمایت آن ها در افغانستان گرفته تا ایجاد پایگاه های اتحادی، که رسماً زیر فرماندهی مشترک امریکا و افغانستان قرار خواهند داشت- مانند ترکیه، بسنده خواهد کرد.

این گونه، امریکایی ها با تهدید گیر افتادن در بحران افغانستان برای سال های دراز رو به رو می باشند، مگر با این حال، بر آنم، که نباید ازین کار خرسند شد. بالا گرفتن تنش ها در افغانستان، حتا با تشدید رویارویی نظامی میان امریکا و افغانستان با منافع روسیه سازگار نیست.

حل بحران افغانستان به سود روسیه است. از همین رو، واریانت مشارکت روسیه در حل این بحران به شرطی، که هم رهبری افغانستان و هم رهبری امریکا نیز از درک «غیرقابل تقسیم بودن صلح» در افغانستان و مشارکت برابرانه همه جوانب ذیعلاقه در حل بحران پیروی نمایند، مرجح تر می باشد.»

الکساندر اومنوف– کارشناس انستیتوت اقتصاد جهانی و روابط بین الملل اکادمی علوم روسیه در مقاله ارایه شده زیر نام «آیا غرب به راه شوروی پیشین می رود؟» در کنفرانس بین المللی «بحران افغانستان : سناریوهای ممکن تحولات»، که به تاریخ 8 اپریل سال 2009 در مسکو برگزار گردیده بود، می نویسد:

«...با افزایش نیروهای غربی میزان تلفات در میان آن ها ناگزیر افزایش خواهد یافت.

...تکیه گاه اساسی اپوزیسیون مسلح در مناطق زیر سلطه ضعیف حکومت مرکزی پاکستان - جایی که جنگجویان نظم رزمی خود را بازآرایی، تسلیح و تجهیز می کنند و به آسایش می پردازند، به شمار می رود.

...کرزی به یاری مداخله مستقیم واشنگتن و متحدان آن به قدرت رسید. راستش او توانست با به کار انداختن مکانیزم های ضد طالبان در داخل جامعه افغانستان در کشور ریشه بدواند.

مگر، آیا او می تواند بدون مداخله مستقیم خارجی بر سر قدرت بماند؟ – این سوال بزرگی است. برای یک دقیقه تصور می کنیم، که او و یا جانشین او به این کار موفق می شوند، آیا ایالات متحده امریکا و متحدانش می توانند پیروزی شان را جشن بگیرند؟ چنین پنداشته می شود، که نمی توانند. آخر آن ها جنگ در افغانستان را با شعار ریشه کن ساختن تروریزم بین المللی، که بر امریکا تجاوز نموده بود، آغاز کرده بودند. بسنده کردن تنها به کمک ها به معنای عقب نشینی از اهداف مطروحه و بی آبرویی درین منطقه مهم جهان از دیدگاه استراتیژیک خواهد بود.

از همین رو، واشنگتن درینجا به بارها آزادی عملی کمتری، نسبت به مسکو زمان حضور نیروهای شوروی دارد، که زمانی نیروهایش را برای ثبات بخشیدن به رژیم کمونیست های بومی به آن کشور فرستاده بود.

به راستی، امریکا امروز در افغانستان از مواهبی برخوردار است، که شوروی نداشت و نمی توانست داشته باشد- شکل گیری تدریجی جهان چند قطبی. در دوران جنگ سرد افغانستان یکی از «داغ ترین نقاط جهان» بود. در یک پله ترازو، شوروی و هند و در پله دیگر آن– امریکا و کشورهای دیگر غربی، چین و کشورهای اسلامی قرار داشتند.

 امروز اوضاع از ریشه دگرگون شده است. در اوضاع چند قطبی بودن جهان، به تدریج تروریزم بین المللی چونان یک مشکل جهانی شناخته می شود، که حل آن، هرگاه مستلزم مساعی سراسری نباشد، دست کم مستلزم مساعی بسیاری از کشورها هر چند هم متعلق به قطب های مختلف جهان معاصر است. تجربه افغانستان درینجا اهمیت خاصی دارد. زیرا در گذشته این کشور بارها به کارزار رقابت های نیروهای خارجی مبدل گشته بود.

امروزه اوضاع بیخی به گونه دیگر است: برضد تروریست های بین المللی، که در برخی از مناطق افغانستان و پاکستان لانه کرده اند، به تدریج جبهه گسترده بین المللی آرایش می یابد، که در آن رقیبان قبلی دوران «جنگ سرد»، مانند روسیه، امریکا، غرب در کل، هند، چین، کشورهای مسلمان، پیش از همه عربستان سعودی و پاکستان حضور دارند.

این گونه، اسلام میانه رو نیز در سیمای متحد مهم در مبارزه در برابر تروریزم بین المللی، که خود را پاسدار اسلام جا می زند، به شمار می رود.

 مستثنی نمی باشد، که با گذشت زمان، برخی از گروه های طالبان نیز به چنین متحدانی مبدل گردند. زیرا این که، آن ها امروز در اتحاد با دهشت افگنان بین المللی هستند، هنوز ثابت ساخته نمی تواند، که این هر دو یکی هستند».

آقای گیرسانف در مقاله «پاکستان و افغانستان: دو روی یک سکه» می نویسد: « اوضاع در پاکستان– سرآغاز جنگ بزرگ نوی است که در مدار آن بی چون و چرا افغانستان و در صورت بد زدن(بدبیاری) همه آسیای میانه فرو خواهند افتاد. این خود گواه بر جدی بودن مساله است.

مهم ترین چیز در این اوضاع این است که متفاوت از جنرال پرویز مشرف- رییس جمهور پیشین پاکستان که پیروزمندانه دست به هر کاری می زد تا طالبان افغانی به امور داخلی پاکستان مداخله نمایند، زرداری ناتوان تر از آن برآمد که یارای چنین کاری را داشته باشد. این اساسی ترین و بنیادی ترین تغییر بارز اوضاع استراتیژیک است که دردمندانه ناگزیریم آن را نشاندهی کنیم.

چرا چنین چیزی رخ نمود؟

- نخست، اشتباه در استراتیژی امریکایی ها بود که زرداری را ناگزیر به سوی برداشتن این گام- سازش با تندروان کردند. بی آن که به پیامدهای شوم این گام بیندیشند. تصمیم در زمینه در واشنگتن گرفته شد. بی آن که به دیدگاه های کارشناسان بومی در زمینه ارجی بگذارند. برآیند این کار- بحران جدی یی است که زدایش آن نیاز به هزینه های چشمگیر مادی و معنوی دارد.

- دو دیگر، این که شکست این استراتیژی با گامبرداری های واشنگتن در پیوند با داستان کناره گیری مشرف از پیش هویدا بود. کسی را که در مبارزه با اسلامیست ها بیش از همه رهبران پاکستان در مجموع تپیده بود، به سود ارزش های دمکراسی فروختند. کنون دیگر برای گلبارانی مقدم این ارزش ها باید آدم های بیشتری را کشت و پول های بسیاری را هزینه کرد.

- سه دیگر، ناکامی پاکستان را می توان ناترس به نخستین لغزش و فروگذاشت اداره اوباما نسبت داد. موعد ریکوردی از اگوست 2008 ( قدغن کردنپویایی های طالبان در گستره پاکستان) تا فبروری 2009 (سازش با طالبان) بی تردید به دستور امریکایی ها صورت گرفت و با جهت «ضربه اصلی» اعلام شده از سوی اوباما پیوند داشت.

- چهار دیگر، این که رخدادها در پاکستان، درست تر، تغییر بنیادی اوضاع استراتیژیک در این کشور تاثیر بس نیرومندی در تحول اوضاع در افغانستان بر جا خواهد گذاشت. این امر دست کم به این دلیل هویدا است که طالبان از روش های کمین گیری نبرد به روش های نیمه کلاسیک جنگ رو آورده اند. یعنی آغاز به اقدامات آشکارا جبهه یی نموده اند که به وارد آوردن تلافات تلفات سنگین به نیروهای ائتلاف انجامیده است. در واشنگتن به رغم رسیدن آژیرها (سیگنال ها) از کارزار، باز هم این نکته بسیار مهم را نادیده گذشتند و نتوانستند در برابر آن به گونه بایسته واکنش نشان دهند. دلیل این کار، نبود اطلاعات استخباراتی راستین بود: گذار به مرحله اقدامات رزمی طراز جبهه یی تنها با برخورداری از ذخایر بایسته انسانی ممکن می باشد.

افزون بر این ها، اوضاع اپراتیفی(عملیاتی) در افغانستان و [پاکستان] به گونه ریشه یی از عراق که تلاش ورزیدند کورکورانه تجربه آن را در افغانستان [و پاکستان] الگوبرداری نمایند، تفاوت دارد. سخن در گام نخست بر سر کشانیدن رهبران سرشناس قبایل از راه خرید و تطمیع به سوی خود است که در افغانستان ویژگی های خود را دارد.

به هر رو، امریکایی ها هنوز در افغانستان نخستین مرحله حضور خود- یعنی تجمع فیزیکی نیروها و وسایل را پشت سر می گذارند که در بسیاری از موارد با تلفات و سردرگمی ها به همراه است. سازگاری با محیط و پی بردن به کنه اوضاع، زمان معینی را در بر خواهد گرفت. دشواری های پیمودن این راه ناهموار پر از فراز و نشیب در مرحله نخست از پیش روشن می باشد.

بر پنتاگون و متحدان آن است تا برای پیشبرد اقدامات رزمی تمام عیار در افغانستان هشتاد هزار سپاهی وارد کارزار سازند. بیایید به پیش گویی بگیریم که این رقم به مرور درگیر شدن در نبردها افزایش خواهد یافت. در این حال، وارد ساختن بخش معینی از سپاهیان به مرور پا گرفتن بحران به خاک پاکستان مستثنا نمی باشد. از همین اکنون هم می توان بر ناتوانی پاکستانی ها در زمینه پاسداری موثر از دالان (دهلیز) رسانایی کمک های مادی- فنی برای سپاهیان درگیر نبرد در افغانستان انگشت گذاشت- چیزی که برای نیروهای ائتلاف اهمیت حیاتی دارد. چون کریدور روسیه هنوز به پیمانه بایسته کارایی ندارد.

مگر، مهم ترین چیز، چیز دیگری است: در صورت پاگرفتن منازعه و فراهم آمدن امکان راستین روی کار آمدن تندروان اسلامی در پاکستان، سپاهیان امریکایی ناگزیر خواهند گردید تا وارد این کشور گردند. جنگ افزارهای هسته یی به بار ها جدی تر و مهم تر از همه مسایلی است که امروز امریکایی ها با آن دست به گریبان هستند.

چنین واریانتی به چه پیمانه فانتستیک است؟

در این باره بهتر است خود داوری نمایید. تنها یادآور می شویم که افزون بر طالبان، پاکستان پر است از اسلامگرایان رنگارنگ دیگر گروه ها. تنها لشکر طیبه به تنهایی خود سزاوار چه ها که نیست!

در یک سخن، کار امریکایی ها و متحدان آن ها زار است. جنرال پیتریوس- فرمانده سپاهیان امریکایی در آسیای میانه، خاور نزدیک و کارزار افغانستان، اعلام داشته است که جنگ در افغانستان ترسناک تر و سنگین تر از جنگ عراق خواهد بود. جنگی که پیروزمندی نخواهد داشت. در این رهرو، او فرا می خواند تا به آماده ساختن ارتش افغانستان تکیه شود (چیزی که شوروی ها هنگام «حماسه آفرینی» افغانی خود کردند و دیدیم که به چه انجامید).

جنرال م.ک. سمیت- فرمانده نیروهای بریتانیایی و جنرال ژ. ل. ژورشلن- فرمانده نیروهای فرانسوی در افغانستان نیز با او همنوا هستند. همه اعتراف می نمایند که پیروزی بر طالبان ناممکن است. در پاسخ، رابرت گیتس- وزیر دفاع امریکا به گونه کنایه آمیز متحدان خود را متهم به از دست دادن روحیه می نماید. این هم برای تان نمونه بارز تفاوت کلاسیک دیدگاه ها در میان فرماندهان «کاخ نشین» و «سنگرنشین».

... و سر انجام، شماری از خبرگان بر آن اند که طالبان درست مانند دیگر گروه های رنگارنگ اسلامگرا زاییده سازمان استخبارات پاکستان- آی.اس.آی. و زیر فرمان آن اند و هنگامی که لازم بیفتد، بسنده است، تنها بر دکمه ایست («استوپ») فشار دهند و همه چیز از کار خواهد ایستاد و آرام خواهد شد.

ما با این دیدگاه موافق نیستیم. بی تردید، سازمان استخبارات پاکستان- پدر روحانی طالبان و بی چون و چرا (به ارزیابی ما)، دیگر گروه هایی از این دست، است. مگر، دیگر، جن از صراحی رهیده است و حالا چنین می نماید که بادار خود را خواهد درید. این فرجام قانونمند بازی با هیولا است».

آقای سوتنیکف در مقاله «نوار مرزی افغانستان و پاکستان و استراتیژی پاکستان در زمینه «سازش های صلح آمیز» با جنگجویان» می نگارد: «به نوشته «آسیا تایمز آن لاین»- سایت انترنتی نامدار هنکنگ، پاکستان از پیشبرد جنگ نیابتی امریکا در منطقه– چیزی که واشنگتن در سر می پروراند، سر باز می زند.

گورنر استان شمال باختری سرحد در گفتگو با آسیا تایمز آن لاین، مسوولیت پدیدآیی گروهک های رادیکال جهادیست را به دوش افغانستان و سرویس های ویژه غرب می افگند. بی آن که سخنی از پشتیبانان پاکستانی آنان بر زبان بیاورد: «مسوولیت آنچه در افغانستان می گذرد، به دوش جهان است. همه ناخوشی هایی که در این جا ما با آن دست به گریبان شده ایم، همه ریشه در افغانستان دارد و از آن جا بر می خیزد. ما مدت ها می شود با پیامدهای آنچه افغان ها می کنند، مبارزه می کنیم.

درست نیست کسی پاکستان را سرزنش و نکوهش کند. ما هیچ گاهی ارتش شوروی را دعوت نکرده بودیم. این خود افغان ها بودند که این کار را کردند. ما هیچگاهی دهشت افگنان بین المللی را همراهی نکرده ایم. این آی. اس. آی پاکستان نه، بل سرویس های ویژه غربی بودند که به رغم مخالفت های آی. اس. آی. آنان را این جا آوردند و از آنان پشتیبانی همه جانبه کردند.

از همان آغاز، میان آی.اس.آی. و سرویس های ویژه امریکایی یک تفاهمنامه اساسی وجود داشت که بر پایه آن تنها استخبارات پاکستان با گروه های مجاهدان افغان و دیگر سازمان های جهادی در سال های دهه 1980 سده بیستم سر و کار داشته باشد. اروپایی ها هم بر این سازشنامه مهر تایید گذاشتند. مگر سرویس های غربی با زیر پا گذاشتن همه تفاهمات، دست اندازی ها و کارروایی های خودشان را آغاز کردند. به آن ها هشدار داده شد و گوشزد گردید که نمی توانند این آدم ها را کنترل کنند. این درست همان چیزی است که رخ داد. حالا دیگر این مسوولیت پاکستان نیست. ما به آن ها از پیش گفته بودیم».

آقای سرگییف در مقاله «استراتیژی نو امریکا در افغانستان» می نگارد: «وضعیت در افغانستان با گذشت هر سال در بسا از عرصه ها بدتر و بد تر می شود. شمار شبیخون ها بر سپاهیان و مردم غیرنظامی و نیز شمار تلفات در میان آن ها افزایش می یابد. همه ریکوردها در زمینه تولید مواد مخدر شکسته شده است. ابعاد تولید مواد مخدر در افغانستان را که بر پایه مدارک سازمان ملل از سال 2005 بدینسو بیش از 90 درصد تولید جهانی را می سازد، تنها با ابعاد تولید این مواد در چین در آستانه جنگ تریاک در سده نزدهم می توان مقایسه کرد. این وضعیت، آوازه ها و شک و تردیدهای بسیاری را بر انگیخته است.

پرسشی که نزد بسیاری از مردم امریکا و در کل جهانیان مطرح می باشد که این است که «پس امریکا در این چند سال آزگار در افغانستان چه می کند؟

این سوال نیز مطرح است که امریکایی ها به چه پیمانه در کردار خود صادق هستند؟ شماری از خبرگان بر آن اند که امریکا در نگهداشتن تنش ها در افغانستان در تراز کنونی ذینفع هستند زیرا مادامی که جنگ روان است، به حضور آن ها نیاز است و کسی از آن ها نخواهد خواست تا کشور را ترک گویند.

آیا ارزش دارد تا با طالبان- بگذار حتا میانه رو ترین آن ها به گفتگو پرداخت؟ این به راستی که مساله یی است بس پیچیده. از دیدگاه تیوریک، در میان تندروان به راستی کم نیستند کسانی که مطلقا به خاطر پول و یا از سر ناگزیری می جنگند. به سخن دیگر، می توان آنان را به سوی خود کشانید. مگر گفتگوها تنها می توانند آنگاه برآیند ارزنده داشته باشند که همانا با عناصر بانفوذ و نیرومند –بخش آشتی ناپذیر رزمجویان پیش برده شود.

نشستن پشت یک میز و چیزی را با کسانی که از ترس می جنگند و یا تنها به پول می اندیشند، البته که ممکن است مگر بیهوده است. چیزی که ملا عمر خود در باره آن سخن بر زبان رانده است. افزون بر این، گفتگوها با مخالفان پیشین ناگزیر چونان نشانه ضعف هم در درون افغانستان و هم در بیرون آن ارزیابی خواهد گردید. این کار به تندروان باورمندی بیشتری خواهد داد. در نتیجه، زیان چنین دیالوگی می تواند بیش از سود آن باشد.

یک نکته بس مهم دیگر هم است و آن این که در میان جنگجویان طالب و القاعده این باور نه آنقدرها هم نامدلل شیوع یافته است که امریکایی ها شکست خورده اند و پیروزی با آنان است. از این رو، مفهومی ندارد با آنان مصالحه کرد و باید جنگ را تا درهم کوبیدن نهایی آنان ادامه داد».

