محمد نبی عظیمی

 درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»

Fri, October 29, 2010 09:28

 

بخش دوم

  سوژه و مضمون داستان:

  به نظر می رسد که کاندید اکادمیسین اکرم عثمان داستان "کوچهء ما" را از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خویش آغاز کرده باشد. زیرا کسانی که اورا از نزدیک می شناسند، می دانند که منزل پدری وی در نزدیکی بازار کوچک جوار مسجد جامع حاجی یعقوب قرار داشته و در یک خانه و خانوادهء اشرافی بزرگ شده است. داکتر اکرم عثمان که در بسیاری بخش های این اثر نقش قهرُمان داستان (امین) را بازی می کند، در کتاب خود ماجراهای زنده گی همسایه ها و ساکنین "کوچه" اش را باحوادث سیاسی و اجتماعی پنجاه – شصت سال پیشین گره زده و با آب و لعاب یک نثر مجلل و فخیم به خواننده گانش پیشکش می کند. نثر طنز گونه یی که در برخی حالات توأم با تحقیر و تمسخر آدمهای داستان و شخصیت های سیاسی دخیل در ماجرا ها و حوادث سیاسی کشور است. امین شخصیت مرکزی داستان برجسته ترین چهره داستان فرزند دیپلمات مستبد، ظالم و زنباره یی است که مادرش را مادر پدرش "عالیه بیگم" به نرخ کاه ماش خریده و در اختیار پسر شهوت پرستش قرار داده است. "امین" و مادرش جایگاه کلک ششم یا دو آدم اضافی را در آن خانه اشرافی که محل آمد و شد و خورد و نوش درباریان نیز هست، دارا اند و بی جهت نیست که هر کوزه یی که می شکند بر سر آن ها می شکند و یا هر گلی که به آب داده می شود، مقصر همان ها اند: حسینه و فرزند دلبندش امین.

  امین آرام آرام بزرگ می شود. به مدرسه و دانشگاه راه می یابد و محیط و محاط دید و تفکرش گسترده می شود. کوچه گی هایش را بیشتر از پیش می شناسد و در این میان با شخصیت هایی همچون محسن آغا و موسی خاخام یهودی که زیبا دختری سپید رو و سیه گیسویی در خانه دارد، الفت و انس بیشتر گرفته و با آنان چنان نزدیک می شود که همچون دو بادام در پوستی. امین که دیگر جوان آگاه و کتابخوان شده است، با شخصیت معروف سیاسی "محمودی" فقید و برخی از شخصیت های فرهنگی و سیاسی دیگر همچون شادروان باقی قایل زاده و دیگران آشنا شده و رفته رفته به میتنگ ها و تظاهرات آن دوران شرکت می کند و دیری نمی گذرد که دلبستهء یک جریان سیاسی مترقی می گردد و به عضویت آن تن می دهد. اما امین دلبسته گی دیگری نیز دارد: دلبسته گی به "زلیخا" دختر موسای یهودی. خوشبختانه این عشق یکطرفه نیست، دوطرفه است و زلیخا نیز امین را بیشتر از جانش دوست می دارد. آن ها سال ها با هم نرد عشق می بازند. پس از حوادث نظامی – سیاسی و جا به جایی های قدرت دولتی و گسترده گی خشونت و کشت و کشتار و ارزانی و فراوانی مرگ و میر همشهریان و زندانی شدن های بدون موجب امین و شرکت وی در یکی از عملیات های محاربوی و زخمی شدن و صحت یاب شدنش، زلیخا به اثر اصرار امین و پدرش روانه سواحل آرام می شود و پس از مدتی به تشویق یکی از دوستان شارلتان یهودی تبار ولی عاشق سینه چاک دیرینش "یعقوب" به کشور آلمان درخواست پناهنده گی می دهد و بنا بر اصرار همو حاضر می شود تا سند ازدواج را با وی برای تسهیل پروسهء پناهنده گیش امضاء کند. بعد حوادث به صورت دراماتیکی تغییر می کند و زلیخا یعقوب را با کارد آشپز خانه می کشد و زندانی می شود تا این که امین پس از استقرار دولت کرزی قادر می شود تا برای رهایی و استخلاص زلیخا از زندان، راهی آلمان شود. و این تمام ماجرای یک رُمانی است با این عرض و طول. اما راوی داستان با روایت خاطره ها، حادثه های تاریخی، بازتاب دادن رسم و رواج ها، فکاهی ها، ضرب المثل ها، اشعار نغز، نقل قول ها، دادگری های حق و یا ناحق و فلسفه بازی ها مانند یک دانای کـلُ، و گزارش های مفصل ژورنالیستک گونه، توفیق یافته است تا این داستان را کش بدهد و بیشتر از هزار صفحه – اگر صفحات سفید را از شمار بیندازیم - را سیاه کند؛ و این در حالی است که در درازنای این پرگویی ها حضور قهرُمانان و کرکتر های عمدهء داستان کمرنگ می شوند و گهگاهی – حتا - خواننده آنان را بیخی فراموش می کند. اما به نظر من داستان کوتاه و یا رُمان نباید به روی کلمات و تعدد صفحات متکی باشد. به ویژه در رُمان باید به گسترده گی و تعدد حادثه ها بیشتر پرداخت تا رُمان از همان ابتدا به مرگ محکوم نشود. این پرورش حوادث و آفرینش پرسناژ ها و گره گشایی ها است که خواننده رُمان را به سوی خود می کشاند و تا آخرین صفحه همراه خود می برد، نه پرورش الفاظ و نثر پر از زرق و برق.

