گفتنی ها و ضرب المثل ها در مسير زمان

تهيه، تنظيم و ويرايش (خجسته زيميرو اسکاری)

قسمت سوم

 

آنچه که عيان است چه حاجت به بيان است

چون مطلبي آنقدر واضح و روشن باشد که احتياج به تعبير و تفسير نداشته باشد، به مصراع بالا استناد جسته ارسال مثل مي کنند.  

پرسي که تمناي تو از لعل لبم چيست                    

 آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست

طبسي حائري در کشکولش آن را به اين صورت هم نقل کرده است:

خواهم که بنالم ز غم هجر تو گويم                         

آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست

ولي چون بنيانگذار سلسله گورکاني هند مصراع بالا را در يکي از وقايع تاريخي تضمين کرده و بدان جهت به صورت ضرب المثل درآمده است، به شرح واقعه مي پردازيم:

ظهيرالدين محمد بابر (888 - 937 هجري) که با پنج پشت به امير تيمور مي رسد، مؤسس سلسله گورکانيه در هندوستان است. بابر در زبان ترکي همان ببر حيوان مشهور است که بعضي از پادشاهان ترک اين لقب را براي خود برگزيده اند. بابر پس از فوت پدر وارث حکومت فرغانه گرديد؛ ولي چون شيبک خان شيباني اوزبک پس از مدت يازده سال جنگ و محاربه او را از فرغانه بيرون راند، به جانب کابل و قندهار روي آورد. مدت بيست سال در آن حدود فرمانروايي کرد و ضمناً به خيال تسخير هندوستان افتاده در سال 932 هجري پس از فتح پاني پات، ابراهيم لودي پادشاه هندوستان را مغلوب کرد و مظفراً داخل دهلي شد. آنگاه آگره و شمال هندوستان، از رود سند تا بنگال را به تصرف در آورده، بنيان خاندان امپراطوري مغول را در آنجا برقرار کرد که مدت سه قرن در آن سرزمين سلطنت کردند و از اين سلسله سلاطين نامداري چون اکبر شاه و اورنگ زيب ظهور کرده اند.  

سلسله مغولي هند سرانجام در شورش بزرگ هندوستان که به سال 1275 هجري قمري مطابق با 1857 ميلادي روي داد پايان يافت. ظهيرالدين محمد بابر جامع حالات و کمالات بود و کتابي درباره فتوحات و جهانداري ترجمه حال خودش به نام توزوک بابري به زبان جغتايي تأليف کرد که بعدها عبدالرحيم خان جانان به فرمان اکبر شاه آن را به فارسي برگردانيد. بابر به پارسي و ترکي شعر مي گفت و اين بيت زيبا او اوست:

بازآي اي هماي که بي طوطي خطت                        

نزديک شد که زاغ برد استخوان ما

باري، ظهيرالدين محمد بابر هنگامي که پس از فوت پدر در ولايت فرغانه حکومت مي کرد و شهر انديجان را به جاي تاشکند پايتخت خويش قرار داد. در مسند حکمراني دو رقيب سرسخت داشت که يکي عمويش امير احمد حاکم سمرقند و ديگري داييش محمود حاکم جنوب فرغانه بود. بابر به توصيه مادر بزرگش " ايران " از يکي از رؤسال طوايف تاجيک به نام يعقوب استمداد کرد. يعقوب ابتدا به جنگ محمود رفت و او را بسختي شکست داد و سپس امير احمد را هنگام محاصره انيجان دستگير کرد. بابر که آن موقع در مضيقه مالي بود، خزانه امير احمد در سمرقند را که دو کرور دينار زر بود به تصرف آورد و آن پول در آغاز سلطنت بابر در پيشرفت کارهايش خيلي مؤثر افتاد. بابر با وجود آنکه در آن زمان بيش از سيزده سال نداشت شعر مي گفت و با وجود خردسالي، خوب هم شعر مي گفت. اين شعر را هنگام مبارزه با عمويش امير احمد سروده است:

با ببر ستيزه مکن اي احمد احــرار                             

 چالاکي و فرزانگي ببر عيانست

گر دير بپايي و نصيحت نکني گوش                            

 آنجا که عيانست چه حاجت به بيانست

مصراع اخير به احتمال قريب به يقين پس از واقعه تاريخي مزبور  که به وسيله بابر در دوبيتي بالا تضمين شده است، به صورت ضرب المثل درآمده در السنه و افواه عمومي مصطلح است.

شتری است که در خانه همه کس می خوابد

اصطلاح و ضرب المثل بالا به عنوان تسليت و همدري به کار مي رود تا مصيبت ديدگان را موجب دلگرمي و دلجويي باشد و متعديان و متجاوزان را مايه تنبيه و عبرت؛ تا بدانند که عفريت مرگ در عقب است و مانند شتر قرباني در آستانه در هر خانه و کاشانه اي زانو به زمين مي زند و تا بهره و نصيبي نستاند بر پاي نمي خيزد. و همچنين از باب تذکار و هشدار به کساني که در حس نسيان و فراموشي، آنان را در روزگار فراغ و آسايش از دريافت نشيب و فرود روزگار باز مي دارد نيز ضرب المثل بالا مورد اصطلاح و استناد قرار مي گيرد و با زبان بي زبان مي گويد:

غره مشو، به خود مبال که زمانه هميشه بر يک منوال و به يک صورت و حال نيست. دير يا زود، دريافت مرگ و مير، کابوس وبال و نکاي بر بالاي سر تو نيز سايه خواهد افکند و آنچه نمي پنداشتي جامه عمل مي پوشاند. آري، اين شتري است که در هر خانه مي خوابد و بهره بر ميگيرد. اما ريشه تاريخي آن:

بطوري که مي دانيم و در مقاله گوشت شتر قرباني در کتاب حاضر في الجمله شرح داده شد، سه روز قبل از عيد قربان يک شتر ماده را در حالي که به انواع گلهاي رنگارنگ و حتي سبزي و برگهاي درختان زينت داده بودند و جمعيت بسياري از هر طبقه و صنف دنبال او مي افتادند؛ در شهر ميگرداندند و براي او طبل و نقاره و شيپور مي زدند و سخنان ديني و اشعار مذهبي مي خواندند.

اين شتر از هر جا و هر کوي و برزن که ميگذشت مردم دور او جمع ميشدند و پشم حيوان را عوام الناس - بويژه زنان آرزومند - مايه اقبال و رفع نکبت و وبال دانسته، به عنوان تيمن و تبرک از بدنش مي کندند و از اجزا تعويذ و حرز بازو و گردن خود و اطفال قرار مي دادند.

اين جريان و آداب و رسوم که رياست آن به عهده شخص معيني بود و مباشرين اين کار القاب خاصي داشتند؛ مدت سه روز بطول مي انجاميد و در اين مدت شتر گرداني به در خانه هر يک از اعيان و اشراف شهر که ميرسيدند شتر را به زانو در مي آوردند و از صاحب خانه به فراخور مقام و شخصيتش چيز قابل توجهي نقداً يا جنساً ميگرفتند و از آنجا مي گذشتند.

روز سوم که روز عيد قربان بود، اين حيوان زبان بسته را به طرز جانگدازي نحر مي کردند، و هنوز جان در بدن داشت که هر کس با خنجر و چاقو و دشنه حمله ور ميشد، و هنوز چشمان وحشت زده اش در کاسه سر به اطراف مي نگريست که تمام اعضاي بدنش پاره پاره شده، گوشتهايش به يغما مي رفته است. کاري به تفصيل قضيه نداريم، غرض اين است که به گفته استاد ارجمند شادروان سيد جلال الدين همايي: از مبناي همين کار در زبان فارسي کنايات و امثالي وارد شده است مانند "شتر را کشتند".

يعني کار تمام شد. "فلاني شتر قرباني شده است" يعني: هر کس او را به طرفي مي کشيد، يا به معني اينکه دور او را گرفته، اهميتش مي دهند ولي بالاخره نابودش مي سازند. در دنباله مطلب اين اصطلاح و ضرب المثل مي رسد که: شتر را در منزل فلاني خوابانده اند. يعني: غائله را به گردن او انداخته اند.  

ضرب المثل اخير بعد از مرور زمان رفته رفته بصورت و اشکال مختلفه در آمد و هر دسته و جمعيتي به يک شکل از آن استفاده و استناد مي کنند که از همه مهمتر و مشهورتر همان ضرب المثل عنوان اين نبشته است که ناظر بر شرنگ مرگ و مير مي باشد. که به هر حال بايد چشيد و از غرور و خودخواهي و زياده طلبي که چون جهاز رنگارنگ شتر قرباني ديرپا نيست، بلکه فريبنده و زودگذر است؛ بايد چشم پوشيد و براي آرامش خاطر و رضاي نداي وجدان، به دستگيري نيازمندان پرداخت و بر قلوب جريحه دار دلسوختگان مرحم نهاد، زيرا به قول شاعر:

بر هيچ آدمي اجل ابقا نمي کند                                

سلطان مرگ هيچ محابا نمي کند .

از ريش می کند به بروت ميچسپاند

 

عبارت بالا ناظر بر اعمال عبث و بيهوده اي است که نفعي بر آن مترتب نباشد. في المثل کسي از دامن لباسش ببرد و بر دوش وصله کند. يا مؤسسه اي براي کارمندش مبلغي مزاياي شغل يا پاداش مستمر منظور کند، اما همان ميزان و مبلغ را از حقوق اصلي آن کارمند کسر نمايد و جز اينها که نظاير زيادي دارد. اين گونه اعمال و اقدامات بيفايده به مثابه آن است که کوتاهي بروت را با درازي ريش جبران نمايند. يعني از ريش قيچي کنند و به بروت پيوند دهند. اکنون ببينيم ريشه اين ضرب المثل بسيار معمول و متداول از کجا آب مي خورد.

