دوکتور نوراحمد خالدي
 

 

در فضای سیاسی و اجتماعی امروز کشور ما تعدادی یک طرز دید خطرناکی را، یا طرز دید شورای نظار و حامیان آنها، را به شدت اشاعه میکنند که اساساً بر بنیاد فکری “ستمیها” (طاهر بدخشی) استوار بوده هدف آن تخریب اساسات تاریخی، سیاسی، و فرهنگی دولت افغانستان و ایجاد نفاق غیر قابل آشتی میان اقوام برادر کشور و ایجاد زمینه های تجزیۀ این کشور است.

از احمد شاه مسعود در یک خطابه به شاگردانش شنیدیم که گفته بود: ”تاجیکها اصلی ترین اولین باشنده گان این سرزمین بوده، تمدن کوچکی پیدا میکنند و از همین جهت در شهرها هستند، بازار در هر جا در دست اینها است. در اورگون و گردیز بازارها در دست اینهاست. پشتونها در جنوب این کشور زندگی می کنند و یک قوم بی ‌فرهنگ بوده و از تمدن عقب مانده اند و تا حال رفتار شان همان طور است. حکومت ها در دو سه صد سال گذشته قومی و فامیلی و ظالمانه بوده مردم دیگر آنرا قبول ندارند، مردم امروز همه مسلح هستند.” بی جهت نیست که اخیراً یکی از شاگردان او، جاوید کوهستانی، به صراحت پشتونها را بی فرهنگ میداند و ادعا میکند که قوم اکثریت در این کشور وجود ندارد. این آقا فراموش میکند که تمام تیمهای انتخاباتی در رأس خود یک پشتون را برگزیده بودند و حتی عبدالله عبدالله ناگهان به یاد نطفۀ پشتون خود افتاد!

آیا پشتون ها همان طور که احمدشاه مسعود بیان داشت، یک قوم بی‌ فرهنگ و عقب مانده بودند؟ اتفاقاً بررسی این مساله آسان است. انعکاس فرهنگ بالاتر در چه چیزهایی است؟ آیا سیستم های زراعتی در مناطق تاجیک نشین پروان، کاپیسا، پنجشیر، غوربند، سالنگ و بدخشان بهتر و پیشرفته تر از ننگرهار، کنر، لغمان، پکتیا، قندهار و هلمند می باشد؟ جواب این سوال منفی است. آیا مناسبات زراعتی در مناطق تاجیک نشین بهتر از مناسبات زراعتی در مناطق پشتون نشین است؟ باز هم جواب آن منفی است. آیا خلاقیت های هنری در مناطق تاجیک نشین پروان و بدخشان بهتر از ننگرهار و کندهار است؟ باز هم جواب آن منفی است. بنا بر آن این برتری فرهنگی تاجیک ها در برابر پشتون ها در افغانستان در چه عناصری انعکاس یافته است؟ مثال احمد شاه مسعود موضوع شهر نشینی تاجیک ها در مناطق پشتون نشین اورگون و گردیز می باشد. آیا این درست است؟ باید یاد آوری کرد که تاجیک ها در ارگون و گردیز جوامع اقلیت قومی را تشکیل میدهند و این جوامع اقلیت به زمین دسترسی نداشتند. مانند هر جامعهء اقلیت در جوامع فیودالی در سراسر دنیا ناگذیر به مشاغل حرفوی، تجارت و صنعت دست میزنند. به هندوها و سیک ها در ننگرهار، پروان و کندهار توجه کنید. به یهودی ها در سراسر دنیا توجه کنید. همهء این اقلیت ها شهر نشین و تاجر پیشه بوده اند چون به زمین دسترسی نداشتند. بنا بر آن این فرضیه درست نیست. اولیور روی در کتاب اصلی و معروف خود راجع به افغانستان (اولیور روی، اسلام و مقاومت در افعانستان، کمبریج، چاپ دوم ۱۹۹۰) کود مدنی پشتونها یا “پشتونولی را “دموکراتیک” خوانده (ص ۳۶) می نویسد “در زونهای قومی یک سیستم مثبته که شامل کود مدنی پشتونولی و سیستم جرگه ها اند موجود می باشد. پشتونولی از یکطرف یک ایدیولوژی بوده و از جانب دیگر یک مجموعهء حقوق مدنی را تشکیل میدهد. کود مدنی قبایلی در ذات خود غیر مذهبی بوده و، در سطح قانون، پشتونولی و شریعت حتی مخالف همدیگر اند”. اولیور روی می نویسد، در جوامع غیر پشتون، چوکات اصلی اصول جزایی را “شریعت” تشکیل میدهد اما در شرایطی که پیروی از شریعت صرف در حد شعار باقیست، هیچ سیستم دیگری موجود نیست که جای آنرا بگیرد” (ص ۳۵). نتیجه طبیعی چنین حالتی در روستاهای غیر پشتون نشین بوجود آمدن حاکمیت مطلقه خوانین و زورگویان محلی و رهبران دینی می باشد که اشکال افراطی آنرا در دهات هزاره نشین هزاره جات مشاهده می کنیم. موجودیت پشتونوالی خود از فرهنگ غنی مردم پشتون حکایت میکند.