   نادرستی های چاپی و املایی:

  دوکتور صبورالله سیاه سنگ که بر رُمان کوچهء ما تقریظ کوتاهی نوشته بود، یکی از کاستی های این کتاب را که در اروپا به چاپ رسیده بود، نادرستی های فراوان طباعتی و عدم مراعات نمودن نشانه گزاری های نوشتاری وانمود کرده بودند. اما خوشبختانه این کاستی ها را در نسخه یی که تازه در ایران به دست نشر سپرده شده است، کمتر می توان پیدا نمود؛ اما با این همه برخی نا درستی های املایی و چاپیی در این طبع وجود دارد که در این آشفته بازار نا همگونی های املایی، متأسفانه زیاد جدی گرفته نمی شوند؛ ولی گهگاهی باعث ملال خاطر خواننده یی می گردند که در نوشتن زبان فارسی از روش املای زبان دری پذیرفته شدهء انجمن نویسنده گان افغانستان سود می جویند.

 اکرم عثمان که تحیصل کردهء دانشگاه تهران است در هنگام نوشتن "کوچهء ما" از رسالهء روش املای زبان دری پذیرفتهء انجمن نویسنده گان افغانستان پیروی نمی کند و مانند ایرانی جماعت حرف "ه" واژه های مختوم به "های" غیر ملفوظ را حذف کرده و مثلاً به عوض زنده گی، می نویسد زندگی. همچنان جناب شان در کاربرد واژه های مختوم به "ه" نا ملفوظ که حرف "ه" باید به شکل "یی" نوشته شود، مطابق به شیوهء نوشتاری ایرانی ها "ای" می نویسند. در حالی که به اساس روش املای زبان دری نوشتن "ای" تنها در یکی دو مورد مجاز است. در صیغهء مفرد مخاطب، فعل ماضی قریب، یا صیغهء مفرد مخاطب فعل حال. مانند تو درخانه ای؟ رفته ای، گفته ای، گفته اید، رفته اید، آمده اید و غیره.

  اگرچه ویراستار این اثر مستطاب جناب کاظم کاظمی شاعر و متفکر مطرح زمان ما هستند و این کتاب در مقایسه با آثاری که در پشاور پاکستان و یا برخی از کشور های غربی به نشر رسیده اند، نادرستی های املایی و چاپی اندکی دارد، با آن هم از نظر من نادرستی های املایی و چاپی ذیل در آن دیده می شوند: مثلاً واژهء "طوفان" به صورت نادرست در بسیاری از صفحات این کتاب از جمله صص ۲۴، ۳۶، ۱۸۰ جلد دوم به شکل توفان نوشته شده است. درحالی که طوفان و توفان معانی مختلف داشته و واژه های متفاوتی هستند. در فرهنگ عمید درباره معنی "طوفان" چنین آمده است: آب فراوان یا سیل شدید که ناگهان مساحت زیادی از زمین را فراگیرد و غرق کند. هرچیز شدید و بسیار که همه را فراگیرد مثل باد و آب و آتش. انقلاب شدید در هوا. باد شدید که آب دریا را به جنبش آورد. اما معنی توفان به حرف "ت" را در همان فرهنگ چنین می خوانیم: توفان از مصدر توفیدن است و به معنی جوش و خروش. شور و غوغا، به هم خورده گی هوا و وزش باد های سخت و جوش و خروش دریا. پس می بینیم که آن چه را که نویسنده از کاربرد واژهء طوفان در بسی حالات مراد دارد در نوشتن آن به حرف "ت" حاصل نمی شود.

 دوگانه گی در شیوهء نوشتن برخی از واژه ها یکی از کاستی های دیگر این کتاب است. مثلاً در صص ۲۲۸ و۲۲۹ ج ۲، نام عبدالاله هم به شکل عبدالالله آمده است و هم به صورت عبدالاله. درحالی که استاد سید علی محمد اشراقی در آِیین درست نویسی می نویسد که باید کوشید تا شیوهء املایی از شروع تا انجام یک نبشته یکدست و با استفاده از یک روش باشد.

