محمد نبی عظیمی

 

درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»:

Sat, December 18, 2010 08:50

 

بخش فرجامین

 

اتهامات دیگر براعضای ح.د.خ.ا. در "کوچهء ما":

امروزه دیگر مانند آفتاب درخشان این حقیقت درخشش دارد که اعضای ح.د.خ.ا. پاکترین، با تقوی ترین و مؤمن ترین افراد جامعه را تشکیل می دادند و می دهند. حقیقتی که هم دوستان حزب و مردم عادی کشور به آن باور و ایقان دارند و هم دشمنان و مخالفین حزب ما بارها به این امر اعتراف کرده اند. حتی همین گلبدین حکمتیار که یکی از دشمنان سوگند خوردهء این حزب بود و هست، بارها به فرماندهان حزب اسلامی یاد آور می شد که بروند و تقوی و پاکدامنی را از اعضای ح.د.خ.ا. یاد بگیرند. او در بیانیه یی که در برابر فرماندهان و اعضای حزب اسلامی در پوهنتون ننگرهار ایراد نموده بود، چیزی شبیه این جملات را خطاب به آنان بیان کرده بود: کمونیست ها نه به مال مردم دست درازی کرده اند و نه به ناموس مردم و نه به خزانه و داریی دولت؛ ولی شما؟ اگر از شما پرسیده شود که این قدر پول و جایداد را از کجا کرده اید، در حالی که حتی یک خر لنگ نداشتید چه جواب می دهید؟ همان طوری که مولوی عبدالباقی ترکستانی یکی از فرماندهان سرشناس مجاهدین باری در تلویزیون مزارشریف در سال ۱۳۷۳ خ گفته بود: "در طول چهارده سال حکومت، کمونیست ها یک سوزن ملت و دولت را چور نکردند؛ ولی ما مجاهدین در ظرف یک سال یک سوزن هم برای دولت و ملت باقی نگذاشتیم."

از سوی دیگر اگر امروزه از هر شهروند عادی افغانستان در بارهء صداقت و خیانت اعضای حکومات گذشته و کنونی پرسیده شود، خواهید دید که همه در یک امر متفق القول اند: حزبی ها پاکترین، صدیق ترین، خدمتگذار ترین و وطنپرست ترین افرادی بوده اند که در تاریخ معاصر افغانستان عرض اندام کرده اند. اما نویسندهء کتاب "کوچهء ما" که از برکت همین حزب به مقام های بلند تا سطح دیپلمات و سفیر رسیده بود به این نظر نیست (ص ۳۷۷ ج۲):

"به هر روی مقامات بالا نشین حزب و دولت در ظرف دو سه سال در کار تجارت و آوردن و بردن اشیای کار آمد دو طرف معامله چنان از خود درخشش و استعداد نشان می دهند که کمتر تاجری به پای آن ها  می رسد. بدین منوال در تمام عرصه های زنده گی خصوصی اشرافیت حزبی پا می گیرد و سوسیال سرمایه دارها با تلاش جنون آمیزی می کوشند که اقامتگاه های شان را با نفیس ترین قالی ها، گرانبها ترین موبل ها و اعلا ترین ظروف تزئینی بیارایند و خود را بیش از پیش سیر خورده و آقا منش نشان بدهند. همسران این عده در زمینه های دیگری هنر و کفایت شان را نشان می دهند. آن ها در تمام سفر های شان که در هر فصل یکی دو بار اتفاق می افتاد، مرغوب ترین و بهترین پیداوارمغازه های شهر نو کابل را می جیدند و به قیمت گزافی در بازار های مسکو، کیف، لیننگراد و آسیای میانه آب می کردند و از آن طرف با کیسه ها و چمدان های پر برمی گشتند. "

اما اگر چنین می بود و مقامات بالایی حزب اعم از اعضای بیروی سیاسی و وزیران کابینه و مامورین بلند رتبهء دولت و جنرالان و فرماندهان ارتش آن زمان از راه رفت و برگشت به آسیای میانه ثروت اندوخته و سرمایه دار شده بودند، پس چه شد آن همه پول و آن همه جایداد منقول و غیر منقول؟ پس کجا شد، بلند منزل های حزبی ها؟ کجا شد سرای ها و مغازه ها و فابریکه ها و بانک ها و ایرلاین های این بالا نشین های حزبی؟ مثلاً همین آقای حکیم سروری را که هم معاون صدراعظم بود و هم شهردار شهر کابل و هم یکی از دوستان نویسنده کتاب "کوچهء ما" مثال بدهیم، به یاد می آوریم که هنگامی که به ماسکو رسید حتی به چند روبل محتاج بود که کرایهء خانه اش را در ماسکو بدهد. بیخی به یادم است که در بلاک ما که دو عضو هیئت اجرائیه حزب (بیروی سیاسی) زنده گی می کردند حتی فرش و ظرف آبرومندی که شایستهء مقام و شأن اجتماعی شان باشد، وجود نداشت. دور نرویم و زنده یاد محمود بریالی را در نظر آوریم. مگر او برادر رئیس جمهور، معاون اول صدراعظم و عضو بیروی سیاسی حزب نبود؟ پس چه شد آن همه ثروت و مکنت این سرمایه دار؟ کدام حزبیی فراموش می کند که هنگامی که او سر در نقاب خاک کشید، برای انتقال میت و کرایه رفت و برگشت اعضای خانواده اش و مراسم به خاک سپاری اش در کابل رفقای حزبی و هوا خواهانش که کم نبودند و نیستند از دل و جان و با طیب خاطر و با افتخار فراوان مایه گذاشتند و آن رفیق روزهای دشوار شان را با شاندار ترین مراسم به خاک سپاریدند. بنابر این اگر یک معاون صدراعظم و عضو بیروی سیاسی حزب چنین تنگدست می توانست بود، پس چگونه می توان به چنین اتهامات بی اساس در مورد سایر مقامات حزبی و دولتی آن زمان باور کرد. رفقایی که پس از سقوط حاکمیت مجبور به ترک وطن شدند، قصه می کنند که تمام اثاثیه منزل و فرش های نفیس! و چند تکه ظرف شان حتی به هزار دالر به فروش نرسیده بود. از سوی دیگر بیایید حساب کنیم که ارزش مثلاً دو سه تخته قالین مـَور، یک یا دوسیت مبل گرانبها و چند تکه ظرف کریستال در آن زمان به چند دالر می رسید؟ تا جایی که به یاد داریم و دوستان قصه می کنند حتی در بهترین حالات از دو تا سه هزار دالر تجاوز نمی کرد. پس شما خود قضاوت بفرمایید که با داشتن دوسه هزار دالر کسی سرمایه دار گفته شده می تواند؟ اگر پاسخ آری است پس نویسنده کتاب "کوچه ما" نیز که دیپلمات بود و مصؤونیت دیپلماتیک داشت و خانواده اش هم دارای پاسپورت های سیاسی بودند و مصؤونیت دیپلماتیک داشتند، باید از درک بارها رفت و برگشت به کشورهای آسیای میانه و ایران و توران سرمایهء هنگفتی اندوخته باشد. مگر نه؟

ولی اگر اشرافیت و ثروتمند بودن را نویسندهء کتاب به حساب خوش لباس بودن، پاک و ستره بودن و سر و وضع آراسته داشتن عوضی گرفته باشد، باید گفت که بلی پرچمی ها این افتخار را داشتند و دارند که هم منزل و محیط زیست شان را پاک و ستره و معطر نگهدارند و هم لباس مناسب و پاک و خوشدوخت به بر کنند و هم آراسته و پیراسته از خانه بیرون شوند.

مردم کابل به یاد دارند که بعد از سقوط حاکمیت در همین مکروریانی که نویسندهء "کوچه ما" آن را همچون نگینی در انگشتر شهر می خواند و محل بود و باش اشرافیت جدید، چه رخ داد؟ مگر کسی از فرط بوی چرس و نسوار و سرگین و تپی گاو و گوسفند از این محله گذشته می توانست؟ مگر همین مجاهدین کرام بالکن های مکروریان ها را طویله گاوها و گوسفند ها ی خود نساخته بودند؟

در بخش ۱۳۱ چنین می خوانیم:

". . . اشرافیت جدید حزبی و دولتی اکثراً مقیم منطقهء مکروریان بودند . . . . مکروریان چون نگینی گرانبها در انگشتر شهر جا گرفته بود و پایتختی در داخل پایتخت به نظر می رسید. "

و این ها را همان بزرگواری می نویسد که به گفتهء بسیاری ها- از جمله یکی از خویشاوندانش--، از داکتر نجیب الله شهید یک باب اپارتمان در منزل دوم بلاک ۳۵ الف مقابل غند ۵۲ مخابره ستر درستیز وقت به حیث تحفه – شاید در ازای همان بازی اوپراتیفیی که در تهران انجام گرفته بود -- به صورت رایگان و یک عراده موتر لادای جدید به رنگ سفید- ظاهراً به اقساط طولانی - به دست آورده بود. گفته می شد که نامبرده تا آخرین روزهای اقامتش در کابل در همان اپارتمان می زیست و در همان موتر راننده گی می کرد. پس حالا سؤال این است که وی خود جزئی از این اشرافیت جدید حزبی که در مکروریان شکل گرفته بود محسوب نمی گردید؟

بگذریم، زیرا اگر به پاسخ این گونه اتهامات که در "کوچه ما" علیه اعضای پرافتخار حزب دموکراتیک خلق افغانستان وارد شده است، مکث نماییم، مجبوریم مانند کتاب "کوچه ما" مثنوی هفتاد من کاغد بنویسیم که در حوصله این یادداشت ها نیست.

ارزش تاریخی - هنری این کتاب:

این کتاب اگر دقیق خوانده شود، نه ارزش هنری فراوان دارد و نه ارزش تاریخی بسیار. زیرا بنابر دلایلی که در این یاداشت ها آمده است سر تا پا آگنده از اتهام است، اتهام نسبت به اشخاص و افراد و سازمان های مشخص سیاسی. مملو از حب و بغض است و سرشار از عقده و عقده گشایی. ارزش هنری آن به نسبت عدم مراعات برخی از عناصر داستانی که در این یادداشت ها ذکر شده است، اندک و یا تقریباً هیچ است. ما در این داستان شاهد هیچ حادثه داستانیی نیستیم. داستان نه اوج دارد و نه فراز و نه فرود. روایت داستان خطی است و صحنه ها به ترتیب زمان ذکر شده اند. شخصیت پردازی داستانی در مورد بسیاری هایی که در این داستان نقش دارند، کمرنگ و ضعیف است و اکرم عثمان فقط به ظاهر شخصیت آنان پرداخته است نه به درون و روان این آدم ها. در این داستان پینه های بدریخت بسیاری از حوادث تاریخی و فلسفه بافی های غیر ضروری آن قدر فراوان است که موضوع اصلی داستان و شخصیت های طراز اول آن بارها فراموش می شوند. فقدان پرواز تخیل و تلفیق خیال با واقعیت و حوادثی که وجود خارجی داشته و همه آن ها را به یاد دارند و نمی توان آن ها را وارونه جلوه داد، یکی از عیوب برجستهء این داستان است. پیام داستان روشن نیست. مجهول و مبهم است. نثر داستان هم اُفت و خیزهای فراونی دارد و اگرچه فخامت قلم نویسنده برجسته گی ویژه یی به داستان بخشیده است، با آن هم هنگامی که راوی یا یکی از قهرمانان داستان لب به دشنام و یا تمسخر این و آن می گشایند، دیگر آن احساس خوشآیندی را که خواننده از نثر نویسنده مثلاً در داستان، مردها ره قول است – همان داستان درازی که منتقدین می گفتند شبیه "داش آکل" صادق هدایت است – احساس می کرد، فراموش می کند و حیران می ماند که چگونه راوی داستان که می بایست بی طرفی اش را تا پایان داستان حفظ کند، طرف واقع می شود و اتهام پشت اتهام به کسانی که دوست ندارد، می بندد. و این متأسفانه بدین معنی است که حتی برخی از بزرگان بنام و آفرینشگران فرزانهء کشور ما تا هنوز هم نتوانسته اند و یا نخواسته اند، از تأثیرات منفی آلوده گی های سیاسی در عرصه ادب و فرهنگ خویشتن را به دور نگهدارند. بدون تردید این حرف بدان معنی هم نیست که آفرینشگران ادبیات داستانی ما از بازتاب دادن حقایق و رخدادهای دهه های اخیر در آثار شان خودداری ورزند و مانند "پارناسین" های قرن نزدهم فرانسه به مقوله "هنر برای هنر" بچسپند، بل هدف آن است که آن چه را می آفرینند، با واقعیات گذشته، حال و آینده جامعه سنتی ما مطابقت داشته و با تصویرها و توصیف های هنرمندانه آذین یافته باشد.

اما اگر ارزش تاریخی این اثررا ازپرویزن نقد ببینیم واز صافی انصاف بیرون بکشیم باید گفت که حلقهء مفقودهء این نوشته های تاریخ گونه، نبود اسناد قابل باور ومأخذ قابل اعتماد وجانبداری نویسنده از شخصیت ها ووقایع ویژه است. وازسوی دیگراگرچه نویسنده ازمأخذ هایی هم استفاده کرده است؛ ولی چون اصول پژوهش وتاریخنگاری بنابر هرملحوظی که بوده است نقض شده، روایت یا نقل قول اعتبار خود را ازدست داده و برای خواننده کنجکاو ویا پژوهشگری که می خواهد ازهمه جریانات آن برهه تاریخ سردرآورد، سوال برانگیزگردیده است. مثلاً خاطره نویسی که نویسنده ازنوشته های وی درص ۴۹۲ ج۲ نقل قول کرده است اصلاً مؤرخ است یانی وسخنان وی دربارهء ویکتور پلیچنکه سرمشاورریاست جمهوری وقت تا چه حد درست است وتا چه حد نادرست، نام کتاب وی چیست واین مطلب درکدام صفحه کتابش بازتاب یافته است:

 << در توصیف آن مرد، چند سال بعد تاریخ نویسی که خودشاهد ماجرا بود چنین نوشت: "ویکتورپطرپطرویچ شخصی بسیار فربه و قوی هیکل بود وازلحاظ جسامت شباهت زیادی به دکتور نجیب الله داشت. حتی بزرگ جثه وفربه تر بود. این شخص درتمام مسایل وشئوون زنده گی وماشین دولتی دکتور نجیب الله دخالت می کرد. وی شخص زورگوی وخود خواهی بود. این مشاور شکم پرور برای خویش حیثیت واتوریتهء خاص قایل بود وخویشتن را بالاتر از سفیر کبیر شوروی می دانست، به طوری که بدون اجازه ودستور وی مقامات ریاست جمهوری هیچ کاری انجام داده نمی توانستند. او مدعی بود که دربرخی ازکشورها کودتا های ضد دولتی را به پیروزی رسانیده است. او می گفت درماسکو ازاو می ترسند وحتی میخائیل گرباچف از او حساب می برد. او لافزن قهاری بود واین موضوع را نه تنها افغان ها بلکه بعضی از اعضای کوردیپلماتیک نیز می دانستند ومی خندیدند " >> 

 دراین مطلب که ازص ۳۳۳ کتاب "اردو و سیاست در سه دهه اخیر" نقل شده است، می بینیم که نویسندهء آن که نه نام کتابش معلوم است ونه نام خود نویسنده ذکر شده است، به حیث تاریخ نگار معرفی می شود. در حالی که او فقط یک خاطره نویس است و این موضوع را بارها در آن کتاب بازتاب داده است وآگاهان می دانند که نه خاطره نویس ونه واقعه نگار ونه گزارشگر وحتی پژوهشگرمسایل تاریخی به هیچ صورتی از صور، مؤرخ شمرده نمی توانند شد؛ زیرا همان طوری که گفته آمد نوشتن تاریخ برای خود اصول وقواعد ونورم های فراوانی دارد که یکی ازمهمترین این اصول استفاده ازمنابع مؤثق و اسناد ثقه وغیر قابل انکار با بیطرفی مطلق مؤرخ می تواند بود. بنابراین نباید هرابجدخوانی مانند این ناتوان را که کتابکی نوشته، مؤرخ خواند وهرکسی که درسرچوک حرفی زده، آن سخن را حجت تاریخی حساب کرده و به آن گفته هایی که غالباً نادرست اند، اتکاء نمود. نکته دیگر این است که چون نویسنده آن کتاب (اردو وسیاست. . .) نام مشاور را اشتباهاً ویکتور پطرپطرویچ نوشته است، بنابراین همین طور اقتباس شده است، درحالی که نام این شخص ویکتور پترویج پلیچنکه بوده و درچاپ سوم اردو وسیاست این نام به همین شکل اصلاح وآمده است؛ ولی جالبتر این که این مشاور مادرمرده درص۵۶۰ جلد دوم " کوچه ما" ویکتور مُلی نیچکه شده است. خنده دارنیست ؟

 متأسفانه تعداد این نویسنده گان بی نام ونشان که ازنوشته های شان در" کوچه ما" استفاده شده است، وبنابرهرملحوظی که بوده نه نام های خود شان ونه نام های اثرشان دراین کتاب آمده است، کم نیستند که من به حیث مشت نمونه خروار دربالا مثال آوردم.