 

بخش دوم

دیدگاه های کارشناسان دیگر کشورها

  آقای داکتر یزدانی در مقاله «جنگ سرد دوم در هارتلند تازه (جیو استراتیژی قدرت ها در پهنه جیوپولیتیک دریای کسپین- خلیج فارس) در شماره های 257-258 فصلنامه «مطالعات سیاسی و اقتصادی» در رابطه با اهداف استراتیژیک امریکا در منطقه می نگارد: «ایالات متحده از کشانیدن دامنه ناتو به خاور، سه هدف را دنبال می کند:

1-    گسترش ناتو تا مرزهای باختری و جنوبی روسیه و در آوردن جمهوری های نوپا در قفقاز جنوبی وآسیای میانه زیر پوشش آن،

2-    نزدیک شدن به مرزهای باختری و شمال باختری چین، جنوب باختری آسیا و اثرگذاری بر رویدادها در این مناطق،

3-     ایجاد پیوند جیوپولیتیکی میان حوزه های دریای کسپین، خلیج فارس و دریای مدیترانه.

 

بر این پایه، اگر ایالات متحده بتواند جمهوری های استقلال یافته از شوروی را از پیکره جیوپولیتیک کنونی جدا کند، آنگاه می تواند مرحله دیگری از مهار کردن روسیه را آغاز کند که همان پاره پاره کردن خاک روسیه و تنگتر کردم حلقه محاصره مسکو خواهد بود.

از سوی دیگر، برای جلوگیری از برتری چین، امریکا با حضور و نفوذ در این منطقه که در کنار کشور چین است، فرصت مناسبی می یابد تا فعالیت های دولت چین را زیر نظر بگیرد.

ایجاد پیوند جیوپولیتیکی میان دریای کسپین، خلیج فارس و دریای مدیترانه نیز از دید امریکایی ها در کنار مهار سه گانه ایران، روسیه و چین می تواند یک دالان بی همتای انرژی در این منطقه پدید آورد که بیشترین سلطه بر آن، از آن ایالات متحده شود.

روسیه نیز در برابر می کوشد همراه با چین از پیمان شانگهای همچون ابزاری در برابر غرب بهره برداری کند. این کشور با توجه به این که تقسیم بندی جهان جیوپولیتیک کنونی بر پایه های اقتصادی و نیز نظامی قرار دارد که در آن بیضی انرژی (خلیج فارس تا دریای کسپین) هارتلند تازه یی شمرده می شود، بر آن است با نیرومند کردن جنبه های اقتصادی و نظامی، جلو پیشروی بیش از پیش ناتو به سوی مرزهایش را بگیرد.

گفتمان جیوپولیتیک جنگ سرد تازه را چه از دید شکلی و ساختار فضای جیوپولیتکی و چه از دید محتوا و ماهیت- می توان بر پایه رویکرد جیوپولیتیک سلطه تبیین کرد.

 برای امریکا همخوانی مرزرهای جیو استراتیژیک و جیوپولیتیک هارتلند تازه، شالوده طرح خاورمیانه بزرگ است که از هزاره سوم میلادی در دستور کار استراتیژیست های آن کشور بوده است. اگر امریکا بتواند سلطه جیوپولیتکی خود را بر این منطقه از جهان بگستراند، آنگاه رویدادهای آینده جهان به سود واشنگتن و هژمونی سیاسی، اقتصادی و نظامی آن کشور رقم خواهد خورد.

از سوی دیگر، قدرت های بزرگ خاورزمین به ویژه چین و روسیه نمی توانند نظاره گر آن باشند که منافع یکسره نصیب واشنگتن شود.

 بنا بر این، بیجنگ و مسکو با رویکردی واقعگرایانه و با تقویت نیروهای خود در مرکز جیوپولیتیک جهانی یعنی آسیای میانه، قفقاز و سرزمین های پیرامون خلیج فارس به ساختار روابط جیوپولیتیک مبتنی بر سلطه و نفوذ به کشورهای واقع در این منطقه روی آورده اند.

به هر رو، هدف از کوشش های شتابزده کشورهای باختری و به ویژه امریکا برای گسترش دادن دامنه ناتو و رساندن آن به اروپای خاوری، قفقاز جنوبی، آسیای مرکزی، افغانستان و پاکستان جلوگیری از نزدیکی استراتیژیک چهار قدرت روسیه، چین، ایران و هند با دور کردن آن ها از یکدیگر، حایل شدن میان ایران و سه کشور و اطمینان یافتن از تداوم جریان انرژی از این منطقه به سوی باختر زمین، حضور در کنار مرزهای روسیه و چین و توطیه چینی و از جمله تقویت نیروهای گریز از مرکز در آن است».

 یوچی ج. دریزن در مقاله «پاکستان پایگاه جهانی القاعده است» در شماره ده می «وال استریت ژورنال» (برگردان: اسماعیل شهامت) می نگارد:

«رییس فرماندهی مرکزی نيروهاي ایالات متحده می گوید، القاعده محور عملیات اش را در پاکستان قرار داده است. جنرال دیوید پتریوس، که ناظر جنگ در عراق و افغانستان بوده، در مصاحبه یی گفته است که پاکستان به مرکز اعصاب عملیات جهانی القاعده تبدیل شده است و به این گروه تروریستی اجازه داده تا ساختار سازمانی اش را بار دیگر احیا نماید و روابط قویتر با دیگر شاخه های آن در عراق، یمن، سومالیا، شمال افریقا و بخش های اروپا برپا نماید.

 اظهارات [پتریوس] بیانگر اين باور رو به رشد در امریکا است که پاکستان جای افغانستان را به عنوان پایگاه اصلی القاعده گرفته است.

جنرال پتریوس که پاییز گذشته ریاست فرماندهی مرکزی امریکا را به دست گرفت، می گوید: «این [پاکستان] پایگاه مرکزی رهبری ارشد القاعده است.»

پتریوس در مصاحبه اش همچنان در باره ماه های دشوار پیش رو در افغانستان هشدار داده و گفته است که جنگجویان طالبان در حال انتقال تسلیحات و نیروهای شان در مناطقي اند که ایالات متحده نیروهایش را در آن مناطق افزایش می دهد. به گفته پتریوس، این جنگجویان در حال طرح ریزی «سازماندهی» نیروهای شان برای مقابله با طرح امریکا می باشند.

به گفته این فرمانده ارشد مریکایی، اطلاعات ایالات متحده نشان می دهد که طالبان در حال استقرار جنگجویان تازه نفس در مناطق جنوبی افغانستان، تعیین فرماندهان محلی نو و جا به جایی تسلیحات و دیگر تجهیزات [در این مناطق] می باشند. پتریوس مي گويد: «ما تصور مي كنيم که طالبان برای حفظ سنگرها و پایگاه های امني که توانسته اند ایجاد کنند، خواهند جنگید.»

مقام هاي ارشد اداره اوباما هفته ها است که آشکارا در باره تهدید طالبان سخن می گویند. رییس جمهور باراک اوباما در اواخر ماه مارچ گفت که مناطق مرزی پاکستان «به خطرناکترین مکان در جهان» برای امریکایی ها مبدل شده است. مقام هاي پاکستانی پذیرفته اند که کشورشان با تهدید در حال رشد از سوی القاعده، طالبان و دیگر گروه های اسلامگرای مسلح رو به رو می باشد.

رستاخیز القاعده در پاکستان، معمای حل نشدنی را برای اداره اوباما و فرماندهان ارشد امریکایی مانند جنرال پتریوس خلق کرده است.

با توجه به نگرانی بر سر روش جنگ– پنتاگون به دگرگونی های ممکن در افغانستان نگریسته است. بر اساس کاپی از اجندای [بازنگری استراتیژی امریکا در افغانستان] یک نیروی کاری متشکل از مایک مولن، رییس ستاد مشترک ارتش ایالات متحده در حال راه اندازی بازنگری گسترده این روش می باشد.»

م. ک. بدرا کمار- دیپلمات سابقه دار هند، سفیر پیشین هند در کشورهای شوروی پیشین، کوریای جنوبی، سریلانکا، آلمان، افغانستان، پاکستان، ازبیکستان، کویت و ترکیه در مقاله یی می نگارد:

 جان پرادوس در باره استراتیژی نو اوباما می نگارد: «امنيت در افغانستان از هر نگاه خراب است. شاخص هاي بد امني نشر شده تنها گوشه یی از بد امني را نشان مي دهند. در سال 2007 حملات در امتداد شاهراه و سرك ها 40 درصد افزايش يافته است.

حملات تروريستي و شورش در موسم سرما افزايش يافته و تا دروازه هاي پايتخت رسيد. در اوايل فبروري، حملات تروريستي و انتحاري در وزارت عدليه و آموزش و پرورش و رياست زندان ها روال عادي زندگي و كار را براي چندين ساعت برهم زد. طي عمليات ديگر، سفارت هاي آلمان و هند هدف قرار گرفت كه زیان های زيادي به بار آورد. از سوي ديگر، آدم ربايان دیپلمات ها را ربوده و افراد مسلح به خانه های همجوار نخبههاي افغانستان یورش بردند.

نيروهاي امریکايي و آيساف ديگر جرأت آمد و شد در راه شصت مايلي بين كابل و پايگاه بگرام را ندارند. اين در حاليست كه در هر دو نقطه واحدهاي نیرومند امریکايي حضور دارند. نقطه مهم در استراتيژي امنيتي، گسترش نيروهاي امنيتي افغانستان است. مشاوران بلند پايه اوباما از بلند بردن شمار نيروهاي امنيتي افغان تا 134000 حمايت مي كنند.

مشكل دومي، كه در روند كار ما در عراق هم وجود دارد، اينست كه به حكومتداري در تمام استراتيژي هاي امریکا بسيار كم اهميت داده شده است. ریيس جمهور كرزي كه متهم به بي کفايتي، فساد و ارتباط با مافياي مواد مخدر است، پس از اين به عنوان يك چهره با اعتبار سياسي دركشور نخواهد بود.

نشانه یی مبني بر اين كه دست اندركاران سياست در كابل راه حلي براي مشكلات سياسي داشته باشند، وجود ندارد. اداره دولتي بسيار ضعيف بوده و حتا در بسياري از نقاط كشور اصلاً وجود ندارد و نيروهاي پليس كه تعداد شان نزديك به 65 هزار نفر مي رسد، همچنان آموزش نادیده و ضعيف مانده اند. تجارت مواد مخدر نيز به وخيم شدن اوضاع و ضعف سيستم مي افزايد. دولت افغانستان آنقدر ضعيف است كه بعضي از فرماندهان آيساف ميخواهند، بدون رجوع بهآن ها كارها را بهپيش برند.

در عين زمان، پايگاه هاي اصلي طالبان و القاعده در پاكستان به دور از تيررس امریکاييها قرار دارد. تلاش ها براي جلوگيري از نفوذ تروريزم و شورش ها در مناطق مرزی به راه انداخته شده است، ولي همه آن ها مانند تلاش هاي امریکا در ويتنام و تلاش هاي فرانسه در الجزاير بي نتيجه خواهد ماند.

فشار روي پاكستان در مورد مبارزه با تروريزم و شورش نتيجه معكوس داده است، حتا بدتر شده است. شكنندگي در نظام سياسي پاكستان به خرابترشدن وضع كمك مي نمايد. اين باور كه استخبارات پاكستان طالبان را كمك مي نمايد، روز بروز قوي مي شود. CIA طي چندين عمليات به بمباران مراكز طالبان در نقاطي از مناطق مرزي پاكستان پرداخت كه واكنش هاي همانند واكنش ها در برابر بمباران هاي نيروهاي امریکايي در افغانستان را به دنبال داشت. سياست هاي موجود هيچگاهي به كاميابي در افغانستان منجر نخواهد شد و نيز شايد به بي ثبات شدن يك متحد امریکا در منطقه منجر خواهد گرديد.

كوتاه اين كه استراتيژي«AF-PAK» اداره اوباما يك پارادكس را به همراه دارد. کنون هيچ راهي و برنامه يي كه به كاميابي منتهي شود، روي ميز نیست.

به گفته سناتور چاک هگل- از همراهان اوباما در سفر افغانستان، اوباما اوضاع افغانستان را بارها بدتر از آن چیزی که کرزی تعریف کرده بود، دید و ابراز نگرانی کرد.

بلاتکلیفی [کرزی] - شکل دهنده پالیسی امریکا در افغانستان و جنگ بر ضد شورشیان طالبان است. جنگي که نتیجه آن تا اندازه یی، تعریف کننده ریاست جمهوری اوباما خواهد بود. در بررسی یي که از جنگ تقریبا هشت ساله واشنگتن [با طالبان] صورت گرفته است، اعضای ارشد تیم امنیت ملی اوباما می گویند که کرزی برای مبارزه با چالش هایی که کشورش با آن رو به رو است، به اندازه کافی تلاش نکرده است. آن ها وی را سر دسته یی می دانند که فساد را در اداره اش تحمل کرده و نتوانسته است حاکمیت اش را در بیرون از دروازه های کابل گسترش دهد.

به گفته یک مقام ارشد امریکایی «کرزی در تمام جبهه ها سر تعظیم خم کرده است».

در همین حال، دیدگاهي که در وزارت خارجه، پنتاگون و مقام هاي سازمان اطلاعات امریکا (سيا) وجود دارد، حاکی از آن است که کرزی به احتمال خیلی زیاد در ماه اگوست برای یک دور پنج ساله دیگر انتخاب خواهد شد.

خشم ناشی از همکاری با شریک ناقابل در مورد برقراری ثبات در افغانستان، مشاروان اوباما را واداشت تا طرح یک استراتیژی دو سویه را پی ریزی کنند. این استراتیژی یک بریدگی بنیادی از مسیري است که جورج بوش بر مبنای آن، با رهبر افغانستان برخورد می کرد.

به گفته یک مقام ارشد دولت ایالات متحده، اوباما در نظر دارد روابطش را با کرزی شانه به شانه نگه دارد، با این امید که این روابط بتواند وی را وادارد تا به طرح مسايل با ایالات متحده بپردازد. دولت امریکا همچنین در نظر دارد از طریق همکاری نزدیک با دیگر اعضای کابینه وی و دادن پول بیشتر به والی ها، از کرزی دوری نماید.

سردی دولت جدید امریکا برای کرزی- سیاستمداری که توان ایجاد سازش میان گروه های مختلف را دارد، بعید است که عجیب باشد. ده روز پیش از مراسم تحلیف اوباما، کرزی به جو بایدن در کابل گفته بود که امیدوار است بتواند با اوباما مانند بوش، رابطه صمیمانه برقرار کند. به گفته یکی از افرادی که مستقیما ناظر گفتگوی دو طرف بوده، بایدن در پاسخ گفته بود: «خوب، این مشکل است. شما شاید با وی صحبت کنید یا او را چند بار در سال ببنید. اما نمی توانید هر هفته با وی صحبت کنید».

مشاوران اوباما به این باورند رابطه یی که بوش با کرزی داشت، بر عیب های رهبر افغان پرده انداخت و تقاضای پاسخگویی را مشکل ساخت. تا کنون، کرزی و اوباما از طریق ویدیو کنفرانس صحبت نکرده و تنها دو بار تيلفونی مکالمه کرده اند. دولت امریکا بهار روان با تقاضای کرزی برای دیدار از واشنگتن مخالفت کرد و به وی گفت که تنها می تواند در نشست سه جانبه که با حضور زرداری برگزار می گردد، شرکت نماید. نشست روز چهارشنبه کرزی با اوباما تنها برای 20 دقیقه برنامه ریزی شده بود.

به گفته دو مقام امریکایی، در نسخه دسته بندی شده ارزیابی اخیر کاخ سفید در باره استراتیژی افغانستان، کرزی مورد انتقاد قرار گرفته است. به گفته یکی از این مقام ها، «کرزی نتوانسته است اساسی ترین انتظارات مردم را بر آورده سازد. مفهوم روشن است. کرزی فرد مورد خواست ما در انتخابات آینده نیست».

کرزی در سخنرانی یي که در موسسه بروکینگز امریکا داشت، پذیرفت که در روابطش با ایالات متحده «فراز و نشیب» وجود داشته است.

رابرت فین- سفیر پیشین امریکا در کابل در دو سال اول ریاست جمهوری کرزی می گوید: «دردسري که کرزی امروز به واشنگتن می دهد، تا حدودی ناشی از نحوه برخورد ما با او است. ما منابعي را که او لازم داشت در اختیارش قرار ندادیم –اعم از پول و نیرو».

ویژگی های شخصیتی کرزی اکنون ضعف او شمرده می شوند. خصوصیت هایی که کرزی را در مقابل دولت بوش خیلی مجذوب ساخت، اکنون از دید دولت اوباما، ضعف های قوی او به شمار می روند.

جیمز دوبنز- نخستین نماینده اعزامی بوش در افغانستان، می گوید «آنچه که اکنون نقطه ضعف های او (كرزي) به شمار می رود، آن چیزی است که وی آن را دارایی اش حساب می کرد. ما از این جهت از او خسته شدیم چرا که وی آدمی نبود تا مساله یی را پیش بکشد و یا موضعی بگیرد که گروه ها را ناراحت سازد.»

[با این حال] به گفته متحدان کرزی و دیپلمات ها، مساله مهمي که کرزی را در اوایل ضعیف ساخت، تصمیمي بود در مورد دادن تقریبا تمامی کمک های مالی برای بازسازی در اختیار موسسات غیر انتفاعی، سازمان های غیر دولتی و سازمان ملل. مقام هاي ایالات متحده دولت کرزی را در مدیریت این کمک ها ناتوان توصیف کردند.

در فبروری 2003 زمانی که ایالات متحده خود را آماده حمله به عراق می کرد، کرزی خطاب به یکی از کمیته های مجلس سنای ایالات متحده گفت «هر آنچه را که شما در عراق انجام می دهید، نباید از توجه شما به افغانستان بکاهد». با این حال، آن هنگام، بخشی از تجهیزات نظامی امریکا در افغانستان به عراق فرستاده شد.