 واژهء "جرأت" را در فرهنگ عمید با همین املاء می یابیم نه به شکل "جرئت" که در این کتاب ده ها بار تکرار شده است مثلاً در ص ۲۳۲ ج ۲. البته این واژه عربی است و به عربی این طور نوشته می شود: جرأة

 آسیاب سنگ که در ص ۲۹۰ ج ۱ و برخی از صفحات بسیار دیگر به شکل آسیا سنگ آمده و حرف "ب" آن حذف شده است، نیز معنای به کلی متفاوتی دارد از آن چه نویسنده مراد داشته است. زیرا آسیا قاره یی است عظیم از پنج قارهء جهان و آسیاب محلی است که در آن گندم و جو و جواری به وسیله دو سنگ بزرگ و همواری که بالای هم قرار دارند و پیوسته توسط آب می چرخند، آرد می شوند.

 همچنان واژه های "سود و سودا" که در این کتاب ده ها بار تکرار شده اند، از جمله در صص ۲۲۳، ۳۹۷، ۶۲۳ ج ۱، از جملهء همان اغلاط مشهوری اند که عوام الناس به غلط آن ها را هنگام خریداری اجناس مورد ضرورت خانه استعمال کرده و در بسیاری حالات آن معنایی را نمی دهد که نویسندهء کوچه ما آن ها را به کار برده است. زیرا معنای سود چیزی نیست جز فایده کردن در خرید و یا فروش و معنای سودا هم معامله، داد و ستد، خرید و فروش است. پس بهتر خواهد بود که به عوض سود وسودا گفته شود: احمد مواد مورد ضرورت خانه را خرید و آورد. 

 اکرم عثمان اگرچه مکتب افسران احتیاط را درسال ۱۳۴۳ خ در بالاحصار کابل خوانده و به رتبهء دریم بریدمن احتیاط مفتخر شده است با آن هم در صفحهء ۴۲۲ ج ۱، اصطلاح "باصقین" را "باسقین" نامیده و تصور می کند که این واژه به عوض واژهء "هجوم" به کار می رفته است. همچنان در صفحهء ۴۲۳ ج ۱ ترکیب "جمع آمد" را به جای قوماندهء "جمع شی" و در صفحه ۴۳۰ ج ۱ "ضبط و پروت" را به عوض "زحف و پروت" که زحف مصدر است و واژهء عربی و پروت هم واژه پشتو است استعمال می کند. درحالی که این دو واژه ترکیبی است از زبان های عربی و پشتو به معنای به روی سینه خوابیدن و با دست ها و زانو ها خزیدن و اندک اندک پیش رفتن به سوی هدف داده شده.

 در ص ۴۵۸ ج ۲ می نویسد "بنائا" که البته غلطی تایپی است و در اصل باید بناءً بوده باشد؛ ولی من می خواهم پیشنهاد کنم که آیا بهتر نیست تا به عوض بناءً عربی، بنابر این و بنابر آن خود مان را بنویسیم؟

 در صص ۳۳۹ و۳۴۰ و بسیاری از صفحات دیگر این نبشته واژهء "کمک" به صورت "کومک" آمده است که شکل گفتاری این واژه است؛ ولی از نویسنده یی مانند اکرم عثمان که به نیکی می داند که زبان گفتاری را نباید با زبان نبشتاری آمیخت، چنین اشتباهی چندان توجیه پذیر به نظر نمی خورد.

 جملهء "توجه می دهد- ص ۴۲۳" که در چندین صفحهء این کتاب تکرار شده است، نیز جمله یی است که برای نخستین بار می خوانیم. زیرا تاکنون خوانده بودیم به: توجه می رسانیم، توجه کنید، متوجه شد، توجه می کند، توجه نامبرده را جلب می کند و . . . ولی "توجه می دهد" را اگر دیگران شنیده باشند، این تنابندهء خدا نشنیده است.

 ترکیب های آشتی ناپذیر و سیری ناپذیر در صفحات ۱۷۰ ج ۲ و ۲۵۲ ج ۲ به شکل آشتی ناپزیر و سیری ناپزیر آمده اند که شاید نادرستی طباعتی باشند.

 در صفحه ۵۱۱ ج ۲ وچند جای دیگر این کتاب واژهء "اقلاً" به عوض حد اقل آمده است، درحالی که اگر دیگران نمی دانند آقای اکرم عثمان به نیکی می دانند که واژه های اقل و اکثر عربی غیر منصرف اند و تنوین نمی پذیرند. پس بهتر است که به عوض اکثراً بنویسیم: غالباً یا بیشتر و به جای اقلاً، حد اقل و یا دست کم و یا کم از کم نوشت.