 موضوع دیگری که ارزش تاریخی این اثر را اندک می سازد، این است که برخی حوادث آن کاملاً از حقیقت به دور است. مثلاً وی در ص -۳۹۹ ج۲ می نویسد:

 ". . . به دنبال آن پرس وجو، درهمان هفته شبی نیروهای روسی به اشتراک سربازان دولتی بر قریه های بینی حصار هجوم می آورند وتعدادی ازمجاهدین راازآن قریه ها دستگیرمی کنند. همان شب خبر چینی از میان دهقان ها به گوش قوماندان دولت می چکاند که عده ای از مخالفین دولت درکاریز آن منطقه مخفی شده اند و او هم روس ها را آگاه می کند وبالنتیجه به دستور فرمانده روس، اول درکاریز بم گاز دار منفجر می کنند وبعد ازآن به خاطر این که خوب خاطرجمع شوند، کاریز را درچندین جا چنان منهدم می کنند که خاک برداری وصاف کردن مجددش زور فیل وبازوی رستم می خواهد. بدین منوال نه تنها چهل، پنجاه نفردرکاریز زنده به گور می شوند، بلکه شاهرگ گردن بینی حصار را نیز می برند وخشکسالی بی هنگام رابر باغ ها وکشتزار ها تحمیل می کنند. "

 حالا مرا به این کاری نیست که راوی داستان چه ضرورتی داشته است که درداستان خود نام منطقهء مشهوری را که در سه چهار کیلومتری جنوب کابل واقع واز کفر ابلیس مشهورتر است بیاورد واز موجودیت کاریز ویا کاریزهایی درآن منطقه یادآور شود که اصلاً وجود خارجی نداشته وندارند. زیرا من که درقریه شیوه کی سال های کودکی و نوجوانی ام را سپری کرده وبه گفتهء راوی داستان" کوچه ما " اطرافی شمرده می شوم، هزاران بارازوسط همین قریه یعنی ازمیان بازارک کوچک بینی حصار گذشته و نه تنها با مردم و دکانداران وبازاریان و کشاورزان آن قریه آشنایی دارم؛ بل با سنگ و چوب ووجب وجب آن جا آشنا هستم، بنابراین می دانم که حتی یک کاریز نیز برای آبیاری زمین هایی که درشمال دریای لوگرواقع هستند، یعنی قریه جات نیازی، قلعه بغلک، بینی حصار، پل سفید و قلعچه وجود ندارد. زیرا این مناطق از نهر بزرگ وتقریباً همیشه پرآبی که از دریای لوگر کشیده شده وتا چمن حضوری و منطقه جشن امتداد می یابد، سیراب می شوند. اما درمناطق جنوب این دریا، تا جایی که حافظه ام یاری می دهد کاریز های ذیل وجود دارند:

 - کاریز دامنه کوه برنتی، برای آبیاری تربوزکاری های منطقه دامنه کوه سهاک شیوه کی.  – کاریزهای قریه مموزایی (محمد زایی) های شیوه کی. – کاریز " چینو غندی " موسهی لوگر که آب شفاف وماهی های زیاد دارد؛ ولی کسی آن ماهی ها را نمی گیرد؛ زیرا معتقدند که خوردن آن ماهی ها بد شگون است وکوری ومیرگی را به دنبال دارد. – کاریز موچی موسهی لوگر -- کاریز دامنه مینار چکری که مربوط خاک جبار می باشد.

 بنابراین خواننده یی که ازآن منطقه ولایت کابل است، چگونه به صحت این داستانی که بنابر ادعای نویسنده اش عمدتاً تاریخی خوانده شده است، باور خواهد کرد؟ ازسوی دیگردربینی حصارقریه های متعددی وجود ندارد. زیرا بینی حصار متشکل از چند خانه و چند قلعه و زمین های کشاورزی است همراه با چندتا دکان. ازسوی دیگر این مسأله نیز قابل تردید است که انگارشوروی ها درسه کیلومتری شهرکابل جایی که درآن زمان درمحراق توجه ژورنالیستان و جاسوسان شرق وغرب بود، بم گاز دار استعمال کرده باشند. همچنان تا جایی که من می دانم، بینی حصارو قریه جات اطراف آن هرگزخط پیشترین مدافعه دولت به مقابل مجاهدین – حتی دربحرانی ترین ودشوارترین سال های جنگ -- نبوده است تا مجاهدین بتوانند درعقب این خط چه از طرف روز وچه از طرف شب فعال باشند وبه این سوی خط نفوذ کنند. وازسوی دیگرنه من ونه هیچ افسروسربازی که درآن زمان درقوای مسلح افغانستان خدمت می کردند، هرگز نه شنیده ونه دیده بودیم که روس ها برای ازبین بردن مجاهدین سابق به استعمال بم های کیمیاوی یااسلحه کشتاردسته جمعی متوصل شده باشند، زیرا دولت شوروی وقت نیزمانند اکثر کشورهای جهان امضاء کنندهء میثاقی بود که درآن ازاستعمال اسلحه کیمیاوی وباکترلوژی درهرگونه شرایطی هشدارواخطار داده شده بود. اما سروصدا هایی که داکتر صاحب درمورد استعمال اسلحه کیمیاوی ازطرف روس ها شنیده است، درآن زمان ازسوی رسانه های غربی به راه انداخته شده بود واین تبلیغات چی های آنان بود که به گفتهء داکتر صاحب شب وروز" قوله " می کشیدند واین مسأله را تبلیغ می کردند؛ اما هیچکسی نتوانست تا آخرین روز خروج ارتش سرخ از افغانستان کوچکترین سند محکمه پسندی دراین زمینه ارائه کند. بنابراین مشکل نویسنده کتاب به تصورمن این مسأله می تواند بود که درتاریخی که نوشته است بیشتر به تبلیغات مخالفین ویا افواهات سرچوک کابل قیمت داده است تا به واقعیت های تاریخی آن زمانه ها. مثلاً وی درصفحه 28 ج2 با چنان قاطعیتی از دفن محمد داوود وهفده جسد دیگر که در روز هفتم ثور به قتل رسیده بودند درتپه مرنجان ودرچند قدمی قبر نادرشاه خبر می دهد که انگار خودش درهنگام به خاک سپردن اجساد در آن محل موجود بوده باشد:

<< ". . عصر روز نهم ثور هفده جسد سوراخ سوراخ را به تپهء مرنجان درچند قدمی مزار نادرشاه انتقال می دهند. این اجساد همه به خانواده رئیس جمهورسابق تعلق داشتند. . . نزدیک شامگاه باد هرزه ای دامن سفید دخترجوانی راکه باخاک ولکه های خون بود وکنار نعش محمد داوود افتاده بود، پس می زند ویکی ازافسران انقلابی که سردستهء گورکن ها بود به رفیق دم دستش می گوید: " رفیق ! ما زن کــُش وکودک کــُش نبودیم. اما حالا چرا؟ " رفیقش با گلوی بغض کرده آهسته جواب می دهد: " عاقبت به خیر! می ترسم خون ناحق دامن همه را بگیرد! " پیش از فرا رسیدن تاریکی، آن هفده نفر را بدون کفن به نادرشاه تحفه می کنند ! وافسر پرسشگر چند لحظه پیش گمان می برد که نادرشاه به او می گوید: " به زودی انتقام می گیرم واین پشته را ازکشته پرمی کنم! " >>

 واین درحالی است که همین امسال همه مردم کشورازطریق رسانه های خبری وتصویری خواندند ودیدند وشنیدند که جسد محمد داوود واعضای خانواده اش که درمنطقهء پلچرخی کابل درزمان حفیظالله امین جنایتکار زیر خاک شده بود، بنابر کمک ورهنمایی " جنرال پاچا میر" که درهنگام دفن اجساد درآن جا حضور داشت، کشف وپس از بازشناسی با تشریفات خاص دولتی دریکی ازتپه های عقب قصر دارالامان به خاک سپاریده شد. گفتنی است که نویسنده و پژوهشگر سرشناس کشور آقای صبورالله سیاه سنگ نیزدریکی ازنوشته های گرانسنگ پژوهشی اش " وآن گلوله باران بامداد بهار " به چند وچون وچگونه گی این حادثه پرداخته وبسیاری از حقایق وحرف های ناگفته را درمورد کشته شدن محمد داوود واعضای خانواده به میدان کشیده است. نکتهء جالب وواقعاً خنده آوردراین بریده یی که ازص28 ج2 کوچه ما " آورده ام حرف های نادرشاه است، همان مرد عهد شکنی که درتاریخ به نام نادرغدارمشهور است، زیرا سوگندی راکه به قرآن خورده ودرحاشیهء آن امضاء کرده بود، شکسته و امیر حبیب الله کلکانی مشهور به بچه سقاء را با جمعی از یارانش با غدر ونیرنگ به توپ پرانده بود. آری همین شخص قرآن خور وسوگند شکن در" کوچه ما" صاحب چنان کراماتی می شود که به خاطر انتقام گرفتن از قاتلین محمد داوود و خانواده اش می تواند تپه مرنجان را ازکشته پــُرکند!! بگذریم.

  بدینگونه نکات فراوان دیگری که من خود دربارهء آن ها آگاهی کامل دارم دراین اثر تاریخ گونه مشاهده می شود مثلاً درص 20 ج2 چنین می خوانیم:

 ". . تقریباً جنگ مغلوبه می شود وقدیر نورستانی وزیر داخله، با قوماندان گارد وجمعی از مدافعان شهامت وپایداری کم نظیری ازخود نشان می دهند. قدیر زخمی می شود وصاحب جان قوماندان گارد جان می بازد. "

 اما صاحب جان مرحوم درگارد ریاست جمهوری جان نمی بازد؛ بل چون قطعات تحت امر وی پس از ساعت ها نبرد با قیام کننده گان تلفات فراوان دیده و رئیس جمهور بیهوده بودن مقاومت بیشتر رادرک می کند، به صاحب جان وظیفه می دهد تا دست ازمقاومت بردارند. این جریان را فضل الرحمن جگرن آمر اوپراسیون گارد جمهوری به صورت مفصل نوشته ودر" آن گلوله باران بهار. . " نوشتهء صبورالله سیاه سنگ انعکاس یافته است. بنابراین، پس ازآن که قیام کننده گان داخل گارد می شوند وافراد را خلع سلاح می کنند، صاحب جان خان نیز گرفتار و به رادیو افغانستان انتقال می شود وپس از مدتی بنابرامر امین جنایتکار تیرباران می گردد. اگرچه من نیز جریان مقاومت دلیرانه گارد جمهوری وبعداً جریان اسیرشدن قوماندان گارد صاحب جان را درصفحات ۱۴۲ و ۱۴۴ اردو وسیاست به صورت فشرده آورده ام، اما باید گفت که روزهشتم ثور پس ازآن که ازدارالامان به خانه رسیدم پس ازساعتی با یکی ازدوستان به رادیو افغانستان که ستاد فرماندهی قیام مسلحانه بود برای دیدن رفقا و دادن گزارش از صحتمندی افسران قرارگاه فوایمرکز رفتیم. درآن جا با برخی ازدوستان ملاقات کرده وچون از کناراستدیویی که صاحب جان مرحوم وعده یی از افسران ورجال دولتی درآن نگهداری می شدند  می گذشتیم، به آن ستدیو نیز داخل شدیم. درآن جا صاحب جان را دیدم که هنوز هم لباس افسری با علایم جگرنی به برداشت و سخت پریشان، ناامید و آشفته حال به نظر می رسید. البته از دیدن وی درآن جا وباآن حالت بسیار متأثر شدم، زیرا وی دوست من بود. ما دریک قطعه خدمت می کردیم. او به من سخت اعتماد داشت و تنها این من بودم که می توانستم وی وضابط تولی وی بریدمن جان محمد سالم را به سرنگونی نظام شاهی وآوردن نظام جمهوری دعوت کنم که چنین هم شد و من این موضوع را باتفصیل بیشتر دراردو وسیاست آورده ام. باری، اشک های صاحب جان با دیدن من بی اختیار جاری شد و با ناامیدی فراوان گفت خدا می داند سرنوشت من چه خواهد شد؟ اما اگر تومی توانی لطفاً همین حالا به خانواده ام در خوشحال مینه خبر بده که تاهمین لحظه زنده هستم وبرای شان بگو که برایم دعا کنند تا زنده وسلامت به نزد شان برگردم. من وی را دلداری داده ورویش را بوسیدم و به هرترتیبی که بود به خانواده اش پیغام وی را رسانیدم. اما دریغا که آن خفاشام خون آشام درشب همان روز ویا بعد ازگذشت چند روز وی را بدون محاکمه تیر باران کردند ومن پس ازآن روز هرگز وی را ندیدم. خدایش بیامرزد !

 همچنان تا جایی که به من معلوم است قدیر نورستانی نیز درگارد جمهوری زخمی نشده بود، بل وی هنگامی که برای سازماندهی مقاومت دربرابرقیام کننده گان جلسه وزرا را ترک کرده وبه سوی دفترش می رفت، درعرض راه زخمی شد و به شفا خانه چهار صد بستر اردو انتقال یافت.

 اما این گونه کاستی ها واشتباهات اگردرنوشته های ابجد خوانانی مانند من دیده شوند، باکی نیست زیرا خواننده می داند که نه مسلک من نویسنده گی و تاریخ نویسی بوده است ونه دراین رشته کدام سابقه وسایقه یی داشته ام؛ اما آنان از نویسنده گان مطرح وصاحب نام مثل آقای اکرم عثمان توقع دارند که حرف دقیق و مستند و آخررا بشنوند. نه سخنانی را که بر اساس شایعه و آوازه و افواه نوشته شده وبیش ازاین نیز شنیده اند. به چند مثال دیگر که نمایانگر عدم دقت نویسنده درتاریخی که نوشته است می باشد، توجه فرمایید:

 درص ۵۴۴ ج۱ چنین می خوانیم:

 ". . درهمین لحظه اقامتگاه سردار عبدالولی در محاصره سربازان ضیاء مجید بود ومبادله شدید آتش بین محافظان خانه وسپاهیان مهاجم درگرفته بود. . "

 واین درحالی است که ضیاء مجید مدیر پیژند قطعه انضباط قوایمرکز بود. درتشکیل آن مدیریت یک معاون، یک تایپست و یک امربر موجود بود که با ضیاء مجید جمعاً چهار نفر می شدند. پس حالا این همه سربازان را ضیاء مجید ازکجا پیدا کرد که با آنان خانه سردار عبدالولی را محاصره کرده باشد؟

 یا درص ۵۶۱ ج۱ چنین می خوانیم:

 ". . . دقایقی بعد میوندوال ملبس با لباس سرمه ای وسروروی آراسته آماده رفتن می شود وکناردست عظیمی در موتر جیب می نشیند. عراده راهی ارگ جمهوری می شود. "

 درحالی که میوندوال مرحوم سوارموتر تیزرفتار سرخرنگ خود شد، نه سوار موترجیپ قطعه انظباط. دریورش که مرد سالخورده یی بود و موتر را راننده گی می کرد ازمن پرسید کجا بروم ؟ گفتم به سوی ارگ جمهوری. بعد میوندوال مرحوم ازمن خواست تا درپهلویش درسیت عقبی موترش بنشینم که امرش را اطاعت کردم. اما برخی ها خواهند گفت که مگر این موضوع کوچک قابل یادآوری می تواند بود؟ بلی، زیرا نشستن شخصیت برجستهء سیاسیی مانند میوند وال درموتر جیپ می توانست دست کم تحقیری پنداشته شود نسبت به آن مرد محترم ازطرف این تنابنده. اما من که مامور ومعذور بودم وهیچ چاره یی جز اجرای امر رئیس دولت که درآن موقع وزیر دفاع نیز بود، نداشتم تا آخرین لحظه یی که آن مرحومی را درکنار دروازهء کوتی باغچه ارگ ترک گفتم، با کمال احترام مطابق شأن و مقام وی برخورد کرده بودم. درهمین رابطه درص ۵۶۳ ج۱ بدون این که نام مأخذ را بگیرد ازص ۱۰۶ اردو وسیاست که آمده بود: ". . عبدالقدیر که درآن وقت قوماندان ژاندارم وپولیس بود، درمحضر ما به نزد محمد داوود قسم خورد که نامبرده خود کشی کرده است " با تغییردادن برخی کلمات چنین نقل قول می کند:

 ". . می گویند محمد داوود ازشنیدن خبر خودکشی آن مردسخت تکان خورده بود وقدیر نورستانی – قوماندان ژاندارم وپولیس – درمحضر اعضای کمیته مرکزی سوگند یاد کرده بود که هیأت نحقیق – افسران زیردستش وی را نکشته اند. "

 گفتنی است که این جانب نه عضو کمیته مرکزی بود ونه این حرف ها را قدیردرکدام اجلاس کمیته مرکزی ذکر کرده بود؛ بل نامبرده درصبح همان روزی که خبر خودکشی میوندوال نشر شده بود واتفاقاً من و دوسه تن ازاعضای محکمه نظامی که دررأس ما دگرجنرال غلام فاروق خان مرحوم رئیس محکمه نظامی به خاطر موضوع خاصی به نزد رئیس جمهور رقته بودیم، دفعتاً داخل دفتر رئیس جمهور شد و پس از شرح ماجرا سوگند خورد که موضوع خود کشی میوندوال حقیقت دارد.

  به همین ترتیب درص ۳۹۶ ج۱ در مورد واقعه سوم عقرب ۱۳۴۴خ بدون این که دربارهء کسی که امر فیررا برشاگردان مکتب ها و محصلین دانشگاه کابل داده بود، روشنی بیندازد وحتی نامی از وی بگیرد، باز هم بدون ذکر هیچ منبع ومأخذ چنین الله توکلی وار می نویسد: ". . مظاهره چی ها را که اغلب جوانک های پانزده بیست ساله بودند ومثل شگوفه های نوشگفته ومعطر به نظرمی آمدند رگبار گلوله های آتشین تکاند وده ها کشته وزخمی زیردرخت ها فرش شدند. . "

  درحالی که بنابر شهادت تاریخ تعداد کشته شده گان آن حادثه از سه تن تجاوز نمی کرد. وتعداد زخمی ها نیز آنقدر زیاد نبود که زیردرختان فرش شده باشند. شاهد این موضوع هم نویسندهء این سطور است که درهمان روز بنابرامر قوماندان کندک به محل حادثه رفته بود. و هم جناب سلطان علی کشتمند که در تظاهرات اشتراک داشتند و به همین جرم پس از پایان ماجرا همراه با زنده یاد طاهربدخشی زندانی شدند. جناب کشتمند در ص ۱۱۶ جلد اول یادداشت های سیاسی خویش نوشته اند که ازاثرفیرسربازان سه نفر که یک تن آنان محصل ودوتن دیگر محصل نبودند به قتل رسیده وعده ای زخم برداشتند. اکادمیسین جناب دستگیرپنجشیری نیز که خود یکی ازاشتراک کننده گان فعال این تظاهرات بوده و همراه با شهرالله شهپرارتباط رهبری حزب رابا رهبری مظاهره (طاهر بدخشی، سلطان علی کشتمند) تأمین می کردند، در صص۱۸۴-۱۸۹" ظهور و زوال. . " جریان سوم عقرب را به صورت مفصل نوشته و متذکر شده است که از اثر فیر سربازان، شکرالله متعلم و دل جان که نام اصلی اش حسن وپیشه اش خیاطی بود با یک تن دیگر جان باختند و عبدالرب پنجشیری با یکتعداد دیگر جوانان زخمی شدند. اما نه جناب پنجشیری، نه سلطان علی کشتمند ونه هیچ پژوهشگری ننوشته اند که تعداد کشته ها وزخمی ها آن قدر بوده باشد که درزیر درختان فرش شده باشند.

 بنابراین می توان گفت که اگرچه نویسنده داستان حق دارد برای پیشبرد داستانش چنین هم بنویسد: ". . ده ها کشته وزخمی زیر درخت ها فرش شدند " ولی حق ندارد یک حادثهء تاریخیی را که مردم شاهد آن بوده وجریان آن را به چشم سرمشاهده کرده اند، خلاف واقعیت بازتاب دهد.