مجیب رحیمی ادعا میکند که رقابت امپراتوری انگلستان و روسیه منجر به ایجاد دولت حایلی می‌ شود که اسمش را گذاشتند افغانسان. پیروان این طرز فکر هویت سیاسی دولت افغانستان را از عصر امیر عبدالرحمن خان به بعد محسوب میکنند. آیا این برداشت درست است؟ نخیر به هیچوجه درست نیست. بالاحصار شهر سمرقند در سال ۱۸۶۸م مورد هجوم سربازان روسیهء تزاری قرار گرفته و شهر بدست روسها می افتد. سال ۱۸۶۸م یعنی درست ۵۹ سال بعد از سفر مونت ستوارت الفونستون به کابل. در وقت سفر الفونستن به کابل هنوز روسها به آسیای میانه حمله نکرده بودند. هنوز حکومت بخارا بر سر قدرت بود و با دولت های افغان روابط دوستانه داشت. باید یادآوری کرد که در آن زمان این روسیه نبود که خطری برای نفوذ انگلیسها در هند ایجاد کرده بود بلکه فرانسه رقیب اصلی انگلستان بود. آقای رحیمی به راحتی فراموش می کند که سفر سال ۱۸۰۹م مونتستورات الفنستون به کابل در حقیقت سفر به دربار یک پادشاه مقتدری بود که توابع آن شامل قلمروهای تارتاری در شمال، فارس در غرب و هندوستان نیز بود. به اسم کتاب الفونستون در این مورد توجه کنید: “گزارش حکومت کابل و توابع آن در فارس، تارتاری و هندوستان، چاپ لندن، ۱۸۴۲م”. این پادشاهی، به هر اسم و رسمی که یاد میشد، دولت مقتدری بود که انگلیسها میخواستند تا حمایت آنرا در مقابل خطر احتمالی تجاوز فرانسه از طریق ایران و افغانستان به هند جلب نماید. چنین پیمانی را هشت سال قبل از آن انگلیسها با شاه قاجاری ایران هم امضاء کرده بودند. یکی از اهداف دیگر سفر الفونستون نقشه کردن دقیق حدود قلمرو تحت قیمومیت این پادشاهی بود. باید بخاطر داشت که در آنزمان هنوز بقایای امپراطوری مغول در شمال هند پا بر جا بود، هنوز دولت انگلستان رسماً زمام امور هند را در اختیار نداشت صرف کمپانی هند شرقی در بنگال، مدراس و بمبئ منافع انگلستان را توسعه میداد. درست پنجاه سال بعد از سفر الفونستون به کابل است که دهلی مرکز امپراطوری مغول بدست انگلیسها می افتد. الفونستون بنا بر تعامل اروپائی ها که از دولت ها بانام پایتخت شان یاد می کنند؛ مانند لندن چنین گفت و واشنگتن چنان اقدام کرد، اسم کتاب خود را “گزارش حکومت کابل و توابع آن در فارس، تارتاری و هندوستان” میگذارد در حالیکه در هر صفحهء کتاب اسم افغانستان بارها تکرار شده مانند دریاهای افغانستان، کوههای افغانستان، نفوس و اقوام افغانستان، حدود اربعهء افغانستان و غیره. اما آقای رحیمی صرف عنوان کتاب را برای اثبات ادعای خود کافی می پندارند. حکومت انگلستان الفونستون را به دربار پادشاه افغان؛‌ که از کشمیر و پنجاب تا نیشاپور و از دریای آمو یا جیحون تا بحیرهء عمان قلمرو و توابع تحت نفوذ داشت با سه صد عسکر تشریفاتی و گارد احترام و دهها دانشمند مورخ، جغرافیه، نقشه کش، محققین نباتات، محققین زراعت، مردم شناس و غیره فرستاده بود. این دولت وجود داشت و به هر اسمی که در آن زمان یاد می شد هیچ اهمیت عملی ندارد. انگلیسها این دولت را در مقابل توسعهء نفوذ خود در هندوستان خطرناک می دانستند و آرزو داشتند تا از قدرت این دولت برای جلوگیری از حمله احتمالی فرانسویها بالای هندوستان به نفع خود استفاده کنند. از این لحاظ میخواستند با نشان دادن احترام لازم به شاه شجاع با دولت او روابط دوستانه برقرار کنند.

آقای رحیمی کتاب الفونستون را به عنوان معاهده با شاه شجاع می خواند. این کاملاً اشتباه است. کتاب الفونستون ۳۶ سال بعد از سفر او به کابل به چاپ می رسد (۱۸۴۲م) و یک کتاب علمی تحقیقی بر اساسات علم انتروپولوژی یا مردم شناسی است که در آن مردم، اقوام، دولت، آب و هوا، پیداوار زراعتی، نفوس، جغرافیه، کوهها، راهها و غیره مشخصات کشور را احتوا میکند. و معلومات مورد نیاز به واسطه اعضای هیأت تحقیقی مفصل او در ظرف یکسال در تمام کشور جمع آوری شده و از رفرنس های متعدد دست اول هم استفاده شده است. معاهدهء الفونستون با شاه شجاع سند جداگانهء است که در مورد جلوگیری از خطر احتمالی فرانسوی ها بود. اما این معاهده قبل از اجرا شدن، با خلع شاه شجاع بدست برادر خود از دربار کابل، ملغی میگردد. وقت کتاب “گزارش حکومت کابل و توابع آن در فارس، تارتاری و هندوستان، چاپ لندن، ۱۸۴۲م” را می خوانید تعجب می ‌کنید که آیا آقای رحیمی کتاب را خوانده است و یا صرف از عنوان پشتی آن برای ذلیل کردن امپراطوری افغان خوشش آمده و آنرا کافی دانسته است؟

آقای رحیمی ادعا می کند که الفونستون در این سفر خود تنها و تنها علاقمند مطالعه افغانها یعنی به برداشت شخص او پشتون ها است و آنها را طرف مطالعه قرار میدهد. این یک ادعای کاملاً ا نادرست است. الفونستون در فصل دوازدهم کتاب بیش از ۱۳ صفحه را به مطالعه مفصل تاجیک های افغانستان اختصاص میدهد که در آن تاجیک های کوهستان، بره‌ کی و فرمولی ها به تفصیل معرفی شده اند. همچنان در این کتاب هزاره های افغانستان و ازبیک های افغانستان معرفی شده اند.

آقای رحیمی می گوید “الفونستون دید که افغانها برای کشور خود اسم مشخصی نداشتند و بعضی ها آنرا خراسان مینامند. این مردم از جنوب کابل تا دریای سند زندگی میکنند و من اسم کشور شانرا افغانستان مینامم”. این یک نقل قول غلط و مغرضانه از الفونستون است. الفونستون در کتاب خود می نویسد که: “افغانها برای کشور خود اسم مشخصی ندارند بعضی ها آنرا خراسان می گویند بعضی ها افغانستان و برخی هم پختونخوا. خراسان درست نیست چون بخش کم آن در این قلمرو است و پختونخوا را هم من شخصا نشنیده ام.” الفونستون هیچ اسمی را پیشنهاد نمیکند اما در سراسر کتاب خود قلمروهای تحت حاکمیت شاه کابل را از قول جورج فورستر که ۲۶ سال قبل از او در سالهای ۱۷۸۲-۱۷۸۳ م به این سرزمینها سفر کرده بود “افغانستان” می گوید. الفونستون هر فصل کتاب خود اسم افغانستان را بکار میبرد.