در نوامبر سال 2003 زمانی که دخالت ایالات متحده در عراق بیشتر می شد، دولت بوش، زلمی خلیلزاد را به عنوان سفیر این کشور به کابل فرستاد. خلیلزاد بیش از یک سفیر بود. دیپلمات های امریکایی نقش وی را به عنوان یک رییس دولت- در حکومت کرزی طی 19 ماه ماموریتش در افغانستان - توصیف کردند. قدرت خلیلزاد، باعث به وجود آمدن منتقداني در برابر كرزي گردید. به گفته یک دیپلمات کار کشته امریکایی «رفتارهای خلیلزاد از اساس کرزی را تضعیف کرد. از دید بسیاری از افغان ها، کرزی دست نشانده امریکایی ها است. این امر مشروعیت وی را از بین برده است».

در جون سال 2005 خلیل زاد به عنوان سفیر امریکا در بغداد گماشته شد. به جای وی رونالد نیومن وارد کابل شد تا روابط واشنگتن ـ کابل را عادی سازد. در نتیجه، از دید شماری از دیپلمات ها و سیاستمداران افغان، [اين مسايل] باعث شد که کرزی از خط خارج گردد.

هر چند دولت اوباما می گوید که از نامزد مشخصی در انتخابات حمایت نمی کند، ریچارد هالبروک، نماینده ویژه اوباما در افغانستان و پاکستان در محافل خصوصی از تمایلش برای دیدن نامزداني خبر داده که بتوانند رییس جمهور کنونی را با چالش رو به رو سازند.

یکی از مهمترین این نامزدان، اشرف غنی احمدزی- وزیر مالیه پیشین است. اما به نظر می رسد که اشرف غنی و دیگران از حمایت لازم برای رقابت با کرزی برخوردار نيستند. با در نظر داشت احتمال پیروزی کرزی، دولت اوباما تلاش دارد تا همکاری با رهبران محلی و قبایلی را افزایش دهد. به گفته مقام هاي امریکایی، این نزدیکی با رهبران قبایلی و محلی، با هدف دوری آن ها از کرزی نیست، بلکه می خواهند آن ها مدیران کار آمد باشند. مقام هاي دولتی امیدوارند که بهبود در حكومت های محلی به همراه بهبود در امنیت بتواند افغان ها را تشویق کند تا دست از حمایت طالبان بردارند.

اما تقويت رهبران نامتجانس بومی می تواند به اندازه برخورد با کرزی چالش بر انگیز باشد. یک مقام ارشد دولت امریکا می گوید:« از جایي که ما با کابل خیلی صمیمی بوده ایم، ما تا امروز واقعا نمی توانیم ساختار قبیله یی را بفهمیم تا از آن به عنوان یک پایگاه در استراتیژی مان استفاده کنیم». وی می افزاید: «ما چاره یی دیگری نداریم. ما باید یک محرك از پايين به بالا بسازیم تا با کرزی موازنه ایجاد کنیم. این بارها سخت تر از کار کردن با یک نفر در پایان است.

از ظاهر مسائل این گونه برمی آید که گویا «کشاکشی» میان ایالات متحده و بریتانیا پیرامون مساله مذاکره با طالبان وجود دارد. حقیقت آن است که امریکا، بریتانیا، عربستان سعودی و پاکستان همه در این بازی پنهان شریک اند.

هدف اصلی این بازی، تقویت «جنگ علیه تروریزم» در افغانستان و کاستن از هزینه های هنگفت آن است. موضع رسمی امریکا اکنون بی تردید آن است که باید نوعی مصالحه با طالبان پدید آید.

 رابرت گیتس- وزیر دفاع امریکا هفته پیش این نکته را تصدیق نمود. او اظهار داشت، «یکی از نتایج سیاسی این جنگ باید در نهایت و تاکید می کنم در نهایت، مصالحه باشد. این امر نهایتاً استراتیژی خروج برای همه ما است.» وقتی یک کلمه طی پنج ثانیه، سه بار تکرار می شود، بی تردید باید حائز اهمیت باشد. گیتس ابراز نموده که به هیچ وجه، به موضوع «استراتیژی خروج» اشاره یی نداشته است.

ائتلاف به رهبری امریکا در واقع در نشست غیر رسمی وزیران دفاع سازمان ناتو، هفته گذشته در بوداپست، استقرار دراز مدت نیروهای شان را در افغانستان مسلم شمردند. هر نوع مصالحه با طالبان اساساً باید سلسله قضایا را تا ماه اکتبر 2001، یعنی وقتی که ایالات متحده به افغانستان هجوم آورد و رژیم طالبان را واژگون نمود، دنبال کند.

 ملا عمر- رهبر طالبان، در دقایق پایانی آن روزهای سرنوشت ساز از محل اختفای خود در قندهار از طریق میانجی های پاکستانی آمادگی اش را مبنی بر این مساله اعلام داشت که در صورت پذیرفته شدن تقاضای دیرین وی برای به رسمیت شناخته شدن رژیمش در کابل از سوی ایالات متحده، پیوندهای تحریک طالبان با القاعده را بگسلد و از اسامه بن لادن بخواهد تا خاک افغانستان را ترک بگوید. دولت امریکا، پیشنهاد ملا عمر را رد کرد و در عوض، بر اجرای برنامه «جنگ علیه تروریزم» خود پا فشرد.

 آنچه که می توان در آینده انتظار داشت، توافقی است که طی آن طالبان «صلح طلب»، تعهدشان مبنی بر قطع رابطه با القاعده را اعلام کنند، که امریکا و متحدانش بی درنگ خواهند پذیرفت و در قبال آن، این دسته طالبان صلح طلب، بر خروج نیروهای غربی به عنوان یک پیش شرط پافشاری نکنند. سعودی ها خواهند توانست نقش میانجی برای صورت پذیرفتن چنین توافقاتی را به خوبی بازی کنند.

هزینه های هنگفت تداوم جنگ روان در افغانستان که پایان آن را پیدایی نیست و آینده نامعین آن، در صورت تشدید بحران مالی در امریکا، طرز دید مقامات کاخ سفید را متاثر خواهد ساخت. اما ما هم اکنون با آن شرایط فاصله داریم. اگر جنرال دیوید پتراوس- رییس جدید مقر فرماندهی مرکزی امریکا می خواهد همانند آنچه در عراق انجام داد، بر موثریت جنگ در افغانستان بیفزاید، باید در جنبه مالی جنگ و هزینه های سرسام آور آن بطور جدی بازنگزی نماید.

 کنون، سیاستمداران امریکایی تنها دم از تشدید جنگ می زنند. آنان به هیچ عنوان با این مساله بنیادی تماس نمی گیرند که جنگ در افغانستان چه اهمیتی از لحاظ توفیق در مبارزه جهانی علیه تروریزم دارد؟ پاسخ این سوال روشن تر از روز است. افغانستان و مسائل آن رابطه بسیار اندکی با منافع ملی اصلی ایالات متحده دارد. خشونت سیاسی در افغانستان عمدتاً ریشه در مسائل داخلی دارد و پیشینه «جنگ سالار پروری» در آنجا به مدت ها پیش بر می گردد.

 روشنتر، طالبان می توانند بخشی از راه حل باشند. اهداف بازسازی و استقرار نظامی مشروع در یک فضای امن که مجال فعالیت ها و توسعه اقتصادی را بدهد، نهایتاً تنها با توجه به اولویت ها و منافع ملی و داخلی تحقق پذیر اند. واشنگتن تاکنون با ایجاد یک نظام ریاست جمهوری در کابل که برگرفته از نظام کنونی امریکا است و سپس سعی در کنترل آن، بیش از حد تحکم آمیز عمل نموده است. لیکن چنین نظامی هرگز احترام و انقیاد افغانان را جلب نخواهد کرد. استقرار شمار بیشتر نیروهای ناتو یا ایجاد اردویی برای افغانستان، جواب مساله نیست.

جامعه جهانی از به چالش کشاندن مشروعیت رژیم حامد کرزی محتاطانه پرهیز نموده است، اما وجود بحران رهبری را نمی توان انکار کرد. گفتگو میان گروه های مختلف افغانی یکی از نیازهای فوری است. افغان ها باید اجازه یابند روش های سنتی مناظره و دادخواهی از سران و دولتمردان را در بافت فرهنگی خود پیاده نموده و شرایط همزیستی در بافت ملی کشورشان را طی مذاکرات بین الافغانی تعیین کنند. اشتباه دیگر امریکا، این باور است که امپریالیزم نسبت به ناسیونالیزم نتیجه بهتری خواهد داد.

 اشغال درازمدت کشور از سوی نیروهای خارجی، برخلاف انتظارات، واکنش های تندی را بر انگیخته است. جنگ هرگز نمی باید فراتر از آنچه لازم بود، گسترش می یافت-یعنی کشمکش خونین محدودی که جزیی لاینفک از تاریخ افغانستان بوده است. به سخن دیگر، راه حل منازعات کنونی باید عمدتاً از توافق جمعی نمایندگان افغانی پدید آید تا به حکومتی فارغ از تاثیرات خارجی منجر شود و جامعه بین المللی بتواند تنها نقش ضامن و تسهیل کننده را بازی نماید.

 اما آنچه بر داوری ها سایه ابهام می افگند، جیوپولیتیکِ جنگ است. جنگ کنونی، بهانه یی برای تثبیت حضور نظامی امریکا در آسیای میانه؛ نخستین عملیات «بیرون از محدوده» ناتو؛ که مستلزم بی اعتنایی به دو قدرت نظامی جنوب آسیا یعنی هند و پاکستان بود؛ ایران و منطقه خودمختار اویغور چین؛ جای پای مفیدی برای مسیر ترانسپورت بالقوه نفت و گاز دریای کسپین( مازندران) به دور از خاک روسیه و ایران، و... بود.

 وضعیت ایران، سیاست امریکا در قبال منابع انرژی دریای کسپین و استراتیژی محدودسازی اش در قبال روسیه، توسعه ناتو- این ها نیز مزید بر علت شده اند. ملاحظات جیوپولیتیکی بیگمان حتا در متن تلاش های کنونی جهت احیاء نقش میانجی سعودی ها نیز هویدا است. تعامل عوامل حیوپولیتکی مختلفی که ذکرشان رفت، جنگ را در هاله یی از ظن و گمان ها فرو برده است. قدرت های عمده منطقه- روسیه، ایران و هند- امکان آن که امریکا یا ناتو به خروج نیروهای شان از افغانستان در آینده به طور جدی بیندیشند را منتفی می دانند.

تهران مدعی شده که استراتیژی امریکا در افغانستان اساساً تداوم حضور نظامی آن کشور است. در نتیجه، اظهارات مقامات روسی در مورد نقش امریکا در افغانستان، لحنی به شدت انتقادآمیز به خود گرفته است. به نظر می آید مسکو در ارزیابی های خود به این نتیجه رسیده که جنگ به رهبری امریکا هیچ ثمری نداشته است و از این رو آغاز به اتهام زنی ها نموده است. نکته مهمتر آن که روسیه بر «یکجانبه گرایی» امریکا در افغانستان انگشت نهاده است. رییس جمهور دمیتری میدودف در سخنرانی مهم خود پیرامون امنیت اروپا در کنفرانس سیاست جهانی در اویان فرانسه با لحنی صریح گفت، «پس از سرنگونی نظام طالبان در افغانستان، ایالات متحده فصل تازه یی از اقدامات یکجانبه را آغاز کرده …» او تاکید کرد که «خواست امریکا مبنی بر تحکیم نقش جهانی خود» در دنیای چند قطبی کنونی تحقق ناپذیر می باشد».

وزیر خارجه روسیه برای نخستین بار بعد از هفت سال جنگ در افغانستان، در نشست سالانه مجمع عمومی سازمان ملل در 17 سپتامبر، حمله یی بی محابا به سیاست های امریکا کرد. سرگی لاورف ابراز داشت: «روز به روز پرسش های بیشتری در مورد آنچه اکنون در افغانستان در حال روی دادن است، خلق می شود. اول و مهمتر از همه، آنچه در ازای این همه تلفات و قربانیان غیرنظامی در عملیات های ضد تروریستی کنونی، به دست آمده، چه است؟ چه کسی میزان قابل قبول استفاده از قوه قهریه را تعیین می کند؟

 این مسائل و سائر عوامل ما را متیقن می سازد که ائتلاف ضد تروریزم با بحران مواجه است. دقت در ریشه مساله ما را بدین نتیجه می رساند که ائتلاف مزبور فاقد عنصر لزوم مشارکت جمعی است- یعنی عدم برابری میان اعضای آن در زمینه تصمیمگیری در باره استراتیژی و به ویژه در مورد تاکتیک های عملیاتی. به جای آن که شاهد کوشش های به راستی جمعی و هماهنگ کشورها، به شمول بررسی مشترک و انسجام اقدامات عملی به منظور کنترل وضعیت کاملاً نوینی که با وقوع حادثه 9 سپتامبر 2001 پدید آمد، باشیم، از مکانیزم هایی که برای یک دنیای تک-قطبی طرح شده بود استفاده شد، که در پی آن تمام تصامیم باید در مرکزی واحد گرفته می شد و سائرین باید تنها از اوامر متابعت می کردند.

همبستگی یی که جهت مبارزه علیه تروریزم در میان جامعه بین المللی به وجود آمده بود در واقع به طریقی مورد سوءاستفاده یک کشور قرارگرفت.»

این عبارات که لحن تند نامتعارف دارند، نشان می دهد که همنگری منطقه یی پیرامون جنگ کنونی رو به کمرنگ شدن دارد. لاورف پس از آن، در 28 سپتامبر در یک کنفرانس مطبوعاتی در مقر سازمان ملل ادعا کرد که «ایالات متحده جانبدارانه، از مشارکت سازمان پیمان امنیت جمعی که رهبری آن را مسکو به عهده دارد، در آوردن ثبات در افغانستان جلوگیری می کند. وی همچنان به طور ضمنی ابراز داشت ایالات متحده با لجاجت سعی نمود تا از درج هرگونه ماده یی در باره مبارزه با قاچاق مواد مخدر در آخرین قطعنامه مجمع عمومی سازمان ملل جلوگیری کند تا این گونه هیچ بهانه یی برای سهمگیری روسیه در قضایای افغانستان فراهم نگردد. او گفت، «هنگام اتخاذ تصامیم بسیار مهم، به ارزیابی ها و دیدگاه های تمام اعضای جامعه جهانی توجه و التفات کافی صورت نمی گیرد».

 پس از آن، کشاکشی بر سر موافقت نامه همکاری میان سازمان ملل و ناتو در رابطه با جنگ افغانستان که بنا بر دعاوی، «پنهانی» توسط بان کیمون- دبیر کل سازمان ملل و جاپ دوهوپ شیفر- همتای وی در ناتو در 23 سپتامبر در نیویارک امضاء گردید، درگرفت. روسیه تهدید نمود که این مساله را در شورای امنیت سازمان ملل مطرح می کند. به گفته لاورف، «ما (روسیه) از هر دو دبیر کل (سازمان ملل و ناتو) در مورد این موافقت نامه و این که چرا باید پنهانی صورت بگیرد، سوال کرده ایم و تاکنون منتظر پاسخ هستیم، لیکن به رهبری سازمان ملل به صریحترین لهجه هشدار داده ایم که مسائلی از این دست باید بدون کتمان از کشورهای عضو و بر مبنای صلاحیت و اختیارات منشی های عمومی( دبیرکل ها) انجام گیرد».

نماینده روسیه در ناتو- دمیتری روگوزین روز چهارشنبه اظهار نمود که مسکو، موافقت نامه بان-شیفر را «نامشروع» و صرفاً نشاندهنده «نظر شخصی» بان می داند. همان گونه که انتظار می رود، بان در این مورد سکوت پیشه کرده، در حالی که شیفر ادعای روسیه را انکار نموده است. از قرائن پیدا است که شکاف ها در تفاهم میان امریکا و روسیه به ارتباط مساله مبارزه با تروریزم در حال ژرف شدن می باشد. کشاکش بین این دو کشور در حال تشدید است- واشنگتن از یکسو مصمم است روسیه را از قضایای افغانستان دور نگه دارد و مسکو از سویی دیگر، بر نقش مشروع خود پافشاری می کند.

 اعتراض تهران نسبت به مسائل روان افغانستان نیز اخیراً برجستگی یافته است. رهبری ایران پس از آن که در سال 2001 از مداخله امریکا در افغانستان حمایت کرد، در این اواخر به انتقاد از جنگ به رهبری امریکا در این کشور پرداخته است. آخرین انتقاد مهم در این رابطه از سوی رفسنجانی- رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام ایران در دیدار وی با کوفی عنان- دبیر کل پیشن سازمان ملل که سفری به ایران داشت، صورت گرفت.

 او در این دیدار اظهار داشت که «اشغالگران» که در افغانستان و پاکستان «ناامنی» آفریدند، حال «از کنترل اوضاع درمانده اند». تهران در اقدامی جدی تر، از برهان الدین ربانی- رییس جمهور پیشین افغانستان که در دهه 1990 رهبری ائتلاف مخالف با طالبان (جبهه متحد) را به عهده داشت دعوت کرد تا از ایران بازدید کند.

 علی لاریجانی- سخنگوی مجلس ایران روز یکشنبه طی دیدار با وی در تهران اظهار نمود، «وضعیت در افغانستان اسفبار و غم انگیز است». وی افزود وجود نیروهای خارجی باعث «ناامنی»، قربانی شدن مردم بیگناه و نضج تجارت و قاچاق مواد مخدر می گردد.

 نکته از همه مهمتر آن که تهران سکوتش را در مورد تلاش های امریکا-بریتانیا-عربستان سعودی جهت تسهیل مذاکرات با طالبان شکسته است. این امر به گونه یی کنجکاوی برانگیز، به شکل بیانیه یی از سوی بروجردی- رییس پرنفوذ کمیسیون امنیت و سیاست خارجی مجلس ایران صورت پذیرفت. تهران با انتخاب بروجردی برای صحبت در باره تلاش های غرب برای مصالحه با طالبان، اشاره معناداری کرده است.

 

 

 بروجردی تبلیغات اخیر امریکا مبنی بر این که موضع تهران نسبت به طالبان دوستانه است را به شدت رد کرد. بروجردی در دیداری که با یک هیات بازدیدکننده از مجلس فرانسه به سرپرستی جان لوئیس بیانکو- رهبر سوسیالیست داشت، بر مخالفت تهران با طالبان تاکید کرد.