 به همین ترتیب درص ۵۷۶ ج۲ اشتباه تاریخی دیگری مرتکب می شود که همه افسران وسربازان گارنیزیون کابل وازجمله من و مسؤولین امنیتی میدان هوائی کابل شاهدش بوده ایم:

" یک روز پیش تر، عصریا شامگاه روز کودتا بنین سیوان که برنامه اش را به طور قطع شکست خورده وبرباد رفته دیده بود، می کوشید براساس تعهدی که به نجیب سپرده بود، جانش را نجات دهد واو را با خود به خارج ببرد. شب آن روز استثنایی، همراه با رئیس جمهور به میدان هوایی می رود تا از آنجا به دهلی پرواز نمایند. . "

 دراین نوشته نخست معلوم نیست که منظور نویسنده ازاستعمال واژه کودتا چیست؟ زیرا چه درآن شب و چه درروزان وشبان پسین آن روز کدام کودتایی درشهرکابل به وقوع نپیوسته بود؛ ورنه نه تنها شهریان کابل بل تمام جهانیان ازآن آگاه می شدند. نکتهء دیگر این است که داکتر نجیب الله حین اقدام به ترک گفتن نا فرجام کابل و رها کردن اعضای حزب به دست سرنوشت موهوم و مظلم شان همراه با بینن سیوان به طرف میدان هوایی کابل نمی رفت. همراهان داکترصاحب درآن نیمه شب آقایان جنرال توخی، جنرال جفسر، شاهپوراحمد زی وعونی بوتسالی معاون بینن سیوان و جناب فلیپ کاروین مامورعالیرتبه ملل متحد ونویسنده کتاب "سرگذشت غم انگیز افغانستان " بودند که دردوموتر دارای آرم نماینده گی ملل متحد نشسته ونارسیده به میدان هوایی کابل از سوی پسته های لوای دوم گارد ملی متوقف ساخته شده بودند. اما سیوان درآن موقع هنوز درطیاره ملل متحد بود وسربازان جنبش ملی برایش اجازه نمی دادند تا ازطیاره پائین شود.

  آری خواننده عزیز! نکات بسیار دیگری هم است که من به خاطر دراز دامن نشدن این مثنوی از خیر آن گذشتم، زیرا همین قدرهم احساسات رقیق برخی از دوستداران عزیز " کوچه ما " – راکه حتی این کتاب را تا هنوز ندیده ونخوانده اند - چنان جریحه دار ساخته است، که بی حوصله شده وبا شتاب تب آلودی شروع کرده اند به تلک وترازو کردن نویسنده این یادداشت ها، نه به نقد کردن وسره را ازناسره جدا کردن دراین خزعبلات. اما مثل این که آنان آب رادرهاون می کوبند، زیرا با دشنام دادن و ناسزا گفتن که نمی توان ازکسی دفاع کرد. اما آیا شگفتی آور نیست که همین آقایانی که حزب دموکراتیک خلق افغانستان را متهم به خفه نمودن صدای دگر اندیشان می نمودند، خود با شنیدن کوچکترین صدای مخالف رگ های گلو را می پندانند وهرچه از دهن مبارک شان بیرون برآمد نثار کسانی می نمایند که مانند آنان نمی توانند بیندیشند.

 ***

نکتهء دیگری که به ارتباط ارزش تاریخی این اثر می توان گفت، این است که "کوچهء ما" آن طوری که ادعا شده است دربرگیرنده تمام وقایع سیاسی وتاریخی پنجاه سال اخیر نیست. زیرا این کتاب به شرح ماجراهایی پرداخته است که بیشتر مورد دلچسبی نویسنده ودوستانش بوده است. مثلاً ببینید که وی چگونه ازدوران طولانی حکومت دوکتور نجیب الله یعنی از کودتای ۱۴ ثور ۱۳۶۵ که برضد ببرک کارمل فقید انجام یافته بود الی سقوط حاکمیت ح. د. خ. ا. که درحدود هفت سال می شود، با چه ساده گی وبا چه اختصار می گذرد؛ ولی مسأله "بروتوس تو هم ؟* " را چندین بار تکرار می کند. مگر دراین سال ها که آتش وخون در شهر کابل می بارید، ساکنین " کوچه ما " راحت وآرام بودند وهیچ خطری متوجه شان نبود؟ مگر درهمین سال ها سازمان الفاعده به سرکرده گی اسامه بن لادن به کمک محاهدین سابق نشتافتند و نخستین کاروایی شان راکت باران پیهم شهر کابل درمطابقت کامل با پلان آی اس آی پاکستان که کابل باید بسوزد جامه عمل نپوشید؟ مگر درهمین سال ها مجاهدین سابق با مرگبار ترین راکت های ضد هوا (ستنگر) ازسوی امریکایی ها مجهز نشدند و چندین هواپیمای مسافربری نظامی وملکی را ازبین نبردند؟ پس درکدام سطر وصفحه این اثرحتی اسمی ازاسامه وسازمان القاعده گرفته شده است؟ مگردرهمین سال ها خوست سقوط نکرد وسقوط خوست فتح بابی نشد برای تحت فشار قرار دادن گردیزو لوگر و تحت فشار قراردادن کابل و" کوچهء ما " ؟ باشنده گان "کوچه ما " باید به یادداشته باشند که درهمان سال های نخستین ظهوراسامه درافغانستان یکی ازراکت های کوری را که توپچی های عربی بالای کابل فیر کرده بودند، درست درجوارمسجد حاجی یعقوب یعنی چند متری شمال " کوچه ما " اصابت کرده بود که از اثرآن ده ها نفر قربانی شده بودند. بیخی یادم است که حتی پارچه های گوشت تن رهروان آن سرک به درختی که درمقابل جلبی وماهی فروشی وجود داشت، آویزان مانده بودند. پس اگر این کتاب تاریخی است ومسایل سیاسی کشور را به بررسی گرفته است چرا سال های دفاع مستقلانه راکه تمام منسوبان قوای مسلح افغانستان سه سال تمام دربرابر تجاوزهای پیهم نیروهای مختلط عربی، پاکستانی ومجاهدین سابق ازخود پایمردی وشهامت نشان دادند و کودتای شهنواز تنی را نیز خنثی کردند، منوط به طرفداران داکتر نجیب می داند، نه به دیگر افسران وسربازان؟مثلاً درص  ۵۷۳ ج ۲ می نویسد: " نیروهای وفادار به داکتر نجیب الله که عمدتاً درسپاه نیرومند زرهی وزارت امنیت دولتی خلاصه می شد، توطئه تنی را خنثی می کنند. "  ودرص  ۵۶۶ ج ۲ نیز به تکرار می نویسد:

 " نیروهای وفاداربه داکتر نجیب الله درنبردهای زیادی جنگاوران مخالف را به عقب می رانند ومجاهدین – که گمان می بردند به محض خروج نیروهای شوروی دولت کابل سقوط خواهد کرد- خلاف تصور درمی یابند که تا پیروزی کامل هنوز راه درازی باقی است. درجنگ جلال آباد که با پشت گرمی وحتی حمایت لوژستیکی ونظامی سپاهیان پاکستانی به وقوع پیوست، نیروهای دولتی شکست سختی را برطرف مقابل تحمیل کردند. . . "

درحالی که هم درخنثی ساختن آن کودتا قطعات دیگر قوای مسلح اعم ازاردو و حارندوی وحتی اعضای ملکی ح.د.خ.ا. نقش برجسته داشتند وهم درجنگ جلال آباد که پرچمی وخلقی مشترکاً نه به خاطرگل روی داکتر صاحب نجیب الله شهید؛ بل به خاطرنجات وطن و دفع وطرد تجاوز بیگانه گان برحریم مقدس کشور وحفظ استقلال وتمامیت ملی افغانستان تا پای جان رزمیدند وحماسه یی آفریدند که درتاریخ حرب منطقه بی نظیر و بی بدیل بوده است.

 نکتهء دیگر این که اگر این کتاب را ورق بزنیم و بخواهیم نقش کشور های همسایه را درقبال اوضاع افغانستان بدانیم، می بینیم که آکه موسای یهودی از نخستین صفحات شروع می کند به توضیح وتشریح نقش منفی همسایه بزرگ شمالی. او هم لنین را وهم حزب کمونیست آن کشور را به چهار کتاب کافر قلمداد می کند ورهبران شوروی را دربسیاری حالات مسؤول تمام بدبختی ها وکشت وخون های سال های پسین می شمارد. اما این" آکه موسای روزگار دیده و میدان دیده "حتی یک بارهم از ایران یاد  نمی کند ونمی گوید که آخوندهای ایرانی چگونه برای برادر کشی وادامه جنگ با دیسانت کردن هزاران قبضه اسلحه سنگین وسبک به مناطق هزاره نشین وقاچاق اسلحه به مرزهای شرقی شان، دست می یازیدند وبرآتشی که می توانست به سوی خاموشی برود، نفت می پاشیدند یک کلمه هم نمی گوید.

 از سوی دیگر آیا با آوردن چند نام فرهنگی و یاد کردن چند نام نویسنده وشاعر می توان ادعا کرد که این کتاب عمدتاً مسایل سیاسی – فرهنگی پنجاه سال اخیر را به برسی گرفته است؟ مگر خواننده یی که به آرزوی خواندن یک رمان جالب ۲۵ دالر پرداخته است، برای آشنایی با اشعار باقی قایل زاده و طالب قندهاری نمی توانست به تاریخ ادبیات کشور مراجعه کند و یا برای شناخت چهره های سیاسی کشور به ده ها کتاب ومجله یی که با دادگری بی طرفانه این آقایان را معرفی کرده اند، رو آورد؟

 ***

 سال ها پیش نویسنده جوان ودلیری (ضیاء افضلی آتش، گردانندهء وبلاگ غزل امروز افغانستان) پس از خواندن داستان های مجموعه " قحط سالی " جناب کاندید اکادمیسین اکرم عثمان، نقد کوتاهی نوشته ودراخیر نوشته اش این پرسش را نیزمطرح کرده بود که " آیا زمانش فرا نرسیده که شماری از آگاهان عرصهء ادبیات وهنر کشور، اخوان ثالث وار بسرایند:

 رسیده ایم من ونوبتم به آخر خط

 نگاه دار جوان ها بگو سوار شوند

 پاسخ من که آری است. تا ازشما چی باشد؟

 پایان

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 رویکرد:

* در ارتباط به قتل میراکبر خیبر برعلاوه نوشته آقای وحید مژده یکی ا زاعضای دیگر حزب اسلامی که برگردان کنندهء کتاب " داوود خان درچنگال کی جی بی " از زبان پشتو به دری است وحامد نام دارد درص ۳۰۲ این کتاب که درسال ۱۳۷۶ ازطرف مرکز نشراتی میوند به نشر رسیده است چنین می نویسد: " واقعیت امر این است که خیبر توسط دوتن از اعضاء حزب اسلامی افغانستان به اسامی داکتر عبداللطیف (نصرالله) وعبدالصمد مجاهد ترور شد. به گفتهء فعالین حوزهء مرکز حزب اسلامی، از خزان سال ۱۳۵۶ این تحلیل درحزب وجود داشت که شوروی درصدد انجام کودتایی درافغانستان است وبه همین منظور مانور ها وتطبیقاتی در اردو به راه می اندازد. حزب اسلامی مصمم شد که در اقدامی جلوگیرانه وبازدارنده به ترور وتصفیهء فزیکیی کدرهای سیاسی – نظامی مهره های کریملین مبادرت ورزد. خیبر که بزرگترین نظریه پرداز کمونیزم سرخ به شمار می رفت باید ازاولین کسانی می بود که مشمول تصفیه فزیکی قرار گیرد. درکتابی که مترجم درمورد داوود خان دردست تآلیف دارد، این جریان به صورت مفصل تشریح خواهد شد. ان شاءالله. "

 

یادداشت:

 چون در این یادداشت ها گهگاهی از نقد جناب حسین فخری صاحب نظر و منتقد ادبیات داستانی نکته هایی گرفته ام، بنابر این کوشش می شود تا آن نبشته را نیز تایپ نموده و خدمت خواننده گان عزیز تقدیم نمایم.

 

 

 

درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»:

Sun, December 5, 2010 09:04

 

بخش ۶

 

تکرارهای دلآزار در "کوچه ما":

اگر چه زبان "کوچه ما" سخت فخیم و شیرین است و نویسنده برای بیان مطالبش با مهارت زیاد و درخور تحسین خامه زنی کرده و توسط شعر و امثال و حکم و گهگاهی سخنان طنز گونه آن را ویرایش و پیرایش کرده است؛ ولی برخی از این اشعار و امثال و حکم که نه یک بار؛ بل دو سه بار یا به دفعات و به تکرار ثبت شده اند، خواننده را خسته کرده و دلآزار گردیده اند. به ویژه که بیشترین این ابیات و امثال و ضرب المثل های عامیانه را بسیاری ها می دانند و نمی خواهند وقت گرانبهای شان را با خواندن دوباره و سه باره چنان نکته هایی که حتی از حفظ دارند به هدر بدهند. مثلاً نگاهی بیندازیم به صص ۵۵، ۱۹، ۸۴، ۸۵، ۸۶، ۱۰۹، ۲۴۲، ۲۴۳، ۳۲۸، ۳۲۹، ۴۱۰ که اکثر این ابیات را خواننده در مکتب خوانده و از حفظ دارد و آرزو ندارد به تکرار بشنود و یا بخواند مثلا: با خدا داده گان ستیزه مکن/ که . . ص ۱۹، یا اگر این مکتب است و این ملا/ ص ۵۸۸، و . . یا: بوی جوی مولیان آید همی . . ./ صص ۵۷، ۴۱۴ ج ۱ یا: لنگ حمام است این دنیای دون/ هر زمان در کون ناپاک دگر/ صص ۲۱۰ ج ۲، ۴۳۸ ج 1 و.. یا: من ار شراب می خورم، به بانگ کوس می خورم / پیاله های ده منی، علی الرؤس می خورم/ صص ۴۶۱، ۵۷۱ ج ۲ و به هر رنگی که خواهی جامه می پوش/ ص ۲۹۸ و . . دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد/ ص ۳۲۵، ۳۴۵، ۵۸۸ ج ۲ و . . گوشت خر و دندان سنگ /ص ۱۲۵، یا بار کج به منزل نمی رسد و چاه کن را چاه در پیش است / و . . . در صفحات دیگر این تصنیف.

در "کوچه ما" اگر چه حکایات و سخنان طنز گونه به شاخی باد می شوند؛ ولی برخی از آن ها بارها به تکرار ثبت شده اند، از آن جمله اند: بیزاری امین از دیدن رویش در آیینه و مسأله "بروتوس" و حکایت والی اطرافی و آشپزش و فرمایش دادن "پودین":

". . سال ها پیش یک والی اطرافی در ضیافتی در کابل پودینی بسیار خوشمزه خورده بود که طعمش هرگز از دهان او نمی رفت. وقتی که دوباره به ولایت تحت فرمانش بر می گردد، دستور می دهد که در اختیار آشپز حرمسرا پیاز، کچالو، گوشت، برنج، روغن و مصالح دیگ بگذارند تا آشپز پودین بپزد. آشپز با عجز تمام عرض می کند: "جناب والی صاحب! با این ها می توان پلو، چلو، و شلهء گوشتی پخت؛ ولی پختن پودین از این ها ناممکن است."

والی می غُرد: "پیاز همین، کچالو همین، گوشت و برنج همین، چرا پودین نمی پزی؟"

و اما این پوزخند و ریشخند آقای کاندید اکادمیسین بر دهاتیان ساده دل و مردم شریف اطراف و اکناف کشور نه تنها در صفحه ۴۳۶ بل چندین بار دیگر و از جمله در صص ۵۱۴ و ۵۷۹ ج ۲ تکرار می شوند. گفتنی است که این بار نخست نیست که مردم اطراف و دهانیان ساده دل در داستان ها و نوشته های این بزرگوار اهانت و تحقیر می شوند. مثلاً هر کسی که داستان کوتاه "نقطهء نیرنگی" را خوانده باشد، متوجه شده است که این "دریاب" مسکین یکی از صدها جوان با استعداد ولی نهایت فقیر دهاتیی است که با حاصل دسترنج پدر زحمتکش و تهی دستش برای ادامه تحصیل به دانشگاه کابل پا نهاده و در لیلیه یا خوابگاه آن دانشگاه زنده گی می کند. اما فقط به خاطر فقر و اطرافی بودنش است که خواننده در نگاه اول تصور می کند مورد ریشخند و تمسخر دانشجویان همصنفش قرار می گیرد، در حالی که این نویسنده داستان است که وی را به خاطر اطرافی بودنش ملعبه دست خلایق ساخته و تا اخیر داستان با طنز و تحقیر به جوانان دهاتی و اطرافی می نگرد. اگر اشتباه نکرده باشم، سال ها پیش یکی از منتقدین پرآوازه و چیره دست ادبیات داستانی که "حلامیس" تخلص می کرد و گفته می شد نام مستعار سعادت صافی گویندهء رادیوی بی.بی.سی. بوده است، در نقدی که بر داستان های اکرم عثمان نگاشته بود، در مورد داستان های این نویسنده چیزی در همین حدود نوشته بود که وی به زنده گی پایینی ها و فرودستان جامعه توجه چندانی ندارد   او نسبت به این قشر مانند نگاه یک اعیان زاده است، یعنی نگاه آگنده از تمسخر و تحقیر. همان طوری که منتقد امروز ادبیات داستانی آقای حسین فخری نیز می نویسد: "در رمان کوچهء ما به سپاهیان و سیاهی لشکر و پا برهنه گان و توده های خاموش و هزاران نفری که به مثابه چوب سوخت حوادث تاریخی و نزاع های سیاسی و قدرت طلبانه تاریخ اخیر کشور سوخته و ساخته اند، توجهی نشده و اگر کس یا کسانی از آنان در این جا و آن جا سرک کشیده اند، در پیشبرد حوادث سهمی ندارند و غم ها و شادی های آنان جلوه یی در رمان ندارد."

