سه شنبه، ۱۱  اگست  ۲۰۱۵

مسوولیت مقالات، مطالب و نبشته های نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد


 

جمال عبدالناصر نورزاد

 

 

چرا انقلاب نه؟!

 

(هر اندیشه در نخست به تمسخر گرفته می شود. در قدم دوم با آن دشمنی می شود و ندای ستیزه جویی بلند می شود؛

 ولی در قدم سوم و آخری جدی گرفته شده و پیرو پیدا میکند)

 

بعضی اوقات جسارت به قلم زدن در باب انقلاب میکنم. فکر میکنم یگانه راه مناسب و الترناتیف مساعد برای ختم این معضلات، یک اقدام مردمی و ملی است تا کشور را از لبه پرتگاه به ساحل مقصود هدایت کند. مخالفت ها با این طرح زیاد است. دشمنان در کمین و دوستان در انتظار غروب این انقلاب ملی هستند. به گفته معروفی توجه کنید: "هر اندیشه و ایدیولوژی در ابتدا به تمسخر گرفته می شود؛ در قدم دوم با آن مخالفت صورت میگیرد و آخرالامر جدی گرفته می شود و پیرو پیدا میکند". ولی چرا انقلاب را ندا میدهم. میدانی خواننده عزیز این حرکت اگر مردمی شود نیاز به دیگران نیست تا مشکل من و تو را حل نماید. تحرک اجتماعی مستلزم شعور بلند سیاسی است که ما متاسفانه به اساس جبر زمان با آن بیگانه بوده ایم. قصدا با دانش سیاسی و تاریخ کشور بیگانه شده ایم. توجه به عقربه ساعت این را مینمایاند که بی ارزش بودن زمان برای ما این فرصت را از ما گرفته است تا بعنوان یک ملت واحد یکپارچه و متحد اقدام کنیم و خود صاحب سرنوشت خود شویم. این درد در ذهن نگارنده از کجا ریشه میگیرد. تفاوت میان سیاه و سفید را کی برای ما نشان میدهد؟ خود آگاهی و بسیج ملی چگونه صورت میگیرد؟ انقلاب چگونه تحقق پذیر می شود؟ وده ها نکته باریک دیگر که به سرنوشت من و تو در پیوند عمیق قرار دارد.

ملت بیچاره من در تمام ادوار تاریخی زجر دیده است. ستم دیگران و ظلم ظالمان بر آن روا داشته شده است. از کم و کیف این ظلم ضرورت نیست نبشته ی جاری سازم. فقر، جهل روایی، ظلم و بی عدالتی، نا امنی، استبداد، تجاوز و . . . . در تاریخ آن مشهود است. هر ورق تاریخ آن نمایانگر این واقعیت است. این نبشته ضرورت به اثبات ندارد و مستلزم گردش روی چند مثالی زنده است تا خواننده گرامی بعد از مطالعه آن، به قضاوت بیطرفانه و عادلانه بنشیند و سیاه و سفید را از هم تفکیک کند.

آیا به نظر شما نا بسامانی موجود که ریشه در تاریخ گذشته دارد، یک امر اتفاقی است که آن را جز وقایع اتفاقیه محسوب کنیم؟ همواره در این سرزمین خون ریخته است. گاه بنام ایدیولوژی، گاه بنام قوم و گاه بنام اندیشه و فکر . . .

ولی متاسفانه ما بعنوان انسان های متمدن و روشفنکر از قدیم این فرصت و مجال را نیافته ایم تا به این نکته حساس فکر کنیم و ریشه های این نابسامانی را بخشکانیم. شرایط نا مطلوب و جبر زمان همه را بر ما تحمیل کرده است. جبر تاریخ و فقر دانش سیاسی و شعور اجتماعی از عوامل عمده این ناهنجاری ها در کشورم بوده است.