 ایران اما از هر گونه طرح استخبارات امریکا و بریتانیا غرض احیای الگوی دهه 1990 برای به قدرت رساندن طالبان جهت «آرامسازی» افغانستان و ایجاد حد اقلی از ثبات که برای توسعه مسیرهای ترانسپورتی منابع انرژی دریای کسپین کافی باشد، مخالفت خواهد کرد.

 با توجه به این که میدان های نفتی عظیم کاشاگان در قزاقستان تا سال 2013 آماده بهره برداری می شوند و واشنگتن امیدوار است همکاری های دو کشور روسیه و ترکمنستان در عرصه انرژی را کمرنگ بسازد، و در وضعیتی که ناآرامی ها در جنوب قفقاز مانع از پیشرفت کار پایپ لین های ترانس کسپین جدید می گردد، افغانستان به عنوان ملموس ترین و امکان پذیرترین مسیر انتقال انرژی دریای کسپین به دور از خاک روسیه و ایران خودنمایی می کند- مشروط بر این که اوضاع در این کشور به ثبات دست یابد و سرمایه گذاران و شرکت های نفتی وضعیت امنیتی را در آن جا مثبت و رضایتبخش ارزیابی کنند.

روسیه و ایران هر دو، نحوه واکنش هند که در اواخر دهه 1990 شانه به شانه این دو کشور سرسختانه از اتحاد ضد طالبان حمایت می نمود را به اقدام فعلی ایالات متحده-بریتانیا-عربستان سعودی از نزدیک دنبال خواهند کرد. رهبران هند هرگز از تاکید بر این که چیزی به نام «طالبان خوب» و «طالبان بد» وجود ندارد، خسته نمی شوند. این تا یک سال پیش صدق می کرد. اکنون اما مسکو و تهران بطور حتم خواستار روشن شدن موضع دهلی در تقاطع کنونیِ جیوپولیتیک منطقه می باشند. یک چیز روشن است: پروژه ساخت پایپ لاین نفت/ گاز از طریق خاک افغانستان، به سود هند است. گرچه ممکن است روسیه و ایران را از خوان نعمت به کلی محروم بسازد.

 از قرائن پیداست که شاید مذاکراتی میان نهادهای امنیتی هند و ایالات متحده در مورد مشارکت نظامی هند در افغانستان طی چند ماه گذشته صورت گرفته باشد. واشنگتن بر اتخاذ نقشی عمده از سوی هند پافشاری نموده است. یک تیم دو نفری هندی که اوایل سپتامبر از کابل دیدن کردند، مدعی شدند که برای انجام ماموریتی به نمایندگی از حکومت هند برای ارزیابی طرحی کلی برای مشارکت نظامی هند به آنجا رفته بودند. ظاهراً تیم مذکور مذاکراتی با دیپلمات ها و مقامات نظامی ارشد امریکایی در کابل، داشته است.

دهلی از جریان میانجیگری پنهانی عبدالله- شاه سعودی برای مصالحه با طالبان بیخی بی اطلاع بود. این ناکامی اطلاعاتی، امری محتوم بود. دیپلمات های هندی در مورد نفوذ بی سابقه یی که در رژیم کابل پیدا کرده بودند تا حدی مغرور شده بودند و همانگونه که گاهی در شرایط پرفراز و نشیب می توان انتظار برد، دوام حکومت و نظام کنونی افغانستان را مسلم می پنداشتند. آنان از نزدیک با همتایان امریکایی خود در کابل همکاری داشتند و طرز فکر امریکاییان لاجرم تاثیراتش را بر دیدگاه های آن ها برجا گذاشته بود. به نظر می رسد که جریان تبادله و جذب افکار نهایتاً به جریانی یک طرفه تبدیل شد. فکر مستی بخش یک نقش نظامی عمده در افغانستان و سهمیابی در «بازی بزرگ» آهسته آهسته با تغذیه از تشویق های مداوم ایالات متحده وارد محاسبات هند گردید. دهلی گوی به تدریج تماسش را با واقعیت های عینی و محسوس افغانستان از دست داد.

 طرح ایالات متحده-بریتانیا-عربستان برای مشمول ساختن طالبان در ساختار قدرت در کابل، دو راهه یی فراروی سیاستگزاران هند می گشاید. چرخشی کامل در سیاست خارجی و تمایز طالبان «خوب»، کاری مضحک خواهد بود. این عمل، متابعت کامل از ایالات متحده محسوب خواهد شد و توجیه آن نیز دشوار خواهد بود. انزجار از طالبان، ریشه عمیقی در ذهن سیاستگزاران هندی دارد، چه فارغ از آن که سرشت واقعی «اسلامگرایی» طالبان چیست، اذهان هندیان مدت هاست خود را در مقابل «دهشت افگنی اسلامی» از ناحیه افغانستان در خطر می بینند.

حکومت هند هم با انتساب ناجایز فعالیت های تروریستی در هند به «دستان خارجی»، به این مساله دامن زده است. دگرگونی در این دیدگاه دیرینه نیازمند زمان است. افزون بر این، هند طالبان را آلت دست استخبارات پاکستان و تهدیدی برای منافع امنیتی منطقه یی هند می پندارد. در مجموع باید گفت اگر ایالات متحده طرح خود مبنی بر نزدیکی به طالبان «خوب» را رها کند، دهلی نفسی به راحتی خواهد کشید. تهران و مسکو در این شرایط، در هفته های آتی به مشوره با دهلی در تراز وزیران خارجه خواهند اندیشید. پراناب موکرجی - وزیر خارجه هند قرار است در اوایل ماه نوامبر به تهران سفر کند.

همچنان پیش از سفر رییس جمهور دمیتری مدودف به هند در اواخر سال روان میلادی، لاورف و ولادیمیر پوتین در ماه نوامبر در دهلی گفتگوهایی با مقامات هند خواهند داشت. با این وصف، واقعیت جیوپولیتیکی گویای این نکته است که هر سه کشور طی سالیان اخیر دستخوش دگرگونی شده اند و اولویت ها و گرایش های سیاست خارجی آن ها نیز تغییر کرده است. آنان امروز به مساله تسلط ایالات متحده بر اوضاع افغانستان از دیدگاه های متفاوتی که نمایانگر منافع ملی کشورهای متبوع شان است، می نگرند.»

علی کولبی از مرکز تحقیقی صنفی ترکیه در مقاله« شطرنج افغانستان هنوز ادامه دارد» (ترجمه: رضا قاسمی (می نگارد: «افغانستان کشوریست که به دلیل موقعیت استراتیژیک اش بیشتر از یک قرن است تخته شطرنج بازیگران مختلف قرار گرفته است. این بازی هنوز هم ادامه دارد. امریکا- ابر قدرت جنگی جهان، ناتو را داخل جنگ افغانستان ساخته است.

 آشکار است که ایالات متحده و ناتو در این جنگ موفق نبوده اند و حتا احتمال این که در این بازی برنده شوند، نیز وجود ندارد. یعنی این حقیقت مانند روز روشن هویدا است که ایالات متحده هدف پیروز شدن در این جنگ را نیز ندارد. چون اگر پیروز شود، پرسشی مطرح خواهد گردید که «دیگر چه کاری در این جا خواهد داشت»؟ در حالی که حضور امریکا در آسیای میانه از نگاه استراتیژی جهانی اهمیت خاصی دارد. در استراتیژی سیاسی و انرژیتیک آینده امریکا دریای سیاه، منطقه قفقاز و همچنین آسیای میانه بس مهم می باشد و واقعیت دیگری که با اهمیت است، اینست که پاکستان در پهلوی این که کشور مسلمان هست، سلاح اتمی دارد. این موضوع باعث می شود تا وضعیت افغانستان بهانه مداخله ایالات متحده را در پاکستان فراهم کند.

 شاه بازی شطرنج- امریکا است. به همین دلیل است که امریکا که بزرگترین بازیگر این بازی است، در پی کشانیدن دامنه جنگ به داخل پاکستان می باشد. به این معنا که باید پاکستان را تضعیف نمود، حتا به چندین بخش تقسیم نمود و قدرت هسته یی اش را زیر کنترل گرفت. در نتیجه، ایالات متحده به بهانه حضور و فعالیت های طالبان و القاعده در مناطق قبایلی شمال غربی و حتا در داخل خاک این کشور، دست به حملات هوایی زده است. همان طوری که در پی حملات و بمباران های ایالات متحده و متحدانش در افغانستان، باشندگان غیر نظامی جان های شان از دست داده اند، افزایش کشته شدن مردم ملکی در پاکستان نیز در نتیجه حملات هوایی امریکا دیده می شود.

افزایش نیرو در افغانستان در پهلوی این که نشان دهنده تقویت استراتیژی حکومت اوباما نسبت به جورج بوش می باشد، بر پایه تحلیل های کارشناسان نظامی، احتمال پیروزی این کشور در جنگ افغانستان را نیز به همان اندازه کاهش داده است. نمونه های گذشته نشان داده است که با افزایش 20 – 30 هزاری نیروی نظامی چه که حتا اگر شمار این نیروها به چندین صد هزار نیز برسد، نیز امریکا برنده این جنگ نخواهد بود. چون از دوره اسکندر بدین سو، هیچ قدرتی به شمول انگلیسی ها و روس ها نتوانسته است افغانستان را کاملأ به تصرف خود درآورد. 

 پاکستان نیز یکی از دانه های مهم دیگر در این بازی شطرنج است. اما به دلیل موقعیت استراتیژیکی خود بی اندازه شکننده می باشد. این ساختار شکننده پاکستان هم به دلیل رفتارهای همسایه هایش- هندوستان، افغانستان و ایران و هم در اثر کوشش های ایالات متحده شکننده تر گردیده است. پاکستان به دلیل ناتوانی اش در کنترل خاک خود به باد نکوهش امریکا قرار گرفته است. البته، این که امریکا چه اندازه در این کار مستحق است، مساله یی است که بیشتر نیاز به بحث دارد.

 ایالات متحده امریکا پس از حوادث یازده 11 سپتامبر هیچ حادثه تروریستی دیگری را در داخل خاک خود شاهد نبوده است، در حالی که پاکستان از تروریسمی که ریشه در افغانستان دارد، همه روزه زیانمند می گردد. حتا مقامات پاکستان می گویند که منبع بی امنی و تروریسم در این کشور، نبود توازن سیاسی و نظامی در افغانستان و رهبران قبایل می باشد که از سوی خود امریکا و هندوستان تحریک و حمایت می شوند و نیز مقامات پاکستان شکایت دارند که ایالات متحده با نگاه به پاکستان به عنوان «بز بلا گردان» گناهکار بسنده نکرده، با حملات و مداخلات نظامی در داخل پاکستان این کشور را به میدان جنگ مبدل کرده است.

حل این مشکلات، با توجه به تاثیر روز افزون دین در سیاست پاکستان و نیز با لغزیدن قدرت از دست حکومت نظامی به دست حکومت غیرنظامی دشوارتر به نظر می رسد. پاکستان که به دلیل ضعف سیاسی و نظامی اش آماده پذیرایی فضای حکومت ایتلافی نمی باشد. این گونه حکومت ها شانس پیروزی را نیز ندارند.

 از سوی دیگر، علاوه شدن بحران مالی جهانی بر اقتصاد ضعیف و ناتوان پاکستان، این کشور را در گرداب مشکلات بیشتری غرق نموده و حتا زمینه برای مداخلات خارجی نیز باز گردیده است. مقصر دانستن پاکستان به دلیل ناتوانی این کشور در کنترل مرزهای افغانستان از سوی امریکا نشان دهنده سناریویی است که از سوی امریکا علیه این کشور آغاز شده است. ایالات متحده که خود توانایی کنترل مرزهای کشورش با مکسیکو را نداشته است، در وارد آوردن اتهامات بر پاکستان که مرزهای کوهستانی 2400 کیلومتر ی با افغانستان دارد، چندان مستحق به نظر نمی رسد.

روسیه که با هوس های پوتین سعی دارد تا یکبار دیگر به حیث قدرت جهانی بروز نماید، اگر نه مستقیم، به گونه غیر مستقیم با افغانستان رابطه داشته و گفته می شود که حتا کوشش کرده است تا بنزین در آتش افغانستان بریزاند. ادعا می شود که روسیه آشکارا به رژیم کرزی مهمات فروخته و از طریق آسیای میانه به طالبان، القاعده و حکمتیار سلاح و مواد منفجره فراهم می نماید. همچنان گفته می شود که این کشور به دلیل این که به مدت ده سال در افغانستان مستقر بوده است، در مناطق کوچک این کشور دارای طرفدارانی می باشد. چون ایالات متحده و اروپا در آسیای میانه حضور نیرومند ندارند، نباید نقش و حضور نسبی روسیه را در این منطقه از یاد ببرند و بازهم نباید این را از یاد برد که روسیه، امریکا را به دلیل سازماندهی کمک ها به مجاهدان و به دلیل شکست در جنگ افغانستان هنوز نبخشیده است و در پی گرفتن انتقام می باشد.

همان گونه که ایالات متحده در گذشته به مجاهدان راکت های استینگر داده بود، احتمال این که روسیه نیز همچو کاری را علیه ایالات متحده برای طالبان انجام دهد، هست. افتادن استنگرها نو در دست طالبان می تواند در آینده درد سر بزرگی را برای ایالات متحده و متحدانش ایجاد نمایند. اگر میعاد مصرف استنگرهای قدیمی دست داشته در نزد طالبان به پایان نرسیده باشد، نخستین کشورهایی که ممکن است دست به تجهیز و نوسازی این سلاح ها بزنند، ایران و روسیه خواهند بود. هنگامی که در سال 2006 یک طیاره جنگی انگلیسی واژگون گردید، طالبان ادعا نمودند که آن را با استینگر زده اند. هر چه است، از یک سو احتمال افزایش پویایی سیاست خارجی روسیه و از سوی دیگر افزایش توان جنگی طالبان، هردو به شکل موازی، انتظار می رود.

روسیه، برای این که بتواند به عنوان بازیگر مؤثر منطقه، ایالات متحده امریکا را برای همیشه از آسیای میانه بیرون بیندازد، دست به تشبثات و پویایی های رادیکال خواهد زد.

ایالات متحده امریکا در پهلوی اشغال افغانستان، اهداف دیگری نیز روی پاکستان دارد که می توان تضعیف و درهم شکستن توانایی پاکستان به همکاری هندوستان را در همین راستا شمرد. احتمال دارد که در زد و خوردهای سنگینی که باعث گردید دو کشور پاکستان– هندوستان رویاروی هم قرار گیرند، امریکا دست داشته باشد.

هندوستان در ناسازگاری هایی که بر سر مساله کشمیر با پاکستان دارد، در پی این است تا این کشور را در میدان سیاست تضعیف نماید و در این راستا کوشش دارد تا پیوسته با بهره گیری ابزاری از افغانستان، میان افغانستان و پاکستان تنش بیافریند.

هندوستان با این هم بسنده نکرده، در پی در انزوا قرار دادن پاکستان در روابطش با ایران، چین و ایالات متحده می باشد. حضور مؤثر هندوستان از نگاه آموزشی، فرهنگی، اقتصادی و اطلاعاتی در افغانستان نیز به خوبی دیده می شود. گسیل احتمالی قطعات نظامی پاسدار صلح به افغانستان از سوی هندوستان، مشکلات مثلث هندوستان-پاکستان-افغانستان را بازهم عمیقتر خواهد ساخت.

ایران که هیچگاهی روابط خوبی با طالبان نداشته است، از حضور روز افزون پاکستان در افغانستان نیز به شکل جدی نگران بوده است. ایران در راستای سیاست های خود در افغانستان، اتحاد شمال را که جنگ های سختی با طالبان نموده است، کمک نموده، افغانستان را از وابستگی بحری به پاکستان نجات داده است.

ایران شیعه نیز مانند هندوستان و ایالات متحده هیچ زمانی خواستار قدرت گرفتن بیشتر طالبان و گرفتن حکومت توسط طالبان در افغانستان نبوده است. اما حمله احتمالی ایالات متحده بر تأسیسات هسته یی ایران، این کشور را وادار می سازد تا به خاطر به بن بست کشانیدن امریکا در افغانستان، آرزو نماید تا طالبان تا جای امکان، قدرت گیر انداختن و غرق کردن امریکا در باتلاق افغانستان را به دست بیاورند.

کشور دیگری که از حضور ایالات متحده امریکا در آسیای میانه نگران می باشد، متحد پاکستان- چین است. چین که می خواهد چونان بزرگترین قدرت اقتصادی در جهان عرض اندام نماید، از همکاری ها و توافقات هسته یی میان ایالات متحده و دشمنش- هندوستان و از کوشش های امریکا مبنی بر افزایش قدرت هندوستان در مقابل چین و همچنین از تحریک تبت از سوی هندوستان و امریکا بی نهایت نگران و ناراحت می باشد.

وقتی همه این ها را در نظر بگیریم، شکست امریکا در افغانستان برای چین ضروری است و ممکن است این کشور در پی تطبیق استراتیژی به بن بست کشایدن امریکا در جنگ افغانستان باشد. در میان استراتیژی ها، کمک سلاح و مهمات به طالبان نیز می تواند شامل باشد. کشورهایی چون فرانسه، آلمان و ترکیه، با آن که نیروهایی در چهارچوب آیساف به افغانستان فرستاده اند، به عنوان بازیگر نبوده و به دلیل حل نشدن مشکلات منطقه، ممکن است سپاهیان خود را از این کشور خارج سازند.

 سخنان فرماندهان نظامی انگلیس و فرانسه مبنی براین که از راه نظامی نمی توان به پیروزی دست یافت بلکه باید راه های استراتیژیکی و اقتصادی و سیاسی را در پیش گرفت، از اهمیت خاصی برخوردار است. یک جنرال بازنشسته امریکا که در گذشته در فرماندهی ناتو کار می کرده است، می گوید که به جای این که به خاک پاکستان حمله کرد، باید در راستای مبارزه علیه طالبان با این کشور همکاری صورت بگیرد، مثلأ جاگزینی سپاهیان پاکستان در مناطق قبایلی شمال غربی این کشور.