آقای رحیمی می گوید اسم افغانستان از منطقهء گرفته شده که فعلاً خارج از محدودهء هویت سیاسی افغانستان امروزی است. او می گوید این عمل گذاشتن اسم جز بر کل است. آیا این ادعاها درست اند؟ نخیر! جورج فورستر انگلیسی که در زمان تیمورشاه به کابل، قندهار و هرات سفر کرد در کتاب خود قلمرو دولت افغانستان را شامل مناطقی می کند که در آنها در وقت نماز جمعه خطبه بنام تیمورشاه خوانده می شود. جورج فورستر انگلیسی است در سالهای – ۱۷۸۳ ۱۷۸۲م یعنی درست ۲۶ سال قبل از الفونستون در زمانی پادشاهی تیمورشاه از طریق کشمیر-کابل- قندهار-هرات، مشهد به روسیه و لندن سفر کرده بود. عنوان کتاب اوست: ”سفر از بنگال به انگلستان از طریق شمال هند، کشمیر، افغانستان، فارس و روسیه”. نه تنها اسم افغانستان در عنوان کتاب سفرنامه جورج فورستر مشخص است بلکه در داخل کتاب بارها اسم افغانستان نوشته شده است. جورج فورستر مینویسد “افغانها مردمان بومی کشوری هستند که از کوههای تارتاری تا خلیچ کامبای (نزدیک گجرات در هند)، رود سند و فارس امتداد مییابد.” (جورج فورستر، ص ۷۴ جلد دوم). توجه کنید که فورستر در اینجا تمام اقوام این سرزمین را “افغانها” خطاب میکند. در جای دیگر فورستر می نویسد که: “نادر افشار بعد از ختم زمامداری افغانها بر فارس شاه طهماسب صفوی را خلع میکند و با قوای بزرگی وارد افغانستان می شود (جورج فورستر، ص ۹۲ جلد دوم). این نقل قول بخاطری مهم است که فورستر خراسان افغانی را زیر قلمرو “افغانستان” به حساب می آورد.

لطیف پدرام در یک خطابهء تلویزیونی در سال ۲۰۱۵ اظهار داشت: “افغانستان را باید بصورت رادیکال عوض کنیم و با استفاده از فرصت هائیکه نیروهای بین المللی برای ما فراهم کرده سمبول های ملی را بشکنیم، ساختمان دولت افغانستان را بشکنیم، نیروهای محلی ایجاد کنیم و در ولایات غیر پشتون اعلان خود مختاری کنیم

این صف بندیها امروز تا جائی پیش رفته که گروهی با وضاحت آنچه را که هویت ملی کشور میدانیم مورد سوال قرار میدهند. تعدادی به موجودیت ملت در این کشور باور نداشته هویت قومی خودرا بالاتر دانسته خود را “افغان” نمیدانند اسم افغانستان را اسم جز بر کل می پندارند. اینها به زبان دری مروج در افغانستان که یکی از مبانی هویت ملی مردم کشور افغانستان است با دیده تحقیر می ‌نگرند. نطاقان و خبرنگاران تلویزیونهای طلوع و‌ یک وغیره می کوشند با لهجه فارسی ایرانی صحبت کنند، از استفاده از اصطلاحات مروج دری در کشور اباء کرده، اصطلاحات مروج فارسی ایران را بکار میگیرند. تعدادی کوشش در جهت حفظ زبان دری و مصطلحات متداول در کشور را در مقابل هجوم فرهنگی ایران “پارسی ستیزی” قلمداد میکنند. شگفت انگیز آن است که تعدادی از انترناسیونالیست های دیروزی ح.د.خ.ا نیز به یکباره در همگام با شورای نظار در موضع “ستم ملی” طاهر بدخشی سکتاریست تاجیک ضد پشتون قرار گرفته آشکارا به توهین ملیت پشتون و پشتون ستیزی می پردازند. مطابق به نظر مبلغین این طرز تفکر سیاسی؛ جنگ موجوده در افغانستان جنگ میان قومی بین پشتون ها از یکطرف و تاجیکها و هزاره ها در جانب دیگر می ‌باشد. این همان نظری است که پرویز مشرف رییس جمهور اسبق پاکستان تبلیغ میکند و مطابق به آن امریکا و انگلستان را قانع ساخت طالبان را دشمن ندانند. برای مبلغین این تفکر سیاسی تمام پشتون ها طرفدار طالب هستند، تمام رهبران پشتون در دولت طالب پرست هستند. حمایت از پشتونها مساوی به حمایت از طالب است. مبلغین این طرز دید و تفکر سیاسی به تعریف ملیت “افغان” در قانون اساسی کشور که در برگیرنده افراد تمام اقوام برادر کشور است عقیده نداشته موجودیت ملت افغانستان را انکار کرده خودرا “افغان” نمیدانند. سلیم آزاد در روزنامه هشت صبح چهارشنبه ۴ سنبله ۱۳۹۴ پیشنهاد میکند تا داکتر عبدالله و جناح وی لویه جرگه قانون اساسی را دایر کند تا اسم افغانستان و ملیت مردم افغانستان را تبدیل کند. مگر این آقایان همان هایی نبودند که همیشه “لویه جرگه” را یک عنصر بدوی سیستم قبیله یی پشتونها نامیده و دایر کردن آنرا در شرایط امروزی بی لزوم می دانستند؟ حالا که منافع ایشان تقاضا میکند چگونه میخواهند از لویه جرگه سوء استفاده کنند؟

در تاریخ معاصر افغانستان سه دوران به مثابۀ مخرب ترین و تاریک ترین، دوران درج شده است: حکومت کلکانی (۱۹۲۹م)، حکومت ربانی (۱۹۹۲-۱۹۹۶) و حکومت طالبان (۱۹۹۶-۲۰۰۱م). حبیب الله کلکانی تمام اقدامات دولت امانی را برای ایجاد یک کشور متمدن آراسته به زیور علم و تکنالوژی معاصر متوقف ساخت و در نتیجۀ اثرات دولت نه ماهۀ او کشور ما دهها سال از تمدن متعارف زمان به عقب ماند. نفوذ غیر متوازن شواری نظار در حکومت "مجاهدین" سبب بروز جنگ های خانمانسوز میان گروههای "مجاهدین" شده هر کدام برای توسعهء نفوذ خود در دولت و افزایش ساحه مناطق تحت کنترول شان کشور را به ویرانهء مبدل کرده، نفوذ دولت مرکزی و حاکمیت قانون از میان رفته کشور عملاً میان جنگسالاران "جهادی" منقسم شد. بی جهت نیست که ظهور طالبان در سال ۱۹۹۵ و پیروزی چشمگیر آنها در سقوط حکومت "مجاهدین" و گرفتن کابل و ولایات در سال ۱۹۹۶م، اکثراً بدون جنگ، در حقیقت عکس العمل نشنلیزم پشتونها از یک طرف و نا رضایتی مردم از انارشی لجام گسیخته و بی امنیتی مستولی در کشور بود. اما متأسفانه طالبان یک رژیم اختناق مذهبی قرون وسطائی را در کشور برقرار ساختند که سقوط آنها درسال ۲۰۰۱ توسط قوای امریکایی به کمک ملیشه های محلی و ایجاد یک دولت مبنی بر اساسات دموکراسی و قانون اساسی بر مبنای توافقات بن با استقبال عظیم مردم کشور و بخصوص روشنفکران مواجه شد. استیلای دولت مذهبی فاشیستی و قرون وسطائی طالبان در سالهای ۱۹۹۶-۲۰۰۱ به کمک مستقیم پاکستان، لکه ی ننگی بر دامان ملت افغان محسوب می شود و بزرگترین قربانی تداوم تروریزم و جهل پرستی این گروه در سیزده سال اخیر، تمام پشتونهای ساکن ولایات پشتون نشین کنار سرحد با پاکستان است.

