بنام او که اشک را آفرید تا قلب شکست خوردۀ عشق، از حرکت باز نماند.

 
نویسنده: داکتر مراد

 

بخش هفتم

 

قصۀ شبنم ـــ

 دهۀ سوم ماه اسد سال 1360 بود. دوازده بجۀ شب، نازی از خواب بیدارم کرد و گفت:

ـــ احمد! احساس درد شدید می کنم. روزهای به دنیا آمدن نوزاد ما نزدیک است. فکر می کنم، درد زایمـان است.

من، که یک هفته قبل، بعد از سه ماه از یک ولایتی که به آنجا برای پاره یی از امور اعزام گردیده بودم و یک ولایتی که شبانه هوای سرد و گردباد و خاک باد شدید داشت، گنگس و گیچ به آغوش گــرم و پُرمحبت نازی برگشته بودم، به بهانه یی قیود شب گردی، تنبلی و کم تجربه گی او را به شفا خانه انتقال ندادم و گفتم:

ـــ آرام استراحت کو. دیروز داکتر گفت، که چند روزی دیگر به ولادت مانده است، شاید از ترس ولادت اول باری، احساس درد کنی.

تا چهار بجۀ صبح، که قیود ختم می شد، منتظر ماندم. چیزی کم چهار صبح به سرک عمومی رفتم، تاکسی کرایه کردم و نازی را به شفا خانۀ ملالی رساندم. چند لحظه بعد داخل بستر گردید.

من هم در جمع پایوازها که، در صحن حویلی یی شفا خانه منتظر نشسته بودند، برای شنیدن صدای نرس قابله، بی صبرانه انتظار می کشیدم.

در مورد متولدین ماه اسد خوانده بودم که:

متولدین این ماه به وسیله آفتاب جهان تاب هدایت می شوند. این ماه به عنوان علامت شاهانه در منطقۀ البروج شناخته شده است و سمبولش شیر است. فاکتورهای همچو وراثت، محیط زیست، تربیت و تحصیلات تاثیرات قوی تری در رشد شخصیت متولدین این ماه را دارند. بطور کلی از لحاظ جسمی قوی و تنومند می باشند. از لحاظ روحی، صفات مثبت یا منفی در این افراد در حد اکثر قرار گرفته و در هر بُعد که تربیت شوند، به نهایت آن خواهد رسید. اگر درست زیر تربیت گرفته شود، می شود هنرمند، شاعر، نویسنده، نقاش، نظامی، سیاستمدار. . . موفقی خواهد شد. بخصوص متولدین دهه سوم این ماه اغلب دارای رشد مغزی بزرگ، حافظه خوب و در امور محاسباتی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی متفکر و در صورت سیاستمدار شدن، گرایش به دیکتاتوری می داشته باشند. (1)

بناءً با در نظر داشت سجایای پیشبینی شده، در جامعه نهایت سنتی ما، به پسر بودن طفل نوزاد ما علاقمند بودم.

بلی! طفل اول باری ما بود. ولادت طبیعی امکان ناپذیر گردیده بود. کمیسیون دوکتوران فیصله کردند، که طفل باید از روی شکم گرفته شود. آنها خواهر نازی و من را خواستند و گفتند:

ـــ طفل را خطر تهدید می نماید و باید از روی شکم گرفته شود.

خواهر نازی و من، با آنها موافقه کردیم. ادویه لازم، خون و غیره چیزهای مورد ضرورت آماده گردید. لحظات را با خوشی و تشویش دقیقه شماری می کردم. در قلبم زلزله برپا بود.

ـــ عملیات بخیر و بدون خطر سپری خواهد گردید؟

ـــ نوزاد را کدام خطر تهدید نمیکند؟

ـــ پسر خواهد بود یا دختر؟

ناگهان صدای ذکیه جان ، نرس قابله به گوشم رسید:

ـــ پایواز خانم نازی جان!

دویده دویده خود را نزدش رساندم.

ذکیه جان ، که یک نرس قابله جوان، خندان و بشاش بود، بعد از این که اطمینان داد، که عملیات بخیر گذشت و وضع صحی طفل و مادر هر دو به فضل خداوند خوب است، پرسید:

ـــ پسر را خوش داری یا دختر را؟

من، که در دلم به پسر بودن خوش می شدم، چون در همین سال پنج عضو فامیلم منتظر اولاد بودند، دو ولادت قبلاً صورت گرفته بود و هر دوی آنها پسر بودند، نظر قلبی خود را پنهان کردم و برایش گفتم:

ـــ دختر را !

ذکیه جان هم با تبسم برایم گفت:

ـــ خیر خوشبخت هستی. خدا برایت یک دختر نازنین داده است. تبریک باشد. خداوند قدمش را برای همۀ تان نیک و مبارک سازد.

من، هم از او تشکری کردم و برایش گفتم:

ـــ سپاسگزار، که هم از صحت مادر و طفل اطمینان دادید و هم اولین تبریکی اولین طـفلم را شما لطف فرمودید.

خیاشنه ها، خواهرها و دیگر اعضای فامیلم، که آن طرف زیر سایۀ درختها، منتظر نشسته بودند، نیز رسیدند. به همدیگر تبریکی گفتیم و بعداً من به یک گوشه رفتم، تذکره تابعیت خود را از جیبم گرفتم و درآن نام اولین طفلم را که ساعت 11 بجه و 35 دقیقه یی 23 اسد سال 1360 به دنیا آمده بود، شبنم نوشتم. بلی ! نام اولین طفل ما که در تذکره خود نوشتم، آنرا بوسیدم و دوباره در جیب پیراهنم، که بالای قلبم قرار داشت، گذاشتم.

چند لحظه بعد اعضای فامیل نازی و من، مرا خواستند و گفتند:

ـــ نام دخترک قندولت را چی بگذاریم؟

ـــ آیا نازی جان و خودت قبلاً بالای کدام نام به توافق رسیده بودید؟

گفتم:

ـــ نخیر. ما همیشه در مورد پسر فکر می کردیم. اما من چند لحظه قبل نامش را در تذکره تابعیتم نوشتم. شبنم . بلی ! شبنم من و نازی جان .

ولی تمام اعضای فامیل نازی و من به دلیل این که نام دختر زنده یاد احمد ظاهر را شبنم گذاشتند و او کشته شد، گفتند:

ـــ نی! این امکان ندارد. باید یک نام دیگر را انتخاب کنیم.

من سکوت اختیار کردم و آنها به اتفاق نظر نام اولین طفل ما را آرزو گذاشتند.

نازی مجبور بود چند روز دیگر هم در شفا خانه بخاطر صحت یاب شدن، بماند. اما آرزو را باید به خانه می بردیم. خیاشنۀ کلانم که در مکروریون زندگی می کرد، از پذیرفتن آرزوگک در خانۀ خود از ترس شوهرش ابأ ورزید و ما مجبور او را به خانۀ خود بردیم. درآن جا شب شدید مریض شد. فردا او را به معاینه خانۀ داکتر آرام ، که در جادۀ میوند موقعیت داشت، بردم. او بعد از معاینه گفت، که طفلک در شفا خانه به مریضی سپتسیمی مبتلا گردیده، باید عاجل در شفاخانۀ صحت طفل بستر شود. خط بستر را گرفتم و او را در شفا خانه داخل بستر نمودم. چند روز بعد صحت یاب گردید و نازی هم از شفا خانه خارج شد و طفلک دوباره آغوش گرم و پرمهر مادرش را تصاحب کرد.

فردا به اداره حفظ و مراقبت مکروریونها رفتم ، کلید آپارتمان را تسلیم شدم و به خانۀ نو خود کوچ کشی کردیم. دو هفته بعد از تولد آرزو به ولایتی که مقرر گردیده بودم، ذریعه یی طیّاره پرواز کردم و وظیفه جدید خود را اشغال نمودم. در ولایتی که مقرر گردیده بودم، وضع امنیتی اش زیاد خراب بود. هر شب مورد حملات، بخصوص حملات راکتی قرار می گرفت.

بیست ماه درآن جا مصروف وظیفه بودم. در مدت بیست ماه چهار پنج بار غرض سپری نمودن رخصتی خود نزد فامیلم به کابل آمدم.

شروع سال 1362 دوباره به کابل تبدیل گردیدم. وظیفه جدید را که در کابل عهده دار شدم، ایجاب می کرد که هر دو ماه یکبار به یکی از ولایات برای پاره یی از امور سفر نمایم. دو سال بعد، مشکلات وظیفوی سبب شد که به تکلیف التهاب معده مبتلا گردم. چند سال بعد مسلک و وظیفه یی خـود را عوض کردم و از سفر به ولایات نیز رهایی یافتم.

تا ماه ثور سال 1371 یا به اصطلاح آمدن مجاهدین در وظیفه یی دولتی خود مشغول بودم. در همین مدت هفت بار به خارج از کشور ( سه بار بخاطر تداوی و چهار بار بخاطر آموزش مسلکی ) که جمعاً شانزده ماه می شد، سفر کرده بودم. بعد از طفل اول، خداوند دو پسر را نیز برایم ارزانی کردند. تا سال 1374 ( 1995 ) بیکار و بعضی اوقات مصروف کار و بار شخصی بودم. سال 1995 مثل دیگر هموطنان خود من هم از کشورم به هجرت مجبور گردیدم و به آلمان مهاجر شدم.

زمانی که ما به آلمان آمدیم آرزو نیز به نوجوانی رسیده بود. خالۀ آرزو ، که همزمان با ما به آلمان مهاجر گردیده بود، او را به پسرش همایون که سه سال قبل به آلمان آمده بود، خواستگاری کرد و نازی بدون این که تفاوت سنی هر دو را در نظر بگیرد و یا درمورد کرکتر خواهرزادۀ خود تحقیق کند، با این وصلت توافق کرد و من هم که اگر واقعیت را بگویم بدون تأمل در این مورد موافقه کردم و آرزو با پسر خاله اش نامزد گردید.

دورۀ نامزدی آرزو با نامزدش طی یکسال به سردی تصور ناپذیری سپری گردیــد. بعد از یک جنگ لفظی تیلفونی آرزو با نامزدش، که سبب گردید نامزدش بعد از نوشیدن مشروب زیاد، بعد از 12 بجۀ شب از طریق تیلفون برایش دشنام بدهد، از هم جدا شدند. مدت جدایی آرزو از نامزدش یکسال دوام کرد. اما از طرف خاله ها و ماما هایش همیشه برایش گفته می شد که همایون از این وضع زیاد رنج می برد، بخاطر خودت مریض شده، عکست را کلان چاپ کرده و به دیوار اتاق خود آویخته و همیشه به طرفش نگاه می کند. او هرگز چنین نمیخواست. در حالت نیشه این گستاخی از پیشش سر زده . . . او تو را زیاد دوست دارد. ما فکر می کنیم که اگر خودت او را دوباره نبخشی، شاید از غم و اندوه تو بمیرد. یگانه کسی که پدرت را قناعت داده می تواند، او خودت هستی. البته به همکاری مادرت. این همه حرفهای آنها کاری افتاد و آزرو در نظر خود تغییر آورد.

یک شب آرزو را نزد خود خواستم و برایش گفتم:

ـــ دخترم ! فکر می کنم که تو و مادرت چیزی را از من پنهان می کنید.

دیدم رنگش سرخ گشت. من برایش گفتم:

ـــ آرزو! من امید داشتم که تو و مادرت نسبت به قول تان تا آخر وفادار بمانید، امیدوار بودم این بار در مورد آینده ات دقیق برخورد نمایی. اما حالا مشکل است که امیدی نسبت به سعادت زندگانی تو داشته باشم، زیرا از حرکاتت معلوم می شود که دوباره به نامزدت علاقمند شده یی، دیگر شکی در این موضوع ندارم.

دخترم! گوش کن. متأسفانه دختران جوان اکثراً تصورات خوشبینانه در مغز خود می داشته باشند و نسبت به مردان احساسات عجیب و غریب دارند که با حقیقت وفق نمی داشته باشد. بهتر است بدون شوهر زندگی کنی ولی نه با پسر خاله ات همایون. من او را در این مدت یکسال خوب شناختم. مراجعه او اگر کرده باشد تصنعی و از روی مجبوریت است. او یک اوباش و ولگرد است. او ازجمله یی جوانانی است که خداوند آنها را برای آن خلق کرده که بخورند، مشروب بنوشند، با رفقای ولگرد خود شب نشینی کنند، بخوابند و صرف بنام زن داشته باشند. او معنی زندگی زناشویی را نمیداند. این موضوع در مدت یکسال نامزدی ات واضح معلوم گردید. یک خاطره یی کوچکش را به یادت می آورم. زمانی که ما برای اولین بار به شهر آنها، خانۀ عمه ات رفتیم و او از آمدن خودت خبر داشت، من تصور می کردم که او حتمی در ایستگاه ریل با یک دسته گل منتظرت است. اما دیدم که نه تنها نیامده بود، بلکه فردایش تو برایش تـیلفون کردی، با آنهم او یک روز بعد به دیدنت آمد و چند ساعت بعد به راه خود رفت.

 او یک انسان بی بند و بار است. آن لطافت قلبی که مردان را اسیر خوشبختی یک زن میکند در وجود او نیست، نادان است، خودپسند است. . . و بسیار کمبودی های دیگر در موردش وجود دارد.

آرزو در حالی که چشمان خود را به زمین دوخته بود، با خجالتی گفت:

ـــ پدر! من یکسال تمام با او نامزد بودم. با هم نشست و برخاست داشتیم. من خجالت می کشم که با مرد دیگر عروسی کنم. . .

من برایش گفتم:

ـــ دخترم! همایون تمام عمر مثل یکسال نامزدی که در برابرت بی تفاوت بود، همان قسم بی تفاوت خواهد ماند. من او را لایق همسری تو نمیبینم. تو هنوز شانزده سال عمر داری. تو بسیار جوان هستی، زیاد ناتوان هستی که قادر باشی که دردسرهای را که او بعد از ازدواج برایت ببار خواهد آورد، تحملش کنی. او در سن نوجوانی به خدمت سربازی سوق گردید. درآنجا به تکلیف شدید روانی مبتلا شده بود. بعد از ترخیص به خارج بورس گرفت. در خارج به نوشیدن مشروب و شب نشینی ها عادت کرده است.

آرزو، دخترم ! تو یک انسان سر براه هستی. شما هر دو تحت شرایط متفاوت بزرگ شده اید. با این روان متضاد که سازش دادن آن محال است، چطور می توانید با تفاهم باهم زندگی کنید. تمام عمرت در جنگ و دعوا سپری خواهد گردید. اما یک چیز امکان دارد که چون تو مهربان، با حوصله، ترسو، متواضع و با گذشت هستی، مجبور خواهی بود که همیشه تسلیم خواسته های او شوی. ولی می دانم که این هم برایت بسیار گران تمام خواهد شد. تو دارای احساسات لطیفی هستی که او آنرا هرگز نخواهد دانست و آنوقت. . . خلاصه همایون تمام فضائل روح جوانت را جریحه دار خواهد ساخت.

آرزوی عزیزم ! من به اساس وظیفه ام که مدت زیاد با جوانان سروکار داشتم، همچو بچه ها را خوب می شناسم. من درمورد جوانان بیراه زیاد تجربه دارم. بسیار مشکل است که قلب این اشخاص بتواند بر عادات مکتسبۀ خویش تسلط یابد.

او، درختم گفته هایم با لحن عذر آمیز برایم گفت:

ـــ پس با کسی که یکسال باهم نامزد بودیم و در همین مدت جدایی، تمام خاله ها و ماماهایم را چندین بار واسطه کرده، مادر خود را همراه با گوسفند به عذر روان کرده و تمام خاله هایم می گویند که او بخاطر من مریض شده است، شما اجازه نمیدهید، ازدواج کنم؟

من با قهر برایش گفتم:

ـــ به هر صورت. تصمیم نهایی مطلق مربوط به خودت است. دیگر این حرفها را، که با لحن پدرانه برایت گفتم، تکرار نخواهم کرد و تو را اجازه خواهم داد که همرایش عروسی کنی. حق داری با او ازدواج بکنی، اما روزی فرا خواهد رسید که با نهایت تلخی به بی ارزشی او افسوس خواهی خورد و به بی بند و باری او، به خود پسندی او، به بی نزاکتی او، به بی شایستگی او در زندگی زناشویی و بـه صدها اندوهی که او برایت فراهم خواهد کرد، پشیمانی ات خواهد آمد. آنوقت این پیشگویی های من که گوش هایت با دقت تمام آن را شنید، بیاد خواهی آورد.

بعد از موافقه ام با ازدواجش متوجه شدم، که یک خوشی تعجب برانگیز سراپا وجودش را فرا گرفت و من با تعجب به او نگاه کردم و از خوشحالی معصومانه و نا آگاهانۀ دخترم زیاد متأثر شدم.(2)

سرانجام توافق صورت گرفت و آرزو با پسر خالۀ خود عروسی کرد. او زمانی بـه خانۀ شوهر رفت، که از نظر روحی و جسمی تقریباً یک دختر کامل شده بود.

بعد از عروسی برای آرزو ثابت گردید، که تمام حرفهایم درست بود. در اعمال شوهـرش نه تنها تغییر نیامد، بلکه او همیشه تا ناوقت های شب با دوستان خود مصروف مشروب خوری و شب نشینی هـا بود و آرزو با تمامی تلخی هایش، برخورد هایش را تحمل می کرد.

بعد ازیک سال خانۀ آرزو یک دختر به دنیا آمد. نامش را امید گذاشتند. بعد از تولد دخترش، آرزو دیگر نه بفکر خود بود و نه بفکر رنجها و فدا کاریهای خویش. او جز مادر چیزی دیگری نبود. تمام زندگانی و آینده و سعادت را در دخترش می دید.

دخترش تنها موجودی بود که با سرگرمی با او غمهای خود را فراموش می کرد.

امید عزیزش تنها علتی بود که او را به زندگی کردن با شوهرش مجبور میساخت. بین او و شوهرش یک دنیا تفاوت وجود داشت. تا آنزمان، امیدوار بود که سرانجام شوهرش را سربراه خواهد ساخت. ولی در عالم از نا امیدی ها دیگر امیدی نداشت که اشک هایش بالای شوهرش اثر بگذارد و راهی جز این نداشت که غمها را با آغوش باز بپذیرد. هر روز تا نیمه های شب انتظار آمدن شوهر خود را می کشید. موقعی که در سکوت و آرامش شب حالت ناامیدی قوای او را سست می کرد، در روشنایی خفیف چراغ خواب با چشمهای بی فروغ به دخترش نگاهی می افکند و به آینده اش ژاله ژاله اشک می ریخت. شوهرش نیمه های شب مست به خانه می آمد و در واقعیت خستگی خوشگذرانی بیرون خود را به خانه می آورد. . .

گاهی که آرزو از نزدش می پرسید:

ـــ هر شب کجا می باشی؟ با کی ها می باشی؟ چرا این قدر زیاد می نوشی؟

او با کلالت زبان که از نوشیدن مشروب زیاد عاید حالش می بود، با پوچی و بی مایه گی بالای آرزو چیغ می زد و می گفت:

ـــ کجا بودم ! با کی ها بودم ! واضح گپ است که نزد رفقای خود بودم. این یک کار نورمال است. من روزانه کار می کنم و شبانه به تفریح ضرورت دارم. من یک انسان اجتماعی هستم. من بدون دوستان زندگی کرده نمیتوانم. . .

بعد از ازدواج بارها بین شان جنگ و دعوا صورت گرفت و آرزو گاه گاهی قهر کرده خانۀ ما می آمد. یکبار که بعد از پرخاش و زدن و کندن به خانۀ ما آمده بود، من نصیحت گفته همرایش صحبت کردم و برایش گفتم شاید در برخی مسایل خودت ملامت باشی. کوشش کن در برخورد هایت تغییر بیاوری. او برایم گفت:

ـــ پدر! شوهرم یک هنر پیشه تمام عیار است. یکبار خاله ام برای یک ــ دو هفته خانۀ ما مهمان آمده بود. او در پیش روی او، با من چنان برخورد صمیمی می کرد که خودم حیران مانده بودم. اما هر شب بسیار ناوقت مست و خمار به خانه می آمد و بدون این که مثل شبهای دیگر مزاحمت کند، به بستر خود می رفت و می خوابید. من به خاله ام گفتم:

ـــ خاله جان!

شما باید در پیشگاه خداوند شهادت بدهید که او هر شب ناوقت و مست به خانه می آید. او مفهوم زندگی زناشویی را در چند کلمه سخن، آنهم در حضور شما و از روی تظاهر تعبیر می کند.

خاله ام گفت:

ـــ اما او در مقابلت بسیار صمیمی است. از برخورد هایش برداشتم چنین است، که تو را زیاد دوست دارد.

من برایش گفتم:

ـــ خاله جان، او پیش روی خودت چنین ظاهر داری می کند. چهرۀ حقیقی او یک چهره دیگری است. بودن شما برایم کمک کرده که بعد از آمدنش به خانه برایم مزاحمت نمی کند و مرا تا صبح برای شنیدن یاوه سرایی هایش بیدار نمی شاند.

ـــ او گفت، شاید حرفهایت صحیح باشد اما او خو مطلق مطیع تو است.

ـــ من برایش گفتم، خاله جان! اطاعت او که آنهم در این روزها کاملاً تصنعی می باشد و می خواهد نزد شما چنین وانمود بسازد که رابطه اش با من زیاد صمیمی است، تا حدی مدیون قدر و منزلت است که نسبت بخود در او ایجاد کرده ام. مطابق اصول رسم و رواج های ما، من زنی با تقوی هستم و این مطلب را او مطلق می فهمد. خانه اش را برایش دلنشین می سازم. من از شب نشینیهای او و خوردن مشروب هر شبه اش اکثر چشم میپوشم. چیزی از پولهای را که روزانه چند ساعت کار می کند، تقاضا نمیکنم و با پول سوسیال همراه دخترم زندگی می کنم. حتی اکثری وقتها آن پولها را نیز از من می گیرد. او به من حساب نمیدهد ولی از من همیشه حساب می خواهد. اما اگر من او را این طور آرام نگهمیدارم، نباید تصور کرد که او راستی مردیست رام و ساکت.

من مانند رام کنندۀ خرسها هستم که مدام می لرزد تا مبادا روزی عصبانی شود و مرا خورد و خمیر کند. او برای خود حقی قایل است که همیشه هرچه دلش می خواهد بکند و هرچه دلش می خواهد برایم بگوید که همیشه گفتار و برخوردش در مقابلم توهین آمیز است. او کسی است چالباز، دو روی، خشن و در ضمن خود پسند و مغرور بی جا. او دارای هوش و فکر لازم نیست که درک کند زندگی زناشویی چه معنی و مفهوم دارد. او قرنها قبل فکر می کند که زن باید کنیز خانه باشد و بس. او فکر می کند که زن باید هیچ حقی درمورد اعمال شوهر خود نداشته باشد.(3)

یکی از شبها که همایون نیمه های شب مست و خمار به خانه آمده بود و آرزو را طبق عادت همیشگی خود، از خواب بیدار کرده و برایش گفته بود، که بیا سالون و حرفهای مرا گوش کن. او برایش گفته بود:

ـــ همایون!

تو بخوبی می دانی که نزدیک است مرا از این شب زنده داری ها بکُشی. من اگر دختر جوان می بودم، شاید دست به خود کشی می زدم، اما حالا من یک مادر هستم، دختری دارم که او را باید بزرگ کنم و هــر آنقدر که به تو تعلق دارم، به او هم دارم. بار دردی را که من و دخترم بر دوش داریم باید تحملش کنیم. تو برای سرگرمی خود بهترین یار و معشوق را انتخاب کرده یی، که آن مشروب است. راستی، من امروز آلماری های لباس را مرتب می ساختم، که سه بوتل مشروب و چند بوتل بیر را زیر لباس ها پیدا کردم. سکوت من دلیلی دارد که تو در وجود من زنی داری که سراپا گذشت است.

بلی! این فقط زن است که از اول محکوم به رنج و الم خلق شده است. تقوای من بر اصول معین و مشخص استوار است. من مادری خواهم بود که برای تمام خواسته های دخترم برسم.

من خود را مقصر می دانم. این من بودم که دوباره ازدواج را با تو پذیرفتم. من همواره مطیع وجدان خود بودم. تصمیم داشتم که همواره برایت همسری وفادار و برای طفلم مادری وظیفه شناس بمانم. اما، امروز به این نتیجه رسیده ام که دیگر به تو تعلق نخواهم داشت ولی به طفلم مادری خوب خواهم ماند. رسم و رواجهای وطن ما حکم می کرد که من سخت تابع آن هستم که کنیزی تورا بپذیرم ولی جدایی از تورا نی. از خود گذشتگی من در بارۀ تو بی حد وحصر بود. از امروز ببعد من یک زن بیوه هستم. من برای دخترم یک مادر و پدر خواهم بود و او را خوب تربیت خواهم کرد.(4)

سال 2004 ماه اپریل طفل دوم آرزو بدنیا آمد. ناآرامی جسمی و روحی که از اثر برخوردهای نادرست شوهرش در دورۀ بارداری عاید حالش گردیده بود، طفلش ضعیف و کمی قد کوتاه به دنیا آمد و در ضمن بی نهایت ناآرام بود. نامش را جمشید گذاشتند. پسر بودنش سبب گردید که زیاد مورد نوازش پدر و مادر قرار بگیرد. زمانی که به سن دو سالگی رسید، ما برایش ناپلئون خورد صدا می کردیم.

رابطه یی آرزو و شوهرش به اوج خرابی رسیده بود. گپ شان به برخوردهای فزیکی کشانیده شده بود. یکبار که آرزو مورد لت و کوب شوهرش قرار گرفت، همسایه اش به امبولانس اطلاع داد و پولیس هم از طرف شفا خانه اطلاع یافت. داکتر خانگی آرزو و اداره سوسیال برایش مشوره دادند که بهتر است نزد والدین خود کوچ کشی نماید. او هم تصمیم به جدایی گرفت و من دو پسر خود را فرستادم تا اسباب و وسایل ضروری اش را با خودش و دو طفلش به شهر ما بیاورند. آنها رفتند و آرزو را به شهر ما انتقال دادند. شوهرش با چند نفر از دوستانش به معذرت خواهی آمدند. او از روی شرم از می خواره گی و سرافکنده گی و جنگ و پرخاش های اخیرش چیزی به زبان نیاورد و تکرار که تکرار می گفت مرا ببخشید، دوباره چنین اشتباه تکرار نمیشود. . . .