این نادرستی های چاپی نیز دلآزار هستند: صص ۳۷ ج ۱، نگبان به عوض نگهبان، ۶۰ و ۶۱ ج ۱، ااستالین – استالین، ۲۳۱ ج ۱ سءوالی – سؤالی، ۲۳۷ ج ۱، مرغیان؟، ۵۳۲ ۴۸۴ ج ۱، اربات اقتدار- ارباب اقتدار ۵۳۲ ج ۱ آستین و آستن – آستین و آستر، ۵۶۸ ج ۱ به مهمان گناهی- به همان گناهی، ۵۰۷ ج ۱ بهزعم – به زعم، ۵۸۲ ج ۱ شطیحات – شطحیات، ۵۸۵ ج ۱، خوردضابط- خردضابط، ۶۴۹ ج ۱، می ش افد- می شگافد، ۳۷ ج ۲، قاکولته – فاکولته، ۶۵ ج ۲، بی بقه – بی طبقه، ۱۳۵ ج ۲، اندشناک- اندیشناک، ۲۱۵ ج ۲، تبصرهء دوباره- تبصره دربارهء، ۲۷۰ ج ۲، شوونیزم- سویتیزم، ۳۳۶ ج ۲، تماشاه - تماشا ۳۸۷ ج ۲ ببرک کارکل – ببرک کارمل، ۴۱۴ ج ۲، وقی- وقتی، ۴۸۴ ج ۲، مدهد- می دهد. ۴۱۷ ج ۲، تصحیح کنم- تصحیح کنیم، ۴۵۷ ج ۲، گم گم- گم. ۵۵۰ ج ۲، کم کنم- کم کنیم، ۵۷۵ ج ۲ براندختن- برانداختن.

 زبان کوچهء ما:

 فرهنگی عزیزی در نبشته اش به مناسبت تجلیل از هفتادمین سالگرد تولد کاندید اکادمیسن داکتر محمد اکرم عثمان نوشته بود که زبان نثرش با سواد سعدی و طنز حافظ آمیخته است. او آرایشگر چیره دست زنده گی و پالایشگر روان ماست که با نیش زبان و کنایه های رندانه می خواهد ما این گونه که هستیم نباشیم. آری اکرم عثمان زیبا و دلنشین و روان و سلیس می نویسد و نثرش در بسی حالات به ویژه هنگامی که خودش آن را دکلمه می نماید سخت اثر گذار و روح نواز است؛ ولی سوگمندانه که در کوچهء ما این نثر شکوهمند سعدی وار و این شیوهء رندانهء حافظ با افت و خیز و درشتی و زشتی و حتی توهین و دشنام به آدم ها و شخصیت ها همراه می شود به طوری که نویسنده در بسیاری حالات بی طرفی یک راوی و تاریخ نویس یا گزارشگر را از دست می دهد. در همین حالات است که خواننده به عوض طنین موسیقی دل انگیز آواز سحر آمیز نویسندهء "وقتی که نی ها گل می کنند"، صدای پر از بغض و کین و غضب آلود کسی را می شنود که تبلیغات چی های حزبی را سگ هایی می انگارد که بیست و چهار ساعت "قوله" می کشیده اند و یا کارکنان ادارات دولتی را "حشرات موذیی" که اینک از برکت دموکراسی آزدای آزادی می گفتند و مکتبی ها را نیز که دیگر افسار و پچاری را که کنده بودند و چهار نعل به سوی انقلاب می تاختند، همزاد چهارپایان!

اما برعلاوهء آنچه جناب غفار عریف در مورد زشتی زبان کوچهء ما آورده است، ده ها مورد دیگر اهانت و دشنام زنی نیز وجود دارد که به اسم حقیقی و آدرس مشخص اشخاص و شخصیت ها اعم از سیاسی و غیر سیاسی صورت گرفته است. بیایید به عنوان مشت نمونهء خروار به این چند مثال بسنده کنیم: 

  در ص ۵۶ ج ۲: "داد وبیداد! زبان ای [این] خرکار بی پدر و مادر کوخ داره. کسی نیست که از زیر نوشادر بالا کنیش و از بالا دهانشه که مثل بیت الخلاء بد بوست، بدوزه."

 یا در آغاز بخش ۱۰۷ می خوانیم: "اربابان جدید در نُه سوراخ مردم گل میخ فرو می کنند و به اندازهء نیفهء سوزن نیز مجرای نفس کشیدن را باز نمی گذارند"

 در ص ۳۶۳ ج ۲: دربارهء موسفیدان و برخی از فرهنگیان شهر کابل که به منظور نظارت از کار انتخابات شورای ملی در کمیتهء حزبی شهر کابل جمع می شدند و هم جوانی که به حکم وظیفه مجبور بود، از حضور آن ها در جلسه به منشی شهر گزارش بدهد، چنین می نویسد: "او از اعضای کمیسیون امضاء می گرفت. موسفیدان وقتی که گماشتهء شهر را دور می دیدند، هم به ریش خود و هم به ریش حزب و دولت و هم به ریش دموکراسی می خندیدند و به صیغهء تعرض می گفتند "این بار اول نیست که ریش ما را با نجاست می آلایند و ریسمان ما را به دُم خر می بندند."