کامران ميرزا نايب السلطنه در ميان فرزندان ناصرالدين شاه از همه بيشتر در نزد پدر مورد علاقه و محبت و به اصطلاح عزيز کرده بود. ايامي را که ناصرالدين شاه از کشورخارج مي شد و به خارج از کشور عزيمت مي کرد، سمت نيابت سلطنت را بر عهده مي گرفت و به همين مناسبت به لقب نايب السلطنه ملقب و معروف گرديد. کامران ميرزا در حيات شاه بابا مدتها حاکم يک ولايت بود و تعدادي نايب در اختيار داشت که مأموران اجراي دارالحکومه بوده اند. اين نايب ها براي آنکه جلب توجه نايب السلطنه را کنند و زهر چشمي از مردم گرفته باشند، هر کدام خود را به شکل و قيافه مخصوصي در مي آوردند.

مثلا يکي بروت يا سبيل بلند آويخته انتخاب مي کرد. دومي چخماقي سربالا مي گذاشت. سومي ريش توپي و انبوه و بروت ملاي  را بر مي گزيد. چهارمي بروت بزرگ و تا بيخ گوش براي خود درست مي کرد و در عوض ريشش را به کلي مي تراشيد، و ... همچنين از جهت لباس هم بعضيها سرداري ماهوت آبي و برخي سرداري ماهوت سياه  با گلدوزي مخصوص مي پوشيدند. خلاصه هر کدام به شکل و هيبتي مخصوص و متمايز در مي آمدند و با چماقهاي نقره اي بر جان و مال مردم حکومت مي کردند.

يکي از اين نايب هاي دارالحکومه شخصي به نام نايب غلام بود. با هيکل درشت و سينه فراخ و ريش سياه و انبوه و بروت بزرگ در صف نايب هاي دارالحکومه بيش از ديگران جلب نظر مي کرد و او را نايب عنتري هم مي گفتند. زيرا روزگاري لوطي بود و عنتر (ميمون) داشت. عيب و نقص بزرگي که نايب غلام داشت اين بود که بروت چند تارموي بيشتر نداشت و از اين کمبود بروت  هميشه رنج مي برد. روزي کامران ميرزا ضمن عبور از مقابل صف نايب هاي دارالحکومه وقتي که چشمش به ي بروت نايب غلام افتاد بي اختيار خنده اش گرفت و گفت: نايب غلام،  بروت را کجا گذاشتي؟! از اين کلام حضرت والا همه خنديدند و نايب غلام بي نهايت شرمنده و سرافکنده شد.

چون کامران ميرزا از آنجا دور شد نايب غلام درنگ و تأمل را جايز نديده، خود را به آرايشگاهي که آرايشگر و سلمانيش با او آشنا بود رسانيد و با تهديد از او خواست که يک طرف بروتش را که اصلا مو ي نداشت فوراً پر کند تا بتواند هنگام بازگشت نايب السلطنه مورد طعن و سخريه واقع نشود. هر چه سلماني اظهار عجز کرد که چنين کاري آن هم در آن فرصت کوتاه مقدور و ميسر نيست و او نمي تواند بروت مناسبي پيدا کند و به پشت لب نايب بچسباند، نايب غلام زير بار نرفت و شوشکه را از کمر کشيد و گفت: يا  بروت برايم تهيه کن يا شکمت را با اين شوشکه سفره خواهم کرد! سلماني بيچاره از ترس و وحشت به گريه افتاد و نمي دانست چه کند، زيرا او ريش تراش بود و تا کنون سابقه نداشت که ريش و بروت بچسباند!

در اين موقع تدبيري به خاطر نايب غلام رسيد و به سلماني امر کرد مقداري از ريش او قيچي کند و به بروت بچسباند! سلماني دست به کار شد ولي در آن حالت ترس و لرز چگونه مي توانست از ريش بردارد و به بروت وصله کند؟! دستش لرزيد و نايب غلام که خيلي عجله داشت و مي خواست خود را به صف نايب ها در موقع بازگشت نايب السلطنه برساند با غضب آميخته به خشم قيچي را از دست سلماني بيرون کشيده خود را به آينه رسانيد و مقدار زيادي از ريشش را قيچي کرد و به سلماني داد.

سلماني براي آنکه از شرش راحت شود ريش قيچي شده را با دست پاچگي به محل خالي بروت نايب غلام چسبانيد و او را به دارالحکومه روانه کرد.

نايب غلام قيافه مضحکي پيدا کرده بود و هر کس او را با آن ريخت مي ديد زير لب مي خنديد، زيرا اگر چه بروت پيوندي پيدا کرده بود، ولي يک طرف ريشش قيچي شده بود. در اين موقع صداي سم اسبهاي کالسکه شاهزاده کامران ميرزا به گوش رسيد. نايب ها و حضار دارالحکومه حسب المعمول به منظور احترام صف کشيدند و نايب ها با چماقهاي نقره اي به حالت خبردار ايستادند.

پيداست اين بار نايب غلام به خيال آنکه ديگر عيب و نقصي ندارد بيش از همه سينه جلو مي داد تا بروت هايش را حضرت والا ببيند و تعريف کند. چون نايب السلطنه به مقابل نايب غلام رسيد و نگاهش به ريش قيچي شده و بروت هاي پيوندي نايب افتاد اين بار به شدت خنديد و گفت: نايب غلام، اين چه ريخت و شکل مضحکي است که پيدا کرده اي؟ آن دفعه بروت تو کم بود. اين دفعه ريش تو کم شده است؟! ميرزا احمد دلقک نايب السلطنه که در آنجا حضور داشت تعظيمي کرد و گفت: قربان، نايب غلام از ريش گرفته  به سبيل پيوند کرده است! صداي خنده نايب السلطنه و حضار بلند شد و اين واقعه مدتها نقل و نـُقل محافل بود تا اينکه رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و مجازاً در موارد مشابه به کار ميرود.

 

از خجالت آب شد

gal1.jpg (49860 bytes) gal1.jpg (49860 bytes)

آدمي را وقتي خجلت و شرمساري دست دهد، بدنش گرم مي شود و گونه هايش سرخي مي گيرد. خلاصه عرق شرمساري که ناشي از شدت و حدت گرمي و حرارت است از مسامات بدنش جاري مي گردد. عبارت بالا گويان آن مرتبه از شرمندگي و سرشکستگي است که خجلت زده را ياراي سربلند کردن نباشد و از فرط انفعال و سرافکندگي سر تا پا خيس عرق شود و زبانش بند آيد. اما فعل "آب شدن" که در اين عبارت به کار رفته ريشه تاريخي دارد و همان ريشه و واقعه تاريخي موجب گرديده که به صورت ضرب المثل درآيد:

بايزيد بسطامي و يا بگفته شيخ فريدالدين عطار: آن سلطان العارفين، آن برهان المحققين، آن پخته جهان ناکامي، شيخ وقت ابويزيد بسطامي رحمةالله عليه در شهر بسطام و در خانداني زاهد و پرهيز گار ديده به جهان گشود. در بدايت حال روزي قرآن تلاوت مي کرد، به سوره لقمان و اين آيه رسيد که حق تعالي مي فرمايد: "مرا و پدر و مادرت را شکر و سپاس گوي".

بي درنگ به خدمت مادر شتافت و عرض کرد: "من در دو خانه کدخدايي چون کنم؟ اين آيت بر جان من آمده است. يا از خدا خواه تا همه آن تو باشم. يا مرا بخدا بخش تا همه آن او باشم"، مادر گفت: "ترا در کار خدا کردم و حق خود بتو بخشيدم."

پس بايزيد از بسطام رفت و سي سال در شام و عراق مي گشت و رياضت مي کشيد. يک صد و سيزده و به روايتي يک صد و سه پير را خدمت کرد و فايده برد که از آن جمله امام ششم شيعيان حضرت امام جعفر صادق (رض) بوده است. روزي حضرت صادق (رض) در حجره اش به بايزيد فرمود: "آن کتاب را به من ده" عرض کرد: "کدام کتاب؟" فرمود: "کتابي که بر روي طاقچه است." شيخ گفت: "کدام طاقچه؟"حضرت صادق (رض) فرمود: "حجره من بيش از يک طاقچه ندارد و تو چگونه آن طاقچه را تا کنون نديدي؟" بايزيد عرض کرد: "من اينجا به نظاره نيامدم. مرا با طاقچه و رواق چکار؟" امام صادق (رض) فرمود: " چون چنين است باز بسطام رو که کار تو تمام شد ".