سرنگونی دولت طالبان در سال ۲۰۰۱ توسط قوای هوایی امریکایی با استفاده از ملیشه های محلی در بدل هزارها میلیون دالر نقد، کمکهای تسلیحاتی و با همکاری نزدیک قوتهای خاص امریکایی یکبار دیگر افغانستان را به حوزه های نفوذ جنگ سالاران مبدل ساخت. در بلخ، سمنگان، جوزجان و فاریاب ملیشه های دوستم، عطا محمد نور و محمد محقق به قدرت رسیدند، در هرات اسمعیل خان، در قندهار ملیشه های حامد کرزی و گل آغا شیرزی، در ننگرهار ملیشه های شورای مشرقی (حاجی قدیر، حضرت و غیره) و با خروج عجولانهء طالبان از کابل، ملیشه های شورای نظار شهر را بدون جنگ اشغال کرده زمام قدرت رابدست گرفتند. دولت حاصله از کنفرانس بن در حقیقت انعکاس سیاسی این تقسیم بندی منطقوی قدرت در کشور می باشد و تا امروز بعد از ۱۴ سال دولت مرکزی نتوانست حاکمیت مرکزی را در کشور تامین کند. با اشغال کابل توسط شورای نظار و همکاری دوامدار نیروهای بین المللی با آنها شرایطی را فراهم ساخت تا شورای نظار و حامیان محلی آنها یکبار دیگر بصورت غیر متوازن به قوی ‌ترین نیروی سیاسی و نظامی در کشورمبدل شوند. تمام قوماندان های "جهادی" شورای نظار به جنرالهای اردوی ملی ارتقاء یافتند و پست های کلیدی سیاسی، اداری و نظامی را در طول ۱۴ سال گذشته در اختیار گرفتند و طوری که انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۴م نشان داد به هیچوجه حاضر به از دست دادن این قدرت سیاسی، اداری و نظامی و حتی شراکت متناسب آن نیستند.

اخیراً شواهد نشان میدهد که شورای نظار به سر کرده گی عبدالله عبدالله از ایفای نقش دوم در دولت خسته شده است، میخواهد خودش حکومت ایجاد کند. این گروه به دموکراسی و حکومت قانون احترام و پا بندی ندارد. پریروز عبدالله در نقش شخص دوم مملکت رییس جمهور خود را بیکفایت خطاب میکند، یک والی در وجود عطا محمد نور به رییس جمهور کشور می گوید تو صلاحیت برطرفی مرا نداری و امروز امان الله گذر اعلان میکند که کابل را به خاک و خون میکشم. از این بیشتر انارشی گری را هیچ دولتی نمیتواند و نباید قبول کند. سقوی ها زمزمه اغتشاش، کودتا و ایجاد حکومت موازی را دوباره سر داده اند. جلوگیری از به قدرت رسیدن مجدد سقوی ها وظیفۀ هر روشنفکرافغانستان است!

مشکل افغانستان بیعدالتی، فساد، و عقب ماندگی است نه قومی و زبانی! فوزیه افشاری اخیراً در فیسبوک نوشت: “جايي شنيدم كه حزب جمعيت اسلامي و شايد هم حبيب كلكاني، رهبريت هاي مردمان فارسي زبان افغانستان بوده اند. اگر قشر كم سواد و بيسواد فارسي زبان را در نظر بگيريم، اين شايد به واقعيت نزديك باشد اما براي قشر روشنفكر فارسي زبانان كه خيلي هم وسیع است داشتن رهبر و دنباله رو شدن شخصيت ها نه چندان رائج است و نه چندان قابل احترام”. برای من نوشتۀ بالا امیدواری داد که هنوز وجدانهای بیدار و روشنفکرانی که بیرون از محدودۀ تنگ قومی فکر می کنند وجود دارند. خوانده بودم که صدها روشنفکر پشتون در فیسبوک عناصری مانند، امین، ملا عمر و حکمتیار را نماینده گان فکری خود قبول ندارند. امیدوارم روشنفکران زیادی از اقوام غیر پشتون با فوزیه افشاری همصدا شده و از عناصر ارتجاعی ضد دموکراتیک، جنگسالار، زورگوی، دزد و چپاول فاصله گرفته برادری، خواهری و همکاری را میان اقوام ستم کشیده کشور تبلیغ کنند. مشکل این کشور قومی و زبانی نیست، بلکه بیعدالتی، فساد، دگم مذهبی، عقب ماندگی و ارتجاع است. همانقدر که مردم هزاره ما از بیعدالتی و عقب ماندگی در بامیان زجر میکشند به همان اندازه مردم پشتون و تاجیک در ننگرهار، پکتیا، پروان، بلخ و بدخشان زجر میکشند.

مطالعات بسیار دقیق ژنیتیکی نفوس افغانستان توسط دانشمندان پوهنتون پورت سموث انگلستان که بالای اقوام افغانستان در سالهای اخیر انجام یافته و نتایج آن در یک مقاله تحلیلی درجریده «پلوس وان» بتاریخ هشتم مارچ سال ۲۰۱۲م، به نشر رسیده نشان میدهد که ساختمان ژنتیکی اقوام پشتون و تاجیک افغانستان شباهت های بسیار زیاد با هم داشته و همچنان نشان میدهد که اقوام پشتون و تاجک افغانستان از لحاظ ژنیتیک با نفوسهای اقوام شمال و غرب هند بسیار نزدیک تر اند تا اقوام شمال قفقاز، اروپا و ایران امروزی. این نتیجه میرساند که تیوری قبلی مهاجرت آریایها از شمال قفقاز به افغانستان امروزی و از آنجا به هندوستان نادرست می باشد. این مطالعات برعکس قضیه را ثابت میکند به این معنی که اقوام پشتون و تاجیک افغانستان شباهت های بیشتر با مردم شمال هند دارند تا همسایه های آنها در غرب و شمال قفقاز.