آرزو هم او را بخشید و او حالا با زن و اطفال خود در شهر ما زندگی می کند. اما چون ترک عادت کم و بیش مشکل می باشد، بعضاً همان داستان سابقه تکرار که تکرار میگردد و هنوز که هنوز است زیاد تغییر مثبت در کرکترش بوجود نیامده است. مشروب خوری اش ادامه دارد ولی از لت و کوب آرزو دست بردار شده است. شاید هم از ترس ما بالای او دست بالا نکند.

جمشید که حالا هشت سال عمر دارد و صنف دوم مکتب درس می خواند، معجونی از ترفندها می باشد. از اثر ناز دادن والدینش ، بخصوص پدرش که به هر خواستۀ چه درست و یا نا درستش جواب مثبت می دهد، از حد نورمال، زیاد شوخ است. پرخاشگری با همسنانش و بازی گوشی هایش معلمینش را زیاد به تکلیف ساخته اند.

در سن چهار سالگی که برای اولین بار فیلم افغانی بنام بلبل را تماشا کرد، سراپا عاشق بلبل گردید. همه روزه چهارــ پنج بار کست فیلم بلبل را تماشا می کرد. جمشید کوچک هم عاشق بلبل شده بود وهم شبانه از اثر صحنه های جنگی اش در خواب می ترسید. دیری نگذشته بود که پشت بلبل را رها کرد و علاقمند مستر بین گردید. خانۀ خود را از سی دی های فیلمهای مستر بین پُر ساخته بود. به هــر مغازه یی که همراه پدر و مادر و یا ما پایش می رسید، عاجل خود را به بخش سی دی می رساند و سی دی جدیدش را درآغوش خود محکم می گرفت و به هزار حیله و نیرنگ خریداری اش می کرد. زمانی که به سن پنج سالگی رسید، عاشق شاروخ خان شد.

دو سال مکمل سی دی های فیلمهای شاروخ خان را بارها تماشا کرد و سرانجام از کودکستان در صنف اول مکتب شامل گردید.

در صنف اول علاوه بر کمی علاقمندی اش به فیلمهای شاروخان، دیگر فکر و روانش متوجه فیلمهای جنگی و کاراته یی بروسلی و بعداً جکیچن گردید. آن قدر فیلمهای کاراته یی دیده است که می داند چگونه فیگور بروسلی و یا جکیچن به حریفانش شکست بدهد. خداوند برایش استعداد بسیار خوب داده است. دردرسهای خود بخصوص ریاضی در ردیف اول صنف خود قرار دارد.

زمانی که از مکتب به خانه می رسد، عاجل بکس مکتب خود را بازمی نماید و مصروف انجام دادن کار خانگی خود می شود. به غذا زیاد علاقه ندارد و یا به اصطلاح اشتهای خوب ندارد. بعد از صرف کمی غذا کتاب و کتابچه را داخل بکس خود گذاشته و فیگور های آدمک ها را می گیرد و سخت مشغول بازی با فیگور های کوچک می شود. در خانۀ شان تعداد فیگور ها هر روز بیشتر می گردد.

در صنف خود هم مثل بیشتر بچه ها، شرارت و شیطنت از چهره اش هویداست. بعضی وقتها که خانۀ ما می آید و مصروف جنگ انداختن فیگورها می شود و صدای آرام او را می شنویم، با خوشی و دلچسپی حرکات او را نگاه می نماییم اما مادرش از این وضع طفلش زیاد ناراحت است. . .

در واقعیت جمشید مرکز زندگی مادرش است که با عشق روزافزون از او استقبال مینماید. درعین این که علاقۀ خویش را نسبت به او پنهان کرده نمی تواند، موازین انظباطی ضرور و لازمی برای تربیت سالم طفل را نیز به کار نمیگیرد. در ضمن توان شنیدن این را که، کسی بگوید طفلش را درست تحت مراقبت تربیتی نگرفته، نیز در وجود خود نمیبیند. علاوه بر این مادرش آرزو دارد که، میراث بی مسئولیتی، ولگردی، شب نشینی، شراب نوشی پدر را از وجود پسرش زدوده و درعوض او را با روح عالی و تحصیل خوب بار آورد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ ویکی پدیا (دانشنامۀ آزاد)

2 ــ انوره دوبالزاک ، زن سی ساله ، ترجمۀ ادوارد ژوزف ، چاپ سوم ، تهران ، 1368. ص ــ 32 تا 36

3 ـــ همان کتاب. ص ــ 110 ، 111

4 ـــ همان کتاب. ص ــ 106 ، 107

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمت بعدی ــ

بخش هشتم ــ

سنتهای پنهان:

 

 

بخش ششم

قصۀ نازی ـــ

شیر و ترموز چای:

شنبه، هفت جنوری سال ۲۰۱۲ بود. بلی! همو روزی، که در کنار کانال با هم مواجه و معرفی شدیم. خانمم برایم گفت:

ـــ برای چای صبح، نان گرم نیاورده ای؟

ـــ برایش گفتم، آن قدر نان خشک داریم، که برای هر سه ما کفایت کند. در هر صورتش بعداً می روم و برای امروز و فردا، که روز یکشنبه و رخصتی است، خوراکه باب مورد ضرورت را می خرم و می آورم.

خانمم با اعصاب خرابی از سالون به آشپزخانه رفت. من که نمی خواستم باهم جنگی شویم، به عقبش رفتم. دیدم، در آشپزخانه قوطی شیر بالای میز قرار دارد. برایش گفتم:

ـــ اوه! شیر خو داریم. خیر یک گیلاس می نوشم، سخت معده درد هستم، شاید کمی فایده برساند.

خانمم گفت:

ـــ تو میدانی و شیرات. برو که اعصابم خراب است.

من، این را می دانستم، که او بعد از ازدواج دخترم، زیاد اندک رنج شده است.

پرسیدم، به خیالم آرزو و همایون باز جنگ کرده اند؟

او، گفت:

ـــ واضح گپ است، من خو به نظرت یک زن ساده هستم و تو خود را مرد هوشیار میدانی، باید در اول مانع این ازدواج می شدی . . .

من سکوت کردم.

خانمم به اتاق خود رفت و با صدای بلند به نق زدن بی وقفه شروع کرد و بعد به سالون رفت.

من، که از حرفهای با مورد و بی موردش سخت ناراحت شده بودم، بجانش رفتم و برایش گفتم، چپ شو. این گپها هیچ درد ما را دوا کرده نمی تواند.

او، ترموز چای را که تازه آماده ساخته بود و بالای میز قرار داشت، گرفت و میخواست مثل عادت همیشگی خود که اعصابش خراب شود، اسباب خانه را به زمین می زند، آن را هم به زمین بزند. تصمیم گرفتم دست خودرا بگیرم و مانع این کارش شوم، اما تصادفاً این کار را نکردم. از طالع بد خانمم، سر ترموز درست بسته نشده بود و باز گردید. تمام چای داغ بالای پای راستش ریخت و سر و صدا در سالون بالا گرفت.

ـــ الله مُردم، الله در گرفتم، الله سوختم.

الله الله گفتن خانمم با گریه اش فضای اتاق را پیچانیده بود.

پسرم، که با ما یکجا زندگی می کرد، از اتاق خود دویده دویده به داد و فریاد مادرش رسید.

مادرش گریه کنان به پسرم گفت:

ـــ بچیم، چای داغ بالای پایم ریخت، از دست پدرت شد. اعصاب مرا خراب ساخت و ترموز از دستم خطا خورد. الله سوختم، الله در گرفتم.

من برای پسرم، گفتم:

ـــ مادرت می خواست ترموز چای را به زمین بزند، از طالع بدش سر ترموز درست بسته نشده بود، خطا خورد و چای داغ بالای پایش ریخت و سوخت.

پسرم، که از چنین وضع شوک دیده بود، برای مادرش گفت :

ـــ خیر است خیر است. زیاد ناراحتی نکنید. حالا آب سرد را می آورم و بالای سوختگی پایت می اندازم، شاید کمی آرام شود. بعداً زود شفاخانه می برمید.

بعد عاجل او را به شفاخانه برد.

من در خانه تنها ماندم و به اتاق خواب خود رفتم و در بستر خود دراز کشیدم و به یاد سالهای گذشتـه، سالهای که به خوشی و تأثر سپری شده بود، در چُرت و فکـر فرو رفتم.

در چُرت خود به سال ۱۳۵۷، که تازه از خدمت سربازی ترخیص گرفته بودم و در یکی از ولایات کشـور ایفای وظیفه می کردم و همراه با سه هم مسلکم در یک حویلی دولتی بود و باش می نمودم، رفتم.

در بین ما چهار نفر، تنها یکی از ما، نامزد گردیده بود و ما سه نفر مجرد بودیم. شبانه، همواره ازاین کوه و آن کوه صحبت می کردیم، ولی بیشتر در مورد وضع کشور، مسلک و زندگی آیندۀ زناشویی و این که برای خود کدام انتخاب داریم یا نی؟ صحبت صورت می گرفت.

برادرم عمران جان، که او هم در ولایت همجوار ما اجرای وظیفه می کرد، یکی از پنج شنبه ها برای سپری نمودن رخصتی روز جمعه نزد ما آمده بود.

شب، بعد از صرف نان باز هم موضوع ازدواج مطرح گردید. برادرم با دقت حرفهای همۀ ما را می شنید، ولی از شرکت در همچو بحث، خود داری کرد. فردا بعد از صرف ناشتا خطاب به هم مسلکانم، گفت:

ـــ اگر اجازۀ شما باشد، من و برادرم به شهر می رویم، تا شهر شما را نیز ببینم و هم کمی بلد شوم.

آنها گفتند:

ـــ چرا نی؟ بفرمائید! گردش خوب برای تان می خواهیم. آروزومندیم از شهر ما نیز خوشت بیاید.

حویلی ما در یک گوشۀ داخل شهر موقعیت داشت. من و برادرم قدم زده قدم زده به شهر رفتیم. برادرم در راه برایـم گفت:

ـــ شب، همۀ تان در مورد آیندۀ خود جر و بحث می کردید. این را هم می دانی که من انتخاب خود را دارم. خودت هم یک تصمیم بگیر. تحصیلت خلاص شده، خدمت سربازی را سپری کرده یی، سنت به ۲۶ سال رسیده است. همین حالا بهترین وقت ازدواجت است.

من برایش گفتم:

ـــ داستان زندگی من برایت کاملاً روشن است. خودت نه تنها برادرم هستی، بلکه در تمام عمر رفیق و همراز من نیز بودی. من چند بار تصمیم برای ازدواج گرفتم، اما نشد که نشد. هر بار یک مشکل پیش آمد.

او گفت:

ـــ در موسسه یی که من کار می کنم، یک دختر نو از پوهنتون فارغ گردیده است و فعلاً همکار ما می باشد. گرچه من او را در پوهنتون ندیده بودم. ولی در همین چند ماهی که من کرکترش را دیدم، دختر بسیار سنگین، مؤدب و بی بی به نظر می خورد. پنج شنبۀ آینده به ولایت ما بیا، روز شنبه را رقعۀ مریضی بگذار و همان روز همرایم به موسسه برو، از نزدیک چهره اش را ببین، چون در انتخاب چهره صلاحیت دار خودت هستی، اگر چهره اش خوشت آمد، در مورد خودش و فامیلش تحقیق می کنیم، اگر مطابق میلت بود بعد فامیل را به خواستگاری می آوریم، اگر خودش و فامیلش موافقه کردند، با هم ازدواج نمائید.

من پرسیدم:

ـــ نامش چیست؟ در مورد خودش و فامیلش تا کدام حد معلومات حاصل کرده یی؟

برادرم برایم گفت:

ـــ من فقط نامش را می دانم، دیگر درمورد خودش، فامیلش و خویشاوندانش هیچ معلومات ندارم. تو بیا، یکبار چهره اش را ببین، اگر خوشت آمد، باز در موردش معلومات خودرا تکمیل کرده، اقدام می نماییم. راستی یادم رفت، نامش نازی است. می توانیم از هم صنفی هایش که حتماً کدام یکی از آنها شناسایی ما خواهد بود، معلومات خود را تکمیل نماییم.

من برایش گفتم:

ـــ درست است. پنج شنبۀ آینده، اگر رضای خداوند بود، نزدت می آیم.

شام روز جمعه، برادرم را تا ایستگاه موترها مشایعت کردم و بعد از خدا حافظی، به صوب ولایت خود روانه شد. شب، وقتی به بستر رفتم و دیده بر هم گذاشتم تا بخوابم، خواب به سراغم نیامد. در چُرت و فکر فرو رفتم و سوالهای گوناگون در ذهنم خطور می کرد:

آیا چهره اش خوشم خواهد آمد ؟

آیا. . .

شوق سگرت دود کردن برایم پیدا شد. از بستر برخاستم و به برندۀ حویلی رفتم. سگرت را روشن کردم. نسیم سرد که چندانی خوش آیند نبود، می وزید. سردی اش را نیز به جان خریدم. در فکرم یک جملۀ بزرگان خطور کرد، که گفته اند:

اگر کسی با خاطره هایش زندگی کند، باید یقین داشته باشد که پیر شده است.(۱)

من این گفتۀ بزرگان را پذیرفته بودم. هیچگاه با خاطره های خود زندگی نکرده بودم و نمی خواستم بـا یادهای گذشتۀ خود زندگی کنم. در زندگی زیاد شکست ها را متقبل گردیده بودم، ولی فراموشش می کردم و همیشه به خود روحیه و نیروی قلبی می دادم و دوباره مستی و سرشاری خود را بدست می آوردم. به همین روحیه به بسترم برگشتم. راحت و آسوده در لحاف خود را پیچاندم. دیده برهم گذاشتم، چند لحظه بعد گرم آمدم و بخواب رفتم.

روز پنج شنبه، به ولایت برادرم که، چیزی کم و بیش یک ساعت از ولایت ما فاصله داشت، رفتم. برادرم در ایستگاه سرویسها منتظرم بود. باهم بغل کشی کردیم و روانه یی خانه اش شدیم. تا نا وقتهای شب قصه کردیم. صبح، ناوقت از خواب بیدار شدیم. بعد از صرف ناشتا، شهر قدم زدن رفتیم. نان چاشت را در شهر خوردیم. طرفهای شام دوباره خانه برگشتیم. شب وقت تر به بسترهای خواب خزیدیم. صبح شنبـه، با برادرم به موسسه رفتم، ولی از تقدیر بدِ من، نازی به وظیفه نیامده بود و نتوانستم او را از نزدیک ببینم.

برادرم به بهانۀ من، از مدیر مؤسسۀ خود اجازه گرفت و به خانۀ برادرم برگشتیم. بین من و او فیصله به این شد، که یکبار خودش نزد فامیل نازی برود و در مورد فامیلش معلومات حاصل نماید. برادرم ایـن کار را کرد. او نزد فامیل نازی رفت و با هم معرفی شدند. پانزده روز بعد نزد من آمد و گفت:

ـــ من پنج شنبۀ قبلی خانۀ نازی جان شان رفتم. فامیل بسیار خوب برایم معلوم شد. پدرش آدم روشنفکر و پُر معلومات است، تا سطح مدیریت کار کرده و تقاعد کرده است. از همه خوبتر این که سه شوهر خواهران نازی از ولایت ما می باشند. راستی اگر یادت باشد سال ۱۳۵۲ یکبار با یکی از شوهر خواهر نازی، من و تو در جای وظیفه اش ملاقات کرده بودیم.

یکماه بعد، یک هفته رخصتی تفریحی گرفتم و به کابل آمدم. خویشاوندان شوهران خواهران نازی را پیدا کردم، غیر مستقیم در مورد فامیلش پرس و پال کردم و به این نتیجه رسیدم، که در صورت توافق خودش و فامیلش خواستگاری اش می نمایم.

بعد از سپری نمودن رخصتی، دوباره به وظیفۀ خود برگشتم و همراه برادرم تمام معلومات های خود را شریک ساختم. هر دوی ما به این نتیجه رسیدیم، که برادرم یکبار دیگر به خانۀ آنها برود و موضوع را همراه شان در میان بگذارد و برای شان بگوید، که اگر اجازۀ آنها باشد، فامیلم را به خواستگاری بفرستیم.

برادرم، خانه آنها رفت و موضوع را همراه آنها در میان گذاشت.

پدر نازی در جواب برایش گفته بود:

ـــ بهتر است یکبار کلانهای شما بیایند، تا با هم معرفی شویم. سرنوشت زندگی دو جوان مطرح است. باید در همچو مسایل از دقت لازم کار گرفته شود. فعلاً همین قدر می گویم که اگر این وصلت خوشبختی برای هردو بار می آورد، بهتر است شریک زندگی شوند. در غیر آن خدا کند که صورت نگیرد.

دوــ سه بار رفتن برادرم به خانۀ آنها و مطرح کردن موضوع خواستگاری با فامیل نازی، جمع آوری معلومات های من درمورد خودش و فامیلش و از آنها درمورد من و فامیلم کافی بود که هر دو دریابیم که سرنوشت، پیوندی معقولی را برای ما رقم زده است. پیش از آن که نامزد شویم، رژیم اختناق روال زندگی ما را مختل کرد و مانند هزاران تحصیل کرده های دیگر که از کابوس پیگرد و تعقیب و آزار رنج می بردند و ترک وظیفه کرده بودند(۲ من و برادرم نیز مجبور شدیم، ترک وظیفه کنیم و در کابل پنهان شویم.

همراه برادرم یک دوستش که در دوران فاکولته همصنفی اش بود کمک کرد و یک وظیفه عادی را برایش داد. اما من بیکار و مخفی در خانه زندگی می کردم.

دیری نگذشته بود که من و برادرم دستگیر و راهی زندان پلچرخی شدیم و موضوع خواستگاری لاینحل ماند.

بعد از جدی ۱۳۵۸، زمانی که من و برادرم از زندان پلچرخی رها گردیدیم، از طرف فامیلم یک نامه به فامیل نازی نوشتم و نظر قبلی خود را تجدید کردم.

از طرف فامیل نازی نیز نامه مواصلت کرد، که می توانید به خواستگاری بیایید. اما من به یکی از ولایات برای چند ماه خدمتی اعزام گردیدم و فرستادن خواستگار، دوباره به تعویق اُفتاد.

در همین زمان، برادرم در یکی از وزارت خانه ها، رئیس مقرر گردید و تا آمدنم از ولایتی که خدمتی رفته بودم، او نازی را به کابل تبدیل نموده بود.

قبل از رسیدنم به کابل، برادرم و فامیلم دوــ سه بار به خانۀ خواهر نازی که در مکروریون سابقه زندگی می کرد، به خواستگاری رفته بودند.

مادرنازی که در این وقت از ولایت مربوطه اش به کابل آمده بود و یا او را خواسته بودند و خواهر نازی برای فامیلم گفته بودند:

ـــ تا آمدن احمد باید این موضوع به تعویق انداخته شود، هر وقت آمد باید او را از نزدیک ببینیم و او باید نازی را ببیند، بعداً ببینیم که خدا چه می کند، اگر نصیب شان باشد، بخیر نامزد خواهند شد، در غیر آن شما هم نباید خفه شوید.

حین رسیدنم به کابل، برادرم موضوع خواستگاری را تا نیمه های شب برایم قصه کرد و گفت :

ـــ باید در همین روزها به خانۀ آنها برویم، تا تو و نازی همدیگر خود را ببینید.

من، با وجود که لبم تب خال کشیده بود و به ولایت که سفر کرده بودم، هوایش نهایت گرم بود و از شدت گرمای شدید، سیاه شده بودم، با رفتن خود به خانۀ خواهر نازی، برای فردا موافقه کردم. اما برادرم اسرار می ورزید و می گفت:

ـــ نی! چند روز باید انتظار کشید تا تب خال لبت جور شود و یک کمی سر و صورتت به حال بیاید، باز خواهیم رفت.

حتی پافشاری داشت و می گفت:

ـــ دوــ سه روز متواتر حمام برو تا یک کمی سر حال بیایی.

بعد از بگو مگوی زیاد استدلالم مورد قبول برادرم قرار گرفت و فردا ساعت سه بجۀ روز که شوهر خواهرم نیز ما را همراهی می کرد، به خانۀ خواهر نازی رفتیم.

خواهرش در یک اپارتمان پنج اتاقه یی بلاکهای مکروریون سابقه زندگی می کرد.

برادرم تکمۀ زنگ دروازه را فشار داد. دیدم یک دختر دروازه را باز کرد و با ما سلام علیکی کرد. برادرم گفت:

ـــ اینها نازی جان هستند،

و برای نازی نیز مرا معرفی کرد:

ـــ برادرم احمد.

نازی، پیرهن نخی میده گل آبی رنگ ماکسی، که به پیرهن خواب می ماند، بر تن داشت. در یک نگاه سطحی متوجه شدم که، دختر جذاب است، حتی در جذابیت خود بر لیلی چربی می کرد، اما بین شان تفاوت های زیاد وجود داشت. برخلاف لیلی که بینی بلند، موهای دراز سیاه، چشمان آهو مانند، گندمی و لاغراندام بود، نازی موهای کوتاه خرمایی رنگ، بینی کوتاه، چشمان متوسط، اندام کمی گوشتی و سفید چهره به نظر می خورد. در هر صورت چهره اش مورد پسندم قرار گرفت، ولی از پوشیدن همچو پیرهن در روز روشن، خوشم نیامد.

نازی ما را به اتاق سالون رهنمایی کرد. در آنجا شوهر خواهرش، خواهرش و یک جوان که در حدود بیست سال عمر داشت، نشسته بودند. با هم سلام علیکی کردیم. شوهر خواهرش آن جوان را معرفی کرد، که همسایۀ خُسرم است، امروز چند لحظه قبل از ولایتش به کابل رسیده، خط و بعضی سوغات ها را به ما آورده است.

موقعی که ما داخل سالون شدیم، شوهر خواهر نازی ما را چون مهمان بودیم، آنهم خواستگار دختر شان، برای نشستن بالای کوچ دعوت کرد و گفت:

ـــ بفرمائید! باز هم خوش آمدید!

دو چوکی، یکی را برای خودش و دیگری را برای خانمش، از میز نان کش کرد و هر دو بالایش جا گرفتند. اما، حین نشستن بالای چوکی های خود، حرکات نهایت احترامانه بین شان رد و بدل گردید. برای همدیگر می گفتند:

ـــ بفرمائید، بنشینید.

این برخورد متقابل بین آنها مورد پسندم واقع گردید. با خود گفتم، که چقدر یک زوج خوشبخت و صمیمی هستند و کمی جان گرفتم. خواهر نازی که در حدود سی و پنج سال عمر داشت، خیلی خانم جذاب و خوش برخورد جلوه می کرد و از نگاه زیبایی و سن، با شوهرش هیچ قابل مقایسه نبود. در سالهای بعد برایم معلوم شد، که آن برخورد احترامانه بین شان یک تمثیل بود، ورنه هیچگاه با هم روابط صمیمانه نداشتند.

نازی، بعد از سلام علیکی چنان معلوم می شد که خود را باخته و با دست و پاچگی ما را به سالون رهنمایی کرد و خودش نیامد، یا به اصطلاح خود را پُت کرد.

جوانی که مهمان شان بود، چند دقیقه یی دیگری هم نشست، بعداً برخاست، اجازه گرفت، خدا حافظی کرد، به راه خود رفت و ما درسالون ماندیم.

خواهرزادۀ نازی، که یک دختر پانزده شانزده ساله به نظر می رسید، برای ما چای، کیک، کلچه، نقل، چاکلیت را تعارف می کرد، چای پیاله ها را به عجله تازه می کرد و جای خود را بین سالون و اتاق دیگری که نازی و فامیلش در آنجا نشسته بودند، زود زود عوض می کرد.

حین نوشیدن چای و قصه و خنده، شوهر خواهرش که آدم تحصیل کرده تا سطح ماستری آنهم از خارج کشور بود، از خود زیاد صمیمیت، محبت و خوش طبیعتی نشان می داد. از خانم خود زیاد توصیف می کرد و هی که می گفت:

ـــ خانمم را بسیار زیاد دوست دارم. قلبم است. ما، زندگی یی همچو لیلی و مجنون داریم.

انسان بسیار خوش خوی و خوش طبع به نظر می آمد. حین قصه به خنده و مزاح به برادرم گفت:

ـــ عمران جان! خودت راستی هم مثل جوانان زیبا و خندان تاجکی منظورش جوانان تاجکستان بود معلوم می شوی، اما از احمد جان! چهره اش خوب است، ولی به جوانی و زیبایی خودت نمی رسد.

با شنیدن حرفهایش، همۀ ما به شمول خانم و دخترش قاه قاه خنده کردیم.

بعد از نوشیدن چای و چند ساعت قصه و خنده، از نزد فامیل نازی اجازه گرفتیم و بطرف خانۀ خود، که در یکی از کوچه های شهر موقعیت داشت، راهی شدیم.

در راه، که با شوهر خواهرم خداحافظی کردیم و من و برادرم تنها شدیم، برایش گفتم:

ـــ من به این وصلت راضی نیستم و در این وصلت، آیندۀ خوب برای خود نمی بینم. سطح زندگی ما، هم از جهت محل بود و باش و هم از جهت فرهنگی با هم زیاد تفاوت دارد. او یک دختر مکروریونی است و من یک بچۀ دهاتی.

می ترسم، در صورت توافق نازی و فامیلش، ما در آینده با هم اختلاف نظر داشته باشیم و من به عوض خوشبختی، سبب بدبختی اش گردم.

برادرم کمی استدلال کرد ولی زیاد پافشاری نکرد. زمانی که به خانه رسیدیم، موضوع را با خواهرانم که چندین بار برای خواستگاری، خانۀ آنها رفته بودند، در میان گذاشته بود و خواهرانم بعد از صرف نان شب، مثل زنبورها به جانم ریختند و چسپیدند و گفتند:

ـــ ما حوصلۀ شنیدن گپهای زیاد را نداریم. نازی بسیار بی بی دختر است. ما او را چندین بار از نزدیک دیده ایم. از او کرده کدام دختر خوب را نه ما برایت پیدا کرده می توانیم و نه خودت. از این معلوم می شود که اصلاً دلت به ازدواج نیست.