 درص ۲۳۱ ج ۱: طبع بذله گویی نویسنده گُل کرده و در مورد رییس دندان طلایی مطبوعات وقت چنین می نویسد: رهی [معیری] پرسید: "آیا در اسطبل کابینهء شما خری از این بهتر نبود که وزیرش می کردند؟" مهمان دار جواب داد: "آقای رهی! سال هاست که افسار فرهنگیان ما به دُم خر بسته شده و تا این دم و دستگاه وجود دارد، خر خری هم ادامه دارد. "

در ص ۴۵۷ ج ۱ در مورد انظباط و دسپلین افسران پارسا و وظیفه شناس دانشگاه نظامی وقت چنین می نویسد: "اما عسکری بدون مردم آزاری پیش نمی رفت. افسران اداری- درنده های دوپا- به جویدن گوشت نرم و شیرین عادت کرده بودند. بیره های شان مدام می خارید و دندان های تیز شان برای جویدن و دریدن آماده شده بود . . . . "

 در صفحه ۶۳۱ ج ۱:

 در صفحه بعد: "عثمان خان جلاد، عبدالحی را به همان گناهی که قوماندان چند هفته قبل امین را در"مفرزه" مجازات کرده بود، متهم نموده بود و فرستاده بودش زیر خیمه تا از سویی ثمرهء خلق و تواضعش را ببیند و از سوی دیگر خارش دندان های خودش آرام بگیرند. "  

 ولی این عثمان خان حتی گنجشک را هم نکشته بود. او از جبل السراج و رتبه اش تورن بود. شخص نهایت غریب و ساده یی بود. شکی نیست که افسر با انظباطی بود؛ ولی هرگز کسی را توهین و تحقیر نمی کرد. اتفاقاً همو بود که مرا نیز در هنگام درس عملی در مضمون دافع تانک به خاطر عدم توجه ام به گفته هایش جزا داده بود. اما ضبط و ربط در محیط نظامی را اگر مانند امروز حذف کنیم، ثمره اش همین خواهد بود که می بینیم.

 در صص ۴۳۱-۴۳۲ ج ۱: افسران با ناموس و وطنپرست مکتب ظابطان احتیاط را از زبان یک سرباز پهره دار چنین دشنام می دهد: "حالا بی غم تماشا کن! دله و دیوث تا صبح بر نمی گردند. "

 

 داستان به شیوهء خطی روایت شده و نویسنده داستانش را با توالی زمان باز گو کرده ولی در حین روایت دستور زبان رعایت نشده است و همین موضوع باعث می شود که برای خواننده در بسی حالات التباس معنی دست دهد و نداند که حادثه یی را که راوی حکایه می کند در چه زمانی رخ داده است، در زمان حال یا در گذشته؟ زیرا وی ناگهان از زمان حال به زمان ماضی بعید و از فعل مضارع اخباری به فعل ماضی مطلق رو می آورد و تسلسل فکری خواننده را برهم می زند. کتاب با چنین شیوه یی از همان آغازین صفحات شروع می شود و تا پایان به همین روال ادامه می یابد. مثلاً: در بخش ۱۴۹ چنین می خوانیم:

 "بعد از رفتن زلیخا زمین امین را جا نمی دهد. روزها به درازی قیامت جان و تنش را می خست. "

  شخصیت ها و کرکتر های عمده:

 ادامه دارد . . .

 

 

 

درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»

Tue, October 19, 2010 09:52

 

بخش اول

 

 هروقت که گذرم به بلخ بامی، زادگاه مولانای بزرگ می افتد، یکی از نخستین فرایضم هم سرزدن به کتابفروشی "بیهقی" است که درست در قلب شهر و در مقابل روضهء مبارک حضرت علی کرم الله وجهه قرار دارد. همان مکان مقدسی که گفته می شود، اگر از سر صدق و خلوص نیت به آن جا بروی و دعا کنی، هر حاجتی که داشته باشی برآورده می شود، حتا اگر کور باشی و خواهندهء دو چشم بینا: از کرامات سخی جان کور بینا می شود./