حال به چگونگی و کم وکیف این انقلاب ملی منحیث کمپاین ملی برای تحقق عدالت می پردازم:

چهار چوب فکری انقلاب ما چیست؟

طرح و شالوده اصلی فکری انقلاب ما را، مبارزه بر ضد بی عدالتی تشکیل میدهد. تفکر در باب اصول انقلابی ما، وظیفه بسا سنگینی بوده است که ما آن را به عهده گرفته ایم. یعنی به این سنجیده ایم که انقلاب و آرمان های آن برای چه تحقق پذیر باشد؟ زبان زد شدن راهکار های انقلابی ما، زمینه ساز ترویج و تکثیر فرهنگ انقلابی در میان مردم ما بخصوص نسل جوان است. فکر انقلابی ما منشا گرفته از اصول دینی ناب و اصیل است. دین اسلام بعنوان کاملترین دین هنوز هم متاسفانه در نزد ما نا شناخته مانده است. چرا به ارشادات آن نمی اندیشیم و عمل نمیکنیم؟ هر فکر بکر و تازه برای ایجاد جامعه بدون طبقه و فارغ از هر گونه تبعیض از نمونه های بارز این دین است.

چارچوب اصلی انقلاب ما هم تفکر در باب این است که اگر انقلاب کامیاب شود، و قدرت به عامه مردم تعلق گیرد، طرح ها و برنامه های بدیل برای نظام کنونی چه خواهد بود؟ پس برای ایجاد جو مناسب و همفکری مسالمت آمیز هم اندیشده ایم تا باشد همه زیر یک چتر واحد ملی برای افغانستان آباد و متحد گرد آمده و ظهور و عروج قدرت ملی و مردمی را شاهد باشیم. در این میان به آرمان های انقلابی هم اندیشیده ایم.یعنی به پاس و در پاداش رنج های بیشماری ملت رنج دیده ام، انقلاب را پیش بین شده ام. غلو و اغراق؛ هردو در فرهنگ ما مردود است. قاموس انقلابی ما، شبیه کاروان طویل و عظیم بشری است که در هر جرح و تعدیل ایستگاهی، دچار نوسان نمی شود. استواری و قامت بر افراخته گی از خصوصیات بارز این کاروان است. حرکت های مردمی با پشیبانی قوت مردمی نیروی فزاینده ای است که به ما هرروز قوت قلب میدهد. من راهی انقلابی را برگزیدم تا انقلاب شود و انقلاب ارمغان آور اندیشه های جدید وبکر برای ایجاد تعادل در روابط انسانی ما باشد. انقلاب ما و انقلاب همه افغان ها پایه های اصلی اش را از حمایت مردمی با توجه به نارسایی های می گیرد که این ملت از آن رنج می برد، و مبتنی به آن بنا شده  است. رنج برای رفع طغیان، شرط مبارزه است و مبارزه برای محو بی عدالتی در سر خط کار ما!

پس چرا به انقلاب نگاهی بدبینانه داشته ایم؟

زیرا در مذمت انقلاب و اهل آن، به فراوانی و به حد اشباع سخن رفته است. تا به آن پایه که باور به آن جزو بدیهیات اولیه و انکار آن، انکار بدیهی دانسته می شود. خشونت و عواقب نا مطلوب انقلابات بشری گویی به تنهایی کافی بوده تا این پدیده، نا خوشایند و نا مطلوب جلوه کند. انقلاب فی نفسه بد نیست ولی فاکتور های که موفقیت و کارایی و یا ناکامی و عدم کارایی آن را تعیین میکنند مهم است؛ تا چهره انقلاب را خوب یا بد جلوه دهد. انقلابی بودن صفت خوب و غیر آن صفت شهروند بی خاصیت است که تفاوت در برابر عوامل را که میتواند بر زنده گی وی چه خوب و چه بد تاثیر بگذارند؛ از دست داده است. فراوانی عوامل که باعث انقلاب و یا عدم آن می شود، ما را نا چار به کاوش عمیق در این باب می سازد. پس دگماتیسم در فرهنگ انقلابی، جایش را به استدلال و ثبوت خالی میکند. انقلابیون در صف راست و دگماتیست ها در صف چپ مصاف مبارزه قرار میگیرند و صف آرایی میکنند. برنده میدان کسی خواهد بود که حقانیت دارد. پس حق با انقلاب است.