خلاصۀ کلام من را قانع ساختند، که به این وصلت تن در دهم و من هم چون برخورد صمیمانه و احترام متقابل شوهر خواهر و خواهرش را دیده بودم، با خود چُرت زدم که حتماً نازی به مقایسه خواهر خود، در برخورد هایش صمیمی تر و دوستانه تر خواهد باشد. چون دارای تحصیلات عالی می باشد. اگر به وصلت ما، خودش و فامیلش موافقه نمایند، حتماً در آینده مطابق خواسته های همدیگر با هم زندگی پُر محبت زناشویی را می داشته باشیم.

فردا فامیلم رفتند و برای شان گفتند، که اگر اجازه باشد، احمد ساعت شش شام به زیارت شما می آید و از نزدیک همراه تان گپ می زند. آنها قبول کردند و من هم شش بجۀ شام که کمی خود را به مقایسۀ روز قبل جمع و جور ساخته بودم، خانۀ خواهر نازی رفتم و بعد از صرف چای و قصه، از خواهرش و فامیلش خواهش کردم، حالا که با شما از نزدیک معرفی شدم، خیر اجازه بدهید برای چند لحظه من خواسته های خود را برای نازی جان و او خواسته های خود را برای من بگوید. آنها هم خواهش مرا پذیرفتند.

نازی به سالون آمد، من هم به رسم احترام برایش ایستاد شدم. با هم با دست سلام علیکی کردیم، در یک کوچ برای خود جا گرفت، خواهر نازی و تک تک اعضای فامیلش از سالون به اتاق دیگر رفتند.

نازی و من در سالون ماندیم. من برایش گفتم، که من یک مامور پائین رتبۀ دولت هستم. هست و بودم فقط تحصیلم است و بس. دار و ندار فامیلی ام در ولسوالی ما از طرف مجاهدین چور و چپاول گردیده است. خانۀ ما را به آتش زده اند. در آسمان ستاره و در زمین سایه ندارم. فعلاً در یک اتاق در خانۀ پدری ام در یک پس کوچۀ شهر کابل زندگی می کنم. شاید روزی برسد که در یک خیمه زندگی کنم. شاید روزی برسد که در حوادث جنگ که کشور ما و همۀ مردم ما با آن دست و گریبان هستند، با مشکلات زیاد مواجه شوم، یا شاید هم زندگی خوب پیدا کنم.

آیا خودت تحمل همچو زندگی پُر از مشکلاتی که فعلاً دامنگیر من است داری؟

آیا می توانی در پس کوچه های خانه های گلی زندگی کنی؟

نازی وقت خواست و در خواستگاری روز بعد، فامیلش و خودش این وصلت را پذیرفتند و برای فامیلم لفظ دادند. به این ترتیب من و نازی با هم نامزد شدیم.

در خلال روزهای بعد، هردوی ما آن سد را، که مدت یکنیم سال حوادث ناگوار در برابر خواستگاری از او به وجود آورده بود، به روی سیلی توفنده از عشق باز کردیم و برای اولین بار به سرنوشت محتوم ما هر یک اجازه دادیم، که به قلب یک دیگری راه یابیم.(۳)

من هم آماده گی برای برگذاری محفل شیرینی خوری را در یکی از هوتلهای شهر کابل گرفتم. محفل شیرینی خوری خود را با اعضای فامیلها و دوستان، به تاریخ چهار اسد ۱۳۵۹ برگذار کردیم. دل ما می خواست جشنی با حد اکثر شور و هیجان، جشنی که تمام دوستان در آن شرکت کنند، برپا کنیم. اما افسوس که وضع اقتصادی ما توانش را نداشت. آرزومند بودم، که نازی را همیشه با عشق و محبت بی پایان خود احاطه کنم، تمام خوشی هایی را که پول نمی توانست خریداری کند، با احساسات قلبی خود برایش فراهم آورم. آرزوی قلبی ام بود که در سالهای بعدی و بعدی هم مثل روزهای نامزدی و سالهای اول ازدواج سبب خوشی و سرورش باشم.

بعد از نامزدی شبانه چون هوا گرم بود، در بالکن می نشستیم و در بارۀ احساسات مان حرف می زدیم و از آن خواستگاری اول، که از طرف برادرم صورت گرفته بود و بعد ناپدید شدنم از وظیفۀ دولتی، که مسیر زندگی هر کدام ما را به شکلی تغییر داده بود، قصه ها می کردیم. من در حالی که گاه گاه سگرت دود می کردم و چای سبز می نوشیدم به حرفهایش به دقت گوش می دادم. هر دوی ما احساس می کردیم که به یک وجود تبدیل گردیده ایم. خوشی عجیبی سرا پا وجود ما را فرا گرفته بود و تمام کابوسهای جانگاه رژیم ترس و بربریت از لوح وجود ما پاک شده بود.

ولی چله های را که به زرگر فرمایش داده بودیم، سر به خود تاریخ ۲۶ سرطان ۱۳۵۹ را در آن حک نموده بود. وقتی ما سوال کردیم چرا؟

در جواب گفت:

ـــ ما و شما با هم فیصله کرده بودیم، که چله ها را بتاریخ ۲۶ تسلیم می شوید و به همین خاطر من همین تاریخ را حک کردم.

بلی محفل شیرینی خوری ما برگذار گردید. . .

من و نازی در همین مدت کمی که برای برگذاری محفل خرید می کردیم و آمادگی می گرفتیم، چنان باهم صمیمی و محبوب همدیگر گردیدیم، که من فکر می کردم سالها با هم شناخت داریم.

یک هفته از محفل شیرینی خوری ما سپری گردیده بود که نازی برایم گفت:

ـــ احمد، می دانی! من بسیار زیاد خواستگار داشتم. اما آنها مورد پسندم نبودند، همۀ آنها را رد کردم تا که تو مرا خواستگاری کردی و چون سه خواهرم همراه با وطندارانت ازدواج کرده اند و ما از آنها خاطرات خوش داریم، به همین خاطر خواستگاری خودت را قبول کردم و فعلاً از تصمیم خود راضی هستم.

با تبسم برایش گفتم:

ـــ این چی حرفها است. از این حرفها خوشم نمی آید و با خود اندیشیدم، که دختران و فامیل های شان عادت دارند، برای مهم جلوه دادن خود زیاد کسانی را معرفی کنند که زمانی خواستگارش بودند.

نازی هم روان مرا درک کرد و دوباره با هم با گرمی و خوشی قصه های خود را ادامه دادیم.

اما، چند هفته نگذشته بود، که روی یک مطلب عادی برایم گفت:

ـــ برو از خانه، دیگر کارت ندارم.

من هم از جایم برخاستم و کُرتی خود را از کُتبند گرفتم و از آپارتمان خارج شدم. دیدم عقبم خواهرزاده اش دویده دویده آمد و از بازویم محکم گرفت:

ـــ احمد! مادرم گفت لطفاً دوباره برگردید، همراه شما گپ می زند، لطفاً برگردید.

من هم دوباره برگشتم و دیدم که مادرش در آستانه دروازه سالون منتظر من ایستاده و با اعصاب آرام و نهایت مهربانی گفت:

ـــ احمدجان! خیر است. نازی خوب نکرده که چنین حرفها را برایت گفته است، خیر است. این روزها می گذرد.

من، که از برخورد نازی یک کمی دست و پاچه شده بودم، ولی خودرا کنترول کردم و برایش بسیار احترامانه گفتم:

ـــ حرفی نیست! نازی جان گفت برو! کارت ندارم. من هم امرش را بجا آوردم و از جایم برخاستم و از اپارتمان خارج شدم.

آیا کدام چارۀ دیگری داشتم؟

حالا که شما می گویید خیر است، من کدام تردید ندارم. اما می ترسم تمام زندگی ما به همین قسم در جنگ و جدل نگذرد.

خواهرش گفت:

ـــ نی! این بگو مگو های نرمال زندگی است، هر دوی تان تحصیل کرده هستید، شهر دیده هستید، با توافق با هم نامزد شدید، در آینده چرا پروبلم ها داشته باشید؟

من هم قبول کردم و این برخورد نازی را زیاد جدی نگرفتم و با خود اندیشیدم، که شاید ملامتی از جانب خودت بوده باشد، شاید در برابر بعضی قضایا زیاد دهاتی برخورد کرده باشی، در آینده همه مسایل آهسته آهسته حل خواهد شد.

ماه میزان همان سال، با هم عروسی کردیم، چنان در قلبم جا گرفته بود، که همیشه به بهانه های مختلف از وظیفه فرار می کردم و خود را نزدش می رساندم.

یکی از روزها برایم گفت:

ـــ باید پیش پدرم به ولایت ما بروی. به هر قسمی که می شود. شاید ماه ها راه نا امن باشد. می توانی ذریعه ی طیاره بروی.

ـــ گفتم، درست است. یک چاره جویی می کنم. حتماً نزدش می روم.

دوــ سه روز بعد، توسط پرواز طیاره خود را به دست بوسی خُسر و خوشویم، روبوسی خسربُره ها و معرفت با خیاشنه ها به آن ولایت رساندم. چهارــ پنج روز را با آنها سپری کردم. خُسرم واقعاً همان قسمی که برادرم عمران جان گفته بود یک شخص روشنفکر و مذهبی پُر معلومات بود. برخوردهایش همه دلسوزانه بود. زیاد تلاش میکرد تا مرا متوجه استقامت های اساسی زندگی بسازد. دو خسربره ام چون زیاد جوان بودند، به نظرم آدمهای مقلد معلوم می شدند. اگر خسرم رویۀ خوب می کرد، آنها هم زیاد احترامانه برخورد می کردند و اگر خسرم در بعضی موارد خشک برخورد می کرد، آنها هم در برخورد خود تغییر می آوردند. تنها خسربرۀ کلانم یک روز آمد و درصحن حویلی برای چند دقیقه با هم معرفی شدیم و گفت:

ـــ از دیدنت خوش شدم. خوب یار زنده و صحبت باقی.

خدا حافظی کرد و چند روز دیگری که در آنجا بودم، او را دیده نتوانستم. دو خیاشنه ام که با فامیل زندگی می کردند، هر دوی آنها بسیار صمیمی و مهربان بودند.

روز بعد به مقام ولایت، که در آنجا یک دوستم آدم صلاحیتدار بود، مراجعه کردم و از او خواهش کردم، اگر پرواز طیاره باشد مرا هم به کابل بفرستند. دوستم همراه مسوولین تماس گرفت و برایم گفت:

ـــ متأسفانه پروازها متوقف گردیده، اما گفتند یک گروپ از پیلوتان طیاره های هلیکوپتر که نو آموز هستند توسط طیاره های خود تا کابل ترنینگ می نمایند، اگر خواسته باشی، با وجود ی که سفر دور و دراز است، اما می توانم در صورتی موافقه ات تو را با آنها به کابل روان کنم.

من، که دیگر تحمل دوری از نازی را در وجود خود نمی دیدم، با ابراز تشکری و با بسیار خوشی قبول کردم و فردا صبح خود را به میدان هوایی رساندم، سوار یکی از هلیکوپتر ها شدم و بعد از چهارــ پنج ساعت به کابل رسیدم و راساً مکروریون نزد نازی خود رفتم.

نازی بعد از سلام علیکی اشک ریزان و خندان برایم گفت که، فکر می کنم حامله استم. با شنیدن این خبر او را در آغوش کشیدم. او هم مرا تنگ در بر گرفت. احساس فراموش ناشدنی دوگانه از خوشی و اضطراب وجودم را فرا گرفته بود. احساس خوشی که پدر می شدم و اضطراب غیرقابل کنترول که شرایط لازم را برای نوزاد ما نمی توانستم، فراهم کنم.

من، بعد از عروسی در خانۀ خواهر نازی خانه داماد شده بودم. روز به وظیفه و شب خانۀ آنها می رفتم و یک اتاقی را که برای ما داده بودند، در آن زندگی می کردیم. نان را همیشه با آنها یکجا در سالون صرف می کردیم. اما برخورد شوهر خواهرش چون به نوشیدن آب سرد عادت داشت و بعضاً مستانه می شد، روز به روز تغییر می کرد و زندگی کردن بیشتر در خانۀ آنها برایم دشوار گردیده بود.

یکی از شبها، خواهر زادۀ نازی گستاخی دور از نزاکت کرد و من برایش جدی گفتم، لطفاً از همچو برخوردها دست بردار شو، چون تحمل آنرا ندارم.

پدرش با عصبانیت برایم گفت:

ـــ احمد جان! عجیب است! در خانۀ من زندگی می کنی و دختر مرا تهدید هم می کنی.

در این موقع، من به خاطر که خواهر زادۀ نازی راستی گستاخی بیجا کرده بود، بسیار برافروخته شده بودم. قیود شبگردی وضع گردیده بود. برخاستم و از سالون خارج شدم، می خواستم که از خانۀ آنها به خانۀ خود بروم، اما خیاشنه ام دروازه را قفل کرده بود و کلید را نزد خود گرفته بود و از رفتنم ممانعت کرد.

فردا که از وظیفه به خانه آمدم، نازی سوال کرد:

ـــ احمد! بسیار گرفته به نظر می آیی! خیریت باشد؟ در وظیفه ات کدام مشکل پیش نیامده؟

ــ گفتم خیر و خیریت است.

دوــ سه روز بعد دوباره سوال خود را تکرار کرد. برایش گفتم:

ـــ نازی! در وظیفه ام خیرو خیریت است. اما از لحظه ی که شوهر خواهرت برایم گفت، در خانۀ من زندگی می کنی و دختر مرا تهدید می نمایی . . .

راستش را بگویم که من ده ماه قبل از زندانی که راستی یک زندان وحشت و بربریت بود، رها گردیدم. اما نمی دانم چرا بعد از گفتن جمله ی را که شوهر خواهرت برایم گفته، این خانه ده ها مرتبه بد تر از زندان پلچرخی برایم معلوم می شود. زمانی که از وظیفه رخصت می شوم، فکر می کنم که به قدمهای خود بطرف چوبۀ دار می روم. می دانم که زندگی کردن در پس کوچه های خامه و گلی برایت بسیار زیاد مشکل است و از طرف دیگر حامله هستی. اما اگر خفه نمی شوی و تقاضای مرا بپذیری و در همین زمستان سرد همرایم در همان یک اتاق گلی خانۀ پدری ام زندگی کنی، در حقیقت مرا از یک جنجال بزرگ نجات می دهی. باز هم اختیار داری. هر قسمی که لازم می بینی، من تردید ندارم.

نازی رویم را بوسید و با بسیار شهامت گفت:

ـــ احمد! من همو قسمی که روز اول برایم گفتی، شاید در یک خیمه زندگی کنیم و من نامزدی خود را با تو قبول کردم، حاضرم همرایت در یک اتاق چی که در همین زمستان سرد در یک خیمه زندگی کنم. در این مورد هیچ تشویش نکن. من بخاطر خودت هر نوع مشکلات را متقبل شده می توانم. این خو در یک خانه یی که ۹۵ فیصد مردم شهر کابل در همین قسم خانه ها زندگی می نمایند، است. بلکه من می توانم در خیمه هم همرایت زندگی کنم. می توانی مرا امتحان نمایی.

من هم دستهایش را بار بار بوسیدم و قلباً تشکری کردم که خواهش مرا پذیرفت.

فردا که روزهای اخیر ماه قوس ۱۳۵۹ بود، به خانۀ پدری خود رفتم و سراچه را که با خود دهلیز، آشپزخانه گک و یک تشناب داشت، دوــ سه روز پاک کاری کردم و روز جمعه بعد از سپاسگذاری بسیار زیاد از شوهر خواهر، خواهر و خواهرزاده های نازی، به خانۀ پدری خود کوچ کشی کردیم.

بلی! خانۀ نو ما یک اتاق داشت، که مساحت آن ۱۲ متر مربع می شد. در همین اتاق یک تخت دو نفره، یک بخاری چوبی که از آن برای آشپزی نیز استفاده می کردیم، گذاشتیم و چون فصل زمستان بود و هوا سرد بود، ما از همین اتاق برای کالا شویی و حتی سر شویی نیز استفاده می کردیم.

من و نازی وظیفه دولتی داشتیم. وظیفه نازی تا یک بجه و وظیفۀ من تا چهار بجه دوام می کرد. اما شهامت و محبت نازی برایم چنین روحیه داده بود که از آن قصر طلایی که برایم مثل زندان بود، واقعاً مرا نجات داده بود و این اتاقک گلی را با محبتهای خود برایم به بهشت مبدل گردانیده بود. سال ۵۹ در کابل زیاد برف باری صورت گرفته بود و تمام کوچه ها از برف زیاد پوشیده بودند. من و نازی صبحانه یکجا به طرف وظیفۀ خود می رفتیم و چاشتانه که نازی از وظیفه رخصت می شد نان چاشت را در یکی از رستورانهای شهر می خوردیم.

ماه حمل ۱۳۶۰، از طرف اداره مربوطه ام، برای چهارــ پنج ماه خدمتی به یکی از ولایات اعزام گردیدم. در ولایت مذکور شبانه هوا زیاد سرد می شد و زیاد گرد باد داشت. وضع امنیتی اش نیز زیاد خراب بود. در هر صورتش مدت خدمتم سپری گردید و دوباره به کابل به وظیفۀ خود برگشتم.

نیمۀ دوم ماه اسد بود. فردا به اداره خود رفتم. درآن جا برایم ابلاغ کردند که در یکی از ولایات به حیث مدیر مقرر گردیده ام. من که درخواستی یک اپارتمان را به کرایه ی امتیازی به صدارت داده بودم، با در نظر داشت تقررم در اطراف و مریضی خانمم که منتظر به دنیا آوردن نوزادش بود، مستحق یک آپارتمان شناخته شدم و منتظر بدست آوردن کلید آن بودم. بلی! در همین وقت روزهای پدر شدنم نیز رسیده بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ ــ فهیمه رحیمی، روزهای سرد برفی، تهران . . .

۲ ــ ایزابل آلنده، به سوی پایتخت، ترجمۀ رضا منتظم، تهران، ۱۳۸۳ .ص ــ ۳۴

۳ ــ همان کتاب .ص ــ ۹۷

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 قسمت بعدی ــ

بخش هفتم ــ

قصۀ شبنم:

 

 

بخش پنجم

قصۀ شیما ـــ

شروع ماه سنبله همان سال، رخصتی به کابل آمده بودم. یک دوستم، که از نگاه سن چهارــ پنج سال از من کوچکتر بود و سه کوچه بالاتر از کوچه ما زندگی می کرد، به دیدنم آمد. او، با یک دختری که در محلۀ ما زندگی می کرد، دوست بود.

دوستم، که جلال نام داشت، در بین قصه ها بدون مقدمه گفت:

ـــ احمد! در همین نزدیکی ها، من و شکیبا با هم نامزد می شویم. اعضای فامیلم دوــ سه بار خواستگاری رفتند. سرانجام فامیلش موافقه کرد و بخیر هفته آینده شیرینی میگیریم.

بعد از یک تبسم دوستانه ادامه داد و گفت:

ـــ من، که دوازده پاس هستم و تا بحال خدمت سربازی را هم سپری نکرده ام، سرنوشت خود را تعیین نمودم. اما خودت که شکر است فاکولته را خلاص کرده ای، اما تا فعلاً عروسی نکرده ای. بهتر است در این مورد یک تصمیم بگیری. عمر زود- زود تیر میشود.

من برایش گفتم:

ـــ جلال جان! مسیر زندگی بعضی وقتها خلاف میل انسان حرکت می کند. چند نفری را که من می خواستم بنا بر بعضی مشکلات نشد و بعضی ها که مرا می خواهند به طبع من برابر نیستند. دیده شود که قسمت من با کی است! من هم در فکرش هستم. اما از این که در عشقت موفق شدی و مطابق آرزویت نامزد می شوی، قلباً خوش شدم. رویش را بوسیدم و برایش تبریکی گفتم.

او گفت:

ـــ احمد! شیما خواهر خوانده شکیبا را خو می شناسی، کوچه گی تان که همیشه با شکیبا یکجا مکتب می رود و با هم بسیار زیاد رفت و آمد فامیلی هم دارند.

ـــ گفتم، بلی! همو که همیشه دستکول خود را در شانه چپ می آویزد و با دست خود محکم می گیرد و چنان راه می رود، که فکر می کنی با تمامی زنده جان و بیجان جنگی است و دست راست خود را قسمی حرکت می دهد، مثل که یک سرباز تعلیم دیده موزون قدم راه می رود.

خنده کرد و گفت:

ـــ دختر بسیار کاکه است. پروای هیچکس را ندارد. مانندش میان دختران دور و پیش کم پیدا می شود. اما چندی قبل شکیبا از نزدش سوال کرده، که سه سال می شود من و تو خواهر خوانده های بسیار صمیمی هستیم؛ حالا صنف یازده مکتب می باشیم؛ ولی خودت یک روز هم درمورد کدام جوان که خوشت آمده باشد، برایم قصه نکرده ای؟ چرا؟ کدام مریضی خو نداری؟

می فهمی که شیما برایش چی گفته است؟

او برای شکیبا گفته، اگر راستش را بگویم، هنگامی که صنف ده بودم، یک کسی خوشم آمد. او یک کوچه بالاتر از ما زندگی می کند. اما وقتی در موردش پرس و پال کردم، خبر شدم، که رابعه هم صنفی خواهرم و او با هم دوست هستند و تصمیم ازدواج را دارند. از این موضوع خودت هم خبر داری. اما رابعه را پدرش در بد به برادر زاده خود داد و عروسی کرد. به همین اساس ازدواج او و رابعه صورت نگرفت. همیشه که او را حین تیر شدن از کوچه ما به طرف سرک عمومی می دیدم، بسیار غمگین معلوم می شد. از یک طرف دلم به حالش می سوخت و از طرف دیگر علاقمندی ام روز به روز در مقابلش زیاد می گردید. فکر می کردم، که حالت مجنون را به ارث برده است. یک مدت دوباره سرحال آمد. اما حالا در این جاها بسیار کم دیده می شود. به گمانم از فاکولته فارغ گردیده و در کدام ولایت وظیفه گرفته است.

شکیبا گفته:

ـــ خو منظورت، احمد کوچه گی ماست.

شیما برایش گفته:

ـــ بلی! منظورم احمد هست.

جلال قصه خود را ادامه داد و گفت:

ـــ شیما، از نگاه اخلاق واقعاً دختر بسیار خوب هست. فکر می کنم، که کدام وقت به طرفش به چشم خریدار نگاه نکرده ای؟ اگر به طرفش دقیق نظر بیاندازی، یقین دارم که خوشت می آید و در ضمن باید بگویم که شیما خو دختر حاجی صاحب است، زمین دار و باغ دار منطقه ما.

یک ساعت دیگر هم از این دریا و آن دریا قصه کردیم، باهم خدا حافظی کردیم، جلال به طرف خانه خود رفت و من در سراچه تنها ماندم.

در چرت و فکر گذشته ها غرق شدم. سالهای ۱۳۵۲ تا ختم ۱۳۵۵ را، یکبار دیگر در کتاب ذهنم بازخوانی کردم. با خود محاسبه نمودم، که خودت هر باری که عاشق شده ای، منظورت تشکیل خانواده به اساس محبت بود، اما هر بار بنا بر برخی سنتهای پنهان مسلط جامعه ما، در عشقت شکست خوردی و ازدواجت صورت نگرفت. در این مورد خودت هیچ ملامتی نداری و بعضاً جانب مقابل هم ملامت نبود. بهتر است یکبار شیما را از نزدیک ببینی. اگر خوشت آمد، از طریق شکیبا برایش پیام بفرست. یک ــ دو بار همرایش ملاقات کو، همدیگر خود را از نزدیک مطالعه کنید، در صورت توافق جانبین، فامیل خواستگاری برود، اگر فامیل شیما هم موافقت کرد، نامزد شوید و عروسی کنید.

فردا، در حدود ده دقیقه قبل از رفتن دخترها به طرف مکتب، از خانه برآمدم و به یک دکان بقالی، که در کنار سرک عمومی قرار داشت، رفتم. یک قوطی سگرت خریدم و همراه مالک دکان که آشنای قدیمی ام بود، گرم قصه منتظر آمدن شکیبا و شیما شدم.

دیدم هر دوی آنها از کوچه داخل سرک شدند. بین خود چیزی می گفتند و هر دو چنان چهره به خود اختیار کردند که گویا مرا ندیده اند. من هم از این برخورد آنها خوش شدم و موقع برایم مساعد گردید تا بسیار عمیق شیما را نگاه کنم. دیدم که از نگاه قد و اندام و چهره گوگوش مانند است. البته با کمی تفاوت که شیما سفید چهره تر بود. بعد از رد شدن آنها با دکاندار خداحافظی کردم و به خانه برگشتم.

بلی! من توانسته بودم شیما را درست برانداز نمایم. اما فکر می کردم، که این حرکتم بسیار زود از صفحه ذهنم پاک می شود. چون شکست ها در عشق لیلی، رابعه و شهناز مرا چنان در یک بستر نارضایتی از دختران خوابانده بود، که ترک کردن آن برایم بسیار مشکل معلوم می شد و از جانب دیگر با خود عهد بسته بودم که بار دیگر مهار احساسم را بطور تام به کسی ندهم و زود فریب کسی را نخورم. ولی بار دیگر این بازدید در صفحه ذهنم باقی ماند.

حوالی ساعت دوازده بود که از بسترم برخاستم و مشغول درست کردن غذای چاشتانه شدم. ناخودآگاه زود - زود به ساعتم نگاه می کردم. بار اخیر که نگاه کردم، متوجه شدم که وقت آمدن متعلمین مکتب ها به طرف خانه شان می باشد. هر قدر بالای خود فشار آوردم که از رفتن به سرک عمومی ابأ ورزم، ولی نتوانستم. لباس خود را عوض کردم و به دکان بقالی سرک عمومی رفتم. چند دقیقه نگذشته بود که شکیبا و شیما به طرف خانه خود در حال آمدن بودند. آنها متوجه من نشدند که در راه انتظار آمدن آنها را می کشم. هنگامی که نزدیک دکان بقالی رسیدند و چشم شیما به من خورد، چنان دست و پاچه شد که پایش به سنگ چل خورد و کم بود به رو بیفتد، ولی شکیبا از بازویش محکم گرفت و نجاتش داد.