بايزيد به بسطام رفت و هفت بار او را از بسطام بيرون کردند. زيرا سخنانش در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد. شيخ مي گفت: "چرا مرا بيرون مي کنيد؟" هر بار جواب مي دادند: "تو مرد بدي هستي". و شيخ مي گفت: " خوشا شهري که بدش من باشم". خلاصه مقام او در طريقت به جايي رسيد که مي گويند ذوالنون مصري مريدي به خدمتش فرستاد  و پيغام داد: "همه شب مخسب و به راحت مشغول نباش که قافله رفت." شيخ جواب داد: "مرد تمام آن باشد که همه شب خفته بود و بامداد پيش از نزول قافله به منزل فرو آمده باشد." ذوالنون چون اين بشنيد بگريست و گفت: مبارکش باشد که احوال ما بدين درجه نرسيده است. بايزيد در سال 261 هجري به سن 73 سالگي در بسطام درگذشت و همانجا مدفون گرديد. شگفتا که قبرش در جايي (بدون صندوق و مقبره) و گنبد و بارگاهش در جايي ديگر است که مي گويند سلطان محمد اولجايتو در نبش قبر و انتقال جسدش به زير گنبدي که ساخته بود تقريباً نظير همان خوابي را ديد که پس از اتمام بناي گنبد چمن سلطانيه، حضرت علي بن ابيطالب (ک) را در خواب ديده بود.

بايزيد بسطامي به سلطان مغول در عالم رؤيا گفت: "من تحت السمأ را دوست دارم. حال که خاک قبر حجابي بين من و آسمان شده، تو ديگر گنبد و بارگاه را حجاب دوم قرار مده. اجر تو قبول و طاعتت مقبول باد."

نقل کردند که شبي ذوق عبادت در خود نديد، خادم را گفت: "مگر در خانه چيزي مانده است که دل مشغولي دهد؟" خادم خانه را گشت، خوشه اي انگور يافت. بايزيد گفت: "ببريد به کسي دهيد که خانه ما دکان بقالي نيست!" چون خوشه انگور را از خانه بيرون بردند؛ وقتش خوش شد و ذوق عبادت يافت. خلاصه مقام زهد و تقواي بايزيد بسطامي به جايي رسيد که گبري را گفتند: "مسلمان شو." جواب داد: "اگر مسلماني اين است که بايزيد مي کند، من طاقت آن را ندارم و نتوانم کرد. اگر اين است که شما مي کنيد، اصلاً به دين احتياج ندارم!"

نقل است روزي مريدي از حيا و شرم مسئله اي از وي پرسيد.

شيخ جواب آن مسئله را چنان مؤثر گفت که درويش آب گشت و روي زمين روان شد. در اين موقع درويشي وارد شد و آبي زرد ديد. پرسيد : "يا شيخ، اين چيست؟" گفت: "يکي از در درآمد و سؤالي از حيا کرد. من جواب دادم. طاقت نداشت چنين آب شد از شرم." به قول علامه قزويني: "گفت اين بيچاره فلان کس است که از خجالت آب شده است." اين عبارت از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد و در مواردي که بحث از شرم و آزرم به ميان آيد از آن استفاده و به آن استناد مي شود.

سايه تان از سر ما کم نشود

در عبارت بالا معني مجازي و استعاره اي سايه همان محبت و مرحمت و تلطف و توجه مخصوصي است که مقام بالاتر و مؤثرتر نسبت به کهتران و زيردستان مبذول ميدارد. اين عبارت بر اثر لطف سخن نه تنها به صورت امثله سائره درآمده بلکه دامنه آن به تعارفات روزمره نيز گسترش پيدا کرده؛ در عصر حاضر هنگام احوالپرسي يا جدايي و خداحافظي از يکديگر آن را مورد استفاده و اصطلاح قرار ميدهند.

قبلاً گمان نمي رفت که اين عبارت ريشه تاريخي داشته باشد، ولي از آنجا که کمتر اصطلاحي بدون مأخذ و مستند تاريخي است، ريشه تاريخي ضرب المثل مزبور نيز به دست آمد.

ديوژن يا ديوجانس از فلاسفه مشهور يونان است که در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح ميزيست و محل سکونتش در منطقه اي به نام "کرانه" واقع در يکي از حومه هاي "کورنت" بوده است.

ديوژن پيرو فلسفه کلبي بود و چون کلبي ها معتقد بودند که: غايت وجود در فضيلت و فضيلت در ترک تمتعات جسماني و روحاني است. به همين جهت ديوژن از دنيا و علايق دنيوي اعراض داشت و ثروت و رسوم و آداب اجتماعي را از آن جهت که تماماً اعتباري است به يک سو نهاده بود.

يعقوبي در مورد علت تسميه کلب يا کلبي عقيده ديگري ابراز مي کند: پس به او گفتند چرا کلب ناميده شدي؟ گفت براي آنکه من بر بدان فرياد ميزنم و براي نياکان تملق و فروتني دارم و در بازارها جاي مي گزينم. به عبارت اخري کلبيون هيچ لذتي را بهتر از ترک لذات و نعمتهاي مادي و طبيعي نميدانستند.

ديوژن با سر و پاي برهنه و موي ژوليده در انظار ظاهر مي شد و در رواق معبد مي خوابيد. غالب ساعات روز را دور از قيل و قال شهر و در زير آسمان کبود آفتاب ميگرفت و در آن سکوت و سکون به تفکر و تعمق مي پرداخت. لباسش يک ردا و مأوايش يک خمره (خم) بود. فقط يک کاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت، که چون يک روز طفلي را ديد که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشاميد، در همان زمان کاسه چوبين را به دور انداخت و گفت: اين هم زيادي است، ميتوان مانند اين بچه آب خورد.

بي اعتنايي او به مردم دنيا تا به حدي بود که در روز روشن فانوس به دست ميگرفت و به جستجوي انسان ميپرداخت. چنان که گويند: روزي بر بلندي ايستاده بود و به آواز مي گفت: اي مردمان! خلقي انبوه بنابر اعتقاد درباره او جمع آمدند. گفت: من مردمان را خواندم، نه شما را!

بي اعتنايي به مردم و بي ملاحظه سخن گفتن، موجب شد که ديوژن را از شهر تبعيد کردند. از آن به بعد آغوش طبيعت را بر مصاحبت مردم ترجيح داد و خم نشين شد. در همين دوران تبعيدي بود که کسي به طعن و تمسخر گفت: ديوژن؛ ديدي همشهريان ترا از شهر بيرون کردند؟ جواب داد: نه، چنين است. من آنها را در شهر گذاشتم. ديوژن هميشه با زبان طعن و شماتت با مردم برخورد مي کرد، به قدري به مردم طعنه زده و گوشه و کنايه گفته که امروزه در اصطلاح فرنگيان ديوژنيسم به جاي نيشغولي زدن مصطلح است.

ميرخواند از ديوژن چنين نقل مي کند: چون اسکندر را فتح شهري که مولد ديوجانس بود ميسر شد به زيارت او رفت. حکيم را حقير يافت، پاي بر وي زد و گفت:

برخيز که شهر تو در دست من مفتوح شد. جواب داد که: فتح امصار عادت شهرياران است و لگد زدن کار خران. به روايت ديگر: زماني که اسکندر مقدوني در کورنت بود، شهرت وارستگي ديوژن را شنيد و با شکوه و دبدبه سلطنتي به ملاقاتش رفت. ديوژن که در آنموقع دراز کشيده بود و در مقابل تابش اشعه خورشيد خود را گرم مي کرد، اعتنايي به اسکندر ننموده از جايش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت: مگر مرا نشناختي که احترام لازم به جاي نياوري؟ ديوژن با خونسردي جواب داد: شناختم، ولي از آنجا که بنده اي از بندگان من هستي اداي احترام را ضرور ندانستم.

اسکندر توضيح بيشتر خواست. ديوژن گفت: تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستي؛ در حالي که من اين خواهشهاي نفس را بنده و مطيع خود ساختم.  به قولي ديگر در جواب اسکندر گفت: تو هر که باشي مقام و منزلت مرا نداري، مگر جز اين است که تو پادشاه و حاکم مطلق العنان يونان و مقدونيه هستي؟ اسکندر تصديق کرد! ديوژن گفت: بالاتر از مقام تو چيست؟

اسکندر جواب داد: "هيچ". ديوژن بلافاصله گفت: من همان هيچ هستم و بنابراين از تو بالاتر و والاترم! اسکندر سر به زير افکند و پس از لختي تفکر گفت: ديوژن، از من چيزي بخواه و بدان که هر چه بخواهي ميدهم. آن فيلسوف وارسته از جهان و جهانيان، به اسکندر که در آنموقع بين او و آفتاب حايل شده بود، گوشه چشمي انداخت و گفت: سايه ات را از سرم کم کن. به روايت ديگر گفت: مي خواهم سايه خود را از سرم کم کني. اين جمله به قدري در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بي اختيار فرياد زد: اگر اسکندر نبودم، مي خواستم ديوژن باشم.

باري، عبارت بالا از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد، با اين تفاوت که ديوژن ميخواست سايه مردم، حتي اسکندر مقدوني از سرش کم شود، ولي مردم روزگار علي الاکثر به اينگونه سايه ها محتاج اند و کمال مطلوبشان اين است که در زير سايه ارباب قدرت و ثروت به سر برند. او مردي بود که در طول زندگاني دراز خود، هرگز گوهر آزادي و سبکباري را به جهاني نفروخت و پيش هيچ قدرتي سر فرود نياورد. زر و زن و جاه در چشم او پست مي نمود. او پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنيا آمده بود، آزاد و رها از قيد و بند و عاري از هرگونه تعلق با خوشرويي دنيا را بدرود گفت.