  آن روز که در کتابفروشی تنگ و تاریک بیهقی قدم گذاشتم، چشمم به واژهء "کوچه" افتاد، در روی جلد کتاب خاکپری که بالای آن کتاب خاک آلود دیگری گذاشته شده بود. نمی دانم به خاطر دلبسته گی شدیدم به این سرودهء زیبای فریدون مشیری: "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم/ بود که قدم هایم سست شدند و وسوسهء خرید آن کتاب بی قرارم ساخت یا کنجکاوی این ذهن پیر خرده گیر که ببیینم و بپرسم از کتابفروش که مگر شهر هِرت است که بالای کوچهء مشیری این همه خاک ریخته اید و کسی در قصه اش نیست؟ ولی شگفتا! همین که گرد و خاک ایام را از چهرهء آن کتاب ستردم، ناگهان متوجه شدم که بار دیگر چه گنجی را در این ویرانه پیدا کرده ام: "کوچهء ما" رمان قطوری از نویسندهء فرهیخته آقای کاندید اکادمیسین داکتر محمد اکرم عثمان که در این چند سال اخیر فتور در ادبیات داستانی کشور ما خبر ساز بوده و این تنابندهء خدا شوق داشتن و خواندنش را از مدت ها پیش در سر می پرورانیده است: رمانی تاریخی – اجتماعی در دو جلد. بها: ۱۲۰۰ افغانی معادل ۲۶ دالر. آه! پس قضیه از این قرار بود: آخر در این سیه روزگاری که "غم نان" کشنده ترین غم هاست، می توان برای خریدن کتابی دست به جیب برد و چنین قیمت گزافی پرداخت؟ حتا اگر نام آفرینندهء "مرد ها ره قول است" و "وقتی که نی ها گل می کنند" بر پیشانی کتاب آذین بسته باشد؟

  "کوچهء ما" توسط شاعر و نویسندهء پرآوازه جناب محمد کاظم کاظمی همو که غزل زیبای "بازگشت" را سروده بود: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / .پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت / ویرایش شده و برای چاپ آن انجنیر محمد نادرعمر گردانندهء سایت وزین فردا، اهتمام ورزیده است. این کتاب که در شهر تهران ایران در سال ۱۳۸۸ خ به حلهء چاپ درآمده است در روی جلد خویش طرح زیبایی دارد که از ذوق پالودهء آقای محسن حیسنی خبرمی دهد. ناشر کتاب هم جناب محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی هستند که در این سال های پسین آثار برخی از داستان نویسان ما را با وسعت نظر و همت بلندی که دارند به دست چاپ و نشر سپرده اند. گفتنی است که جلد نخست دارای ۶۷۰ رویه و جلد دوم دارای ۶۷۷ صفحه می باشد یعنی قطور ترین کتاب داستانیی که تا کنون داشته ایم: ۱۳۴۷ صفحه.

 دربارهء این داستان تاریخی اجتماعی مدت ها پیش – شاید در حدود هشت سال قبل – آوازه هایی در کون و مکان افتاد و شماری از فرهنگیان که قسمت هایی از نخستین بخش های این کتاب را در نشرات برون مرزی خوانده بودند، با شناختی که از توانایی قلم و غنامندی اندیشهء این خامه زن داشتند، به این عقیده بودند که با انتشار این رمان به زودی در جنبش ادبی آفرینش رمان در کشور ما، جان تازه یی دمیده خواهد شد و رمان افغانستان دست کم در سطح منطقه جای پایی برای خود باز خواهد کرد. اما از عرصهء دو سال به این طرف بود که بازار نقد اندرباب این کتاب بالا گرفت. برخی ها آن را فاقد عناصری یافتند که وجود آن ها در رمان امروز الزامی است و تعدادی هم آن را یک کتاب قطور تاریخیی شمردند که وضعیت سیاسی و اجتماعی سه - چهار دههء پسین را ارزیابی کرده و دادگری های نویسنده دربارهء برخی از شخصیت های سیاسی کشور با حب و بغض همراه بوده است. عده یی هم تقریظ نوشتند و کتاب را بی بدیل و ستودنی خواندند و جمعی هم رندانه سکوت کردند، شاید به این سبب که "دنیا نیارزد آن که پریشان کنی دلی".

  اما از آن جایی که گفته اند، شنیده کی بود مانند دیده/ و وانگهی با شناختی که از آن شخصیت فروتن و ارجمند داشتم و ازگذشته های نسبتاً دوری به جناب شان حتا از زمانی که شاگرد لیسه حبیبیه کابل بودند، ارادت داشتم، پیوسته این آرزو را در دل می پرورانیدم که به هر قیمتی که شود این کتاب را به دست خواهم آورد. زیرا من خود که بیشتر از یک هزار صفحه را سیاه کرده و کتابک هایی به نام رمان منتشر ساخته ام، می دانم که جناب داکتر صاحب برای نوشتن این رمان شبان و روزان فراوانی را به سر رسانیده و زحمت بی پایانی را متقبل شده اند.