ملت انقلابی رهبر انقلابی می طلبد!!!

ملت از درون بیدار و از بیرون خوابیده است. این نکتۀ حساسی است که هر افغان باید به آن توجه داشته باشد. ظرفیت های موجود در جامعه ما، توانایی و ظرفیت ایجاد تحول و انقلاب را دارند. این ظرفیت ها باید به نیروهای بسیج گر انقلابی مبدل شوند و مسوولیت قبول کنند.

بسیج گران انقلابی، نباید فراموش کنند که بیداری ملت ها، کاریست بسا دشوار و سنگینی آن بسا وزمین. بسیج گر انقلابی با اصطحکاک های جدید روبرو می شود و با توسل به نیروی خداداد فکری و پویایی اندیشه های انقلابی و از همه مهمتر با توکل به خداوند رب العزت، به مهار چالش ها می پردازد. فکر نو چالش نو به دنبال دارد. ما با اندیشه های ناب انقلابی خود در صدد ایجاد جنبش بسیج گر انقلابی هستیم تا مشعل دار راه عدالت خواهی در این کانون گرم مبارزه برای عدالت محوری باشد. پس ملت مغلوف همواره در بند اسارت باقی می ماند و تحت ستم قرار می گیرد و ملت بیدار سردمدار!

افراد انگشت شماری مسیر تاریخ را دگرگون می سازند. کمتر از آن نقشه جهان را تغییر میدهند. به ندرت افرادی اعتبار تشکیل ملتی را کسب میکنند. رهبر انقلابی نه تنها در فکر و عمل ملت، نوگرایی و انقلاب ایجاد میکند و به به بسیج افکار ملی و میهنی می پردازد، بل زمینه رشد و شگوفایی روند ملت سازی را زیر یک چتر واحد ملی مهیا می سازد. رهبران فاقد پشتیبانی مردم در گام نخست دماگوجست هستند. پوپولیزم را مشعل راه خود قرار میدهند. فکر میکنند دیگران را فریب داده و نفع می برند. ملت غافل در هیچ جای گیتی یافت نمی شود. فقط انگیزه نیاز است تا ملت ها بیدار شوند. پس فرق میان غفلت و خواب به وضوح دیده می شود. ملت ما هم، خوابیده و مغلوف است و به یک بیدار گر ملی و قاعد انقلابی نیاز دارد. نیاز رهبری به ملت های خوابیده چون اکسیجن و خون در بدنه و پیکر ملت حتمی جلوه می کند. شاید بسیاری ها را نتوان با چنین خصوصیات یافت؛ ولی نباید نا امید شد. نا امیدی در نفس خود شکست است و شکست کار ملت قهرمان پرور نیست. شکست برای ما مفهوم ندارد. ناکامی در فرهنگ ما تجربه معنی می شود و تجربه راه را برای کسب اندوخته های بیشتر انقلابی باز میکند. مردم به رهبری آهنین نیاز دارند!

اوضاع امنیتی و سیاسی توام با وضعیت اقتصادی، روز تا روز رو به وخامت است. ما که دیروز آرزوی وضعیت بهتر فردا را داشتیم، امروز وضعیت را بدتر از دیروز می بینیم. ما از نبود رهبری آهنین ملی که توانمندی مهار مشکلات را داشته باشد، رنج می بریم. رهبران واقعی کسانی اند که در غم و شادی ملت ها شریک اند. رهبران ما تنها برای رسیدن به قدرت به ما نیاز دارند. بعد از رسیدن به قدرت، با دیوار های آهنین محصور می شوند و زیارت آنها برای اکثریت مردم میسر نیست. شکل گیری محوریت های مختلف زیر نام رهبر به اساس قوم، مذهب، زبان و گرایش های سیاسی نا پخته، افغانستان و مردم آن را از یک رهبری ملی با پشتیبانی مردمی محروم ساخته است.