سرم را بشکن، نرخم را نشکن

عبارت بالا از امثله سائره است که بيشتر ورد زبان کسبه بازار و صاحبان دکانهاي بقالي در برخورد با مشترياني است که زياد چانه ميزنند، تا فروشنده مبلغي از نرخ جنس بکاهد، ولي فروشنده با عبارت مثلي بالا به مشتري پاسخ گويد. نرخ شکستن نقطه مقابل نرخ بالا کردن و به معني کم کردن قيمت است که فروشنده حاضر است سرش بشکند ولي نرخ کالايش نشکند و پايين نيايد.

مثل بالا در مورد ديگر هم بکار ميرود، و آن موقعي است که کسي در عقيده و نيتي که دارد مقاوم و ثابت قدم باشد و ديگران بخواهند وي را از آن عقيده و نيت که گاهي با مصالح و منافعشان تضاد و تباين پيدا ميکند بازدارند؛ که در اين صورت براي اثبات عقيده و نيتش به ضرب المثل بالا متبادر مي شود.

از آنجا که واقعه تاريخي جالبي عبارت بالا را به صورت ضرب المثل درآورده است به شرح آن واقعه و ريشه تاريخي ميپردازد تا معلوم شود که سرشکستن چه ارتباطي با نرخ شکستن دارد.

خشايارشاه و يا به قولي گزرسس فرزند داريوش بزرگ، از آتس سا دختر کوروش کبير و سومين پادشاه سلسله هخامنشي پس از آنکه شورش مصر و بابليان را فرونشانيد، بر طبق وصيت پدرش تصميم گرفت به يونان حمله کند و شکست دشت ماراتن را که در زمان داريوش بزرگ رخ داده است جبران نمايد. خشايار شاه تا چهار سال بعد از تسخير ثانوي مصر به تدارکات و تجهيزات جنگي پرداخت و در سال پنجم تهيه حرکت خود را ديده است. سپاهي را که خشايار شاه در اين لشکرکشي حرکت داده بود به اتفاق عقيده کليه مورخين يوناني و آرياييها بزرگترين نيرويي بود که تا آنزمان به حرکت آمده بودند.

مورخين در خصوص اين لشکرکشي ارقام مبالغه آميزي از يک ميليون تا پنجصدهزار نفر نوشته اند که البته قابل تأمل است، ولي قدر مسلم اين است که لشکر عظيمي از طوايف و قبايل تابعه آرياييها فراهم آمده بود که دو نيروي زميني و دريايي را تشکيل ميداده است.(هردوت با مبالغه گوييهايش آمار سپاهيان و عمله و خدمه خشايار شاه را در اين جنگ پنج ميليون نفر نوشته که به هيچ وجه نمي تواند قابل قبول باشد.) 

نيروي زميني وقتي که به کنار بغاز داردانل رسيد به فرمان خشايار شاه دو پل به طول 1150 ذرع از اتصال کشتيها به يکديگر ساخته بودند، يکي را فنيقي ها از طنابهايي که از کتان سفيد بافته شده و ديگري را مصريها از ريسمانهايي از کاغذ حصيري ساختند. ولي پس از آنکه پلها ساخته شد، باد شديدي برخاست و امواج کوه پيکر دريا چند کشتي آن پل را به يکديگر کوبيده، پلها را خراب کردند.

خشايار شاه از شنيدن خرابي پلها چنان در خشم شد که حکم کرد، دريا را تنبيه کنند و سيصد شلاق به آن بزنند! و مخصوصاً در حين اجراي حکم بگويند: اي آب تلخ، اين مجازاتي است که شاه براي تو مقرر داشته، از اين جهت تو بد کردي و حال آنکه بدي از هيچ کس نديده بودي. خشايار شاه از تو عبور خواهد کرد، چه بخواهي، چه نخواهي. حق است که کسي تو آب شور و کثيف را نستايد و قرباني براي تو نکند! (بايد دانست يونانيها از جهت کينه اي که نسبت به خشايار شاه داشته اند اين نسبتهاي عجيب و غريب را به او داده اند.)

معماران ديگر مأمور ساختن پل شدند و سيصد و شصت کشتي پنجاه پارويي و تعداد کافي کشتيهاي عظيم ديگر به نام "تري رم" را به سمت درياي سياه و 314 کشتي از همين نوع کشتيها را به سمت بغاز داردانل با طنابهاي ضخيم چهارلا به هم اتصال داده دو پل محکم ساخته و قشون و باروبنه را مدت هفت شبانه روز از روي آن عبور دادند.

آخرين نفر خشايار شاه بود که با تشريفات کامل از پل گذشت و قدم در خاک يونان گذاشت. آنگاه سفيراني به تمام مناطق يونان فرستاد و پيشنهاد تسليم و اطاعت کرد، ولي به آتن و آسپارت سفرايي نفرستاده بود، زيرا سفراي داريوش کبير را آتني ها به گودالي موسوم به باراتر و اسپارتي ها به چاهي انداخته، گفته بودند: در آنجا براي شاه خاک خواهيد يافت و هم آب.(بايد دانست که در عهد قديم هم سفرا و رسولان مصونيت شخصي داشته اند و اين عمل وحشيانه يوناني ها موضوع آتش زدن شهر آتن را تشديد کرد.) سپس خشايار شاه در سر راه خود هر جا مقاومتي ديد سرکوب کرده پيش رفت تا به معبر و تنگه ترموپيل رسيد.

يوناني ها اين تنگه را که باريکترين معبر براي عبور قشون بود و فقط يک ارابه ميتوانست از آن عبور کند براي پايداري مناسب دانستند و همينطور هم بود، ولي سپاه آرياييها بر اثر راهنمايي يک نفر يوناني به نام افي يالت از يک راه بسيار تنگ و باريک ديگر در تاريکي شب و با روشنايي چراغ پيش رفته، طليعه صبح به قله کوه رسيدند و از آنجا سرازير شده، يوناني ها را غافلگير کردند.

در جنگ ترموپيل به گفته هردوت بيست هزار آرياييها و هشت هزار يوناني من جمله لئونيداس سردار معروف اسپارتي کشته شدند و از آن پس سپاهيان آرياييهابلامانع پيش رفته تا به شهر آتن رسيدند و به انتقام آتش زدن شهر سارد و معبد و جنگل مقدسش، آن شهر خالي از سکنه و ارگ آن را که جز معدودي فقير و بيچاره در آن ساکن نبوده اند به حکم و فرمان خشايار شاه آتش زدند.

اما نيروي دريايي آرياييها که از سه هزار فروند کشتي جنگي بزرگ و کوچک تشکيل شده بود در ميان جزاير بي شمار درياي اژه پيش ميرفت و به سواحل يونان نزديک ميگرديد. يوناني ها که در دريانوردي مهارت کامل داشتند، تصميم گرفتند نيروي دريايي آرياييها را با آنکه از لحاظ کم و کيف بر نيروي دريايي آنها برتري داشت به هر طريقي که ممکن باشد از پاي درآوردند و شکست نيروي زميني خويش را جبران کنند. به اين منظور و براي تعيين محل جنگ و تاکتيک جنگي کنفرانسي با حضور اوري بياد رييس بحريه و تميستوکل فرمانده آتني و آدي مانت فرمانده کورنتي و ساير فرماندهان معروف دريايي يونان تشکيل داده به بحث و مشاوره پرداختند.

تميستوکل در اين جلسه مشاوره قبل از اينکه اوري بياد رييس بحريه سخني بگويد شروع به حرف زدن کرد تا عقيده خود را بقبولاند. در اين موقع آدي مانت کورنتي اعتراض کرده گفت:

تميستوکل، در مسابقه ها شخصي را که قبل از موقع برميخيزد، ميزنند! تميستوکل جواب داد: صحيح است، ولي کسي که عقب مي ماند جايزه نميگيرد! آنگاه روي به اوري بياد کرد و گفت: اگر در دريا باز جنگ کني براي کشتيهاي ما که از حيث عده کمتر از کشتيهاي دشمن و از حيث وزن سنگينتر است خطرناک خواهد بود، ولي در جاي تنگ ما قويتر خواهيم بود و به کشتيهاي آريايها به علت تنگي جاي و مکان مجال تحرک و تردد نخواهيم داد، گوش کن، دلايل مرا بسنج و کشتيها را از خليج سالامين خارج نکن که خليج سالامين به طور قطع و يقين بهترين و مناسبترين محل براي جنگ دريايي و برتري بحريه يونان بر آرياييها خواهد بود... آدي مانت کورنتي بار ديگر در مقام اعتراض برآمده و گفت:

 شخصي که وطن ندارد بايد سکوت کند. و مقصودش اين بود که زادگاه تو يعني شهر آتن به دست پارسي ها افتاده و تو بي وطن هستي و براي نجات شهر خود ميخواهي ما را به هلاکت و کشتن دهي. چيزي نمانده بود که اوري بياد تحت تأثير سخنان آديمانت و ساير فرماندهان قرار گيرد و از تمرکز نيروي دريايي يونان در خليج سالامين انصراف حاصل کند که تميستوکل سردار هوشيار آتني رو به اوري بياد کرده فرياد زد: در خليج سالامين مي ماني و خود را مردي شجاع خواهي شناساند، يا ميروي و يونان را به اسارت سوق ميدهي؟ گفتار اخير و کوبنده تميستوکل به قدري رييس بحريه يونان را عصباني کرده بود که عصاي فرماندهي را بلند کرد تا بر فرق تميستوکل بکوبد؛ اما تميستوکل که به طرح نقشه خود اطمينان کامل داشت با نهايت خونسردي سرش را خم کرد و گفت: سرم را بشکن و حرفم را نشکن.