مناسبات قبیلوی پشتونها یکی از پشتوانه های دوام دولت افغانستان در سه صد سال اخیر است. در این شکی نیست که جرگه ها و لویه جرگه ها سنتهای قبایلی اقوام پشتون هستند. هیچ کسی هم ادعا ندارد که این سازمانهای اجتماعی بر اساس اصول دموکراسی جوامع غربی ایجاد و انکشاف یافته اند. اما در طول تاریخ این جرگه ها به اقوام شامل ملت افغانستان فرصت های لازم برای تصمیم گیری مشترک بالای موضوعات مبرم ملی فراهم کرده اند. مثالهای سالهای نزدیک را در نظر بگیریم. تصامیم کنفرانس بن تنها بعد از تصویب آن از طرف یک لویه جرگه مشروعیت یافت و متعاقب آن لویه جرگه سال ۲۰۰۴م قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان را تصویب کرد. من حتی یکی از رهبران تاجیک و هزاره و ازبیک را بخاطر ندارم که این دو لویه جرگه را به مثابه سنت های عقب افتاده محلی قبایلی تحریم کرده باشند. اما چنین تحریم از طرف داکتر عبدالله عبدالله در سال ۲۰۱۳ در مقابل لویه جرگهء مشورتی که از طرف رییس جمهور حامد کرزئ دعوت شده بود صورت گرفت و حامیان او با هیاهو به تحقیر و ذلیل کردن لویه جرگه پرداختند و تشکیل آنرا در موجودیت شورای ملی غیر لازم و یک عنعنهء مردود قبیلوی خواندند. عبدالله و حامیان آنها فکر میکردند که حامد کرزئ لویه جرگه را دعوت کرده تا به واسطهء آنها معاهدهء امنیتی با امریکا را رد کند. با وجود آنکه حامد کرزئ چنین توقعی داشت اما خلاف آرزو و نیت او لویه جرگه معاهدهء امنیتی با امریکا را تایید کرد و نشان داد که قادر است مستقلانه از نیت حکمران وقت تصمیم بگیرد. از شگفتی های روزگار یکی هم آن است که این روزها این داکتر عبدالله عبدالله و حامیان او اند که حالا بیصبرانه در انتظار تدویر لویه جرگهء بعدی هستند چون تنها و تنها یک لویه جرگه میتواند قانون اساسی کشور را تعدیل نموده مقام جدید “صدراعظم” را در تشکیل دولت افغانستان اضافه کند و به نقش او در دولت افغانستان مشروعیت ببخشد.

آنانیکه جنبش طالبان را جنبش خاص قوم پشتون میدانند از تضاد نهفته درونی میان ارزشهای کود مدنی “پشتونولی” و ماهیت عمیقاً مذهبی جنبش طالبان بی خبر اند. صاحبنظر مرادی نوشت بود که “احمد خان . . . برای رهنمود سران قبایل مربوط خویش همچو اساسنامه دینی، سیاسی، و نظامی به کارگرفت. از تدوین مقررات نامبرده به خوبی بر می آید که احمد خان به فقه و شریعت سرتاسری اسلام اکتفا نکرده برای تنظیم نظام قبیلوی خویش به وضع مقررات ویژه قبیلوی نیازمندی احساس نموده است.” دلیل وضع مقررات توسط احمدشاه ابدالی آن بود که اصول “پشتونولی” طوری که در بالا از قول اولیور روی دیدیم در سطح قانون با “شریعت” در تضاد قرار دارند. در جوامع سنتی پشتونها، در دهات، مقام ملا در آن سطحی نیست که در قرا و قصبات غیر پشتون نشین افغانستان، بخصوص در میان اقوام هزاره وجود دارد. مظاهر آنرا همه روزه در بوسیدن دستهای محمد محقق توسط هواداران هزارهء او در صفحات تلویزیون ها مشاهده میکنیم. مقام ملا و روحانی در هزاره جات، در میان شیعیان، در سطح پیشوا، و مرجع تقلید است. ملا چنین مقامی در جامعه پشتون ندارد. اکثر این ملاها حتی در جرگه های قومی دعوت نمی شوند. نقش ملا در جوامع سنتی پشتونها نقش مشورتی است نه نقش تصمیم گیرنده. از این رهگذر یک تضاد درونی میان جنبش طالبان و سیستم عنعنوی قومی پشتونها موجود است. فراموش نکنیم که طالبان دست آورد مدرسه های مذهبی در مناطق قبایلی و پشتون نشین در پاکستان می باشند. اکثر این افراد در کمپ های مهاجرین در خاک پاکستان تولد یافته بزرگ شده و با ایدیولوژی وهابی تطبیق بدون چون و چرای”شریعت محمدی” تدریس شده اند که با پول عربستان سعودی و با امامان سعودی و وهابی پاکستانی طرف اجرا قرار گرفته است. در وجود اکثر این افراد آن احساس تاریخی تعلق داشتن به افغانستان، ارزشهای ملی افغانستان، اصول پشتونولی و ناسیونالیزم افغانستان وجود ندارد. یک مثال آنرا در تخریب مجسمه های بودایی بامیان میتوانیم ببینیم. مجسمه های بامیان در طول حیات نزدیک به سه صد سال دولتهای عنعنوی پشتون در افغانستان، به حیث سمبولهای ملی و باستانی کشور دست نخورده باقی ماندند. در حالیکه طالبان بنا بر تعصب مذهبی خود و بخصوص با همدستی با متعصبین آی اس آی در ضدیت با هندوستان، از تخریب آنها لذت بردند. با آنهم، در زمان حاکمیت خود طالبان جرأت مداخله در اموری راکه بر اساس اصول پشتونولی در دهات و روستاهای پشتون نشین اداره و اجرا می شد، نداشتند.

باید در نظر داشت که دولتهای متکی به نظام به اصطلاح قبیلوی در یک کشور کثیرالقومی افغانستان که شامل سرزمینهای تاریخی خراسان، سیستان، بلوچستان، زابلستان، کابلستان، ترکستان، بدخشان، غرجستان، افغانستان و غیره بود توانست برای بیش از سه صد سال بدون کدام جنبش جدی تجزیه طلبی، دوام کند. جالب این است که در برنامه سیاسی و اجتماعی بیش از ده نامزد ریاست جمهوری در آخرین انتخابات ریاست جمهوری (۲۰۱۴م) نه تنها تجزیه طلبی بلکه حتی موضوع فدرالیزم گنجانیده نشده بود. در مورد عوامل این استقرار سیاسی توماس بارفیلد در مقدمهء کتاب خود تحت عنوان “تاریخ فرهنگی و سیاسی افغانستان”، می نویسد که “سلاطین درانی از سال ۱۷۴۷ تا ۱۷۷۸م با وجودی که از نظام اجتماعی قبیلوی پشتون برخواسته بودند اما تسلسل زمامداری خود را بر اساس یک مدل حکومت متکی بر سلسله مراتب درونی خانوادگی خود تنظیم میکردند. این زمامداران از تطبیق مدل دموکراتیک قبیلوی که در سطح محلی قبایل پشتون موجود بود، خودداری کردند” (توماس بارفیلد، ص ۴). با این شیوه زمامداران پشتون قادر شدند مدعیان سلطنت و زمامداری را از حیطره وسیع قوم و قبیله خارج کرده در یک محدوده خاص خانوادگی محدود بسازند و بالقوه سطح مخاصمات ممکنه را کاهش دهند.