دوستم جلال را پیدا کردم و برایش گفتم اگر ممکن باشد من با شکیبا در مورد شیما صحبت نمایم. او قبول کرد و یک ــ دو ساعت بعد من و شکیبا در کوچه یک ملاقات کوتاه داشتیم و من صرف برایش گفتم، اگر ممکن باشد یک بازدید من و شیما را تنظیم نماید. او قبول کرد و در ضمن گفت که ببینم چون شیما دختر بسیار عاجزی است، به همین خاطر ما برایش موسیچۀ بی آزار می گوییم. نمیدانم به این کار آماده خواهد شد یا نه؟ ولی من تلاش خود را می کنم.

فردا برایم اطلاع داد که ساعت چهار بجه شیما در دهلیز نانوایی می آید و همرایت برای چند لحظه بازدید می نماید.

ساعت چهار من در دهلیز منتظر آمدنش بودم، که ناگهان یک دختر چادری پوش داخل دهلیز گردید و روپوشی خود را بلند کرد. دیدم شیما است. اما او چنان زیر تأثیر آمده بود که تمام وجودش می لرزید و بدون مقدمه گفت:

ـــ هر مطلبی را که برای گفتن داری، بنویس و فردا برایم بده. من باید زود خانه بروم، چون به بهانه خانه شکیبا این جا آمده ام.

ـــ من برایش گفتم، به چشم. امشب می نویسم و فردا برایت تسلیم می نمایم. او بدون خدا حافظی روپوشی چادری را پائین کرد و به طرف خانه خود رفت.

بلی ! شیما با وارخطایی و با ترس و لرز، پنهانی نزدم آمد و شتابان برگشت. از گپ زدنش واضح معلوم می شد، که از ترس زیاد زبانش کلالت پیدا کرده است.

شب قلم و کاغذ را گرفتم و در وجود یک نامه، از این که، خوشم آمده و حاضرم در صورت توافقش همرایش ازدواج نمایم، خواسته های خود را برایش نوشتم. در نامه از شکست در عشق لیلی و شهناز را پنهان کردم، اما از دوستی خود با رابعه چون برایش افشا بود و علت اصلی که چرا ازدواج ما صورت نگرفت؟ یادآور شدم.

فردا، در کوچه زمانی که از مکتب به خانه می آمد، نامه را برایش تسلیم نمودم. یک روز بعد او هم جواب نامه را در کوچه زمانی که از مکتب می آمد، برایم تسلیم داد.

بلی ! دوستی من و شیما به جز از یک بار که روز اول عید سعید فطر بود، از اول تا اخیر در سطح تبادلۀ چند نامه گک ها باقی ماند.

بعد از سپری نمودن دو هفته رخصتی تفریحی در کابل، دوباره به وظیفه خود برگشتم. دو ماه بعد برای سپری نمودن روزهای عید با فامیلم، به کابل آمدم و در کوچه خود را برای شیما نشان دادم.

فردا، یک روز قبل از حلول عید، شیما برایم در یک پرزه گک نوشته کرد، که:

ـــ فردا ساعت دوازده بجه، من تنها برای خرید کلچه و نقل به شهر می روم. اگر می توانی، تو هم شهر بیا، در آنجا با هم ملاقات خواهیم کرد.

من هم در یک نامه برایش نوشتم که درست است، من یک ایستگاه بعد از ایستگاه محلۀ ما منتظرت می باشم.

دیدم که ده بالا دوازده بجه شیما در ایستگاهی که من منتظرش بودم، از سرویس پیاده شد. با هم سلام علیکی کردیم، در همین لحظه تاکسی رسید. من تاکسی را دست دادم. هر دوی ما سوار تاکسی شدیم و من برای تاکسی ران گفتم:

سینما آریوب!

متوجه شدم که چهره شیما سفید گشت و گفت:

ـــ نی! سینما نمی روم. من بسیار کم وقت دارم. باید بسیار زود به خانه خود برگردم.

ـــ من با تبسم برایش گفتم، درست است! سینما نمی رویم. اما درآن جا یک رستوران است و از ساحۀ ما دورتر موقعیت دارد. ما می توانیم بدون تشویش یک کمی با هم صحبت کنیم.

شیما هم سکوت اختیار کرد و ما به رستوران سینما آریوب رفتیم، غذا فرمایش دادیم و یک کمی با اعصاب آرام و بدون ترس و دلهره با هم درد دل کردیم. در خاتمه برایم گفت:

ـــ از برادرم زیاد می ترسم. اگر ممکن باشد، بهتر نیست فامیلت خانه ما خواستگاری بیایند؟

برایش گفتم:

ـــ به سر چشم. من روز سوم عید این کار را عملی می نمایم. مادرم و خانم برادرم را خانه شما خواستگاری روان می کنم.

او بسیار عجله داشت. نان را هم ناتمام گذاشتیم و توسط یک تاکسی خود را به ساحۀ فروشگاه بزرگ افغان رساندیم و با هم خدا حافظی کردیم. من به طرف خانه خود حرکت کردم و او به طرف دکان های کلچه فروشی رفت.

در خانه، شب موضوع را به مادرم یادآور شدم، مادرم گفت:

ـــ درست است. وقتی خودت موافقه داشته باشی، ما هیچ تردید نداریم. خیر باشد. بخیر روز سوم عید به خانه آنها می رویم و همراه فامیلش موضوع را مطرح می نماییم.

روز دوم عید برادرزاده ام برایم گفت:

ـــ رابعه خانه پدرش آمده است. من او را در کوچه دیدم.

او برایم گفت:

ـــ به مادرت و بی بی جانت سلام مرا برسان.

من هم برایش گفتم:

ـــ به چشم.

برای خانم برادرم گفتم:

ـــ اگر ممکن باشد برای رابعه هم احوال روان کو، که اگر وقت داشته باشد، همراه شما یکجا به خواستگاری برود. او هم قبول کرد و دخترک خود را خانه پدر رابعه روان کرد و برایش پیام فرستاد، که اگر وقت داری بیا با هم یک چای بنوشیم.

رابعه خانه برادرم آمده بود و خانم برادرم برایش گفته بود، که اگر وقت داشته باشی فردا با ما یکجا خانه شیما برویم تا او را برای احمد خواستگاری کنیم. رابعه قبول کرده بود و فردا با مادرم و خانم برادرم یکجا خانه شیما خواستگاری رفتند.

بعد از صرف چای مادرم بسیار دوستانه موضوع خواستگاری را در میان گذاشته و گفته بود:

ـــ ما و شما سالها می شود که در یک محله زندگی می کنیم. حاجی صاحب شخص بسیار خوب و مهربان می باشد. او همیشه در تربیت اولاد های خود زیاد کوشش کرده و اطفال خود را مثل گل بزرگ ساخته است. من از یک سال به این طرف شیما جانه زیر نظر داشتم و منتظر بودم تا پسرم احمد از تحصیل خود خلاص شود و من نزد شما بیایم و بگویم که اگر او را به دامادی یی خانواده خود بپذیرید. امروز ما به همین خاطر آمده ایم. امیدوارم تقاضای ما، مورد قبول شما قرار بگیرد.

به عوض مادر شیما خواهرش که در مکتب هم دوره رابعه بود، با بسیار گستاخی برای مادرم گفته بود:

ـــ این حرفها را بس کنید! این کار هیچ امکان ندارد. این وصلت غیر ممکن است. از این مسأله دست بردار شوید ورنه جوی های خون جاری خواهد شد.

مادرم دوباره بسیار دوستانه برایش گفته بود:

ـــ لطفاً حرفهای خود را سنجیده بزنید. ما برای دوستی خانه شما آمده ایم و شما ناسنجیده صحبت می کنید.

خواهر شیما دوباره با پُر رویی گفته بود:

ـــ من برای شما فقط همین قدر می گویم که از این حرفها بگذرید. اگر این حرفها افشأ شود، کُشت و خون می شود.

رابعه که به حیث یک شنونده نشسته بود، بی حوصله شده و برایش گفته بود:

ـــ میبخشی! خودت  به خیالم بی بی جان را نشناختی؟ او مادر جان احمد است. احمد که در کوچه بالا در سراچه زندگی می کند. به گمان اغلب که خودت هم او را می شناسی. اما اگر نمی شناسی، می شود از شوهرت و یا برادرانت در موردش معلومات بدست بیاوری. لطفاً حرفهای خودت را پس بگیر در غیر آن می ترسم که راستی هم با طرح حرفهای غیر مسؤولانه ات برایتان کدام مشکل خلق نشود.

در ضمن برای مادرم گفته بود که بی بی جان بفرمائید که از این جا برویم. در خاتمه خانم برادرم که از حرفهای خواهر شیما بسیار زیاد عصبی شده بود، قصداً برایش گفته بود:

ـــ در اخیر من هم یک خواهش بسیار دوستانه از شما دارم. آن این که دیگر خواهرت را اجازه ندهی که مزاحم احمد شود و نزدش به سراچه بیاید.

واقعیت گپ این بود که شیما هر گز نزد من سراچه نیامده بود و دوستی ما صرف در حد تبادلۀ نامه گک ها بود و نامه گک ها را که باهم تبادله می کردیم با حرفهای الفد و شل ختم می کردیم. در این نامه گک ها همواره به ازدواج می اندیشیدیم و بس. اما خانم برادرم قصداً در برابر حرفهای نادرست خواهر شیما به اصطلاح جوابش را داده بود.

روز بعد از خواستگاری به بسیار مشکل توانستم با شیما ملاقات نمایم. از سیمایش معلوم می شد که زیاد گریه کرده است. بعد از سلام علیکی برایش گفتم:

ـــ خوب حالا چی کنیم؟ و خود را آماده ساختم تا به ماجراجویی خواهرش یا بد بیاری های خودم گوش دهم. اما چون شیما دخترکم حرف بود، فقط می لرزید و نگاهش را به زمین دوخته بود و بعد درحالی که آرام می گریست و اشکها از چشمانش جاری بود، ولی با وجود آن فروغی اندوهگین فوق العاده از آنها می تابید، برایم گفت:

ـــ احمد! من تو را واقعاً از دل و جان دوست دارم. فامیلم مسأله سنی و شیعه را محکم گرفته اند و قاطع می گویند که این کار هیچ امکان ندارد. من که همراه خواهرم زیاد استدلال کردم، او برایم گفت، که بمیری هم محفل شیرینی خوری و عروسی ات را با احمد در خانه ما نخواهی دید. برو همرایش فرار کو. احمد! اگر کاسۀ صبرم لبریز شد، به خواهرم نشان خواهم داد که شیما کیست؟ به هر صورت! اگر خودت آمادۀ این گپ هستی من تردید ندارم. چون خوانده ام که ترسوها مزۀ کامیابی را کمتر میچشند.(1)

ولی دیدم که شیما بسیار کم دل و اندک رنج شده بود. زود گلویش پر می شد و گریه می کرد. متأسفانه خواهر شیما هم از آن قلبهای مهربان در سینه خود نداشت که به اندرزهای عاطفه و انصاف گوش فرا دهد و من هم در یک خانواده ای بزرگ شده بودم، که هیچگاه آماده پذیرش عروسی که برایش فرار داده شده باشد، نبودند.

از شیما به یک شکلی معذرت خواستم و با اندوه زیاد به طرف خانه خود رفتم.

متأسفانه در فامیلش هیچ کس قلب رئوف نداشت، که به نگاه های بی فروغ و اشکهای تلخش که در دامن یأس و ناامیدی فرو می ریخت، توجه کند. در فامیلش این اندوه های او را نه کسی درک می کرد و نه کسی می فهمید. برای آنها درد و رنج دختر شان معنایی نداشت.

فردا، شکیبا احوال فرستاد که برادر شیما دیشب شیما را زیاد لت و کوب داده و حتی تهدید کرده که اگر خود را سر براه نسازد، مکتب رفتن اجازه ندارد.

من با شنیدن این حرفها که در حقیقت من و شیما کدام جرمی را مرتکب نگردیده بودیم. فقط می خواستیم با تفاهم تشکیل خانواده دهیم، اما دوستی صادقانۀ ما، بار دیگر قربانی سنتهای خرافی جامعه ما گردیده بود، کنترول خود را از دست دادم. تا شام در حقیقت خود را در اتاق زندانی ساخته بودم. برای هیچ کس در را باز نکردم. نه با کسی حرف زدم و نه چیزی خوردم. کست موزیک را با صدای آهسته می شنیدم و سگرت را پیاپی دود می کردم. بعضی وقتها اشک از چشمانم جاری می شد. کمی فرصت یافتم که به بی محبتی لیلی ، به سنتهای خرافی که در راه ازدواجم با رابعه و شهناز سد واقع شده بودند و به بی عاطفه گی فامیل شیما که گویی دل شان از سنگ است، فکر کنم. این فکرها تا مغز استخوان مرا میسوزاند. گلویم پُر میشد و اشک در چشمانم میچرخید. شام که کمی تاریکی شب را با خود آورده بود، از خانه برآمدم و به طرف خانه شیما رفتم. دروازه آنها را تق تق کردم. دیدم خواهر خورد شیما دروازه را باز کرد. پرسیدم:

ـــ برادرت رضا جان خانه تشریف دارد؟

او گفت:

ـــ بلی! می روم برایش می گویم که شما آمده اید.

او رفت، دیدم چند لحظه بعد برادرش آمد. بعد از سلام علیکی من برایش گفتم:

ـــ می بخشید! اگر وقت داشته باشید، لطفاً لباس خود را عوض نمایید، می خواهم چند لحظه در بیرون همراه شما صحبت کنم.

او گفت:

ـــ لباسم درست است. همین لحظه از شهر خانه آمدم. بفرمایید! من در خدمت هستم.

هر دوی ما قدم زده قدم زده به طرف زمینهای زراعتی رفتیم و بعد از حاشیه روی، من بالای اصل موضوع صحبت را آغاز کردم و گفتم:

ـــ رضا جان! من چند ماه قبل تحصیل خود را ختم کردم و در یکی از ولایات وظیفه گرفتم. هر انسان حق دارد مطابق میل و آرزوی خود ازدواج کند. من هم به سن رسیده ام که باید ازدواج کنم. در بین زیاد فامیلها، فامیل شما را انتخاب کردم و چند روز قبل خواستگار فرستادم اما از جانب فامیل شما مورد قبول واقع نشدم و جواب رد دادند. این حق مسلم شماست. شاید مطابق میل خانواده شما نباشم. اما امروز اطلاع بدست آوردم که شما خواهر خود را لت و کوب نموده اید و او را تهدید کرده اید که مکتب رفتن برایش اجازه نمیدهید. من و شما هر دو جوان هستیم. من جوانمردانه برایت قسم می خورم که این انتخاب من بود و خواهر شما در این مورد هیچ نوع نقش نداشته است. او پاک ترین و معصوم ترین دختر است، بی گناه است، بد است بالایش تهمت نبندید. صرف من از طریق شکیبا جان اجازه اش را بدست آورده ام که می توانم خانه شما خواستگار بفرستم. ولی دیده می شود که یک دختر معصوم و بی گناه هیچ گناه نکرده مورد اذیت قرار می گیرد. در صورتی که به این وصلت فامیل شما موافقت نداشته باشد، برای شما قول می دهم که من هر گز پافشاری نخواهم کرد و هیچ وقت مزاحم فامیل شما نخواهم شد. در هر صورتش دوــ سه روز بعد من به وظیفه خود می روم و خدا می داند که چی وقت دوباره به کابل می آیم. اما یک خواهش بسیار دوستانه از شما و فامیل شما دارم که بخاطر گناه من برای جگر گوشه خود آزار ندهید. در غیر آن این کار به ضرر شما تمام خواهد شد.

برادر شیما در جوابم با بسیار عصبانیت گفت:

ـــ به یاد داشته باش که جواب مشت مشت است. اگر من احساس کنم که خودت مزاحم خواهرم می شوی، من بی تفاوت مانده نمیتوانم. . .

خلاصه کلام که باد و بخار خود را خالی کرد و در حقیقت به تمام معنی می فهمید، که خواهرش بخاطر عشق پاک خود برای هر نوع قربانی آماده است. خو افسوس که گوشهای کر خانواده اش صدای قلب او دختر معصوم را نمی شنیدند و من هم حاضر نبودم بدون موافقه فامیلش به کدام عمل دیگر متوسل گردم. تنها چیزی را که من توانستم آن این بود که برادرش را فهماندم که اگر شما در حق او دختر بی گناه اضافه روی کنید، من حاضر خواهم شد بدون موافقه فامیل شما همرایش ازدواج کنم و این برخورد من سبب شد، که آنها از آزار دادن شیما دست بردار شوند.

شب، یک نامۀ عادی که عاری از کلمات عاشقانه و تأثر بود برای شیما نوشتم.

صبح، با آسمانی گرفته که از نور آتش ها رنگ می گرفت، دمید. بعد خورشید از میان درختان سپیدار پدیدار شد و من در انوار آن آهسته - آهسته به قلۀ تپه رفتم. سکوت برفراز تپه سنگینی می کرد و صدای پرندگان که در شاخه های درختان سپیدار باهم جنگ، گیله ها و عشق بازی می کردند، دیگر به گوشم نمی رسید. منتظر ماندم تا رفتن دختران به طرف مکتب فرا رسد. در کوچه حین رفتن شیما به طرف مکتب نامه را برایش تسلیم نمودم. در حقیقت تمام مضمون نامه ام یک معنی داشت، که دو روز بعد من به طرف وظیفه خود می روم و هر آن فامیلت را راضی ساختی، از جانب من و فامیلم کدام مشکل وجود ندارد.

بلی! شیما، از آن دختران پاک و بی آلایش بود که معصومیت شان همه چیز را در اطراف شان زیبا می کند.(2) همین پاکی و معصومیتش سبب گردید تا به تصمیم فامیل خود تن در دهد و از ازدواج با من صرفنظر کند.

دو روز بعد به طرف ولایتی که در آن ایفای وظیفه می کردم، با یک عالم تأثر حرکت کردم. چند ماه به کابل نیامدم و اخیر ماه حوت سال ۱۳۵۶ مکتوب خود را برای سپری نمودن خدمت سربازی از اداره مربوطه خود گرفتم و ۲ حمل ۱۳۵۷ به خدمت سربازی سوق گردیدم.

یکماه و چند روز از سربازی ام سپری نگردیده بود که رژیم تغییر خورد و به اساس فرمان مقامات آنزمان یکماه قبل از تکمیل دوره مکلفیت ترخیص گردیدم و دوباره به ولایت قبلی به وظیفه خود برگشتم.

بعد از سپری نمودن خدمت سربازی، ما چهار نفر هم مسلکان در یک حویلی دولتی بود و باش می کردیم و زندگی نورمال و روتین خود را به خوشی پیش می بردیم. تنها به چیزی که می اندیشیدیم آن عبارت از تشکیل خانواده بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ داکتر اسدالله حبیب، دستور زبان فارسی دری، بلغاریا، ۱۳۸۸ . ص ــ ۵۵

2 ــ ایزابل آلنده، به سوی پایتخت، ترجمۀ رضا منتظم، تهران، ۱۳۸۳ . ص ــ ۳۴

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمت بعدی ــ

بخش ششم ــ

قصۀ نازی ــ

شیر و ترموز چای:

 

 

 

بخش چهارم

قصۀ شهناز ـــ

بار دیگر، یک دیدار تصادفی و یک برخورد لفظی جرقه ی بود که در قلبم به شعله تبدیل گردید.

اوایل ماه میزان سال ۱۳۵۵ بود. به برخی مواد، ضرورت داشتم. در آن زمان تمام چیزهای مورد ضرورت ما، در فروشگاه بزرگ افغان پیدا می شد. به یک دوستم که، چهره نورانی ولی از نگاه سن تاریخ تیر شده معلوم می شد و ما برایش پیر جان خطاب می کردیم، گفتم:

ـــ بیا شهر برویم. یک کمی سودا کار دارم. امروز هوا هم بسیار گوارا است. یک کمی چکر خواهیم زد و فکر ما تبدیل خواهد شد. زیاد روزها شده که شهر نرفته ام.

او گفت:

ـــ درست است. یک کمی چشم چرانی هم خواهیم کرد.

من برایش گفتم:

ـــ نی! از چشم چرانی زیاد وقت شده که توبه کشیده ام. فقط می رویم و خرید خود را می کنیم.

حوالی سه بجه، هر دوی ما سوار سرویس شدیم، در شهر از سرویس پیاده شدیم و هی میدان و طی میدان قدم زده قدم زده به فروشگاه رسیدیم.

در فروشگاه بزرگ افغان، در منزلهای مختلف، مواد مورد ضرورت خود را جستجو می کردیم که، تصادفاً در چند منزل با دو دختری که خواهر خوانده بودند و لباس نرمال رفتن به شهر را برتن داشتند و کدام یونیفورم مشخص نپوشیده بودند، روبرو شدیم. یکی از آنها بی نهایت خنده روی و شوخ معلوم می شد. اما من به آنها توجه نمیکردم.

بعد از خرید مواد مورد ضرورت، هنگامی که می خواستیم از فروشگاه خارج شویم، بین یکی از آنها و دوستم شانه جنگی خفیف صورت گرفت.

دختر شوخکش با بسیار عصبانیت گفت:

ـــ مثل کورها راه می روید. نادیده ها.

من، که در این کار هیچ گناهی نداشتم، برایش گفتم:

ـــ چی گفتی؟

جمله ی بعدی را نگفته بودم که او در جوابم گفت:

ـــ تو را نمی گویم. اندیوالت را می گویم.

بگو مگوی ما، در همین جا خاتمه پیدا کرد. من و دوستم از فروشگاه خارج شدیم و در رستوران روبروی فروشگاه یک کمی چای نوشیدیم و به سمت ایستگاه سرویس حرکت کردیم.

در رستوران، دوستم از زیبایی دختری که برایم گفته بود، تو را نمی گویم بسیار توصیف کرد. در ایستگاه بسیار ازدحام بود. ما منتظر آمدن سرویس بودیم که، همان دخترها باز پیدا شدند. زمانی که با ما چشم به چشم شدند، خواهر خوانده اش دختر شوخک را از بازویش محکم گرفت و گفت:

ـــ بیا که از این جا برویم.

دختر شوخک گفت:

ـــ نی! کجا برویم؟ همین جا منتظر سرویس می باشیم.

دوستم، در رستوران ضمن توصیف دختر، مرا نیز تشویق می کرد که به خیالم از تو خوشش آمده بود. به خاطر گپ های دوستم، دلم طاقت نکرد، بالای تمامی توبه های خود پا گذاشتم و از زیر دل به سویش نگاه کردم. دیدم که واقعاً دختر زیباست.

یک دختری بود با چهرۀ خندان، قد رسا، موهای طلایی دراز، که بالای سورینش گاز می خورد، سفید شیری، با کومه های گلابی و چشمان معجونی از رنگ خرمائی و سبز. آدم تصور می کرد که، پری یی کوه قاف راه را غلط کرده و به شهر ما آمده است. بین من و او نگاه ها چندین مرتبه تبادله گردید. من زود تحت تاثیر چشمان نافذش قرار می گرفتم. اما او با چهرۀ خندان و بشاشش که بعضاً با حرکت گردن موهای خود را به یک طرف می انداخت، دزدانه به طرفم نگاه می کرد. نگاه های تیز و عمیقش در تار و پود وجودم نفوذ کرد و درآن لنگر انداخت و باز بار دیگر یک دیدار تصادفی و یک برخورد لفظی جرقه ی بود، که در قلبم تبدیل به شعله گردید.

سرویس لین خیرخانه مینه رسید، آنها سوار سرویس شدند و من هم به دوستم گفتم:

ـــ بیا که ما هم در همین سرویس بالا شویم و ببینیم، که آنها در کجا از سرویس پیاده می شوند. دوستم قبول کرد و ما هم در همان سرویس بالا شدیم. سرویس حرکت کرد و آنها در اخیر منطقۀ کارتۀ پروان از سرویس پیاده شدند. ما هم از سرویس پیاده شدیم. آنها پیش و ما در تعقیب اش روان بودیم.

در راه برای دوستم گفتم:

ـــ پیر جان! این دختر زیاد خوشم آمد. اما توان تعقیب و تعقیب بازی را در وجود خود نمیبینم. امسال، سال اخیر تحصیلی ام است. از فاکولته فارغ می شوم. خانه -اش را می بینیم، در هفتۀ آینده فامیل خود را خواستگاری می فرستم. اگر موافقه کردند خوب، در غیر آن به قلبم خیر تو و خیر من می گویم و بس و فراموشش می کنم.

آنها آهسته- آهسته و خرامان- خرامان با خنده های آرام و قدمهای موزون به طرف سرک گردنۀ باغ بالا روان بودند. در یک قسمتی از راه خواهر خوانده -اش همرایش خدا حافظی کرد و دختر شوخک به تنهایی به طرف خانۀ خود راه افتاد. در راه برای دوستم گفتم:

ـــ حالا خودت به تنهایی او را تعقیب کو، به خاطر که اگر کدام عضو فامیلش تو را در عقبش ببیند، اشتباه نمیکند و اگر من تعقیبش کنم و کدام شناسای شان ببیند، اشتباه می کند. فقط خانه اش را شناسایی کو، باز هر دوی ما می رویم خانه را می بینم و من یک مدتی در راه مکتب و خانه تعقیبش می کنم، اگر کدام دوست دیگر نداشت و از نگاه اخلاق دختر خوب بود، از نزدش می پرسم که اجازه دارم به فامیلش خواستگار بفرستم. اگر موافقه کرد، در آن صورت من هم رسماً خواستگاری اش می کنم.

او هم قبول کرد و دختر را تا دروازۀ خانه اش رساند، زمانی که دختر داخل خانۀ خود شد او دوباره برگشت و متوجه گردید، که بالای دروازۀ خانۀ شان یک لوحه نصب است. دوستم فکر کرده بود که شاید خانۀ کدام داکتر طب باشد. اما هنگامی که خود را به دروازه نزدیک ساخته بود و لوحه را خوانده بود، آمد، برایم گفت که، بالای دروازۀ خانه او، نام یک شخص آشنا نوشته شده است، که خودت هم با نامش آشنا هستی.

