جستجوی نقش زن
 در صفحات تاريخ و ادبيات

تهيه و پژوهش (نبرد همگا م)

بی هیچ قصد جسارتی به زنان عالم و پاک دامنی که وجودشان سراسر نور است در تاریکی روزگاران ما؛ این مختصر، فقط بهانه ای است برای آشنایی حضرات با افکار گذشتگان درباره زن .

 

{به پيشواز از هشت مارچ روز همبستگی بين المللی زنان}

سيرتاريخ پرپيچ وخم وهمراه با فرازونشيب است . پراست ازتناقض ها وتنوعات. مادرتاريخ حوادث ووقايع بسياري را در دامن خود پرورانده است . رويدادهايي كه گاه بنيان سازتمدن هايي فرهيخته بوده ؛ وگاه نيز سدي درمقابل حركت تكاملي تاريخ ودراين فرايند جان فرسا ، كه سمت تحول را درتاريخ پي مي گرفت ، زنان ومردان دوشا دوش هم ، درعرصه هاي مختلف مي رزميدند . چه باك ، اگرمرگ است ؛ يكسان براي هردوجنس خواهد بود ؛ وگرزندگي ، آن نيزبراي هردو . وتاريخ قهرمان هاي بيشماري را ازآن دست كه جان برسرجانان نهاده اند به خود ديده است .

اساس حيات بردوست داشتن است؛ وگرنه هيچ موجودي زنده نمي‌ماند، محبت قوي‌ترين هيجان روح است. هر حس ديگري را خاموش مي‌كند و زير پا مي‌گذارد. محبت انسان ريشه در معرفت او به خويشتن دارد. محبت انسان به خود، او را وادار مي‌كند كه به سوي كمال حركت كند و نقص را از خود بزدايد. يكي از روانشناسان جان بي‌كايزل درباره عشق و محبت مي‌گويد: احتياج به محبت با هر نوزادي به دنيا مي‌آيد. ظاهراً نوزاد ابتدا غذا و آسايش مي‌خواهد، اما چند هفته نمي‌گذرد كه به مادر مي‌چسبد و لبخند مي‌زند و تمناي محبت مي‌كند. پس آن چه براي حفظ بقا لازم دارد، اولين احتياج كودك به دوست داشتن و محبوب بودن است.

تمام فعاليت‌هاي افراد بشر در زندگي بر محور عشق و محبت قرار گرفته است. ميزان محبت انسان نسبت به ديگران بايد متناسب با ميزان شايستگي آنها باشد. يعني نمي‌توان همه را به يك اندازه دوست داشت، زيرا اين عمل به معناي ناديده گرفتن- ارزش‌ها و ضايع كردن گوهر محبت است- محبت سرمايه‌اي با ارزش است كه نمي‌توان آن را بيهوده به اين و آن بخشيد، بلكه با توجه به نقش محبت در سوق دادن انسان به كمال بايد تنها در جايي به كار رود كه دل را مجذوب كمال كند.

هدف محبت تأمين سلامت و صحت رواني انسان در دنيا است. تحقق اين هدف از اين طريق امكان‌پذير است كه انسان نفرت را با مودت پاسخ گويد و از راه گذشتي زيبا و دل‌پسند با تجاوز روبه‌رو شود و ستم‌گري را با عفو مبادله كند. محبت براي انسان يك نياز طبيعي به شمار مي‌رود و زندگي بدون محبت سرد و بي‌صفا و خسته‌كننده است. هر انساني ميخواهد محبوب ديگران باشد و از اظهار محبت، دلگرم و مسرور مي‌شود.

سخت دلي و خشونت مايه پراكندگي و جدايي است. زندگي بدون محبت سرد و بي ‌روح است. تبادل محبت از دوران كودكي بايد آغاز و پايه‌گذاري شود. بهترين كساني كه مي‌توانند اين نياز عاطفي را پايه‌گذاري كنند، والدين وبالاخص مادراست. كودك در دامن گرم مادر آرميده و از نگاه‌هاي محبت‌آميز و نوازش‌ها و بوسه‌هاي او احساس محبوبيت مي‌كند. روانشناسي مي‌‌گويد: محبت مادر به طفل امكان تجربه جهان نوراني را به او مي‌دهد. كيفيت تجربه اين جهان از جانب طفل به وسيله چگونگي رفتار عاطفي مادر تعيين مي‌شود. همه ما رفتارهاي عاطفي را به شكل عاطفي درك مي‌كنيم. عكس‌العمل طفل نسبت به بزرگسالان رنگ عاطفي بيشتري دارد. محروميت از محبت باعث عقب‌ماندگي كودكان مي‌ شود .

والدين موفق بايد فرزندانشان را به گونه‌اي ترغيب كنند كه از درون احساس خوبي نسبت به خود داشته باشند و اعتماد به نفسشان تقويت شود و احساس كنند مورد علاقه والدين هستند.خلاء عاطفي در زندگي، انسان را با هيچ چيز ديگر نمي‌توان جبران كرد. بي‌ترديد يكي از مهم‌ترين نقش‌هاي خانواده، پرورش عاطفي كودكان است كه براي آن جايگزيني نمي‌توان يافت. وجود و حضور زن در كانون خانواده درواقع در حكم چراغ فروزاني است كه نور عاطفه را در فضاي خانه پخش كند و محيط خانواده را از نظر ارزش‌هاي عاطفي غناي بيشتري مي‌بخشد. عاطفه مادري اوج عاطفه انساني است و نظيري براي آن نمي‌توان يافت. بدون ترديد زن براي جامعه انساني در حكم منبع عاطفي و معنوي پرارجي است كه اگر جامعه در جهت رشد واعتلاي خود از اين سرچشمه عواطف استفاده شايسته‌اي به عمل نياورد، با فقر عاطفي و معنوي و از ارزش‌هاي انساني فاصله خواهد گرفت. عاطفه را بايد سرمايه معنوي ناميد كه نه‌تنها فرد، بلكه جامعه نيز براي رسيدن به حيات اجتماعي سالم و سعادتمند محتاج آن است.

امروز يكى از شاخصه ‏هاى توسعه انسانى، ميزان حضور زنان و نحوه ايفاى نقش آنان در عرصه ‏هاى گوناگون فعاليت است كه تأثيرى جدى بر ديگر اقدامات، در اين زمينه دارد؛ زيرا زنان با داشتن نقش مادرى و همسرى، می‏توانند در حل معضلات اجتماعى و غيره نقش مؤثرى ايفا كنند. بنابراين، بحران‏هاى اخلاقى و بن‏بست‏هاى خانوادگى، رشد بی‏رويه جمعيت، شيوع بسيارى از بيماری‏هاى لاعلاج و غيره در سراسر جهان، جملگى بيان‏گر اين واقعيت است كه جامعه بشرى در عصر حاضر، آن‏چنان‏كه بايد و شايد به نقش زنان در توسعه انسانى اهميت نداده و رشد ناكافى زنان و وجود فقر فرهنگى در ميان آنان، مؤيد اين مطلب است كه ريشه و علت بسيارى از بحران‏ها و ناهنجاری‏هاى قرن حاضر را بايد در همين مسئله جست‏وجو كرد.

در ادوار گذشته همواره اين اصل مطرح بوده است كه زن موجب شقاوت و بدبختى است و هيچ نقش مثبتى در جامعه ندارد. ارسطو زن را ناقص می‏دانست و معتقد بود آن جا كه طبيعت از آفريدن مرد ناتوان است، زن را میآفريند و زنان و بندگان از روى طبيعت، محكوم به اسارت هستند و به هيچ وجه سزاوار شركت در كارهاى عمومى نيستند. اقوام يهود نيز زن را مايه بدبختى و مصيبت می‏دانستند و وجود او فقط از آن رو قابل تحمل بود كه يگانه منبع توليد سرباز به شمار می‏رفت.

يهوديان قديم به هنگام تولد دختر شمع روشن نمی‏كردند و مادرى كه دختر به دنيا می‏آورد، میبايست دو بار غسل كند. در آيين هندو، زن مِلك افراد مذكر بوده و پس از مرگ شوهر نيز، همراه او سوزانيده می‏شده است. هم‏چنين بوميان جزيره تيمور، هنگام عقد پيمان دوستى، به معاوضه زنان خود می‏پرداختند؛ زيرا قاعدتاً زنان را بخشى از اموال خودشان می‏شمردند.

زنان به شيوه‏هايى پنهان و آشكار با تبعيض و راندگى به حاشيه جامعه مواجه‏اند، در ثمرات توليد به گونه‏اى برابر سهيم نيستند و هفتاد درصد فقيران جهان را تشكيل مى‏دهند ... زنان و مردان هنوز در جهانى نابرابر زندگى مى‏كنند. ناهمترازيهاى جنسيتى و نابرابريهاى ناپذيرفتنى در همه كشورهاى جهان ادامه دارد. اينك هيچ كشورى در جهان يافت نمى‏شود كه زنان و مردان آن از برابرى كامل برخوردار باشند. (از بيانيه سکرترجنرال سابق سازمان ملل) پطروس غالى.

جهان كرده ام ازسخن چون بهشت                   

از اين بيش تخم سخن كس نكشت‏
بسى رنج بردم بدين سال سى           

عجم زنده كردم بدين پارسى‏
چنان نامداران و گردن كشان              

كه دادم يكايك از ايشان نشان‏
همه مرده از روزگاردراز شد از                  

گفت من نامشان زنده باز
بناهاى آباد گردد خراب                                

زباران و از تابش آفتاب‏
پى افگندم ازنظم كاخى بلند                  

كه از باد و باران نيابد گزند
بدين نامه بر عمر ها بگذرد               

بخواند هر آن كس كه دارد خرد
نميرم از اين پس كه من زنده ام                 

كه تخم سخن را پراگنده ام‏
هر آن كس كه دارد هش و راى و دين                      

 پس از مرگ برمن كند آفرين‏.

صحبت از مقام زنان در ادبيات پارسي دري مجالي بسيار وسيع طلب ميكند و در اينجا فقط به گوشه اي از آن اشاره اي مي كنم. حكيم ابولقاسم فردوسي  از بزرگترين و برجسته ترين شعراي جهان شمرده مي شود. كتاب وي (شاهنامه) درياي حكمت،معرفت،اخلاق و درس زندگيست.شعر از عناصري است كه به وسيله آن ميتوان به فرهنگ مردم زمان آن پي برد. شعرا اصولا انسانهايي نازك دل و متاثر از محيط ميباشند كه در واقع با سرودن شعر جداي از بروز درونيات خود به بازگويي احوال دوران خويش مي پردازند. ..
فردوسي در جاي جاي شاهنامه از دلاوري ها و هوشياري زنان، سخن به ميان آورده است و آنان را همپاي مردان وارد اجتماع نموده، ومقام منزلتي والا به زن بخشيده است، و اين نيم از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشياري بسيار زيبا توصيف كرده است:

ز پاكي و از پارسايي زن
 كه هم غمگسار است هم رايزن

و در جايي ديگر:

اگر پارسا باشد و رايزن
 يكي گنج باشد پراكنده زن

 اين نشان از بزرگي و عظمتي است كه كه فردوسي براي زنان قائل است، همان زني كه چون پارسا و پاك بود و داراي عفت و عصمت، از مردان تكاور و وزراء و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالا تر جلوه مي كند. يكي از نكات بسيار جالبي كه در اشعار حكيم مي توان يافت اظهار وفاداري كامل زن است، زن به عنوان موجودي وفادار و فداكار معرفي شده است به گونه اي كه در مواردي زياد وجود خود را فداي مردان نموده تا حفاظت و نگهداري آنان را تضمين نمايد .
 مي سرايد:
بدو گفت راي تو اي شير زن 

 درفشان كند دوده و انجمن
يا:
نجنبناندت كوه آهن زجاي               

يلان را به مردي تويي رهنماي
 زمرد خردمند بيدار تر              

زدستور داننده هوشيارتر
همه كهترانيم و فرمان توراست         

بدين آرزو، راي وپيمان توراست
پس زن مورد بحث فردوسي ،راهنماي مردان جنگاور است، او مي تواند خرد مند تر از مردان باشد، و هوشيار تر از فرمانروايان و زيركتر از آنان، اين است كه مردان در برابرش زانو ميزنند و خود را كمتر از او مي دانند،و تصور نمي شود كه فردوسي اغراق گويد و همانگونه كه رسم سرايند گان حماسه است هر كوچكي را بزرگ جلوه دهد تا بيشتر جلب توجه كند. در تاريخ هم بسياري از حوادث شيرين و تلخ وجود دارد كه در پشت پرده آن حوادث حضور زن يا زناني خود نمايي ميكند.
از ديگر صفاتي كه فردوسي از زنان نقل مي كند شرم حياست:
بپرسيد  كآ هو كدام است زشت 

كه از ارج دور است و دور از بهشت
چنين داد پاسخ كه زن را كه شرم  

نباشد به گيته نه آواز نرم
يا در جاي ديگر:
كدام است با ننگ و با سرزنش  

كه باشد ورا هركسي بد كنش
زناني كه ايشان ندارند شرم  

به گفتن ندارند آواز نرم
و در باب پوشانيدن رويي مي آورد:
هم آواز پوشيده رويان اوي 

 نخواهم كه آيد ز ايوان به كوي
يا:
همه روي پوشيدگان را زمهر  

پراز خون دل است و ، پرازآب چهر
همان پاك پوشيده رويان تو  

كه بودند لرزنده بر جان تو
اما فردوسي بهترين زنان را زناني مي داند كه شوهران خود را خشنود كنندو اين نكته وجه ديگري است از جايگاه زن است :
بهين زنان جهان آن بود 

كز او شوي همواره خندان بود
يا در جاي ديگر:
به سه چيز باشد زنان را بهي  

كه باشند زيباي گاه مهي
يكي آنكه با شرم و با خواسته است   

كه جفتش بدو خانه آراسته است
دگر آنكه فرخ پسر زايد او 

 زشوي خجسته بيافزايد او
سه ديگر كه بالا و رويش بود 

 به پوشيدگي نيز مويش بود
البته در اينجا فردوسي نگفته است كه اگر تمام زنان از شوهران خود فرخ پسر بزايند ديگر چه دختري باقي ميماند كه با پسرشان ازدواج كند. واين نيز وجه ديگري را نشان ميدهد كه فرزند پسر را برتر از دختر ميداند. ولي فردوسي در جاي ديگر در گفته اي متضاد ميگويد كه پسر و دختر فرقي نمي كند و گويا دچار نوعي دوگانگي شده است:
چو فرزند را باشد آيين و فر  

 گرامي به دل بر چه ماده، چه نر
يا:
چو ناسفته گوهر سه دخترش بود   

نبودش پسر، دخنر افسرش بود.

در شاهنامه بر مواردي هم برمي خوريم كه عليرغم مخالفت اوليه پدر جهت ازدواج دختر با فرد مورد علاقه اش، به جهت نژاد، اصالت و شخصيت قهرماني آن پسر، از مخالفت خود دست برمي دارد و به پيوند دخترش با فرد مورد علاقه وي رضايت مي دهد. از جمله وقتي مهراب شاه کابلي پدر رودابه از اظهار عشق و علاقه دختر خود نسبت به زال مطلع مي شود بسيار خشمگين و عصباني شده، مخالفت خود را ابراز مي دارد. البته بعدها مادر رودابه، سيميندخت با سياست و تدبير همسر را براي رضايت ازدواج دختر با زال مهيا مي سازد. نكته جالب اين است كه در همين داستان، مادر دختر براي انجام ازدواج، خود به نزد سام پدر زال مي رود و از ديگر سو، شوهر خود يعني مهراب را نسبت به ازدواج تشويق مي كند. در اشعار زير اعلام علاقمندي رودابه به زال توسط سيميندخت به اطلاع همسرش مهراب کابلي بيان شده است و عكس العمل اوليه و تصميم خردمندانه بعدي او كه بي ترديد تأثير پذيري از تدبير همسرش سيميندخت را در تغيير نظرش بايد عامل اصلي دانست:

بدو گفت سيميندخت كه اين داستان

بروي دگــر بر نهـــد راستان

چگــونه تــوان كردن از تو نهـــان

چنيـن راز و اين كارهاي گران

چنــان دان كه رودابـه را پور سـام

نهاني نهـادست هـر گــونه دام

ببـــر دسـت روشــن دل او زراه

يكـي چاره مان كرد بايــد نگاه

همــي دادمـش پند و سودي نكرد

دلـش خيره بينم دو رخساره زرد

چـو بشنيـد مهـراب بر پاي جست

نهــاد از بـر دستــة‌ تيــغ دست

تنش گشت لـرزان و رخ لاجــورد

پر از خون جگر لب پر از باد سرد

همــي گفت رودابـه را زود خـون

بـريزم به روي زميــن هم كنـون

چو آن ديدسيميندخت بر پاي جست

كمـر كـرد به گردگاهش دو دست

چنيــن گفت كز كهتــر اكنون يكي

سخن بشنــو و گــوش دار اندكي

و از آن پس همان كن كه راي آيدت

بــر آن رو كـه دل رهنمـاي آيدت

همــي گفت چون دختر آمـد پديد

ببـايستمش در زمــان سر بريد

البته داستان ازدواج زال و رودابه اندكي پيچيده تر از سايرين است چه بسا كه به جهت سفيد مويي زال بوده كه از نظر مردم آن روزگار نماد شومي و بديمني بوده است. بين خانواده سام و منوچهر و مهراب بر سر اين پيوند و ازدواج رفت و آمدها و گفتگوهاي متعددي صورت مي گيرد، حتي سام براي جنگ با مهراب، پدر رودابه، اعلام جنگ مي كند. مهراب بر همسرش سيميندخت خشم مي گيرد، اما سام سيميندخت را در ملاقاتي به انجام كار دلخوش مي كند و سرانجام آنچه در تقدير رقم خورده است، اتفاق مي افتد:

چو سيميندخت و مهراب و پيوند

خويش ره سيستـــان را گفتنــد پيش

برفتنــــد شــادان دل و خــوش منش

پـــراز آفرين لب زنيكي دهش

رسيــــدنــد فيــــروز در نيمـــروز

همه شــاد و خندان و گيتي فروز

يكــي بــزم ســام آنگهـي ســاز كرد

سـه روز اندر اين بزم بگماز كرد

چــو رودابـــه بنشسـت بــا زال زر

بســر بر نهادش يكي تاج زر

در مواردي هم معيار و ملاك ازدواج ها و فلسفه وجودي ازدواج ها بنابر مصلحت سياسي و اجتماعي صورت مي گيرد يا در راستاي پيوند و دوستي بين دو قوم و نژاد و گروه و يا براي جلوگيري از جنگ و خونريزي و كشتار، ازدواج و پيوند برقرار مي شده است . برخي را تصور آنست كه فقط اسلام به حجاب و پرده پوشي زنان توصيه و حكم كرده است، در حالي كه با مروري هر چند گذرا به شاهنامه درمي يابيم در مورد زنان بر اصل حياء، پارسايي، پوشيده رويي بخصوص قبل از ازدواج تأكيد مي كردند كه دختران را از چشم نامحرم به دور نگهدارند ، زنان هم پرده پوشي را جزء افتخارات خود دانسته ، آنجا كه قرار بوده است به معرفي و بيان فضايل خود بپردازند، اصل دور از مرد زيستن را جزء امتياز و محاسن و نقاط قوت برمي شمردند : در داستان تهمينه و ملاقات با رستم وقتي محاسن خودر ا غير از جمال و زيبايي و مي شمارد ، روي موارد اخلاقي و ارزشي زير تاكيد خاص دارد :

پس پــرده اند يك مـاه روي

چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوي

در ادامه مي گويد:

ز پرده برون كس نديده مرا

نه هرگز كس آوا شنيده مرا

در داستان مهراب و زال و رودابه وقتي زال با سهراب ملاقات مي كند، گويا سراغ دخترش را مي گيرد و يكي از نامداران چنين مي گويد :

پس پــرده او يكــي دختــر است

كـه رويش ز خورشيد نيكوتر است

ز سر تا بـه پايش به كــردار عــاج

به رخ چون بهشت و به بالا چو عاج

برآن سنت سيمين دو مشكين كمند

ســرش گشتــه چون حلقه پاي بند

دهـانش چــو گلنــار و لب ناروان

زسيميــن بــرش دستــه دو ناروان

دو چشمش بســان دو نرگس بباغ

مــژه تيــرگــي بــرده از پــر زاغ

بهشتــي است سـرتاسر آراستــه

پر آرايــش و رامــش و خواستــه

در داستان سياوش نيز به اصل پرده پوشي دختران اشاره دارد. وقتي به پيشنهاد پيران سياوش از افراسياب دخترش (فرنگيس) را خواستگاري مي كند ، از وجود فرنگيس خبر مي دهند.

اينك قسمتي از پيام سياوش خطاب به افراسياب :

مرا گفت با شاه تركان بگوي

كه من شاد دل گشتم و نامجوي

پس پرده تو يكي دختر است

كه ايوان و تخت مرا درخورست

فرنــگيس خـواند مـادرش

شوم شاد اگر باشم اندر خورش

نمونه ديگر كه حتي به روميان پرداخته و از پرده نشيني دختران رومي نيز خبر مي دهد در داستان مهراب است . مهراب پس از جنگ با فيلقوس پادشاه روم و پيروز شدن بر او از دخترش ( ناهيد ) چنين خبر مي دهد و خواستگاري مي كند :

فرستــاده روم را خـواند شاه

بــگفت آنچ بشنيد از نيكخــواه

بدو گفت رو پيش قيصر بگوي

اگر جست خواهي همي آبــروي

پس پرده تو يكـي دختـر است

كه بــر تارك بانـوان افســر است

نگـاري كه ناهيــد خـواني ورا بــر او

رنـگ زريّــن نشاني ورا

بمن بخش و بفرست با باژ روم

چو خواهي كه بي رنج ماندت بوم

از چگونگي پيوندهاي زناشويي در شاهنامه مي توان دريافت كه حكيم بزرگ به نوعي در امر ازدواج تقدير باور است. زيرا وقتي يكي از دختران قيصر روم نسبت به گشتاسب كه از نظر قيصر فردي از طبقه غير سلطنتي و اشراف نيست ، اظهار علاقه مي نمايد و خود گشتاسب به كتايون مي گويد تو مي توانستي مردان ديگري را انتخاب كني و محبوب پدر و خانواده هم باشي ، از ثروت و مكنت و گنج هم محروم نشوي، چرا مرا كه سنخيّتي با خانواده شما ندارم برگزيدي؟ پاسخ مي دهد كه با آنچه تقدير و گردش روزگار رقم مي زند، نمي توان مخالفت كرد. به ديگر زبان در شاهنامه به مواردي برمي خوريم كه تناسب طبقاتي خانوادگي در امر ازدواج لزومأ واجب نيست. وقتي كتايون از جانب پدر به محروميت از گنج و تاج و نگين تهديد مي شود، گفتگوي گشتاسب با او چنين است :

چــو بشنيــد قيصـر برآن برنهاد

كه دخت گرامي بگشتاسب داد

بــدو گفت با او بــرد همچنيـن

نيايـي زمن گنـج و تاج و نگين

چو گشتاسب آن ديد خيره بماند

جهــان آفـرين را فـراوان بخواند

چنيــن گفت با دختــر سرفراز

كــه اي پــروريــده بنـام و نيـاز

ز چنــديـن سـر و افسر نامـدار

چــرا كــرد رايـت مــرا خواستار

غريبي همي برگزيني كه گنج

نيـــابـــي و بــا او بمـاني برنج

ازين سرفرازان هماني بجوي

كــه باشــد بنــزد پـدرت آبروي

كتايون بدو گفت كاي بدگمان

مشـــو تيــز بـا گــردش آسمان

چو من با تو خرسند باشم ببخت

تو افسر چرا جويي و تاج و تخت

از جمله نكات ارزشمند و اخلاقي كه در زندگي پهلوانان و قهرمانان شاهنامه مشهود است و موجب شأن زنان مي گردد، اين است كه،‌ زنان به همسر و شوهر خويش بسيار وفادارند. راز پوشي و اسرار نگهداري جزء پيمان زناشويي محسوب مي شده است. يكي از داستانهاي حماسي كه اندكي هم رنگ غنايي دارد، داستان شيرين و خسرو پرويز است. ديگر داستان علاقه شديد مهناز به جمشيد است كه وقتي مهناز شنيد كه جمشيد در هندوستان بدست ضحاك ناپاك كشته شده است، آنقدر در سوگ همسر گريست و خاك بر سر ريخت و بي قراري كرد كه زبانزد خاص و عام شد و سرانجام هم از شدت اندوه فراق جمشيد تاب نياورد و با زهر خود را كشت.

به سي روز بي خواب و خور زيستي

زمــاني نبودي كه نگريستي

ســرانجام هم خويشتن را به زهــر

بكشت از پي جفت بيداد بهر

جنگجو بودن زنان ، هم در نمونه كامل آن داستان گرد آفريد و مقابله با سهراب گفتني است و هم داستان شهري كه زنان عهده دار همه امورند ، شهري موسوم به هروم. و هم داستان كورنگ دختر شهريار زابلستان كه در چهارده سالگي در زيبايي و ادب و فرهنگ و نيز جنگجويي و سواركاري شهرت همه جا را فراگرفته بود :

يكي دخترش بـود كز دلبري

پري را به رخ كرده از دل بري

يكي بود مــردانه و تيغــزن

ســواري ســرافراز مردم فكن

به ميدان جنگ ار برون آمدي

به مـردي ز مــردان فزون آمدي

در نمونه هاي زير متاسفانه وجود دختر را مايه ننگ و سرشكستگي و حتي درخور گور و كشتن مي دانند، وقتي منيژه به لحاظ شدت علاقه در ترفندي خاص بيژن را بيهوش كرده و به كاخ خود مي برد و نگهبانان كاخ از حضور مردي بيگانه يي باخبر مي شوند، جريان را به اطلاع افراسياب پدر منيژه مي رسانند و وي از كار منيژه شگفت زده و خيره مي ماند كه چرا دخترش با اين كار حيثيت و آبروي خانوادگي را مي برد كه موچب شكست خانواده و دودمان افراسياب است. در حالي كه از جريان شديدأ متاثر و ناراحت است ، درملامت و مذمت دخترش منيژه چنين مي گويد:

كرا از پس پرده دختر بود

اگر تاج دارد بد اختر بود

كـرا دختر آيد بجاي پسر

به از گور داماد نايد به در

در داستان اظهار علاقه رودابه نسبت به زال از زبان پدرش مهراب خطاب به همسرش سيميندخت چنين مي خوانيم :

مرا گفت چون دختر آمد پديد

ببايستش اندر زمان سر بريد

در داستان گشتاسب و مهراب و اظهار علاقة‌كتايون دختر مهراب نسبت گشتاسب، پدر كتايون در اعتراض به پيوند دخترش با گشتاسب چنين مي گويد :

چنين داد پاسخ كه دختر مباد

كــه از پرده عيب آورد بـر نژاد

اگـر من سپـارم بـدو دخترم

به ننگ اندرون پست گرد و سرم

هـم او را و آنرا كه او برگزيد

به كاخ انــدرون سـر ببايـد بريد .

مهمترين‌ مقام‌ زن‌ مادری‌ است

مادري‌ كلمه‌ محبوب‌ همه‌ آرمانها، همه‌ ديدگاهها و همه‌ انسانها در همه‌زمانهاست‌. و مادر آن‌ كوهي‌ است‌ كه‌ در پهن‌ داشت‌ دامنش‌ لاله‌ مي‌روياند. مادر آن‌ نوري‌ است‌ كه‌ درخشانترين‌ شعله‌هاي‌ فروزان‌ عشق‌ از وجودش‌مي‌تابد. اين‌ گهواره‌ جنبان‌ تاريخ‌ انساني‌ است‌ صبور، معصوم‌، سليم‌، مشفق‌، فداكاركه‌ بي‌ طمع‌ هيچ‌ پاداشي‌ و سزاي‌ مادري‌ جمله‌ مصائب‌ را پذيرا گشته‌ و اي‌ بسا كه‌حتي‌ بخاطر سلامت‌ و سعادت‌ فرزند خويش‌ از حيات‌ خود نيز دست‌ مي‌شويد. اين‌ شيواترين‌ ترنم‌ شيدايي‌، اين‌ محبوب‌ و محب‌ و منق‌ و خليق‌ چگونه‌ رنگ‌سوختن‌ و گداختن‌ را بر خود نگاشته‌ و هموار كرده‌ تا گرمي‌ بخش‌ نهاد فرزند خويش‌گردد.

اولين زن خردمند وپيام دهنده در تاريخ ، زنى است هنرمند و پيام آور كه براى اولين بار در تاريخ روابط سياسي وپيام دهنده ، به ديدار مهاجم سرزمين خود سام نريمان پدر زال مى رود چنان با لطف بيان و سخن هاى  دلنشين و دلپذير موافقت او را در آشتى دادن دو سرزمين به دست مى آورد كه از وقوع جنگى بزرگ و خانمان سوز پيشگيرى مى كند و او كسى نيست جز سيند خت همسر مهراب شاه كابلي، مادر رودابه و مادر رستم، يكى از خرد مند ترين چهره هاى شاهنامه. سيندخت در دليرى، درايت، چاره انديشى، سخنورى، انديشه و سياست چنان مشهور و شايسته ستايش است كه لقب اولين سفير زن و سفير صلح در شرق باستان را به خود اختصاص داده است. در داستان زال و رودابه حكيم ابوالقاسم فردوسى مى خوانيم، پس از آنكه زال فرمان شاهى كابلستان را از منوچهر شاه مى گيرد و براى گردش به قلمرو خود مى رود، مهراب فرمانرواى كابل براى اداى احترام و نثار هديه به ديدار او مى شتابد. زال را ديدار مهراب خوش مى آيد و پس از رفتن مهراب او را مى ستايد. يكى از پهلوانان، زال را نويد مى دهد كه:

پس  پرده  ا و يكى د ختر ا ست

كه رويش زخورشيد نيكوتر است

و آنقدر مى گويد كه زال ديوانه مى شود و آرزومند وصل يار ناديده.
از آن سو مهراب پس از بازگشت به ايوان خود در پاسخ به سؤال همسرش سيندخت كه مى پرسد اين جوان پير سر را چگونه ديدى؟ چنان از آراستگى و جوانى و فر،  زال مى گويد كه دل دخترش رودابه را كه پنهانى به سخنان پدر گوش ميداد ، بيقرار و ناشكيبا مى كند. طورى كه در نهان و به يارى كنيزكان مقدمات ديدار با معشوق ناديده را در مشكوى خود فراهم مى كند.در اين ديدار كه درنهايت ادب و خويشتندارى صورت مى گيرد هر دو به پيوند جاودان پيمان مى كنند.
زال پس از بازگشت، وفاى به عهد مى كند و به پدرش سام نامه مى نويسد، سام به ناچار با خردمندان به مشورت مى نشيند، سپس با پسر همد ست مى شود، اما با اين شرط كه از منوچهرشاه كه در آن زمان، پادشاهى سرزمين پهناور ي را داشت و بسيارى كشورها به او خراج مى دادند، اجازه وصلت بگيرد.

از اين سو سيندخت از راز د ختر خبر مى شود. اين ماجراى عاشقانه چنان او را گريان مى كند كه  زار و پژمرده مى شود، زيرا آگاه است و خوب مى داند كه دو خاندان همسنگ و هم وزن هم نيستند و مهم تر اينكه اگر منوچهر شاه بشنود، آنقدر از اين عشق ناسنجيده خشمگين خواهد شد كه فرمان ويرانى كابل را مى دهد.
رودابه سيندخت را با اين نويد كه جهان پهلوان سام نيز با زال درباره اين پيوند همد ست شده است، اند كى تسكين مى دهد، ولى غم ناهموارى راه چنان بر سيندخت سنگين است كه رنگ رخسار او مهراب را به پرسش وامى دارد. سيندخت زنى است شو
هر دوست، راستگو و پاك اند يش، پس ماجرا به مهراب مى گويد.

مهراب آه سرد برمى آورد، زيرا مى داند اين ماجرا كينه ديرينه اى را كه ميان اجداد خاندان او و منوچهر است، زنده مى كند، كينه اى كه به جنگ ميان نيايش ضحاك و فريدون، نياى بزرگ منوچهر، برمى گردد، پس تيغ مى كشد تا رودابه را بكشد. در اينجا سيند خت اولين نقش خود را براى جلوگيرى از پيش آمدن واقعه اى تلخ، به خوبى ايفا مى كند. برپاى مى جهد و دو د ست در كمر او حلقه مى كند. سپس مهراب را كه از خشم خون به چشم آورده با گفتارى نرم نويد مى دهد كه به دلت بيم راه مده. زيرا سام نيز با پسرش زال در اين كار همدست است.
چنين گفت مهراب كاى ماهروى
سخن هيچ با من به كژى مگوى
بدوگفت سيندخت كاى سرفراز
بگفتار كژى مبادم نياز
گزند تو پيدا گزند من است
دل دردمند تو بند من است
چنين است و اين بردلم شد درست
همى بدگمانى مرا از نخست
سپس از مهراب کابلي مى خواهد كه پيمان كند و سوگند خورد كه به رودابه گزند نرساند و مهراب كه اكنون آرام يافته، چنين مى كند. از آن سو، سام خود را به درگاه منوچهرشاه مى رساند تا براى اين وصلت از او كسب اجازه كند، اما منوچهر كه پيشتر، خبر را از كارآگهان شنيده است، بدون آنكه به سام فرصت سخن گفتن دهد، به او فرمان لشكركشى و ويرانى كابل را مى دهد. سام نيز به ناچار چنين مى كند.
از يك سو زال چنان آشفته مى شود كه بى فوت وقت، رهسپار كاخ منوچهر مى گردد و از يك سو مهراب با شنيدن خبر لشكركشى سام چنان خشمگين، كه باز شمشير مى كشد و به سيند خت مى گويد كه اى زن كنون كه دخترت برايم ننگ به بار آورده، چاره اى كه تو و آن دختر ناپاك تن را بردار كشم، مگر منوچهر از اين خشم و كين برآسايد. اين بار نيز سيند خت ژرف بين است كه در اين فضاى سراسر اضطراب و آشفتگى، به سرعت به چاره انديشى مى نشيند و سپس شهباز سخن را اينچنين به پرواز مى آورد:
- اى شاه خورشيد خش، يك سخن از من بشنو و سپس هرچه مى خواهى بكن.
تو را گنج و خواسته بسيار است، اندكى از آن را به من ببخش كه روزگار، آبستن حادثه شده است و روشنى روز، شبى تار باشد كه اين تيرگى را خود بزدايم و روز را چون چشمه اى رخشان و جهان را چون نگينى     بد خشان كنم.  محراب مى گويد: در ميان يلان سخن به راز مگو، يا به روشنى سخن بگو يا آماده پوشيدن چادر خون بر تن باش.  سيند خت به آرامى مى گويد: همسر نامدارم! تو را به ريختن خونم نياز نباشد، چون اراده كرده ام روز ديگر خد مت سام روم و اين تيغ كين را كه از نيام كشيده شده به جاى خود باز گردانم. فردا آنچه را كه شايسته است مى گويم و با خرد و دانش خود، انديشه و گفتار خام او را خواهم پخت.