با نوشتن این سطور چه هدف را نشانه گرفته ام؟

من یک انقلابی اخلاق گرای رویا پرداز و آرمان گرای بریده از واقعیت نیستم. آرمان های من به مثابه حقیقتی بدون بدیل است که در نفس خود واقعیت های عینی جامعه را به تصویر می کشد و نیاز تغییر و تحول کیفی در زنده گی ما افغان ها را ندا میدهد. برداشت اسلامی و انسان گرایانه ام از یک "جامعه نا به سامان چون جامعه افغانی" ایجاد جامعه بدون طبقه با تقسیم عادلانه ثروت در عرصه اقتصادی در چار چوب ارزش های نوین، اصیل و انقلابی اسلامی بر پایه تحلیل های شفاف، مشخص و واقع گرایانه از شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و نظامی کشورم و دیگر کشور ها و ملت های تحت جبر و استعمار امپریالیزم جهان خوار است. رهایی کشور و مردمم با برداشت های واقع گرایانه بر مبنای تحلیل دقیق و جامع از وضعیت کنونی امکان پذیر است. شرایط حاضر جو سیاسی مطلوب را برای تغییر و تحول انقلابی و بنیادین ندا میدهد. پس برای این تغییر باید تلاش کرد.

قضاوت خواننده عزیز هر چه باشد قابل حرمت است ولی من از خواننده عزیز این سطور، خواهش تعمق و تفحص بیشتر را برای درک حقایق در این باب دارم.

قدرت سیاسی در نظام (سرمایه داری و بازار آزاد) بی رویه امروز توسط پول، کسب می شود. هر کی تقاضای کسب قدرت میکند و کسب قدرت برای حصول سرمایه انجام می شود. سرمایه در دست یک گروه پست و بی خاصیت مزدور صفت قرار میگیرد؛ که فقط برای کسب منافع درون سازمانی خود فکر میکنند.

انقلاب ملی ما برای زدودن این نا بسامانی های موجود در جامعه است. کسب قدرت از راه مشروع و از طریق اراده عمومی ملت برای یک ملت انقلاب پسند و عدالت خواه، از آرمانهای ما است. انقلاب در ریشه به این نکته توجه دارد. تقسیم عادلانه قدرت به اساس شایستگی و لیاقت و کسب آن بواسطه آرمان و اراده جمعی از اهداف بلند مدت انقلابی ما است. پس برای تحقق این انقلاب نیاز به بسیج ملی است.

چرا سرمایه داری را به حد وافر زدوده ایم؟

رشد سرمایه داری لجام گسیخته و بی رویه منجر به چه می شود؟

سرمایه داری بدترین نوع نظام اقتصادی در جهان است. یعنی سرمایه در خدمت طبقه خاص و متمول. رشد آن منجر به عمیق تر شدن درز های طبقاتی می شود. عقده ها و کینه ها میان طبقات متمول و محروم عمیق می شود و در جامعه دو دستگی بوجود می آید. انسجام ارگانیک جامعه از هم می پاشد و سرمایه همه چیز می شود. هرکه پول دارد؛ قدرت دارد و باید زنده باشد. در حالیکه طبقات دیگر فاقد سرمایه بنده پول داران باشند.

سرمایه داری، مالکیت خصوصی را نصب العین خود قرار میدهد. مالکیت خصوصی یک کار فرما دارد که از فرط فربه شدن می کفد و دیگران را استثمار نموده از نیروی کار آن ها بهره می برد. در نتیجه سود حاصل آن، در جیب همین کلفت گردن می ریزد. ما ناخواسته به دامان امپریالیزم جهانی و خونخوار کلفت گردن افتیدیم. به زعم کاپیتالیست ها، آزادی فردی "غیر معقول" در فعالیت های اقتصادی، از ویژه گی های این نظام بی نظم است. بحران های اقتصادی از مشخصه های دیگر آن است. حال این بحران ها ناشی از چه است؟ و چرا رخ میدهد بحث جداگانه ای نیاز دارد. 