تاریخ نزدیک به سه صد سال دولتهای افغان از همزیستی مسالمت آمیز اقوام کشور حکایت میکند. در این هیچ جایی شکی نیست که سلاطین افغان از جمله امیر عبدالرحمن خان و سلاطین قبل و بعد خانواده او افراد مستبدی بودند. این استبداد بالای تمام مخالفین بالذات و بالقوه صرف نظر از قوم و نصب اجرا می شد. بسیاری بزرگان قوم پشتون از خانه و ماوای خود به سایر نقاط کشور تبعید شدند. حتی در زمان نادر خان و برادران او اشخاصی مانند ملک قیس از مردم خوگیانی ننگرهار در تبعید در سایر نقاط کشور بسر میبردند، ملک خان وزیر مالیه بیشتر عمر خود را در زندان سپری کرد. دولتها مستبد بوده اند اما این استبداد بالای همه اقوام و مذاهب صورت گرفته است. مناطق پشتون نشین کشور در طول زمامداری به اصطلاح سلاطین پشتون از لحاظ اقتصادی و اجتماعی و زیربناهای مواصلاتی و مخابراتی و انرژی به مقایسهء مناطق غیر پشتون نشین کشور نه تنها در وضع بهتری قرار ندارند بلکه در وضع بدتری هم هستند.

هرگاه افغانستان یک کشور باسواد و پیشرفته صنعتی غیر عنعنوی میبود، انتقال حاکمیت سیاسی از پشتونها به سایر اقوام میتوانست بر مبنای اصول دموکراتیک از راه انتخابات آزاد صورت بگیرد. اما متاسفانه چنین نیست در افغانستان عمیقاً عنعنوی به گفته پروفیسور امین صیقل “مداخله نظامی امریکا و متحدین آن سبب به قدرت رسیدن اقلیتهای غیر پشتون در افغانستان شده” و حالا این اقلیتهای غیر پشتون حاضر نیستند، طوری که اخیراً ملاحظه کردیم، این “قدرت سیاسی” را از راه انتخابات دوباره با پشتونها شریک بسازند. بیجهت نیست که لطیف پدرام میگوید با استفاده از فرصت هایی که نیروهای بین المللی فراهم کرده اند بهتر است کار را یکطرفه کنیم و در ولایات غیر پشتون اعلان خودمختاری کنیم. از محمد سعیدی در وبلاگ “هزاره پیوند” میخوانیم که: “تاکی باید خاموش باشیم تا مبادا دیو از خواب بیدار شود. دیو که بالاخره آخرش از خواب بیدار میشه”. افغانستان از لحاظ ساختمان اجتماعی و سیاسی عمیقاً یک کشور عنعنوی متکی به وابستگی های قومی می باشد. بر علاوه، سی و پنج سال جنگ داخلی، فرقه یی، تنظیمی و مداخلات اجنبی اختلافات قومی، سمتی و زبانی را در افغانستان عمیقتر ساخته است. در یک کشور عنعنوی هرگاه به مردم بصورت دموکراتیک حق انتخاب داده شود آنها بلا درنگ به کاندید قوم مربوطه ی شان رای میدهند. نتایج انتخابات اخیر ریاست جمهوری این حقیقت را برجسته تر ساخت. صرف نظر از هیاهوی تقلب انتخاباتی، صرف نظر از رای مشتی روشنفکر، عمدتا پشتون به پشتون رای داد، تاجیک به تاجیک، هزاره به هزاره و ازبیک به ازبیک. حتی تعداد کثیری از روشنفکران سرشناس از این قاعده مستثنی نشدند. در چنین شرایطی هرگاه کاندید غیر پشتون در دور اول انتخابات نتواند به اکثریت عددی پیش از ۵۰% دست یابد امکان پیروزی این کاندید در دور دوم در مقابل یک کاندید واحد پشتون تبار ناممکن است. با ارزیانی نتایج دور اول انتخابات توسط یک ناظر بیطرف، و آگاه از ساختمان دموگرافیکی و قومی کشور، نتایج دور دوم قابل پیشبینی بود.

اینجانب نتایج دور اول انتخابات را ارزیابی نموده در فیسبوک بتاریخ ۲۷ اپریل سال ۲۰۱۴م نوشتم: ”. . . بر اساس حساب سادهٔ ریاضی در دور دوم باید انتظار داشت که اشرف غنی حد اقل ۵۵ فیصد آرا را از آن خود کند. و هرگاه قادر شود باشندگان ولایات پشتون نشین را تشویق به سهمگیری بیشتر در دور دوم انتخابات کند، بدست آوردن بیش از ۶۰ فیصد آرا توسط داکتر اشرف غنی دور از احتمال نیست

طوری که ملاحظه شد ظاهراً تمام کاندیداهای مقام ریاست جمهوری در انتخابات اخیر از ترکیب ساختمان قومی و دموگرافیکی کشور و بخصوص تفوق عددی نفوس پشتون آگاه بوده و از عواقب آن در انتخابات مطلع بودند. همین آگاهی سبب آن شده بود که کاندید مقام ریاست جمهوری در تمام تیمها پشتون تبار بود و این معاونین بودند که از اقوام مختلف برادر انتخاب شده بودند. داکتر عبدالله بر اساس ریشه تباری پدر خود خود را پشتون معرفی کرد در حالیکه از نظر فرهنگی و سیاسی موصوف در انظار قوم پشتون و مجموع جامعه به تمام معنی یک تاجیک بوده و بخصوص که تمام فعالین سیاسی آشکار ضد پشتون و ضد افغانستان در اطراف او حلقه زده اند مانند مجیب رحیمی که سخنگو و رییس دفتر او است. از این جاست که بسیاری از فعالین سیاسی و مدنی شوونیست تاجیک و هزاره از روی ناچاری به اشتباه فدرالیزم و تجزیه طلبی را مطرح میکنند و برای فراهم کردن زمینه های تاریخی، سیاسی و فرهنگی و فریب جوامع خود بخصوص روشنفکران که خواهان مرتفع کردن یک شبه نابرابری های اجتماعی هستند به جعل تاریخ کشور می پردازند، از موجودیت ملت در افغانستان انکار میکنند،. این اشخاص پشتون‌ ها را به گواهی اعمال و افکار طالبان، قبایل عقب‌ افتاده و غیر متمدن می‌ نامند، اقوام غیر پشتون را در سطحی بالاتر می‌ بینید که راهی ندارند جز جدایی! در هر فرصتی و به هر دلیلی پشتونها را مورد سرزنش قرار داده توهین میکنند تا زمینه های لازم تجزیه کشور فراهم شود.