پس از تو گنج و خواسته، و از من رنج جان! .  مهراب مى پذيرد و به او كليد گنج خانه را مى دهد و مى گويد: اين تو و اين گنج و گوهر و پرستنده و اسب و كلاه، مگر با درايت تو كابل از اين كين كشى امان يابد. در پايان باز سيند خت از مهراب پيمان سخت مى گيرد كه به جان رودابه گزند نرساند، سپس چست و چابك و چاره جو به آماده سازى گنجى بزرگ مى پردازد: سه صد هزار د ينار، ده اسب گرانمايه با ساز و برگ سيمين، پنجاه پرستنده زرين كمر، شصت پرستنده زيبارو با گردن آويز و جام هاى زرين پر از مشك و كافور و ياقوت و گوهرهاى بسيار، صد ماده اشتر سرخ موى، صد اشتر باركش. تاج شاهوارباياره و طوق و گوشوار، دوصد تيغ هندى آبدار، تخت زر، چهارپيل هندى و... 
بياراست تن را به ديباى زر
به در و به ياقوت پرمايه بر
يكى ترگ رومى به سر برنهاد
يكى باره زيراندرش همچو باد
شتابان و جلوه كنان خود را به سام مى رساند، بى هيچ آواز و ذكرنامى.
پرده داران به سام خبر مى دهند كه فرستاده اى از كابل آمده. سام بار مى دهد. سيندخت از اسب فرود مى آيد و خرامان به درگاه مى رود، زمين ادب مى بوسد و بر پهلوان زمين، آفرين مى كند.  گنج و نثار و پرستنده و اسب و پيل را رده بر مى كشد و يكايك پيشكش مى كند، چنانكه سام خيره مى شود.
پر اند يشه بنشست، بر سان مست
به كش كرده دست و سرافكنده پست
كه جايى كجا مايه چندين بود
فرستادن زن چه آيين بود؟
سام از يك سو در حيرت است كه از كى تا به حال زنى به رسولى مى آيد و از يكسو در اين انديشه كه اگر گنجينه را بپذ يرد، شاه بر او غضب خواهد كرد و اگر نپذ يرد، زال بسيار آزرده خاطر خواهد شد، به طورى كه نزد سيمرغ باز خواهد گشت.  پس دستور مى دهد، گنجور زال هدايا را به نام مه كابلستان تحويل بگيرد. سيندخت چون چنين ديد، دانست كه بدى از او دور شده و بخت به كامش است؛ پس به سه پرستنده سمن رخ خود فرمان داد جام به دست گيرند و سر تا پاى سام را گوهرافشان كنند. چون اين آيين به پايان رسيد، سيند خت د ست به جادوى كلام برد:
- اى پهلوان! اى كه با راى تو پير جوان مى شود، بزرگان، دانش و خردورزى را از تو آموخته  اند. با مهر تو دست هر بدى بسته مى شود و با گرز تو شاهراه ايزدى باز، اگر گناهى هست، از مهراب است كه اكنون از مژه خون مى چكاند نه بى خبران كابل، ما همه زنده به رأى تو و پرستنده خاك پاك توييم.
از آن ترس، كو هوش و زور آفريد
درخشنده ناهيد و هور آفريد
نيايد چنين كارش از تو پسند
ميان را به خون ريختن برمبند
تو دانى نه نيكوست خون ريختن
ابا بى گناهان بر آويختن
خداوند ما و شما خود يكى است
به يزدان مان هيچ پيكار نيست
سام مى گويد، آنچه مى پرسم براستى جواب بده، نسبت تو با مهراب چيست و آن دختر را زال چگونه ديده و نيز بگو د خت مهراب را روى و موى و خوى و فرهنگ و بالا و ديدار چگونه است؟ . سيندخت مى گويد: پهلوان! نخست پيمانى سخت از تو مى خواهم كه به جانم گزند نرسد. سام پيمان مى بندد. سيندخت زمين ادب مى بوسد و مقتد ر بر پاى مى ايستد:

- اى پهلوان! من زن مهراب روشن روانم و مام رودابه ماهرو. آمدم تا بدانم هواى تو چيست و در كابل د وست و دشمن تو كيست؟ . اگر ما بد گوهر و گناهكاريم و نه در خور پادشاهى، من اينك به پيش تو ايستاده ام. كشتنى را بكش و بستنى را ببند، اما دل بى گناهان كابل را مسوز.
سخن ها چو بشنيد ازاو پهلوان
زنى ديد با راى و روشن روا ن
چنين داد پاسخ كه پيمان من
درستست اگر بگسلد جان من
تو با كابل و هر چه پيوند توست
بمانيد شادان دل و تندرست
بد ين نيز همداستانم كه زال
زگيتى چو رودابه جويد همال
اكنون اى بانوى نيك رأى و ژرف بين، هيچ اند يشه و اندوه به دل راه مده كه اگر جانم بگسلد، از پيمانم نگسلم. پيش از اين زال خود به خدمت منوچهرشاه رفته است، اكنون خود نيزنامه اى ، خد متش خواهم فرستاد و به جد، كار شما را پى خواهم گرفت. اكنون؛
به كابل بباش و به شادى بمان
از اين پس مترس از بد بد گمان...
شكفته شد آن روى پژمرده ماه
به نيك اخترى برگرفتند راه
و بدين ترتيب رسالت بانويى شايسته، سخنور، خرد مند، پاك اند يش، خانواده دوست، آگاه به آداب و رسوم زمان، دلير و آگاه به امور سياسى، با پيروزى هر چه تمام تر ختم به خير و صلح و شادى مى شود و در تاريخ به لقب اولين سفير زن و بانوى صلح نايل مى آيد.

داستان سودابه و سیاوش، داستانی است عاشقانه. عشقی زلال و بی پروا، که چون زبانه می کشد؛ در این اقلیم قبیله و مرد، آتش در جان و جهان عاشقان می افکند.  سودابه، شاه بانوی عشق است. سودا زده ی جان و تن است. سراپا شور و شورش است.در هنگامه ی خنجرها و زخم ها، دشنه و دشنام و دشمنی، چونان بارانی از عشق می بارد...و خنجرداران و دشمن خویان، کمند گیسویش را بر دم اسبان کینه می بندند و مر مر سینه ی عاشقش را به تازیانه ی دشنام و دشنه می شکافند.

 سودابه، شاه بانوی سوداهاست. بانوی آب هاست. زیبا و هوشیار است. دخت زیبای شاه هاماوران است. مانند تهمینه که دخت شاه سمنگان است. مانند رودابه که دخت شاه کابل است. همه ی زنان عاشق و گستاخ از سرزمین بیگانه؛ تا بسرایند که عشق مرز نمی شناسد. نام کیکاوس در اوستا کی اوسن يا کوی اوسذن است که بخش نخست آن، واژه ی کی، برابر با شاه و هم چنین کوه است و بخش دوم (اوسن) برابر با آرزو يا خرسندی است. اين نام در پهلوی به کی کاوس دگرگون می شود و دوباره در پارسی به کی کاوس دگرگون می گردد. پس کیکاوس شاه آرزوها و کوه آرزوهاست و سودابه نیز شاهبانوی آرزوها و سوداهاست.

کيکاوس از پادشاهان اساتيری و از سلسله کيان است.(کیانیان که همه از کی یا شاه نام گرفته اند و کی همان کوه است و این شاهان همه از کوه آمده اند، چونان کیومرس که کی مرد یا کوه مرد یا کوهزاد است). در اوستا از او به عنوان پادشاهی مقتدر و فره مند ياد شده که بر فراز البرز(درمورد البرزنيزگفتني هاي دارم که درآينده خواهم نوشت که البرزدرکجاواقع است دربلخ ويا درجاي ديگر؟)، هزار اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد . از ايزدبانو ناهيد خواست که او را تواناترين و پيروزمندترين شهريار روی زمين کند. ناهيد فرشته نگهبان آب آرزوی او را برآورد و کيکاوس بر هفت کشور و ديوان و آدميان شاهی يافت.

سپس بر فراز البرز هفت کاخ بلند برآورد: يکی از زر، دو از سيم، دو از پولاد و دو از آبگينه. هرکس از ضعف پيری به رنج بود چون بدان کاخ‌ها می‌رفت جوان پانزده ساله می‌شد.  کاوس در پادشاهی خويش بارها برای رسیدن به آرزوهای دست نیافتنی خویش بر می خیزد. نخست رامشگری از مردم مازندران با توصيف زيبایی‌های سرزمين خويش او را برانگيخت که به آن ديار لشکر کشد. پند پيران و هشدار بزرگان او را از راه بازنداشت. چون کاوس به مازندران رسيد ، شاه مازندران ديو سپيد را به ياری خواند. ديو سپيد شبانه سپاه کيکاوس را در هم شکست و شاه و سران لشکر را کور کرد .  زال فرزند پهلوان خود، رستم را برای نخستين بار به نبرد، روانه مازندران نمود . رستم در اين راه هفت خان را با پيروزی پيمود و با کشتن ديو سپيد، کاوس و سران سپاه را از بند ديوان مازندران رهانيد.

سپس کيکاوس به جنگ شاه هاماوران رفت و پس از شکست دادن او، دخترش سودابه را به زنی خواست. اما اين بار نيز فريب خورد و اسير شاه هاماوران شد. باز رستم به ياری او شتافت و او را از بند دشمن برهانيد. ديگر بار، ابليس به فريب دادن کيکاوس خودکامه پرداخت. ديوی را وداشت تا با چرب زبانی و خوش آمد گويی، کيکاوس را به تسخير آسمان تشويق کند. کيکاوس باز فريفته شد.

آرزوی بزرگ آدمیان در دلش بال گشود. چهار بچه عقاب را که از آشيانه ی مادر ربوده بود، به گوشت پروراند و چون بزرگ و نيرومند شدند. آنها را به چهار پايه تختی بست که در چهار گوشه آن بر سر نيزه‌های بلند ران‌های کباب شده آويخته بود. عقاب‌ها به سودای رسيدن به گوشت به سوی آسمان بال گشودند. اما پس از چندی خسته و گرسنه از پرواز بازماندند و نگونسار به شهر آمل در مازندران فرو افتادند. پهلوانان ، رستم، گيو و گودرز، ناچار دوباره لشکر کشيدند و کيکاوس را به پايتخت باز گرداندند.

کاووس شاه آرزوهاست. وی نماد فزون طلبی و رویاهای دور پرواز انسانی است. او آمیزه ی رویا و قدرت است. دو خوی آشتی ناپذیر: عاشقان رویا می بینند و کین جویان قدرت می طلبند. آرزوها و رویاهایی که می تواند انسانی را به سوی خودکامگی و قدرت طلبی بکشاند و تباهش سازد. کی یعنی شاه و کاوس یعنی آرزو. وی سه آرزوی بزرگ دارد:  او آرزوی گرفتن جهان دارد و به مازندران می تازد. سرزمینی که کسی را یارای پیروزی بر آن نیست.

من از جمّ و ضحاک واز کیقباد

فزونم به بخت و به فرّ و نژاد

فزون بایدم نیز از ایشان هنر

جهانجوی باید سر تاجور

او آرزوی پرواز به آسمان ها دارد و نخستین انسانی است که به آسمان می تازد و پرواز می کند.

بیآمد به پیشش، زمین بوسه داد

یکی دسته گل به کاوس داد

چنین گفت کین فرّ زیبای تو

همی چرخ گردان سزد جای تو

یکی کارمانده است تا در جهان

نشان تو هرگز نگردد نهان

چه دارد همی آفتاب از تو راز

که چون گردد اندر نشیب و فراز

چگونه است ماه و شب و روز چیست

برین گردش چرخ ، سالار کیست

گرفتی زمین و آنچه بد کام تو

شود آسمان نیز در دام تو

او آرزوی سودابه دارد. شیفته و شوریده ی سودابه است.کاووس نماد شورش و طغیان آدمی است که از مرز بلند پروازی تا بیش خواهی و خودکامگی می تازد.سودابه اما، در میان عاشقان جهان تنهاست. عشق دلیرانه و زیبای او به کاوس در پرده مانده است. عشق او به سیاوش در این جامعه مردسالار، از او چهره ای سیاه برساخته است. بانوی عاشق آب ها و زیبایی ها، چون از حرم قدرت مرد پای بیرون نهاده است؛ در نزد ما چهره ای سیاه می یابد. در استوره ی یوسف و زلیخا و استوره ی فدر( هیپولیت پسر تزه که فدر عاشقش می شود) نیز زنی دلباخته ناپسری خویش می شود، اما از زندگی آنان افسانه ها ساخته می شود.

نام زلیخا و فدر در افسانه می درخشد . تنها در میان آن همه افسانه، سودابه خوار می شود. چرا؟ چرا ما سودابه را خوار می داریم؟ گناه سودابه چیست و گناه چیست؟ سودابه دخت شاه هاماوران است. كاووس در پى لشكرکشى‏به هاماوران و فتح آن است. فرستادگانى از جانب پادشاه هاماوران به پیشوازش‏میشتابند، زبَر جَد و گنج و گهر نثارش میكنند و از زیبایى رشک برانگیز‏دخت شاه هاماوران، سودابه با او سخن میگویند. وصفی که در ادبیات ما کم مانند است:

و ز ان پس به كاووس گوینده گفت:‏
كه شه دخترى دارد اندر نهفت‏
كه از سر و بالاش زیباتر است‏
ز مُشك سیه بر سرش افسر است‏
به بالا بلند و به گیسو كمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
بهشتیست آراسته پُر نگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
نشاید كه باشد جز و جفت شاه‏
چه نیكو بود شاه را جفت ماه‏

این توصیف از دیگاه زیباشناسی و هم چنین زبان، بسیار عالی است و دل هر شنونده را می رباید. پس كاووس نادیده دل به سودابه می بندد:

بجنبید كاووس را دل ز جاى‏
چنین داد پاسخ كه نیكست راى‏
من او را كنم از پدر خواستار
كه زیبد به مشكوى ما آن نگار

و از فرستاده مى‏خواهد كه به نزد شاه هاماوران رود و به او پیغام برد كه به رسم آشتى‏دخترش را به همسرى او در آورد.

پس پرده ی تو یكى دخترست‏
شنیدم كه تخت مرا در خور ست‏
كه پاكیزه چهرست و پاكیزه تن‏
ستوده به هر شهر و هر انجمن‏

فرستاده نزد شاه هاماوران میرود و حكایت را با او در میان میگذارد. شاه پریشان و آشفته‏می گردد، زیرا كه نمی خواهد تنها دخترش سودابه را به دشمن دهد و از سویى نیز یاراى پیكار باكاووس را ندارد:

چو بشنید سالارهاما وران
دلش گشت پر درد و سر شد گران
همی گفت هر چند کو پادشاست
جهاندار و پیروز و فرمان رواست‏
مرا در جهان این یكى دختر است‏
كه از جان شیرین گرامى‏ترست‏
فرستاده را گر كنم سرد و خوار
ندارم پى و مایه كارزار

سودابه را می خواند و از او راه می جوید . سودابه در جواب می گوید كه‏كاووس شهریار جهان است و همسرى او افتخار است و اینچنین سودابه همسر كاووس می شود.  اما شاه‏هاماوران كه كینه كیكاوس را در دل می پروراند، به حیله او را اسیر می كند و همراه مهترانش به‏بند مى‏كشد و در دژى در بالاى كوه زندانى می كند. خبر چون به سودابه می رسد بر می خیزد و گلبانگ عشق در می افکند. جامه بر تن‏می درد، چنگ در گیسوان مى‏اندازد، شیون می كند، فرستادگان را می راند. بر پدر و سلطنت می شورد و به نزد شوى در دژ می رودتا او را یار گردد:

جدایى نخواهم ز كاووس گفت‏
اگر چه ورا كوه باشد نهفت‏
چو كاووس را بند باید كشید
مرا بى گنه سر بباید برید

كیكاوس آزاد می گردد و سودابه همسر وفادار و فداكار كاوس كه به خاطر همسرش چشم ازوطن و پدر شسته، حتا اسارت و زندان را به جان می خرد تا در كنار شوهر خود باشد . پس از رهایى‏كاووس، دیگر از سودابه خبرى نداریم، پادشاه ، همسرى دیگر می گزیند كه پسرى به او می دهد كه‏سیاوش نامش مى‏نهند. تربیت او را رستم به عهده می گیرد و هنگامى كه جوانى بُرنا می گردد نزدپدر باز می گردد. در اینجا دوباره سودابه ظاهر مى‏شود، اما سودابه‏اى دیگر و در سه بیت وبى‏مقدمه او را باز مى‏یابیم كه از در در می اید و با اولین نگاه دل و دین از دست مى‏دهد و بى‏درنگ‏سیاوش را به شبستانش می خواند. شبستان شاه! شب حانه ی سیاه زنان شاه!  اما در این مدت بر کاوس و سودابه چه رفته است که در شاهنامه نیامده باشد؟ چرا فردوسی در این داستان از بیرون نگاه می کند و هرچه را در برخورد با سودابه پیش می آید به گردن کاوس و رستم می اندازد و خود تنها به روایت این داستان شوم می پردازد؟

یکی داستان است پر آب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم

داستان سیاوش بر آن است تا این شاهزاده را به نماد صلح و ستمدیدگی بدل سازد و از همین رو باید سودابه را خوار داشت و از کاووس سیاهدلی خودکامه بر ساخت.از پایان داستان عاشقانه سودابه و کاوس تا داستان سیاوش و سودابه، اما داستان ها اتفاق افتاده است:  کاوس بسار پیر شده است. از انسانی آرزومند و بلند پرواز به شاهی خودکامه فرو غلتیده است که: همه کارش از یکدگر بدتر است. بارها و بارها زن گرفته و سودابه را نیز از یاد برده است.اما سودابه ، زیبا و تنها و مغرور است.