 در مورد جایگاه ادبی کاندید اکادیمیسین داکتر محمد اکرم عثمان تا همین اکنون که بیشتر از هفتاد بهار از زنده گی پربارش می گذرد، دوستداران و هواخواهانش که کم نیستند و کم مباد، فراوان نوشته اند، به ویژه به مناسبت تجلیل از هفتاد ساله گی وی در برخی از سایت های معتبر و وزین برون مرزی. اما بیشترین ها از جمله من آقای اکرم عثمان را به سبب صدای گرم و دلنشین وی در هنگام دکلمه نمودن اشعار نغز و یا به خوانش گرفتن داستانهای کوتاه در برنامه های رادیو افغانستان وقت می شناسند و می شناسم. اما چنان که می دانیم این گویندهء خوش صدا، نه تنها -- همان طوری که برخی از منتقدین آثارش می نویسند -- شهرت ادبی اش را تنها مرهون صدای پرطنین و موسیقی سان اش است، بل به قول استاد واصف باختری راوی غمنامه ها و شادینامه های روزگارش نیز هست. آخر همو است که قهرمانانی مانند "کاکه اکبر دست قوغ" در داستان وقتی که نی ها گل می کنند، "شیر" در داستان مرداره قول اس، "نبی" در بیخ بته و "دریاب" در نقطهء نیرنگی و "لالا اصغر" را در گور مفت آفریده است. در آن دوران نثر پخته و پرداخت ژرف، طنز گونه و هنرمندانهء اکرم عثمان در تصویر چهره ها، عادت ها، فضا ها، صحنه ها و حادثه های داستانی چنان جذاب و شیرین و ستودنی بوده است که تا همین اکنون نیز اثر گذاری فراوان و ماندگاری بر فرهنگیان و دوستداران ادبیات داستانی کشور گذاشته است. از سوی دیگر اکرم عثمان پژوهشگر اندیشمندی نیز بوده است که با نوشتن آثار تحقیقیی چون "شیوهء تولید آسیایی"، "نظریهء فرماسیونی تاریخ"، "روابط دیپلماسی افغانستان و شوروی"، "مقدمه یی بر چگونه گی نهضت های مشروطه خواهی"، "آسیای میانه در چنبرهء بازی بزرگ" و ده ها سر مقاله و مقاله در "فردا" و معرفی کتاب جایگاه ویژه یی در عرصهء روشنگری و آرمان گرایی پیدا کرده است. به گفتهء یکی ازدوستانش وی روشنفکر فراخ اندیشی است که فراتر از سلسلهء تنگ و تاریک تعامل و تفکر چهل تکهء تباری – ایدیولوژیکی می اندیشد و انسانی است: حلیم، متین، فروتن، برده بار و کوچک نواز و مهربان و به قول استاد لطیف ناظمی: مردی است آموزش دیده، مؤدب و گشاده زبان.

 و اما برخی از منتقدانش وی را از عینک دیگری می بینند و می نویسند: داکتر اکرم عثمان در دوران استبداد سردار داوود، حنجره و قلمش را به رژیم پلشتی وی سپرد و در دوران تجاوز روس ها نیز از نظر کی جی بی نیفتاد. آنان پس از انتشار "کوچهء ما"، نوشته اند که او از زمرهء آن فرهنگیانی است که انگار با چشم پاره گی شیر غلت زده و ناگهان خودرا ضد پرچم و خلق وانمود ساخته اند. برخی از راهیان راه زنده یاد ببرک کارمل فقید نیز که "کوچهء ما" را خوانده اند، این جا و آن جا یا دست به قلم برده این کتاب به ویژه جلد دوم آن را از پرویزن نقد برون کشیده و نویسنده آن را به عقده گشایی و فقدان دادگری عادلانه متهم ساخته اند و یا صدای اعتراض خودها را بلند نموده و اتهامات وی را نسبت به پرچمی ها به ویژه رهبر فقید و والا شان پرچم روانشاد ببرک کارمل، غیر واقعی و مملو از عقده و حب و بغض دانسته اند. از جمله رفیق غفار عریف که این کتاب را خوانده است، می نویسد که در رمان کوچه ما، موارد توهین و تحقیر انسان و تعرض به انسانیت خیلی زیاد دیده می شود. انگار نویسنده پنداشته است که با ظرافت کلام و زیبایی بیان، دفاع از عدالت و نفرت از زشتی هارا به خواننده تحویل می دهد؛ ولی نتیجه معکوس آن بیرون آمده است. مثلاً در صفحه ۹۰ جلد اول: "در آن وقت تبلیغات چی ها بیست و چهار ساعت قوله می کشیدند که این همه به خاطر رسیدن به بهشت کمونیسم بود. "یا در صفحه ۲۷۳ "حشرات موذی و غیر موذی ادارات دولتی که همیشه آب شان را پف پف کرده می خوردند دهان باز کرده بودند" در صفحه ۳۴۶: "آغا محسن . . به هیچ جانور حریص سیاسی و غیر سیاسی اجازه نمی دهد که اورا دندان بزند (سبحان الله! جانورها نیز از دید نویسنده به سیاسی و غیر سیاسی رده بندی شده اند.." در صفحهء ۴۱۹: "از سوی دیگر مکتبی بچه ها که هنوز حزم و احتیاط را نمی شناختند و مست جان خود بودند، افسار و پچاری را می کنند و چهار نعل به سوی آزادی و دموکراسی یا انقلاب یا سرگرمی یا هیچ می تازند." همچنان آقای غفار عریف می نویسد که بیشترین بخش های این کتاب با هذیان گویی ها، یاوه سرایی ها، بلند پروازی ها، و توهین های به دور از اخلاق در ضدیت با ح.د. خ. ا (به خصوص پرچمی ها) و شخصیت های مشخص حزبی (به طور اخص مرحوم ببرک کارمل) اختصاص داده شده است. اشاعهء اکاذیب، قرینه سازی ها، تهمت بستن ها، لافیدن ها، زهر پاشی به روی واقعیت ها، اهانت و تحقیر انسان ها در این کتاب تا سرحد ابتذال رسیده است.