اين گفته و ژست مدبرانه تميستوکل موجب گرديد که به فرماندهي کشتيهاي يوناني در خليج سالامين منصوب گرديد و تلفات سنگيني بر نيروي دريايي آرياييها وارد آورده، بحريه يونان را همانطوري که پيش بيني کرده بود به موفقيت و پيروزي رسانيده است.

باري، عبارت "سرم را بشکن و حرفم را نشکن" بر اثر مرور زمان تحريف و تصريفي در آن به عمل آمده به صورت: "سرم را بشکن و نرخم را نشکن" ضرب المثل گرديده، بالمناسبه مورد استناد و تمثيل قرار مي گيرد.

 

باد آورده را باد می برد

مال و ثروتي که بدون رنج و زحمت به دست آيد خود به خود از دست مي رود، زيرا سعي و تلاشي در تحصيل آن بکار نرفته تا قدر و قيمت آن بر صاحب مال و مکنت معلوم افتد. مال و ثروت باد آورده چون به ديگري تعلق دارد، هميشه دستخوش باد حوادث است و صاحبش هر آينه از آن طرفي نخواهد بست.

بيهود نيست که در ممالک راقيه و پيشرفته، ثروتمندان واقع بين، فرزندانشان را مجبور مي کنند که به هنگام تحصيل علم و دانش، ساعات فراغت را شخصاً کار کنند و به مال و منال پدر خوشدل و دلگرم نباشند. چه فرزندي که در عنفوان جواني کار کند قطعاً احساس رنج و زحمت مي کند و پس از مرگ پدر ثروت موروثي را به دست تطاول و اسراف نمي سپارد.

اکنون به ريشه تاريخي ضرب المثل بالا مي پردازيم:

خسرو پرويز از پادشاهان مشهور سلسله ساساني بود که لشکرکشيهاي عظيم و خوشگذرانيهاي بي حد و حصر او و درباريانش کشور را از اوج حشمت و شوکت به حضيض انقراض و نيستي کشانيد.  اگر چه به ظاهر يزدگرد سوم از قشون عرب شکست خورد، ولي عامل شکست و انحطاط از ندانم کاريها و نابسامانيهاي عصر خسرو پرويز فراهم آمد. خسرو پرويز عاشق بي قرار زن و زر و دستدار خواسته و تجمل بود. در طول مدت سلطنت خود به قول صاحب کتاب حبيب السير تعداد صد گنج و به عقيده ساير مورخان هفت گنج تدارک ديد. نامهاي آنها به شرح زير است: گنج عروس، گنج بادآورد، گنج خسروي، گنج افراسياب، گنج سوخته(يا ساخته)، گنج خضرا، و گنج شادورد که در اصطلاح عامه به هفت خم خسروي معروف است.

حکيم ابوالقاسم فردوسي، هفت گنج خسرو پرويز را در کتاب شاهنامه اين طور تعريف مي کند:

نخستين که بنهاد گنج عروس                          

ز چين و ز برطاس و از هند و روس

دگـر گـنـج بـاد آورش خوانـدنـد                           

شـمـارش بـکـردنـد و درمــانـدنـــد

دگر آنکه نامش همي بشنوي                           

 تـو خـوانـي ورا ديــبــه خــســروي

دگـر نــامــور گــنــج افراسياب                           

که کس را نبود آن بخشگي و آب

دگر گنج کش خواندي سوخته                           

کز آن گـنـج  بـد کـشـور افروخـتـه

دگر گنج کز در خـوشـاب بـود                             

کـه بالاش يـک تـيـر پـرتـاب بـود

که خضرا نهـادند نامش ردان                             

هـمـان نـامـور کـاردان بـخـردان

دگر آنکه بد شادورد بـــزرگ                               

کـه گــويــنــد رامشگران سترگ

راجع به تاريخچه گنج بادآورده که موضوع اين نبشته مي باشد در کتب تاريخي چنين آمده است:

هنگامي که آرياييها شهر اسکندريه در کشور مصر را محاصره کردند، روميان در صدد نجات دادن ثروت شهر برآمدند و آن را در چند کشتي نهادند. اما باد مخالف وزيد و سفاين را به جانب آرياييها راند. اين مال کثير را به تيسفون فرستادند و به نام گنج باد آورد موسوم شد.

اما به روايت ديگر که مورد تصديق غالب مورخان اسلامي مي باشد، نوبتي فوکاس قيصر روم، اموال بي قياس خويش را از بيم دستبرد مخالفان در هزار کشتي (البته کشتي هاي شراعي آن زمان)، به سوي يکي از مواضع حصين کارتاژ فرستاد. اين اموال سبک وزن و گرانبها عبارت بود از زر و گوهر و مرواريد و ياقوت و ديباهاي گوناگون که باد مخالف کشتي ها را به سوي اردوي آرياييها برد و خسرو پرويز اين گنج را "گنج بادآورد" ناميد و گفت: من بدين گنج سزاوارترم که باد اين را سوي من آورده. و باربد موسيقيدان نامدار آرياييها ، آهنگ معروف گنج بادآورد را به افتخار دست يافتن به اين گنج ساخته است.

مي گويند دو بار اموال بي قياسي از خزانه خسرو پرويز به سرقت رفت؛ و يکبار هم در سال 628 ميلادي بود که هرقل تيسفون را غارت کرد، که اتفاقاً همه از اين گنج باد آورد بوده است و به همين مناسبت ظرفا از باب طنز و عبرت گفتند: باد آورده را باد مي برد.  و اين عبارت از آن تاريخ ضرب المثل گرديده است.

هفت خم خسروي

گنج عروس، گنج بادآورد، گنج خسروي، گنج افراسياب، گنج سوخته (يا ساخته)، گنج خضرا و گنج شادورد که در اصطلاح عامه به هفت خم خسروي معروف است.

بعد از سيزده سال سلطنت، در گنجهاي خسرو پرويز، مقدار هشتصد ميليون مثقال نقود جمع شده بود که به پول امروز بالغ بر يک ميليارد فرانک طلا مي شود، و البته اين علاوه بر غنايم جنگي بود که بعدها نصيبش گرديد. از اين گذشته مقدار کثيري جواهر و جامه هاي گرانبها داشت که غالب آنها از عجايب روزگار بود. از طرف ديگر در حرم خويش، سه هزار زن داشت؛ غير از زنان و دختراني که خدمتکار و خواننده و نوازنده و رقاصه بوده اند. سه هزار خادم و هشت هزار و پنجصد مرکب سواري، من جمله اسب معروف به شبديز و هفتصد و شصت فيل و دوازده هزار قاطر براي حمل بار و بنه و بيست هزار شتر داشت. 

همچنين سرکش و باربد يا پهلبد، سر حلقه رامشگران و ترانه سازان درباري بودند و هر شب شش هزار مرد جنگي به حراست و پاسداري پرويز قيام مي نمودند. چون خسرو پرويز بوي پوستهاي تحرير را دوست نداشت، فرمان داد که نامه ها را بر کاغذي که به گلاب و زعفران آغشته باشند بنويسند.

بهترين عطرهايي که خسرو پرويز استعمال مي کرد، ترکيبي از عصاره گل پارسي و شاهسپرم سمرقندي و ترنج طبري و نرگس مسکي و بنفشه و زعفران و نيلوفر و عود هندي و مشگ تبتي بود که به قول "ريدک خوش آرزوک" غلام خسرو پرويز، بوي بهشت از آن استشمام مي شد.

خسرو پرويز دوصد مثقال زرمشت افشار داشت، که چون موم نرم و نقش پذير بود. دستاري بود که شاه دست را با آن پاک مي کرد و هر وقت مي خواستند آن را صاف و تميز کنند در آتش مي انداختند. (ظاهراً اين دستار از پنبه کوهي بوده است که آتش چرک را پاک مي کرد ولي آنرا نمي سوزانيد)

باش تا صبح دولتت بدمد

اين مصراع که از کمال الدين شاعر قرن هفتم هجري است، در مواردي بکار مي رود که آدمي به آثار و نتايج نهايي اقدامات خود که شمه اي از آن بروز و ظهور کرده باشد به ديده تأمل و ترديد بنگرد. در آن صورت مصراع بالا را بر زبان مي آوردند، تا مخاطب به فرجام کارش با نظر اطمينان و يقين نگاه کند. اين مصراع بر اثر واقعه تاريخي زير به صورت ضرب المثل درآمده است.

کمال الدين اسماعيل بن جمال الدين از شاعران نامدار و آخرين قصيده سراي بزرگ خراسان در قرن هفتم هجري است. چون در خلق معاني تازه و مضامين بکر دقت و باريک انديشي داشت به "خلاق المعاني" معروف گرديده است.  در عصر و زمان کمال، اوضاع داخلي و اجتماعي بر اثر اختلافات مذهبي، شافعيه و حنفيه به قدري مغشوش و ناامن بود که اين شاعر حساس را به ستوه آورده نقل مي کنند که ماجراجويان را با اين دو بيتي نفرين کرده است:

اي خداوند هفت سياره                               

پادشاهي فرست خونخواره

عدد مردمان بـيـفـزايـد                                  

هر يکي را کند دو صد پــاره

از قضاي روزگار، نفرين کمال به هدف اجابت نشست و به چشم خويش ديد که سربازان مغول در سال 633 هجري شافعيه و حنفيه، هر دو را تمامي کشتند و آن شهر را که تا اين تاريخ از دستبرد آن قوم خونريز محفوظ مانده بود، با خاک برابر کردند. کمال در آن باب چنين گفت:

کس نيست که تا بر وطن خود گريد                            

 بر حال تباه مردم بد گريد

دي بر سر مرده اي دو صد شيون بود                          

 امروز يکي نيست که بر صد گريد

بعد از واقعه قتل عام ، کمال الدين در خانقاهي که جهت خود در بيرون شهر ترتيب داده بود، گوشه عزلت گرفت و دو سال در آن خانقاه به سر برد و اهل شهر و محلات به جهت احترام و اعتمادي که نسبت به کمال الدين داشتند "رخوت و اموال را به زاويه او پنهان کردند و آن جمله در چاهي بود در ميان سراي، يک نوبت مــغــولي کمان در دست به زاويه کمال درآمده سنگي بر مرغي انداخت، زه گير از دست او بيفتاد، غلطان به چاه رفت. به طلب زه گير سر چاه را بگشادند و آن اموال بيافتند و کمال را مطالبه ديگر اموال کردند تا در شکنجه هلاک شد."