سیاوش نیز زیبا و جوان و دلیر است.  پس سودابه دل بر او می بندد. چرا که نبندد؟ چه گناهی است مگر؟ مگر در همین شاهنامه پدران با دختران خویش ازدواج نمی کنند؟ این آیین آن زمان است. مشکل در جایی دیگراست. به حریم شاه تجاوز شده است.

یكى روز كاوس كى با پسر
نشسته كه سودابه آمد بدر
بناگاه روى سیاوش بدید
پر اندیشه گشت و دلش بر دمید
چنان شد كه گفتى طراز نخ است‏
و گر پیش آتش نهاده یخ است‏
كسى را فرستاد نزدیك اوى‏
كه پنهان سیاوخش را گو بگوى‏
كه اندر شبستان شاه جهان‏
نباشد شگفت ار شوى ناگهان‏

سیاوش از این پیام برمى‏آشوبد و به شبستان نمی رود. پس از این‏دعوت آشكار و بى‏پروا سودابه راهى نمی بیند بجز فریب،. دختر دلیر و درستكار شاه‏هاماوران كه با جسارت براى دفاع از شوى خود فرستادگان پدر را سگ خطاب می كند در چهره‏زنى فریبكار ظاهر میشود. به نزد شاه مى‏خرامد ، تا سیاوش رابه بهانه دیدن خواهرانش كه در آرزوى دیدن او بی قرارند به شبستان فرستد. كاووس از سیاوش‏می خواهد كه نزد مهربان مادر رود تا دل خواهرانش آرام گیرد. سیاوش كه می داند این هاترفند دیگرى از جانب سودابه است، خود داری می کند كه بسیار دان، هشیار دل و بدگمان‏است . اما در برابر فرمان پدر سر فرود مى‏آورد و به شبستان می رود. شبستان شاه بهشتی بر زمین است. زمین آراسته به دیباى چین، آواى رود و آواز رامشگران‏و مهرویان آراسته كه به پیشواز سیاوش می روند و عقیق و زبر جد بر سر ورویش می ریزند:

شبستان بهشتى بد آراسته‏

پر از خوبرویان و پر خواسته‏

در آن تالار مر مر و عاج، سودابه ی ماهروى، آن تابان سهیل یمن با گیسوان شکن در شكن، برتختى زرین نشسته است. سودابه خرامان از تخت فرود مى‏آید، او را در بر می گیرد و همى چشم و رویش ببوسید دیر. سیاوش اما از او می گریزد، حیران و پریشان و نزد پدر باز می گردد.پس سودابه به ترفندی دگر دست می یازد: از شاه می خواهد تا سیاوش را بار دیگر به شبستان‏فرستد تا از میان دختران براى خود همسرى گزیند. سیاوش بار دیگر به شبستان می رود. سودابه‏این بار دختران را مى‏آراید و بر تخت در كنار خود می نشاند و از سیاوش می خواهد كه از آنان یكى‏را برگزیند. سیاوش كه نمى‏خواهد از هاماوران همسر گزیند، سكوت می كند . آنگاه سودابه، پرده‏از روى برمی دارد و آن ماه، با مهر از سیاوش می خواهد كه با او پیمان كند و در ظاهر دخترى بستاند و آنگاه كه شویش‏درگذشت در كنار او باشد. شاهبانوی زیبا و سودایی، با بى‏پروایى، تن و جان خود را برابر سیاوش می نهد. اورا تنگ در آغوش می كشد و بر رخش بوسه می زند:

من اینك به پیش تو استاده‏ام‏
تن و جان روشن ترا داده‏ام‏
ز من هر چه خواهى همى كام تو
برآید نپیچم سر از دام تو
رخش تنگ بگرفت و یك بوسه داد
بدوكش نبد آگه از ترس و داد

این بار نیز سیاوش مى‏كوشد تا به نرمى او را آرام دارد و این سودا را نقطه ی پایانی نهد. اما سودابه ازپاى نمی نشیند . دیدار سیاوش، سودای جوانی در جانش افکنده است. آتش در تن و جانش انداخته است. بر آن است كه اگر این بار سیاوش استقامت كند، كمر به‏نابودیش بندد. در بر خویشش مى‏خواند، به او وعده گنج و جاه میدهد، حاضر است دخترش رابه همسرى او در آورد، از عشقش به او می گوید، از زیبایى و بر و بالایش سخن می گوید، وسرانجام تهدیدش میكند كه اگر سر از پیمان او پیچد و درد او را درمان نسازد روزگارش را تیره وپادشاهى را بر او تباه كند. سیاوش بهیچ وجه به این كار تن در نمی دهد.

از آن پس نبرد براى نابودى سیاوش‏آغاز می شود. سودابه ی ناكام، که جان و جهانش را سیاوش به آتش کشیده است،انتقام‏سركشى و سرپیچیش را جامه می درد، چهره‏ با ناخن مى‏خراشد تا سیاوش را متهم كند. سودابه حتا زن‏ساحرى را وادار میكند كه فرزندان گانگي را كه در شكم دارد سقط كند تا شاه گمان كند كه‏سودابه آبستن بوده است و سیاوش باعث سقط فرزندان او گشته است . آنگاه كه تمامى‏ترفندهاى سودابه بى‏اثر مى‏افتد و هر بار بیگناهى سیاوش آشكار میگردد، او را به آزمون آتش(وَر) می سپارد. این بار نیز سیاوش پیروز و سر بلند بیرون مى‏آید. داستان بر آتش رفتن سیاوش، نمونه های دیگری در اساتیر جهان نیز دارد. پس از اثبات بی گناهی،سیاوش از شاه می خواهد كه‏سودابه را ببخشد و خود به توران می شتابد .  در شاهنامه با دو سودابه روبروییم : یكى دخت شاه‏هاماوران كه باهوش، صاحب‏نظر، فداكار و شجاع است و براى همسرش پشت پا به پدر، وطن وآزادیش میزند، مرگ و اسارت را به جان میخرد تا غمگسار شوهرش شود، و دیگرى سودابه‏اى‏ سودازده و بی پروا. در شاهنامه و در افكار عامه بیشتر به این جنبه شخصیت سودابه پرداخته‏شده است . دو سودابه که یکدیگر را کامل می کنند. یکی آن سودابه که دل در مهر و عشق کاوس دارد و در جدایی و دربند شدن کاوس:

چو سودابه پوشیدگانرا بدید
به تن جامه خسروى بر درید
بمشكین كمند اندر افكند چنگ‏
بفندق گلانرا ز خون داد رنگ‏
بدیشان چنین گفت كین بند و درد
ستوده ندارند مردان مرد
پرستندگان را سگان كرد نام‏
سمن پر ز خون و پر آواز گام‏
جدایى نخواهم ز كاووس گفت‏
اگر چه ورا كوه باشد نهفت‏
چو كاووس را بند باید كشید
مرا بى‏گنه سر بباید برید
بگفتند گفتار او با پدر
پر از كین شدش سر پر از خون جگر
به حصنش فرستاد نزدیك شوى‏
جگر خسته از غم ز خون شسته روى‏
نشست آن ستمدیده با شهریار
پرستنده بودش و هم غمگسار

و دیگری آن سودابه که بر سیاوش دل می بندد. آیا سودابه به سیاوش عاشق است یا هوسی تند و آتشی است که به ناگاه از زیر خاکسترهای زندگی بال می زند؟ آیا به راستی تا این اندازه که ما فکر می کنیم این هوس یا عشق شوم است که به رستم این اجازه را می دهد که به کاخ شاه بتازد و گیسوی وی در خون کشد؟ یا این نماد آن فرهنگ قبیله ای و تجاوزکاري است، اما تجاوز به حرم خویش را بر نمی تابد؟

چو این داستان سر بسر بشنوى‏
به آید تو را گر بزن نگروى‏
بگیتى بجز پارسا زن مجوى‏
زن بد كنش خوارى آرد بروى‏

سودابه و رستم و کاوس همه در شاهنامه خصلت هایی انسانی و زمینی دارند و این یکی از برجسته ترین ویژگی های ارجمند شاهنامه است.  و چنین است فرجام اندوهبار زنی در سودایی در میان فرهنگی سخت قبیله ای:

تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید
ز تخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر به دونیم کردش به راه
نجنبید بر جای کاوس شاه
.

روزی به بهانه ی جنگ، پدر وی را به بهایی ناچیز می فروشد و روزی دیگر به بهانه ای او را در خاک و خون می کشند. ریشه ی استوره ای سودابه و سیاوش به طبیعت و پایان زمستان و آمدن بهار بر می گردد. دموزی ( ایزد گیاهان) و اینین (ایزد بانوی مادری، عشق، ازدواج و باروری) هستند.

به باور سومریان اینین در جوانی دل در گرو عشق دموزی می بندد و با وی ازدواج می كند. این ایزد بانوی جوان و قدرت طلب، كه عهده دار مادری و باروری گیاهان و جانوران است، به قلمرو خواهرش كه ایزد بانوی دنیای مردگان است، آز می ورزد. اینین با این اندیشه و برای دست اندازی به قلمرو خواهر ، ناشناس روانه ی جهان مردگان می شود. در آن جهان، نگهبانان تاریكی ، او را شناسایی و زندانی می شود. با زندانی شدن اینین، جهان زندگان باگرفتاری بزرگی روبرو می شود. كسی به كسی دل نمی بندد ، ازدواجی صورت نمی گیردوزنی نمی زاید . مرگ به قلمرو زندگی می آید. از آنجا که اینین ایزد جانوران و گیاهان نیز هست، در میان آنان نیز چنین مشكلی پیدا می شود. جهان زنده و پر تکاپو، یعنی دنیای انسان ها، جانوران و گیاهان در سكوت و خاموشی فرو می رود.  پس ایزدان و خدایان ، در مقام چاره جویی بر می آیند تا به هر ترفندی اینین را از اسارت خواهر نجات داده و به جهان زندگان برگردانند.  اما بر اساس قوانین دنیای تاریک و خاموش مردگان، كسی که به آن سرزمین سفر نموده از آنجا آزاد نمی شود و به جهان زندگان برنمی گردد! مگر اینكه فرد دیگری را بجای خود معرفی نماید و بعنوان گروگان به جهان تاریكی بفرستد. اینین، كه از شوهر خود دموزی خشمگین و ناراحت است، او را به جای خود به عنوان گروگان معرفی می كند. با رفتن دموزی به جهان مردگان، اینین از اسارت خواهر رها می شود و به دنیای زندگان بر می گردد!  

دموزی توسط خواهر زن خود گرفتار و به بند كشیده می شود.

اینین پس از مدتی خشمش فرو كش می كند و از کرده ی خود پشیمان می شود.

اینین چنان در غم هجران دموزی اشك می ریزد و نوحه گری می نماید تا سرانجام خواهر دل بر او می سوزاند و دموزی را آزاد می كند!  دموزی آزاد و به دنیای زندگان باز می گردد. با باز گشت وی شادمانی و نشاط و سرور به جهان زندگان باز می گردد.  مراسم مربوط به استوره ی این دو ایزد سومری یعنی دموزی و اینین در بر گیرنده ی دو بخش جداگانه است.

- سوگ و ماتم اینین بر مرگ دموزی، در پی رفتنش به جهان مردگان.

- شادمانی از بازگشت دموزی به دنیای زندگان.

در بخش آغازین، سومریان در دسته های بزرگ سوگواری، گریان و بر سر و سینه زنان به سوی بیابانها و كشتزارها به راه می افتادند و بر سرنوشت تلخ دموزی جوان و زیبا می گریستند. با بازگشت دموزی، آنان نیز شادمان و پایكوبان و دست افشان به شادی و سرور می پرداختند. این مراسم و سنت سومریان به همراه داستان اینین و دموزی، با تفاوتهایی ، به مناطق مختلفی كه با میانرودان هم سایه بودند راه یافت.  در مصر با نام (ازیس و ازیرس) در هندوستان با نام (رامایانا و سیتا) در یونان (آدونیس و آفرودیت) در لبنان با نام (آدونیس و عشتروت) در بابل و پس از برافتادن سومریان (تموز و ایشتر) و در دري زبانان با نام (سیاوش یا سیاوخش و سودابه یا سوداوه)، شناخته می شوند. دموزی و اینین، سرانجام خود را درچونان سیاوش و سودابه به نملش گذاشت. آرياييهاي باستان، بر این باور بودند كه روزی ، سیاوش كه قربانی خشم سودابه شده و به جهان تاریكی یا دنیای مردگان رفته است، به دنیای زندگان باز می گردد. در آن روز ایزد شهید شونده که همان سیاوش باشد با بر پا داشتن حكومت داد، جهانی بی درد و رنج بنیان می نهد. دنیایی كه در آن برابری كامل برقرار بوده و از هیچگونه بی عدالتی و ستم و بیدادی نشانه ای نخواهد بود! جهانی که در گنگ دژ در شاهنامه می توان سراغ گرفت.

كزین بگذری، شهر بینی فراخ
همه گلشن و باغ و ایوان و كاخ
همه شهر گرمابه و رود و جوی
به هر برزنی، رامش و رنگ و بوی
همه كوه نخجیر و آهو به دشت
بهشت این چو بینی نخواهی گذشت
تذروان و طاوس و كبك دری
بیابی چو بر كوه ها بگذری
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
همه جای شادی و آرام و خورد
نبینی در آن شهر بیمار كس
یكی بوستان از بهشت است و بس
همه آب ها روشن و خوشگوار
همیشه بر و بوم او چون بهار
.

زن‌ مربي‌ جامعه‌ است‌. از دامن‌ زن‌ انسانها پيدا مي‌شوند، مرحله‌ اول‌ مرد و زن‌ِصحيح‌ از دامن‌ زن‌ است‌. مربي‌ انسانها زن‌ است‌. سعادت‌ و شقاوت‌ كشورها بسته‌ به‌وجود زن‌ است‌. زن‌ با تربيت‌ خودش‌ انسان‌ درست‌ مي‌كند و با تربيت‌ صحيح‌ خود ‌كشورهاي‌ را آباد مي‌كند. مبدأ همه‌ سعادتها از دامن‌ زن‌ بلند مي‌شود. زن‌ مبدأ همه‌سعادتها بايد باشد.

حكيم نظامي گنجوي (حدود ۵۳۰ - ۶۱۴ هـ . ق) قهرمان داستانسرايي در ادبيات كلاسيك است و خيل مقلدان او هرگز نتوانسته اند مقامي همپاي وي پيدا كنند. ، نه همه ابعاد داستانسرايي نظامي، بلكه تنها توجه خاص او به زنان،‌به عبارت ديگر زن محوري در آثارش بررسي مي شود و مجموعه فضائلي كه زن آرماني در شعر وي دارد، با استناد به تمام آثار او، يعني سي هزار بيت مشتمل بر مخزن الاسرار،‌خسرو و شيرين، ليلي و مجنون،‌ هفت پيكر، اسكندرنامه (شامل اقبالنامه و شرفنامه)، قصايد و غزليات و ارائه مي گردد.

يادآوري اين نكته ضروري است كه آرا و نظريات او در زمانه خود، از نگاهي روشن و پيش بين حكايت مي كند كه با جامعه بسته و فئودالي آن روزگار سنخيت زيادي ندارد، بلكه در ميان شاعران ديگر نيز نظاير بسياري براي آن نمي توان يافت. به بيان بهتر،‌ آثار نظامي آينه آرمانشهر ادبي زنان است كه از پس قرون به دست ما رسيده و بخشي از آرمانها و نيز واقعيتهاي امروزي را در خود نشان مي دهد. در ادبيات فارسي دري سه نگرش مختلف به زن وجود دارد كه الزاماً در تناقض با يكديگر نيستند و درجاتي از هريك را مي توان در آثار اغلب شاعران مشاهده كرد: نگرش زيباخواهانه. نگرش منفي. نگرش آرماني..  نگرش زيباخواهانه نمي توان در حوزه ادبيات،‌ شاعري يافت كه از ظرافتها و زيبائيهاي زنانه الهامي نگرفته باشد.

اشعار غنايي و عاشقانه و حتي توصيفهاي طبيعي شاعران سرشار از جلوه اين نعمت است. هنرمندان به تبع خواسته مخاطبان، در ارضاي حس زيبايي خواهي ايشان مي كوشيدند و در آثار خود به آفرينش مَثَل اعلاي زيبايي مي پرداختند تا التذاذ هنري را براي خوانندگان خود ميسر گردانند. نظامي هم از پاسخگويي به اين تقاضاي مخاطبان بركنار نبوده است.از سوي ديگر سنت ادب كلاسيك بر آن است كه بر معايب عالم طبيعت چشم پوشد و در هر زمينه، ‌حد اكمل نيكي و نيكويي را عرضه دارد. منظومه هاي نظامي هم براساس اين سنت،‌ شخصيتهاي مثبت زنان را در داستان ها تماماً زيبارو نشان مي دهد،‌ ولو آنكه زيبايي ايشان نقش ويژه اي در طرح و پيرنگ داستان (Plot) نداشته باشد.

زنان هر نقش مثبتي كه در ادبيات داشته باشند،‌ بايد پيش از آن زيبا باشند ! دقيقاً به همين دليل است كه هيچ زن مثبتي را در اين حوزه نمي توان زشت يافت. شاعر براي تحقق هدف مذكور،‌ تمام زيبائيها را در عرايس شعري خود،‌ يا در شخصيتهاي داستاني اش جمع مي كند كه خواننده منتقد امروزي درمي يابد با همه تفاوتها و خلاقيتهاي موجود در توصيفات مورد بحث،‌ گويي همگي وصف يك تن است و اين معشوقان چقدر شبيه يكديگرند! قامت همگي نخل سيمين و سرو سيمين است و چشم آهو پيش چشمشان هزار عيب دارد.