بلی! من هم با نام آن شخص آشنا بودم و از جهت دیگر یک دخترش همراه ما در پوهنتون البته در فاکولته دیگر محصل بود و یکی از خویشاوندان اش که یک خانم کمی مسن و نهایت بی بی و مهربان بود و من عمه گل خطابش می کردم، نیز در مربوطات اداری پوهنتون ایفای وظیفه می کرد و با فامیل ما نیز شناخت داشت و من هم همرایش سلام و علیک داشتم.

این پیام دوستم مرا زیاد خوش ساخت و قدم زده قدم زده به طرف لیلیۀ پوهنتون حرکت کردیم. به لیـلیه رسیدیم، دست و روی خود را تازه کردیم، لحظات اخیر طعام خانه بود، به عجله خود را رساندیم و نان خود را به مزه نوش جان کردیم. حین نان خوردن در مورد فامیل دختر هم قصه کردیم. بعد از ختم نان خوردن به طرف اتاقهای خود برگشتیم، با هم خدا حافظی کردیم، دوستم به اتاق خود و من به اتاق خود رفتیم.

چای را همراه هم اتاقی هایم نوشیدم، تا ناوقت شب درس خواندیم. چراغ ها را خاموش نمودیم و بخواب رفتیم.

صبح یک کمی وقتی بیدار شدم، طعام خانه رفتم، ناشتا کردم و به مقایسه روزهای قبل ده دقیقه زود تر به طرف فاکولتۀ خود روان شدم. نزد عمه گل رفتم. دیدم که به وظیفه آمده است. همرایش سلام علیکی کردم و مثل همیشه دستش را بوسیدم. از فامیل احوال پرسی کرد، گفتم همه به فضل خداوند خوب و صحتمند هستند. بعد از احوال پرسی برایش گفتم:

ـــ عمه گل! می بخشید، آمده ام درمورد یک موضوع همراه شما مشوره نمایم.

گفت:

ـــ احمد جان! بگو، ببینم چی خدمت کرده می توانم.

ـــ گفتم، دیروز یک دختر را در فروشگاه بزرگ افغان دیدم، با هم زیاد شوخی کردیم، زیاد خوشم آمد، وقتی تا خانه تعقیبش کردم، دیدم که دختر مدیر صاحب است. من تصمیم دارم که اگر دختری خوب باشد، انتخاب دیگر نداشته باشد و همراه من موافقه کند، از او رسماً خواستگاری نمایم. سال اخیر تحصیلم است. آهسته- آهسته جوانی دارد همرایم خدا حافظی می کند.

او خنده کرد و به مزاح برایم گفت:

ـــ دلت را نینداز، تا فعلاً خورد هستی، از دهنت بوی شیر می آید.

گفتم:

ـــ عمه گل جان! در این جا یک مشکل بسیار بزرگ وجود دارد. خواهر کلانش گلناز که در این جا محصل است و خبر دارم که تا فعلاً ازدواج نکرده، نمیدانم با وجود این مشکل اگر دختر موافقه هم کند، فامیلش راضی خواهد شد؟

او دوباره با تبسم برایم گفت:

ـــ در این مورد هم طالع داری. مدیر صاحب سه دختر دارد. دختر مابینی اش هم صنف ۱۲ مکتب بود که نامزد شد و بعد از فراغت از مکتب عروسی کرد و حالا صاحب یک بچه گک قندول می باشد. این دختری را که خودت دیدی، بلی! یک دختر شوخ، خنده روی و ناگفته نماند که مقبولک هم است. دختر آخری مدیر صاحب است. شهناز نام دارد و صنف ۱۱ مکتب است.

برایش گفتم:

ـــ خیر خوب است. این مشکل تا حدودی حل می باشد. پس من در همین یک ــ دو ماه بعد از تکمیل نمودن معلوماتم، تلاش می نمایم که به یک شکلی نظر دختر را بدست بیاورم. درصورت موافقه اش، لطفاً با من همکاری نمائید، باز نزد فامیلش بروید و موضوع را برای شان البته به طرفداری من یاد کنید. موقعی خداحافظی او دستش را روی شانه ام گذاشت و آرزو کرد که در کارم موفق شوم و گفت بازهم نزدش بیایم و او را از نتیجه ی که بدست آورده ام، مطلع سازم.

من برایش گفتم:

ـــ به چشم. من تلاش می کنم که هر چه زودتر معلوماتم را تکمیل کنم و نتایجش را برای شما بگویم.

او دوباره برایم گفت:

ـــ درست است. تو کارَت را هر چه زودتر انجام بده، نتیجه اش را برایم بگو، بعداً من اقدام می نمایم.

با هم خدا حافظی کردیم. دوباره دستانش را از زیر دل بوسیدم و به طرف اتاقهای درسی خود روان شدم.

در طول یک ماه، او را چندین بار دزدکی و چندین بار با روبرو شدن، تعقیب کردم. برایم معلوم گردید، که کدام کسی دیگر در تعقیبش نیست. در ضمن این هم برایم واضح گردید، که او هم علاقمندی نشان می دهد. بار اخیر جرئت کردم و در راه خانه برایش گفتم:

ـــ شهناز جان! می بخشی، اگر وقت داشته باشی و قهر نمیشوی، می خواهم چند لحظه همرایت صحبت کنم.

او، از این که نامش را گرفتم تکان خورد و با عجله گفت:

ـــ در این جا نی! برادرم بچۀ بسیار بد خوی است. بسیار قوی هیکل و بوکسر است. اگر تو را ببیند که برای من چیزی می گویی، شاید فکر کند که آزارم می دهی. خیر فردا چهارشنبه من همراه خواهر خوانده ام زیارت پیر بلند می رویم، باز در همان جا هر گپی که داری برایم بگو.

برایش گفتم درست است و به سرعت از آن ساحه دور شدم.

فردا چون مشخص نگفته بود که چند بجه؟ من از بسیار نا طاقتی وقتر خود را به زیارت پیر بلند رساندم. نیم ساعت که بالایم مثل یک روز گذشت و خدا می داند که سرک گردنۀ باغ بالا را تا هوتل باغ بالا چند بار گز و پل کرده بودم، دیدم که شهناز و خواهر خوانده اش پیدا شدند. خود را از نزد شان پنهان کردم، دیدم از راه پله های زینه به زیارت بالا رفتند، مزاحم شان نشدم، منتظر ماندم تا دوباره پائین آمدند و به طرف سرک هوتل باغ بالا روان شدند. من به تعقیب آنها حرکت کردم و در یک قسمت مناسب خود را پهلوی شهناز رساندم و برایش آهسته گفتم:

ـــ اگر اجازه ات باشد، یک مطلب را همرایت مشوره می نمایم.

او برایم گفت:

ـــ آیا کدام گپ بسیار مهم را برایم می گویی؟ خدا کند که کدام گپ بی جا نباشد!

برایش گفتم:

ـــ نخیر. آدم خراب نیستم. از تو خوشم آمده، مدیر صاحب هم انسان شناخته شده است. ماه های اخیر تحصیلم است، قلبم تو را انتخاب کرده، می خواهم با هم شریک زندگی شویم، اگر اجازه ات باشد یک خانمی که شناسای هر دو فامیل می باشد، به خانۀ شما بفرستم تا موضوع را همراه فامیلت طرح کند. اما شرط مهم موافقۀ خودت است که این وصلت را قبول داری یا نی؟ می توانی یک هفته چُرت بزنی، در مورد تمام جوانبش فکر کنی و چهار شنبه آینده در همین جا نظرت را برایم بگویی. بعد از آن من اقدام می کنم.

او گفت:

ـــ خوب! درست است.

بعد قدمهای خود را تند ساخت و از من سبقت جست. من هم قدمهای خود را آهسته ساختم و یک لحظه بعد به عقب برگشتم و به لیلیۀ خود رفتم.

چهار شنبۀ آینده، که من هم وقت ملاقات را مشخص نساخته بودم، مطابق زمان روز چهار شنبۀ قبلی خود را به باغ بالا رساندم. دیدم بعد از ده دقیقه شهناز با خواهر خوانده اش آمد. من را از دور دیدند. این بار به زیارت نرفتند، بلکه به طرف هوتل باغ بالا حرکت کردند. من هم به تعقـیب شان روان شدم. دوباره دریک جای مناسب خود را نزدیکش رساندم. بعد از سلام، سکوت اختیار کردم. دیدم نه سلامم را علیک گفت و نه چیزی برایم گفت. جرئت کردم و از نزدش پرسیدم:

ـــ چطور، در مورد پیشنهادم فکر کردی؟

در جواب برایم گفت:

ـــ موضوع ازدواجم مطلق مربوط پدر و مادرم می باشد. می توانی این مطلب را همراه والدینم از هر طریقی که خواسته باشی، مطرح بسازی.

بعد از همین یک ــ دو جمله به سرعت قدمهای خود را تند ساخت و از من فاصله گرفت. من هم دوباره برگشتم و به طرف لیلیۀ خود حرکت کردم.

فردا نزد عمه گل رفتم و تمام جریان را برایش قصه کردم.

او گفت:

ـــ احمد! دیروز من هم تصادفی مادرش را در شهر دیدم. اما چون خودت کدام پیام برایم نیاورده بودی، من هم در این مورد چیزی برایش نگفتم. به هر صورت. دیروز مادرش زیاد گیله کرد که خانۀ ما نمی آیی. من همرایش قول دادم که در همین نزدیکی ها حتماً به دیدارت می آیم. شاید فردا که روز جمعه است من خانۀ آنها بروم. اگر فردا رفتم، حتماً موضوع خودت را نیز همراه شان در میان می گذارم.

دو هفته طول کشید، تا یک روز عمه گل برایم پیام فرستاد که یکبار او را ببینم. به دیدارش رفـتم. بعد از احوال پرسی برایم گفت:

ـــ احمد! به خیالم مسأله خودت بین آنها حل شده و معلوم می شود که نتیجۀ مثبت داده است. دیروز من بخاطر کار خودت نزد آنها رفته بودم و برایشان گفتم، بهتر است یا بلی یا نی بگوئید تا او جوان زیاد منتظر نماند. سرانجام فیصله به این شد که شام پنج شنبه به خانۀ آنها بروی. پدرش می خواهد خودت را از نزدیک ببیند و همرایت گپ بزند. روز پنج شنبه حتمی بروی. چانس خوب برایت می خواهم.

بعد از تشکری بسیار زیاد، برایش گفتم:

ـــ درست است. من هم در همین یکماه کم و بیش کار خود را انجام داده ام. هر هفته دو ــ سه بار به زیارت شهنازجان می رفتم و برایش تیم می دادم. روز پنج شنبه حضور آنها می روم. بازهم از شما یک جهان سپاس گزار. همراه من زیاد به تکلیف شدید. بسیار زیاد زحمات را متقبل گردیدید. بار دیگر زیاد- زیاد تشکر می نمایم. بعد همرایش خدا حافظی کردم و به طرف اتاقهای درسی فاکولته روان شدم.

روز پنج شنبه ساعت شش شام خانۀ آنها رفتم. زنگ دروازه را فشار دادم. دیدم که برادرش دروازه را باز کرد. بعد از سلام و علیک برایش گفتم:

ـــ من احمد هستم. به احترام و دست بوسی مدیر صاحب آمده ام.

برادرش، مرا به اتاق سالون راهنمایی کرد، بعد از چند دقیقه مدیر صاحب هم تشریف آوردند. به احترامش چند قدم جلو رفتم، دستانش را بوسیدم. زیاد محبت کردند. چند ساعت قصه کردیم. مادر شهناز هم برای مدت کوتاه آمد و دوباره مدیر صاحب و من را تنها گذاشت.

پدر شهناز زیاد درمورد زندگی زناشویی، وظایف و مکلفیت های شوهر در مقابل زن و از زن در مقابل شوهر صحبت کرد. آدم زیاد پُر معلومات بود و در آخرین تحلیل گفت:

ـــ همۀ ما به این نتیجه رسیده ایم که این وصلت صورت بگیرد. می توانی و اجازه داری که این جمعه نی، جمعۀ آینده همراه فامیلت که از پانزده نفر زن و مرد اضافه نشوند، چون خانۀ ما گنجایش افراد زیاد را ندارد، بیایید. ما برای تان دستمال نامزدی را می دهیم. اما یک مطلب را فراموش نکنی که آمدن قبله گاه ات حتمی است. چون خبر دارم که او در ولسوالی خود زندگی می کند. من نتنها وصلت دو جوان را آرزو دارم، بلکه از این طریق به وصلت دو فامیل نیز سخت علاقمند هستم. آمدیم در مورد مسایل بعدی، زمانی که دخترم از صنف ۱۲ فارغ گردید، باز می توانید درمورد عروسی، خود تان تصمیم بگیرید.

من هم به نوبۀ خود، از اعتمادی که بالای من کرده بودند و جگر گوشه ی خود را می خواستند شریک زندگی من بسازند و مرا به حیث بچه داماد خود قبول می کردند، تشکری کردم و برایشان گفتم:

ـــ به سر چشم. تمام اوامر شما را بجای می آورم.

بعداً از جایم بلند شدم، دستانش را بوسیدم و خدا حافظی کردم.

هنگامی که به طرف لیلیۀ خود راه میرفتم، از دو جهت زیاد خوش بودم:

یکی این که به وصلت شهناز و من، فامیلش موافقه کرده بودند و دیگر این که من چند روز قبل از تاریخ شیرینی دادن، دیپلوم خود را می گرفتم.

روز دیپلوم گرفتن فرا رسید. محفل توزیع دیپلوم ها برگذار گردید و من هم دیپلوم خود را گرفتم. چند ساعت را با هم صنفی ها و دوستان خود میله کردم، بعداً به طرف خانۀ پدری، که در این زمان دو برادر ارشدم، در آن زندگی می کردند، رفتم. در قدم اول از گرفتن دیپلوم خود به آنها اطلاع دادم. آنها زیاد شفقت کردند، تبریکی دادند و رویم را بوسیدند.

بعد از صرف چای برای برادرانم گفتم:

ـــ اگر برای شما زحمت نمیشود، خیر لباسهای خود را بپوشید، قبل از این که تاریخ شیرینی خوری را به خویشاوندان خود اطلاع بدهیم، بهتر است اول خانۀ مدیر صاحب برویم و ببینیم که چند نفر را آنها خبر می نمایند. در ضمن بپرسیم که چقدر نقل، کلچه، چاکلیت، کیک، شیر و غیره چیزها ضرورت است. خوب خواهد شد اگر لیست را مشترکاً آماده نماییم، بعداً من خودم همه چیزها را خریداری می کنم و خانۀ آنها می برم. هم چنان تاریخ دستمال گرفتن را می شود پس فردا به خویشاوندان خود اطلاع بدهیم.

برادرانم قبول کردند. از جای خود برخاستند. خود را آماده ساختند و هر سه ما در حالی که زمین مستور از برف و هوا سرد و گزنده بود، به خانۀ مدیر صاحب رفتیم.

من شانس خوب آورده بودم، که مسأله دستمال گرفتن را برای خویشاوندان خود اطلاع نداده بودم. چون بعد از نیم ساعت از صحبت پدر شهناز درک کردم که در نظر آنها تغییر آمده است.

به هر صورت، چند ساعت قصه کردیم و در ختم پدرش برای برادرانم گفت:

ـــ از معرفت با شما زیاد خوش شدم. از خلال صحبتها چنین برداشت کردم که خانوادۀ شما در سطح ولسوالی خود، یک خانوادۀ اکادمیک می باشد. با احمد جان قبلاً معرفی شده بودم. او را نزد خود خواسته بودم و از نزدیک همرایش صحبت کرده بودم. در پرنسیپ موضوع حل است. اما برای ما یک کمی مشکل پیش آمده است. در آینده ی نه چندان دور ما برای تان اطلاع می دهیم که، برای شیرینی گرفتن کدام تاریخ تشریف بیاورید.

با شنیدن این حرفها وضع من بسیار خراب گردید. من از اول تا اخیر هیچ حرف نمیزدم و فقط شنونده بودم.

برای برادرانم گفتم:

ـــ درست است. کدام مشکل وجود ندارد. منتظر اطلاع بعدی می باشیم.

پدر و برادر شهناز ما را تا بیرون دروازۀ حویلی همراهی کردند، بعد از خداحافظی، که هوا هم بسیار سرد بود، تاکسی کرایه کردیم و به طرف خانه رفتیم. نیم ساعت بعد وقتی طرفهای نیمۀ شب به خانه رسیدیم، دیدم که به غیر از اطفال دیگر اعضای فامیل برادرانم نخوابیده اند و منتظر آمدن ما بیدار نشسته بودند. چراغ ها از پشت کلکین ها می درخشیدند و در سرک ها و کوچه ها هیچ کس در رفت و آمد نبود.

درخانه، به بهانۀ خستگی از برادرانم اجازه گرفتم و به اتاقی که برای استراحت برایم آماده کرده بودند، رفتم و با تأثر زیاد در بستر دراز کشیدم. تا صبح خوابم نبرد. دم- دم صبح یک کمی خواب به سراغم آمده بود اما زود بیدار شدم. دست و روی خود را شستم. چای نا خورده و بدون خدا حافظی با برادرانم به وزارتی که پدر شهناز در آنجا به حیث مدیر عمومی یک اداره ایفای وظیفه می کرد، رفتم.

برای مسؤول پذیرش گفتم، می خواهم نزد مدیر صاحب بروم. نفر مسؤول همرایش تلفنی تماس گرفت و برایش گفت:

ـــ یک کسی بنام احمد آمده و می گوید که می خواهم نزد مدیر صاحب بروم.

او در جواب برایش گفت، درست است. نزدم روانش کن.

دفترش در طبقۀ دوم قرار داشت. بعد از تق- تق دروازه، داخل اتاق شدم. سلام علیکی کردیم، دستانش را بوسیدم و چند لحظه سکوت اختیار کردم.

بعداً بسیار محترمانه خدمت شان گفتم:

ـــ مدیر صاحب! خوب شد که من در کارهای دیپلم خود مصروف بودم و از تاریخ شیرینی گرفتن به خویشاوندان خود اطلاع نداده بودم، ور نه رسوای عالم می شدم.

در جواب، پدر شهناز برایم زیاد دلداری داد و گفت:

ـــ فعلاً تو مثل اولادم هستی، مشوش نشو، دختر کلانم یک کمی اعصاب خرابی را شروع کرده است. ما کمی به وقت ضرورت داریم. تمام مسایل به خیر حل و فصل می شود.

با فهمیدن علت اصلی که من هم از روز اول از این موضوع تشویش داشتم، برای شان حین خدا حافظی گفتم:

ـــ خیر است. من تشویش نمیکنم. منتظر میمانم. شاید من خدمت سربازی بروم و یا در کدام ولایت وظیفه بگیرم. اما قول می دهم که همیشه به زیارت شما می آیم. و در ضمن از موضوع هم خود را باخبر می سازم.

با لب و روی افتاده به طرف لیلیه حرکت کردم. روز تسلیمی بستره و بعضی لوازم دیگری که باید به معلم لیلیه تسلیم داده می شد، بود. به لیلیه رسیدم. با عجله تمام چیزهای خود را تسلیم دادم و از نزد دوستانم که درمورد نامزدی سوال پیچم نسازند، گریختم و به خانه رفتم.

بعد از چند ماه تصادفی عمه گل را در شهر دیدم. او برایم گفت:

ـــ احمد! می دانی، همو چیزی را که تو پیش بینی کرده بودی، حدست مطلق درست برآمد. تمام کارها را گلناز خراب ساخت. می فهمی! من یک روز از گلناز پرسیدم که چرا موضوع احمد این طور شد. بهتر بود از اول در این مورد خوب فکر می کردید.

در جواب گلناز با پُر رویی برایم گفت:

ـــ چرا من را خواستگاری نکرد که شهناز را خواستگاری کرد؟ خوب کردم. من هم جزایش را دادم. گرچه در اخیر خفیف گفت:

ـــ راستش حالا پشیمان هستم، اگر احمد را ببینم، حتماً برایش می گویم، که دوباره خواستگاری بیاید.

این گفته های عمه گل کاملاً درست بود، چون بعد از ده ماه که از وظیفۀ خود از ولایتی مربوطه به کابل رخصتی آمده بودم، تصادفاً جلوی وزارت مخابرات با گلناز روبرو شدم، می خواستم تیر خود را بیاورم، اما او سلام علیکی کرد و گفت:

ـــ احمد! پدرم چندین بار در مورد خودت از من سوال کرد که از احمد احوال داری؟

من برایش گفتم:

ـــ نخیر. خو فکر می کنم که در کدام ولایت مصروف وظیفۀ خود است. لطفاً یکبار به دیدن پدرم خانۀ ما بیا.

من برایش گفتم:

ـــ به سر چشم. حتماً می آیم. حتماً. اما واقعیت گپ این بود که قلبم برای همچو ازدواج، که روز شیرینی دادن مشخص گردیده بود و به اساس اعصاب خرابی دختر کلان فامیل بهم خورده بود، از گرمی و حرارت باز مانده بود.

بعد از گرفتن دیپلم، برایم موضوع عمده سپری نمودن خدمت سربازی بود. از این جهت هم بخت با من یاری نکرده بود.

بعد از کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ تذکره های تابعیت تغییر خوردند. هیئت توزیع تذکره سن مرا ۲۰ سالۀ ۱۳۵۴ درج نموده بود. سال ۱۳۵۵ که من از پوهنتون فارغ گردیدم، در تذکره ۲۱ ساله بودم، در صورتی که سن حقیقی من ۲۴ ساله بود. در قانون مکلفیت عسکری برای سوق دادن افراد به خدمت سربازی، سن ۲۲ ساله قید گردیده بود و من بیچاره ۲۱ ساله بودم. سخت علاقمند بودم که خدمت سربازی را با هم صنفی ها و هم دوره هایم یکجا سپری نمایم و بعد از اخذ ترخیص ایفای وظیفه نمایم.

شب قلم و کاغذ را گرفتم و به مقام وزارت داخله یک درخواستی نوشتم، که در آن علت سوء تفاهم در سن حقیقی ام را توضیح کردم و تقاضا نمودم که در تذکره تابعیت مطابق سن اصلی تذکره سال ۱۳۳۸ اصلاح سن گردم.

فردا درخواستی را به رئیس دفتر وزارت بردم و وزیر داخلۀ وقت بالای مقام ولایت ما امریه نوشتند، که شخص عارض مطابق تذکرۀ سال ۱۳۳۸ که در آن سن حقیقی اش درج است، اصلاح سن گردد و به خدمت سربازی سوق داده شود.

یک ــ دو روز بعد به طرف ولایت خود حرکت کردم. شب را در ولسوالی خود گذشتاندم و صبح به مقام ولایت رفتم. نزد ظابط امر والی که از شناسای ما بود مراجعه نمودم و مشکل خود را برایش توضیح کردم. ظابط امر داخل دفتر والی شد، دوباره آمد و گفت:

ـــ والی صاحب خودت را خواست. می توانی داخل نزد والی صاحب بروی.

گفتم، تشکر و داخل دفتر والی شدم. دیدم تعدادی از ریش سفیدان ولایت ما بخاطر کدام موضوع نزد والی ولایت نشسته اند.

والی ولایت ما، یک آدم مسن و دیکتاتور مشرب بود. من قبلاً هم در مورد دیکتاتور بودنش معلومات داشتم. او برایم گفت:

ـــ بگو بچیم، برای چی آمده ی؟ چی کار داری؟

من هم با جرئت و محترمانه موضوع را برایش تشریح کردم و درخواستی خود را که در آن امریه وزیر داخله نوشته شده بود، بالای میزش گذاشتم.

والی بعد از مطالعه درخواستی و امریه وزیر داخله، گفت:

ـــ اصلاح سنت غیر ممکن است. من برایت مشوره می دهم که بهتر است مطابق مسلکت به وزارت مربوطه ات مراجعه کنی، سال ۱۳۵۶ را در مسلکت کار کنی و حمل ۱۳۵۷ خود بخود به خدمت سربازی سوق می شوی.

من همراه والی استدلال را شروع کردم. والی ولایت خطاب به ریش سفیدان ولایت ما گفت:

ـــ این جوان نو از پوهنتون فارغ گردیده و استدلال زیاد خوشش می آید. بگوئید گپ . . . نام خود را گرفت منطق می خواهد؟

همۀ آنها با یک صدا گفتند:

ـــ نی صاحب.

والی برایم گفت:

ـــ حالا خو شنیدی. رخصت هستی. می توانی بروی.

من هم با اندوه زیاد دفتر والی را ترک کردم، سوار یک موتر شدم و به طرف کابل حرکت کردم.

فردا دوباره وزارت داخله رفتم. در وزارت، برای رئیس دفتر وزیر تمامی جریان را قصه کردم. او برایم گفت:

ـــ جوان! ما در این مورد هیچ چیزی کرده نمیتوانیم. مسأله سوق دادن به خدمت سربازی مطلق صلاحیت والی ولایت می باشد. بهتر است به وزارت مربوطه ات بخاطر کاریابی مراجعه کنی.

نیمۀ دوم ماه حوت سال ۱۳۵۵ بود. به وزارت مربوطۀ خود مراجعه کردم و درخواستی تقررم را به دفتر رئیس اداری وزارت تقدیم نمودم. او برایم گفت:

ـــ تا فعلاً لیست فارغان سال ۱۳۵۵ برای ما مواصلت نکرده است. شاید در ظرف یک دو هفته برسد. لطفاً دو هفته بعد مراجعه کنید. در مرکز کدام بست کمبود نداریم. در یکی از ولایات تعیین بست می شوی، فورمۀ پ۲ خود را تسلیم می شوی و به ولایتی که مقرر شدی بخیر می روی و وظیفه خود را اشغال می نمایی.

گفتم، درست است. همین طور می کنم.

تاریخ ۲ حمل ۱۳۵۶ جلوی تعمیر وزارت دفاع که جوار ارگ موقعیت داشت، برای خداحافظی با هم صنفی ها و هم دوره های خود رفتم. موتر های مینی بوس صف بسته بودند. ساعت ۱۲ بجه با هم خداحافظی کردیم و قطار مینی بوس ها به طرف غند مرکز تعلیمی که در وزیری ولسوالی خوگیانی ولایت ننگرهار موقعیت داشت، حرکت کرد و من با تحمل دو شکست در یک ماه پای پیاده به طرف خانۀ خود رفتم. در راه دلم میخواست با صدای بلند گریه سر دهد، اما اشکها از سرازیر شدن آن بالای رخسارم ابأ ورزیدند.