بازیگران شطرنج افغانستان به این ها خلاصه نمی شود. چنین بر می آید که تاجیکستان، ازبیکستان و ترکمنستان نیز با حضور شهروندان شان در اردوگاه طالبان، با علاقمندی خاصی به این بازی شطرنج می نگرند. انگلستان، آلمان و اسراییل با گسیل سرویس های استخباراتی شان به افغانستان و سنجش در بازی شطرنج افغانستان به سود کشورهایشان دست اندر کار اند و می توان گفت که افغانستان بیخی به شکل دیگ جوشان جادوگران درآمده است و یافتن راه حل در آینده نزدیک در این کشور بسیار دشوار به نظر می رسد».

پير محمد ملازهي- پژوهشگر ایرانی در مقاله یی می نگارد: اگر بخواهيم تحول در سياست هاي امریکا را در يک جمله خلاصه کنيم، مي توان گفت که جوهره اصلي تغيير سياست امریکا در دوره قدرت باراک اوباما در افغانستان، جايگزيني امنيت به جاي دموکراسي است. براي آن که دلايل اين تغيير و ضرورت هاي به وجود آمده که چنين جا به جايي یي در خط مشي هاي امریکا را الزامي مي کند، روشن شود، به ناچار بايد نگاهي گذرا به خط مشي قبلي دوران جورج بوش و اهدافي که امریکا از حمله نظامي به افغانستان و ساقط کردن قدرت طالبان خود تعريف کرده بود بيندازيم.

اين موضوع مناقشه آميز است و احتمالا تا مدت ها مناقشه آميز باقي خواهد ماند که هدف اصلي امریکا از حمله نظامي به افغانستان چه بود و آيا همان طور که عنوان شد هدف اصلي، مقابله با خطر سازمان القاعده بود که مسؤول حمله به ساختمان هاي دو قلوي تجارت جهاني در نيويورک و مقر پنتاگون در واشنگتن شناخته شد يا نه، امریکا اهداف متنوع تري را در نظر داشته است؟

در کنار ديدگاه هاي متفاوت در اين خصوص، بحث رقابت آميز شدن تدريجي قدرت جهاني با احتساب قدرت طلبي مجدد روسيه دوره پوتين و رشد سريع چين مد نظر قرار گرفته و حمله به افغانستان تنها در ارتباط با القاعده و طالبان تصور نشده است.

دلايل واقعي هر چه باشد، سياستي که تحميل راه حل نظامي را به افغانستان بدون توجه به ديگر مولفه هاي تأثير گذار مد نظر داشت، در اواخر دوره قدرت بوش شکست خود را به نمايش گذاشت. قدرت طلبي مجدد طالبان و پيشرفت تقريبا منظم آن ها از شرق و جنوب به مرکز و شمال افغانستان و تسلط عملي بر بخش هاي مهمي از کشور، خطر شکست نظامي را براي فرماندهان نظامي امریکا و ناتو مستقر در افغانستان به صورت جدي مطرح کرد. اين خطر آن قدر جدي شد که يک فرمانده ارشد ناتو پيش بيني کرد که هرگاه در تابستان 2009 تغييرات اصولي در سياست هاي قبلي به وجود نيايد، شکست نظامي نظامي در افغانستان حتمي خواهد بود.

با توجه به اين گونه برداشت ها بود که باراک اوباما افغانستان را در اولويت برنامه هاي کاري اش در سياست خارجي قرار داد و ريچارد هالبروک– سياستمدار کهنه کار امریکايي را که از دهه هفتاد در طراحي مذاکرات با ويتنام در پاريس در جمع هيأت مذاکره کننده امریکايي حضور داشت و معمار طرح «ديتون» در حوزه بالکان بود، به سمت نماينده ويژه در امور افغانستان و پاکستان گماشت. از ابتدا اين انتظار وجود داشت که در پي سفر هالبروک به جنوب آسيا و تهيه گزارش دست اول از تحولات افغانستان و پاکستان، باراک اوباما سياست جديد خود را در قبال جنوب آسيا روشن سازد؛ سياستي که تنها افغانستان را شامل نخواهد شد بلکه پاکستان و هندوستان را هم در بر خواهد گرفت.

استراتیژی جديد امریکا در افغانستان با در نظر داشتن استراتیژی قبلي و در پاسخ به نیازهاي جديد خواهد بود. در واقع، امریکا با طرح استراتیژی جديد مي خواهد از شکست نظامي جلوگيري کند و در همان حال شعار انتخاباتي باراک اوباما را در صحنه عمل به آزمايش بگذارد. در يک نگاه مقايسه یي، دلايل شکست استراتیژی نظامي محور و پاسخ جديد در قالب استراتیژی نوين را مي توان چنين خلاصه کرد:

عملکرد منفي نيروهاي خارجي و کشتار غير نظاميان افغان، شگاف بين ناتو و امریکا، بروز شگاف بين دولت حامدکرزی و امریکا، سياست دوگانه پاکستان، نبود تمايل منطقه یي براي پيروزي نظامي امریکا، پيشرفت نکردن در بازسازي همه جانبه افغانستان، بالا بودن انگيزه جهاد در طالبان و القاعده، توسعه کشت و توليد مواد مخدر و وضعيت «خود مختار» قبايل در شمال پاکستان را مي توان از عمده دلايل ناکامي امریکا در افغانستان ذکر کرد.

آنچه مهم تر از دلايل ناکامي استراتیژی نظامي است، واقعيت عدم آمادگي رواني امریکا و اتحاديه اروپا در پذيرش شکست نظامي در افغانستان است. ظاهرا جهان غرب آماده پرداخت هر بهايي هر چند سنگين است ولي شکست قطعي را نخواهند پذيرفت. علت، آن است که غرب در افغانستان نگاه به آزموني تاريخي دارد که قبايل پشتون در دو مقطع، دو امپراتوري قدرتمند جهاني را شکست نظامي داده و اضمحلال آن ها را تسريع کرده اند.

آزمون قدرت استعماري انگليس در قرن نزدهم و آزمون قدرت کمونيستي شوروي در قرن بيستم؛ حکايت از آن دارند که اين دو قدرت بعد از شکست در افغانستان در مسير زوال قرار گرفته اند؛ بنا بر اين، امریکا و اروپا با يک ذهنيت تاريخي رو به رو هستند و نمي توانند تجربه مشابه انگليس و روس را بپذيرند و از اين روست که قدرت انطباق با شرايط دشوار را دارند.

 استراتیژی جديد باراک اوباما معنايي جز قدرت انطباق با شرايط جديد در افغانستان ندارد، به عبارت روشن تر، استراتیژی جديد، ادامه استراتیژی قبلي با ویرایش هایی خواهد بود تا ضعف هاي آن را بر طرف کند. هر چند، تمامي ابعاد استراتیژی جديد امریکا و افغانستان روشن نيست ولي مي توان براي آن محورهاي مشخصي با نگاه به استراتیژی قبلي در نظر گرفت.

تقويت هماهنگي بين امریکا و ناتو، جلب همکاري همسايگان افغانستان، جلب افکار عمومي در داخل افغانستان، افزايش نيروهاي نظامي، مذاکره با طالبان، توجه جدي تر به بازسازي افغانستان، تأسيس لشکر قبيله یي و افغاني کردن جنگ، جايگزين کردن فرد ديگري به جاي حامد کرزي[ ؟؟]، فشار به پاکستان براي يکدست کردن سياست و تسلط بر مناطق قبايلي استراتیژی تازه امریکا در افغانستان است.

استراتیژی جديد امریکا در افغانستان مي تواند محورها و اهداف متنوع تري براي خودش تعريف کند. ولي در نهايت، هدف آن است که امنيت در افغانستان برقرار شود و دموکراسي ليبرال مانند گذشته مورد نظر نخواهد بود. اين عمل يک عقب نشيني است. ولي شکست تلقي نمي شود. در عين حال، اين استراتیژی خالي از تناقض نيست. تناقض اصلي در آن است که چگونه مي توان مذاکره با طالبان را با افزايش همزمان نيروهاي نظامي امریکا توضيح منطقي داد. اين تناقض قابل درک نخواهد بود مگر آن که الزامات و اهداف کلي تر امریکا در نظر گرفته شود. همين الزامات هستند که تغيير استراتیژی يا دست کم اصلاح و به روز کردن آن را اجتناب ناپذير کرده اند. در چنين نگاهي، افزايش نيرو صرفا براي تضمين پيشبرد مذاکرات سياسي است. مذاکره با طالبان ميانه رو جدا از اين که واقعيت عيني ندارد و طالبان را نمي توان به تندرو و ميانه رو تقسيم کرد ولي در هر حال پوششي ظاهري براي توجيه راه حل سياسي به دست مي دهد.

باراک اوباما به درستي مي داند که لازمه استقرار امنيت در افغانستان پايان مقاومت مسلحانه طالبان و شريک سازي آن ها در قدرت است. اما چنين هدفي به سادگي دست يافتني نيست. واقعيت اين است که موانعي جدي بر سر راه شریک سازي طالبان در قدرت کابل و جود دارد. اين ها موانع ساختاري هستند و تنها به خود افغانستان ارتباط نمي يابند. کشورهاي منطقه و منافع همسايگان افغانستان را هم بايد لحاظ کرد. در داخل افغانستان شريک کردن طالبان در قدرت با دو مانع اصلي رو به رو است:

1-  ايدئولوژي انحصار طلبي طالبان

2-   توازن قدرت قومي و مذهبي موجود در کابل

اين واقعيت که طالبان تمامي قدرت را مي خواهند و نه بخشي از آن را، جاي بحث کمي مي گذارد. هر چند به نظر مي رسد سوء تفاهم هايي در اين باره وجود دارد و طالبان ميانه رو را کمتر تماميت خواه ارزيابي مي کنند. طالبان حتا اگر به شريک شدن در قدرت رضايت دهند، موقتي خواهد بود و احتمالا به انتظار مي نشينند تا در فرصت مناسب تمامي قدرت را تصاحب کنند و مخالفان و رقیبان خود در جبهه شمال و قوميت هاي غير پشتون و جبهه ليبرال دموکرات ها را از صحنه خارج سازند.

روشن است که جبهه شمال درک روشن تري نسبت به امریکا از طالبان دارد و در برابر طالبان مقاومت خواهد کرد. ظاهرا امریکا به فکر راه حل ميانه یي افتاده است؛ بدين معنا که شريک سازي طالبان در قدرت و پيشبرد روند صلح از راه مذاکره و ميانجي گري مشترک عربستان سعودي، پاکستان و امارات متحده عربي داراي مراتب و مراحلي است و دو وجه مشخص تر خواهند داشت:

1-  واگذاري اداره کامل تمامي مناطق پشتون نشين در شرق و جنوب به طالبان که آن ها در اين مناطق حکومت اسلامي مورد نظر خود را بدون دخالت سازماندهي کنند.

2-  ختصاص سهم مشخص و تضمين شده به قدرت مرکزي در کابل به ميزاني تا براي جبهه شمال پذیرا جلوه کند.

چنين طرحي بالطبع بدون مشکل و مخالف نيست. ولي در عمل به مطالبات مذهبي و قومي طالبان و پشتون تباران پاسخ مناسب تري مي تواند بدهد. طالبان در حکومت خودمختار در مناطق پشتون نشين مي توانند مطالبات مذهبي و حکومت مورد نظر اسلامي شان را سازماندهي کنند و با شريک شدن در قدرت، مطالبات پشتون ها را مدنظر داشته باشند. غير پشتون ها هم مي توانند در مناطق قومي خود در شمال و مرکز؛ حکومت هاي خودمختار محلي خود را داشته باشند. معناي روشن تر اين بحث آن است که قانون اساسي افغانستان تغيير کند و نظام فدرالي پذيرفته شود. با چنين نگاهي، دولت حامد کرزي به پايان راه خود مي رسد و بايد نظام و فرد متناسب با شرايط جديد داخل افغانستان و شرايط بين الملل روي کار بيايد.

البته مخالفان چنين طرحي ممکن است آن را مقدمه یي براي تجزيه افغانستان و پاکستان بدانند و از همين زاويه آن را غير عملي تصور کنند. ولي بحث اين است که امریکا و ناتو گزينه هاي زيادي پيش رو ندارند و بين پذيرش شکست و يافتن راه حل سياسي، مجبور به انتخاب خواهند شد.

پذيرش شکست در شرايط عادي دشوار است. مگر آن که تصور شود افغانستان واقعا ويتنام باراک اوباماست؛ همان طور که برخي از محافل در امریکا و اروپا چنين برداشتي دارند و آن را علنا مطرح مي کنند. اگر قابل تصور باشد که امریکا و اروپا قدرت انعطاف در سياست هاي خود برخورداند که خود را با شرايط تطبيق دهند، مي توان گفت که شعار تغيير اوباما زمينه هاي لازم را براي جلوگيري از ويتنامي شدن جنگ در افغانستان و پاکستان ديدار کرده و ريچارد هالبروک را مامور ويژه خود قرار داده بدين معناست که افغانستان به راه حلي منطقه یي نياز دارد و لازمه پيروزي در افغانستان فاصله گرفتن از نگاه تک بعدي دوره جرج بوش و تکيه ويژه بر راه حل نظامي است. در اين نگاه جديد، متحدان اروپايي امریکا و حتا روسيه و چين به بازي گرفته مي شوند. امریکا در استراتیژی جديدش در جنوب آسيا، مسائل اين بخش از جهان را در اولويت بعد از خاور ميانه قرار داده است و حل سياسي مشکل افغانستان جدا از مشکل پاکستان و هندوستان نيست.

طالبان و القاعده در پناه قوميت پشتون و حمايت هاي پشت پرده پاکستان در مناطق قبايلي در حال قدرت گرفتن هستند. استراتیژی جديد امریکا ايجاب مي کند که اين معادله به هم بخورد. به نظر مي رسد که مناطق قبايلي کليد حل معما باشند؛ يا پاکستان اين معما را با تسلط کامل بر مناطق قبايلي خود حل خواهد کرد يا ارتش امریکا و ناتو از زمين وارد اين مناطق خواهند شد. صلح و ثبات در جنوب آسيا، مهار قدرت طلبي ايدئولوژيک تفکر طالباني- القاعده یي و خروج آبرومندانه امریکا و ناتو از افغانستان در گرو پيروزي چنين استراتیژی یي است. دنياي غرب و دموکراسي ليبرال، دو راه حل بيشتر پيش رو ندارد:

1- مهار راديکاليسم و تقويت ميانه روي

2- طالبانيزه شدن قدرت در افغانستان، پاکستان و در نهايت کل جهان اهل سنت

گمان مي رود که مهار راديکاليسم در مناطق قبايلي هر دو سوي مرز «ديورند» هدف اصلي استراتیژی جديد باراک اوباما براي جلوگيري از طالبانيزه شدن قدرت در دنياي اهل سنت است و براي تحقق آن از همه گزينه ها مانند کنار آمدن با دوست و دشمن و رقيب در سطح جهاني و منطقه یي بهره گرفته خواهد شد. ساختار قدرت در افغانستان نيز براي تحقق اين استراتیژی نيازمند دگرگوني و عبور از دوره حامد کرزي خواهد بود. تشديد انتقادهاي دو طرف از يکديگر و افشاي فساد گسترده حکومتي کابل و انداختن گناه ناکامي در ايجاد و صلح و ثبات در افغانستان به گردن حامد کرزي. کرزی در اجلاس مونيخ با لحني انتقادي و تند گفت که افغانستان مستعمره هيچ کشوري نيست و در مقابل، تمامي گناه ها و ناکامي ها را به گردن سياست هاي امریکا و ناتو و کشتار مردم بيگناه افغانستان انداخت. از اين رو، مي توان گفت که دوران عبور از حامد کرزي در افغانستان در حال فرا رسيدن است. کرزي محصول دوران قدرت جورج بوش و سياست هاي يکجانبه گرايانه امریکاست».

داکتر نوذر شفیعی-كارشناس ایرانی مسایل نیمقاره هند در یک مصاحبه می گوید: :سناريوهاي مختلفي در رابطه با مطرح شدن طالبان محلي پاكستان به عنوان تهديد ملي مطرح است. اول اينكه امریکاييها با تشويق و تجهيز اين گروه شبهنظامي قصد داشتند تا به نوعي دولت پاكستان را مجبور به همكاري بيشتر در زمينه مبارزه با تروريسم كنند. ديگر اينكه چون دولت پاكستان در جنگ عليه تروريسم با دولت امریکا همكاري كرد، طالبان وارد عمل شد تا اسلامآباد را از همكاري با واشنگتن باز دارد. سوم اينكه طالبان به مرور زمان گسترش پيدا كرد و توانست نيروهاي خود را تجهيز كند و در نتيجه تصميم گرفت قلمرو خود را افزايش دهد. اين سناريوها بر اساس برداشتي است كه هر يك از نيروهاي دخيل از ديگري دارد. برای مثال، امریکا پاكستان را متهم به عدم همكاري كافي در مبارزه عليه تروريسم ميكند و به بمباران مناطق قبايلي ميپردازد. اين بحثي است كه جنرال حميد گل نيز به آن اشاره كرده است. رییس سابق سازمان اطلاعات پاكستان براين باوراست كه نيروهاي امریکايي طالبان، پاكستان را مسلح ميكنند و اين كار در پاكستان انقلاب برپا خواهد كرد. به هرحال، قلمروي كه طالبان درآن مستقراست، توسط امریکاييها بمباران ميشود كه طالبان اين اقدام را به همكاري پاكستان با امریکا نسبت ميدهد. به همين دليل، طالبان در دو جبهه عليه دولت اسلامآباد و امریکا در حال مبارزه هستند.

سه منطقه در پاكستان زیر سلطه طالبان است:

1) منطقه قبايلي كه زیر كنترل كامل طالبان است.

 2) بخشهايي از مرز چون ديره (دره) اسماعيلخان، سوات و بونر

3 ) برخي مناطق ديگر مانند بلوچستان و پنجاب كه طالبان در اين مناطق تنها قابليت تأثيرگذاري دارند.