رويشان خورشيد را شرمسار مي كند و شكن گيسوي مشكين شان برچشمه خورشيد سايه مي افكند؛ شكر از گفتار آنها چاشني مي گيرد و اگر لعل لب باز كنند، مرواريد مي ريزد.

اين توصيفها توصيفهاي مينياتوري است،‌ نمونه مينياتوريسم نظامي را در توصيف شيرين و دختراني كه در بارگاه ميهن بانو جمعند،‌ شيرين در چشمه،‌ روشنك دختر دارا، دختر كيدهندو‌ و پيكرهاي هفت شاهد خت اقاليم در قصر خورنق بهرام مي توان مشاهده كرد.
نظامي در تعريف و تمجيد زن خاصي مي گويد او زن است،‌ اما زن سيرت نيست؛ بلكه مرد سيرت است اين تمجيدها نيز كه در واقع ذم شبيه به مدح است،‌ خود از اعتقاد به برتري مرد ناشي مي گردد. اما اغلب تعريض هايي كه نظامي در آثار خود به زنان داشته است،‌ توجيه پذير هستند و نكته اي دارند كه مي تواند نظامي را از نگرش منفي به زنان مبرا سازد. تقريباً تمام موارد مذكور،‌ در گفتگوها و عقايد و اعمال قهرمانان داستانها ابراز مي شوند،‌ اما نظامي سير حوادث داستان ها را چنان هدايت مي كند كه سرانجام خلاف آنها ثابت شود.
مثلاً آنجا كه اسكندر در كشورگشايي خود نيرنگ مي ورزد و در پوشش پيك اسكندر به دربار نوشابه فرمانرواي برده (از محال روس و ابخاز) مي رود،‌ نوشابه با هوشمندي و فراست خود،‌ وي را مي شناسد و در گفتگوهايي برتري خود را ابراز مي دارد؛ اسكندر با آنكه در برابر نوشابه احساس شرمساري كرده به كارداني او اعتراف مي كند،‌ معتقد است كه زن نبايد دلير و فرمانروا باشد و اگر پرده نشين بماند بهتر است؛ به او نبايد اعتماد كرد هرچند پارسا باشد، ‌چون به هر حال زن، زن است! همچنانكه نبايد به دزد اعتماد كرد، ولو آنكه دوست و آشناي انسان باشد:
به دل گفت كاين كاردان گر زنست
به فرهنگ مردي دلش روشنست
زنــي كـو چنين كرد و اينها كنــد
فـرشتـــه بــر او آفرينــها كـند
ولي زن نبايـــد كه باشـــد دليـــر
كه محكم بود كينــه ماده شيـــر
زن آن به كه در پرده پنهان بــــود
كه آهنگ بي پرده افغان بود
چو خوش گفت جمشيد با رايزن
كه يا پـرده يا گــور به جــاي زن
مشو برزن ايمن كه زن پارساست
كه در بسته به گرچه دزد آشناست
اما نظامي با اين عقيده اسكندر،‌ نوشابه را خانه نشين نمي سازد،‌ بلكه او را شخصيتي مدير و مدبر نشان مي دهد كه با سياست و كارداني،‌ كشور خود را از حمله اسكندر مصوون مي دارد و حتي به او درسها و عبرتها مي آموزد. در جاي ديگر وقتي ليلي را ناخواسته به شوهر مي دهند، او خون جگر خورده از وي دوري مي كند،‌ اما كسي پيش مجنون خبر دروغ مي آورد كه اكنون ليلي با شوهر خود خوش مي گذارد و ديگر به ياد تو نيست؛ آنگاه خصائلي را به زنان نسبت مي دهد:
زن گرنه يكي هـزار باشــد
در عهد كم استـوار باشــد
چون نقش وفا و عهد بستند
برنام زنان قلم شكستـنــد
زن راست نبازد آنچــه بازد
جز زرق نسازد آنچه سازد
سيار جفاي زن كشيــدنــد
وز هيچ زني وفا نديــدنــــد
زن چيست؟‌ نشانه گاه نيرنگ
در ظاهر صلح و در نهان جنگ
در دشمني آفت جهانست
چون دوست شود هلاك جانست
گويي كه بكن نمي نيوشـد
گويي كه مكن دو مرده كوشد
چون غم خوري او نشاط گيرد
چون شاد شوي زغم بميرد
اين كار زنان راست باز است
افسون زنان بد دراز است!
مجنون از شنيدن اين سخنان سر به سنگها مي كوبد و شوريده مي شود؛ آن مرد از كرده خود شرمسار گشته اعتراف مي كند كه دروغ گفته است و ليلي به مهر خود باقي است.در آثار نظامي نظاير اين موارد را بازهم مي توان يافت. شايد جالبترين نمونه اش بدگويي هاي مريم از شيرين نزد خسرو باشد كه برخاسته از حسد اوست:

بسا زن كو صد از پنجه نداند
عطــارد را به زرق از ره برانــد
زنان مانند ريحـان سفــالنــد
درونسو خبث و بيرونسو جمالند
نشايـد يافتن در هيــچ بـرزن
وفا در اسب و در شمشير و در زن
وفا مردي است،‌بر زن چون توان بست
چو زن گفتي بشوي از مردمي دست
بسي كردند مردان چاره سازي
نديدند از يكي زن راست بازي
زن از پهلوي چپ گويند برخاست
مجوي از جانب چپ جانب راست

در منظومه خسرو شيرين،‌ قهرمان واقعي داستان و نقطه مركزي آن،‌ شيرين است نه خسرو؛ در اين داستان خسرو مانند مردم روزگار خود، زن را بازيچه اي قابل خريد و فروش براي ارضاي اميال خود مي پندارد، ‌اما نظامي با قاطعيت از احترام به زن، از شخصيت انساني او و از قهرماني‏ها و شعور و ذكايش سخن مي گويد. زن درامور نظامي قدرت بالقوه رهبري و اداره كشور و اخذ حكمت و خردمندي را دارد و در ارضاي اميال شهواني مرد خلاصه نمي شود؛ مانند مردان در حكمراني و سياست، حكمت و دانش، ‌دلاوري و جنگ،‌ عفت و پاكدامني، ‌خردمندي و عدالت عرض وجود مي كند و در بسياري از موارد، به ويژه در عشق و استقامت،‌ حتي بر مردان ترجيح دارد. از جمله عوامل موفقيت نظامي در داستانسرايي،‌ آگاهي او از كيفيات روحي و رواني انسانهاست كه به واسطه آن مي تواند تيپهاي مختلف داستاني را بيافريند.

در داستانهاي نظامي، فقط سلسله حوادث، داستان را پيش نمي برند، بلكه مهمتر از آن، شخصيت هاي داستان و ويژگيهاي روانشناسانه آنهاست كه خواننده را به تأمل وا مي دارد. اگر به طور مثال داستان خسرو و شيرين را كه هم فردوسي بدان پرداخته و هم نظامي، در روايت اين دو با يكديگر مقايسه كنيم، متوجه خواهيم شد كه فردوسي به طور گذرا به سلسله حوادث و ماجراهاي داستان عنايت كرده، ولي نظامي كانون توجه خود را معطوف شخصيتها و قهرمانها ساخته است؛ لذا مي بينيم كه شيرين شاهنامه، كنيزكي ارمني است كه در حرمسراي خسرو پرويز موقعيت ممتازي به دست مي آورد و مورد اعتراض اعيان، اشراف و مغان واقع مي شود و نهايت اينكه خسرو از پاكدامني او دفاع مي كند، اما اين شخصيت، نظامي را راضي نمي‏سازد؛ او شيرين را بر مي كشد، وي را شاهزاده ارمنستان مي كند، همه امكانات و خد م و حشم را در اختيارش مي گذارد و او را قهرمان اول داستان قرار مي دهد.

در سراسر داستان خسرو و شيرين، سيماي شيرين بر تمام اشخاص و مناظر داستان سايه مي‏اندازد، چنانكه در ميان همه شكوه و جلال دربار خسرو پرويز،‌هيچ چيز درخشانتر و چشمگيرتر از وجود شيرين ديده نمي شود. او به رغم برتري هاي مادي خسرو، وي را تحت الشعاع جلال معنوي و اخلاقي خود قرار مي دهد و برخودكامگي هاي او پيروز مي شود. انسان در تعقيب حوادث داستان هاي نظامي، مجذوب نوسان هاي روحي و جدالهاي دروني شخصيتها مي شود؛ او به بهترين وجه توانسته شخصيت عاشق مصمم و باوفا را در شيرين، دختر سوخته در نظام قبيله اي پدرسالار را در ليلي، خوشگذران سبكسر را در خسرو و كامران نامجو را در بهرام گور ترسيم كند. در اين شخصيت پردازي ها قهرمانان زن هدف اصلي هستند؛ لذا مردان را زمينه تاريكي مي بينيم كه چهره روشن زنان را بهتر مي نمايانند. با توجه به نكته اخير مي توان تأسف امثال برتلس را از تضاد روحيه مثلاً شيرين با خسرو توجيه كرد. نظامي علاوه بر زيبايي تمام و كمال ، ويژگيهاي ديگري را هم در داستانهاي خويش به قهرمانان زن نسبت داده است كه از آن جمله اند: عاشقي و دلدادگي در منظومه هاي نظامي سه نوع عشق ديده مي شود:الف. عشق قهرمانانه، ‌فعال و شورانگيز كه زميني است، اما پروازي آسماني دارد و جلوه گاه كمال شعر عاشقانه نظامي است؛ وفا، ‌پاكبازي و پايداري از مشخصه هاي آن است و مشكلات و موانع نمي توانند سد راه آن گردند.

عاشقان در اينگونه عشق، براي رسيدن به يكديگر مي كوشند،‌ دشواريها را به جان مي خرند و از پا نمي نشينند. عشق شيرين نمونه بارز آن است.

عشق اندوهبار، تراژيك و منفعل كه از نوع حب عذري است. در اين عشق، عاشق و معشوق مي سوزند و با خيال هم دلخوش مي دارند و چون نوميد مي شوند، به درگاه حق پناه برده، مي نالند و وصال را در فراسوي مرگ مي جويند. ليلي و مجنون در اين وادي سروده شده كه تأويل هاي عرفاني هم از آن صورت گرفته است.

عشق كاملاً زميني، ‌سبك،‌ غريزي و هوسناك كه معمولاً زر و زور شاهانه اسباب حصول آن است و همواره به كاميابي مي انجامد. منظومه هفت پيكر نمونه كامل اين نوع عشق است كه در آن، بهرام گور هفت شاهدخت از هفت اقليم آورده و در هفت گنبدي كه بر طبع هفت سياره و به رنگهاي سياه، سندلي، سرخ، زرد، سپيد، پيروزه گون و سبزساخته، ‌نشانده است تا هر روز هفته در يكي از گنبدها به عيش نشيند و شاهد خت آن گنبد برايش داستاني سرايد. نظامي تصريح مي كند كه هدف از اين افسانه ها كاملاً مادي و شهواني بوده است. نظامي نقش اول قهرمانان را در نوع اول و دوم عشق به زنان واگذار كرده،‌اما در نوع اخير كه متعلق به جانب حيواني انسان است،‌ حريم حرمت زنان را كاملاً حفظ كرده است.

اين حفظ حرمت آنگاه آشكارتر مي گردد كه بدانيم شاهدختهاي مذكور در هفت پيكر كه به نقل افسانه هاي شهوت انگيز براي بهرام گور مأمور شده اند، ‌داستانهايي را در اين زمينه بازگو مي كنند كه غالباً‌ ستيز جانب حيواني و روحاني انسان را نشان مي دهند و به نتايج اخلاقي، ‌حكمي و معنوي منجر مي گردند؛ مثلاً در داستان گنبد پيروزه رنگ مي خوانيم:

بهرام- خواست تا بانوي فسانه سراي
آرد آيين بانوانه ‌به جاي
گــــويــد از راه عشقبــــازي او
داستــاني به دلنـوازي او
اما شاهدخت اين گنبد، داستاني مي گويد كه كاملاً اخلاقي و تربيتي است و پرده از كار ابليس و شياطين برميدارد و نفس را رسوا مي كند. بدين گونه در نوع سوم عشق نيز شخصيت برتر زنان به نمايش درمي آيد.

عفاف يكي از ويژگيهاي مهمي كه نظامي براي زن قائل است، عفاف و خويشتن داري مي باشد. در بخشهاي مختلف آثار نظامي به اين فضيلت اشاره شده است، ‌اما محل ظهور عمده آن داستان هاي عاشقانه و بالاخص داستان خسرو وشيرين است. ليلي و مجنون با آنكه داستان عاشقانه است، در محيط بسته‏اي اتفاق مي افتد و عاشق و معشوق به دليل محدوديتهاي قبيله اي و اجتماعي مجال ارتباط نزديك نمي يابند، چنانكه تمام رابطه عاشقانه آنها در دوران افشاي عشق در چند پيغام و نامه و يكي دو ديدار شتابزده خلاصه مي شود. البته در همين مقدار هم جانب عفاف كاملاً رعايت مي‏گردد، چنانكه در نخستين ديدا ر، ليلي در ده قد مي مجنون ايستاده ياراي جلوتر رفتن در خود نمي بيند و مي گويد:
زين گونه كه شمع مي فروزم
گر پيشترك روم بسوزم
زين بيش قدم زدن هلاك است
در مذهب عشق عيبناك است
او نيز كه عاشق تمام است
زين بيش غرض بر او حرام است
مجنون نيز متقابلاً حق اين عشق پاك را بجا مي آورد، مثلاً وقتي كه پير خيرخواهي از بهر آزمون از او مي پرسد كه آيا مي خواهد ليلي بيايد و در كنار وي قرار گيرد، عكس العملي مشابه نشان مي دهد:
گفتا مكن اي سليم اي مرد
پيرامن اين حديث ناورد
چون من شده ام به بوي مي مست
مي را نتوان گرفت در دست...
بدين گونه يكي از دغدغه هاي داستان، تقابل تندروي هاي خسرو و دورباش عفاف شيرين است كه از بد نامي و فرجام كار مي هراسد و پا برخواهشهاي د ل خود مي نهد. داستان ليلي و مجنون هم دغدغه هاي عفاف دارد، گرچه جزر و مد حوادث در آن به پاي خسرو و شيرين نمي رسد. ليلي با آنكه تسليم بي چون و چراي عرف اجتماعي خويش است و ارتباطش با مجنون قطع شده، نگران آن است كه مبادا بي تابي و شوريدگي اش او را از نيكنامي جدا سازد؛ پس غم خوردن و اندوه كشيدن را پيشه خود مي كند:
ترسم كه ز بيخودي و خامي
بيگانه شوم زنيكنامي
نه دل كه به شوي برستيزم
نه زهره كه از پدر گريزم
گه عشق دلم دهد كه برخيز
زين زاغ و زغن چون كبك بگريز
گه گويد نام و ننگ بنشين
كز كبك قويتر است شاهين
زين غم چو نمي توان بريدن
تن دردادم به غم كشيدن
ليكن جگرم به زير خون است
كان يار كه بي من است چون است؟
عرف و سنت گذ شته ايجاب مي كرد كه شاعران، نام زن محبوب خود را در شعرهايشان نياورند، بلكه عواطف و علا قة خود را با اشاره و كنايه و با نام عرايس شعري بيان كنند. نام بردن نظامي از آفاق، نوعي سنت شكني بود كه از توجه و احترام خاص او به شخصيت و وجود زن ناشي مي شد.

 نمي توان سخن از وفاداري زنان را بدون ياد ليلي به پايان برد. عشق او با مجنون، عشقي پاك و بي وصال است؛ عشقي فنا شده در نظام اجتماعي قرون وسطي. تفاوتهاي قبيله اي مانع از ازدواج آن دو است. لذا ليلي را به مردي مي دهند كه او نمي خواهد. ليلي نمي تواند با پد ر و نظام قبيله بستيزد، از ترس بد نامي هم ياراي گريز ندارد تا با يار بپيوند د، اما در درون خانة‌ شوي، او را به خود راه نمي دهد.

در واقع به خاطر وفاداري، محروميت مضاعف مي كشد: هم از معشوق محروم مي ماند و هم از زندگي زناشويي بهره نمي يابد؛ درد جانكاه را مي پذيرد و در لحظة مرگ، راز با مادر مي گشايد كه مجنون آو اره را بگو كه ليلي با مهر تو مرد، در زير خاك درد عشق تو دارد و همواره چشم براه توست. اكنون با اين زنان ستودة شعر نظامي، يك بار ديگر مي توان يادآوري كرد كه آنچه از فريبكاري، بي وفايي و خصائل منفي زنان در آثار نظامي آمده است، نه عقيده شخصي وي، بلكه عقايد موجود اجتماع اوست كه در شعر وي و از زبان شخصيتهاي داستاني منعكس مي شود.

زن در اجتماع، وظیفه ای دارد که ازمرد ساخته نیست؛ نقشش بی همتاست و بدون شک ،بقای زندگی و نسل بشرمحتاج وجود وی است. به بیان دیگر، او نیمی از پیکرجامعه است و نمی توان از او و نقش سازنده اش چشم پوشید؛ گرچه کج اندیشان روزگار و دایگان دلسوزتر از مادربه بهانه حمایت ازحقوق زن، او را ازحق واقعی اش محروم می کنند. وظیفه زن، تربیت است؛ او مربی است و اولین مکتب جامعه، دامان اوست. در دامان اوست که کودک مهر و محبت را می آموزد؛ صفا وصمیمیت را می آموزد و به خود می بالد و جوانه ميزند. از دامان اوست که انسان های بزرگ پیدا می شوند؛ از دامان اوست که سازندگان جامعه یا به اجتماع می گذارند و ازدامان اوست که سعادت برمی خیزد. او مادراست و وظیفه مادری و انسان پروری بر دوش دارد، و چه وظیفه ای بالاترازآن؟ چه نقشی والاتر و ارجمندتراز آن؟ کدام مرد می تواند چنان باری را بر دوش گیرد؟! مسئولیتی که نظام طبیعت و خلقت بر دوش زن نهاده است.