فردا به وزارت مربوطۀ خود نزد رئیس اداری مراجعه کردم. او گفت:

ـــ خوش آمدی. خوب شد به وزارت سر زدی. لیست تان برای ما رسیده است. فورمۀ پ۲ را آماده کرده ام. در ولایتی که تقرر حاصل کرده یی، تنها یک بست ۷ کمبود است. تو را در همان بست مقرر نموده ایم. در آینده دیده شود. اولین وظیفه ات را برایت از صمیم قلب تبریک می گویم. بعد از ظهر امضای وزیر صاحب را می گیرم. فردا بیا، تمامی اسناد تقررت را از مدیر پرسنل تسلیم شو و بخیر به وظیفه ات خود را برسان.

من برایش گفتم، تشکر.

فردا از نزد مدیر پرسنل مکتوب خود را تسلیم شدم و یک دو روز بعد به طرف ولایتی که مقرر گردیده بودم، حرکت کردم.

بعد از رسیدن به ولایت، شب را همراه یک دوستم که یک دوره قبل از ما فارغ گردیده بود، گذشتاندم. فردا مکتوب خود را به ریاست مربوطه ام بردم. بعد از اخذ امریه مقام ریاست و سپری نمودن مراحل اداری، مدیر کادر و پرسنل تحویلدار را خواست و برایش گفت:

ـــ مامور صاحب جدیداً در مربوطات ما مقرر گردیده است. همین حالا همراه مسؤول ساحۀ فامیلی ها تماس بگیر، اتاقش را مشخص بساز، بستر و لوازم دیگر را به اتاقش روان کو، تا به تکلیف نشود.

سابق برای هر کارمند اداره اتاق جداگانه در نظر گرفته شده بود. سالی که من در آنجا تقرر حاصل کردم، لایحه تغییر خورده بود و برای دو نفر یک اتاق داده می شد.

مسؤول ساحۀ فامیلی ها، من را هم به یک اتاقی که یک نفر جایش خالی بود، تقسیمات کرد. من به اتاق خود رفتم و همراه هم اتاقی ام معرفی شدم و شب به اصطلاح مهمان ناخواسته او شدم.

دو ماه اجرای وظیفه کردم و شروع ماه جوزا یک هفته رخصتی تفریحی خود را گرفتم و به طرف کابل حرکت کردم. در کابل بعضی از اعضای فامیل و دوستان خود را دیدم و دوباره به وظیفۀ خود برگشتم. دیری نگذشته بود که با هفت نفر هم مسلک خود که در یک حویلی زندگی می کردیم، چنان صمیمی شدم که فکر می کردم سالهای سال باهم دوست بوده ایم. در حویلی یی که ما زندگی می کردیم دارای چهار اتاق، یک جان شویی، یک آشپزخانه و یک تشناب مجهز بود و در هر اتاق دو کارمند زندگی می کردند. هم چنان یک نفر آشپز در اختیار ما قرار داده شده بود. هر نفر ماهانه یک مقدار پول را برای آشپز تسلیم می داد و آشپز مطابق مینو همین پول را برای یکماه غذا آماده می ساخت.

همۀ ما روزانه در کار روتین مسلکی و شبانه در بازی شطرنج، پربازی فیس کوت، تیکه، ماتکه یی قره و مطالعه کتابهای مسلکی و غیر مسلکی مصروف بودیم.

مزاح ها، فکاهی گفتن ها و شوخی های جوانی فضای حویلی را برای ما به بهشت هفتم مبدل گردانیده بود.

هر دو ماه یکبار غرض سپری نمودن رخصتی قانونی خود به کابل می آمدم.

به اساس شرایط کار، صمیمیت هم مسلکان، فضای مساعد حویلی که ما هشت نفر در آن زندگی می کردیم، شکست های سلسله یی در عشق لیلی، رابعه و شهناز از ذهنم رخت بربسته بود و تقریباً این شکست ها را به فراموشی سپرده بودم.

از کار خود راضی بودم، با هم مسلکانم اُنس گرفته بودم و از زندگی لذت می بردم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمت بعدی ــ بخش پنجم ــ قصۀ شیما:

 

بخش سوم

قصۀ رابعه ـــ

پدرم بالای نانوایی زنانه یک سراچه، که با خود دهلیز، آشپزخانه گک و تشناب داشت، اعمار نموده بود.

سال ۱۳۵۱ برادرم عمران جان نیز بعد از سپری نمودن امتحان کانکور در یکی از فاکولته های پوهنتون کابل شامل گردید. دراین زمان، پدرم که به تقاعد سوق گردیده بود و خانواده ام در ولسوالی ما زندگی می کردند و دو برادر ارشدم همراه با فامیلهای خود در ولایات ایفای وظیفه می نمودند.

هر سه حویلی، نانوایی با پیاده خانه ها و سراچه را به کرایه داده بودیم و من درختم هر ماه مسئولیت جمع آوری کرایه را از کرایه نشین ها داشتم. من و برادرم آن پولها را خرچ فاکولته گفته، مصرف می کردیم.

من با کرایه نشین ها فیصله کرده بودم، که در اخیر هر ماه می آیم و پول کرایه را تسلیم می شوم. به همین اساس همیشه درختم ماه، طرفهای شام نزد آنها می رفتم و پولها را جمع آوری می کردم. زمانی، که من برای گرفتن پول کرایه می رفتم چون ناوقت روز می بود، کار نانوایی ختم می گردید و بسته می شد.

یکسال بعد، که تقریباً شکست در عشق لیلی را فراموش کرده بودم، زندگی ام دوباره سرشار از شادی ها و خوشی ها گردیده بود، دیگر به طرف دخترها نگاه نمیکردم، ناخودآگاه، یک روز در کوچه خود ما، بار دیگر درگیر طلسم جادویی عشق گردیدم .

بلی! یکی از روزهای جمعۀ ختم ماه اسد ۱۳۵۳، تصمیم گرفتم که فردا حوالی ده بجۀ روز برای جمع آوری پول کرایه می روم و بعد از ظهر خود را با دوستانم در تماشای فیلم هندی در سینما بهارستان مصروف می سازم.

نه بجه و سی دقیقه روز از پوهنتون به طرف خانه حرکت کردم و چیزی کم یازده بجۀ روز به خانه رسیدم. هنگامی که از سرک عمومی داخل سرک فرعی شدم، دیدم داخل و پیش روی نانوایی از دختران جوان و زنان مملو می باشد.

حین تماشای بیر و بار متوجه شدم، که در کوچه از طرف چپ یک دختر چادری پوش، که سبد پُر از خمیر بر شانه داشت و خود را در چادری پیچیده بود و اندامش را چنان مستور داشته بود، که فقط صورتش پیدا بود و بس، به طرف نانوایی می آید. لطافت چهره اش واضح دیده می شد و سرخی گونه هایش جلای زیادی به قیافه اش داده بود. حلقه های چند تار مو بالای گونه هایش گاز می خوردند. معهذا برق چشمانش مانند آتش خارق العاده می درخشید. ازسر بی اعتنایی نگاهی گذرا به من افکند، بعد بدون آن که میلی دوباره به دیدنم نشان دهد، به تندی داخل نانوایی گردید و به همه با صدای بلند سلام گفت.

من چون چند سال از منطقه دور بودم و گاه گاهی به خانه پدری سرمی زدم، این دختر را هرگز ندیده بودم و دوران کودکی اش هم در خاطره ام نمانده بود.

او که پیرهن نیلی روشن مخملی بر تن داشت و همرایش تنبان سفید پوشیده بود، توجه مرا به خود جلب کرد. به طرف اش دقیق نگاه کردم، چنان مرا مجذوب خود ساخت که با خود گفتم:

ـــ اوه! این الماس به کوچه ما از کدام سیاره راه کشیده است. بلی! آن دایره سپید چهارده روزه زیر چادری در کوچه ما قدم رنجه کرده و به طرف نانوایی در آمد آمد بود.

من هم موضوع کرایه را بهانه گرفته، از نانوایی جمع آوری پول کرایه را آغاز کردم. از دختر کاکا نجف که من برایش بخو گک صدا می کردم و نامش بختور بود، پرسیدم:

ـــ پدرت کجاست ؟ بخاطر پول کرایه آمده ام.

او گفت:

ـــ در خانه استراحت است. حالا می روم و صدایش می کنم.

گفتم:

ـــ حالا نی! پسان برایش بگو که کاکا احمد آمده است. این جا بیا! کارت دارم .

از او پرسان کردم، که این دختر کی است ؟

او برایم گفت:

 ـــ در کوچه ما، در خانه پنجم زندگی می کند و نامش رابعه است، دختر قوماندان صاحب. مردم کوچه ما، پدرش را قوماندان صاحب می گویند.

من قوماندان صاحب را از بسیار سابق می شناختم. او، از باشنده گان اصلی منطقه ما بود. برخی اولاد های او با تفاوت سنی کم و بیش همبازی دوران کودکی من بودند. سکوت اختیار کردم و در فکر فرو رفتم، که چطور تا حالا این دختر را ندیده ام ؟

در همین وقت همسایه بالا که در سراچه زندگی می کرد، پائین آمد و بعد از سلام علیک، گفت:

ـــ احمد جان! خوب شد آمدی. ما، در این جا کمی به تکلیف هستیم. از تنور بالا بسیار دود می آید. من در کوچه بالا یک خانه کرایی پیدا کرده ام. اگر زحمت نمیشود، پس فردا بیا و کلید سراچه را تسلیم شو. یک خواهش دیگر هم دارم، آن این که کرایه یی دو روزۀ ماه جاری را برایت پرداخته نمیتوانم. خدا کند خفه نشوی.

من، دو ماه می شد که خدا خدا می گفتم اگر بدون این که من به همسایه سراچه بگویم، که سراچه را تخلیه نماید، کاش خودش پیشنهاد کند، از پیشنهادش بسیار خوش شدم.

برایش گفتم:

ـــ پس فردا حتماً می آیم. پیسۀ دو روزۀ کرایه فدای سرت. اگر خانه ی درست پیدا نکردی، می توانی یک هفته در همین جا بدون پرداخت کرایه زندگی کنی، تا کدام خانه مناسب گیرت بیاید.

او گفت:

ـــ نخیر! بسیار زیاد تشکر. خانه نو مطابق ذوق ماست. لطفاً کرایه ماه گذشته را بگیر و من پس فردا منتظر آمدنت برای تسلیمی کلید می باشم.

گفتم:

ـــ درست است. خیر باشد. حتماً می آیم.

در دل خود بسیار خوش شدم. چون تصمیم داشتم سراچه را برای بعضی شب نشینی ها با دوستان، برای خود فرش نمایم.

از کرایه نشین های دیگر پولها را جمع آوری کردم، اما بعد از دیدن دختر قوماندان صاحب دلم نمیشد که ساحه را ترک نمایم.

به بهانه های مختلف در کوچه ته و بالا می گشتم. گاه گاهی به داخل نانوایی نگاه می کردم که اگر دوباره او را ببینم.

دیدم که پختن خمیر اش خلاص شد و سبد پُر از نانهای پنجه یی خاصه سرخ و بریان را بالای شانه خود گرفته و از نانوایی خارج گردید. در حین خارج شدنش از نانوایی که من با دقت نگاهش می کردم، او هم یک نظر گذرا انداخت و زود چشمان خود را به زمین دوخت و راه خانه خود را در پیش گرفت و درحالی که با شمال چادری اش خاک کوچه را نوازش میداد، به سوی خانه خود روان شد.

در همین لحظه با خود اندیشیدم، که اگر هنگامی رسیدن به دروازه خانۀ خود، به طرف نانوایی نگاه کرد، پس فردا که بخاطر تسلیمی کلید می آیم، در موردش معلومات خود را تکمیل می نمایم. اگر معلومات های بدست آمده مطابق میلم بود، توکل بخدا پشت این پیش بند را نیز می گیرم، در غیر آن فراموشش می کنم.

چشمانم تا دروازه خانه تعقیبش کرد. حین داخل شدن به خانه خود با بسیار دقت به طرف نانوایی و من نگاه کرد و داخل خانه شد.

با خود گفتم، خوب حالا خو او نتنها به طرف نانوایی، بلکه به طرف من نیز نگاه کرد، در آینده دیده شود که قسمت چه می کند. با یک دلگرمی عجیب و غریب به طرف لیلیه حرکت کردم، تا رسیدن به لیلیه راه را هیچ نفهمیده بودم. بار دیگر از طی دل عاشق شده بودم. چشمانم در در و دیوار تنها و تنها چهره رابعه را می دید. بلی! تنها چهره اش را، چون بدنش زیر چادری، خود را از نظرم پنهان ساخته بود. درمورد موهایش، دستانش و اندامش هیچ چیزی را نمیدانستم. همه آنها زیر چادری پنهان بودند. نگاه شرمگینش قلبم را ربوده بود. لبانش چنان گلابی رنگ جلوه می کرد، که تو گویی همین لحظه لبسیرین از بوسیدنش فارغ گردیده است.

به لیلیه رسیدم. بعد از نان خوردن و چای نوشیدن که اگر راستش را بگویم، از گلویم پائین نمی رفتند، در بستر خود استراحت کردم و کتاب درسی خود را پیش رویم برای فریب دادن هم اتاقی هایم گرفتم تا فرصت درد دل کردن در عالم رویا با رابعه برایم مساعد گردد. در هر صفحه کتاب چهره اش را می دیدم، که مرا برای پیوند زدن قلبها می طلبد. ناوقت شب بخواب رفته بودم.

صبح از خواب بیدار شدم و بعد از دوش و صرف صبحانه راهی اتاقهای درسی شدم. در تختۀ صنف به عوض نوشته ها و رسمها که استاد نقش می نمودند، من فقط چهره   رابعه را می دیدم و بس.

همان روز و فردا تا بعد از ظهر با انتظار خورنده سپری گردید.هرثانیه قلبم می خواست به طرف کوچه ما پرواز نماید. از لیلیه تا کوچه ما، که همیشه چهل وپنج دقیقه را دربر می گرفت، اما روزی که به طرف کوچۀ خود درحرکت شدم، فکر می کردم که روزها را دربر گرفته است. زمان چنان به آهستگی سپری می گردید، که گویی کدام جای لنگر انداخته است. سرانجام به خانه رسیدم. نانوایی بسته شده بود. خانم کاکا نجف را، که من اورا مادر بختور خطاب می کردم، به دهلیز خواستم. در همین لحظه کرایه نشین سراچه نیز پیدا شد. از نزدش کلید را تسلیم شدم، خدا حافظی کردیم و او به راه خود رفت.

از مادر بختور بدون مقدمه پرسیدم:

ـــ لطفاً درمورد دختر قوماندان صاحب برایم معلومات بده ؟ او چی قسم دختر است ؟ در موردش معلومات داری ؟

او برایم گفت:

ـــ بلی، اورا از بسیار سابق می شناسم. چند سال است که خمیر خود را برای پختن به نانوایی ما می آورد و بعضی وقتها من خانه شان برای کالا شویی می روم. دختر بسیار خوب است. تمام اعضای فامیلش اورا زیاد دوست دارند. بعد از عروسی خواهر کلانش، او و خواهر کوچکش دستیار بسیار نزدیک مادر خود هستند.

مادرش همیشه می گوید:

ـــ دخترم، رابعه گ بسیار دختر کاری است. هر انگشت دستش یک گنج است گنج. خوشبخت کسی خواهد باشد که این دخترم عروس خانه اش شود. چراغ است چراغ. خانه اش را روشن خواهد ساخت. ..

برایش گفتم:

ـــ بسیار زیاد تشکر. صرف همین قدر معلومات می خواستم. لطفاً ازاین موضوع برای هیچ کس چیزی قصه نکنی.

گفت:

ـــ نی، نمی کنم. چرا قصه کنم !

بخوگک ، که ۹ سال عمر داشت و پهلوی ما ایستاده بود، با دقت گپهای ما را گوش گرفته بود. گاه گاهی با دستان خود روی خود را پنهان می کرد و می خندید. به او هم گفتم:

ـــ بخوجان ! فکر خود را بگیری، که از گپ های من برای کسی چیزی نگویی. تو خو همراز من شدی.

او هم با چهره خندان و شرمندوک خود گفت:

ـــ نمی گویم، نمی گویم.

با هر دوی آنها خدا حافظی کردم و گفتم سلام مرا به کاکا نجف هم برسانید.

بعد از خدا حافظی به سرک عمومی رفتم و خود را ذریعه تکسی که یک نفر سواری کمبود داشت به شهر رساندم. ساعت خود را نگاه کردم، دیدم ناوقت شده است. در ایستگاه سرویسهای پوهنتون هم زیاد بیر و بار بود. برای نان شب به لیلیه نمی رسیدم. نان شب را در یک رستوران خوردم و به طرف لیلیه حرکت کردم.

روز جمعه فرا رسید. طاقتم نشد. کتاب بینوایان ویکتور هوگو را با خود گرفتم، از لیلیه خارج شدم و به طرف ایستگاه سرویس رفتم. در راه رسیدن به ایستگاه، از بوته گل گلاب یک برگ گل را که رنگ سرخ داشت دزدیدم. آن را در لای کتاب بینوایان گذاشتم و به طرف خانه حرکت کردم. به کوچه خود رسیدم. حین بالا شدن از زینه به سراچه، دیدم که رابعه در دهلیز نانوایی ایستاده است. می باید قدم اول خود را برای بدست آوردنش بر می داشتم. جرات کردم و برایش سلام دادم. سلامم را سلام گفت. برای برداشتن قدمهای بعدی باید به یک بهانه همرایش سر صحبت را باز می کردم. به سراچه بالا رفتم، اتاق خواب، آشپزخانه، تشناب و دهلیز را بررسی کردم. تنها اتاق خواب به رنگمالی ضرورت داشت. در همین وقت یک ایده در فکرم خطور کرد و با خود گفتم:

باید با او سوالی را مطرح کنم، که برای حرف زدن آماده شود.

از خود پرسیدم، کدام سوال مورد دلچسپی اش قرار خواهد گرفت ؟

سرانجام تصمیم گرفتم، که خیر پائین میروم و از نزدش می پرسم که صنف چند هستی ؟ آیا به خواندن رومان علاقه داری ؟

اگر گفت، بلی!

کتاب را با برگ گل که در لای آن گذاشته ام، برایش میدهم و میگویم که جمعۀ آینده می آیم و در همین زمان کتاب را از نزدت تسلیم می شوم. اگر کتاب را قبول کرد و تسلیم شد، برگ گل را درلای کتاب می بیند و این را هم درک می نماید که این برگ گل کاملاً تازه است. اگر در دلش کدام گپ درمورد من باشد، معنی برگ گل سرخ را نیز می داند و جمعۀ آینده برایش می گویم که اگر وقت داشته باشی، روز شنبه طرفهای بعد از ظهر که نانوایی بسته می باشد درهمین دهلیز با هم ملاقات می نماییم.

تمام برنامۀ خود را قدم به قدم عملی نمودم و گام به گام نتیجه داد.

روز جمعه فرا رسید، در دهلیز نانوایی با هم روبرو شدیم. بعد از سلام علیکی او معذرت خواست که کتاب را تمام نکرده ام. هر وقت تمام شد برایت تسلیم می نمایم. من هم جرات کردم و برای روز شنبه برای یک بازدید کوتاه دعوتش کردم و او هم دعوتم را پذیرفت. روز شنبه، به وقت معینه خود را به سراچه رساندم. طبق وعده، از سراچه به دهلیز پائین شدم. چند لحظه بعد رابعه هم رسید. دست خود را به رسم سلام برایش پیش کردم. او هم دست خود را پیش کرد. دستش را در دست خود گرفتم و دلم نمی خواست رهایش کنم. حرارت دستش به قلبم چنان گرمی بخشید، که نزدیک بود اشکهای خوشی از چشمانم سرازیر شود. با صدای لرزان برایش گفتم:

ـــ تشکر، که خواهش ملاقات با من را پذیرفتی و به وعده ات وفا کردی. راستش را بگویم از روزی که تو را دیده ام تا امروز شبهای زیادی را با بیخوابی و تشویش سپری کردم. هر روز بالایم مانند یک ماه گذشت. در قلبم جای گرفته یی. زیاد خوشم آمده یی. دوستدارت شده ام. امید عشق مرا بپذیری. ..

او گپ مرا قطع کرد و برایم گفت:

ـــ اگر حقیقت را بگویم، من تا همین لحظه هم نمیدانم، که چطور جرات کرده ام که این جا آمده ام. از ترس برادرانم و از ترس عزت پدرم هرگز چنین کاری را نمی خواستم و حالا هم نمیخواهم. من باید زود به خانه خود برگردم. من به بهانه ی این که آپه (مادر بختور) را می گویم فردا برای کالا شویی خانه ما بیاید، به این جا آمده ام. ما باهم کوچگی هستیم. این گپ پت نمی ماند. بسیار زود تمام مردم محلۀ ما خبر می شوند و درآن صورت باز پشیمانی کدام درد مرا دوا خواهد توانست ؟ اگر منظورت رفیق بازی است من از او دخترها نیستم. ..

من حرفش را قطع کردم و برایش گفتم:

ـــ ببین! فکر می کنم که مرا غلط درک کردی، از حرفهایم برداشت نادرست کردی، من به معشوقه برای معشوقه بازی ضرورت ندارم. راستش را بگویم، درسهای فاکولته ام آن قدر زیاد و مشکل است که به این کارها وقت هم ندارم. من می خواهم خانه یی خود را آباد بسازم. می خواهم مطابق میل و آرزوی خود ازدواج کنم. می خواهم کسی را که خوشم آمده و در قلبم جای گرفته، شریک زندگی آینده خود بسازم. خلاصه این که من دلبسته تشکیل خانواده هستم و بنده آن عشقم، که توافق معشوق به همراه داشته باشد و مشتاق آن وصلتم که امید به آینده درخشان در آن موج زند. اما این همه خواسته های من است و نباید یکجانبه باشد. نظر جانب مقابل برای من زیاد مهم چی که بسیار زیاد مهم است. من، می توانستم بدون این که خودت را در جریان قرار بدهم، به خانه شما خواستگار بفرستم، اما من این کار را بخاطر این که اول باید نظر خودت را می دانستم، باز تصمیم می گرفتم، نکردم. حالا هم اختیار داری که عشق مرا می پذیری و یا ردش می نمایی. اختیار با خودت است. تا شنبه آینده وقت داری. در مورد تمام جوانب موضوع چرت بزن. من شنبه آینده در همین وقت می آیم و خودت به هر وسیله یی که خواسته باشی، تصمیم خودت را برایم بگو. ..

او برایم گفت:

ـــ درست است! من در این مورد فکر می کنم، تمامی جوانبش را می سنجم و باز برایت خودم نظرم را می گویم .

من برایش گفتم:

ـــ اگر خودت مصروف شدی و یا وقت پیدا نکردی، می توانی در وجود یک پرزه گک نظرت را بنویسی و برای مادر بختور بدهی. او، برایم می رساند.

او گفت:

ـــ درست است .

لحظه ی که می خواست به طرف خانه خود حرکت کند، دوباره جرات کردم و دست خود را به رسم خداحافظی پیش کردم. او هم دست خود را پیش کرد. من علاوه براین که دستش را از طی دل فشار دادم، به رسم احترام بلندش کردم و با محبت آن را بوسیدم. از شرم رخسارش گلگون گشت و تمام وجودش را لرزه گرفت. با سرعت دست خود را از دستم رها کرد و به طرف خانه خود حرکت کرد.

شنبه آینده آمدم، کلید سراچه را از نزد کاکا نجف گرفتم و بالا به سراچه رفتم. دیدم اتاق و دهلیز را رنگمال بسیار مقبول رنگمالی کرده است. یک کمی رایحه تند رنگ به مشامم رسید. هر دو کلکین سراچه را باز گذاشتم و خودم پائین آمدم.

بخوگک را خواستم و برایش گفتم:

ـــ بخو جان! اگر رابعه آمد، بالا بیا و برایم اطلاع بده.

او گفت:

ـــ خو اگر آمد، باز می آیم و برایت خبر می دهم.

خودم به دکان بقالی که در سرک عمومی موقعیت داشت، رفتم. یک قوطی سگرت خریدم و به سراچه برگشتم. لحظه بعد بختور آمد و گفت:

ـــ کاکا احمد ! رابعه آمد و کتاب را برایم داد که این را به احمد بده و سلام مرا هم برایش بگو. خودش زود دوباره به خانه خود رفت.

من کتاب را از نزد بختور تسلیم شدم و برایش گفتم، تشکر! می توانی خانه ات بروی. کتاب را باز کردم. دیدم که از لای کتاب برگ گل سرخ گرفته شده و به عوضش برگ گل جگری که کاملاً تازه بود گذاشته شده است. با خود زمزمه کردم،

زندگی خو یکبار کشتی رویا های مرا روی صخره های حقیقت درهم شکسته است ولی توکل بخدا این بار شاید در جزایر آفتابی خیال انگیز جنون، زورقهای طلائی من همه در حالی که نوای موسیقی اش در شروع آنها مترنم است به سلامت به بندرش برسند .(۱)

بلی! با تبادله ی برگهای گل گلاب بین من و رابعه عشق و عاشقی ما آغاز گردید. من تا شنبه آینده سراچه را فرش کردم و همیشه هفته یی دو ــ سه بار به کوچه خود می آمدم و شبانه در سراچه می خوابیدم.