سوال این است که جدایی شمال از جنوب چه نفعی برای باشنده گان ولایات تاجیک نشین و هزاره نشین کشور که در جنوب کوههای هندوکش زندگی میکنند ببار می آورد؟ از لحاظ جغرافیایی ولایات پنجشیر، پروان، کاپیسا، بامیان، دایکندی و غزنی عمدتاً در جنوب کوههای هندوکش قرار دارند. تنها موجودیت تونل سالنگ و چندین گردنه صعب العبوری این ولایات را به ولایات واقع درشمال هندوکش وصل میکنند. دسترسی به ولایت هرات و بادغیس از جنوب به مراتب آسانتر از شمال-شرق کشور است. بنابر آن باشنده گان همه این ولایات به اجبار موقعیت طبیعی و جغرافیایی خویش از قرنها به اینسو در ازدواج با باشنده گان ولایات پشتون نشین شرقی، جنوب شرقی و جنوب غرب کشور بوده و برای ابد شریک روزهای خوب و بد زندگی همدیگر هستند. هرگاه آرمان ناسنجیده جدایی طلبان تاجیک و هزاره به حقیقت مبدل شود، تاجیکها و هزاره های ساکن ولایات جنوب هندوکش ناگذیر همچنان اتباع کشور افغانستان باقی خواهند ماند اما این بار با کم شدن فیصدی نفوس شان به اقلیت کوچکتری مبدل خواهند شد. در عین زمان با تقسیم افغانستان به شمال و جنوب، تاجیکهای ساکن ولایات شمالی خودرا دفعتاً، شهروندان، به گفته خودشان، کشور جدیدالتاسیس “ترکستان” خواهند یافت. بلی ترکستان چون اسم تاریخی این ولایات در گذشته نه چندان دور “ترکستان افغانی” بود.

از جانب دیگر کسانیکه به نادانی از تاریخ به ایجاد خراسان در شمال دل بسته اند باید بدانند که آنچه از خراسان باستانی در افغانستان باقیمانده صرف شامل ولایات بادغیس و هرات و بخشهایی از غور می شود در حالیکه بلخ شامل تخارستان باستان است. در حقیقت از تقسیم افغانستان و ایجاد کشور “ترکستان” تنها کسانیکه مستفید خواهند شد اقوام ترکتبار و مغولی ازبیک، هزاره، ترکمن، یوغور، قرغیز ساکن شمال هندوکش خواهند بود. این اقوام به گواهی تاریخ مغولها، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، شیبانیها، تیموریها همه سرباز و با اسپ و شمشیر زاده میشوند و ناگزیر حاکمیت تاریخی خودرا بالای این سرزمینها دوباره اعاده خواهند کرد. در عمل بازنده گان حقیقی در این سناریو تاجیکهای بدخشان و هزاره های مغولی دری زبان بلخ خواهند بود که با جدایی از پیکره اصلی هم نژادان خود در جنوب هندوکش دفعتاً به یک اقلیت بسیار محدود در کشور ترکتبار “ترکستان” به حاکمیت شیبانی خان های امروزی تن در خواهند داد.

اکرام اندیشمند مینویسد که: “اگر در یک احتمال فرضی نظام فدرالی در افغانستان محقق شود که بصورت طبیعی معیار های قومی نقش اصلی را در شکل گیری واحد های فدرال خواهد داشت، تاجیک ها و زبان فارسی دری بازندگان اصلی در این نظام هستند. تاجیک ها برخلاف سایر اقوام در بخش بزرگ جغرافیای افغانستان سکونت دارند. تاجیک ها به همان حدی که در شهرهای شمالی قندز و بغلان به سر میبرند به همان حد در شهر های جنوبی گردیز و غزنی زندگی میکنند. تاجیک ها به همان حدی که در ولایات شمال شرقی تخار و بدخشان هستند بیشتر از آن در ولایات غربی و شمال غربی بادغیس، فراه و هرات موقعیت دارند. تاجیک ها آنگونه که در ولایات شمالی فاریاب، جوزجان و سرپل زندگی میکنند در ولایات شرقی و جنوبی ننگرهار، لغمان و لوگر هم حضور دارند. حضور و سکونت تاجیک ها در مناطق مرکزی افغانستان و ولایات مرکزی نیز بسیار گسترده است. تشکیل نظام فدرالی و مرزبندی های ولایات در واحد های فدرال شرایط بسیار دشواری را برای تاجیک ها تحمیل میکند. تاجیک ها در بسیاری از این واحد ها به اقلیت های قومی تحت فشار تبدیل میشوند. در حالیکه هنوز هیچ نشانی از ایجاد نظام فدرال در افغانستان دیده نمیشود مرزهای که هواداران قومی این نظام به واحد های فدرالی می کشند ترسیمی از بی عدالتی و تصویری از آتیه ی تاریک سقوط در خصومت و منازعات قومی است. زیان و ضرر نظام فدرال برای زبان فارسی دری، زبان فراقومی و زبان تفاهم ملی در افغانستان جبران ناپذیر خواهد بود. کاربرد زبان فارسی دری که زبان اول و زبان مادری تاجیک ها و هزاره ها و زبان دوم تمام اقوام افغانستان است در نظام فدرالی محدود میشود. نه تنها زبان فارسی دری قلمرو حضور و نفوذ سرتاسری خود را در افغانستان از دست میدهد، بلکه مردم اقوام دیگر از بزرگترین زبان تاریخی و علمی سرزمین خود و از یگانه زبان تفاهم بین القومی محروم میشوند. این محرومیت برای جوامع اقوام دیگر که ظهور نخبگان آنها در تاریخ کهن و معاصر این سرزمین پیوسته با زبان فارسی دری پیوند دارد غیر قابل جبران خواهد بود“.

به گفته رزاق مامون (کابل پرس جون ۲۰۱۱) مشکل هزاره ها درین کشور و در کشورهای همسایه، “قومی” نیست؛ “بی عدالتی” است، حاصل اراده ی رهبران محلی، جامعهء مسلط روحانیت شیعه است، فرماندهان و معامله گران هم تبارخود شان است، نبودن منابع طبیعی است، نبودن زیربناهای اقتصادی و مواصلاتی است، نبودن زیربناهای تعلیلی و فرهنگی است، و در اخیر محصور بودن جغرافیایی آنهاست، مشکل متفاوت بودن فزیکی آنهاست و بعضاً هم مسلهء متفاوت بودن مذهبی آنهاست در میان محیظ بزرگتری که زندگی میکنند”. آیا این مشکل با قطع وفاداری به افغانستان حل میشود؟ معلوم است که جواب منفی است چون اگر حل میشد در طول ۱۴ سال اخیر که مناطق هزاره نشتن عملآ با خودمختاری توسط احزاب و رهبران خودشان اداره می شود حل میشد چون به منابع بزرگ کمکهای جامعهء جهانی نیز دسترسی داشتند. آقای خلیلی برای ۱۲ سال معاون رییس جمهور کرزئ بود اما هزاره جات صاحب برق نشد! در این زمینه تمام دست آورد خلیلی برای هزاره جات چند تا دستگاه برق آفتابی و دیزل جنریتر بود که قیمت فی کلیوات برق آن ۴۵ افغانی است به مقایسه ۲ افغانی در کابل. حالا آقای خلیلی نباید دولتهای افغانستان را مقصرَ بداند.