يكي از مأموريت‌‌هاي دولت زرداري، مقابله با راديكاليسم در پاكستان بود و قرار بود با همكاري بينظير بوتو قدرت را در دست بگيرد و اين هدف را محقق سازد. ولي مأموريت زرداري با به هم ريختن «چينش امریکا در نيل» به اين مقصد به انجام نرسيد. بدين معنا كه مثلث بوتو، نواز شریف و كياني كه توسط امریکا چيده شده بود، تحت تحولات پاكستان به هم ريخت. كشته شدن و حذف بوتو از صحنه سياسي پاكستان و كناره گرفتن مشرف باعث شد تا معادله قدرت در پاكستان به نتيجه نرسد. از طرفي، كياني- فرمانده جديد ارتش نسبت به مشرف از قدرت بسيار كمتري برخوردار بود و نتوانست در مبارزه با راديكاليسم تأثيرگذار باشد. يكي ديگر از دلايل ضعيف شدن دولت زرداري، فاصله گرفتن ارتش ازدولت بود كه باعث شد دولت در مبارزه خود تا حد زيادي تنها بماند.

 ميزان مقابله ارتش با طالبان به ميزان پاداش و كمكهايي بستگي دارد كه امریکا اعطا ميكند. از طرفي، وابستگي ميان ارتش و طالبان باعث بازخوردهايي در اين مبارزه ميشود. اين است كه كمكها و تجهيز كردن ارتش در مبارزه با طالبان انگيزه بيشتري ايجاد ميكند. همچنين احترام به برخي ملاحظات ارتش باعث ميشود ارتش قدرت مانور بيشتري در جنگ با راديكاليسم داشته باشد. به طور مثال، امریکا بايد از بمباران مناطقي كه در آن ارتش با نيروهاي طالبان درگير است، خودداري كند تا به اعتبار ارتش لطمه یي وارد نشود.

طالبان برخلاف تصور اوليه خود با مواجهه جدي ارتش رو به رو شدند و از برخي مناطق تحت نفوذ خود بيرون رانده شدند. مقابله با آن ها نيز بيشتر شده و آن ها نيز مقاومت بيشتري از خود نشان ميدهند. در نتيجه مهار و تضعيف طالبان در مدت زمان طولاني و تحت يك جنگ فرسايشي ميسر خواهد بود. زيرا اين گروه شبه نظامي به شدت براي حفظ سلطه خود در مناطق قبايلي مقاومت ميكند. در واقع، سفر زرداري به واشنگتن مرور تحولات پاكستان و تلاش براي برداشتن گامهاي بعدي است. در مذاكرات سران دو كشور مشخص خواهد شد كه چگونه ميتوان از تحركات اخير طالبان در جهت تحكيم روابط دو كشور سود برد. امریکا قبلاً گفته بود كه اگر دولت پاكستان همكاري نكند، تمام كمكهاي خود را قطع خواهد كرد و زرداري در اين سفر در پي اثبات مشروعيت و مبارزه عليه تروريسم است. احتمال دخالت مستقيم نظامي امریکا در پاكستان بسيار كم است زيرا واشنگتن ترجيح ميدهد در اين گونه مسائل خود دولت پاكستان وارد عمل شود.»

نویسنده مقاله «رويارويي افغانستان با سه گزينه احتمالي در استراتیژی جديد اوباما- پيش بيني آينده» می نگارد:

«افغانستان از کشورهاي پيش بيني ناپذير است. با اين حال، با پذيرش اين موضوع که هر پيش بيني مي تواند در عمل نادرستي خود را به اثبات برساند، مي تواند برخي از حدس و گمان ها را با توجه به داده هاي موجود مطرح کرد. در چنين نگاهي افغانستان با سه گزينه در استراتیژی جديد اوباما رو به رو است:

1-  پيروزي نظامي طالبان و تصرف قهر آميز قدرت در کابل

2-   پيروزي نظامي امریکا و ناتو و شکست کامل طالبان و القاعده

3-   پيشبرد صلح از طريق مذاکره و شريک سازي طالبان در قدرت

واقعیت امر آن است که از داده هاي موجود نمي توان به اين نتيجه رسيد که طالبان با امریکا و ناتو از راه نظامي طرف ديگر را شکست خواهند داد و معادله قدرت از طريق نظامي روشن نمي شود؛ بنا بر اين، اگر اتفاق غير منتظره یي روي ندهد، راه حل سياسي و مذاکره از شانس عملي شدن بيشتري برخوردار خواهد بود. هر چند چنين راه حلي نيازمند بازنگري جدي در سياست هاي امریکاست. امریکا در سه تراز بايد سياست هاي خود را مشمول حال شعار تغيير اوباما کند:

• در تراز داخل افغانستان: شريک کردن طالبان در قدرت

• در تراز منطقه: شريک سازي ايران، پاکستان، هند، چين، روسيه، آسياي مرکزي و تمهيد راه حل منطقه یي

• در تراز بين الملل: تغيير نگاه از تک قطبي بودن قدرت و پذيرش چند قطبي بودن

اگر امریکاي دوره باراک اوباما از درک چنين واقعيت هايي برخوردار باشد و مجموعه قدرت امریکا چنين اجازه یي به او بدهد، افغانستان در آينده در کنار پاکستان و کل جنوب آسيا و حتا خاورميانه متحول خواهد شد. امریکا به شريک سياسي و نه اشغالگر نظامي افغانستان مبدل خواهند شد و خروج آبرومندانه از باتلاق افغانستان پيش خواهد آمد. در غير اين صورت، افغانستان، ويتنام امریکا خواهد بود؛ امري که هواخواهان جدي در منطقه و در سطح بين الملل نيز دارد».

داكتر قاسم زاده در مقاله یی می نگارد: همه خبرها حكايت از آن دارد كه تشكيلات طالبان از رخوت چندساله گذشته بيرون آمده يا (آورده‌‌اند!) و دوباره آنچنان سر بر آورده است كه امریکاييها احتمال سقوط دولت افغانستان و پاكستان را نيز داده ‌‌اند.

در مسير تبليغاتي، حد اقل از سه ماه گذشته تاكنون، گروه طالبان با محوريت «قدرت تعيينكننـده» موضوع عمده خبري، تحليلي و سياسي اغلب رسانه هاي غربي و بسياري از روزنامههاي عربي به خصوص روزنامههاي مصري و سعودي بوده است. در اين مسير خبر داده ‌‌اند كه طالبان براي ايجاد ناامني در بخشهاي جنوبي، شرقي و بعضاً غرب افغانستان قدرتمند شده است، تا آنجا كه حنیف اتمر- وزير داخله افغانستان در مصاحبه مطبوعاتي خود اذعان كرد كه طالبان در 17 ولایت از 34 ولایت افغانستان در حال جنگ با نيروهاي دولتي و ناتو هستند و دولت افغانستان توان برقراري امنيتي مناسب براي اين 17 ولایت خود ندارد!

اتحاديه اروپا در نشستهاي گوناگون خود در حالي كه چنين نمايش ميدهد كه طالبان بار ديگر جدّي شده است، زمينه را براي مذاكره و حتا شركت آن ها در هرم قدرت و مديريت دولت افغانستان، آنچنان تحليل و تفسير ميكند كه راهي به جز به رسميت شناختن اين گروه و مذاكره كرزي، با آن ها نيست.

 امریکاييها نيز همين خط سياسي– تبليغي را به طور رسمي و غير رسمي تاكنون دنبال كرده ‌‌اند. از نشانههاي بسترسازي براي چنين مفهومي، تكرار جمله ناتو «ناتوان از مقابله نظامي در افغانستان» است و يا «بحران افغانستان راه حل نظامي ندارد»، بوده است. اين نگاه در تثبيت موقعيت طالبان به جايي رسيده كه نويسنده یي واقعيت كنوني در افغانستان را چنين نوشته است:«... بايد توجه داشت كه عمده فعاليت طالبان در ولایتهاي جنوب و شرق بوده كه به لحاظ جغرافيايي ولایتهايي وسيع هستند و حتا اگر توان نيمه متمركز و پراگنده طالبان در ساير مناطق افغانستان نيز ناديده گرفته شود، مفهوم آن اين است كه طالبان قدرت برهم زدن امنيت را در حوزه یي وسيعتر از 50 درصد خاك افغانستان دارا ميباشند.»

معادله رشد قدرت طالبان تناسب مستقيم با ضعف و ناتواني دولت كرزي دارد كه در اين سال ها نه امنيت و نه اقتصاد و معشيت مردم افغانستان را بهبود بخشيده است و نارضايتي عمومي، فقرزدگي گسترده همراه با نبود امنيت، شرايط در اين كشور را همچنان بحران زده مينمايد. فساد گسترده در افغانستان ظرف سالهاي اخير نه تنها كارايي دولت را با چالش مواجه نموده، بلكه موجي از انتقادهاي جهاني را نسبت به اين موضوع برانگيخته است. مجموعه حاكميت در افغانستان نتوانست همگرايي ملي كه در آغاز سالهاي 2001 و 2002 ايجاد شده بود را حفظ كند و اختلافات داخلي نيز مانعي در مسير پيشرفت امور محسوب ميشود. مجموعه اين عوامل توان دولت را به تحليل برده و ضمن ايجاد شكاف ميان مردم و حاكميت، نوعي نااميدي نسبت به آينده را در ميان مردم ايجاد كرده است.‏


دولت در اين كشور كارنامه قابل قبولي براي مردم افغانستان ندارد، با روي كار آمدن دولت جديد در امریکا، موج انتقادها از سوي دولت اوباما، متوجه دولت افغانستان شده است. خانم كلينتون وزير خارجه امریکا در نشست رأي اعتماد سناي آن كشور، دولت افغانستان را «دولت مواد مخدر» و «آلوده به فساد» خوانده و گفت: «امریکا براي بهبود اوضاع عمومي در افغانستان درحال يافتن يك راهكار بنيادي است.»

دبيركل ناتو نيز در مقاله خود كه در روزنامه مشهور واشنگتنپست چاپ شد، با انتقاد شديد از حاكميت در افغانستان نوشت؛ «فساد و بيكفايتي دولت افغانستان به همان اندازه وجود شورشيان، در بيثباتي مزمن اين كشور نقش دارد.» او در اين مقاله، براي بهبود اوضاع آشفته كنوني، ضرورت شريك نمودن كشورهاي همسايه افغانستان را در رفع مشكلات موجود پيشنهاد داده است. آقاي كرزي- رییس جمهور افغانستان از پي اين نگاه جديد دولت اوباما و فشارهاي خارجي و داخلي، بطور علني، آمادگي براي مذاكره با طالبان و دعوت آن ها براي شركت در اداره كشور را طرح كرد.

 بايد سه محور براي قدرت طالبان در نظر گرفت: همه اسناد گوياي اين واقعيت است كه تشكيلات طالبان با محوريت، سازمان امنيت ارتش پاكستان ‏(I.S.I)‏ پرداختهاي سعودي ها، همراه با نفوذ خط «وهابيت» و سياست و مديريت امریکا، ساخته و پرداخته شده است. در اينباره تاكنون در غرب و در منطقه، نوشتهها و كتب گوناگوني انتشار پيدا كرده است. اما گروه طالبان در دو بستر در داخل افغانستان و پاكستان همواره رشد كرده است. اين دو بستر فقر مادي و فقر فكري و فرهنگي است و هر وقت سه عامل براي اين گروه فراهم ميآيد، قدرتنمايي ميكند كه اين سه عامل عبارتند از: دالر، اسلحه و حمايتهاي مديريتي و سياسي خارجي.

 اين پرسش كه اسلحه و پول براي تشكيلات طالبان از كجا تدارك ديده ميشود، نيز موضوع روز شده است. متهم رديف اول در پاسخ به اين پرسش، دولتهاي سعودي و امارات در خليجفارساند، كه خبرگزاري هاي غربي نيز از آن ها نام ميبرند».‏

آقاي بهرامي- [سفیر پیشین ایران در کابل]»، در نوشته یي با عنوان «راهحل احتمالي: همزيستي با افراطگرايي» وضعيت گروههاي مخالف در افغانستان را چنين ارزيابي كرده است: مجموعه گروههايي كه با دولت افغانستان و نيروهاي خارجي مستقر در اين كشور در حال مبارزه ميباشند (شامل القاعده، طالبان، حزب اسلامي و برخي تشكلهاي كوچك محلي) ظرف سالهاي گذشته با برخورداري از عقبه قابل اطمينان در مناطق قبايلي و ولایتهاي سرحد و بلوچستان در پاكستان، توانستند خود را بازسازي و به عنوان طرف قابل محاسبه، تثبيت نمايند.‏

اين گروهها به رغم تفاوتهاي تشكيلاتي، در يك مسير واحد حركت ميكنند. انتقال برخي از نيروهاي القاعده از عراق به افغانستان كه ظرف يك سال اخير صورت پذيرفت به همراه تشديد تحرك گروههاي افغاني مخالف دولت و تغيير تاكتيك آن ها، منجر به افزايش فشار به دولت اين كشور و نيروهاي خارجي مستقر در افغانستان، طي سال جاري شد.

اين مجموعه گروهها در مناطق قبايلي پاكستان نيز با هدف تقويت امنيت جغرافيايي، ظرف سالهاي گذشته به تغيير بافت سنتي و قبيله یي رهبري اين مناطق مبادرت كرده، همانند مناطق افغانستان، قدرت از خان و ملك و مير به مولويها و شخصيتهاي مذهبي انتقال يافت. اين جابهجايي در قدرت كه بعضاً با خشونت انجام گرفت، فضاي اين مناطق را به شدت مذهبيتر و نقش اين گروهها را در هدايت مردم اين مناطق برجستهتر كرده است.

‏جابهجايي قدرت و فراهم شدن فرصت براي تشديد تحرك مذهبي در اين مناطق در كنار افزايش تبليغات عليه حضور نيروهاي خارجي در افغانستان، شرايطي را فراهم آورد كه در بوميسازي تفكرات تندروانه اين گروهها در اين مناطق مؤثر بوده است. نگاهي به افزايش تعداد افراد آماده براي عمليات انتحاري در مناطقي كه تا كمتر از يك دهه قبل، بعضاً شرعي بودن اين عمل با ابهام جدي مواجه بود، نشان هاي از اين بوميشدن است. مقابله با دستههاي عملياتي وابسته به اين گروهها نيز به دليل تقسيم آن ها به سلولهاي كوچكتر و برخورداري از استقلال نسبي در انجام عمليات نظامي، دشوارتر شده است...

نقش «ملاعمر در حل اختلاف سه جريان تندرو از طالبان پاكستاني كه اخيراً در مناطق قبايلي صورت گرفت، نيز بيانگر تقويت موقعيت ملاعمر در ميان طالبان پاكستاني است. از سوي ديگر، اگر بپذيريم كه اين گروهها كماكان از حمايت بخشي از سيستم امنيتي ارتش پاكستان يا ‏ISI‏ بهرهمند هستند، هرگونه تغيير در سياستهاي اين گروهها، ميبايست با موافقت و هماهنگي بخش فوقالذكر توأم باشد و در حالي كه هيچ نشانه هایي از تغيير سياست بخش امنيتي مذكور مشاهده نميشود، نميتوان به تغيير سياست گروههاي مخالف دولت افغانستان اميدوار بود، ضمن اين كه ارزيابي روشني از امكان تسلط كامل و همهجانبه ‏ISI‏ بر جريانات تندرو مستقر در مناطق قبايلي پاكستان در دسترس نبوده و اين نگراني وجود دارد كه گسترش اين جريانات در مواقعي غيرقابل كنترل باشد.‏

 ‏در پاکستان خانم بوتو ترور شد و از آن پس به جاي همگرايي احزاب سياسي، واگرايي آغاز گرديد. نخستین پيامد واگرايي گروه ها و احزاب سياسي، تشديد ناامني در اين كشور است كه اين بار نبود فضاي امنيتي و آرامش در پاكستان با شرايط بسيار بد اقتصادي، رشدتورم و آشفتگي معيشتي در زندگي عادي مردم همراه و عجين شده است.

در اين اوضاع آشفته، برخي از دولتهاي محلي و اقوام پاكستان با گروههاي تندرو، به خصوص در منطقه وسيع سوات به همگرايي و توافق رسيدند. منطقه سوات، به هفت ناحيه يا بخش تقسيم ميشود و نزديك به پنج ميليون جمعيت دارد. حملات ارتش در اين روزها براي مقابله با طالبان، خطر آوارگي تا يك ميليون نفر از ‏ اهالي اين منطقه را براي دولت پاكستان به وجود آورده است.

زرداري- رییس جمهور پاكستان و دولت اين كشور با سه مشكل يا بحران اساسي مواجه هستند. اول اوضاع نابهسامان اقتصادي و امنيتي، دوم فقدان هماهنگي با ارتش و نداشتن اطمينان كامل به ارتش و به ويژه دستگاه امنيتي و اطلاعاتي آن، و سوم، واگرايي ميان احزاب و تهديد شدن از سوي احزاب مخالف قدرتمند به خصوص مسلم ليگ (شاهنواز) و رهبر مقتدر آن «نوازشريف».‏

 خط سياسي امریکا با پذيرش مديريت كرزي در افغانستان و زرداري در پاكستان، حداقل بعد از ديدار «اوباما» با آن ها، آشكار شده است. تماس تلفني اوباما با رییس جمهور چين در راستاي ايجاد يك هماهنگي براي حل مشكلات پاكستان صورت پذيرفت. چين روابط خود با پاكستان را استراتیژیك ارزيابي ميكند. رییسيها هم با ارائة وامهاي مالي و كمكهاي اقتصادي به پاكستان وارد ميدان شدهاند.

آنچه كه از صحنه كنوني به نظر ميرسد، اول سركوب گروه هاي تندرو طالبان و سركوب نظاميگري آن ها است كه اين مسير از طريق ورود ارتش پاكستان به ميدان حملات نظامي در پاكستان و تشديد حملات نظاميان ناتو در افغانستان انجام ميپذيرد.

دوم، بخشهاي ميانهرو طالبان در همين مسير، موجوديت خود را تثبيت خواهند كرد و مذاكره با كرزي و شركت در مجموعه جريان هاي سياسي افغانستان را مورد ارزيابي مجدد قرار خواهند داد.