بعد از چندین بار دید و بازدید، برای اولین باری که در سراچه وعده ملاقات را گذاشتیم و او با استفاده از چادری پُتکی آمد، با دست با هم سلام علیکی کردیم. من دستش را در دست خود گرفتم و او هم دستش را در دستم رها کرد، که این برخوردش خود برایم تحفه فراموش ناشدنی و بزرگ بود .من بی اختیار دستش را فشردم. این فشار به او جرات داد، که تا اندازه ترس و حجب را کنار بگذارد. پهلوی هم تنگ نشستیم. در این موقع، خرمن گیسوان حلقه حلقه و تابدارش گونه های مرا نوازش می داد. در اول او، این تماس عادی را احساس کرد و به شدت برخود لرزید و من هم بیش از او، به لرزه درآمدم. خوشحالی این لحظه و امیدهای آینده همگی در یک حالت هیجان فرو رفت و آن هیجان نوازش اولیه و هیجان بوسه پاک و فراموش ناشدنی یی بود که او گذاشت که من از لبانش و گونه هایش بگیرم. در این عمل ما نه تظاهری بود و نه ریايی. در واقع، این عمل مظهر وحدت دو موجودی بود، که چیزی که آنرا قانون و رسم و رواج نام نهاده اند، میان ما جدایی افکنده بود ولی آنچه که در طبیعت بنام جذبه آمده است ما را بهم پیوسته بود.(۲)

هر باری که با رابعه ملاقات می کردم ؛ چشمانش پراز اشک می شد ولی خندان جلوه می کرد، که این اشک خود برایم، ابراز بهترین صمیمیت و محبتش بود و من چون از نمایان کردن احساساتم خجالت می کشیدم، سعی می کردم آن را با نوازش دستانش و زلفانش و بوسه ها استتار کنم.

یکی از روزها، او که نزدم آمده بود، بعد از لحظه یی گفت:

ـــ می خواهم بروم.

من برایش گفتم، تو چند لحظه پیش آمدی، خواهش می کنم چند لحظه دیگر بمان.

او گفت:

ـــ امکان ندارد. چون در کوچه ما چند نفر زیاد مُضرند. گویی به جز از مراقبت رفت و آمد همسایگان کاری دیگر ندارند. آدم هر قدر احتیاط هم کند، بازهم از زخم زبان آنها در امان نیست .

رابعه و من ، در دوستی خود چنان صمیمی بودیم، که برای محفل شیرینی خوری و عروسی برنامه ها می ساختیم و حتی برای اولادهای آینده خود اعم از پسر و دختر نامها انتخاب کرده بودیم. در این ایام احساس می کردم که زمان شتاب بیشتری گرفته و روزها چنان به سرعت سپری می گردد که نمی توانستم به خاطر بیاورم که ساعات روز چگونه گذشته است. هر ماه که می گذشت، فکر می کردم که یک هفته سپری گردیده است.

دلم هر روز می گفت:

ای زمان درنگ کن و ای چرخ بپای! که مرا خوشایندی. (یوهان ولفگانگ فون گوته، فاوست، ترجمه داکتر اسدالله مبشری، چاپ دوم، تهران، ۱۳۶۸، ص ــ ۱۲۱ )

چند ماه بعد، برادرانم از ولایات به کابل تبدیل گردیدند و من موضوع دوستی خود با رابعه را، که در آینده نزدیک باید از فامیلش او را برایم خواستگاری کنند، برای تمام فامیل خود گفتم. خانم های برادرانم همراه رابعه چنان برخورد می کردند، مثلی که در آینده نزدیک خانم برادر شوهرشان می شود.

ده ماه دوستی ما، چنان به سرعت سپری گردید، که ما فکر کردیم، ده هفته را دربرگرفته است.

ماه ثور سال ۱۳۵۴ فرا رسید. صنف ما باید برای سه ماه به یکی از ولایات کشور سفر می نمود و برای دیپلوم خود مواد جمع آوری می کردیم. موضوع را به رابعه گفتم. او، با بسیار خنده و مزاح که سه ماه خو آن قدر وقت زیاد نیست، زود می گذرد و به خیر که دوباره برگشتی، فامیلت را به خواستگاری روان کن، از طرف فامیل من و فامیل خودت کدام مشکل وجود ندارد، بخیر نامزد می شویم و بعد از مدتی عروسی می کنیم و باهم یکجا زندگی می کنیم. من هم روحیه گرفتم و به همین امید، تا دیدار بعدی باهم خدا حافظی کردیم.

۱۵ ثور سفر خود را آغاز کردیم و به ولایت مورد نظر خود رسیدیم. روزانه برای جمع آوری مواد به ادارات مراجعه می کردیم و بعد از ظهر به حویلی که در اختیار ما قرار داده بودند، می آمدیم. سه هفته بعد، حوالی چهار بجه که همۀ ما در اتاقهای خود مشغول نوشیدن چای بودیم، دروازه حویلی تق تق شد و آشپز رفت و دروازه را باز کرد. ما، با خود گفتیم، که حتماً کدام کارمند اداره آمده تا از وضعیت ما پرس و پال کند. اما با دیدن مردی که پُست را آورده بود، همۀ ما به پا ایستادیم، به صحن حویلی برآمدیم و منتظر ماندیم تا پُسته رسان نامه ها را برای ما تسلیم دهد. دیدیم پنج قطعه خط که در بین آنها یکی آن مربوط به من می شد، برای ما تسلیم نمود. حین امضا در کتاب راجستر، از دیدن آدرس دانستم که نامۀ است از طرف برادرم عمران جان . رفیقم فضل برایم چشم روشنی داد و من هم از او تشکری کردم.

بالای پاکت خط نوشته شده بود:

ـــ از طرف عمران برای برادرم احمد.

اما نوشته ی روی پاکت به نوشته ی برادرم عمران جان شباهت نداشت. از جانب دیگر در خواب و خیالم هم نمی گشت که رابعه برایم نامه ارسال خواهد کرد. با عجله پاکت را گشودم، چشمانم به یک حلقه موی اُفتاد. با دیدن آن خاطره ی در ذهنم جان گرفت و بیاد آوردم که من همیشه حین ملاقات با رابعه زلفانش را توسط انگشتان خود نوازش می دادم و درآن هنگام به رابعه می گفتم، که نوازش زلفانت خاطره فراموش ناشدنی در زندگی من می باشد. حالا او با ارسال یک حلقه از زلفانش خواسته بود، آن خاطرات را به یادم بیاورد.

پاکت را دوباره بستم و به یک گوشه حویلی دور از هم مسلکانم رفتم. از پاکت حلقه زلف و نامه را گرفتم. نامه و بخصوص حلقه زلف را به یاد رابعه بوئیدم و بوسیدم و بروی قسمت چپ سینه بالای قلبم گذاشتم. نامه را دوباره برداشتم و به خوانش گرفتم:

سلام سلام سلام احمد جان مسافر من!

خدا کند جور و صحتمند باشی و مثل من از دقیت زیاد مریض نشده باشی.

احمد من! روزی که برایم گفتی برای سه ماه به یک ولایت سفر دارم، اگر یادت باشد به خنده و شوخی برایت گفتم که سه ماه آن قدر مدت زیاد نیست، که تو تشویشش را می کنی و من فکر می کردم که به بسیار ساده گی تحملش می کنم. اما پنج روز نگذشته بود که درد دوری از تو چنان مرا ملهوف ساخت، که همیشه مثل پروانه بی بال که خود را به شمع خود رسانده نمیتواند، در کنج قفس تنهایی نشسته و به حال خود می گریم. شبانه بسترم را با اشکهای خود سیراب می نمایم.

محبوب سفر کردۀ من! مرا ببخش که سخن را همرایت با اندوه و درد تنهایی آغاز کردم. نمی دانم از کی شکایت کنم، از رئیس فاکولته ات و یا از بخت خودم که با من چنین جفا کرد و تو را از من دور ساخت. در طی سه ــ چهار روز حین پختن دیگ، همه روزه پیاز از نزدم سوخت. سرانجام مادرم برایم گفت:

چی گپ شده، که این قدر هوشپرک شده یی ؟

برایش گفتم! مادر جان، احمد به سفر رفته است. در اول فکر کردم که دوری اش را تحمل کرده می توانم، اما مادر جان! حالا هراس دارم که از غم فراقش نمیرم .

کاشکی می دیدی، که با عکست چگونه و چند ساعت قصه می کنم. وقتی عکست را دوباره در سینه بند خود پنهان می نمایم خلوتش با قلبم چنان ملموس است که همرایش به صحبت می نشیند و برایش گرما می دهد .

من یک حلقه از زلفان خود را که همیشه با انگشتانت نوازشش می دادی، قیچی کردم و همراه نامۀ خود به یاد خاطرات شیرین ما برایت ارسال نمودم. امید بخاطر تجدید عشق و محبت ما، هر گاهی فرصت داشتی بار بار نوازشش بدهی. چون من به این باورم که حین نوازش دادن به حلقه زلفم قلبم آنرا احساس می نماید و عشق آتشین ما را محکم و محکم تر می سازد.

به امید دیدار. رابعه (۳)

نامه اش را بار دیگر خواندم و از احساسش لذت بردم و در هر کلمه و جمله اش وفا به عهد را حس کردم. درحالی که چشمانم اشک پر بود و نامه را برای سومین بار می خواندم، صدای رفیقم را شنیدم که سوال کرد:

ـــ طرف فامیلت خیر و خیریت است ؟

ـــ گفتم، بلی! به فضل خداوند خیر و خیریت است.

من برای رابعه جواب نامه اش را ارسال کرده نتوانستم، چون او آدرس مشخص مطمئن نداشت. تنها یک دستکول قالیچه یی موری بسیار مقبول و قیمتی را تحفه گفته برایش خریدم. سه ماه سپری گردید. ما به کابل برگشتیم. شب ناوقت به شهر کابل رسیدیم. شب را نیمه بیدار و نیمه خواب به سحر رساندم. صبح بخوگک را گفتم به هر قسمی که می شود به رابعه خبر آمدن مرا بدهد. او به یک بهانه به خانه رابعه رفت و خبر آمدن مرا برایش داد. دو ــ سه ساعت بعد رابعه به دیدنم آمد. حین صحبت با رابعه از سلوک و رفتار او نا امید شدم. او افسرده و خاموش بود. کرکترش با مضمون نامه اش زمین تا آسمان تفاوت داشت. درست عکس آنچه در سفر سه ماهه فکر می کردم. اما وقتی تبسم کرد به نظرم رسید اشعه خورشید از میان ابرها می تابد. ولی زود معلوم گردید که تبسمش تصنعی است و به قلبم چنگ نزد. من سه ماه منتظر تبسم واقعی او بودم و فکر می کردم که حین ملاقات با رابعه آغوش گرمش و تبسمش و محبتش در دلم وجد و طرب برپا می کند. اما تمام رویا هایم نقش بر آب گردید. دستکول قالینچه یی را که خریده بودم، برایش تحفه دادم. یک ساعت با هم قصه کردیم. تُن صدا، لحن کلام و نگاه های او چنان غیرعادی بود، کهکورۀ شک در قلبم به وجود آورد و از روانش واضح معلوم می شد که کدام واقعه رخ داده است. من موضوع را جدی نگرفتم. حتی از نزدش یک سوال عادی هم نکردم و گذاشتم در روزهای بعد هرچه باشد خودبخود معلوم می گردد.

دو روز، در کارهای فاکولته مصروف شدم. روز سوم پنج بجه یی بعد از ظهر وعده ملاقات داشتیم. او آمد و بعد از چند لحظه با بسیار تأثر برایم گفت:

ـــ احمد! شب خواب دیدم که کدام کسی دستکول قالینچه یی را که برایم تحفه داده یی، توسط قیچی تکه تکه کرده است. من در خواب گریه را سر داده بودم، که با صدای خواهرم که گفت، چرا گریه میکنی، بیدار شدم و تا صبح خوابم نبرد. خدا خیر را پیش کند. میترسم در دوستی ما کدام مشکل به وجود نیاید.

با شنیدن حرفهای او یک دلهره عجیب سراپا وجودم را فرا گرفت. آنچه واقعاً مرا تحت تأثیر قرار داد کورۀ شک من در مورد سلوک رابعه در روز اول ملاقاتم با او بود. او مطلبی را برایم یاد دهانی کرد که من بسیار زیاد در موردش حساس بودم.

بلی! جمله ی میترسم در دوستی ما کدام مشکل به وجود نیاید، مثل ضربه ی چکشی بود بر مغزم. در این موقع من کاملاً بر افروخته شده و تا به یاد داشتم، چنین قهر نشده بودم و از حالت طبیعی خارج گردیده بودم. خشمم به اوجش رسیده بود. اما باوجود تلخ کامی جمله فوق، خود را کنترول کردم. دستش را گرفتم، روی قلب لرزان خود گذاشتم و گفتم:

ـــ رابعه! من از عشق قلبی خود نمیخواهم بیشتر سخن به زبان آورم. من فکر می کردم که من و تو به یک وجود مبدل گردیده ایم. این که چقدر در قلبم جا گرفته ی، این را تو بهتر می دانی. من خو همیشه آنرا احساس می کردم، می دانستم و می دیدم .(۴) اما تو. ..

من چشمان اشک پُر خود را پنهان کردم و برایش گفتم:

 ـــ در حقیقت من نباید شکوه کنم. تیره بختی من نتیجه طالع خود من است.

خورشید که در شرف پنهان شدن بود، ما را با اشعه سرخ رنگ خود که از کلکین اتاق می تابید احاطه کرده بود و به سرنوشت عشق ناکام ما صورت غم انگیز داده بود.(۵) من با تأثر زیاد از او پرسیدم:

ـــ رابعه! می دانی، موقعی که نامۀ تو را دریافت کردم و آن را بار بار به خوانش گرفتم، از احساسی که تو در نامه ات انعکاس داده بودی لذت بردم و یک غرور برایم پیدا شد، که باید افتخار کنم که با تو طرح دوستی ریخته ام و درآینده شریک زندگی می شویم. اما از حرفهایت معلوم می شود که تمام تصورم در موردت از یک خواب و خیال چیزی بیش نبوده است. لطفاً برایم واضح بگو که زیر کاسه نیم کاسه یی وجود دارد یا خیر ؟ خواهش می کنم برایم واضح بگو چی گپ شده است. ..

دیدم که اشکها ژاله ژاله بالای رخسارش سرازیر گردید و با صدای که از شرمساری گرفته بود و به زحمت شنیده می شد و یک نفس و آه عمیق از نارضایتی کشید و گفت:

ـــ احمد! من نمی خواستم یک خبر ناخوش آیند را دفعتاً برایت بگویم، اما از وضع چنین معلوم می شود، که پنهان کردن این مطلب به عشق پاکم خیانت است.

بلی! متأسفانه زیر کاسه یک نیم کاسه، دو هفته قبل از آمدنت گذاشته شده است. آن این که خبر داشتی که برادر بزرگم را همراه دختر کاکایم بدون موافقه او نامزد کردند، اما برادرم این نامزدی را قبول نکرد و خانه را ترک گفت. کاکایم چندین بار مراجعه کرد ولی نتیجه نداد. سرانجام دو هفته قبل همراه فامیلم به این نتیجه رسیدند که باید پدرم یک دختر خودرا برای بچه اش در بد بدهد و پدرم بدون این که از من پرسان کند مرا با برادر زاده خود نامزد کرد. اما من این نامزدی را قبول ندارم. من حاضر هستم همرایت فرار کنم. به هر گوشه جهان خواسته باشی همرایت فرار می کنم. من در زندگی یک بار عاشق شده ام و این اولین و آخرین عشق من خواهد باشد و بس.

با شنیدن این مطلب نمیدانم که ضربان قلبم به چند رسیده بود، فکر می کردم زمین زیر پاهایم دور می خورد. کنترول اعصاب خود را از دست داده بودم. رابعه که وضع مرا چنین دید با عجله از اتاق خارج شد و به خانه خود رفت.

ساعت، ۷ بجۀ شام را نشان می داد. روشنی روز خداحافظی می کرد و تاریکی شب در حال آمد آمد بود. زندگی من هم چنین سیر را سپری می کرد. کلکین سراچه را باز گذاشتم. در بستر خود دراز کشیدم. سگرت را یکی پی دیگری دود می کردم. من که از نوجوانی به صدای زنده یاد احمد ظاهر عشق می ورزیدم، کستش را داخل تیپ گذاشتم و آهنگ بی وفا یارم  کرده غم بارم. .. اش را بطور مکرر می شنیدم.

شکست در عشق لیلی و شکست در عشق رابعه را که به وقوع پیوسته بود، بار بار در ذهن خود، دوباره خوانی کردم و به سنتهای مروج جامعه خود لعنت و نفرین می فرستادم. شب غذا صرف نکردم و شکم گرسنه بخواب رفته بودم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم، تمام حرفهای که روز قبل بین من و رابعه تبادله گردیده بود، مورد تحلیل و تجزیه قرار دادم. از موضوع چنین برداشت کردم:

زمانی که پدر و فامیل رابعه مسأله نامزدی اش را با پسر کاکایش همراه اش مطرح ساخته اند، حتماً مادرش برایش قناعت داده که این وصلت را به اساس مشکلات قومی و فامیلی پدرش بپذیرد و رابعه هم زیر تاثیر گپ های مادر خود قرار گرفته و موضوع را قبول کرده است. بعداً علاقمندی قلبی اش بالای احساساتش غلبه کرده و از قول و قرار خود پشیمان شده است.

اما من به هیچ صورت حاضر نبودم با کسی ازدواج نمایم، که او همرایم فرار کند و حقیقت زندگی ام هم چنین بود که محیط خانوادگی من به صورت قطع آماده همچو وصلت نبود، در خانوادۀ ما هیچگاه چنین وصلت صورت نگرفته بود.

چند روز بعد رابعه احوال فرستاد، که می خواهد همرایم ملاقات نماید. من هم خواهشش را پذیرفتم، ولی بعد از بسیار جر و بحث، از نزدش دوباره سوال کردم، که فامیلت را قناعت داده می توانی یا نی ؟ او در جوابم گفت که متأسفانه آنها به حرفهای من اهمیت ندادند و یگانه راهی که باقیمانده تصمیم من و خودت است و بس. در ختم جر و بحث من برایش واضح گفتم که یگانه راهی که وجود دارد، ازدواجت همراه پسر کاکایت است و بس. من و تو حالا متأسفانه دو سر یک حلقه هستیم، که هر چند قلبهای ما پهلوی هم قرار دارند ولی هرگز به هم نمی رسیم. اگر در اول مقاومت می کردی و موضوع را تا آمدن من از سفر به تعویق می انداختی، حین رسیدن من عاجل به خانه شما خواستگار می فرستادم و درآن صورت فامیلت در بین دو خواستگار شاید نظر خودت را می گرفت و اقدام می کردند که حتماً به نفع من و خودت تمام می شد. اکنون هم نتوانسته یی به فامیلت قناعت بدهی. حالا متأسفانه دیر شده است. بسیار دیر شده است. تو هم می دانی که، دروغگویی در زندگی یک پدیدۀ زشت است، ولی زندگی را نمی تواند نابود کند، اما درازدواج دروغگویی تمامی سلسله یی را نابود می سازد که عشق و محبت را به هم پیوند می دهد و آنگاه هم چیز فرو می پاشد و با خاک یکسان می شود. . .(۶)

بگذار من به تنهایی غم و اندوه شکست خود را تحمل کنم.

بار دیگر جهان من عوض شده بود. از خود و بیگانه گریزان بودم. دیگر به کوچۀ خود نمی آمدم و یا هم شبانه می آمدم و صبح وقتی دوباره به لیلیۀ خود می رفتم. هر دختر برایم بی وفا معلوم می شد. به طرف دخترها هیچ نگاه نمی کردم. به اصطلاح از چشم چرانی توبه گار شده بودم. فقط متوجه درسهای خود بودم. این بار شکست در عشق رابعه را زود به فراموشی سپردم. به شهر کمتر می رفتم. تا کدام کار بسیار مهم پیش نمی آمد، اصلاً به طرف شهر پاهایم حرکت نمی کرد. زیاد خود را همراه هم اتاقی هایم در قصه گویی های شبانه مصروف ساخته بودم. اگر کدام دوستم می خواست در مورد عشق و عاشقی خود همرایم درد دل کند، عاجل به یک بهانه همرایش خداحافظی می کردم و نمی خواستم داستان وفا و یا بی وفایی معشوقه اش را بشنوم.

دوباره به زندگی نورمال خود برگشته بودم، که یک روز مثلی که کسی برایم دام گذاشته باشد، در دام یک نگاه سحر آمیز یک دختر دیگر افتادم. ..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ ــ دیل کارنگی، آئین زندگی،

۲ ــ انوره دو بالزاک، زن سی ساله، ترجمۀ ادوارد ژوزف، چاپ سوم، تهران ۱۳۶۸ .ص ــ ۱۸۸ .

۳ ــ فهیمه رحیمی، روزهای سرد برفی، تهران، ۱۳۸۵، ص ــ ۶۹ .

۴ ــ همان کتاب .ص ــ ۱۰۰ .

۵ ــ همان کتاب .ص ــ ۱۰۴ .

۶ ــ هنری گیفورد، تولستوی، ترجمۀ علی محمد حق شناس، تهران، چاپ سوم، ۱۳۷۵ .ص ــ ۱۴۶.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمت بعدی ــ بخش چهارم ــ قصۀ شهناز:

 

بخش دوم

 

شکستهای سلسله یی:

 

قصۀ لیلی ـــ

 

ماه ثور سال ۱۳۵۱ که، روزهای امتحان سمستردوم صنف اولم بپایان رسیده بود، به عیادت برادرزادۀ نوزادم که در شفاخانۀ مستورات بستر و تحت تداوی قرارداشت، رفته بودم.

هوای تازه وگوارا همراه با نم نم باران به انسان قوت قلب می بخشید. سرکها ازگِل و لای پاک بودند. درآسمان ابر با اشعۀ آفتاب بازی را براه انداخته و وضع صحی برادرزاده ام کاملاً بهبود یافته بود.

بعد ازعیادت بخوشی راهی ایستگاه سرویس شدم. منتظر آمدن سرویس بودم، که چشمانم به یک دختری که لباس مکتب برتن داشت و اوهم منتظر سرویس بود، خورد. او، بوت کوری بلند سیاه بپا داشت و قامت دلربایش را پیرهن سیاه مکتب پوشانیده بود، که یخن آن گردن و قسمت از سینه اش را درست نمی پوشاند. بهنگام حرکت در جای خود، با وجود این که جراب سیاه نزدیک به زانو بپا داشت و دستمال سر ململی را بالای شانه های خود آویخته بود، اما قسمت از پاهای زیبا و ظریفش حین حرکت، نمایان می شد.(1) ناخودآگاه به چشمانش نگاه کردم. متوجه شدم، که او هم بطرف من نگاه می کند، ولی حین چشم به چشم شدن او، روی خودرا بطرف دیگر دور داد و بعد شرمگین نگاه به پایین افکند. من هم از روی خجالتی عمل باالمثل را انجام دادم. طاقتم نشد و دوباره نگاهش کردم. او هم با چشمان نافذ و بشاش خود بطرفم نگاه می کرد.

زیبایی اش توجه اشخاص پیاده رو را، که این طرف و آن طرف گردش می نمودند، نیز جلب می کرد. گاهی رهگذرها که گونه های گلاب مانند و گیسوان سیاه درازش چشم شان رامی گرفت از قدمهای تند خود می کاستند، ولی بی تفاوتی دختر بلافاصله از ایجاد هر گونه مزاحمتی منصرفشان می کرد.(2)

 او با قد متوسط، موهای سیاه دراز، چشمان میشی آهومانند، اندام موزون که دراین جا برایش مُدل می گویند و چهرۀ گندمی مایل به سفید، واقعاً دلرُبا بود. چند حلقه از گیسوان سیاه رنگش روی گونه هایش گاز می خورد. چهرۀ گندمی مایل به سفیدش که از اثر گرمی کمی گلابی گشته بود، زیبایـی اورا دوچندان می نمود. شور و جوانی از تمامی حرکاتش نمایان بود. یکنوع نگاه سحرآمیز از چشمان آهو مانند میشی اش آشکار بود. ابروان نیش گژدمی و مژه های بلند به چشمانش چنان شکل داده بود، که گویی از آبی زلال نمناک گشته اند.

بلی ! جوانی، طنازی خودرا برروی چهرۀ زیبایش و پیکر دلارایش با طراوت گشوده بود وخورشید بخاطرش ابر را درآسمان اینطرف وآنطرف تیت وپاشان می ساخت.(3)

 نگاه های ما چندین بار تبادله گردید. در چهره اش یک تبسُم سحرآمیز و در چشمانش یک بیان معنـی دار خوانده می شد. بلی، یکی از عوامل مهم دلربایی اش همین تبسم سِحرآمیز و افسون کننده بود که به قلبم راه یافت و با اولین نگاه های خود آن را ربود و قلبم تازه و برای اولین بار تمرین هجای الفبای عشق را آغاز کرد و دلم در حلقۀ گیسویش بسته شد.

درهمین لحظه سرویس رسید و هردوی ما سوار سرویس شدیم. در داخل سرویس زیاد بیروبار بود، هم دیگری خود را دیده نتوانستیم. چند ایستگاه به لیلیۀ پوهنتون مانده بود، که دختر پیاده شد و من به لیلیه رفتم. شب دربسترم در چرت و فکر فرورفتم و با خود اندیشیدم که کاش نزدش می رفتم و برایش می گفتم:

ــ ای دختر زیبا و دلبرنده ! اجازه دارم همرایت چند کلمه صحبت کنم؟

او، شاید از روی شکسته نفسی برایم می گفت:

ــ من نه زیبا ام و نه دلبرنده و نه برای شنیدن حرفهایت وقت دارم.

اوه خدا ! چه دختر دلربایی ! تا کنون همانندش را ندیده ام. چه اندامی و چه چشمان آهو مانند داشت. او، با تمام زیبایی خود چقدر شورانگیز بود. آیا تا زنده ام چشمان نافذش، نگاه های سحرانگیزش و گونه های پُرفروغش را از یاد خواهم بُرد؟ او، با چه ناز روی خود را بطرف دیگر دور میداد و بعد چشمان بادامی خود را چه خوش به پایین می افکند و به چه ساده گی قلبم را ربود ! و چهره اش در درون آن نقش ابدی حک کرد. اوه ! که چه زود گذشت آن لحظات و چه زود از سرویس پیاده شد و به خانۀ خود رفت و مرا گرویدۀ خود ساخت. در همین خیالها به خواب رفته بودم و شب را تا صبحدم با خواب و بیداری سپری کردم.

فردا که متعلمین پیشینکی، ساعت ۱۲ بجه از خانه بطرف مکتب می رفتند، من هم ۱۱ بجه و ۳۰ دقیقه به بهانه یی سردردی از استاد خود اجازه گرفتم و خودرا به ایستگاه، که روز قبل دختر در آن پیاده شده بود، رساندم. ده دقیقه بعد سر آن دختر نیز پیدا شد و لحظه یی که چشم به چشم شدیم، یک تکان غیر ارادی خورد و من هم از هیجان زیاد می لرزیدم.