بروتوس:

این حکایت هم از زمرهء چندین قصهء با مزه و بی مزه یی مانند قصه خروشچف و خبرنگار و مردی که پاهای آدم ها را به اندازه تخت خواب می برید تا در تخت خوابیده بتوانند، است که دست کم دوسه بار تکرار شده ولی هدف خاصی را تعقیب می کند. مثلاً بعد از آن که استاد خیبر مرحوم از خواب پریشانی که مدتها پیش دیده بوده است، پیش از ترور شدنش توسط تروریستان حزب اسلامی حکمتیار برای امین قصه می کند و می گوید:

". . . روز ابر آلودی بود. من و یکی از بهترین های ما دو به دو از دامن هندوکش بالا می رفتیم و قرار بود بر تیراج میر، بلند ترین قله اش برآییم. رفیقم زبونی و ضعف نشان می داد، دم به دم عرق می ریخت و نفسش می سوخت. اما من به سرعت و چابکی بز کوهی از سنگی به سنگی می پریدم و بالا می رفتم. و لحظه به لحظه از او بیشتر و بیشتر فاصله می گرفتم. در کمر کش کوه متوجه شدم که او از پا مانده است و دیگر نمی تواند بالا بیاید. دلم به حالش می سوزد. بی درنگ پایین می آیم تا کمکش کنم. ناراضی و برافروخته چیق می زند: "چرا پایین آمدی؟ چی می خواهی؟ "

جواب می دهم: "می خواهم کمکت کنم تا با هم به قلهء کوه برسیم. "جواب می دهد: نباید به من کمک کنی، در آن صورت بازنده و برنده معلوم نمی شود."جواب می دهم: "نه اشتباه می کنی. این یک مسابقه نیست. ما هدف مشترک داریم و باید به قلهء کوه برسیم. می گوید: "نه هرگز نه. چه بخواهیم و چه نخواهیم زندگی یک مسابقه است. من وقتی که با خودم هستم با هیچ کس هدف مشترک ندارم. فقط به خودم فکر می کنم. به خودم که همیشه باید آدم اول باشم و فاتح تمام قله ها. "

خلاصه دوست خیبر صاحب در موضع خود که همانا تک تازی و قهرمان شدن و نفر اول شدن است پا فشاری می کند و نفرت عمیق استاد را نسبت به خود بر می انگیزد. پس هر آیینه استاد می خواهد بازویش را رها کرده و وی را در قعر دره پرتاب کند؛ ولی بنابر حکم وجدان وی را رها نمی کند و تا بالا ترین قله و تا آخرین بلندا می رساندش. ولی دوست وی همین که به آن جا می رسد، بدون این که دست استاد را بگیرد و وی را با خود بالا بکشد، بی محابا صدا می زند: "زنده بودن تو به عنوان شاهد، این افتخار را زیر سؤال می برد. سپس با تفنگچه اش به سویم شلیک می کند و من از خواب می پرم."

<<. . امین می گوید: استاد! کاش قبل از پریدن از خواب با طعن و تمسخر به او می گفتید "بروتوس تو هم؟". . خیبر می گوید: "بروتوس را نمی شناسم، او کی بود؟" امین جواب می دهد "نامردی که دست پروردهء سزار روم و ولی نعمتش او را چون فرزندش می پرستید و دوست داشت. در توطئه قتل سزار، با دشمنانش همدست شد و اولین کسی بود که از قفا کارد آغشته با زهر را بین شانه های پدر معنوی اش فرو کرد. سزار آخ گفت، رو برگرداند و با حسرتی آمیخته با اندوه پرسید: "بروتوس توهم؟" خیبر جواب می دهد: "حقا که سؤال مناسبی بود. کاشکی از خواب بیدار نمی شدم. با این حال اگر با توطئه ای مقابل شدم و مجال سؤال از بروتوس را نیافتم تو به نیابت از من بپرس: "بروتوس! تو هم؟ ">>

همان طوری که سردار عبدالولی در هنگام گرفتاری اش از طرف سربازان کوماندو به ضیا مجید لمړی بریدمن قطعه انظباط که در آن جا ایستاده بود می گوید: "ضیاء تو هم؟ ص ۵۴۵ ج ۱ یعنی بروتوس تو هم؟

درصفحه ۴۹۹ ج ۱ نیز راوی داستان اطرافیان نزدیک شاه امان الله خان را که وی را تنها رها کرده بودند، متهم به خیانت می کند و می نویسد که بروتوس های اطرافش (یاران نزدیکش) شهامت آن را نداشتند که بعد از خیانت چون بروتوس غیرتمند رومی ندامت بکشند و خود کشی کنند. اما در این صفحات (۶۵۸، ۶۵۷، ج ۱) راوی داستان که این نام رومی را پس از یک خواب خیالی به تکرار می نویسد، منظور دیگری دارد. او می خواهد بگوید که استاد خیبر مرحوم در آن شب خواب دیده بود که انگار زنده یاد ببرک کارمل پس از آن که در قلهء کوهی به کمک رفیق شفیقش (خیبر) بالا می شود، در آخرین لحظات خواب با تفنگچهء دستیش به سوی وی شلیک می کند. .

البته که خواب جالبی است ولی ترسم از این است که این خواب را استاد خیبر ندیده باشد، بل محصول خیال و ذهنی گرایی هایی باشد که بر راوی این داستان بارها غالب شده و یا به گفتهء خودش "سیاهی پخچ" اش- ص ۲۱۹ ج ۱- کرده باشد. آخر مگر استاد که به شهادت تاریخ کمونیست برجسته یی بود و تحلیل ها و ارزیابی های منطقی و دیالکتیکی اش در پیرامون بسا مسأله های زنده گی شهرت داشت و غالباً الهام بخش شاگردانش مانند آقای عثمان بوده است، می توانست تا این حد ایده آلیست شود که به خواب و رؤیا و کف بینی و سحر و جادو یا چنین مسأله های فرا زمینی اعتقاد داشته باشد؟ از سوی دیگر چه شباهتی بین خیبر و شاه امان الله و سزار روم می تواند وجود داشته باشد؟ در حالی که شاه امان الله حکمروای یک کشور و سزار فرمانروای روم و ولینعمت و مولای بروتوس بود، آیا خیبر هم حکمروا و ولی نعمت و پدر و مولای کارمل بوده است؟ آیا ببرک کارمل که به آن درجه شهرت رسید و در اذهان و قلوب هزاران روشنفکری که خواهان شگوفایی این وطن بودند، جا گرفت و به گفتهء یکی از فرزانه گان (استاد زریاب) از وجاهت ویژهء سیاسی برخوردار شد، همه از خیرات سر استاد خیبر بود ورنه کارمل هیچ هیچ بود و بنابر این به هیچ جایی نمی رسید؟ عجیب نیست؟ باز هم می ترسم که قضیه بر عکس بوده باشد. از سوی دیگر شاید هم این خواب ها باز تاب همان عقده هایی باشد که امین قهرمان داستان برای عضو بیروی سیاسی شدن حزب داشت؛ ولی حقش را خوردند و خدماتش را نادیده گرفتند:

<<او (امین) بارها سخن های اغراق آمیز مسؤول اول حزب در مورد خودش را شنیده بود که: "تو یک هیرو هستی! اشراف زاده ای مانند تو چندین مرتبه از کارگر زاده های هیچ کارهء ما درست تر و مؤثرتر عمل می کند. اگر تو را نمی داشتیم، در فرصت های بسیار دشوار حیات حزب، سردچار مصایب غیر قابل جبران می شدیم. تو بودی که رزاق ضیایی را بر انگیختی که از اصغر خان وزیر عدلیه اجازهء نشر دوبارهء پرچم را بگیرد. تو بودی که هنگام صدارت اعتمادی باعث شدی چه در انتخابات و چه در مقابله با ارتجاع جانب ما را بگیرد و حتی هنگام مسافرت اگنیو معاون رئیس جمهور امریکا به کابل تو بودی که خطر ناشی از سنگ پرانی اعضای حزب به سوی موتر اورا کاهش دادی و وانمود کردی که جوان های خودسر و نا وابسته به حزب مرتکب چنان خطایی شده اند و بالاخره تو بودی که سال ها حامل پیام های متقابل محمد داوود به ما و از ما به محمد داوود بودی. اگر قدر خدمات تو در مقیاس رسمی حزب قابل سنجش می بود، جای تو در بیروی سیاسی بود. اما حیف که تو در بخش های دیگری فعال هستی و علنی کردنت در وضع حاضر به معنی خلع سلاح کردن توست. باید مصلحتاً منتظر بمانی تا در وقت و زمانش تورا آفتابی کنیم و ادای دین نماییم. "

شنیدن چنین توصیف هایی هرگز به امین اجازه نمی داد که در درستی و صحت مطلق شان شک کند. از این رو مرتاض وار خود را ملزم می دید تا آخرین لحظهء زنده گی وقف آرمان هایش باشد. . >>

پس معلوم است که همین بی اعتنایی ها در برابر کسی که سبب شد تا جریدهء تابناک پرچم بار دیگر نشراتش را از سر بگیرد و زنده یاد نور احمد اعتمادی نه به خاطر گرایش های ترقی خواهانه اش بل به خاطر ملحوظات تباری و قومی جانب حزب را بگیرد نه جانب ارتجاع را و به خاطر آن که امین حامل پیام های مهم از جانب حزب به محمد داوود و برعکس بود این امر سبب شده بود که نامبرده خویشتن را مستحق بزرگترین پاداش ها تصور کند؛ ولی چون چنین نشد که وی می خواست ناگزیر از سیاست دست کشید و توبه نصوح کرد و گوش سپرد به حرف های "مرد میدان دیده" یعنی اکه موسی یهودی. اما سوال این جا است که آیا یک انقلابی حق دارد که مثلاً خدماتی را که در حقیقت برای مردمش انجام داده است، برشمارد و ادعای خسارت کند؟

خوب دیگر! اگر به گفتهء نویسنده کتاب، استاد خیبر شهید تصور کرده باشد که ببرک کارمل شاگرد خیبر و خیبر مولای وی بوده و به مقام رهبری حزب از برکت وی رسیده بود، پس بیایید از زبان یکی از همرزمان دیگر ببرک کارمل که در طول سال های دشوار پرچم مبارزه را با وی یک جا بلند نگهداشته بود یعنی از زبان و قلم جناب سلطان علی کشتمند، عضو بیروی سیاسی و صدراعظم پیشین جمهوری افغانستان بشنویم و بخوانیم که دانش و درک و استعداد سازماندهی در وجود او ذاتی بود و نتیجه کار و تلاش و مطالعه شبان و روزان بسیار وی یا نتیجهء زحمات استاد خیبر؟:

جناب سلطان علی کشتمند در نخستین صفحات کتاب معروفش "یادداشت های سیاسی و رویداد های تاریخی" اندر باب آشنایی با ببرک کارمل و تأثیری که شخصیت کارمل بروی و تعداد کثیری از جوانان گذاشته بود چنین می نویسد:

"من برای نخستین بار با ببرک کارمل پس از رهایی او از زندان ملاقات کردم. او برای تعداد کثیری از جوانان و روشنفکران مرجع قابل اعتمادی برای طرح مسایل سیاسی روز بود. وی با اطمینان و خوشبینی نسبت به آینده صحبت می کرد. او معتقد به دموکراسی سیاسی و تشکل روشنفکران در یک حزب دموکراتیک بود. در آن هنگام هنوز مسایل مارکسیستی در صحبت های وی انعکاس نداشت. در زندان او آثار زیادی مطالعه کرده و زبان انگلیسی را فرا گرفته بود. صحبت های سیاسی وی گیرا، آموزنده و مستدل بود و خیلی به زودی مؤفق به جلب شماری از جوانان پیرامون خویش گردید. آشنایی و دوستی من با ببرک کارمل بر پایه درک های مشترک مان از مسایل سیاسی ماندگار شد و با تشکیل حزب دموکراتیک خلق افغانستان تحکیم یافت."

در صفحه ۹۷ همین جلد و همین کتاب در باره جاذبه سیاسی ببرک کارمل و اثر گذاری افکار و اندیشه هایش بالای جوانان و آشنا ساختن جوانان با افکار و اندیشه های شخصیت های مطرح سیاسی آن دوران چنین می نویسد:

"ببرک کارمل در چندین حلقه مطالعاتی به طور متناوب شرکت می ورزید. او در برخوردها و صحبت هایش خیلی با احتیاط و متواضع بود؛ ولی عملاً نظریات سیاسی وی به جانبداری از دموکراسی که خیلی گیرا و مجاب کننده بود، سرتاپای مباحثات جلسات را احتوا می کرد. او به مثابه پلی میان بقایای مبارزان آزادیخواه گذشته و جوانان و روشنفکران تازه به پا خاسته، بنابر شناختهایش از هردو جانب، سن و استعداد سیاسی خویش، نقش ایفا می نمود. وی زمینه های بازدید ها و صحبت های متداوم را با شخصیت های سیاسی دوره هفتم شورای ملی برای بسیاری از جوانان به وجود آورده بود که عمدتاً عبارت بودند از: شخصیت های خانواده دوکتور عبدالرحمن محمودی و شخصیت های دیگر حزب خلق، میر غلام محمد غبار، میر محمد صدیق فرهنگ، فتح محمد میرزاد معروف به فرقه مشر و براتعلی تاج و سایر رهبران سیاسی هزاره ها و دیگر شخصیتهای حزب وطن، رهبران ویش زلمیان و از جمله نور محمد تره کی عبدالرؤوف بینوا و بقایای اتحادیه محصلان دوره هفتم که همقطاران وی بودند و شخصیت های مستقل و منفرد مانند میر اکبر خیبر و دیگران."

بگذریم:

اما تمام آن اتهامات بالا را بر ضد ببرک کارمل کی می نویسد؟ همو که از زبان اکه موسی دهها بار لنین را به صواب دانستن ترور مخالفینش محکوم می کند، اما خود برای ترور مردم بیچارهء وطنش بازی اوپراتیفی را با آخوند های ایرانی بنابر هدایت حکومت وقت افغانستان آغاز می کند و از سیل اسلحه یی که به دستور آخوندها و توسط طیاره های ایرانی برای ادامه برادر کشی و کشتن و ترور مردم بیگناه این کشور فرستاده می شود، نه تنها جلوگیری نمی کند؛ بل به کارمندان مؤظف سفارت افغانستان در تهران دستور می دهد تا چشم های شان را ببندند و بگذارند که آخوند های ایرانی هرچه می خواهند انجام دهند*. پس ببینید که در چه دوران غدار و چه زمانهء آشوب زده و پر از نیرنگی زنده گی می کنیم؟ لنین پیشوای زحمتکشان جهان تروریست معرفی می شود و آخوند های ایرانی و یهودی های صیهونیست خادم انسان و مصلح و بشر دوست و افغان پرست!

پس مگر اخوان ثالث درست نفرموده بود: هیچکس بی دامن تر نیست؛ اما پیش خلق دیگران پوشند و ما برآفتاب افگنده ایم.

 ***

به همین سان اگر کوچهء ما را به دقت بخوانیم متوجه می شویم که بسیاری از حوادث آن را، سال ها پیش از آفرینش این اثر از طریق امواج رادیو افغانستان وقت به صدای خود آقای عثمان شنیده ایم و یا در داستان های کوتاه و نوشته های قصه گونه اش خوانده ایم که حالا بار دیگر و به عبارت دیگر تکرار و تکرار می شود. مثلاً همین قصهء سرخابی و قصهء کلینر موتری که برای جلوگیری از سقوط موتر سویس به داخل دره و نجات بخشیدن زنده گی مسافرین خویشتن را در زیر تایر موتر کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و در همان محل دفن شد و امروزه در همان محل مقبره یی موجود است که به نام "قبر کلینر" یاد می شود، سال ها پیش از "کوچه ما" از طریق امواج رادیو شنیده شده بود. گفتنی است که چنین قبری در منطقه سالنگ جنوبی نیز موجود است و حالا معلوم نیست که این همان کلینر است که در کوتل شبر خود را زیر تایر موتر انداخته بود یا از کدام کلینر از جان گذشته و قهرمان دیگری است. یا مثلاً ملاقات باقی قایل زاده با جواد فاضل داستان نویس ایرانی (صص ۸۳-۸۶ ج۱) را که من خود بارها با اشتیاق تمام از طریق رادیو افغانستان و با صدای خوش داکتر صاحب گران قدر شنیده ام. یا همین موضوع حمام رفتن امین و مشت و مال شدنش به وسیله کیسه مال، مگر تکرار حادثهء حمام رفتن موسی در داستان کوتاه "سؤال حتمی" نیست؛ منتها به عبارت دیگر؟ مانند داستان "عروسی" در مجموعه داستانی "قحط سالی" که با داستان "درز دیوار" شباهت فراوانی دارد و برخی از صحنه های آن مانند دایره زدن و آهسته برو خواندن و باجه خانه بلدیه کابل حتی در "کوچه ما" به تکرار ثبت شده است.

یا همین بیزاری امین از آیینه و دیدن رویش را در آن چندین بار نمی خوانیم؟:

". . ماموران دم دروازه که در تکبر دست کمی از بالا دستان شان نداشتند با تفرعن از او سؤال های بی جا می کنند. امین حواب می دهد: "آقای عزیز! من از دیدن روی خودم در آیینه بیزار هستم، چه رسد به دیدن روی دیگران! من به میل خودم به اینجا نیامده ام، آمران شما احضارم کرده اند." ص ۴۹۳ ج۲، در حالی که در ص ۳۰۰ همین جلد نیز چنین خوانده بودیم:

". . شخص مؤظف با تفرعن علت رجوع و چگونگی آمدن اورا می پرسد. امین با بی پروایی تمام جواب می دهد که مدت هاست نه تنها اشتیاق زیارت کسی را ندارد، بلکه از دیدن روی خودش در آیینه هم سیر شده است. ."

همین طور است داستان "ما ملک ها را کجا می برند؟ "و جملاتی مانند به "فرق سوار کردن" که بارها تکرار می شوند و خواننده را از فرط ملالت به فرق سوار می کنند.

سکس و کوچهء ما:

راوی "کوچه ما" گهگاهی چنان صحنه های غیر واقعیی از معاشقه امین و زلیخا را به تصویر می کشد که در یک کشور سنت زدهء اسلامی مانند افغانستان و آن هم در قلب شهر و در روز روشن از جملهء محالات و ناممکنات است. مثلاً در صفحهء ۴۰۲ ج۱ این اثر چنین می خوانیم:

". . . امین خندید و از فرط علاقه زلیخا را سخت در آغوشش فشرد. در آن حال زلیخا گفت: "هوا بوی عشق می دهد. چه سرمست کننده است! "

امین لب بر لبش نهاد و گفت: "حالا کاملاً حس می کنم. چه هوای خوشی! بوی شراب دو آتشه می دهد." و (- عجب مقایسه مضحکی! مگر شراب دو آتشه مانند هوا بوی خوشی دارد؟ ) در این فرصت نفس سرباز مسافری که پاسبان نوبتی سفارت ترکیه بود به شمار می افتد و دلش دگ دگ می زند. او از دقایقی پیش بی صدا و لرزان از پشت شیشهء غرفهء چوبی کوچکش شاهد بوس و کنار آن ها بود. او هرگز کسی را نبوسیده بود."