سوم اين كه در اين فاصله، كمكهاي مالي جهاني به پاكستان و افغانستان وسيعتر خواهد شد. اما اين همه، حل بحران را نهايي نخواهد كرد، زيرا عمق بحران در افغانستان و در بخشهاي طوايفي و قبايلي ناحيه سرحد و بلوچستان پاكستان به مراتب پيچيدهتر از آنست كه با حملات نظامي و يا كمكهاي مالي، قابلحل نهايي باشد.‏

دوران بوش و سياستهاي او پايان يافته است. اوباما و همراهان او مايلند فصل جديدي را آغاز كنند، اما به يقين آغاز اين فصل جديد و يا آنچه كه در ادبيات سياسي روز از آن با نام «تغيير» ياد ميكنند، يكباره و فوري نخواهد بود. منطقه همچنان آبستن حوادث است. اوباما با ارزيابي جديد و تاكتيكهاي جديد، اندك اندك تغيير استراتیژی خواهد داد و مرحله به مرحله به سياستهاي گذشته دوران بوش،تبصره ميزند.

پرسش اصلي از سياست خارجي جمهوری اسلامی ایران به عنوان کشور همسایه افغانستان و پاکستان اين است كه آيا اين مسير رصد صحيح و دقيق ميشود و این کشور براي آينده یي كه به يقين «تغيير» محور اصلي آن، از مسير يك «پروسه» و تدبير زماندار ميگذرد، چه انديشه و چه طرح هايي را در نظر دارد. افغانستان و پاكستان دو همسايه مهم ایران هستند. آنچه كه در اين دو كشور به خصوص به لحاظ امنيتي و سياسي رخ ميدهد، بر امنيت ملي ايران تأثيرات مستقيم دارد. سرنوشت بخش عمده استراتیژی آينده منطقه، با آينده استراتیژیك اين دو كشور و چگونگي شكلگيري آن رقم ميخورد. بخشي از سياست تهديد جمهوري اسلامي ايران كه از سوي صهيونيستها دنبال ميگردد و چند دولت عربي منطقه نيز در پي آن راه افتادهاند، در دايره تهديد و آشفتگي پاكستان و افغانستان نيز محك ميخورد.‏»

آقای احسان تقدسی در مقاله «ريشهيابي جريان افراط در پاكستان» می نگارد: «كشوري كه محمد علي جناح بناي آن را گذاشت و آرزو كرد جايي براي آرامش مسلمانان باشد، اينك به يكي از بحرانيترين نقاط جهان تبديل شده است. گروههاي سياسي در كشوري كه شعار رسمي‌‌اش اتحاد است، آنچنان به مجادله برخاستهاند كه بيم آن ميرود در روزگاري نه چندان دور ديگر «نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان».

طالبان زاييده سرويس اطلاعات ارتش پاكستان است. اين گروه كه از مدارس مذهبي پاكستان شكل گرفت، در دهه 1990 افغانستان را به تصرف درآورد و چند سالي هم قدرت را در دست داشت. اين گروه از سال گذشته بار ديگر نه تنها در خاك افغانستان قدرتنمايي ميكند و بخش عمده یي از اين خاك را دوباره در كنترل دارد، بلكه چند ماهي است كه براي دولت پاكستان هم به دردسري بزرگ تبديل شدهاست. در هفتههاي گذشته طالبان از منطقه دره سوات كه پايگاه اين گروه در پاكستان است، بيرون آمد و منطقه دره بونير در 100 كيلومتري اسلامآباد را تصرف كرد. اكنون نظاميان پاكستان مشغول نبرد باشبه نظاميان طالبان در اين منطقه هستند. اين در حالي است كه دولت باراك اوباما در امریکا با شعار مقابله با شبهنظاميان و القاعده در خاك افغانستان و پاكستان به عنوان جايگزيني براي جنگ عراق كه محور فعاليت دولت جورج بوش بود، روي كار آمد».

آقای ماشاءالله شاكري- سفير جمهوری اسلامی ایران در پاكستان در پیوند با گسترش فعاليت جريان افراط در چند ماه گذشته از سويي و فشارهاي بيامان دولت امریکا به دولت اسلام آباد و معرفي پاكستان بهعنوان تهديد اول رژيم صهيونيستي طی گفت وگویی اظهار داشته است: « این که چرا غربيها همواره پاكستان را به عنوان خط مقدم جنگ بر ضدتروريسم معرفي ميكنند، سابقه تاريخي دارد. بايد به سالهاي اشغال افغانستان برگرديم. در دوره 1979 تا 1988 هزاران مبارز عرب همراه با مجاهدان افغاني تحت آموزشهاي نظامي سازمان هاي سيا امریکا و آي. اس.آي. پاكستان قرار داشتند.

پس از خروج شوروي و به قدرت نرسیدن پشتونهاي مورد حمايت پاكستان باعث شد كه پاكستان اهتمام خود را صرف تربيت طلاب افغاني پناهنده در پاكستان نمايد و نتيجتا طالبان بهوجود آمد. اين گروه توانست در سال 1996با حمايت ارتش و دولت پاكستان قدرت را در افغانستان به دست گيرد. حاكميت طالبان در افغانستان تا اشغال اين كشور توسط امریکا و متحدان وي در اكتبر2001 ادامه داشت.

پس از حمله امریکا به افغانستان، نيروهاي طالبان و القاعده با توجه به شكستهاي متعددي كه متحمل گرديدند، به سوي مرزهاي پاكستان عقبنشيني كرده و در برخي مناطق مرزي دوكشور پاكستان و افغانستان كه حاكميت دولت اسلام آباد يا ضعيف بود و يا اصلا وجود نداشت، توانستند پناه بگيرند. اين شرايط آنقدر مساعد بود كه مقامات امریکايي از اين مناطق به بهشت تروريستها ياد كردهاند و خواستار مقابله ارتش پاكستان با تروريستها شدند. البته آن ها فراموش نكردهاند كه منشأ و منطقه ظهور طالبان در مدارس علميه پاكستان بوده و به وسيله دولت وقت اسلام آباد در سال 1997 بود كه ارتش اين گروه به سوي كابل رفت و آنجا را فتح كرد.

طالبان در دهه نود ميلادي توسط سازمان اطلاعات وابسته به ارتش پاكستان بهوجود آمد. اين گروه ابتدا نيات رهبران سابق اين كشور را پياده ميكرد. اما پس از 11 سپتامبر بخشي از آن به مقابله با دولت مركزي پاكستان بهعنوان عامل امریکا پرداخت. هماكنون نيز درون نيروهاي نظامي و اطلاعاتي پاكستان جناحهايي هستند كه در صدد استفاده از طالبان براي اهداف سياسي خودشان هستند. اين گروه جنگ را عامل ادامه نفوذ و حيات پاكستان ميدانند و درصدد بهره برداري از شرايط بحراني در منطقه هستند. امریکاييها اخيرا ادعا كردهاند كه عواملي در سازمان اطلاعات ارتش پاكستان مطالب محرمانه در خصوص گروههاي تروريستي را كه امریکاييها به آن ها دادهاند، به طالبان منتقل كردهاند. اين موضوع نشاندهنده اهميت نقش افراد فوق الذكر است.

در داخل ارتش و سازمان هاي اطلاعاتي، گروههايي در صدد كمك به حيات طالبان هستند اما در برخي از احزاب و گروههاي سياسي و مذهبي نيز اعتقاد به ارزشمند بودن طالبان و گروههاي تروريستي بهعنوان اهرم قدرت پاكستان، وجود دارد. اگرچه بعضي از گروههايي كه از طالبان حمايت ميكردند، همچنان در صحنه سياسي پاكستان فعال هستند ليكن اين لزوما به معناي حمايت از طالبان نيست بلكه گروههايي بدون حمايت از طالبان فكر ميكنند اگر امریکا افراد يا گروههايي را تروريست ميخواند، لزوما براي پاكستان صادق نيست و صراحتا بيان ميكنند كه جنگ با تروريسم جنگ پاكستان نيست و مربوط به امریکاست. آن ها خواهان حفظ طالبان براي گرفتن امتياز از امریکا هستند و اين را وسيله یي براي كسب كمكهاي بيشتر ميدانند.

قدرت گيلاني براي مقابله با تروريستها و جريان هاي افراط بر دو بخش نظامي و غيرنظامي متكي است. در بخش نظامي در حقيقت ارتش ضامن اجرايي خواست رهبران سياسي است. البته اين بديهي است كه تصميم های نظاميان هميشه با خواست سياستمداران تطابق ندارد.

اما در بخش غيرنظامي نيز ترس غلبه و سلطه تندروها بر سرنوشت پاكستان، اتفاق نظري بهوجود آورده كه قابل بهرهبرداري براي دولت است. رفتار ناشايست تندروها در زمان حاكميت در كابل و همچنين در برخي مناطق پاكستان، چنان وحشتي را آفريده كه به دولت اين امكان را ميدهد با تمام قوا عليه آن ها اقدام كند. اما اين موضوع نيز با كارشكني عوامل پيدا و پنهان همراه است و هنوز يكپارچكي لازم پديدار نگشته است.

الهامگيري افراطيون در پاكستان در حقيقت از دو منبع متضاد است:

1-  گروهها و بخشيهايي از بدنه نيروهاي نظامي و اطلاعاتي كه خواهان حل مسائل اين كشور به وسيله بحران هستند.

2- روش و منش دولتمردان و گروههاي غربزده و واداده مانند برخي رسانهها، روشنفكران و... كه با تسليم شدن و ابراز ناتواني در برابر غرب، موجب بيريشگي نسل جديد و بيثباتي مديريتي اين كشور شده است.

دولتمردان امریکايي به دليل عدمشناخت صحيح شان از منطقه و بهخصوص شرايط موجود، در طول سالهاي گذشته اشتباهات بزرگي در عمل و گفتار داشتهاند. آن ها خود عامل بهوجود آورنده بسياري از ناملايمتهاي امروز هستند. آن ها هرگز بهصورت درست به حل و فصل مشكلات جنوب آسيا و پاكستان نپرداختهاند و پس از آن كه به خيال خودشان به اهدافشان رسيدهاند، مردم و دولت پاكستان را رها كرده و هنگامي بازگشتهاند كه خطرات بيشتري اين منطقه را تهديد كرده است. اكنون نيز به جاي آن كه به ساختار دموكراتيك پاكستان كمك و سعي در حمايت از دولت مردمي گيلاني كنند، به تبليغات منفي عليه آن اقدام كرده و پيشبينيهايي اين چنيني ميكنند كه ثمري جزء پيچيده كردن اوضاع ندارد. اگرچه فشار بر دموكراسي نونهال اسلام آباد بسيار زياد است و هركس ميتواند به چنين پيشبينيهايي دست بزند، ليكن نبايد دولت آقاي گيلاني را در اين زمان با چنين سخناني در مقابل تروريستها و تندروها تضعيف كرد.

پاكستان از نظر حاكميت سياسي داراي پيچيدگي خاصي است. اين كشور داراي مناطقي مانند مناطق قبايلي است كه حاكميت دولت در آن وجود ندارد و يا مناطقي كه در گذشته نيز با قوانين و حاكميت ريش سفيدها و سران قبايل اداره ميشده و دولت حضور كمرنگ دارد. طالبان نيز از وجود برخي مناطق كه حاكميت دولت به دليل شرايط جغرافيايي و تاريخي پررنگ نيست، استفاده كرده و نفوذ خود را افزايش داده است. آنچه را امروز ميتوان مناطق در دست طالبان دانست، درحقيقت نفوذ طالبان در مناطق مرزي پاكستان و افغانستان است كه به دليل صعب العبور بودن، ارتش نميتواند در آن حضور داشته باشد.

مهمترين عوامل قدرتگيري طالبان پاكستان در برهه كنوني را ميتوان در موارد زير خلاصه كرد:

1-  اشتباه دولتهاي قبلي پاكستان در ايجاد و قدرتبخشي به آن ها

2-  فقر مادي و معنوي شامل بيسوادي، بيكاري و... در پاكستان بهخصوص در مناطق شمالي اين كشور

3-   حضور نظامي قدرتهاي فرامنطقه یي بهخصوص امریکا بهعنوان توجيهي براي گسترش تندرويها در منطقه

4-   ناتواني نظام سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي پاكستان در پاسخگويي به نيازهاي همه اقشار اين كشور

5-   عدمرهبري سياسي و معنوي واحد در طول سالهاي گذشته

6-   نفوذ گروههاي ماجراجو در نهادهاي نظامي و اطلاعاتي

با توجه به اين كه پس از انتخابات اخير رژيم صهيونيستي، در اذهان جهانيان اين موضوع قوت گرفت كه گروهي افراطي و تندرو در تلآويو حاكم گشته است، مقامات اين كشور بهخصوص شخص وزير خارجه كه به افراطي گرايي مشهور است، سعي در انحراف افكار عمومي و نشان دادن مدلهاي قويتري از افراطيگرايي برآمده و بدين خاطر پاكستان و افغانستان را تحت توجه قرارداده است. اين درحالي است كه افراطيون صهيونيست از وجود گروههاي تندرو در افغانستان و پاكستان براي ورود به اين منطقه استفاده كرده و با بحراني كردن منطقه بهتر ميتوانند نفوذ نمايند.

مطمئنا راهحل مسائل منطقه جنوب آسيا (افغانستان و پاكستان) صرفا عمليات نظامي نيست. مردمي كه نان براي خوردن ندارند و در نهايت فقر و گرسنگي به سر ميبرند، ميتوانند دلايل بسياري داشته باشند تا سلاح به دست بگيرند. براي همين براي حذف افراطيگرايي ميبايست دولتهايي كه ادعاي مبارزه با تروريسم را دارند با انجام طرحهاي اقتصادي و فرهنگي به كمك اين مردم بيايند و آن ها را براي ادامه زندگي كمك نمايند.

بيشترين اهدافي كه امریکا ميتواند از آموزش دادن نيروهاي نظامي پاكستان به دست آورد را ميتوان در سه عامل خلاصه كرد:

 1- نفوذ در ارتش پاكستان و به دست آوردن محورهاي اساسي ارتش اين كشور

 2- استفاده از آن به عنوان ابزاري براي گرفتن اهداف و خواستههاي واشنگتن در منطقه جنوب آسيا
3- مهار گروههاي تندرو در داخل بدنه ارتش و سوق دادن نيروهاي رده پايينتر به سوي فرهنگ و خواستهاي كشورهاي غربي».

داکتر کامران بخاري- مدير بخش مطالعات خاورميانه و همچنين تحليلگر ارشد مسائل جنوب آسيا در مؤسسه اطلاعاتي [2] Strategic Forcasting، موسوم به stratfor در مصاحبه یی می گوید: «اين روزها پاكستان و افغانستان روزهاي سختي را تجربه ميكنند. طرحهاي نيروهاي بينالمللي در افغانستان براي كنترل طالبان راه به جايي نبرده است و پاكستان نيز هر روز كه ميگذرد، بيشتر و بيشتر از سوي نيروهاي القاعده و طالبان تهديد ميشود.

طالبان در افغانستان بهدنبال چيست؟ راهبرد آن ها در افغانستان چيست؟ وقتي ما از كلمه «طالبان» استفاده ميكنيم، در واقع از سازماني واحد حرف نميزنيم. ما در باره جنبشي حرف ميزنيم كه درون خود شاخههاي بسياري دارد كه همه اين شاخهها تحت رهبري ملا عمر- رهبر فراري طالبان اند. البته طالبان اين روزها با آن طالباني كه زماني در افغانستان بر سر كار بود و قدرت را در دست داشت، تفاوت دارد، چرا كه در حال حاضر آن ها خنثي شده اند و اهدافشان در سطوح داخلي بسيار تغيير كرده و متنوع شده است. اما در پاسخ به اين پرسش كه آن ها کنون چه هدفي را دنبال ميكنند، بهطور كلي ميتوان گفت كه مهمترين هدف آن ها اين است كه نيروهاي بينالمللي و امریکايي را مجبور به خروج از افغانستان كنند.

غرب ميگويد كه تمايل دارد با آن دسته از طالبان كه به طالبان عملگرا يا پراگماتيست معروفند، مذاكره كند. اما طالبان در پاسخ ميگويند تا زماني كه نيروهاي خارجي خاك افغانستان را ترك نكنند، حاضر به مذاكره نيستند. بر اساس آنچه من ميبينم، هدف طالبان اين است كه ماندن در افغانستان را براي نيروهاي ناتو و امریکايي سخت كنند و البته آن ها در اين راه شریكاني هم دارند؛ اشاره ام به پاكستان و روند طالبانيزه شدن اين كشور است كه هم اكنون در حال وقوع است.

خيلي سخت است اگر بخواهيم بگوييم چه كسي برنده جنگ خواهد بود. فكر نميكنم بشود با اطمينان از عبارات «باختن» يا «بردن» در اين مورد خاص استفاده كرد. مطمئنا شرايط کنونی غرب در افغانستان شرايط بسيار دشواري است. همچنين كنترل طالبان در افغانستان براي جامعه جهاني بسيار دشوار شده است. جامعه جهاني حرفش اين است كه ميگويد ما نميخواهيم لزوما طالبان را شكست دهيم.

ما تمايل داريم با طالبان مذاكره كنيم. البته، اگر آن ها از القاعده و گروههاي جهادي فاصله بگيرند. بنا براين، اگر طالبان بخواهند به قدرت بازگردند يا مكانيزم به اشتراك گذاشتن قدرت را به اجرا بگذارند، جامعه جهاني با اين خواست طالبان مشكلي ندارد. اما تا زماني كه طالبان و القاعده در كنار يكديگر باشند، از دیدگاه غرب مذاكره یي در كار نخواهد بود. بنا بر اين، اگر از اين ديدگاه به مساله بنگريم، جريان بسيار پيچيده است. شما نميتوانيد بازيگران مختلف را تنها در يك گروه قرار دهيد. ما نميتوانيم بگوييم اين طالبان است، اين القاعده است و اين طالبان پراگماتيست است؛ واقعيت چيزي بسيار پيچيدهتر از اين است.