مخفی وادبيات پارسي دری

در هندوستان د يواني هاي متعدد به نام مخفي که شا مل سه هزار و هتشصد بيت را كه

 ا شعارش تخلّص مخفي دا رد چندين بار چاپ كرده‌اندوما نيز تلاش نموديم ومطالب جمع آوري کرديم تا شاعران که مخفي تخلّص  نموده اند به معرفي مختصرآنان اقدام نمايم :

مخفی رشتی
چون سايه دلا در پي آن سرو روان باش
شا يد كه بجا يي برسي، د ر پي آن با ش

از شعراي قرن دهم هجري بوده و در تحفه سامي ترجمه‌اش چنين مسطورست: مولانا مخفي از شهر رشت و در خدمت اميرسلطان محمد كه در بعضي اوقات سلطنت بعضي از شهرهاي گيلان تعلق به او داشت بسر مي‌برد، و در شعر طبعش موافق است.

مخفی هندوستانی
نامش سليمه سلطان‌بيگم است، صاحب مآثرالامراء در ذيل ترجمه بيرام‌خان خانخانان مينويسد: و در سنه نهصد و شصت و پنج با سليمه سلطان بيگم كه كنت آشياني (همايون پادشاه، ۹۳۷-۹۶۳ ه) در حيات خود با بيرام‌خان نامزد كرده بودند، عقد ازدواج اتفاق افتاد، او صبيّه ميرزا نورالدين محمد و خواهرزاده جنت ‌آشياني (مادرش گلبرگ بيگم دختر ظهيرالدين محمد بابر پادشاه و خواهر همايون بوده). بيگم طبع موزون داشته، مخفي تخلّص مي‌كرد. بعد از فوت بيرام خان ۶۹۸ ه‍ عرش آشياني جلال‌الدين محمداكبر پادشاه، ۹۶۳-۱۱۱۴ ه‍ بيگم را به نكاح خود آوردند، در سال هفتم جهانگيري ۱۰۲۰ ه‍ فوت كرد.
كاكلت را من زمستي رشته جان گفته‌ا م
مست بودم،زين‌سبب حرف‌پريشان گفته‌ام

مهرالنّساء مخفی

بزير  اين  خميده  طاق  مينا
دو چشم آفرينش زوست بينا
فلك صد چشم دارد دوره او
كه چشم خود  كند منزلگه او
بقاي  او   فناي  تيرگيهاست
نيايد روشني با تيرگي  راست
زعدل‌او بوقت خواب شبگير
كند نطع از پلنگ‌خفته نخجير
جهانراتا بلندي‌هست وپستي
مباد اين نام،پاك ازلوح هستي

نام اصلي او مهرالنّساء و دختر خواجه غياث‌الدين محمد: ۱۰۳۱ ه‍ است، قريحة شعري او موروثي است. ده دوازده شاعر از اين دودمان برخاسته‌اند، از جمله: خواجه محمدشريف هجري، محمد طاهر وصلي، امين احمد رازي صاحب هفت اقليم، شاپور ، و اميدي متوفي ۹۲۹ هجري كه سلسله ايشانست. مهرالنّساء نخست زوجه علي‌قلي بيگ استاجلو مخاطب به شيرافگن‌خان بود. پس از كشته‌شدن وي در ۱۰۱۶ هجري به حرمسراي شاهي فرستاده شد و در جشن نوروز ۱۰۲۰ جهانگير پادشاه ۱۰۱۴-۱۰۳۷ ه،  ويرا به همسري گرفت. در مآثرالامراء  مسطورست كه: به هزاران سور و سرور به ازدواج درآمد. اولاً نورمحل و ثانياً نورجهان بيگم خطاب يافت، و به تقريب اين نسبت خاص اعتمادالدوله به وكالت كل و منصب ششهزاري، سه هزار سوار و علم و نقاره بلندپايه گرديد، نورجهان بيگم با حسن صوري خوبيهاي معنوي بسيار داشته، به رسايي طبع و درستي سليقه و شعور تند و فكر بجا يگانه روزگار بوده، اكثر زيور و لباس و اسباب تزيين و تقطيع كه معمول اهل هند است اختراعي ا وست، به مرتبه‌اي پادشاه را شيفته و مطيع خود ساخته بود كه جز نامي از پادشاهي به جهانگير نماند. مكرّر مي‌گفت كه من سلطنت را به نورجهان پيشكش كردم، و في‌الواقع بغير از خطبه آنچه لوازم فرمانروايي بود بيگم به عمل مي‌آورد، و طغراي مناشير به اين عبارت رقم مي‌يافت:
حكم عليّه عاليه مهد عليا نورجهان بيگم پادشاه.
بحكم شاه جهانگير يافت صد زيور
بنا م  نو ر جهان پا د شاه بيگم زر
گويند تيول اين سلسله آنچه حساب كردند نصف ممالك محروسه پادشاهي بود، جميع خويشان و منسوبان اين دودمان حتي غلامان و خواجه‌سرايان منصب خاني و ترخاني يافتند، بيگم در انعام و بخشش نيز افراط داشت،. در هزار و هفتاد و پنج در سن هفتاد و دو سالگي در لاهور وديعت حيات سپرد و در مقبره‌اي كه در حوالي روضه جنّت مكاني (جهانگير پادشاه) خود بنا نموده بود مدفون گرديد. بيگم طبع موزون نيز داشته مخفي تخلص مي‌كرد. براي مزيد فايده شرحي را هم كه جهانگير پادشاه درباره اعتمادالسلطنه و نورجهان و برادرش در توزك خود به قلم آورده است از نظر ميگذرانيم:
كنند خويش و تبار تو ناز و مي‌زيبد
بحسن يك  تن ا گر يك ‌قبيله نا زكند...

دل بصورت ندهم ناشده سيرت معلوم
بندة عشقم و هفتاد و دو ملت  معلوم
زاهدا  هول  قيامت  مفگن  در  دل  ما
هول هجران گذرانديم وقيامت معلوم
ديگر ميرزا غياث ‌بيگ كه ديوان بيوتات پدر من بود و هزاري منصب داشت، آنرا بجاي وزيرخان به منصب ديواني و بخطاب اعتمادالدوله و منصب هفت هزاري و نقاره و علم سربلند نمودم. در علم حساب بي‌بدل روزگار است، و در انشاء و املاء يگانه عصر خود، و در شعر فهمي و تتبّع قدما در هيچ بلاد ثاني ندارد. كم ديوانيست كه به نظر او نرسيده باشد و آنچه خلاصة آ نست بيرون ننوشته باشد، و در صحبت داشتن بهتر از هزار مفرّح ياقوتيست، هميشه خندان و شكفته است و در تاريخ ‌داني هيچ حكايتي نيست كه در ذكر او در نيامده باشد، در ا مور ملكي و راي و تدبير هر فكري كه بي‌مشورت او باشد، قلم بطلان از قضا بر سر او كشيده باشد. و او پدر نورجهان بيگم است، و پسرش آصفخان است كه وكيل مطلق منست، و آصفخان را به منصب پنجهزاري سربلند گردانيدم، و نورجهان بيگم به منصب سي هزاري سرافراز است، و سركرده چهارصد حرم منست، و در هيچ شهر نيست كه او باغي به طرح و عمارات رفيع نفرموده باشد، و اثر بسيار ازو در روزگار مانده، تا او به خانه من نيامد من نسبت كدخدايي و معني او نفهميده بودم، و در زمان پدرم او را به شهر لاهور به شيرافگن نامزد كرده بودند. چون او كشته شد قاضي طلبيده او را به عقد خود درآوردم، و هشتاد لك اشرفي پنج مثقالي مهر او قرار دا دم، و اين زر از من طلبيد كه بواسطه خريد جواهر مرا در كا رست، بي‌مضايقه آن وا صل او ساختم، و تسبيح مرواريدي از چهل دانه كه هر دانه به چهل هزار روپيه خريده شده بود به او بخشيدم، و حالا تمام خانه من از زر و جواهر بدست ا وست، و افيون معتاد من به مهر او به من ميرسانند، و اعتقاد تمام به او دا رم، و دولت و پادشاهي من حالا در دست من سلسله است، پدر ديوان عمومي ، پسر وكيل مطلق، دختر همراز و مصاحب.

ملا مخفی

تقي ‌الدين محمد اوحدي در تذكره عرفات‌العاشقين مينويسد: مظهر حالات مختفي مولانا مخفي، از طرز كلامش آنچه ظاهر ميشود آنست كه از خوش‌طبعان اين زمانه است، والا ديگر احوال همچو تخلصش مخفي است، ثاني‌الحال چنين مذكور شد كه در هند است، خالي از فضلي نه، اول جدايي تخلص كردي و به اظهار نسبت شفايي(؟) برطرف كرده، ناگفته نماند كه مؤلف عرفات غزل مزبور را اشتباهاً به نام بزمي گوژ متوفي ۱۰۲۳ هجري نيز ثبت كرده است. در تذكرة نصرآبادي كه تأليف آن در سالهاي ۱۰۸۳-۱۰۹۰ صورت گرفته مسطورست: ملّا مخفي عادتي به كوكنار داشته، هنگام جوش كيفيّت و خمار كمال نمك داشته، از ندماي مجلس امام قليخان حاكم: ۱۰۴۲ ه‍،  بود، سه‌پايه طلايي جهت كوكنار او ساخته در ميان مجلس ميگذاشتد و ملّا در كمال لطف و نمك مي‌نشست و خان از شوخيهاي او محظوظ بود، چون حقير جثّه بود و ضعيف و كوكنار هم علاوه آن شده، روزي خان از روي مزاح به او ميگويد كه بواسطة مداومت كوكنار از وجود تو هيچ باقي نمانده، در جواب ميگويد كه از تأثير كوكنار نيست، هركس كه كتاب مي‌نويسد، درصدر مي‌نويسد كه مخفي نماند، منم كه با اينقدر دعاي بد پا قايم كرده ايستاده‌ام، غرض كه خوش‌طبع بود، شعرش اينست: زسوز عشق تو ز آنگونه دوش... و بطوريكه سبق ذكر يافت قطعه مزبور از مخفي شاعر قرن دهم هجري و معاصر سام ميرزا است.

زسوزعشق تو زآنگونه دوش‌تن‌ميسوخت

كه‌هر نفس زتف سينه پيرهن ‌ميسوخت

درون  سينه   چنان  در  گرفته  بود  آتش

كه آه در جگر و ناله  در  دهن ميسوخت

حديث  هجر  تو  در  نامه  ثبت  ميكردم

سپندوار   نقط   بر  سر  سخن ميسوخت

شهيد  عشق  ترا  شب  به خواب ميديدم

كه‌همچوشعلة فانوس‌در كفن ‌ميسوخت

ز   آه   نيمشب    و    نالة    سحرگاهي

ستاره بر فلك و غنچه ‌در چمن‌ميسوخت

ز سوز  سينة  مخفي  شد  اينقدر  معلوم

كه‌همچوخس‌مژه‌اش ‌در گريستن ‌ميسوخت.

در تذكره نتايج‌الا فكار مسطورست: مخّد ره فرخنده شيم زيب ‌النّساء بيگم كه بنت عالمگير پادشاه از بطن (دلرس‌بانو) دختر شاهنوازخان است، در سنه ۱۰۴۸ ثمان و اربعين و الف زيب‌ بخش و ساده هستي گشته بمقتضاي ذهن و ذكا و طبع رسا در علوم پارسي و عربي بهره وا فير برداشته كلام مجيد از بر نمود، خط نستعليق و نسخ و شكسته و پاكيزه و درست مي‌نگاشت و از جوهر شناسي رفاه ارباب فضل و كمال پيوسته منظور نظر فيض اثر ميداشت. بيشتري از علما و فصلحا و منشيان و خوشنويسان در ظّل رأفتش جا داشتند و به تصنيف كتب و رسايل به نام عاليه‌اش يادگارها گذاشتند، از آنجمله ميرزا محمد سعيد اشرف كه سرحلقة ملازمان آستانش بوده قصايد و غزل و مثنويات متعدد در مدح او به نظم درآورد. بيگم ممدوحه از كمال بي‌دماغي و عار همسري به تزويج نپرداخت و در سنه ۱۱۱۳ ثلث عشرو مائه والف كنج بقا را نشيمن ساخت . در تذكره اختر تابان آمده است كه: آ نچه مشهور است كه (مخفي) تخلّص ا وست به قول ميرآزاد بلگرامي در يدبيضا و قاضي اختر در آفتاب عالمتاب و ديگر محققين غلط است، و گفته‌اند كه مخفي تخلّص شاعري بود نوكر بيگم ممدوحه و ديوان مخفي كه به نام وي شهرت دارد از مخفي شاعر است . محمود ميرزا در مجلس اول از تذكره نقل مجلس مؤلفّه ۱۲۳۴ يكي از بانوان حرم پدرش را با تخلص مخفي ذكر كرده و در مجلس چهارم ذيل نام (مخفي هندوستاني) نوشته است: پانزده سال قبل ديوا ني را مخفي ديدم تقريباً پانزده هزار بيت و حالم آنوقت مقتضي نبود كه به انتخاب آن پردازم و ا شعاري را كه به نام وي ثبت كرده است هيچيك از او نيست، چه بطوري كه گذشت زيب‌النساء تخلّص به نام خود ميكرده و اشعاري كه تخلّص مخفي دارد از شاعر ديگريست.

گرچه ‌من ليلي ‌اساسم، دل ‌چو مجنون ‌در نواست
سر  بصحرا  ميزنم، ليكن  حيا زنجير پاست
در نهان خونم،  بظاهر  گرچه برگ تازه ‌ام 
حال‌من‌درمن‌نگر چون رنگ ‌سرخ‌اندرحياست
دختر شاهم و ليكن رو بفقر آورده‌ ا م
زيب و زينت بس‌ همينم، نام ‌من زيب ‌النّساست

ديوان مخفي
بلبل از گل بگذرد گر در چمن بيند مرا
بت ‌پرستي كي كند گر برهمن بيند مرا
درسخن پنهان شدم مانند بودر برگ‌گل
ميل ديدن هركه دارد درسخن بيند مرا
در سال ۱۲۹۳ هجري قمري ديواني به نام مخفي براي بار دوم در مطبع منشي نولكشور واقع در لكهنو به طبع رسيد، پنجسال بعد همان ديوان در بمبئي به نام زيب‌النساء مخفي چاپ شد، يكسال بعد باز در لكهنو به نام مخفي رشتي سومين چاپ آن نشر يافت، و سپس يكبار در لاهور، دوبار در لكنهو و يكبار در كانپور همان ديوان عيناً به نام زيب‌انساء مخفي چاپ و منتشر شد. در اين ديوان كه بكّرات به نام مخفي و زيب‌النساء مخفي چاپ شده است، شاعري را مي‌شناسم كه به تصريح خودش خراساني است و از هندوستان و كربت غربت و داغ پسر شكايت دارد و آرزومند است كه از شورستان هند به گلزار كابل برود، و قصيده‌اي در ستايش شاه جهان پادشاه جّد زيب‌النساء دارد، و در عمل ديواني هند بدخواهان او را متهم ساخته باعث حبس و زجر وي شده‌اند و پس از رهايي از زندان قصد سفر حج كرده و ظاهراً توفيق آنرا نيز يافته است.

متأسفانه در تذكره‌ها از مخفي خراساني ذكري نرفته است و بهمين جهت تشخيص هويت او دشوار است، پس چه بهتر كه سند قول خود را از اشعار اين شاعر با ذكر شماره صفحة دو چاپ از ديوان مزبور يعني ديوان منسوب به مخفي چاپ لكهنو در ۱۲۹۳ هجري قمري و ديوان منسوب به زيب‌النساء مخفي چاپ ۱۹۲۹ عيسوي كه مقدمة مفصّلي هم از عبدالباري آ سي به زبان اردو دارد و از قضا هر دو در مطبع نولكشور به طبع رسيده است به نظر خوانندگان برسانيم. در اين ديوان غزل رديف (ميسوخت) كه در عرفات‌العاشقين و تذكره نصرآبادي به نام مخفي ثبت شده مندرجست، همچنين غزل زيب‌النساء (دختر شاهم وليكن و دوبيتي كه از نورجهان بيگم سبق ذكر يافت (دل بصورت ندهم و دو بيت از يك غزل حكيم حاذق دربار جّد زيب‌النساء كه ذكرش در تاريخ دوران سلطنت شاه جهان موسوم به عمل صالح و كلمات‌الشعراء سرخوش آ مده است، دو بيت مزبور اينست:
بلبل از گل بگذرد گر در چمن بيند مرا- بت‌ پرستي كي كند گر برهمن بيند مرا
درسخن پنهان شدم مانند بودر برگ‌گل- ميل ديدن هركه دارد درسخن بيند مرا
سرخوش كه معاصر حكيم حاذق بوده است مينويسد: روزي مطلع آنرا پيش ملا شيدا خواند، شيدا گفت صاحب، اين شعر را در امردي گفته باشند، حكيم برآشفته او را در حوض غوطه‌ها داد. در هيچ جاي ديوان مزکور نامي از گيلان و رشت و لاهيجان برده نشده و شعري كه مختوم به مدح امام قليخان حاكم فارس باشد در آن نيست و چنانكه ديده شد اين شاعر مخفي ازافغانستان است.