و البته این بوس و کنار طولانی در پیاده رو سرک کم عرض و مشجری که حد فاصل سفارت ترکیه و خانهء شاه محمود خان و به گفتهء راوی زیبا ترین و بی سر و صدا ترین گذرگاه های شهر نو بود، رخ می دهد. در حالی که آن سرک نه کم عرض بود و نه چندان بی سر و صدا حتی در آن دوران و در آن شامگاه. ولی حتی اگر چنین هم بوده باشد مگر یک سرباز شاهد این معاشقه نبوده است ؟ پس چگونه باور می توان کرد که آن امین خجالتی و تا حد فراوانی محافظه کار بدون ترس از سپاهی و شحنه و شبگرد لب بر لب دختری بگذارد و به گفتهء راوی "محرومیت جنسی" پهره دار را نیز به یادش بیاورد: "پهره دار سفارت ترکیه قصداً بسیار بلند سرفه می کند و به آن ها می فهماند که شاهد همآغوشی و معاشقهء شان بوده است" و زلیخا که می گوید: "وای الله چه بد شد. " امین در پاسخش می گوید: "محرومیت، آن هم محرومیت جنسی کشنده است. او با همین یک سرفه سخت ترین مشکلش را بیان کرد. بدون شک خاطرهء امشب تا سال ها در ذهنش باقی خواهد ماند و آن را با آب و تاب برای دیگران قصه خواهد کرد. "

البته که در بسیاری از داستان ها چنین حوادثی رخ می دهند، زیرا حوادث عجیب و صحنه های نادر و کمیاب روح و روان یک داستان می توانند بود؛ ولی سؤال در این جاست که کاش این گذرگاه با نام و نشان معرفی نمی شد و وجود واقعی نمی داشت و در هر لحظه عابری یا موتری از آن نمی گذشت، مانند کوچهء نزدیک به نهر در سن در صص ۸۰ -۷۹ ج ۱ تا خواننده به غیر واقعی بودن این حادثه داستانی انگشت نمی گذاشت:

". . . بالآخره آن دو به استقامت جادهء عریضی که "کارتهء چهار" را از "نهر درسن" جدا می کرد، پیش رفتند و نرسیده به نیمهء آن راه عرض سرک را بریدند و خود را به کوچهء خلوتی زدند که در آن پشه هم پر نمی زد. ". . . سپس زلیخا دست هایش را بر گردن امین حلقه می کند. سر زلیخا تا زیر زنخ امین می رسد. زلیخا خرمن موهایش را بر زنخدان و گردن امین می مالد و هردو از بیقراری همدیگر را بغل می کنند و تا می توانند از شربت لب های هم می مکند."

در صفحه ۳۸ ج۱ نیز تصویری می دهد از یکی از گوشه های دنج پارک شهرنو که انگار میعاد گاه عشاق بوده باشد و دختر ها و پسرها بغل به بغل و در حال بوس و کنار دیده شده باشند: "مردم دربارهء این خلوت گاه ها و رازها و نیازها، شایعات زیادی پراگنده بودند و حتی کم نبودند کسانی که دخترها و پسرها را بغل به بغل در حال بوس و کنار دیده بودند.."

در حالی که پارک شهر نو را همه دیده اند که زیاد بزرگ نیست و درازا و پهنای آن به سختی به صد تا صد و پنجاه متر می رسد. پارکی که از چهار طرف با سرک های مزدحم اصلی و فرعی احاطه شده است. نکتهء جالب این جاست که این بیشه یا خلوتگاه عشاق را راوی داستان در دورانی وارد داستان می سازد که هنوز رفع حجاب صورت نگرفته بود و دختران و زنان هرگز نمی توانستند بدون پوشیدن چادری از منزل خارج شوند. بنابر این آیا آنان با چادری و دلاق در آن بیشه می رفتند و با دلباخته گان شان نرد عشق می باختند و بغل به بغل می شدند؟ اما تا جایی که من به خاطر دارم در برخی از جاده ها و پیاده روهای شهر کابل بعد از رفع حجاب پسرها و دخترهای جوان بعد از رخصتی مکتب باهم ملاقات می کردند. یکی از این جاده ها که به نام جادهء عشاق معروف شد، سرکی بود که از پل باغ عمومی به سوی مندوی کابل امتداد می یافت. در این جاده پسران و دختران جوان مکتبی با هم دید و باز دید می کردند و گهگاهی در یکی از شیریخ فروشی های آن جا می نشستند، شیریخ و فالوده می خوردند و یا "آب ولایتی" می نوشیدند و با هزاران ترس و لرز با هم راز دل می گفتند، البته بدون هیچ بوس و کناری. اما در مورد پارک شهر نو باید گفت که چون این پارک به صورت دوام دار از سوی گزمه های قطعه انظباط شهری به منظور دستگیری سربازان خاطی و بی انظباط و قطعه گریز تحت نظر این قطعه بود و بنده نیز بیشتر از شش سال در آن واحد نظامی ایفای وظیفه می کردم، هرگز چنین گوشهء دنجی را ندیده بودم. البته در این شکی نیست که در این پارک و حتی در پارک زرنگار که در قلب شهر بود، گهگاهی تریاکی ها و چرسی ها و شرابی ها دیده می شدند ولی چنین میعادگاهی که دختر ها و پسر ها یکدیگر را بغل کنند و به بوس و کنار و صد کار دیگر بپردازند چگونه می توانست در چنین جا هایی وجود داشته باشد: در پاتوق چرسی ها و شرابی ها؟

زن و "کوچهء ما":

گزینه های نویسندهء "کوچه ما" از قشر زنان که نیمی از نفوس جامعه را تشکیل می دهند، از چند تا زن و دختر انگشت شمار در این کتاب تجاوز نمی کند: عالیه بیگم مظهر روحیه، گفتار و کردار زنان اشرافی، زلیخا نوجوان دختری که بر بال های اثیری عشق سوار است، در رویا به سر می برد و برای رسیدن به امین مانند اکثر دختران داستان های ایرانی و سریال های مبتذل هندی تا مرز خود کشی پیش می رود. حسینه مادر کم حرف و گوش به فرمان و محجوب امین و بختاور زن مولاداد خدمتگار خانواده سفیر که زنی است از فرودستان جامعه و تحت ظلم و استثمار پیوستهء فرادستان مفت خور و بهتان زن و زورگو. و عذرا روسپی دختری که حضورش انگار لازم شمرده شده است برای دکور و تزئین و زیب و زینت "کوچهء ما"! دیگران مانند آچه زن یهودی، ببوگل، ننه، محبوبه، باصره و یکی دوتای دیگر نقش برجسته یی در این داستان ندارند و اگر دارند هم بسیار کم رنگ و ضعیف است که تا آخر داستان خواننده آنان را فراموش می کند.

اما، در این داستانی که نویسندهء آن در پیشگفتار کتاب ادعا دارد: "این کتاب عمدتاً یک رمان سیاسی – تاریخی است. رویداد هایش اکثراً در کابل و گرد و نواحش می گذرد . . ." دربارهء رفع حجاب فقط یک سطر نوشته شده است. در حالی که رفع حجاب یکی از همان اتهاماتی بود که قشر روحانیون و عناصر سنت گرای جامعه بر امان الله خان بسته بودند و در فرجام اسباب سقوط دولتش را فراهم کردند. وانگهی اگر این رمان سیاسی و تاریخی است پس کجا شد نهضت زنان و سازمان دموکراتیک زنان که تقریباً همزمان و همپا با تاسیس حزب دموکراتیک خلق افغانستان به رهبری شیر زن افغان و مادر معنوی اعضای حزب به ویژه پرچمی ها (داکتر اناهیتا راتب زاد) به وجود آمد و نقش برجسته و فعالی را در بلند کردن صدای دادخواهانه زنان افغان برای دستیابی به حقوق مسلم شان یعنی تساوی زن و مرد در امور سیاسی و اجتماعی جامعه ایفا کردند. وانگهی شیرزنان بسیاری در این سازمان بودند که پرچم مبارزه را با بی عدالتی های اجتماعی افراشته نگهداشته بودند و بی ترس و بی دریغ به کار سازمانی، به تبلیغ در میان زنان و دختران مکتب ها و دانشگاه کابل، اشتراک در مظاهره ها، توزیع شب نامه ها و فروش جراید تابناک پرچم و خلق مبادرت می کردند. همین ها بودند که به جرم تعلقیت سازمانی در زمان حفیظ الله امین خون آشام به زندان رفتند و همین ها بودند که در دوران مخفی با وصف فضای ترس و رعب و پیگرد پولیسی آن دوران به کارمخفی سازمانی می پرداختند و در بسی حالات ارتباط رفقای حزبی را با همدیگر و سازمان مخفی سراسری حزب تأمین می کردند. بنابر این آیا نویسنده داستان نمی توانست یکی از این پرسناژ های زن را از جملهء بانوانی انتخاب کند که برای رهایی زن از یوغ عقب مانده گی قرون می رزمید، با جرأت و زیرک و زبان آور می بود و با عالیه بیگم های اشرافی، ظالم و مستبد در داستان دست و پنجه می کرد؟

ادامه دارد . . .

بخش فرجامین این یادداشت ها در نوشتهء بعدی تقدیم خواهد گردید.

- ----------------------------------------------------------------------------------------------

* رجوع شود به نوشتهء مستند داکتر و. خاکستر در پیام نهضت: "داکتر اکرم عثمان و بازی ظریف اوپراتیفی در تهران"

 

 

 

 

درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»

Thu, November 25, 2010 08:10

 

بخش پنجم

". . . یک پژوهشگر و مؤرخی که ادعا دارد: این کتاب عمدتاً یک رمان سیاسی – تاریخیی است که حدود نیم قرن را در بر می گیرد با نوشتن چنین جزئیات مضحک وقت خواننده گان را تلف کند؟ مگر آن که کسی خواسته باشد با پرداختن به این جزئیات به قطر کتابش بیفزاید. زیرا اگر قرار باشد هر رویداد با اهمیت وبی اهمیتی را ثبت تاریخ کنیم، تصور می کنم که برای نوشتن و ترکردن سر قلم و انگشت نه آب بحر کفایت کند و نه هفتاد من کاغذ."  نبی عظیمی

 

حالا اگربه تاریخ نشر این مقاله نگاه کنیم متوجه می شویم که آقای وحید مژده سه سال و اندی پیش پرده از راز این قتل برداشته است و کتاب رمان گونهء آقای عثمان مدت ها پس از آن اقبال چاپ یافته است. بنا بر این می بینیم که نویسنده بزرگوار "کوچه ما" یا بیخی از نوشتهء آقای مژده آگاهی ندارد و یا اگر دارد خویشتن را به "کوچهء حسن چَپ" زده و حتی نخواسته است با نوشتن یادداشت جداگانه یی پیش از طبع کتابش در ایران (سال ۱۳۸۶) از دادگری و حکم قاطعی که در زمینه این قتل نموده است، تردید نشان بدهد. وانگهی سوال این است که این اتهامات را چرا نویسنده "کوچه ما" در زمان حیات ببرک کارمل در نوشتهء جداگانه یی به طور جدی مطرح نکرد که حالا سال ها پس از وفات آن زنده یاد چنین اتهام هولناکی را عنوان می کند؟ آخر، مگر مرده ها می توانند از خود دفاع کنند؟

از سوی دیگر این اتهامات و برچسپ هایی که به آدرس زنده یاد ببرک کارمل از سوی حلقهء معینی که خودها را هواخواهان استاد می نامیدند؛ ولی با حفیظ الله امین خون آشام و یا با سردار محمد داوود این ناسیونالیست متعصب و خود خواه تاریخ چندین دههء پسین روابط تنگاتنگ داشتند و به ساز یکی از آن دو می رقصیدند زده می شود، زیاد هم تعجب برانگیز نیست. آخر چه کسی نمی داند که عبدالقدوس غوربندی یکی از عمال نفوذی حفیظ الله امین در جناح پرچم حزب بوده است یا مثلاً چه کسی یکی دیگر از آن ها را که بلافاصله پس از سرکوب جناح پرچم حزب، صاف و ساده در یکی از جراید سرکاری وقت- برای خوش خدمتی به امین- چیزی شبیه این نوشت: "ببرک کارمل به زیر چتر امپریالیزم پناه برد." نمی شناسد و یا یکی دیگر از همین قماش را که پس از پیگرد پرچمی ها هنوز هم در دستگاه رژیم خون آشام پست مهمی داشت و با هر رفیق پرچمیی اش که تا هنوز به زندان نرفته بود، مقابل می شد، می گفت: "باند کارمل نابود شد. به زودی حساب کسانی را که تا هنوز هم حیا نکرده و کارمل کارمل می گویند، خواهیم رسید" را فراموش کرده خواهد بود؟ -- البته شگفتی آور است که همین ها پس از پیروزی مرحلۀ نوین انقلاب به چه مقاماتی هم که نرسیدند--، همچنان کسانی را هم که عمال نفوذی سردار داوود در جناح پرچم حزب بودند و بسیاری وقت ها در ارگ ریاست جمهوری دیده می شدند نیز رفقای آن زمان که در گارد ریاست جمهوری خدمت می کردند، به خوبی می شناسند؛ اما جای خوشبختی است که یکی از آن ها را نویسندهء کوچه ما معرفی کرده است: امین قهرمان داستان "کوچه ء ما"! همان کسی که سردار داوود وی را با آمدن هر تازه واردی در پشت گلبـتـه های حویلی بزرگ منزلش پنهان می کرد!!

بدینترتیب نویسندهء "کوچه ما" بدون داشتن کدام سند و دلیل خاصی سعی می کند تا نه تنها ببرک کارمل فقید را قاتل بهترین و عزیز ترین یار راه و همراه زنده گیش معرفی کند، بل تلاش فراوان به خرج می دهد تا با گفتن و نوشتن کتره و کنایه آن زنده یاد را تحقیر کند و مثلاً منزلـتـش را در نزد خواننده گان شهکارش پایین بیاورد: به طور مثال در صفحه ۲۶۸ ج ۲ درباره نخستین کنفرانس مطبوعاتیی حرف می زند که در قصر چهلستون دایر شده بود و ببرک کارمل درباره مشی سیاسی حکومتش با خبرنگاران داخلی و خارجی صحبت کرده بود. او پس از آن که بازگشت دوباره ببرک کارمل و ولادیمیر ایلیچ لنین را از تبعید با هم یک سان می پندارد، لباس پوشیدن آن دو را نیز شبیه پنداشته و چنین می نویسد:

". . این وجه شباهت، رهبر جدید را که از قدیم فریفتهء ادا و اطوار و حتی لباس پوشیدن لنین بود، ترغیب می کند که در مهمترین شب جلوس که همان گفت و شنود مطبوعاتی بود در کسوتی همانند با بنیاد گذار انقلاب اکتبر ظاهر شود. به همین منظور به تقلید از لنین نیت می کند که قبل از ورود به تالار بالاپوش جدید مشکی رنگش را بر شانه هایش بیاندازد و در برابر دوربین قیافه بگیرد."

و چند سطر پایین تر در مورد کلاه کاسکت چرمیی که مطبوع طبع لنین بود و زنده یاد ببرک کارمل نیز گویا با تقلید از وی بر سر می گذاشت چنین می نویسد:

". . او [لنین] به خاطر تعلق مفرطش به آرمان کارگرها تقریباً همیشه یک کاسکت چرمی کارگری سر می کرد. چنان کلاهی نیز مطبوع ببرک کارمل بود و او سال ها پیش، قبل از این که به قدرت برسد در مظاهره ها و میتنگ ها به اصطلاح کلاه لنینی سر می کرد و چون لنین قیافهء جدی می گرفت."

اما، این تنابنده خدا که در آن شب و روز به صفت فرمانده فرقه هفت ریشخور تعیین شده بود - چون امنیت دور و نزدیک آن قصر به عهده فرقه ۷ بود- و اتفاقاً در آن محفل رفته بود، به یاد می آورد: سالن بزرگ با سقف بلند قصر چهلستون را در آن زمستان سرد که با وصف موجودیت یکی دو بخاری هنوز هم به زمهریر می مانست و بیخی یادم می آید که هنگامی که زنده یاد ببرک کارمل بالاپوش خود را از تن کشیده و می خواست داخل سالن شود، شاد روان محمود بریالی مداخله کرده و گفت که شما سرما خورده اید، سالن هم بسیار سرد است، بهتر است بالاپوش تان را با خود داشته باشید و البته بعد از همان نشست، من هرگز در جریان ریاست جمهوری اش ندیده ام که ببرک کارمل فقید بالاپوش و یا کرتی اش را بالای شانه بیندازد و یا در کدام جلسه رسمی با کلاه کاسکت بنشیند و در برابر دوربین قیافه بگیرد. وانگهی ما را به لباس پوشیدن اشخاص چه کار؟ مگر بالاپوش یا کرتی و یا چپن را بالای شانه انداختن و کلاه کاسکت یا پکول پوشیدن عیب است؟ یکی دوست دارد مانند جناب حامد کرزی چپنش را نپوشد و بالای شانه هایش بیندازد. یکی خوش دارد بدون کلاه در برابر دوربین فلمبرداری قیافه بگیرد ودیگری میل دارد با کلاه پکول بنشیند و برخیزد و حتی بخوابد و سومی همچنان که در کوچه ما آمده است، کلاه پیکدار و یا کلاه بیره را با پیراهن و تنبان فولادی رنگ بر سر کند و بپوشد. و دیگری مثلاً مانند مکناتن کلاه شاپو بر سر گذارد و یا پتویش را مانند آقای اشرف غنی احمد زی بر شانه ها و زیر بغلش محکم کند و یا دیگری مثلاً مانند داکتر صاحب شهید دوست دارد، گهگاهی دستار ببندد با شملهء بسیار بلند! سوال این است که هر کسی که مثلاً مانند متخصص کمیدین معروف و مؤفق تلویزیون آریانای آفغانستان کرتی اش را بالای شانه هایش بیندازد، تقلید از لنین کرده است؟ سوال دیگر این است که مگر استاد خیبر کلاه کاسکت بر سر نمی گذاشت؟ پس چرا در مورد آن یکی این همه غوغا و در مورد این دیگری این همه سکوت؟

در همان صص (۲۶۹- ۲۶۸) می نویسد:

". . به همه حال رهبر جدید می کوشید مثل لنین که اغلب قاطع و سختگیر بود، با دوست و دشمن تصفیه حساب کند. بنا بر آن با تحکم صدا می زند: ژورنالیست های دوست درسمت راست و ژورنالیست های دشمن در سمت دیگر. این دستور آمرانه و غیر مترقب به عدهء زیادی بر می خورد و موجب حیرت روزنامه نگارانی می شود که پیش از هر کاری خود را در برابر درستی و اصالت خبر متعهد می دانند و می کوشند حتی المقدور رویداد ها را با کمترین حب و بغض و حد اکثر امانت گزارش کنند . . . "

و اما، این درست است که زنده یاد ببرک کارمل آن جمله را خطاب به ژورنالیستان گفتند، ولی نه با آن لحن و لهجه یی که در "کوچهء ما" آمده است. برخلاف کاملاً به یادم مانده است که هنگام گفتن آن جمله لبخند بر لب داشتند و بلا فاصله گفتند ببخشید، مزاح کردم. وانگهی آیا نوشتن این حرف ها ارزش آن را دارد که یک پژوهشگر و مؤرخی که ادعا دارد: این کتاب عمدتاً یک رمان سیاسی – تاریخیی است که حدود نیم قرن را در بر می گیرد با نوشتن چنین جزئیات مضحک وقت خواننده گان را تلف کند؟ مگر آن که کسی خواسته باشد با پرداختن به این جزئیات به قطر کتابش بیفزاید. زیرا اگر قرار باشد هر رویداد با اهمیت و بی اهمیتی را ثبت تاریخ کنیم، تصور می کنم که برای نوشتن و تر کردن سر قلم و انگشت نه آب بحر کفایت کند و نه هفتاد من کاغذ. مثلاً سفر امین را در نظر آورید: این سفر به تاشکند و ماسکو (شوروی وقت) را که بیشتر از صد صفحه را در بر می گیرد و جز نظریه پردازی های طولانی و خسته کن و حرف های تکراری و تاریخ اعمار چند مسجد و مدرسه و آرامگاه و یکی دو بیتی که از کفر ابلیس مشهورتر اند: بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار همی / حرف دیگری ندارد، چگونه می توان توجیه کرد، جز این که بگوییم: ده در کجا و درخت ها در کجا؟ مگر می توان بدیهیاتی را که بسیاری ها می دانند و بارها و بارها خوانده و شنیده اند، تاریخ خواند؟ به گفتهء دوستی: این همه بیگانه پروری و رندی و خسرو پرویز نمایی و مُصحِـف گویی ها است که انسان را کلافه می کند.