غرب القاعده را به رسميت نخواهد شناخت. غرب تمايلي به مذاكره با القاعده نخواهد داشت. از سوي ديگر، به دو دليل براي كشوري مثل امریکا بسيار دشوار است كه با ملا عمر مذاكره كند. اول اين كه ملا عمر بود كه اسامه بنلادن را حمايت كرد و انجام حملات يازده سپتامبر را تسهيل كرد و دليل دوم اين كه كه اصولا خود ملا عمر تمايلي به مذاكره با غرب ندارد.

تعيين راهبرد در خصوص افغانستان بسيار سخت است و من فكر نميكنم كه دولت اوباما تاكنون راهبردي براي افغانستان داشته باشد. تعيين راهبرد هنوز در دستور كار و در جريان است. برخي از بخشهاي آن اعلام شده است اما يك راهبرد كامل هنوز اعلام نشده است. نخستین دليلش شرايط بحراني و دشواري است كه بر افغانستان و پاكستان حكمفرماست. در وهله بعدي، امریکا از نيروهاي كافي براي آغاز يك راهبرد جديد در افغانستان برخوردار نيست. امریکا هنوز در عراق حضوري جدي دارد. اگرچه شرايط در عراق كمي آرامتر شده است اما وضعيت عراق همچنان شكننده است و هر لحظه ممكن است كنترل امور از دست برود. بنا بر اين، خروج نيروهاي امریکايي از عراق زمان خواهد برد.

جغرافياي افغانستان بسيار پيچيده است. اين كشور، كشوري كوهستاني است. در افغانستان شما گروههاي مختلفي ميبينيد كه بر نواحي گوناگوني از كشور حكمراني ميكنند. جنگسالاران گوناگون را در نقاط مختلف كشور ميبينيد. مردم در اين كشور همواره از جايي به جاي ديگر در حال نقل مكانند. بهنظر من با اين شرايط ارائه يك راهبرد جامع براي افغانستان بسيار دشوار است. بنابر اين، بهنظر من آنچه اوباما کنون ميتواند انجام دهد، اين است كه از ميان چند گزينه بد يكي را انتخاب كند و کنون خردمندانه ترین انتخاب اين است كه گزينه یي كه كمترين بدي را به همراه دارد، بر پزیند كه البته دولت اوباما در همين پزینش هم درمانده است.

همان طور كه اوباما نميتواند در مقايسه با بوش تفاوتي در امور ايجاد كند، زرداري هم نميتواند در مقايسه با مشرف تفاوتي ايجاد كند. اگر با همان نگاهي كه افغانستان را مورد بررسي قرار داديم، به پاكستان بنگريم، ميبينيم كه پاكستان نيز از دیدگاه جغرافيايي شرايطي دشوار را پيش رو قرار ميدهد. علاوه بر اين، پاكستان مشكلي هم دارد. پس از يازده سپتامبر، دولت پاكستان در شرايط بسيار بدي قرار گرفت. از يك طرف، پاكستان مجبور بود كه متحد امریکا در جنگ عليه ترور باشد و از سوي ديگر اين كشور نميتوانست از آنچه در گذشته ساخته بود، دست بكشد.

منظورم طالبان و گروههاي اسلامگراي نظامي است كه در اين كشور فعاليت ميكردند. اگر يادتان باشد قبل از يازده سپتامبر پاكستان آزادانه از گروههاي اسلامگراي نظامي و همچنين طالبان استفاده كرده بود و عملياتهايي را در مناطقي همچون كشمير و افغانستان صورت داده بود كه قدرتش را در اين مناطق تثبيت كند. به ديگر سخن، پيش از يازده سپتامبر، اين گروهها ابزار سياست خارجي پاكستان بودند. اما اين سياست خارجي تحت تأثير يازده سپتامبر قرار گرفت و پاكستان ميان امریکا و پراكسيهاي سابق خود اسير شد.

فشار بر مشرف زياد شد و او نميتوانست ميان مشكلات خود تعادل ايجاد كند. وقتي فشار امریکا روي مشرف افزايش يافت، وي ناگزیر شد تا گروههاي شبهنظامي را تحت تعقيب قرار دهد و بار ديگر آن ها را تحت كنترل خود درآورد. اما اتفاقي كه افتاد اين بود كه اين گروهها مقاومت كردند. آن ها به تدريج خود را از كنترل دستگاههاي اطلاعاتي پاكستان خارج كردند و آزادانهتر عمل كرده و با القاعده نيز همپيمان شدند. بنابراين، ما از دوسال پيش روند طالبانيزه شدن پاكستان را شاهديم و اين پديده امروز از كنترل خارج شده است.

در حقيقت ارتش پاكستان نيز ضعيف شده است. در پاكستان دولت، مردمي و غيرنظامي نيست. غيرنظاميان در دولت پاكستان همواره بخش ضعيفي از آن را تشكيل دادهاند. در پاكستان دولت همان ارتش است و سرويسهاي اطلاعاتي و امروز همه اين نهادها ضعيف شدهاند و به همين خاطر است كه همه آن ها از ايده مذاكره با طالبان حمايت ميكنند.

بگذاريد نگاهي به فعاليتهاي طالبان بيندازيم و فعاليتهاي اين گروه را در نواحي پشتون، استان (صوبه) سرحد و بلوچستان بررسي كنيم. در اين نواحي طالبان در حال به دست گرفتن قدرت است و دولت در حال از دست دادن كنترل خود بر اين نواحي اما اگر نگاهي به ديگر نواحي كشور نظير پنجاب بيندازيد، ميبينيد كه طالبان تنها قادر به انجام عملياتهاي انتحاري است. پنجاب، بزرگترين ايالت پاكستان و مركز كشاورزي و صنعتي كشور است. همچنين از 9 مركز نظامي كشور، 6 تايش در پنجاب است و من فكر نميكنم كه طالبان بتواند پنجاب را تصرف كند.

بنا بر اين، كشور به صورتي غيرمتعارف و هراسآور سقوط نخواهد كرد. البته ممكن است كه دولت كنترل خود را بر استان (صوبه) سرحد از دست بدهد كه البته اين امر با واقعيت مطابقت دارد. ممكن است شما نواحي تحت كنترل طالبان را در نواحي قبيلهنشين ببينيد كه در اين صورت استان سرحد پاكستان تبديل به چيزي شبيه به افغانستان خواهد شد. بنا بر اين، كنترل بر كشور ميان دولت و طالبان تقسيم خواهد شد و در اين شرايط نگراني چنداني در خصوص سلاحهاي هسته یي پاكستان وجود دارد چراكه اگر بخواهيم نگران سلاحهاي هسته یي باشيم، نخست بايد به جايي برسيم كه ارتش پاكستان از هم فرو بپاشد. ارتش اگرچه ضعيف شده است اما چند تكه نشده است؛ البته اوضاع قابل تغيير است».

 آقای عارف عرفان- یکی از پژوهشگران (چپی) در پیشگفتاری که بر ترجمه مقاله «از جویبار خون تا دریاهای نفت» نشر شده در Asia times online نوشته Pepe Escobar - از کارشناسان معتبر امور بین المللی نوشته اند، چنین می نویسند: «باخوانش نبشته زیر، بخشی از سناریوی استراتیژی تجاوزکارانه ایالات متحده و شریکان غربی اش به هدف جهانگشایی و غارت ثروت های عظیم منطقه آشکارا به نمایش گذاشته شده و سر نخ های اساسی مقاصد این گونه تجاوزات و مداخلات دول استثمارگر و استعمارگر را آشکارا به نمایش گذاشته و گره های اصلی و اسرار بر انگیز و عوام فریبانه حامیان جهاد افغانستان، پروژه طالبان و هیاهوی جنگ با تروریزم را باز نموده و رویکردها و مقاصد آزمندانه این اژدهای خون آشام و نفتخوار را در طرحریزی توطئه و تدارک سقوط نخستین نظام مردمی و دمکراتیک به حیث مانع اصلی در مسیر تجاوزات پلان شده و هموارسازی مقدمات ایجاد خطوط تجاوزکارانه بیان می نماید.

در این نبشته، انگیزه های اصلی شهادت دو و نیم میلیون شهید و میلیون ها تن معلول وآواره در افغانستان رهیابی گردیده و بخشی از اهداف غارتگرانه نیروهای استعمارگر برای تبدیل افغانستان به پایگاه و تخته تجاوز و صدور دمکراسی غربی برای پوشش اصلی این تجاوزات شناسایی می گردد. ایجاد اداره فاسد و مافیایی، تشدید کشت مواد مخدر، برهم زدن وحدت ملی به منظور تضعیف پتنسیال دفاعی کشور به مثابه اجزای متشکله پلان های تجاوزکارانه در افغانستان، به صراحت خوانده می شود. در نهایت آشکار می گردد که چگونه مردم افغانستان طی دوران سی سال تحت تبلیغات عوامفریبانه و دروغین، قربانی اهداف آزمندانه کشورهای متجاوز گردیدند و این تجاوزگران چگونه بر مقدرات کشورمان حاکم گردیدند. از سوی دیگر، به درستی ملا حظه می گرددکه مردم افغانستان، پیوسته به حیث گوشت دهن توپ قربانی اهداف استراتیژیک کشورهای پرقدرت جهانی قرار گرفته اند.

با توجه به آتشکده های جنوب و قربانی پیهم هموطنان داغدیده مان، از روال بازی چنین بر می آید که بدون توسل به یک رستاخیز ملی و ایجاد کانون های مبارزاتی و راه اندازی مبارزات ملی و دمکراتیک، عادلانه و دادخواهانه ضد استعماری و ضد استبدای، ملت مظلوم و ستمدیده مان باید برای سال ها منتظر قربانی های بیشتر بود تا در نهایت این پایپ لاین خون تا گوادر و در واقع واشنگتن وصل گردد.

 با این مقدمه، حالا توجه خوانندگان عزیز را به متن اصلی مقاله یی که به تاریخ نهم ماه می در این سایت انتشار یافته است، جلب می نمایم:

بلوچستان: اوباما نقش بوش را بازی می کند:

«آرامش پیش از توفان» یک گفته کلاسیک است. استراتیژی (افغانستان– پاکستان) باراک اوباما وارد فصل جدید خویش (عملیات احتمالی برونمرزی) که از آن به طور رسمی به نام «جنگ جهانی با تروریزم» یاد می شود، گردیده که نه تنها این موج در برگیرنده مناطق فدرالی قبایلی پشتون پاکستان خواهد شد، بل که به طور اجتناب ناپذیر گستره بلوچستان را نیز در بر خواهد گرفت.

بلوچستان پهناور که 48 درصدگستره پاکستان را در بر می گیرد، دارای منابع بزرگ یورانیم، مس و نفت است و یک سوم گاز طبیعی پاکستان را تولید نموده و کمتر از 4 درصد نفوس 173 میلیونی پاکستان را احتوا می نماید. این سرزمین به طور کامل زیر فوکس رادارهای دستگاه های اطلاعاتی غرب قرار دارد. بعد از بلوچ ها، پشتون ها، دومین گروه قومی را در بلوچستان تشکیل می دهند. مرکز ایالتی آن- شهر کویته است که مرکز تجمع طالبان نامیده می شود، اما به طور اسرار آمیزی، پنتاگون با پیشرفته ترین تکنولوژی سحر آمیزش، نتوانسته است سایه شهروند کویته- رهبر تاریخی طالبان- ملا عمر را ردیابی نماید.

بلوچستان از لحاظ جایگاه استراتیژیک خویش در حقیقت دهنه آبی است که در شرق ایران و جنوب افغانستان موقعیت داشته و سه بندرگاه دریایی کشورهای عربی را از جمله بندر گوا در را تحت شعاع خود داشته و در دهنه تنگه استراتیژیک هرمز موقعیت دارد.

گفتنی است که بندرگاه گوادر که به همکاری کشور چین احداث گر دیده است، شاهکلید وگره اساسی در جنگ تعیین کننده و واقعی روان بر سر «پایپ لاین ستان» به شمار می رود. البته، کشاکش تمام عیاری میان پروژه خط لوله (IPI) (ایران– بلوچستان پاکستان–هند) که به نام «لوله صلح» معروف است و پروژه پیوسته جنجال بر انگیز مورد حمایت امریکا (TAPI) (ترکمنستان - افغانستان– پا کستان – هند) روان است، که در نظر است پروژه دومی از راه غرب افغانستان یعنی هرات – قندهار گذشته و از راه بلوچستان به بندر گوادر برسد.

سناریوی رویای خوش واشنگتن- بندر گوادر چونان یک دبی دیگر است. در حالی که چین به گوادر به عنوان بندرگاه و همچنان چونان پایگاه پمپ گاز و خط لوله به سوی کشورش نیاز مبرم دارد، که همه این ها در نهایت به طور جدی سبب پیچیده تر شدن اوضاع در منطقه شده است.

اسلام آباد با اعلام پرداخت حق الامتیاز ناچیز، غفلت زده در راه توسعه بلوچستان، با آن مثل یک مرداب برخورد می نماید. در حالی که ساختن گوادر که به حیث دبی جدید از آن نام برده می شود، به معنای این نخواهد بود تا مردم بلوچستان خود از شگوفایی آن بهره مند نشده، برعکس، چه بسا که از دسترسی به سرزمین محلی اصلی و بومی خویش محروم و جدا شوند.

سر انجام؛ این جا موضوع بازی بزرگ و نو اورآسیا مطرح است که پاکستان محور کلیدی را در میان پیمان ناتو و سازمان همکاری های شانگهای (که پاکستان عضو ناظر آن است)، احتوا می نماید. این که کی برنده می شود، در هر صورت بلوچستان، پاکستان را به حیث دهنه کلیدی ترانزیتی با منابع گاز پارس جنوبی[ایران] و گنجینه های عظیم نفتی کسپین جمهوری گاز(gas republic) -ترکمنستان متصل می سازد.

حالا تصویر گسیل هزاران سرباز پیاده نظام امریکا که با نیروی پر قدرت هوایی و توپخانه سنگین حمایت می شوند، در امتداد اراضی بزرگ و متروک و مرز 800 کیلومتری جنوب افغانستان و بلوچستان برجسته می گردد. این ها نیروهای پیشتاز باراک او باما هستند که ظاهرا ماموریت نابودسازی کشتزارهای تریاک را در وادی هیرمند به دوش دارند. این ها در واقع در عین زمان تلاش می نمایند تا حضور خویش را در ولایت نیمروز با اکثریت باشندگان بلوچ، توجیه نمایند و این خود پیوسته دست نیروهای امریکایی را باز می گذارد تا هر آن بلوچستان پاکستان را که کانون تجمع باندهای طالب است، زیر ضربه قرار دهند و این بیگمان مقدمه یی خواهد بود برای تجاوز به بلوچستان.

بیشتر بلوچ ها به استثنای رهبر فقید شان-بگتی و ارتش آزادیبخش بلوچ، به مقامات اسلام آباد سر تعظیم فرود می آورند، در حالی که ارتش آزادیبخش بلوچ (Balochistan Liberation Army) از سوی واشنگتن و لندن به حیث گروه های تروریستی نامیده می شوند. رهبر این ارتش بهرام بگتی( Brahamdagh Bugti، ) است که ساحه پویایی عملیاتی آن خارج از قندهار بوده و تنها دو ساعت از مرکز کویته فاصله دارد و در مصاحبه اخیر تلویزیونی خود وانمود ساخت که گروه وی نمی تواند یک گروه سکتاریست باشد و ارتش اش آماده می شود تا ساحات غیر بلوچ نشین را مورد تهاجم قرار دهد. بلوچ ها مایل هستند تا ارتش آزادیبخش بلوچ را به حیث نیروی مقاومت بشناسند. اما مقامات پاکستان از آن انکار جسته و مدعی اند که این نیرو تنها از حمایت دو درصد مردم بلوچ برخور دار می باشد.

چنین طرز دیدی نه تنها پاکستان را وا می دارد تا به مردم بلوچستان را بی توجهی نماید، بلکه باعث شد تا ارتش مشرف رهبر فوق العاده محبوب بلوچستان یعنی نواب اکبر بوگتی- گورنر پیشین ایالتی بلوچستان را در ماه اگوست 2006 بکشد.

در این جا تناقضات فراوانی در باره این که آیا ارتش آزادیبخش بلوچستان به وسیله سرویس های خارجی از جمله (CIA)، (British MI6 ) و موساد- سرویس استخباراتی اسرائیل به گروگان کشانیده شده اند و یا خیر وجود دارد. چنانچه در بازدید سال 2006 از کشور ایران، از رفتنم به استان های سیستان و بلوچستان در جنوب ایران، ممانعت به عمل آمد. چون از دید مقامات تهران، افراد نفوذی (CIA ) از طریق بلوچستان پاکستان در آمد و شد افراد به سود آن سازمان و حملات بر گذرگاه های مرزی درگیر بوده اند.

البته بر کسی پوشیده نیست که بعد از حملات یازده سپتامبر، ایالات متحده به طور بالقوه پایگاه های هوایی بلوچستان را واقع در Dalbandin و Panjgur را در کنترل خود دارد. در اکتبر سال 2001، در حالی که انتظار گشایش عبورگاه مرزی را می کشیدم تا از کویته به قندهار سفر نمایم، جدا از این که جایگاه رییس جمهور کرزی و برادرش را ردیابی نمایم، بخش بیشتر وقت خویش را با هواداران و همکاران ارتش بلوچستان که خود را نیروی ملی مترقی و ضد امپریالیستی معرفی می نمودند و به طور وسیع از شونیزم پنجابی انتقاد می نمودند و اظهار می داشتند که منابع طبیعی منطقه پیش از همه به بلوچ ها متعلق است و دلیل اساسی حملات شان بر لوله های گاز را همین می خواندند، سپری کردم.

آن ها مدعی بودند که میزان سواد در بلوچستان تنها 16% است و این سیاست دولت پاکستان است تا بلوچستان را در عقب ماندگی نگهدارد.کنون بیشتر مردم بلوچ محروم از آب آشامیدنی بوده و لشکر آزادیبخش بلوچ دست کم حمایت بیش از هفتاد درصد باشندگان بلوچستان را به همراه دارند. ایشان می گفتند هر زمانی که آن ها راکت شلیک می نمایند، در واقع این فیر زبان بازار است. آن ها همچنان مدعی بر اتحاد خود بودند که در حال هماهنگی با بلوچ های ایران قرار داشته و خاطر نشان می نمودند که پاکستان ساحه بلوچستان ر