سيل اشك ديده از  بي‌طاقتي سر ميدهم
تا به ملك هند ، درياي  دگر  پيدا كنم
ديده‌ام ظلم‌وستم چندانكه ازظلمات هند
ميروم  كز بهر خود جاي دگر پيدا كنم
ميتوانم چند گامي رفت مخفي بعد ازين
در  ره  اميّد  اگر  پاي  دگر  پيدا  كنم

ترویج و دوام زبان فارسی دری در کشور هندوستان قسمتی از مجموعهء روابط اجتماعی، اقتصادی و فکری است که از قدیمترین دوره های باستانی بین این دو منطقه آسیائی وجود داشته است. نقاط مشترک زیادی را میتوان در زبان، موسیقی، اخلاق و باورهای آنها یافت .در خانواده زبان های هند  وا روپایی، اوستایی و سانسکریت از همه به هم نزدیکتر اند .  و امروز هم ا صطلاحات فارسی دری در زبان های شبه قاره هند چون اردو، بنگالی، سندی، پنجابی، گجرا تی، مراهتی و کشمیری وجود دارد .در پهلوی شاعرانی چون ,علامه اقبال، امیر خسرو دهلوی، ملا محمد طاهر متخلص به غنی، زیب النساء مخفی یکی از ستاره های درخشان ادب فارسی دري است که در باره وی متاسفانه مواد بسیار کم در دست باقی مانده. اما در قطار دیگر شاعران زبان فارسی دری جایش را در دل ها نگهداشته است.
شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش
ما را برای سوز و گداز آفریده اند

زیب النساء متخلص به مخفی، یکی از شاعر زنان مشهور زبان فارسی دری است که در نیمهء دوم قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم هجری زیسته است .وی دختر اورنگ زیب یکی از فرمانروایان سلسلهً گورگانی هند میباشد. مخفی در سال ۱۰۴۸ هجری در هند چشم به جهان گشود. وی از کودکی به آموختن دانش و زبان فارسی و عربی مشغول شد. در سایهً تربیت و محبت استادان شعر و ادب طبع وی بارور گردید و ذوق شاعری در او شوگوفا گشت.زیب النساء مخفی در طول زندگی خود همسری اختیار نکرد و تا آخر عمر مجرد زیست. وی در سال ۱۱۱۳هجری دنیای فانی را در هندوستان وداع گفت.
 
در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل
هر که دارد میل دیدن در سخن بیند مرا

از بعضی اشعار که از مخفی بجامانده، معلوم میشود که از طنز خیلی زیبائی برخوردار بوده است.گویند روزی مخفی زمان گشت و گزار بهاری این بیت را زمزمه میکرد:
چهار چیز که دل میبرد کدام چهار
شراب و ساقی و گلزارو قامت یار

اما وقتی از موجودیت پدرش در همان نزدیکی ها متوجه میشود، فی البدیهه بیت را اینگونه بلند میخواند:
چهار چیز که دل میبرد کدام چهار
نماز و روزه و تسبیح و دیگر استغفار
روزی هم زیب النساء هنگام نظاره گلهای بهاری، گل نرگس را از چمن برمیدارد و  بر سر میزند. زمانیکه پدر را نیز آنجا مییابد، به خاطر اینکه پدرش تصور علاقهً وی را بر ازدواج ننماید، فی البدیهه این بیت را میسراید:
نیست نرگس که سر کرده برون از افسر من
به تماشای تو بیرون شده چشم از سر من
و یا روزی آیینهً گرانبهای به زمین می افتد و میشکند.
عالمگیر پدر مخفی میگوید:
از قضا آیینهً چینی شکست
مخفی به پاسخ پدر فی البدیهه میگوید:
خوب شد اسباب خود بینی شکست
به روایات دیگری مصرع اول را مخفی و دوم را کنیز وی سروده است.

را بعه بلخی

ا ولین شا عره زبا ن د ری که د رتذ کره ها ا زا و نا م برد ه شد ه ا ست ، رابعه بنت کعبه قزداری میبا شد که همعصر شاعر و ا ستاد شهیر زبان دری  رود کی بود و د ر نیمه اول  قرن چهارم د ر بلخ حیات داشت ، پدر ا و که شخص فاضل  و محترمی بود د ر دوره سلطنت سامانیان در سیستان ، بست ، قدهار و بلخ حکومت می کرد . تاریخ تولد رابعه در د ست نیست  ولی پاره ا ی از حیات او معلوم است.ا ین دختر عاقله و دانشمند در ا ثر توجه پد ر تعلیم خوبی ا خذ نموده ، درزبا ن دری معلو ما ت وسیعی حاصل کرد، و چون قریحه شعری دا شت ، شروع بسرود ن ا شعار شیرین نمود . عشقیکه رابعه نسبت بیکی ار غلا مان برادر خود در دل میپردازد ، بر سوز و شور اشعارش افزوده آنرا بپایه تکامل رسانید . چون محبوب او غلا می بیش نبود و بنا بر رسومات بی معنی ان عصر رابعه نمیتوانست امید وصال او را داشته باشد ، از زندگی و سعاد ت بکلی نا امید بوده ، یگانه تسلی خاطر حزین او سرود ن اشعار بود ، که در آن احسا سات سوزان و هیجان روحی خود را بیان مینمود. گویند روزی رابعه در باغ گردش می کرد، ناگاه محبوب خویش را که بکتا ش  نام داشت مشا هده نمود ، بکتاش از د ید ن  معشوقه به هیجان آمده ، سر آستین او را گرفت ، ا ما رابعه به خشم خود او را رهانید ه ، نعره زد  )یا برای تو کفایت نمی کند که من دل خود را بتو داد م د یگر چه طمع میکنی ؟)

حارث ، براد ر رابعه که بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شده بود، توسط یکی از غلامان خود که صند وقچه  بکتاش را دزدیده ،بجا ی جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد . برادر او ازین عشق اگاهی یافته ، باوجود پاکی آن بر خواهر خود آشفته ، حکم به قتل او داد. و را بعه قشنگ در لحظه ها ی جوانی ، با د ل پر ارمان این دنیایی  را که از آن جز غم و ناکامی نصیبی نداشت ، وداع نمود. اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعا ر رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ عطار و مولانا جامی (رح) در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند.

پدر رابعه نظر به لیاقتش بر او لقب (زین العرب) گذاشته بود. رابعه تخلص نداشت، اما محمد عوفی در (لباب الالباب ) می گوید او را (مگس روهین) می خواندند، زیرا وقتی قطعه ذیل را سروده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ا یوب      ز آسمان ملخان و سر همه زرین

اگر بباره از ین ملخ بر او از صبر ؟!     سزد که بارد بر من یکی مگس روهین

یکی از غزلها ی رابعه بلخی:

الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر    

 بگو آ ن ماه خوبان را که جان باد ل برابر بر

بقهر از من فگندی دل بیک د یدار مهرویا

چنان چون حید ر کرار در ان حصن خیبر بر

تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم بتابد بر

غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر

تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی

ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبو ل دارم

که هر گز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر

اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری

یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری

سحر گاها ن نگاه کن تو بدان  الله اکبر بر

مدارای (بنت کعب) اندوه که یار از تو جدا ماند

رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر

سلطان رضیه

سلطان رضیه دختر شمس الدین التمش غوری می باشد که در سنه ۶۰۷ هجری در دهلی بر تخت سلطنت جلوس نموده بیست و شش سال پادشاهی کرد. التمش رضیه را از همه اطفال خویش بیشتر دوست داشت و در تعلیم و تربیه او کوشش زیار کرد. در اثر توجه پدر خود رضیه تمام علوم متداوله آن عصر را آموخت علاوه برآن حسب میل سلطان التمش در اسپ سواری شمشیر زنی وغیره فنون مردانه مهارت بسزاهی داشت، طوریکه از تصاویرش معلوم میشود . خیلی قشنگ و دلربا بود گویند صدای بسیار جذابی داشت که به دلرباهی اش می افزود . زیباهی  معنوی رضیه او را محبوبه تمام اطرافیانش گرا نید ه بود. خلاصه رضیه دارای تمام صفاتیکه لازم پادشاهان  بوده دا شته ا ست ، از هر نقطه نظر لیاقت سلطنت را داشت وقتی که پدرش مجبور می شد دهلی را ترک کند تمام امور دولتی را به عهده رضیه میگذاشت . او هم آنرا به عقل و فراست اجرا می نمود طرف تعریف و تحسین بزرگان عصر خود قرار گرفت.

چون پدرش حسن اداره او را دیده به تاج المللک محمود یاور خود امر نمود تا فرمان ولایت عهدی رضیه را صادر نماید ولی باوجود این فرمان ، وقتیکه التمش در سنه ۶۳۳ وفات نمود بزرگان دربار و صدر اعظم و پسر التمش رکن الد ین فیروز شاه را بر تخت سلطنت نشاند ند . سلطنت فیروز شاه طولی نکشید چه این پادشاه خیلی کم اراده و ضعیف المغزو عیاش بود رفتار بی حر د مند ا نه اش سبب اغتشاش شده بعد از هفت ماه سلطنت بعضی از ملوک و درباریان او را  بزندان  انداختند و رضیه را بجای او بر تحت شاهنشاهی بلند کرد ند.مراسم تاجگذاری رضیه بتاریخ ۱۶ ربیع الاول سنه (۶۳۴) هه صورت گرفت، این د ختر شاهنشاه قاره بزرگ هند شد. نظام المللک جنیدی که در عهد شمس الد ین التمش سمت صدارت داشت ، لشکر ی بر خلاف سلطنت ترتیب داده دهلی را محاصره نمود. این محاصره بسیار طول کشید ولی بالاخره چند تن از طرفدارانش بر او خیانت نموده به رضیه پیوستند و این امر سبب شد که سلطانه درین گیر و دار پیروز گرد د.

بعد از انکه صلح و آرامش بر قرار شد رضیه به نظم و نسق امور داخلی د ست یا فته ، خواجه معذ ب را به صدارت خویش مقرر و شروع به فعالیت  نمود، تا این فرصت ر ضیه در حجا ب بود ولی برای آنکه در کارهای کشوری بهتر رسید گی بتواند ترک چادر گفت و مطابق سجایای مردانه خویش لبا س مردانه پوشید. در ماه رمضان 637  هه به سلطان خبر رسید که والی تبر هند ، ملک تونیا شورش نموده  رضیه با لشکر خود رهسپار تبر هند گردید چون بدروازه شهر رسید ، ملک تونیا بر او دفعتآ حمله برده فرمانده قشون رضیه را بکشت و خود سلطا نه را اسیر گرفت. ولی بزودی دلباخته جمال ملکه گردید ه  با او تکلیف ازدواج نمود ، رضیه نیز برای انکه به زد و خورد های داخلی خاتمه دهد پیشنهاد او را قبول کرد، بعد از عروسی هر دو بطرف دهلی روانه شدند ، اما بزرگان و اکابر راضی نشدند که شهر را بد شمن تسلیم نماید ولوکه شوهر ملکه شان هم باشد ، بنا بر ان با لشکر ملک تونی مجادله  نموده آنها را شکست دادند و مجبور به فرار ساختند . ملک تونیا و ملکه رضیه بزودی اسیر دست هندوان گرد ید ند بتاریخ ۲۴ ربیع لاا خر سنه ۶۳۷  هه به قتل رسید ند. سلطان رضیه علاوه بر فضایل دیگری که داشت شاعره نیز بود و اگر چه ا کثر اشعارش از بین رفته اینک چند شعر او که در کتاب مشاهیر نسوان  ثبت بود با هم میخو ا نیم:

در دهان خود دارم عند لیب خوش  ا لحان

پیش من سخن گویان زاغ در دهن دارند.

از ما ست که برما ست چه تقصیر دل زار

آن کشته اند از غم بی سبب ماست.

کنم به برکت با چرخ تخت سلطانی

دهم بر بال هما خد مت مگس رانی.

باز  آ شیرین من  در راه  ا لفت گام خویش

هان  ولی نشنیده  باشی  قصه   فرها د را.

مردم سرزمین های کهن دارای گنجینه های گران سنگی هستند که از نیاکانشان سینه به سینه به آن ها رسیده است و آنان با خواندنش به چگونگی  روزگار پدران و مادران خود آگاه می شوند و می فهمند که آنان برای زندگی کردن چه گرفتاری هایی داشته اند و چه گونه با آن ها کنار می آمده اند.  پس دو چیز را باید همواره به یاد داشته باشیم. یکی این که خود این افسانه ها بیانگر باورها و اداب مردم پیشین بوده اند، لذا در قلمرو شناخت خردگرایان و اندیشمندان برای روشن ساختن گونه های زندگی ی مردم پیشین در سرزمین های گونه گون است.و دو دیگر این که هرچند این گنجینه ها سینه به سینه و از پدر به پسر رسیده است دست آخر سخن شناسی آگاه و توانا آن ها را گرد آورده و برای آینده گان به یادگار گذارده است.این گرد آورنده گان و سرآینده گان افسانه های کهن ملت ها به راستی ارج و ارزی والا در نزد مردم سرزمین خود که همه ی گیتی دارند.

 عایشه افغان

عایشه بنت یعقوب علیخان بار کزی ، شاعره بزرگ افغان در نیمه دوم قرن دوازدهم در کایل تولد یافته علوم  متداوله آن عصر را از قبیل صرف و نحو ، معانی ، بیان ، تجوید و ادبیات را در محله ایکه بنام (محله توپچیها) شهرت داشت بپایان رسانید و بعمر بیست سالگی شروع به سرود ن اشعار نمود. طوریکه روایت میکنند اولین شعر را در حضور تیمور شاه درانی در تعریف افق گلفام گفته است: تیمور شاه از قریحه شعر سراهی او حمایت  نمود ، ا نعا م و بخششهای زیادی به او تقدیم می کرد و مقام بلندی برای او داده بود. از حصه اول د یوان خطی او بخوبی محسوس می گردد که شاعره از حیات خود خوشنود و راضی بود ولی قضا ضربت سختی بر او نواخته تمام خوشی را از او ربود، چه  یگانه پسر او که فیض طلب نام داشت و مانند پد رعا یشه توپچی باشی بود. در مقد مه کشمیر که در ۱۲۲۷ با محمود شاه درانی و وزیر فتح خان بار کزی بسمت میر آتشی بدانجا رفته بود به عمر ۲۵ سالگی کشته شد و مادر را مبتلای غم و غصه ساخت . خود عایشه در تاریخ وفات پسر خویش چنین می نویسد:

سپاه اجل حمله آورد بر او

به تیغ قضا سینه را کرد سپر

بدی خانه سال او بیست و پنج

که چون برق کرد رخش عمرش گذر

زهجرت بد الف و دوصد بیست و هفت

چو زد غطه در موج خو ن بی خبر

نماند بجز ذات ایزد کسی

صبوری گزین قصه کن مختصر

 اشعار قسمت دوم دیوان قلمی عا یشه مملو از احساسات تلخ و اندوه بار است و اکثر آن را در مرثیه پسر دلبند خود گفته. خود مادر داغدیده هشت سال دیگر زنده بود و در سنه ۱۲۳۵ درگذشت. عایشه دارای د یوان مکملی که آنرا بتاریخ ۲۶ رجب سنه ۱۲۳۲ تمام نموده است میباشد و خوشبختانه دیوان او از بین نرفته ، در سال ۱۳۰۵ هه  به ا مر امیر عبدالرحمن خان بطبع رسید ه ولی دیوان مطبوع او با دیوان خطی بعضی اختلافات دارد. شعر ذ یل را عایشه در تا ریخ اختتام دیوان خود نگاشته:

 یک غزل از عا یشه ا فغا ن :

حالتی عجب دارم خویش را نمیدانم

کیستم کجا بودم در تفکر حیرانم

گاه مست و مدهوشم گه ز سر رود هوشم

گه ببزم عشاقان گه چو گل پریشانم

گه چو صبح نورانی گه چو شام ظلمانی

گه بتخت سلطانی گه فقیر و حیرانم

گه روم به میخانه گه روم به بتخانه

گه روم سوی مسجد گه بذ کر قر آنم

گاه عشق میورزم گه چو شمع میسوزم

گه به مجلس راندن گه چو ابر نیسانم

گه شوم چو دیوانه گه شوم چو فرزانه

گه چو ابر گریانم گه چو غنچه خندانم

گه دلیل افلاطون گاه می شوم مجنون

گه پی شفای خویش گاه ترک درمانم

گه روم سوی صحرا ، گه نشسته ام تنها

گه چو عاشق مجنون گه بسلک رندانم

گه بحیرت (عایشه) گه بفکر و اندیشه

گه زغم جگر ریشم گه زخود گریزانم

مستوره غوری

نام او حورالنسا، و دختر میر سید اعظم است . مشار الیها در سنه ۱۲۱۱ هجری شمسی در قریه (پرچمن) غور پا بعرصه وجود نهاد و تا پایان عمر در انجا بسر برده به (بی بی سفید پوش) شهرت داشت. خود ش راجع بخود چنین میگوید :

نسب از خواجه زورم بود حورالنسا نامم            

 تخلص گشت مستوره بملک غور ما وایم 

حورالنسا تا آخر شوهر نکرد و در سنه ۱۲۴۵ هجری شمسی وفات نمود و در کوه (زور) دفن شد . این شاعره د یوان مکملی بنام ( تحفت الهاشقین و مفرح المسلمین ) که دارای سه و نیم هزار بیت است دارد.