سرویس رسید، دختر بالا شد و من هم از دروازۀ عقبی سوار سرویس شدم. دربین سرویس بین من و او بارها نگاه ها رد و بدل گردید و این وضع چندین روز ادامه پیدا کرد.

توان ایستاد کردنش و گفتن گپهای قلبم را به او در وجودم نمی دیدم. خوانده بودم که هر گاه زبان کوتاه بیاید، خط به کمک می شتابد و خط هم چهرۀ مکتوب زبان است، باید از آن استفاده کرد. اما من این استعداد را نیزنداشتم و درفاکولته هم با مضامین ساینس سروکار داشتم. قبلاً درتمام زندگی، یک نامۀ عاشقانه هم به کسی ننوشته بودم.(4)

سرانجام، یک شب قلم توش سبز رنگ و یک ورق کاغذ را برداشتم و برایش یک نامه یی که چندانی عاشقانه نبود، چون دراین زمینه دسترسی نداشتم، به متن ذیل نوشتم:

سلام ای دختر دلرُبا.

از این که نامت را نمی دانم، مرا ببخش.

ده روز قبل که تو را در ایستگاه سرویس دیدم، به چیزی که باور نداشتم، چون سخت مصروف درسهای خود بودم، ناخودآگاه گرفتارش شدم.

نگاه های سحر آمیز تو چنان به قلبم چنگ زده، که در این مدت ده روز یک لحظه هم تو را فراموش کرده نتوانستم و در هرقدم با تو بودم. در عالم رویأ بار بار برایت می گویم:

ای دختر طناز !

بعد از این که تو را دیدم، می دانی!

در زندگی چی می خواهم

من تو باشم، سرتا پا تو

زندگی گر هزاربار بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو، بار دیگر تو، بار دیگر تو . . .

اجازه بده با صراحت برایت بنویسم، که از دوست داشتن یک جانبه نفرت دارم. امید به هر وسیله یی ممکنه، نظرت را برایم ابراز بداری.

ناگفته نماند، که نامم احمد است، محصل صنف دوم یکی از فاکولته های پوهنتون کابل می باشم. گر چه در کابل به دنیا آمده ام، ولی فامیلم مربوط به یکی از ولایات می باشد. بچۀ دهاتی و اطرافی هستم و در لیلیه زندگی می نمایم. عاشقت شده ام.

آرزومندم از پذیرفتن عشق پاکم یا رد آن هر چه زودتر برایم جواب بدهی.

از این که نامه ام جملات زیبای عاشقانه در خود ندارد، چون قبلاً هیچگاه با چنین حالت مواجه نگردیده بودم، مرا ببخش.

با محبت

فردا، در راه مکتب یاعلی یا علی گفته، در حالی که دُب دُب قلبم را می شنیدم ؛ لرزه یی شدید بدنم را فرا گرفته بود و صدایم تغیر کرده بود، نامه را برایش با گفتن لطفاً همین را بخوانید تسلیم دادم.

او هم با دو دلی که گاهی سرخ می شد و گاهی رنگش می پرید، نامه را از دستم گرفت و بطرف ایستگاه سرویس حرکت کرد.

بلی! علاوه براین که، متن نامه ام عاشقانه نبود، کارتی را که ضمیمۀ نامه ساخته بودم و به عوض یک گُل سرخ زیبا که از زمانهای قدیم به عنوان زبان عشق شناخته شده است، حاوی منظرۀ بُت بامیان بود، نیز نمایندگی از بی تجربه گی ام در این زمینه می کرد.

یک ــ دو روز جرأت رفتن را به پیش مکتب نکردم. روز بعد که در ایستگاه سرویس منتظر آمدنش بودم، دیدم همراه همصنفی اش بطرفم می آید. با چشم به چشم شدن، خود را در کنار غرفۀ قرطاسیه فروشی پنهان کردم. چند لحظه بعد، دزدکی بطرفش نگاه کردم. دیدم یک کاغذ کوچک را بالای کتارۀ سمنتی گذاشت و با اشارۀ سر وانمود ساخت که آن را بگیرم. کاغذ را گرفتم، سرویس آمد، آنها سوار سرویس شدند و من به رستوران روبروی ایستگاه رفتم. قبل از آن که نامه را باز نمایم با احساس دوگانه از خوشی و اضطراب با خود گفتم:

چی نوشته کرده باشد؟ بلی یا نی ؟

کاغذ را باز کردم، دیدم به جز از نامش که با رنگ سبز نوشته شده بود، جمله های دیگر را با رنگ سرخ نوشته بود:

سلام !

نامه ات را بارها خواندم. چیزی حاصلم نشد. فردا، تایم دیگرانه با دختران مامایم به دیدن فلم هندی، سینما آریوب می روم. میتوانی آن جا بیایی. من نظر خودرا در همان جا برایت می گویم.

نام من لیلی است.

خدا حافظ.

چند لحظه بعد، راهی لیلیه شدم. در سرویس من هم بار بار نامه را خواندم. امـا برای من راستی هم از متن نامه چیزی حاصل نشده بود.

در لیلیه، هم اتاقی هایم پرسیدند:

ـــ چرا پریشان و رنگ پریده به نظر می خوری؟

ـــ تو خو مست مستان ما بودی، زمین همرایت می خندید، نی که عاشق شده یی؟

ـــ گفتم، خیر و خیریت است، کمی بیخواب هستم، شب درست خوابم نبُرد. می فهمین، که آمد آمد امتحانها است، طبیعی است که آدم باید کمی مشوش باشد.

آنها هم موضوع را جدی نگرفتند و من هم به بستر خود رفتم و دراز کشیدم.

شب را با خواب و بیداری صبح نمودم. روز جمعه بود. سوالهای زیاد در ذهنم خطور می کرد.

چرا در سینما آریوب؟

چرا با دختران مامایش؟

چرا در نامه نظر خود را ننوشته است؟

آیا در صورت توافُق، می خواهد از اول برایم بفهماند که سینما را دوست دارم و یا این که یک دختر آزاد هستم؟

و با چرا های زیاد کتاب درسی ام را که پیش روی خود برای خواندن گرفته بودم، دیوانه ساختم.

سه ــ چهارساعت به تایم دیگرانۀ سینما مانده بود، به یک هم اتاقی ام که رفیق وهمرازم بود و فضــل نام داشت، اما تا حال این راز را از نزدش پنهان کرده بودم، گفتم:

 ـــ بیا ! امروز سینما آریوب برویم. می گویند، یک فلم بسیار خوب نمایش داده می شود. ولی درمورد نام و محتویاتش، چیزی نمی دانم. اگر فلم دلچسپ نبود، باز از نزدم خفه نشوی.

اوهم قبول کرد. من جان پاک، شامپو و صابون را گرفتم، جان شستن رفتم.

حین دوش گرفتن یک مطلب در ذهنم خطور کرد، که اگر در تمام چراها، یک چرا که اگر خواسته باشد از اول برایم وانمود سازد، که من یک دختر آزاد هستم، حقیقت داشته باشد، من هم باید همین امروز برایش بفهمانم که من هم یک بچۀ دهاتی وعقب مانده هستم. باید با لباس ملی ( پیرهن تنبان و پتو ) به سینما بروم.

از دوش گرفتن آمدم. چند لحظه بعد دوستم نیز از دوش گرفتن خلاص شد و آمد. هردوی ما خودرا آماده ساختیم و راهی سینما شدیم. نیم ساعت بعد به سینما رسیدیم. من بطرف غرفه یی تکت فروشی رفتم تا تکتها را خریداری کنم، که دوستم صداکرد:

ـــ احمد ! اول باید ببینیم که کدام فلم نمایش داده می شود، بعداً تکتها را بخریم.

ـــ گفتم درست است. اما شاید در هر صورت من داخل تالار شوم، یک موضوع بسیارمهم است. داستانش را پسان برایت قصه می کنم.

 دوستم گفت:

ـــ خوب ! این قسم، خیر گپ کلان است. حدس ما نادرست نبود.

رفتیم، اعلان فلم را دیدیم. یک فلم هندی بنام فقط یکبار در آغوشم بیا نمایش داده می شد. حین خریدن تکتها بودیم، که لیلی با سه دختر یکجا آمد. وقتی او را با دختران مامایش درآستانۀ در دیدم، نزدیک بود قلبم از حرکت باز ماند. او هم بعد از چشم به چشم شدن با من درحالی که رنگ گونه هایش سرخ گشت و چشمانش همچو برق میدرخشید، آهسته در گوش دختر مامایش چیزی گفت. با دیدنش از هیجان زیاد فکر می کردم که بین مغز و پاهایم کدام رابطه یی وجود ندارد. قیمت تکتها را دوستم پرداخته بود و در گوشم آهسته گفت:

ـــ بیا تا شروع شدن فلم، در یک جای خلوت منتظر بمانیم.

هر دوی ما بطرف کانتین رفتیم. برای دوستم گفتم:

ـــ چهار دختری که روبروی ما ایستاده هستند، دختر مابینی که بالاتنۀ جگری راه دار برتن دارد، انتخاب من است.

دوستم گفت:

ـــ کمیت، ذوق عالی داری.

لیلی هم در مورد من، به دختران مامای خود چیزی می گفت و می خندیدند.

چند لحظه بعد، قبل از آن که فلم شروع شود، به کدام بهانه و یا اجازۀ آنها نزدیک کانتین آمد. دوستم برایم کمی جرأت داد و من هم نزدش نزدیک شدم. بعد از یک سلام سطحی بااشارۀ سر، درحالتی که چهره اش از شرم همچو سیب نازک بدن سرخ گشته بود، گفت:

ـــ فقط می خواستم تورا به دختران مامایم نشان بدهم، با این لباس که پوشیده یی، اگر سابق یک کمی خوشم آمده بودی، حالا مورد تائید من و دختران مامایم قرار گرفتی.

با گفتن همین چند کلمه دوباره نزد گروپ خود رفت.

این چنین اولین عشق وعاشقی من با یک دختر متعلم صنف 9 مکتب آغاز گردید. من بیست سال داشتم و لیلی در شانزده سالگی قدم گذاشته بود. ولی هوشیاری و تیزهوشی اش، عمق نگاه هایش، زیبایی اش که روز تا روز درحال شگوفا شدن بود ومن بعضی وقتها فکر می کردم که این همه جز رویأیی چیزی بیش نیست، مرا در حیرت انداخته بود.

بعد از ختم فلم، لیلی و دختران مامایش را در زیر نورمهتاب، بلی آن دایرۀ سپید، تعقیب کرده تعقیب کرده تا خانۀ مامایش که در نزدیکی سینما آریوب موقعیت داشت، رساندیم و ما روانۀ لیلیۀ خود شدیم.

در راه، در حالی که داستان عاشقی خودرا برای دوستم، آرام آرام و به مزه مزه قصه می کردم، از حرفهای لیلی نیز درقلب خود دلهره داشتم.

سرانجام به لیلیه رسیدیم. وقتی چراغها را خاموش کردیم و به بسترهای خود رفتیم، راحت و آسوده دراز کشیدم و دیده برهم گذاشتم که اگر خوابم ببرد. اما خوابم نبُرد و چند حرف کوتاه لیلی تازه در ذهنم گل انداخت.

آیا لیلی راستی عشق مرا پذیرفت؟

آیا لیلی راستی لباس مرا پسندید؟

درهر صورتش، یک چیز را باید قبول کنم که لیلی ام بسیار هوشیار است. اگر قلباً از لباسم خوشش آمــده باشد، خو نور در نور و اگر هدف مرا از پوشیدن لباسم نیز درک کرده باشد، این هم زرنگی و هوشیاری اش را ثابت می سازد. با همین خیالات به خواب رفته بودم و صبح از خواب بیدار شدم.

بعدها، علاوه بر راه مکتب و خانه، بعضی اوقات در باغ بالا، روزهای چهارشنبه در زیارت پیر بلند و یک ــ دو بار در رستوران سینما آریوب باهم ملاقات کردیم.

یکی از روزها لیلی با دختران مامایش به میلۀ زیارت پیربلند آمده بود. در سرک باغ بالا در بیروبار، از نظرم ناپدید گردید. سرانجام اورا دوباره یافتم. او با پیرهن نخی میده گل شیرچایی در حالی که در ایـن روز خرمنی از گیسوان خودرا در پشت گردنش با یک قیدک موی شیرچایی جمع و بسته کرده بود و به دختر مامایش در بسته کردن موهایش کمک می کرد و من از پهلویش رد می شدم، دزدکی یک پــرزه گک را در دستم گذاشت. در آن نوشته بود:

احمد سلام!

فردا ساعت پنج بعد از ظهر در همین جا

به امید دیدار

لیلی

این اولین بار بود، که در باغ بالا روز پنج شنبه ساعت پنج بجه دو به دو با هم ملاقات کردیم. زمانی که با دست همرایش سلام علیکی کردم و دستش را فشردم وبا دقت سرتا پا نگاهش می کردم، تمام وجودم می لرزید. لیلی پرسید:

چرا می لرزی؟

برایش گفتم، لرزه ام، نگاه ام و فشردن دستت؛ آن چه را که نمی توانم به زبان برایت بیان کنم، به تو بازگو می کند. بعد با هم راه رفتیم، قدم زدیم، گاهی در یک گوشۀ خلوت نشستیم و با هم درد دل کردیم. در این ملاقات چنان دلبستۀ یکدیگر شدیم که حاضر نبودیم ازهم جدا شویم؛ ولی شرایط محیط حتی ملاقات بسیار عادی دو دلداده را اجازه نمی داد و خواست قلبی را از دست ما گرفته بود. پس می باید از همدیگر جدا می شدیم و به امید دیــدار بعدی باهم خداحافظی می کردیم.

همیشه با خود می گفتم، خوش به حال قلبی که به یاد عشقی در سینه می تپد و به خود تلقین می کردم که، عشق انسان را سروسامان می دهد. وقتی بداند کسی در خانه هست که برایش بی قرار است و آمدنش را انتظار می کشد، سر براه می شود. تو حالا هم سربراه هستی، اما بعد ازازدواج حتمی سربراه تر می شوی.

من درعشق خود به لیلی چنان گیچ شده بودم که فکر می کردم تنها منم که می توانم آن زیبایی حیرت انگیزی را که درزیر پیرهن سیاه مکتبی اش، پیرهنی که خیاطان آن وقت با مهارت زیاد می دوختند، پنهان است، می بینم. حتی بعضی وقتها تشویش را به خود راه می دادم، که شاید همو قسمی که او راه می رود و احساسات مرا به هیجان می آورد، احساسات هر بیننده را به هیجان آورد. (5)

بعد از عاشق شدن، موقعی که چاشتانه بعد از ختم درسها و صرف غذا من و هم اتاقی هایم در بسترهای خود استراحت می کردیم، حرارت آتشی جهنمی لیلی به سراغم می آمد و خوابم نمی برد. در آن هنگام درعالم رویأ او را به خود می خواندم و همرایش درد دل می کردم. هیچ هم اتاقی ام هرگز از بگومگوی که درعالم خیال با لیلی گرفتار بودم، خبر نداشت. تمام آنها مرا همان احمد درس خوان و کوششی می انگاشتند. بعد از عاشق شدن فکر می کردم، که تنهای تنها زندگی می کنم و تنها مونسم لیلی ام است که هنگام راه رفتن، استرحت کردن بعد از ظهر و شبانه به سراغم می آید و روانم را در سماعی پایان ناپذیر شعله ور می کند. به کسی مبدل گردیده بودم که گویی با زبان پیشینیان با ستارگان اختلاط می نمایم. (6)

در زندگی تصورم در مورد لیلی چنین بود که هرگز هم دیگر خود را ترک نخواهیم کرد، مگر این که مـرگ از هم جدای مان سازد.

قلبم درهوا و هوس عشق ابدی لیلی می تپید. فکر می کردم که در زندگی واقعی ما، عشق ما عشقی پاک است، ولی هریکی ما جرأت نداریم که در ابراز احساس درونی خود از حد، بیشتر زیاده روی کنیم. اکثر ملاقاتهای ما، برای لحظۀ گذرا در ایستگاه سرویس می بود و بعضی وقتها در جاهای عمومی و فقط گاهی در گوشۀ خلوت دست همدیگر را نوازش می دادیم.

نُه ماه از دوستی ما سپری گردیده بود، که در یک بازدید در باغ بالا برایش گفتم:

ـــ لیلی اجازه دارم خانۀ تان خواستگار بفرستم؟ آیا مطالعه ات دراین نُه ماه در مورد من تکمیل شده است؟ او، دربرابرم شرمگین گشت و در پاسخ گفت:

ـــ احمد ! من در همین مدت در مورد کرکترت و این که شریک زندگی شویم یا نی، زیاد فکر کردم و به همین اساس برایت می گویم، بلی اجازه داری. من منتظر همان روز بودم و هستم. تشکر که این موضوع را خودت یاد کردی. امیدوارم بعد از این که شریک زندگی شویم نیز با صمیمیـت و محبت مثل همین مدتی که گذشت، باهم زندگی نماییم. ولی نمی دانم کدام وقت برای خواستگاری مناسب خواهد بود؟ زمانی که صنف ۱۱ شوم یا صنف ۱۲؟

این وضع الی ماه جوزای سال ۱۳۵۲ ادامه داشت. بعد از سپری نمودن امتحان سمستر دوم سال دوم، برای گذراندن رخصتی تابستانی راهی ولایت خود بودم. یک روز قبل از رفتنم، در باغ بالا وعدۀ ملاقات گذاشتیم. البته ملاقاتهای ما همیشه کوتاه می بودند و این آخرین ملاقات ما بود. بلی ! روزهای شروع ماه جوزا بود و یکسال از دوستی ما سپری می گردید. وعدۀ ملاقات ما حوالی پنج بجۀ بعد از ظهر بود.

دراین ماه هوا درآن جا لطیف و دلنواز می باشد. عطر گلهای بهاری برهمه زنده جان فرومی ریزد و سبزه ها و تاکها برهمه خواه زیبا، خواه زشت ؛ خواه مقدس، خواه شرور ؛ خواه عاشق، خواه شکست خورده لبخند می زنند. بوی گلهای که دو طرف سرک را رنگین ساخته، نسیم را خوشبو می کند. ازهر طرف زمین مملو ازدرختان و تاکهای انگور، لبخند می زند و ازهرسو مناظر سحرانگیز روح آدمی را احاطه می کند، آرامش و راحت در آن ایجاد می کند، به آن عشق الهام می کند، روح آدمی را مسحور می گرداند و آنرا به وجد می آورد.

بلی ! باغ بالای زیبا ودلنشین دردها را تسکین می دهد وعشق را درآدمی بیدار می کند. زیرا در آن هوای گوارا و آسمان صاف، هیچ کس نمی تواند نسبت به آن تپۀ سرسبز و درخشان بی اعتنأ بماند. آن جا، شخص درآغوش سعادت کامل می آرامد، همان طوری که خورشید در بسترهای ارغوانی و لاجوردی خود شبانه می آرامد. (7)

 همین که درگردنۀ باغ بالا سلام علیکی کردیم و از زیر برگهای سبزدرختان سپیدار و سرو می گذشتیم و بطرف هوتل باغ بالا راه می رفتیم، گل بته های دو طرف سرک با گلهای سفید وگلابی که رایحۀ آن باعطرهای دل پسند که از اثر وزش نسیم ملایم می آمد، آن ساحه را برای ما دل آرأ ساخته بـود. ما نیز همچو پرندگان که الحان موزون خود را بگوش ما می رساند، عشق و محبت خودرا بوسیلۀ نگاه ها وقصه ها تبادله می کردیم. بلی ! تپۀ باغ بالا یکی از بهترین جاهای دیدار دلداده ها درشهرکابل محسوب می گردید. قسمت زیاد آن را تاکهای انگور پوشانده است. تشویش، که وقت زود نگذرد، از سیمای هر دوی ما هویدا بود.

بعد از دوستی ما، لیلی به مقایسۀ سابق تغییر کرده بود. از رنگِ تر و تازۀ چهرۀ او شادابی اش آشکار بود. چشمانش، از لای هالۀ مرطوبی می درخشیدند و حالتی داشتند شبیه به حالت چشمان آهوان جذاب. لبخندهایش واقعی وحقیقی بود. زندگی برایش لذت بخش می نمود. از طرز حرکت پاهای ظریفش به آسانی دیده می شد، که از دوستی با من لذت می برد. نگاه هایش پُرفروغ و گفتارش رسا بود و او چنان حرکاتی از خود نشان می داد، که گویی در شرف تسلیم شدن به لذتهای عشق می باشد.

ما چنان پهلوی هم راه می رفتیم و هردو با هم قدم برمی داشتیم، که گویی از همان روز اول با هم وحدت داشتیم. ناخودآگاه هر دوی ما از یک اراده تبعیت می کردیم، از دیدار گل زیبا هردو مکث می کردیم و می ایستادیم، نگاه ها و گفتار ما باهم هم آهنگ بود. هردوی ما هوای آن جا را با لذت فراوان استنشاق می کردیم.(8)

دریک قسمتی، درجای که تاکهای انگور و سبزه آن را پوشانیده بود، بالای سبزه یی پهلوی هم نشستیم. لیلی با صدای آرام و دلنشین گفت:

ـــ چه منظرۀ زیبایی ! کاشکی نام باغ بالا را باغ عاشقان می گذاشتند. ای کاش می توانستیم هر روز دراین جا ملاقات کنیم و قدم بزنیم. احمد ! سابق هم با کسی این جا بودی؟

من برایش گفتم:

ـــ بلی ! بارها. اما همیشه با دوستانم. نه با یک دختر.

لیلی ساکت ماند و دست خودرا که بطرف سینما آریوب دراز کرده بود، روی دستم گذاشت. هر دوی ما چند لحظه با سکوت محو تماشای منظرۀ زیبای این طبیعت دلربا شدیم. صدای دلنواز پرندگان، پاکی هوا و صافی آسمان، همه وهمه با افکاری ما که از قلبهای پُرتپش ما سرچشمه می گرفت، هم آهنگ بود. او، با وجد و نشاطی که به مرور زمان افزوده می شد و با محبت ابراز می کرد (9)، گفت:

ـــ اولین بار در سینما آریوب در چند کلمۀ کوتاه برایت اعتراف کردم که من هم دوستت دارم. چندین بار درهمین جا ملاقات کردیم. بلی ! این جا برایم محلی دوست داشتنی است. بیا ! همین جا برای خود یک آشیانه گک بسازیم و در آن زندگی کنیم. آه ! که این جا را چقدر دوست دارم.

او همچو سایردختران جوان استعداد خوب برای بیان احساسات خود داشت. سحر کلامش، آهنگ گفتارش و نگاه هایش همه دلنشین بودند. او که ازاین همه صفات برخوردار بود، سخت مرا زیر تاثیر آورده بود. من ازاین که زیاد به وجد آمده بودم، سرخودرا در دو دست خـود گرفتـه بودم و به زمین نگاه می کردم.(10) نخستین باری بود که با کلمه های زیبا و واضح ابراز عشق او را نسبت به خود از زبانش می شنیدم و چنین احساس برایم پیدا شد که می باید همچو باغبان که گلی را می پرورد، لیلی خـودرا پرستش نمایم. بطرف چشمانش نگاه کردم، دیدم چشمانی بود پراز خوشی. او، احساسی را که تمام این مدت در وجودش نگهداشته بود، برایم با بسیار صمیمیت ابراز کرد. من با ملایمت دستش را گرفتم و کف دستش را بوسیدم. کف دستش از حرارت بوسه هایم خیس شد.(11)

ما، دوعاشق ومعشوق از ابراز علاقمندی که سراپا وجود ما را فراگرفته بود و توسط نگاه ها و گفتار به همدیگر می کردیم، لذت فراوان می بردیم. نسیم نوازش کننده، شاخچه های درختان را به آهستگی به حرکت آورده بود، طراوت سبزه و رایحۀ گلها در فضا پراکنده بود، روشنی وسایه در زیر درخت بالای سبزه، با هم بازی می کردند و به زیبایی این طبیعت دلربا افزوده بود.

من بدون مقدمه برایش گفتم:

ـــ لیلی ! امتحان سمستر ما ختم گردید. سر ازفردا لیلیۀ ما بسته می شود ومن مجبور هستم دوماه رخصتی خودرا درولایت خود سپری کنم. اما نمی دانم که جدایی و دوری از تورا تحمل کرده می توانم یا نی؟

او، دراول غیرارادی با صدای گرفته گفت:

ـــ برای دو ماه !

اما زود حرف خودرا قطع کرد وگفت:

ـــ بسیار خوب است. بخیر می روی و تمامی اعضای فامیل خودرا می بینی. سلام مرا به هر کدام شان جدا جدا برسان.

زود ازگپ خود پشیمان شد و گفت:

ـــ مزاح کردم. فکر خودرا بگیری که پیش از نامزدی، این راز را برای هیچ عضو فامیلت نگویی.

برایش گفتم:

ـــ درست است، برای هیچ کس نمی گویم. اما تو نمی دانی ! از دیروز به این طرف تمام وجود مرا تب گرفته است. فراموش کردی، که حتی در روزهای امتحان، که برای هرمضمون ما پنج ــ شش روز وقت می داد، بعد از تسلیمی پارچۀ امتحان، نان ناخورده خودرا به دیدارت می رساندم؟

درحالی که چشمانش اشک پُر شد، برایم گفت:

ـــ راستش را بگویم برای من هم مشکل است، ولی مجبور هستیم تحملش کنیم.

بغض راه گلو مرا هم از زیاد اندوه بسته بود. خوانده بودم که:

اشکها غم دل را می گشاید و اندوه روحی را سبک می سازد، می باید از چشمانم سرازیر گردد.(12)

اما غرور جوانی ام جلوش را گرفته بود.

بلی ! این آخرین ملاقات ما بود. در ملاقاتها، ما فقط با دست سلام علیکی می کردیم و از این بیشتر بین ما کدام رابطه یی وجود نداشت. اما در این روز یک هوس شیطانی برایم پیدا شده بود. ما هردو بالای سبزه پهلوی همدیگر تنگ، هریک بر دیگری تکیه کرده و زانو بر زانو و دست در دست نشسته بودیم. من حرارت بدنش را احساس می کردم، همین که خواستم او را در آغوش بگیرم، او خودرا با آرامی پس کشید و ا