باری! نویسنده "کوچه ما" در صفحات بعدی این تصنیف طوماری از معایب! ببرک کارمل را بر می شمارد و نامبرده را از قول داوود خان متهم به توطئه چینی و به هم اندازی و تفتین و دغل بازی می نماید، اما ضرور نمی بیند که یکی دو مثالی بیاورد از این همه توطئه چینی و دغل بازی و تفتینی که انگار بر سردار و امین قهرمان این داستان معلوم بوده و دیگران از این اعمال زشت رهبر خود بی خبر بوده اند. اما دل اکرم عثمان هنوز هم مانند ابر بهار پر است و نه تنها به این اتهامات اکتفا نمی کند بل در صفحه ۲۷۴ ج ۲ بر ببرک کارمل اتهام قسی القلب بودن را می بندد و برای اثبات این قساوت به نقل قول خیالیی از وی اتکاء می کند:

"از فلم های امریکایی بیشتر فلم های وسترن را می پسندم. هیچ کس به مهارت و چابکی کاوبای ها به حساب دشمن نمی رسد. وقتی که یک کاوبای بر دشمنانش مثل صاعقه نازل می شود و آن ها را در یک آن به خاک و خون می غلتاند، دلم یخ می شود. اگر روزی دستم برسد با مفت خوارها و ستمگر ها مثل یک کاوبای برخورد خواهم کرد!"

خوب خوانندهء عزیز! شما چه تصور می کنید، آیا این سخنان ببرک کارمل است که در بین گیمه گرفته شده است ؟ اگر هست، پس چرا نام کسی که سخنان وی را مو به مو و به اصطلاح مردم ما "بَینه به بَینه" برای نویسنده "کوچه ما" نقل کرده، ننوشته است. هرچند در این شکی نیست که ببرک کارمل گهگاهی با رفقایش به سینما می رفت و ممکن است از فلم های وسترن هم خوشش می آمده است؛ اما این که دیدن فلم را محک قساوت و یا رقت قلب کسی در نظر آوریم، دور از انصاف می تواند بود. با این همه تا جایی که حافظه من یاری می دهد و دوستان نیز گواهی می دهند، آن زنده یاد را غالباً هنگام به نمایش گذاشتن فلم های روسی و فلم های تاریخی غرب در سینما آریانا همراه با برخی از رفقای رهبری جناح پرچم حزب مانند نور احمد نور و یا استاد خیبر دیده ایم.

و اما اگر زنده یاد ببرک کارمل شخص قسی القلبی می بود، چگونه کسی را که بر وی اتهام بسته بود: "ببرک کارمل زیر چتر امپریالیسم پناه برد" عفو کرد و به مقام های بالای حزبی و دولتی نصب نمود. و دیگری را که می گفت: "آن ها یک باند بودند و نابود شدند" نه تنها از زندان رها کرد بل پس از مدت کوتاهی به وظیفهء مهمی مقرر کرد. آخر مگر آدم قسی القلب می تواند هزاران زندانی از جمله امینی های خون آشام و اخوانی های نابکاری مانند سیاف را عفو کند و از زندان رها کند؟ هرچند که نویسندهء "کوچه ما" رهایی این زندانیان را توطئه و فریبی می پندارد که برای اغفال مردم به راه انداخته شده بود تا باور کنند که آزاد شده اند. راوی داستان مگر فراموش کرده است که همین آدم قسی القب! تنها و یگانه شخصیتی بود که در برابر پیشنهاد به قتل رسانیدن سردار محمد داوود و خانواده اش واکنش منفی نشان داد ولی یکی از همان افرادی که هم با آقای اکرم عثمان و هم با استاد خیبر بسیار نزدیک و در یک حلقه بود به تائید پیشنهاد حفیظ الله امین با صدای بلند گفت: "دا فرعون باید ووژل شی!"

در صفحات دیگر از افسر روسیی به نام اوساد چی یاد می کند که انگار قیم و لـَلــَهء (پرستار) ببرک کارمل بوده باشد. حرف های میان تهی و کم ارزشی که هرگز به درد تاریخ نمی خورند. اما این افسر روسی را که حیثیت پیشخدمت رئیس حزب و دولت را داشت، همه اعضای حزب می شناختند. این شخص اگر افسر هم بوده باشد، آن قدر شخص مطیع و شکسته و فروتن بود که همین که صدای زنده یاد ببرک کارمل را می شنید، دستپاچه می شد و می ترسید که مبادا عملی از وی سرزند که مورد موأخذه وی قرار بگیرد. چه رسد به این که چنین آدم بی زبانی امر و نهی کند و یا صحبت های زنده یاد کارمل را با همصحبتش اخلال نماید. وی این اتهامات را در حالی می نویسد که چند سطر پایین تر نا خودآگاه آن ها را رد می کند: "ببرک آدم حساس و فراز جو بود، دیگر از هیچ طرف نمی خواست تحقیر شود . . ." پس چنین آدمی که هم حساس بود و هم فراز جو و هم توانسته بود "رهبران کله خشک اتحاد شوروی را که تندیس هایی از تکبر و جزم اندیشی بودند"، قناعت بدهد و به تمکین در برابر پیشنهادات خود وادار سازد، چگونه در برابر یک افسری که نقش و وظیفه پیشخدمت را داشت، می توانست تا این حد حرف شنوی داشته باشد؟ آخر این اوساد چی را ببین که به رییس دولت یک کشور امر و نهی می کند و آن ببرک کارملی را بنگر که چشمش از شیر نمی ترسید و حالا بنا به گفتهء کاندید اکادیمسین برای نوشیدن یک گیلاس آب و دود کردن یک دانه سگرت از خدمتگار خود اجازه می خواهد؟

و اما مخالفین ببرک کارمل هرچه می خواهند، بگذار بگویند؛ ولی همان طوری که فرزانه یی نوشته بود، حقیقت این است که ". . ببرک کارمل مانند بسیاری از رهبران راستین انقلابی روزگار، یکی از قربانیان دوران نامیمون گذار بشریت از جریان اعتلایی مبارزه اجتماعی به دوران رکود و بد اقبالی جنبش های ترقیخواهانه بود. این عمری که در گذر است و سخت ناپایدار، برای هر کسی عزیز است و کسی مفت و رایگان آن را به هدر نمی دهد؛ ولی ببرک کارمل از زمرهء آن انسان های آزاده یی بود که سراسر زنده گانی اش را در گرو آرمان وطن و زحمتکشان آن گذاشت. او یار و یاور کارگر و دهقان، دلسوز و مددگار مردم و رهبر روشن ضمیر این کشور بود. سخنران آتشین، رهبر آگاه و آینده نگر، سیاست گزار هوشمند و انسانی آراسته به فضایل والای انسانی. هنگامی که غبار نفس گیر دوران های گذار فرو نشیند، آن گاهی که عقل انسان ها بر احساس آلوده به نفرت و بدبینی و کدورت ناشی از ترسب یاوه سرایی های جارچیان جهل و جعل غلبه کند، زمانی که تاریخ با تعقل تاریخی به سنجش گرفته شود و آن گاهی که صفوف با خون از هم جدا شدهء وطن رنجور ما در جلگه هموار آینده مشترک درهم آمیزد، آنگاه به اضافه هزاران و صد ها هزار دوستدار کنونی ببرک کارمل، کارگر و دهقان، کسبه کار و روشنفکر، زن و مرد، پیر و جوان با یادی شور انگیز از تعلق و خدمت ببرک کارمل به همه انسان های وطن ما، با محبت و دل شاد یاد خواهند کرد . . ."

آری، این دوران دیگر در راه نیست، آغاز شده است. فقط در کوچه، پس کوچه های وطن گشت بزنید نه در "کوچهء ما" و ببینید که مردم سیه روزگاردر خرابه های وطن با چه حق شناسیی از دوران طلایی حاکمیت حزب ما به ویژه از مرحله نوین انقلاب ثور سخن می گویند.

شراب و "کوچهء ما":

با جرأت می توان گفت، بسیاری بخش های جلد اول این اثر را که بخوانی و با هر کسی که در این "کوچه " مقابل شوی چه سرش به تنش بیارزد و چه مانند مولاداد ستمدیده و سیه روزگار باشد، از دهن و دامانش بوی الکل بر می خیزد، سراپایش آلوده با شراب است و دامن خشکی ندارد؛ گویی: از این میخانه کس بی دامن تر برنمی گردد / وانگهی همیشه و هر وقت که بخواهی در"کوچهء ما": المنته لله در میکده باز است. شراب خوری و مستی و رندی از همین کوچه آغاز می شود و آرام آرام همه شهر را در بر می گیرد. در این جا شرابی ها نخست مست می شوند و سپس سیاه مست و بعد به گفتهء راوی هم خود شان به فرق سوار می شوند و هم کوچه گی ها را به فرق سر سوار می کنند. داستان کوچه از شراب نوشی محسن آغای انتیک فروش و آکه موسای یهودی آغاز می شود. بعد امین را به نوشیدن شراب تشویق می کنند و پسان تر رفقایش را. بعد از حاجی گک گرفته تا ترکاری فروش و ملی فروش و مولاداد مظلوم و بازاریان و بازرگانان و اهل سیاست و خبره گان و آواز خوانان همه شرابی می شوند. و سرانجام خرهای پهلوان ترکاری فروش نیز (صص ۲۲ و ۲۳ ج ۱):

<<. . او [دُرمحمد پهلوان ترکاری فروش] هر روز دم نیم چاشت سری به دکان آغا می زند و پانزده بیست دقیقه خلوت می کند. وقتی از آن جا می براید، چشمهایش مثل قوغ آتش سرخ می شوند و صورت مردانه و سفیدش ارغوانی رنگ می شود. همه پی می برند که آغا باز پهلوان را به فرق سوار کرده؛ ولی از ترس به رویش نمی آورند و با خود می گویند: "سر بد به بلای بد.">>

پس از آن که پهلوان در گل صبح سه چهار پیالهء صبوحی سر می کشد، در حالی که دو تا مرکب سفید مصری اش را که ترکاری بار کرده پیش می اندازد، خود بر نر خر سیاه درشت اندامش می نشیند و چهار نعل راهی حاجی یعقوب می شود:

<<هر سه خر پهلوان با آن فیته های سرخ دور گردن، پوپک های کوچک سر، ابروها و پیشانی و یال بندهای چرمه دوزی در مسیر تمام کوچه ها و پسکوچه ها جفتک می اندازند، عرعر می زنند و مانند اسپ های تازی چهار ترات می دوند و همه از دیدن چنین اعجوبه هایی به حیرت می افتند. پهلوان خرهایش را نیز شراب نوش کرده بود. >>

و این همه در روزگاری رخ می دهد که مردم این کشور اصلاً شراب را نمی شناسند. فقط نام آن را از ملا ها و مولوی ها شنیده اند و می دانند که نوشیدن آن حرام است، مثل زنا و لواطت و قمار. مردمی که می دانستند که اگر محتسب مسجد حاجی یعقوب که در یک قدمی آن کوچه قرار دارد کسی را در هنگام شراب نوشیدن یا شراب انداختن دستگیر کند، دُره خوردن و رویش را سیاه کردن و بالای خر سرچپه سوار کردن که هیچ، حساب و کتاب بعدی اش نیز با کرام الکاتبین خواهد بود.

پرسش دیگر این است که این همه شراب در آن دوران از کجا شد که حتی خرهای پهلوان دُرمحمد نیز که در حقیقت کاسب تنگدستی بیش نیست، نه یک روز، نه یک هفته؛ بل هر روز و سالپُـر می نوشند و مست می شوند و جفتک و قرتک راه می اندازند و خلایق نیز به آن ها کوچه می دهند و راه شان را چپ می کنند؟ بیایید حساب کنیم که اگر در آن هنگام مستخدم کدام سفارت می توانست دو سه بوتل ویسکی و ودکا را کش برود و بالای محسن آغا به نرخ کاه ماش هم به فروش برساند و محسن آغا نیز به بهای ناچیزی به پهلوان بفروشد، آیا می توان باور کرد که هم صبوحی هر روزه پهلوان را کفایت کند و هم صبوحی خرهای مصری اش را؟

این موضوع را هم نباید از نظر دور داشت که در دورانی که راوی "کوچه ما" از آن سخن می زند، یعنی در دوران استبداد خانوادهء نادری آن قدر شراب خانه گی نیز تولید نمی شد که به خر ها برسد و یا سلیمان کبابی خندان و لغز خوان در چاینک های شلغمی قاشقاری برای مشتریانش پیشکش کند که با نوشیدن دو سه پیالهء آن "فلک الافلاک" را سیر کنند. احیاناً اگر کسی شراب هم می ساخت، به مقدار کم و با هزاران ترس و لرز از ملا و محتسب و شحنه و دور از چشم تیزبین دستگاه مخوف ضبط احوالات سردار محمد هاشم و سردار شاه محمود و سردار محمد داوود.

بدینترتیب می بینیم که در آن دوران با شراب کوچه نفس می کشد، با شراب کوچه زنده است و بی شراب این کوچه می میرد. شرابی ها هم همه دریا نوش هستند و سخت قهار. آغا همیشه "سرشته مند" است و تبراقش پر است از بوتل های مشروب دو آتشه و کچالوی بریان که به سوی هم پیاله های جوان آغا مخصوصاً عارف قوغ دست همیشه چشمک می زنند. همان عارفی که هم ستنگ است و هم خرمگس و هم مانند اکبر قوغ دست که با جنگاندن گیلاسش به گیلاس امین دل بالا می خواند: من ار شراب می خورم، به بانگ کوس می خورم/ پیاله های ده منی علی الرؤوس می خورم. /

با شراب بحث ها و فحص ها آغاز می شود، با شراب راه های رسیدن به آرمان های مردم بررسی و حلاجی می شود، با شراب درد های دل تسکین می یابند، شراب قلب ها را به هم نزدیک می کند، احساسات را بر می انگیزد، کدورت ها را رفع می کند، زیرا: بی نشئه زنده گانی چندان نمک ندارد/ حیف است زین خرابات می ناچشیده رفتن/ و به همین سبب است که امین به هشدار موسای خاخام گردن می نهد:  

<<. . . دل امین به دک دک افتاد و گلویش خشک شد. با زلیخا چشم به چشم شد و از آن نگاه مشتاق و شیفته فهمید که "بنوش! دمی از این خوشتر چی باشد؟ "شراب تلخ، جرعه جرعه از جدار گلو تا معدهء امین راه کشید و سرفه های پیاپی راه نفسش را بست. همه با هلهله و شادمانی کف زدند و آغا گفت: "آفرین! احسنت، شاه مردها امین جان" >> ص ۵۵ ج ۲

کاندید اکادیمسین اکرم عثمان در ص ۵۳۶ ج ۲ در بارهء تاثیر جادویی این مایع اثیری چه زیبا می نویسد:

"اکه موسی که شراب نوش قهاری بود و بارها در سمرقند، خیوه و بخارا تا سرحد بیهوشی کامل مست کرده بود و می دانست که شراب شهکار آفرینش است و هیچ اکسیری انسان درمانده را در یک آن چون بادهء ناب از کف خاک تا فرازهای آزادی و رهایی بالا نمی کشد، با احتیاط تمام بوتلی را از آستین ردایش می کشید و جرعه جرعه آن را به آخر می رساند. آن وقت خود را سبک و سبک تر می یافت. با باد خفیفی از زمین کنده می شد و به هوا می رفت. بر سر نارون ها بال می کشید؛ بر بلند ترین برگ سپیدارها می نشست، همگام با شبپره ها، عطر یاسمن ها، نسترن ها و شب بو ها را بو می کشید؛ و از گلی به گل دیگر پر می کشید. سپس به نرمی و سبکبالی یک قاصدک از باغ می برآمد و دامن مهتاب را می گرفت که بی پروا با پاره سنگ ها، گندم زارها و چمن ها همبستر شده بود. سپس تر در بی وزنی، قاصدک را پشت سر می گذاشت و در جهان غیر مرئی اثیری چون ذره ای، جزء منظومه های بی نهایت کهکشان ها می شد و هر آن، حالت تازه ای را تجربه می کرد . . ."

متأسفانه این است پیام تشویق آمیز "کوچهء ما" برای هزاران جوان وطن سیه روزگار ما که در گنداب مواد مخدر و در لجنزار شراب نوشی در حال غرق شدن هستند و دولت دست نشانده هم به دستور دنیای سرمایه و سود آنان را به امان خدا رها کرده است و برعکس به ترویج و گسترش این مواد مرگبار و به گفتهء حافظ: "آن تلخ وش که صوفی اُم الخبائثش خواند/ اشهی لنا واحلی من قبلة العذا را/ هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی / کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را/ روز تا روز می پردازد.