باري به طوري که اهل ادب و تحقيق مي دانند، همان طوري که امروز از ديوان خواجه شيراز فال ميگيرند، قبل از آنکه صيت شهرت حافظ در مناطق پارسي زبان به اوج کمال برسد، پارسي زبانان از ديوان کمال الدين که قدمت و تقدم شهرت داشت، فال مي گرفتند و حتي بعد از مشهور شدن حافظ نيز اگر احياناً ديوانش در دسترس نبود مانعي نمي ديدند که ديوان کمال را به منظور تفأل مورد استفاده قرار دهند، کما اينکه در آن تاريخ که خبر قيام شاه عباس و حرکت وي از خراسان به سمت قزوين در اردوي پدرش سلطان شايع شد، سران قوم و همراهان سلطان محمد براي اطلاع و آگاهي از عاقبت کار و سرانجام مبارزه پدر و پسر که يکي به منظور از دست ندادن تاج شاهي و ديگري به قصد جلوس بر تخت سلطنت فعاليت مي کرده اند دست به تفأل زدند و از ديوان کمال که در دسترس بود ياري جستند.

اسکندر بيک منشي راجع به اين واقعه چنين نوشته است: ... بالجمله چون اين خبر سعادت اثر در اردو شايع گشت، همگان را موجب استعجاب ميگرديد تا غايت در دودمان صفوي چنين امري وقوع نيافته بود. راقم حروف از صدراعظم قاضي خان الحسيني استماع نمودم که در سالي که نواب سکندر شأن در قره باغ قشلاق داشت، خواجه ضياءالدين کاشي مشرف آلکساندرخان به اردو آمده بود، از من سؤال نمود که: "خبر پادشاهي شاهزاده کامران در خراسان وقوع دارد يا نه؟" من در جواب گفتم که: "بلي، به افواه چنين مذکور مي شود، اما هنوز به تحقق نپيوسته". ديوان کمال اسماعيل در ميان بود، خواجه مشاراليه، احوال شاهزاده را از آن کتاب تفأل نمود، در اول صفحه يمني اين قطعه برآمد:

خسرو تاجبـخــش و شـاه جـهـان                                    

 کـه ز تـيـغـش زمـانـه بـر حـذرست

تـحـفــه چــرخ سـوي او هــر دم                                       

مـــژده فـتــح و دولــت دگــرســت

رأي او پـيـر و دولـتـش بــرنـاست                                      

دست او بحر و خنجرش گهرست

آسمان دوش با خـــرد ميـگـفـت                                       

که به نزديک ما چنين خبر اســت

که بگـيـرد به تـيـغ چون خورشيد                                       

هر چه خورشيد را بر آن گذر است

خردش گفت، تـو چــه پـنـداري                                         

عرصـه مـلـک او هـمـيـن قـدرست؟

نه، کـه در جـنـب پـادشـاهي او                                        

هـفـت گـردون هـنـوز مـخـتـصـرت

بـاش تــا صـبـح دولـتـت بـدمـد                                          

کـايـن هـنـوز از نـتـيـايـج سـحر است

چنانکه مي دانيم پيشگويي کمال در قطعه بالا به تحقق پيوست و سلطان محمد در ذيقعده سال 996 هجري که ماده تاريخ آن به حروف ابجد "ظل الله" مي شود در قزوين تاج شاهي را بر سر پسرش عباس ميرزا گذاشت که به شاه عباس موسوم گرديد و مصراع مورد بحث از آن تاريخ و به سبب همين واقعه بر سر زبانها افتاده، صورت ضرب المثل پيدا کرده است.

 

بالاتر از سياهي رنگي نيست

عبارت بالا هنگامي بکار برده ميشود که آدمي در انجام کار دشواري تهور و جسارت را به حد نهايت رسانيده باشد. البته آن تهور و جسارتي در اينجا منظور نظر است و ميتواند مصداق ضرب المثل بالا واقع شود که مبتني بر اجبار و اضطرار بوده و عامل عمل را کارد به استخوان رسيده باشد.

در اين گونه موارد اگر عواقب شوم متصوره را متذکر شوند و عامل را از اقدام به آن کار خطير باز دارند جواب به ناصح مشفق اين است که: "بالاتر از سياهي رنگي نيست". و از سياهي منظورش شکست يا مرگ است که مي خواهد بگويد از آن ترس و بيم ندارد. پيداست وقتي که معلوم شود منظور از سياهي چيست، طبعاً ريشه تاريخي مطلب به دست خواهد آمد.

ريشه عبارت مثلي بالا از دو جاي مايه ميگيرد و دو عامل در بوجود آوردن آن مؤثر بوده است. يکي عامل فيزيکي و ديگري عامل تاريخي که البته در علت تسميه ضرب المثل بالا با توجه به قدمت آن عامل تاريخي منظور نظر است؛ نه عامل فيزيکي که کشف علمي آن قدمت چندني ندارد. با اين وصف بي فايده نيست که عامل فيزيکي آن هم دانسته شود.

عامل فيزيکي: به طوري که ميدانيم نور خورشيد از مجموعه الوان مختلفه ترکيب و تشکيل شده است که چون بر جسمي بتابد هر رنگي که از آن جسم تشعشع کند، جسم مزبور به همان رنگ ديده ميشود. چنانچه تمام رنگهاي نور خورشيد از آن متصاعد شود، جسم به رنگ سفيد نمايان مي شود که روشنترين رنگهاست. ولي اگر هيچ رنگي از آن جسم تشعشع نکند و تمام نور خورشيد را در خود نگاه دارد، در اين صورت جسم به رنگ سياه نمايان ميگردد. پس ملاحضه مي شود که رنگ سياه از آن جهت که تمام رنگها را در خود جمع دارد، مافوق تمام رنگهاست و به همين سبب است که گفته اند:

"بالاتر از سياهي رنگي نيست".

عامل تاريخي: استاد سخن حکيم نظامي گنجوي (540 - 603 هجري) داستانسراي نامي ما، راجع به ريشه تاريخي ضرب المثل بالا در قسمت هفت پيکر از کتاب خمسه اش داد سخن داده، واقعه اي جالب و آموزنده از زندگاني بهرام گور  را به رشته نظم کشيد که سرانجام به اين شعر منتهي مي شود:

هفت رنگ است زير هفت اورنگ                          

نيست بالاتر از سياهي رنگ

اکنون داستان موصوف را توأم با گزيده اشعار نظامي در هفت پيکر اجمالاً شرح ميدهيم تا معلوم گردد که چرا بالاتر از سياهي رنگي نيست. بهرام گور شاهنشاه معروف چون از دفع و رفع مهمات مملکتي فراغت حاصل کرد، مجل بزمي آراست و با ياران و نديمانش به باده گساري پرداخت:

شاه بهرام گور با ياران                               

باده ميخورد چون جهانداران

ديري نپاييد که سرها از باده ناب گرم شد. هر يک سخن نغزي گفت و نکته لطيفي پرداخت. در اين ميان بر زبان سخنوري بگذشت که اکنون به يمن فر و شکوه پادشاهي، ما را همه چيز هست:

ايمني هست و تندرستي هست                                   

تنگي دشمن و فراخي دست

چقدر بجا و به موقع بود که شاهنشاه عادل و توانا و مهربان ما هميشه در شادي و خرمي ميزيست و لشکر غم را به حريم عزت و سلطنتش هرگز راهي نبودي:

 تا همه ساله شاه بودي شاد                                      

خرمن عيش را نبردي باد

آزادمردي به نام شيده که در صف حاضران بود و در رشته مهندسي و معماري نظير و بديل نداشت:

چون در آن بزم شاه را خوش ديد                                  

در زبان آب و در دل آتش ديد

پيشنهاد کرد که اگر شاهنشاه قبول فرمايد حاضر است هفت پيکر و گنبد سر به فلک کشيده به نام هفت کشور بسازد و هر گنبد را به رنگ مخصوصي درآورد:

رنگ هر گنبدي جداگانه                                  

خوشتر از رنگ صد صنم خانه

تا بهرام گور هر شب را در يکي از آن گنبدها صلاي شادي در دهد و فارغ از هرگونه دغدغه خاطر به صبح آرد. پيشنهاد شيده به اتفاق آرا مورد قبول واقع شد و هفت گنبد بر مثال هفت ستاره بنا کردند. ستاره شناسان هر يک را بر قياس ستاره اي به رنگي در آوردند:

 رنگ هر گنبدي ستاره شناس                             

بر مزاج ستاره کرد قياس

يکي بر مثال کيوان چون مشگ سياه. دومي مانند مشتري بود و به رنگ صندل. سومي چون مريخ بود و سرخ

چهارمي چون خورشيد بود به رنگ زرد. پنجمي بر مثال زهره و سپيد. ششمي چون عطار بود و پيروزه گون (فيروزه گون). هفتمي مانند ماه بود و سبز. آنگاه دختران شاهان هفت اقليم را خواست و به مناسبت رنگ چهره در آن گنبدها جاي داد. اين دختران هفت پادشاه که بهرام گور به همسري برگزيده بود، اولي از نژاد کيان و بقيه دختران خاقان چين و قيصر روم و شاه مغرب و راي هندوستان و شاه خوارزم و پادشاه سقلاب (کشور يوگسلاوي را سابقاً سقلاب يا صقلاب ميگفته اند) بودند.