خصوصیات مختص کاپیتالیزم قرار ذیل اند:

اول: مالکیت و کنترول خصوصی وسایل تولید اقتصادی، یعنی سرمایه؛

دوم: انجام فعالیت های اقتصادی برای تحصیل سود؛

سوم: بازاری که این فعالیت ها را تنظیم میکند؛

چهارم: تصاحب منافع توسط سرمایه (مشروط بر پرداخت مالیات به دولت)؛

پنجم: عرضه کار از سوی کارگران به عنوان عناصر آزادی اجتماعی.

پس در این منازعه بزرگترین نیروی اصطحکاکی در برابر انقلاب، ارتجاعیون هستند که با نوعی مریضی مواجه هستند. این مریضی لاعلاج دو مشخصه دارد:

اول: اصطحکاک ذهنی که ریشه گرفته از لجاجت های فطری شان است. که عجالتا قابل درمان و مداوا نیست و بگونه ساری به دیگران سرایت میکند.

دوم: انجماد فکری که حاضر به قبول هیچ منطقی نبوده و با یکدندگی به ایده های کجروشانه شان پافشاری میکنند. انقلاب در نظر این ها خاصیت زهر را دارد که با پای جان با آن سر ستیز دارند.

تقابل سنت و مدرنیته هم عین خاصیت را دارد. در حقیقت مدرنیته ای که غربیان از آن بنام رنسانس تاریخی نام می برند، اسلام پیام آور آن بوده است اما با اندکی تفاوت. ما عمیقا متعقد هستیم که اسلام دین مترقی است و ترقی جز لاینفک آن است. انقلاب در اسلام معنی ویژه ای خود را دارد، که هیچ یک از ادیان قبلی به این اندازه برای عدالت ارزش قائل نبوده است. پیروان راستین اسلام هم تا آخر به این اصل متعهد باقی میمانند. این مبارزه برای سالیان متمادی ادامه خواهد داشت. پس عدالت برای انقلاب و انقلاب برای عدالت!

درک واقعیت های موجود و داشتن احساس وطندوستی برای بهبود وضعیت مردمم و کشورم از جمله وظایف من منحیث یک انقلابی و تمام جوانان هم میهن من است. ما برای عدالت می رزمیم این عدالت خواهی، روزی به یک حوزه بزرگ مبدل خواهد شد. رشد روز افزون سرمایه داری لجام گسیخته شرایط بسیج مردمی را مهیا می سازد. ما منتظر بسیج مردمی هستیم. نظام سرمایه داری روبه افول است. هرکی و هر نظامی که در تضاد با منافع عامه قرار گرفت؛ میدان را باخته است. برای رسیدن به جامعه ایده آل عاری از خشونت و بی عدالتی باید اصول انقلابی را نصب العین خود قرار دهیم. 

پس ریشه این انقلاب از کجا آب می خورد؟

ما پیرو بزرگترین دین انقلابی هستیم. این دین تغییر و تبدیل حاکمیت ظلم و بی عدالتی را به عدالت پروری و وجدان محوری در صدر کار های خود دارد. نباید با مشاهده عوامل گذرا و موقتی دچار بن بست شویم. بن بست در کار ها به مثابه اصطحکاک در زنده گی است. عزم قوی برای محو و مهار اصطحکاک در زنده گی سلاحی برنده ای است که انقلابیون سربکف با توسل به آن میتوانند بر مشکلات فایق آیند. غلبه بر مشکلات این طوری که جلوه میکند آسان نیست ولی اراده برای غلبه بر آن وسیله ای است که میتواند امیدواری خلق کند. سخت در اشتباه بوده ایم. زیرا فکر کردیم دیگران برای ما تغییر می آورند. تغییر دیگران به مثابه نابودی خود مان تعبیر می شود. ما برده نظریات دیگران نیستیم که هر از گاهی برای رسیدن به اهداف و مقاصد شان آن را طراحی کرده اند. نباید پیرو بود! باید برای سر قافله بودن رزمید. این رزمیدن برای ما نبرد سرنوشت ساز زنده گی خواهد بود. زنده گی نبرد است و نباید از این نبرد دست کشید!