شاید به همین سبب است که در ادبیات داستانی روزگار ما- به ویژه در کشور ما - بسیار کم و به ندرت مسأله نوشیدن شراب و لذت بردن از آن مطرح شده است. ولی اگر در داستانی هم به نوشیدن شراب اشاره شده باشد، چندان برجسته گی ندارد. اما در ادبیات منظوم کلاسیک مثلاً در اشعار حافظ و خیام و دیگران بارها و بارها به می و میخانه و ساغر و ساتگین و پیمانه و صراحی و صبوحی و قلقل مینا و ساقی گلرخ بر می خوریم که حلاوت دیگری دارد و مخصوص همان عصر و زمان است؛ ولی شاعر امروز که شاعر عصر پیشرفته ترین تکنالوژی و پیشرفت های محیرالعقول بشری است دیگر وقتش را به پراختن به می و میخانه تلف نمی کند.

ادامه دارد . . .

 

 

 

درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»

Sun, November 7, 2010 09:33

 

بخش سوم

 شخصیت ها و پرسناژ های عمده:

   امین ازجملهء شخصیت های کلیدی داستان به شمار می رود، به طوری که حضور ملموس وی را د ربسی اتفاق ها و حادثه هایی که در کوچه ما رخ می دهند، حس می کنیم. اما این امین هر کسی که باشد مخلوق نویسندهء داستان است. بنابر این هر حرف و هرعملی که او و سایر قهرمانان کوچهء ما بر زبان می آورند و انجام می دهند، سخنان و عملکرد های آنان نیست؛ بل از نویسندهء داستان است که به دهن آن ها گذاشته می شود. پس تاهنگامی که امین امین است و در نقش خودش ظاهر می شود، آدم ساده، صمیمی و خوش قلبی است که زلیخا و مادرش و زنده گی را دوست دارد و با کوچه گی ها، آشنایان و آدم های دور و برش روابط متعارف و صمیمانه برقرار می کند. او تا اخیر داستان شخصیت آرام، برده بار، و بی توقعی دارد. اصلاً خشمگین نمی شود. در برابر ظلم و اجحافی که در مراحل مختلف زنده گی بر او وارد می کنند، نمی ایستد و برده وار همه ستم ها را قبول می کند و به جان می خرد، انگار آدمی است که حتی اگر مورچه یی سهواً در زیر پایش بمیرد، اقیانوسی از اشک از چشمانش جاری می شود. اما هنگامی که بزرگ تر می شود و به آدم سیاسی مبدل می گردد، دیگر وی امین نیست، بل نویسندهء داستان است. یعنی کسی که خواسته است از زبان امین خاطرات زنده گی سیاسیش را بازگو کند، عقده ها و کمپلکس های روحیش را بگشاید، کسانی را که دوست دارد تا سرحد نامحدودی ستایش کند و کسانی را که بد می بیند، با زشت ترین کلمات و دشنام ها مورد سرزنش قرار دهد. این امین در دادگری هایش تند و شتابزده عمل می کند و در گزارش های خطی و ژورنالیستک گونه اش دست به دامن "افواه" و "شایعه" و "آوازه" می زند و از خط صداقت ژورنالیستکی گهگاهی یکسره عدول می کند. به همین سبب است که دادگری هایش آگنده از تناقض و تحلیل هایش سرشار از حب و بغض سیاسی اند. اما این کدام عقده است که آفرینشگر امین را مجبور ساخته است که با قهرمانان و شخصیت های سیاسیی که در داستانش حق و ناحق راه یافته اند، برخوردهای جداگانه داشته باشد؟ یکی را از پشت شیشهء سیاه عینکش بنگرد و دیگری را از پشت شیشهء سفید عینکش؟ مگر شگفتی آور نیست که کسی که به ایدیولوژی چپ و دانش مترقی باور داشته و از زمرهء کسانی بوده است که برای تدویر کنگرهء حزب تلاش داشته است، در زمان حاکمیت حزب حاکم سکوت کرده و از مزایای آن استفاده کند؛ ولی پس از سقوط حاکمیت قلم برگیرد، نظام را لائیک (مثلاً در ص ۶۰۰) بخواند، افسران ارتش را دله و دیوث و کارگزاران نظام را دست نشانده و عمال بیگانه؟ بیایید ریشهء این ارتداد سیاسی را پی گیریم:

این دیگر یک حقیقت است که نویسندهء کوچه ما، زمانی از جملهء فعالین حزبی بوده است و ازجملهء رفقایی که برای تدویر کنگرهء مؤسس در تک و پو و تلاش خسته گی ناپذیر بوده اند. چندی پیش رفیق گران ارج جناب عبدالصمد اظهر یکی از پیشکسوتان حزب دموکراتیک خلق افغانستان به مناسبت چهل و پنجمین سالگرد حزب دموکراتیک خلق افغانستان در بخشی ازنبشتهء "از کجا تا به کجا؟" که درسایت وزین «اصالت» اقبال نشر یافته بود، درمورد اولین اقداماتی که برای تدویر کنگره مؤسس ضرور بود و باید انجام می گرفت، چنین می نویسد:

". . . یکی از کار های مهم واولی که باید انجام می شد، نزدیک سازی دویار زندان، ببرک کارمل و میر اکبر خیبر بود که بنا بر سوء تفاهمی از هم فاصله گرفته بودند. عده یی از فعالین به این امر اهتمام ورزیدند که نقش اساسی را در این ارتباط سلیمان لایق اداء نمود. با رفع سوء تفاهمات، کار ایجاد تماس ها، نشست های محدود و مباحثات آغاز گردید که روز تا روز گسترده تر شده می رفت. از جمله کسانی که در این ارتباط علاوه بر ببرک کارمل و میراکبر خیبر زودتر فعال شده بودند می توان از سلیمان لایق، ذبیح الله زیارمل، حکیم سروری، شاد روان عارف سروری، شاد روان مهرالحق قطره، شاد روان قدوس غوربندی، اکرم عثمان، دوکتور شاه ولی و نویسنده یاد نمود. زمانی که تماس ها و جر و بحث های ببرک کارمل و میر اکبر خیبر با شخصیت های کلیدی منتج به دستیابی تفاهماتی گردید، کار همه جانبهء ایجاد تشکیلات مقدماتی، به مثابه زیر بنایی برای تدارک تدویر کنگرهء مؤسس آغاز گردید."

مرحوم عبدالقدوس غوربندی نیز در صفحهء نهم کتابش "نگاهی به تاریخ حزب دموکراتیک خلق افغاستان" اکرم عثمان را عضوی از حلقهء حزبی خود و از جملهء همسنگرانی می داند که برای نخستین بار زنده یاد میراکبر خیبر را "استاد" خطاب کرد:

". . . میر اکبر خیبر درس زبان انگلیسی را شروع کرد. در اولین روزهای تدریس تاثیر عمیقی بر ما گذاشت. او به مرور زمان و به احتیاط نظریات سیاسی و فلسفی خود را مطرح می کرد. در گروپ سه نفری مان به مرور دوستان و همسنگران دیگری راه یافتند. محمد اکرم عثمان، عارف اکبری [سروری] بشیر رویگر، رحمت الله، محمد موسی آتش، ذبیح الله [زیارمل] و سیلانی که معرفت قبلی با سلیمان لایق داشتند، یکی بعد دیگری به حلقهء ما راه یافتند. به یاد دارم آن بار اول بود که محمد اکرم عثمان، میر اکبر خیبر را استاد خطاب کرد. بعد از آن دیگر کلمهء استاد با نام خیبر گره خورده بود. تنها در حلقهء ما نی، بلکه در میان تمام اعضای حزب مروج گردید."

حالا چه واقع شد که این عضو پیش کسوت حزب دموکراتیک خلق افغانستان عقده مند گردید و آستین بر زد و شش سال تمام صرف کرد برای نوشتن کوچهء ما که اگر به دقت خوانده شود، دشنام نامه ییست بر ضد بهترین رفقای آن دورانش. از جمله زنده یاد عارف سروری، حکیم سروری، بشیر رویگر، ذبیح الله زیارمل، مهرالحق قطره، قدوس غوربندی، عبدالصمد اظهر، رحمت الله، شادروان موسی آتش، سیلانی و دیگر رفقا که با تمام فراز ها و فرود های روزگار تا همین اکنون به آرمان های حزب و مردم خویش وفادار مانده اند و هرگز به خاطر برائت! گرفتن و تغییر دادن اذهان مخالفین ایدیولوژیک شان "کوچه" بدل نکرده اند. و سوال دیگر این است که چه خصومتی میان امین قهرمان کوچهء ما و زنده یاد ببرک کارمل می توانست وجود داشته باشد که بخش زیاد داستان آگنده است از اتهام و کنایه و هجو و تحقیر آن فقید؟ آیا شهادت میر اکبر خیبر را که دشمنان حزب به دوش ببرک کارمل مرحوم می اندازند، باعث این نفرت بی پایان شده است و یا نرسیدن به مقام های حزبی و دولتی درخور در همان وقت و زمان؟ مسأله یی ترور استاد خیبر را که دوست و یار زندان و رفیق راه و همراه ببرک کارمل بود، دیگر همه می دانند که توسط دو نفر از اعضای حزب اسلامی گلبدین حکمتیار صورت گرفته بود و توسط وحید مژده یکی از پژوهشگران آگاه مسایل سیاسی و تاریخی افشاء شده است که خود داستانی است پر از اشک و خون و من در جای دیگر این یادداشت ها به صورت مفصل درباره آن خواهم نوشت. اما می ماند مسأله مقام دولتی و موقف حزبی که اگر انصاف داشته باشیم، می بینیم که هم در زمان زنده یاد ببرک کارمل و هم در وقت ریاست جمهوری داکتر نجیب الله شهید، مقام های بلند سیاسی به وی تفویض شده، هرگز به حاشیه رانده نشده و همیشه مورد توجه بوده است.

به طور مثال آیا حضور یک شخص در بسی کمیسیون های دولتی، اشتراک کردن پیهم وی در میز های گِــرد برای توضیح و تشریح اهداف دولت، مفتخر شدن به رتبهء بزرگ علمی یک کشور دلیل اعتماد و توجه دولت به آن شخص نیست؟ آخر من خود که بارها با آن بزرگوار در میزهای گرد رادیو تلویزیون وقت افغانستان برای توضیح حوادث اجتماعی، سیاسی و نظامی آن برهه زمانی اشتراک داشته ام؛ حتی یک کلمه انتقاد آمیز نسبت به سیاست های دولت از زبان آن جناب در آن زمان نشنیده ام، چه رسد به دشنام زنی و تحقیر و توهین افراد و شخصیت هایی که تا کنون هیچ محکمه یی سندی دال بر محکومیت آنان ارائه نکرده است.

اگر از موضوع دور نرفته باشم می خواستم به یاد دوستان بیاورم که این تنها کوچهء ما نیست که نویسنده اش خواسته است وضعیت سیاسی و اجتماعی افغانستان چهل سال پیش را در هاله یی از روایت بیان کند. بل نویسنده گان دیگری هم هستند که چنین کار بزرگی را انجام داده اند ولی بیطرفی یک داستان نویس را پاس داشته اند. مثلاً رزاق مامون نویسندهء "عصر خودکشی" که در ۱۶ ساله گی در زمان قدرت و حاکمیت سیاسی حزب دموکراتیک خلق افغانستان به خاطر تعلقش به حزب اسلامی گلبدین حکمتیار به زندان رفت و سال های متمادی را در زندان پلچرخی سپری کرد و می بایست عقده می داشت و دست کم با نیش زبان انتقام می گرفت؛ برعکس در رمان قطورش حتی یک کلمهء توهین آمیز به آدرس کسی ننوشته است. در این رمان که در حقیقت تقابلی است در بین استخبارات دولت افغانستان (خاد) و استخبارات مجاهدین سابق در کابل که تا پایان داستان به صورت دردناک ادامه می یابد، رزاق مامون درباره برخی از کارکنان مهم وزارت امنیت دولتی؛ ولی با نام های مستعار و شخص داکتر نجیب الله رئیس و بعد ها وزیر آن وزارت با اسم حقیقی اش حرف می زند؛ اما نه به آن زشتی ونه با آن درشتیی که در کوچه ما به کار رفته و راوی داستان از آن استفاده کرده است. مؤجز این که رمان مامون بر مبنای خط ایدیولوژیکی نوشته نشده است و به همین سبب در بین طیف وسیعی از روشنفکران کتابخوان از شهرت کم نظیر برخوردار شده و ازجملهء آثار ماندگار داستانی محسوب می گردد.

به هر حال برگردیم به اصل موضوع یعنی این که هم امین و هم آکه موسای خاخام نیمچه فیلسوف که آرام آرام حیثیت مرشد و رهنمای او را به خود اختصاص می دهد، آدم های لیبرال منشی هستند که دربارهء مسایل اجتماعی – تاریخی نگرش روشنفکر مآبانه یی دارند، چندان که با برخورد عاطفی به مسایل بنیادی جامعه و جهان پیرامون شان می نگرند، نه با دید عینی و ریالیستیکی. جناب حسین فخری داستان نویس و منتقد ادبی کشور ما در شماره ۳۶۲ ماه جوزای ۱۳۸۹ خ، روزنامه ۸ صبح در مورد چنین می نویسد:

"نویسنده در رمان کوچهء ما آدمی است عاطفی و احساساتی و نسبت به آدم های داستانی اش به برداشت های احساساتی و اخلاقی اکتفا می کند. به یکی همدردی نشان می دهد به دیگری بدبینی و حتی خصومت و نفرت. یعنی بسیاری ها را از پشت عینک سیاه و سفید می نگرد و در نهایت نگرش روشنفکرانی را می نمایاند که با برخورد اخلاقی محض، مسایل اجتماعی و تاریخی را مطرح می کنند. نویسنده تاریخ را به مثابه داستان تلاش ها و رنج های مردم مورد توجه قرار نداده و شکلی از پرس و جوی اجتماعی نیست. استنباط تازه یی از تاریخ به خصوص برای جوانان ندارد. رمان تاریخی، اثری تخیلی و مبتنی بر احساس نویسنده یی است که غالباً بر مبنای خط عقیدتی نمی نویسد. اما اگر تصویری که از دوران مورد نظرش می دهد، جامع و بی غرضانه باشد، می تواند به غنای آگاهی ما از آن دوره کمک کند . . . در ادبیات داستانی شخصیت خوب و بد مطلق وجود ندارد و اگر سایهء ادبی نباشد گهگاهی هتک حرمتی هم به مشام می رسد . . . در نتیجه اساسی ترین جنبه داستان که همان "نشان دادن" است فراموش می گردد و جایش را توضیح دادن مستقیم و پرگویی به خود اختصاص می دهد."

اکه موسای یهودی:

دومین پرسناژ عمده داستان شخصی است به نام موسای یهودی پدر دختر نازنینی که دل در گرو مهر امین سپرده است. موسی به - گفته راوی- در عنفوان جوانی به نهضت اتحاد ملی ترکستان می پیوندد و با تعدادی از جوانان انقلابی باشقیرستان که در آن جمله هشت تن یهودی باشقیری نیز شامل بودند به اردوی سرخ ثبت نام می کند. بعد در جنگ جهانی اشتراک می کند و به خاطر پیروزی طبقه کارگر تمام کشورهای جهان، با همرزمان دیگرش خود را به آب و آتش می زند و از نخستین دولت کارگری جهان در برابر ارتش سفید تا پای جان دفاع می کند و . . . سرانجام به افغانستان فرار کرده با پول های باد آورده یی که معلوم نیست از کجا کرده در شهرنو یعنی منطقه اشرافی شهر کابل بوستان سرایی برای خود می سازد و زنده گی بی دغدغه یی را حتی در دشوار ترین شرایط کابل می گذراند. البته من به این کاری ندارم که او جاسوس موساد بوده است یا یک یهودی بی آزار. ولی شگفت زده می شوم که در میان آن قومی که پول دین و دنیای شان است، چنین شخصیتی می تواند وجود داشته باشد که داشتن و نداشتن پول و منفعت مادی در روابط روزانه برایش بی اهمیت است؛ زیرا تا کنون نه مسلمان چنین چیزی شنیده ونه کافر چنین چیزی دیده! به هرحال این شخص که شراب خوری است قهار و رفیق دریا نوش دیگری هم به نام محسن آغا دارد، تا ختم داستان به مثابه رهنما و غمخوار و مشاور امین باقی می ماند. اما این آدم به شدت پرگو، فلسفه باز، تاریخ دان، دانای کل و عقل عالم است. او در بسی جا ها کتابی حرف می زند و کتابی می اندیشد. مثلاً هنگامی که دربارهء حوادث انقلاب اکتبر حرف می زند، به آدم این تصور دست می دهد که کتاب تاریخ اتحاد شوروی وقت را گشوده و خط به خط آن را می خواند و به امین و محسن آغا چنین تفهیم می کند که انگار افغانستان نیز شوروی باشد و حوادث تاریخی هم دور باطلی که در همه جا یکسان رخ داده می تواند. خاخام، فارسی را مانند بلبل حرف می زند و ابیات زیادی از گنجینه های ادب زبان فارسی را در حافظه دارد. گل و گل بته را دوست دارد و می و می خانه را می پرستد. بدینترتیب او جامع الکمالات است! فقط عیب بزرگش این است که سخت منفی باف است و دادگری هایش تند و شتاب زده اند و همین امر سبب می شود که در بسیاری حالات درک درستی از وضعیت نداشته باشد و امین معصوم را با مشوره های ناسخته اش از نهضت مترقی کشورش دور و دور تر ساخته سرانجام به انزوای سیاسی بکشاند.

اما حکمت این که چنین نقش برجسته یی به این "یهودی سرگردان" و دخترش در این داستان داده شده است چیست؟ آیا نویسنده برای رنگینی هرچه بیشتر هوا و فضای داستانی به این امر مبادرت کرده است؟ یا می خواسته است به مردمی که نمی فهمند، بفهماند که یا ایهاالناس زنهار! زنهار! که خداوند مسلمان و یهود و گبر و نصارا را یکسان آفریده و در امر خلقت به هیچ طایفه یی امتیازی نبخشیده است، یا این که گزارشی داده باشد برای قوم یهود که آخرین یهودی افغانستانی در شرایط دشوار افغانستان چگونه زیست و چگونه حتی حاضر شد دخترش را درعقد نکاح یک مسلمان درآورد؟

محسن آغا:

این شخص دکان انتیک فروشیی دارد در جوار مسجد حاجی یعقوب. آدم رند، چالاک ولی دست و دلبازی است و درپس خانهء دکانش انواع و اقسام مشروبات الکلی را ذخیره کرده است. از ویسکی گرفته تا ودکا و کنیاک و شراب های وطنی آن هم در خم های ده منی. وی آدم به درد بخوری است زیرا رمز کار در بازار را بیخی بلد است و می داند چگونه خر در گل ماندهء خود و دوستانش را با دادن یک مشت پول و یا یک بوتل مشروب و یا تحفه و تارتق از گل بیرون بکشد. وی در هر زمان و هر برهه تاریخ با رجال و شخصیت های بزرگ و مطرح حشر و نشر دارد و در دستگاه جهنمی استخبارات وقت نیز آمد وشّــد! اگرچه فرصت طلب و معامله گر است ولی روابط خوبی با جوانان دارد و گهگاهی آنان را به کباب و شراب دعوت می کند. امین را دوست دارد و همو است که چندین بار به نجات وی شتافته و مانند یک پدر و دوست خوب به وی کمک کرده است.