 آقای حمیدالله آسیا بان منتقد دیگری است که در مورد تاخت و تازهای پیوستهء نویسندهء کوچهء ما بر اعضای حزب انگشت انتقاد بلند می کند و می نویسد: "اگر سخن سیاسی را با سخن سیاسی پاسخ بدهم، آقای اکرم عثمان در نظام شاهی گل سرسبد رادیو افغانستان بود و برای تحصیل لقب دکترا به ایران فرستاده شد. در نظام جمهوری داوود خان بلند گوی دولت و یکی از ارکان وزارت اطلاعات بود، در زمان حاکمیت ح. د. خ. ا. قونسل در دوشنبه و رییس اتحادیهء نویسنده گان بود . . . شیوهء عمل سیاسی اش همان است که هر نظامی را تا که هست تایید می کند و پس از آن که زوال یافت به مخالفتش بر می خیزد. "

   و اما:

  هنگامی که آخرین صفحهء دومین جلد کتاب "کوچهء ما" را خواندم، ناخود آگاه ا ز خود پرسیدم، آیا این کتاب رامی توان "رمان "نامید؟ اگر پاسخ آری است پس کجاست فراز و فرود داستانی، کجاست گره و گره گشایی، کو اوج داستان و کجاست تصویر سازی ها و نقاشی هایی که نویسنده "اکبر قوغ دست" در داستان هایش به نمایش می گذاشت؟ آیا قصهء عشق "امین" و "زلیخا" که اتفاقاً بدون کدام حادثهء داستانی خاصی به وصال هم می رسند، می تواند ساختار مناسبی برای رمانی گردد که بیشتر از ۱۳۰۰ صفحه را در بر می گیرد؟ اگر پاسخ نه است، پس این چیست؟ آیا می توان آن را تاریخ نامید؟ آیا با گذاشتن حرف ها و سخن های من در آوردی بر زبان شخصیت های سیاسی کتاب می توان وجهه و ارزش تاریخی کتاب را بالا برد؟ باز هم نه. پس آیا ما با نویسندهء نامجو و تازه کاری مواجه هستیم که بیگداز به آب زده و خواسته است با پرداختن و اتکاء نمودن به شایعه ها تاریخ بنویسد و برای قطور ساختن کتابش از نظم و نثر و امثال و حکم و پند و اندرز و ضرب المثل و گویش طنز گونهء برخی از بازاریان کابل و زبان عامیانه مردم شهکار بیافریند؟ طبیعی است که نه؛ زیرا نویسندهء این کتاب اکرم عثمان است همو که می داند، نباید داستان را با یک مشت حوادث تاریخی که به دلخواه نویسنده دستچین شده باشند بر تنهء داستان چسپاند و با ایزاد روایت های فرعی و ماجراهایی که هیچ ارتباطی به داستان و پیشبرد آن ندارند، رمان آفرید. کاش آقای اکرم عثمان رمان کوچکی می نوشت؛ ولی سرشار از حوادث داستانی.

ایکاش اکرم عثمان این کتاب را نمی نوشت و من نیز آن روز به کتابفرشوی بیهقی نمی رفتم و این کتاب را نمی خریدم و نه یک بار بل دوبار آن را نمی خواندم تا قامت رسای باورهای صادقانه ام را نسبت به اندیشه و قلم زیبای این روشنفکر فراخ اندیش دیروز که گفته می شد فراتر از سلسلهء تنگ و تاریک تعامل و تفکر چهل تکهء تباری – ایدیولوژیکی می اندیشد، در این بام زنده گی ام خمیده نمی یافتم.

 و امای دیگر:

  برخی یادداشت ها در پیرامون نقاط ضعف و قوت این کتاب را در نوشته های بعدی به نشر خواهم رسانید؛ زیرا می دانم که دوست دیرینم آقای اکرم عثمان فرهیخته تر از آنند که از نقد سالم، آزرده گیی به خود راه دهند./

 ادامه دارد   

 

 

 

توجه!

کاپی و نقل مطالب از «اصالت» صرف با ذکر منبع و نام «اصالت» مجاز است

کلیه ی حقوق بر اساس قوانین کپی رایت محفوظ و متعلق به «اصالت» می باشد

Copyright©2006Esalat

 

www.esalat.org