بهرام گور روزها به کشور داري مي پرداخت و هر شب را در يکي از آن کاخهاي مجلل در نهايت خوشي و کامراني مي گذرانيد. بانوي هر قصري موظف بود ضمن پذيرايي شاهانه، داستان جالبي بگويد و خاطر شاه را از اين رهگذر مشعوف دارد. شاهنشاه ساساني روز شنبه با لباس سياه به گنبد غاليه فام نزد بانوي هند شتافت.

روز شنبه ز دير شماسي                         

 خيمه زد بر سواد عباسي

سوي گنبد سراي غاله فام                        

 پيش بانوي هند شد بسلام

دختر راي هندوستان بزم شاهانه بياراست و از بهرام گور به گرمي پذيرايي کرد. زمان استراحت فرا رسيد و بهرام بر بالش زرين تکيه داده، اکنون موقع آن است:

تا دل شاه را چگونه برد                               

شاه حلواي او چگونه خورد

بانوي هند لب به سخن گشود و گفت: در ايامي که طفل بودم زن زاهدي هر ماه به سراي ما مي آمد که لباس و پوشاکش از سر تا پا سياه بود و در خانه ما همه او را زاهد سياهپوش مي خواندند:

آمدي در سراي ما هر ماه                         

سر بسر کسوتش حرير سياه

چون علت را جويا شديم و از او پرسيديم:

 به که ما را بقصه يار شوي                        

وين سيه را سپيد کار شوي

بازگويي ز نيکخواهي خويش                     

معني آيت سياهي خويش

زاهد سياهپوش به ناچار در مقام اظهار حقيقت مطلب بر آمد و گفت:

  من کنيز فلان ملک بودم                          

که ازو گرچه مرد، خشنودم

به راستي پادشاهي مهربان و مهمان دوست بود و هر روز بر خوان کرمش صدها نفر خويش و بيگانه را اطعام ميکرد. روزي مرد غريبي بر او وارد شد و نمي دانم چه مطلبي گفت که شاه مدتي ناپديد گرديد و از او خبري نشد:

 مـــــدتـي گشت نـاپـديـــد از مـــا                                    

سـر چــون سـيـمـرغ در کـشيد از مـــا

چون بر اين قصه برگذشت بسي                                     

زو چــو عنقاد نشان نـــــداد کـــســـــي

نـاگـهـان روزي از عنايت بـخـت                                       

 آمـــد آن تـاجـدار بـــر ســـر تــــخــــت

از قـــبـــا و کــلاه و پــيــرهنش                                       

 پــاي تــا ســر ســياه بود تـــنــــــش

آري، با جامه سياه بر تخت نشست و هيچ کس را جرئت نبود که علت سياهپوشي را از شاه سؤال کند. تا آنکه شبي من پرستاريش را بر عهده گرفتم. از باب گلايه گفت که تا کنون کسي از من نپرسيد در اين مدت به کجا رفتم و چرا به لباس سياه در آمده ام؟

  کس نپرسيد کان سواد کجاست                          

 بر سر سيمت اين سودا چراست

 پــــاســـخ شـــاه را ســگــاليدم                            

روي در پـــاي شـــاه مالــــيـــدم

و عرض کردم که زير دستان را رسم ادب نيست از بزرگان سؤال کنند و چند و چون را هر چه باشد پرس و جو نمايند:

  بـاز پـرسـيـدن حـــديــث نـهـفت                            

هـم تـو دانـي و هـم تـواني گفت

صاحب من مرا چو محــرم يافت                          

 لـعـل را سـفت و نـافـه را بگشاد

با گرمي و اشتياق وافر گفت: "روزي غريبي بر من وارد شد که از نوک پاي تا سر در لباس سياه فرو رفته بود. پس از صرف طعام و پذيرايي کامل از کار و ديارش پرسيدم و علت سياهپوشي را جويا شدم. گفت از کشور چين مي آيم و در آن ديار شهري به نام شهر مدهوشان است که هر کس به آن شهر داخل شود و در آن باده نوشي کند لاجرم سياهپوش شود:

هر که زان شهر باده نوش کند                                 

 آن سوادش سياهپوش کند

گر بخون گردنم بخواهي سفت                                

 بيشتر زين، سخن نخواهم گفت

اين بگفت و لب فرو بست و بر چهارپايش سوار شده راه ديار خويش گرفت. حس کنجکاوي من تحريک شد تا اين شهر را ببينم و بر اسرار آن واقف گردم:

چـند پـرسيـدم آشـکار و نـهـفت                               

ايـن خـبـر کس چنانکه بود، نگـفـت

عـاقـبـت مـمـلـکـت رهـا کـردم                                 

خـويـشـي از خـانـه پـادشـا کــردم

بــردم از جـامه و جواهر و گنج                                   

آنـــچـه انـديـشـه بـاز دارد رنـــــج

نـام آن شــهر باز پــرســيـدم                                   

رفـتـم و آنــچــه خـواســتم ديــدم

شـهـري آراسـتـه چـو باغ ارم                                  

هر يک از مشک بر کشيده عـلــم

پيکر هر يکي سپيد چو شير                                   

همه در جامه سياه چـــو قـــيــــر

در خانه اي فرود آمدم و تا يکسال از احوال شهر جويا شدم، ولي هيچکس خبر و اطلاعي نداد؛ تا آنکه با آزاد مرد قصابي جليس و هم صحبت شدم و براي آنکه او را به زبان آورم و از اسرار شهر آگاهي حاصل کنم، از هيچ خدمتي فروگذار نکردم.

دادمش نقدهاي رو تازه                                     

چيزهائي برون ز اندازه

روز تا روز قدرش افزودم                                    

آهني را به زر بر اندودم

ماحصل کلام آنکه قصاب را در ازاي جوشش و بخشش من طاق نماند و در مقابل اصرار و ابرامم لب به سخن باز کرد:

 گفت پرسيدي آنچه نيست صواب                             

دهمت آنچنانکه هست، جواب

چون شب فرا رسيد، متفقاً از خانه بيرون شديم. او در جلو و من در عقب مي رفتيم تا به ويرانه اي رسيديم:

 چون در آن منزل خراب شديم                                

چون پري هر دو در نقاب شديم

 سبدي بود در رسن بسته                                     

رفت و آورد پـيـشـم آهــسـتـه

گفت يکدم در اين سبد بنشين                              

جلوه اي کن بر آسمان و زمين

تا بداني که هر که خاموش است                           

 از چه معني چنين سيه پوش است

آنچه پوشيده شد ز نيک و بدت                              

 نـنـمـايـد مـگـر کـه ايـن سـبـدت

چون تنم در سـبـد نــوا بـگـرفت                             

سـبـدم مـرغ شـد هـوا بـگـرفـت

 بـطـلـسـمي که بود چنبر ساز                              

 بر کشيدم به چرخ چـنـبـــر بـــــاز

پس از طي مسافت، سبد به ستوني بند شد و مرا در ميان زمين و آسمان نگاه داشت:

چون رسيد آن سبد به ميل بلند                           

 رسنم را گره رسيد به بند

چون بر آمد برين، زماني چــند                              

 بر سر آن کشيده ميل بلند

 مرغي آمد نشست چون کوهي                             

کآمدم زو به دل در اندوهي

او شده بر سرين من در خواب                              

 من درو مانده چون غريق در آب

پس از چندي آهنگ پرواز کرد و من از بيم جان بر پاي او آويختم:

دست بردم باعتماد خداي                                   

وان قوي پاي را گرفتم پاي

مرغ پاگرد کرد و بال گشاد                                  

خاکئي را به اوج برد چون باد

ز اول صبح تا به نيمه روز                                    

من سفر ساز و او مسافر سوز

 چون بگرمي رسيد تابش مهر                             

 بر سر مار روانه گشت سپهر

 مرغ با سايه هم نشستي کرد                           

اندک اندک نشاط پستي کرد

تا بدانجا کز چنان جائي                                     

 تا زمين بود نيزه بالايي

من بر آن مرغ صد دعا کردم                                

 پايش از دست خود رها کردم

اوفتادم چو برق با دل گرم                                  

 بر گلي نازک و گياهي نرم

خرمي و سرسبزي اين سرزمين و انهار و جويبارهاي آن قابل وصف نيست، زيرا آنچه از بهشت موعود مي گويند همان است که به چشم سر ديدم:

  روضه اي ديدم آسمان ز ميش                            

 نا رسيده  غبار  آدميش

صد هزارن گل شکفته   درو                               

سبزه بيدار و آب خفته  درو

 هر گلي گونه گونه از   رنگي                             

بوي هر گل رسيده فرسنگي

گرد کافور و خاک  عنبر  بود                               

ريگ زر، سنگلاخ گوهر  بود

چشمه هايي روان بسان گلاب                          

در ميانش عقيق و در خوشاب

ماهيان در ميان چشمه آب                               

چون درم هاي سيم در سيماب

منکه دريافتم چنين جايي                                 

 شاد گشتم چو گنج پيمائي

گرد برگشتم از نشيب و فراز                             

 ديدم آن روضه هاي ديده نواز

ميوه هاي لذيذ ميخوردم                                   

 شکر نعمت پديد ميکردم

 عاقبت رخت بستم از شادي                             

 زير سروي، چو سرو آزادي

در پاي آن درخت سرو آرميدم و تا شامگاهان به خواب خوش فرو رفتم. چون شب فرا رسيد:

 ديدم از دور صد هزاران حور                                

کز من آرام و صابري شد دور

هر نگاري بسان تازه بهار                                  

همه در دستها گرفته نگار

 لب لعلي چو لاله در بستان                              

 لعلشان خونبهاي خوزستان

 شمعهائي بدست شاهانه                               

خالي از دود و گاز و پروانه

بر سر آن بتان حور سرشت                             

فرش و تختي چو فرش و تخت بهشت

فرش انداختند و تخت زدند                               

 راه صبرم زدند و سخت زدند

در حال بهت و حيرت به سر مي بردم که ماه پيکري از دور پديدار شده، يکسره به سوي تخت رفت و بر آن جاي گرفت:

 آمد آن بانوي همايون بخت                               

چون عروسان نشست بر سر تخت

 عالم آسوده يکسر از چپ و راست                    

چون نشست او، قيامتي برخاست

 پس يکي لحظه چون نشست بجاي                  

 برقع از رخ گشود و موزه ز پـــاي

چون زماني گذشت سر برداشت                      

گفت با محرمي که در بر داشت

که ز نامحرمان خاکپرست                               

مينمايد که شخصي اينجا هست

چنين به نظر مي رسد که از نامحرمان خاکپرست، شخصي بدين جا فرود آمده باشد. برو او را پيدا کن و نزد من بيار. آن پري زاده به سوي من آمد و مرا نزد بانوي خويش برد. بانوي بانوان مرا در کنار خويش جاي داد و مهربانيها کرد. آنگاه فرمان داد خوان و خوراک آوردند و از پس آن مطربان و مغنيان به بزم آرايي پرداختند و شراب و باده ناب به گردش آوردند. چون مدتي بدين منوال گذشت همه را مرخص کرد. پس در آغوشش گرفتم و بر سر تا پاي وي بوسه زدم:

بوسه بر پاي يار خويش زدم                                  

تا مکن بيش گفت، بيش زدم

عشق ميباختم ببوس و به مي                              

به دلي و هزار جان با وي

گفتمش، دلپسند کام تو چيست؟                        

نامداريت هست، نام تو چيست؟

گفت: من ترک نازنين اندام                                  

 نازنين  ترکتاز  دارم  نام

گرم گشتم چنانکه گردد مست                             

يار در دست و رفته کار از دست

خونم اندر جگر بجوش آمد                                   

ماه را بانگ خون بگوش آمد

خواستم بيشتر دست درازي کنم و آنچه دلخواه هست کامجويي نمايم که:

گفت: امشب ببوسه قانع باش                             

 بيش ازين رنگ آسمان متراش

هر چه زين بگذرد روا نبود                                     

دوست آن به که بيوفا نبود

تا بود در تو ساکني در جاي                                 

 زلف کش، گازگير و بوسه رباي

زين کنيزان که هر يکي ماهيست                         

 شب عشاق را سحرگاهيست

هر شبت زين، يکي گوهر بخشم                         

 گردگر  بايدت، دگر بخشـــــم

پس مرا با يکي از پري رويان به قصري فرستاد و خود به جايگاهش رفت. چون شب دوم فرا رسيد، باز همان صحنه تکرار شد و مرا به خدمت بانوي بانوان نازنين ترکتاز بردند. سرم از باده ناب آنچنان گرم شده بود که عنان اختيار از کف دادم و هر لحظه به شکلي از او کام دل مي خواستم. خلاصه آن شب نيز رام نگرديد و با پري روي ديگر به صبح آوردم. شب سوم عزم جزم کردم که هيچ عذري نپذيرم و تا از آن لعبت طناز کام نگيرم دست از وي باز ندارم. پس در آغوشش کشيده و گفتم:

از زميني تو، منهم از زمينم                            

 گر تو هستي پري، من آدميم

لب بدندان گزيدنم تا چند                               

 و آب دندان مزيدنم تا چند

چاره اي کن که غم رسيده کسم                    

 تا يک امشب بکام دل برسم

پري پيکر چون مرا در عشق شهواني و زودگذر بي تاب ديد تا بدانجا که:

لرز لرزان چو دزد گنج پرست                     

در کمرگاه او کشيدم دست

دست بر سيم ساده ميسودم                  

 سخت ميگشت و سست ميبودم

مع ذالک خونسرديش را حفظ کرده، ناصحانه و مشفقانه گفت:

صبر کن کآن تست خرمابن                      

 تا بخرما رسي شتاب مکن

باده ميخور که خود کباب رسد                  

ماه مي بين که آفتاب رسد

ولي چون گستاخي و دراز دستي من از حد بگذشت:

گفت بر گنج بسته دست مياز                             

کز غرض کو تهست دست دراز

گر بر آيد بهشتي از خاري                                  

 آيد چون مني چنين کاري

و گر از بيد بوي عود آيد                                      

 از من اينکار در وجود آيد

بستان هر چه از منت کامست                            

 جز يکي آرزو که آن خامست

رخ ترا لب ترا و سينه ترا                                    

جز دُري، آندگر خزينه ترا

گر چنين کرده اي شبت بيش است                     

 اينچنين شب هزار در پيش است

چون شدي گرم دل ز باده خام                            

ساقئي بخشمت چو ماه تمام

تا ازو کام خويش برداري                                    

دامن من ز دست بگذاري

چون فريب زبان او ديدم                                     

گوش کردم وليک نشنيدم

هر چه پري پيکر در مقام موعظه برآمد و مرا به صبر و شکيبايي دعوت کرد، نشنيدم. پس در وي آويختم و در انجام مقصود پافشاري کردم. گفت: حال که در کامجويي اصرار داري و مقاوم هستي لحظه اي ديدگانت را بر هم گذار تا تو را کامروا سازم:

گفت يک لحظه ديده را بر بند                                

تا گشايم در خزينه قند

من به شيريني بهانه او                                      

 ديده بر بستم از خزانه او

چون يکي لحظه مهلتش دادم                              

گفت بگشاي ديده بگشادم

کردم آهنگ بر اميد شکار                                    

 تا درآرم عروس را بکنار

چونکه سوي عروس خود ديدم                             

خويشتن را در آن سبد ديدم

هيچکس گرد من نه از زن و مرد                           

مونسم آه گرم و بادي سرد

آن زمان گنج بود دستخوشم                               

 وين زمان اژدهاست مهره کشم

من درين وسوسه که زير ستون                          

 جنبش زان سبد گشاد سکون

آمد آن يار و زاق رواق بلند                                 

 سبدم را رسن گشاد ز بند

بخت چون از بهانه سير آمدم                              

 سبدم زان ستون بزير آمد

آزاد مرد قصاب مرا از سبد بيرون کشيد و:

گفت اگر گفتمي ترا صد سال                               

باورت نامدي حقيقت حال

رفتي و ديدي آنچه بود نهفت                                

 اين چنين قصه با که شايد گفت

آنگاه سرور و مولايم روي به من کرد و گفت: آري اي کنيزک باوفايم:

من که شاه سياهپوشانم                                

چون سيه ابر از آن خروشانم

کز چنان پخته آرزوي بکام                                 

دور گشتم به آرزوئي خام

چون خداوندگارم راز نهفته اش را بر من فاش کرد:

من که بودم درم خريده او                             

 برگزيدم همان گزيده او

آنگاه صاحب و مولاي من در فضيلت رنگ سياه و سياهپوشي چنين گفت: اي کنيزک من، اکنون که به ماجراي سياهپوشي من آگاه شدي و خود نيز سياهپوش گرديدي، اين را بدان که:

در سياهي شکوه دارد ماه                                     

چتر سلطان از آن کنند سياه

هيچ رنگي به از سياهي نيست                              

داس ماهي چو پشت ماهي نيست

از جواني بود سيه موئي                                        

 وز سياهي بود جوان روئي

گرنه سيفور شب سياه شدي                                

کي سزاوار مهد ماه شدي

بسياهي بصر جهان بيند                                        

چرکني بر سياه ننشيند

هفت رنگست زير هفت اورنگ                                  

"نيست بالاتر از سياهي رنگ"

چون سخن بانوي هند از داستان شاه و کنيزک به پايان رسيد، بهرام گور با خاطري شاد بر بستر آرميد و شب لذت بخشي را در آغوش آن طوطي شکر شکن به صبح آورد و عبارت بالا از آن تاريخ و آن واقعه دل انگيز به صورت ضرب المثل درآمد.

 

قسمت اول

قسمت دوم

 

 

 

توجه !

کاپی و نقل مطلب فوق صرف با ذکر نام و ادرس سایت اصالت مجاز است !

  

یکشنبه، ۱۸  می   ۲۰۰۸

www.esalat.org