اینک یک غزل او:

بتی دارم که با ناز و ادا گسیو رها کرده

میان چون نیشکر بسته دهان چون غنچه وا  کرده

فرو بسه نقاب در رو مکحل کرده دو جادو

کشیده وسمه برابر و سرانگشتان حنا کرده

پری روهی  جفا جوهی بسا ن خویش بد خوهی

به تیر غمزه هندوی چه خونریزی بپا کرده

بهر جا میروم غایب زچشم من نمیگردد

بسان مردمک گویا درون دیده جا کرده

بحال عاشق مسکین جفا چندان چرا داری ؟

که مسکین عمر خود را بر سر کوی وفا کرد

فلک بوهی ندارد از مروت ای پری پیکر

و با دوران نصیب من غم و رنج و جفا کرده

بگو (مستوره) این دنیا نباشد جای آسایش

و گرنه ا بن مریم از چه رو   در سما کرده

گوهر کابلی

گوهر بیگم دختر یک رساله کابلی بود و در اواسط قرن سیزده وقتیکه بعضی سد وزای ها و بارگزا ی ها بهند مهاجرت نمود با خویشاوندان خود به آنجا رفته ،و در لود یانه و امر تسر اقامت ورزید.این شاعره در دری ، پشتو ، و اردو شعر میسرود و تا سنه ۱۲۱۲ هجری قمری حیات د ا شته ا ست .

آمنه فدوی

این شاعره بتاریخ ۱۷ ربیع الاول سنه ۱۲۷۶ هجری قمری د رکابل تولد یافته پدرش سردار نور محمد خان و مادرش دختر سردار محمد اکرم خان پسر امیر دوست محمد خان بود . نور محمد خان که در زمان سلطنت  امیر عبد الرحمن خان نایب الحکومت قندهار بود ، به تعلیم و تربیه اطفال خود توجه خاصی داشت طوریکه آ منه خانم ا ز طفولیت  دری و قرآن شریف آموخت و مفسر و محد ث خوبی بود ، علاوه بر ان استعد اد شعری نیز داشت و از جوانی شروع به سرودن اشعار نمود. روایت میکند که آمنه خانم خیلی با حوصله بود، چنانچه وقتیکی هفت ساله بود گولیش غد وی پیدا شد و حکیمان آن زمان آنرا بدون دوای بیهوشی جراحی کردند ، ولی مریضه کوچک با وجود درد طاقت فرسا  آه هم نکشید وحتی از هوش هم نرفت.

وقتیکه آمنه خانم به سن رشد رسید با سردار محمد سرور خان نواب خیل ازدواج نمود ، ولی بعد از چند سال شوهرش وفات کرد و آمنه خانم بعد از چندی به نکاح سردار عبدالحبیب خان پسر سردار عبالقیوم خان از بت خاک در آمد. از چهار طفل این خانم که دو از محمد سرور خان و دو از عبدالحبیب خان بودند ولی یکی هم بسن بلوغ نرسید و همه در طفولیت دنیا را وداع کردند. بعد از وفات شوهر دوم خویش آمنه خانم بکلی تنها مانده در یک جا بسر نمی برد و گاه در خانه برادر خود گاهی هم در خانه نایب السلطنه و یا یکی ار خویشاوندان و دوستان متعد د خود می بود . امیر عبدالرحمن خان بنا بر احترامی که نسبت باو داشت در سال ۵۰۰ روپیه کابلی معاش برایشی مقرر کرد.

آمنه خانم به سه تن از خانمهای همعصر خویش دوستی زیادی داشت  که یکی آغا جان ، د ختر امیر دوست  محمد خان و زوجه سردار محمد علیخان ، دومی علیا جناب خانم امیر حبیب الله خان  و سومی عالیه بیگم ، خانم نایب السلطنه بود.این خانم در آواخر عمر خود بسیار عابده و تهجد گذار گردید و به استشنای روز های عید ها هر وقت روزه میگرفت ،  در ماه رمضان اعتکاف داشت . آ منه خانم در گنبد زیارت شاه اولیا اطاق مخصوص داشته ، اکثر اوقات خود را در آ نجا میگذ شتاند و بعضی وقت   حتی یکی دو ماه در آن جا می ماند . خیلی سخی بود و بپول خود دو یا سه چاه کشید و دو مسجد آباد کرد ، یکی در باغ علی مردان که اکنون به نام مسجد میرزا قمر الد ین ذکر میشود و دومی در ده پوستین دوزها. آمنه خانم دو بار بسفر حج رفت وقتیکه بعد از ادای مراسم حج دوم و زیارت مد ینه منوده و بیت المقد س با دیگر حجاج بعزم مراجعه وطن در شهر اخیر الذ کردر موتر سرویس نشست ، در حینیکه موتر میخواست حرکت کند  به آواز بلند صدا کرد:" خدایا! من مرگ خودرا در مکه معظمه و مدینه منوره میخواستم باز وقتیکه به بیت المقد س رسید م خیال کردم دراینجا خواهم مرد ، چود در این سه سرزمین بمرگ خود نایل نشد م از این جا نا امید میروم ! " چند لحظه بعد موتر چپه چپه می شود ، ولی به هیچ کس آسیبی نرسید جز آمنه خانم که در اثر صدمه ایکه برایش وارد گردید فوری جان داد . مسافرین نمیدانستند که با نعش وی چه کند و بعد از مشوره مختصر فیصله کردند که او را  همانجا دفن نمایند . دو سه خانمی که با او بودند میدانستند که کفن و همه اسباب تد فین در خورجین این مرحومه موجود است لذا نعش او را شسته ، برای دفن آماده ساختند ، درین وقت شخصی از بیت المقدس رسید و گفت:" امشب خواب د ید م  که خانمی را از جمله حجاج افغان وفات کرد و من او را در کنار قبر حضرت بلال دفن می کنم." همه از چنین تصادف عجیب بحیرت افتادند و نعش مرحومه را بجای موصوف نقل داده در آنجا بخاک سپردند.

وفات آمنه خانم در سنه ۱۳۰۳ یا ۱۳۰۴ اتفاق افتاد.

چنانچه در بالا ذ کر شد آمنه خانم از زنان تعلیم یافته و فاضله  زمان خود بود و به شعر و ادبیات علاقه مفرطی داشته ، خود نیز شعر میسرود و ( فدوی) تخلص میکرد و این غزل نمونه طبع وی است:

تا نظر در چمن وضع جهان وا کردم

ستمی بود که بر دیده بینا کردم

نه چمن رنگ وفا داشت نه گل بوی بقا

حیرت آلوده بهر سو که تما شا کردم

شوخ چشمی چو مگس کردم و بس شرمیدم

هر متاعی که ا ز این سفله تمنا کردم

گر بمحشر زمن از حاصل دنیا پرسند

گویم افسوس همه خواهش بیجا کردم

ذره نیست بکف ز ین سفر دورو دراز

عفو خواهم زخدا آنچه خطا ها کردم

(فدوی) بار خجا لت بکشی روز جزا

زآنکه در عالم فا نی چه مهیا کردم؟

ببو جان

نام او حلیمه و در سنه ۱۲۸۰ یا ۱۲۸۲ در بارانه کابل تولد یافته پدرش میر عتیق الله خان از اولاده میر واعظ و مادرش دختر امیر دوست محمد خان بود. بی بی حلیمه در خانه پدر علوم متداوله را آموخته ، در ادب و شعر معلومات خوبی داشت و از جوانی بسرودن اشعار میل پیدا کرد. در سنه ۱۲۹۶ وقتیکه امیر عبدالرحما ن خان بطرف کابل آمد ، شب در باغ بلند توقف کرد و در آنجا با عیان و ارکان دولت ملاقات نمود در ضمن صحبت با سردار محمد یوسف خان پرسید: که آیا کدام سردار زاده یا خواهرزاده ایکه لیاقت همسری را با او داشته باشد سراغ دارد؟ سردار محمد یوسف خان  فورآ بی بی حلیمه را که در آن زمان ۱۵ یا ۱۶ ساله و در حسن و جمال د لفریبی داشت بخاطر آورده او را به امیر عبدالرحمان خان معرفی نمود و چند روز بعد از ورود مشارالیه بکابل نکاح اوبا بی بی حلیمه بسته شد.

اولین کار او بعد از نکاح، بخشید ن مهر خویش به امیر عبد الرحمن خان بود و چند روز بعد از آن بدون اجازه شوهر به بندیخانه رفته حکم داد تا تمام محبو سین را رها کنند.وقتیکه ا میر عبدالرحمن خان از ین قضیه آگاهی یافت بر آشفت ولی نظر به علاقه و محبتی که بخانم جوان خود داشت او را بخشید از او قول گرفت که دوباره بدون مشوره و نصیحت او بچنین کار ها اقدام ننماید. بی بی حلیمه یک زن نهایت سخی و مهمان نواز بوده خانه او هرگز از مهمان و فقرا خالی نبود و همیشه در صدد کمک با غربا و بینوایان بود. حیات او با شوهرش بسیار بخوشی میگذ شت ، چه طوریکه قبلآ گفته شد امیر عبدالرحمن خان او را از صمیم قلب دوست داشت، خرسندی او را ازهر چیز بالاتر میشمرد. محبت او به اندازه بود که اگر چه شاعر نبود و گاهی شعر نمیسرود تنها در وصف بی بی حلیمه که بر او لقب (ببو جان) را گذاشته بود، قطعه ذیل را گقت:

مهد علیا صدر کبیری بی بی عفت شیم                    

زآنکه از عزت شهش خوانده عیال محترم

الحق از مادر نزاده دختری امزاد او

صاحب حلیم و جاه و مایه جود و کرم 

ببو جان گردش و میله را بسیار دوست داشت ، و هر سال از اول بهار تا زمانیکه برف زمین را می پوشاند، نقریبآ هر روز بباغی رفته ، روز را در آنجا میگذ شتاند . در آن هنگام خودش و مصاحبین و نوکران زنانه لباس مردانه پوشیده بالای آن پالان سیاه دراز می انداختند و چهره را  با نقاب سیاه عینک دار میپوشانیدند. چون ببو جانی به شعر و ساز علاقه مفرطی داشت ، هر شب بهترین نوازندگان و خوانندگان آن زمان را نزد خود خواسته تا نیمه شب بخواند ن آنها گوش میداد و از مهارت ایشان لذ ت می برد . وقتیکه امیر عبدالرحمن خان از کابل عزیمت می نمود ، ببو جان جانشین او بوده تمام امور دولتی را اداره میکرد و چون صاحب هوش و تدبیر خدا داد بودبخوبی از این عهده بیر ون می گرد ید .

ببو جان صاحب دو پسر گردید، ولی اولی در طفولیت از دنیا رفت . بعد از وفات امیر عبدالرحمن خان این ملکه با وفا چندین سال در گلستان سرا ی کابل سکونت داشت ولی در اواخر حیات خود آنرا برای مکتب مستورات واگذار شده در قلعه هاشم خان اقامت گردید. وفات ببو جان ساعت چهار و نیم صبح روز چهار شنبه ۲۰ جوزا سته ۱۳۰۴ هجری شمسی واقع شد و در جوار تمیم انصار رحمتالله علیه مدفون است. چنانچه قبلآ گفته شده ببو جان طبع موزون داشت و گاهی شعر میسرود ولی متاسفانه اکثر ا شعارش از بین رفته و جز چند بیتی که در اخبار (ارشاد النسوان) بطبع رسیده ، چیری بافی نما نده . گویند روزی ضیا الملته والدین امیر عبدالرحمن خان یکد سته نرگس برای او فرستاد و او برای ادای تشکر فرد ذیل را نوشت:

نرگس صد برگ از د ست شهنشاهم رسید

بر سر خود ماند م و بر چشم تر مالید مش

این  بیت نیز از نتایج افکار اوست:

از برای خدا بلند کنید

بر سر خود لوای استقلال

باد شیرین دهان ملت ما

یا رب از میوه های استقلال

میکشم بعد از این بدیده خود

سرمه از خاک پای استقلال

حیاتی

حیاتی از اهل هرات و زوجه نور علیشاه بامی بود . اصل نامش (بی بی جانی) است و (حیاتی) تخلص میکرد . مشارالیها خیلی ذ کی بود و قواعد شعری و عروض را از شوهر خود آموخت . بعد از وفات نور علیشاه بی بی جانی با ملا محمد خراسانی ازدواج نمود . حیاتی اشعار خوبی میگفت و اگر مبالغه نباشد کلیات او بده هزار بیت میرسد.

این یک غزل از جمله اشعار اوست:             

عجب شیرین لب لیلی عذاری کرده ام پیدا

درین ایام خوشحالم که یاری کرده ام پیدا

 بیاد لعل شیرین میکنم چون کوهکن جانی

چو فرهاد از برای خویش کاری کرده ام پیدا

زپا افتادم از اندوه هجران چون کنم یا رب

که این اند وه از د ست نگاری کرده ام پیدا

چو مجنون می نهم رو بر کف پای سگ کویش

که من دیوانه ، نیکو غمگساری  کرده ام پیدا

بیکد م صرف راه آن بت بیگانه وش کردم

"حیاتی" آنچه من در روزگاری کرده ام پیدا.

مخفي بدخشاني

ندانم چون کنم يارب دل دیوانه ی خود  را    

ندارد الفت صحرا نه ميل خانه ی خود را

شراب عشق را کردند از روز ازل قسمت    

من از روز اول پر کرده ام پيمانه ی خودرا
شب تارم نشد روشن زعشقی همچو پروانه
مگر از دست خود آتش زنم کاشانه ی خود را

بکن قصديکه با من داری ايچرخ جفاپرور    

که کردم فرش راه سيل غم ويرانه ی خودرا

زآهم همچو نی آتش بجان رفته زليخارا    

 کشم تا در نيستان ناله مستانه ی خود را

ندارد مزرع دنيا  بجز  غم  حاصلی ايدل    

 بسوز از برق آهی خرمن بيدانه  ی خود را
رسد از دوستانم زخم ها بردل از آن داغم
غنيمت ز آشنايی صحبت بيگانه ی خودرا
نديدم در جهان بی وفا از کس وفا مخفی
که تا سازد فدای شمع اوپروانه ی خودرا

مخفی بدخشی در نیمه دوم قرن گذشته هجری خورشیدی در فیض آباد مرکز ولایت بدخشان دیده به جهان گشود. مخفی دختری میرمحمودشاه بدخشی ازحکام محلی آنزمان که شخصی فاضل و هنر دوست بشمار میرفت ، بود. وی تحصیلات ابتدایی را نزد پدرش به اتمام  رسانید، وبا امکان که در دست داشت به فراگیری ادبیات و علوم دینی پرداخت مخفی بدخشی در سنینن نوجوانی به سرودن  اشعارزیبا و دلنشین آغاز نمود و دیری نگذشته بود که در عرصه شاعری صاحب نام  شد  . مخفی بیشترین اشعارش را در محله بنام قره  قوزی که همانجا نیز زندگی مینمود، سروده است وی تن به ازدواج نداده و بیشترین دوران عمرش  را در معیت خانواده اش در حالت تبعیدسیاسی در شهرهای کابل و قندهار دردوره  امیرعبدالرحمن خان بسر برد. ازجمله شاعره هاي معاصر ا ست، ولا د تش در ۱۲۵۵ و وفاتش در ۱۳۴۲ هجري شمسي بوده، منتخباتي از ا شعارش در پشاورو فيض‌آباد بد خشان چاپ شده است.

یکی از سروده های مخفی  بدخشی:

آهسته

خط آ مد بر رخت ای سیمنتن آهسته  آهسته
بیرون شد سبزه ات گرد چمن آهسته  آهسته
ببین ای باغبان گل کرد آن حرفی که دی  میگفت
نسیم صبح در گوش چمن آهسته  آهسته
بت نامهربانم  مهربان گردیده  میترسم
مبادا بشنود چرخ کهن آهسته  آهسته
بصد افسون چو طفلی را بفریبند با  شکر
دلم را برد انشرین سخن آهسته  آهسته
فدایت جان من قاصد چو بردی نامه ام  سویش
زبانی هم بگو احوال من آهسته  آهسته
خوشا سیر بهارقندهار و دوستان با  هم
که میگشتیم در گرد چمن آهسته  آهسته
نبودی گر سر آزردن مخفی چرا  گفتی
سخن با مدعی در انجمن آهسته  آهسته

بشكن بشكن
زنورشمع من بزم رقيبان روشن است امشب
شرار آه من برانجمن آتش افكن است امشب
چنان گمگشته خوابم درفراق چشم جادويش
كه هرمژگان بچشمم همچو نيش سوزن است امشب
سزد گرمهرو مه برچرخ خون گريند ازين ماتم
كه صيد خاطر اورا شب جان كندن است امشب
تو اي قمري مزن كوكو به پيش قد دلجويش
كه سرو تو غلام سروآزاد من است امشب
شكستي زلف مشكين را شكست افتاد در دلها
فدايت جان مشتاقان چه بشكن بشكن است امشب
لباس سرخ دربركرده بهر قتل مشتاقان
توهم آماده باش ايدل شب خون خوردن است امشب
بگو اين فرد خوش را ازشجاع الملك اي مخفي
كه تيرآه من برچرخ ناوك افكن است امشب .

زيب‌النساء بيگم
بشكند دستي‌كه‌خم درگردن ياري نشد
كوربه چشمي‌كه لذ ت‌ گيرديداري نشد
صدبهارآخر شد و‌هرگل ‌بفرقي‌جاگرفت
غنچة  باغ  دل  ما  زيب دستاري نشد
هركه آ مددرجهان بودش خريداري،ولي
پيرشد زيب‌النّساء او را خريداري نشد .


رويکردها:  ادبيات داستاني، فصل نومقاله - مباهی، پرده ‌نشينان سخنگوي ازماکه رحماني، بهنام، حوزه- نقش آفريني زنان در شاهنامه از اکبري و استفاده از مقاله هاي استاد صباح .

 

 

www.esalat.org

 

 

 

 

 

 

Saturday 1 march 2008 22:04:43