مردم در مقابل ناهنجاری های موجود بی تفاوت اند!

وضعیت موجود در کشور ایجاب میکند تا مردم خود در مورد سرنوشت خویش تصمیم بگیرند. زیرا هیچ گوش شنوای در قسمت شنیدن نواهای مردمی برای تحقق عدالت و تامین امنیت وجود ندارد. گوش ها همه کر و زبان ها برای پاسخگویی لال اند. اگر دولت مردان توانایی تامین امنیت و تحقق عدالت را ندارند. از این رو دولتمردان هیچ تقصیر ندارند زیرا با مشاهده اینکه مردم خود در مورد سرنوشت خویش بی تفاوت اند؛ آنها با بی تفاوتی با قضایا برخورد میکنند. مردم خود قوت خود اند ولی تازمانیکه به این قوت پی نبرند وضعیت بهبود نخواهد یافت.

پس خواننده گرامی باید بدانی که همه در گرو همت من و تو نهفته است.

باید خوب بدانی که انقلاب جز زنده گی ات است و باید به آن بپیوندی و جز آن باشی!

پیوستنت برای تحقق انقلاب، مستلزم حوصله فراخ است و من هم آماده گی قبلی دارم تا از درون متحول شوی، به حقایق پی ببری و خودت کاری را که من امروز انجام میدهم، انجام دهی!

خوانندۀ انقلابی، وجود مشکلات امر بدیهی و حلال آن در گروه همت و اراده من و تو نهفته است. انقلاب ما، راه مقدس را برای بهبود زنده گی و رهایی از استبداد آتشین پیشنهاد میکند. میدانی استبداد امروز چهره بدل کرده است و طوری دیگری به تو و من ضرر میرساند!

آماده شو و برای انقلاب برزم. من و تو و هزاران همرزم انقلابی برای این انقلاب آماده می شویم و صف بسته میکنیم و تا زنده ایم این راه را ادامه میدهیم.

انقلاب من؛ انقلاب تو است و به همۀ ما تعلق دارد!!!

در وصف و تشریح انقلاب مان، دیری نوشتیم و بسیار نوشتیم. این کار، اگر چه در نفس خود کافی نبوده ولی اندکی بهتر از هیچ بوده است. انقلاب من؛ انقلاب تو است. این پیام اصلی نوشته های من برای تو بوده است. انقلاب را حتمی و ضروری پنداشته در وصف آن به قلم زدن جسارت کرده ام. تو خود مانند من زمانی از درون متحول می شوی. این تحول برای انقلاب مشترک ما، بمثابه خون در رگ های پیکر انقلاب است. تجسم رویا های بلند و پیکر های قامت بر افراخته ی انقلابیون برای من و تو، لذت بخش است. تو همانند من برای اینکه به حقیقت پی ببری؛ نیاز به زمان داری. ولی نگران نباش همه چیز سر و سامان می یابد. تو من می شوی و من هم که از قبل جز این فرایند بوده ام بیشتر از پیش متعهد تر! تو میدانی برای چه انقلاب میکنی و من هم فراخ بال تو را جز و رفیق این راه حساب میکنم. فراخ دلی و برده باری برای کشاندن رفقای بیشتر جز وظایف من و تو است.

 

(اصالت در قبال مطالب منتشره در دیدگاه ها هيچ مسووليتي ندارد و با احترام به آزادي بیان و دموکراسي

 نميخواهد سانسور نمايد و دست رد به سينه نويسنده گان بزند)