قومپرستی از هر نوعی و زیر هر نامی منجمله «حل مسئله ملی» مخرب بوده و در نهایت هیاهوی تجزیه افغانستان را به میان می آورد بخصوص در شرایط جاری که تقسیم میهن ما را دشمنان ما آسان‌ ترین راه برای غلبه بر ما برای مقاصد توسعه طلبانه و استعماری خود تشخیص کرده ‌اند. بنابر آن حل مسله ملی در افغانستان نه از راه برخورد قوم ‌گرایانه، نه از راه تجزیه کشور، بلکه تنها از راه دموکراسی و مردم دوستی، واقعبینی، اعتماد و همکاری اقوام، تامین حکومت قانون، ختم استیلای مافیایی جنگسالاران یا قوماندانهای جهادی سابق که در مناطق زیر کنترول خود به فرعونهای زمان مبدل شده اند میسر است.

هویت ملی یک احساس تعلق داشتن به یک ملت و یک کشور و احساس غرور وطن پرستی و احساس مباهات به افتخارات یک کشور بصورت طبیعی و داوطلبانه میان افراد بوجود می آید. هرگاه افرادی و قومی بعد از زندگی سه صد ساله نتوانند چنین احساس تعلق داشتن به ملت افغانستان و کشور افغانستان را در خود بیابند، مبارزات مردم آن در کسب خودمختاری و استقلال برایشان افتخار آفرین نبوده باشد، جنگهای میهنی و مقاومت در مقابل استعمارگران انگلیسی غرور وطن پرستی را در آنها به شور نیاورده باشد و برعکس این کشور را ساخته و پرداختهء استعمار قلمداد کنند و کوروش کبیر را خراسانی بخوانند و در تخیل افتخارات کوروش کبیر و ایران بزرگ و ایرانزمین در موجودیت دولت موجوده ایران در همسایگی ما زندگی کنند، و با حسرت از نادر شاه افشار و امپراطوری صفوی یاد کنند، کوشش مردم افغانستان را برای حفاظت از زبان فارسی دری متداول در این کشور در مقابل هجوم فرهنگی ایران “پارسی ستیزی” قلمداد کنند، پیوسطه استبداد بیش از صد سال قبل امیر عبدالرحمن خان را برخ بکشند و در عوض جنگ افشار و میخ کوبیدن بر سرها و رقص مرده را فراموش کنند، مانند آن است که این افراد عملا در یک سرزمین بیگانه زندگی کرده ودر راه خطرناکی قدم میزنند. این راه به بن بست برمیخورد و مقصد دلخواه ندارد.

کشور موجودهء افغانستان نظر به شرایط دشوار طبیعی و جغرافیایی آن و پراکندگی محل سکونت اقوام آن قابل تجزیه نیست. و اگر چنین تجزیه هم صورت بگیرد بازهم به مفاد قوم تاجیک و هزاره که مدعیان اصلی تجزیه هستند هم نمی باشد و عملاً آنها را به اقلیتهای کوچکتری در کشور های “افغانستان” در جنوب و “ترکستان” در شمال هندوکش مبدل خواهد ساخت. جبر زمان و موقعیت طبیعی و جغرافیایی اقوام پشتون، تاجیک، هزاره، ازبیک و غیره را در این کشور در کنار هم قرار داده و باید راههای زندگی باهمی را بیابند. آقای دستگیر روشنایی در صفحۀ فیسبوک خود بتاریخ ۱۴ مئ سال جاری می نویسد: ”تا هنوز امکانات و ظرفيت های جلوگيری از حوادثی که هيچ کس وقوع آن را آرزو نمی کند و هيچ کس نمی خواهد آن را ببيند وجود دارد. قوم و قوميت را سياست نکنيد. اين کار نفرت انگيز فاجعه آور است. اگر در افغانستان چنين فاجعه ای رخ دهد آنانی وارد عمل خواهند شد که تعصب ها و نفرت های کور قومی و مذهبی را تحريک کنند و آنانی به ميدان خواهند آمد که در انسان کشی و ريختاندن خون به مرحله ی جنون رسيده اند و آماده هستند تا هزارها انسان از جمله کودکان، زنان و مردان را به نام قوم، مذهب، زبان و منطقه بکشند”. نباید پلها را در عقب خود تخریب کنیم. حل مسله ملی در افغانستان نه از راه برخورد قوم ‌گرایانه، نه از راه تجزیه کشور، بلکه تنها از راه دموکراسی و مردم دوستی، واقعبینی، اعتماد و همکاری اقوام، تامین حکومت قانون، ختم استیلای مافیایی جنگسالاران یا قوماندانهای جهادی سابق که در مناطق زیر کنترول خود به فرعونهای زمان مبدل شده اند میسر است. اصلاح سیستم اداره محلی، تجدید نظر بر حدود جغرافیه ادارات محلی بر اساس علایق مشترک قومی، فرهنگی و دادن اختیارات لازم به باشنده گان ولایات در انتخاب رهبران خود و پیشبرد امور محلی با حفظ اقتدار و حاکمیت دولت مرکزی، در حل مسایُل ملی کمک میکند. سیستم ادارۀ محلی مندرجهْ قانون اساسی نافذه ششم دلو ۱۳۸۲ ه ش کشور زمینه های سهمگیری لازم مردم ولایات را در اداره امور محلی آنها فراهم نمیکند. احترام به حق مردم ولایات در سهمگیری بیشتر در اداره امور محلی آنها مردم و اقوام مختلف کشور را در اکناف کشور مالک سرنوشت خویش ساخته پروسۀ انکشاف ملت واحد افغانستان را تحکیم می بخشد. میتوان با تفاهم ملی این نقیصه را از طریق لویه جرگه بعدی مرتفع کرد.

دوکتور نور احمد خالدی

 

 

 

 

 

 

 

  

توجه:

کاپی و نقل مطالب از «اصالت» صرف با ذکر منبع و نام «اصالت» مجاز است

کلیه ی حقوق بر اساس قوانین کپی رایت محفوظ و متعلق به «اصالت» می باشد

Copyright©2006Esalat

 

 

www.esalat.org