شخصیت های دیگر:

در کوچهء ما بر علاوه این شخصیت ها، آدم های دیگری هم هستند: شیراحمد پدر امین مرد عیاش، پول پرست و زنباره یی که تا آخر داستان بد، بد است و دشمنی آشتی ناپذیری با یگانه پسرش و رفقای حزبی امین دارد. عالیه بیگم مادر پدر امین شخصیت منفی دیگر در این داستان است. پهلوان دّرمحمد ترکاری فروش، جاجی گک سلیمان کبابی و مثلاً دریا خان والی سمنگان! شخصیت های سیاسی نیز با نام و هویت اصلی و سرگذشت زنده گی شان در این رمان راه یافته اند. مثلاً ظاهرشاه، سردار محمد داوود، رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان، وزرا، سفرا، رهبران تنظیم ها و سایرین. اما دلچسپ تر از همه این است که برخی از شخصیت های داستانی مانند مثلاً سلیمان کبابی و یا دریا خان کسانی اند که با همین نام ها در جامعه زیسته اند و مردم آنان را می شناسند.

مثلاً این سلیمان کبابی را که از کفر ابلیس در شهر کابل مشهور تر بود کدام کابلیی نمی شناسد؟ همورا که سیاه چرده بود و لاغر اندام و دکان کبابی محقری در یکی از پسکوچه های عقب جاده نادر پشتون و نزدیک به فروشگاه بزرگ افغان در آن زمان داشت و تمام هنرش درپختن "کرایی" لذیذ و کباب خوشمزه خلاصه می شد؛ نه در عرضه کردن مشروب به مشتریان شناسا و یا ناشناسش. اساساً این مشروب الکلی که ازدر و دیوار "کوچهء ما" می بارد، در آن زمانی که نویسنده از آن سخن می گوید، زیاد معمول نبود و به جز خواص در دسترس عوام الناسی مانند سلیمان کبابی قرار نداشت. حالا آن فلک زده را ببینید و مشروب خوری و مشروب فروشی را، یا قاچاقبری و دشمنی اش را با شیر احمد خان سفیر و سرانجام خود کشی و حلق آویز شدنش را در فرجام داستان. درست است که دکان او پاتوق بچه های مکتب بود و من نیز با همصنفان بارها در آنجا رفته و کباب خورده ام ولی هرگز به یاد ندارم که در آن دکان در چاینک های چای برای مشتریان مشروب آورده باشند. البته که او آدم شوخ طبع و زنده دلی بود و غالباً با مشتریانش می خندید و مزاح می کرد. بیخی به یادم است که روزی من و دستگیر صادقی و کبیر و اسحق توخی از بالاحصار گریختیم و رفتیم به دکان سلیمان. هر کدام ما دو دو خوراک کرایی خوردیم، مگر هنوز هم احساس گرسنه گی می کردیم. پول را که پرداختیم یکی از مایان به وی گفت "سلیمان آغا دل ما را نگرفت!" سلیمان با تعجب به سوی ما نگریست و پس از چند لحظه یی که اندکی دور شده بودیم با صدای بلند گفت: "آغا جان غم نخور، پسان شگوفه می کند!"  پس می بینید که این سلیمان کبابی هرگز در شهرنو و آن هم در جوار مسجد جامع حاجی یعقوب دکان کبابی نداشته است. ولی اگر این سلیمان آن سلیمان کبابی نیست پس بر نویسندهء داستان بود که نام دیگری برای این قهرمان داستان بر می گزید تا برای خوانندهء نسل آن روز "کوچهء ما" سوال و پرسشی باقی نمی ماند. وانگهی اگر یک لحظه تصور کنیم که یکی از فرزندان و یا یکی از نزدیکان و خویشاندان سلیمان کبابی به این کتاب دسترسی پیدا کند و پدر خانواده شان را با چنین سیما و انداز در این داستان بیابند، چه خاکی بر سر شان باد خواهند کرد!

دریا خان:  

در ص ۱۶۴ ج ۲ چنین می خوانیم: "امین با خود می گوید: چه بدبختی بزرگی! بسوزه ای [این] طالع ناسازگار. مار از پدینه بدش می آیه، دهن غارش سبز می شه! این همه جاسوس در سر و آخر کوچه کم بود که ای [این] سوته ساروان هم پیدا شد."

"سودای همسایه گی با چنان نرغولی، هوش از سرش می پراند. به اتاق مادرش می رود و ماجرا را بازگو می کند. حسینه می گویدش که از اول صبح شاهد قضیه است. خدا به داد شان برسد. آن روز در چرت و سودای مادر و پسر سپری می شود، تا این که بامداد روز دیگر با بانگ بلند یک گاو شیری از خواب بیدار می شوند و می دانند که همسایه، دوستدار دوغ و ماست و شیر و قیماق هم می باشد. عصر همان روز از پشت دیوار بوی خوش نان پنجه کش خانگی و دود تنور به مشام می رسد و ملتفت می شوند که همسایه جدید شان تنوری نیز سر رشته کرده است. روز جمعه همان هفته کسی در می کوبد و امین به محض گشودن دروازه با همسایهء دیو پیکر و شخ بروتش مقابل می شود. با هم سلام و علیک می کنند و همسایه با لهجهء مردم اطراف می گویدش که نامش دریا خان، رتبه اش دگروال و دفتر و دیوانش در وزارت داخله است."

امین و دریا خان که حالا هسایه اند، بارها با هم ملاقات می کنند. امین همسایه اش را شخص تازه به دوران رسیدهء کم سوادی می یابد که عضویت حزب را به خاطر کسب مقام و چوکی و جمع آوری پول و دارایی برگزیده و از بحر بیکران دانش مترقی تنها به فراگیری چند مقوله فلسفی بسنده کرده است. اما این دریا خان چون یک نرغول اطرافی است و نسوار به دهن می اندازد و هنگام حرف زدن تف آغشته به نسوار دهنش را به سر و روی امین باد می کند بنابر این موجبات خشم و نفرت امین اشرافی را بر می انگیزد. پس از مدتی در هنگام تقرر والی های جدید، سمنگان نصیب این سوته ساروان (دریا خان) می شود و دریا خان که به نظر کمیته مرکزی یک انقلابی قاطع، سرسخت و بی گذشت است، به این پُست گماریده می شود والقصه . . .

و اما، اگر این دریا خان زادهء تخیل نویسنده است و چون بیچاره اطرافی است، شایستهء این همه طنز و تمسخر، باید سوگمندانه یاد آور شد که در عالم واقع یک دریا خان دیگری نیز وجود داشت در ارتش افغانستان که تا رتبهء دگروالی رسید و در پست های فرماندهی قطعات اردوی وقت افغانستان وظایفش را با کمال صداقت و ایمان داری حتی در مرزهای کشور به انجام رسانید. این دریا خان نیز بلند بالا بود و استخوان بندی محکمی داشت. از ولایت پکتیا بود و در زبان فارسی مشکل داشت به طوری که حرف "ق" را "ک" اداء می کرد و حرف "پ" را "ف" و برعکس. اما وی انسان بی کبر و بی ریا بود. او به خداوند ایمان داشت و مسلمان پارسا و معتقد بود. اتفاقاً همین شخص در دوران جمهوریت سردار محمد داوود بنا بر هر ملحوظی که بود به حیث والی سمنگان مقرر شد و سال ها در همین مقام با کمال راستی و درستی در خدمت مردم بود. من اورا از نزدیک می شناختم، زیرا در قرار گاه قول اردوی مرکزی مدتی همکار بودیم و یادم است که من و جنرال محمد آصف الم رییس محکمه عالی قوای مسلح وقت که از یک سفر کاری از صفحات شمال کشور برمی گشتیم، برای ادای احترام به نزدش رفتیم و چه اخلاص و استقبال و مهمان نوازی شایسته یی که نگو و نپرس.

از دوستی شنیدم که دگروال صاحب دریا خان به رحمت حق پیوسته است که خداوند وی را ببخشد و جنت فردوس جایگاهش باشد، آمین یا رب العالمین! و اما اگر حالا این کتاب "کوچهء ما" را فرزندان شادروان دریا خان بخوانند و متوجه شوند که پدر شان به خاطر گناه ناکرده به چه القابی مفتخر! شده و چه کوزه ها و کاسه هایی بر سرش شکسته است، چه خواهند گفت و چه خواهند کرد؟

در "کوچهء ما" از آدم های دیگری نیز با نام های حقیقی شان شخصیت سازی شده که برای نسلی که در همان دوران در شهر کابل زنده گی می کردند - با اندکی تأمل - چهره ها و سیما های آشنایی هستند. مثلاً همین ربانی را که انگار دوست ظاهر شاه بوده باشد کدام شاگرد همان وقت لیسه حبیبیه کابل نخواهد شناخت؟ همو را که در تابستان داغ بالاپوش می پوشید و کلفش روسی به پا می کرد و دهنش همیشه پر از خنده می بود وبه جز کلمات شاه و شهزاده و دربار سخن دیگری برای گفتن نمی داشت در "کوچهء ما" تلویحاً به حیث مسخره ظاهر شاه معرفی شده است. یا زنده یاد مهر الحق قطره را که از جملهء چند تن افسران آگاه پولیس در آن دوران بود و عضویت جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان را داشت چه کسی نمی شناسد. اما می خوانیم که از او نیز به حیث مخبری که به وظیفهء مقدسش خیانت کرده باشد، یاد آوری شده است. شاد روان عارف [سروری] مشهور به "خرمگس*" نیز چهره یی آشنایی است که همه اورا می شناسند و می دانند که وی یک انقلابی پرشور و دانشمندی بود که متأسفانه از اثر افراط در مصرف مشروبات الکلی – شاید در پستوی انتیک فروشی محسن آغا – از حزب اخراج گردید. یا این عذرا دختر فرقه مشر نیز که خوشبختانه در این جا با نام مستعار معرفی شده است، دختر همان فرقه مشر معروفی بود که دو دختر دیگر نیز داشت. دخترانی که همه صاحب شهرت بودند و جمال و کمال؟ حتی همین زلیخا نیز کسی نمی تواند بود، جز همان دختر یهودی جذاب و پری پیکری که در آن سال ها در شهرنو کابل می زیست و هر روز عصر برای به نمایش گذاشتن تن و بدنش به پیاده روی های اطراف پارک شهرنو قدم می زد و جوانان رند آن دوران وی را به عنوان "زنی به نام شراب" می شناختند، متلک باران می کردند و دست می انداختند.

خوب دیگر چه بگویم؟ اگر همین طور درباره قهرمانان این رمان سخن بزنم، می ترسم که گپ به فیها خالدون کشانیده شود، فقط در این بخش یک نکته را می خواهم یاد آور شوم که این فقدان عنصر تخیل در "کوچهء ما" است که باعث شده تا گهگاهی چنین اشتباهات دردناک و مضحکی رخ بدهد./

* خرمگس رمانی است از اتل لیلیان وینیچ نویسندهء انگلیسی

رجال سیاسی در "کوچهء ما":

ادامه دارد . . .

 

 

درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»

Fri, October 29, 2010 09:28

 

بخش دوم

سوژه و مضمون داستان:

 به نظر می رسد که کاندید اکادمیسین اکرم عثمان داستان "کوچهء ما" را از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خویش آغاز کرده باشد. زیرا کسانی که اورا از نزدیک می شناسند، می دانند که منزل پدری وی در نزدیکی بازار کوچک جوار مسجد جامع حاجی یعقوب قرار داشته و در یک خانه و خانوادهء اشرافی بزرگ شده است. داکتر اکرم عثمان که در بسیاری بخش های این اثر نقش قهرُمان داستان (امین) را بازی می کند، در کتاب خود ماجراهای زنده گی همسایه ها و ساکنین "کوچه" اش را باحوادث سیاسی و اجتماعی پنجاه – شصت سال پیشین گره زده و با آب و لعاب یک نثر مجلل و فخیم به خواننده گانش پیشکش می کند. نثر طنز گونه یی که در برخی حالات توأم با تحقیر و تمسخر آدمهای داستان و شخصیت های سیاسی دخیل در ماجرا ها و حوادث سیاسی کشور است. امین شخصیت مرکزی داستان برجسته ترین چهره داستان فرزند دیپلمات مستبد، ظالم و زنباره یی است که مادرش را مادر پدرش "عالیه بیگم" به نرخ کاه ماش خریده و در اختیار پسر شهوت پرستش قرار داده است. "امین" و مادرش جایگاه کلک ششم یا دو آدم اضافی را در آن خانه اشرافی که محل آمد و شد و خورد و نوش درباریان نیز هست، دارا اند و بی جهت نیست که هر کوزه یی که می شکند بر سر آن ها می شکند و یا هر گلی که به آب داده می شود، مقصر همان ها اند: حسینه و فرزند دلبندش امین.

  امین آرام آرام بزرگ می شود. به مدرسه و دانشگاه راه می یابد و محیط و محاط دید و تفکرش گسترده می شود. کوچه گی هایش را بیشتر از پیش می شناسد و در این میان با شخصیت هایی همچون محسن آغا و موسی خاخام یهودی که زیبا دختری سپید رو و سیه گیسویی در خانه دارد، الفت و انس بیشتر گرفته و با آنان چنان نزدیک می شود که همچون دو بادام در پوستی. امین که دیگر جوان آگاه و کتابخوان شده است، با شخصیت معروف سیاسی "محمودی" فقید و برخی از شخصیت های فرهنگی و سیاسی دیگر همچون شادروان باقی قایل زاده و دیگران آشنا شده و رفته رفته به میتنگ ها و تظاهرات آن دوران شرکت می کند و دیری نمی گذرد که دلبستهء یک جریان سیاسی مترقی می گردد و به عضویت آن تن می دهد. اما امین دلبسته گی دیگری نیز دارد: دلبسته گی به "زلیخا" دختر موسای یهودی. خوشبختانه این عشق یکطرفه نیست، دوطرفه است و زلیخا نیز امین را بیشتر از جانش دوست می دارد. آن ها سال ها با هم نرد عشق می بازند. پس از حوادث نظامی – سیاسی و جا به جایی های قدرت دولتی و گسترده گی خشونت و کشت و کشتار و ارزانی و فراوانی مرگ و میر همشهریان و زندانی شدن های بدون موجب امین و شرکت وی در یکی از عملیات های محاربوی و زخمی شدن و صحت یاب شدنش، زلیخا به اثر اصرار امین و پدرش روانه سواحل آرام می شود و پس از مدتی به تشویق یکی از دوستان شارلتان یهودی تبار ولی عاشق سینه چاک دیرینش "یعقوب" به کشور آلمان درخواست پناهنده گی می دهد و بنا بر اصرار همو حاضر می شود تا سند ازدواج را با وی برای تسهیل پروسهء پناهنده گیش امضاء کند. بعد حوادث به صورت دراماتیکی تغییر می کند و زلیخا یعقوب را با کارد آشپز خانه می کشد و زندانی می شود تا این که امین پس از استقرار دولت کرزی قادر می شود تا برای رهایی و استخلاص زلیخا از زندان، راهی آلمان شود. و این تمام ماجرای یک رُمانی است با این عرض و طول. اما راوی داستان با روایت خاطره ها، حادثه های تاریخی، بازتاب دادن رسم و رواج ها، فکاهی ها، ضرب المثل ها، اشعار نغز، نقل قول ها، دادگری های حق و یا ناحق و فلسفه بازی ها مانند یک دانای کـلُ، و گزارش های مفصل ژورنالیستک گونه، توفیق یافته است تا این داستان را کش بدهد و بیشتر از هزار صفحه – اگر صفحات سفید را از شمار بیندازیم - را سیاه کند؛ و این در حالی است که در درازنای این پرگویی ها حضور قهرُمانان و کرکتر های عمدهء داستان کمرنگ می شوند و گهگاهی – حتا - خواننده آنان را بیخی فراموش می کند. اما به نظر من داستان کوتاه و یا رُمان نباید به روی کلمات و تعدد صفحات متکی باشد. به ویژه در رُمان باید به گسترده گی و تعدد حادثه ها بیشتر پرداخت تا رُمان از همان ابتدا به مرگ محکوم نشود. این پرورش حوادث و آفرینش پرسناژ ها و گره گشایی ها است که خواننده رُمان را به سوی خود می کشاند و تا آخرین صفحه همراه خود می برد، نه پرورش الفاظ و نثر پر از زرق و برق.

   نادرستی های چاپی و املایی:

  دوکتور صبورالله سیاه سنگ که بر رُمان کوچهء ما تقریظ کوتاهی نوشته بود، یکی از کاستی های این کتاب را که در اروپا به چاپ رسیده بود، نادرستی های فراوان طباعتی و عدم مراعات نمودن نشانه گزاری های نوشتاری وانمود کرده بودند. اما خوشبختانه این کاستی ها را در نسخه یی که تازه در ایران به دست نشر سپرده شده است، کمتر می توان پیدا نمود؛ اما با این همه برخی نا درستی های املایی و چاپیی در این طبع وجود دارد که در این آشفته بازار نا همگونی های املایی، متأسفانه زیاد جدی گرفته نمی شوند؛ ولی گهگاهی باعث ملال خاطر خواننده یی می گردند که در نوشتن زبان فارسی از روش املای زبان دری پذیرفته شدهء انجمن نویسنده گان افغانستان سود می جویند.

 اکرم عثمان که تحیصل کردهء دانشگاه تهران است در هنگام نوشتن "کوچهء ما" از رسالهء روش املای زبان دری پذیرفتهء انجمن نویسنده گان افغانستان پیروی نمی کند و مانند ایرانی جماعت حرف "ه" واژه های مختوم به "های" غیر ملفوظ را حذف کرده و مثلاً به عوض زنده گی، می نویسد زندگی. همچنان جناب شان در کاربرد واژه های مختوم به "ه" نا ملفوظ که حرف "ه" باید به شکل "یی" نوشته شود، مطابق به شیوهء نوشتاری ایرانی ها "ای" می نویسند. در حالی که به اساس روش املای زبان دری نوشتن "ای" تنها در یکی دو مورد مجاز است. در صیغهء مفرد مخاطب، فعل ماضی قریب، یا صیغهء مفرد مخاطب فعل حال. مانند تو درخانه ای؟ رفته ای، گفته ای، گفته اید، رفته اید، آمده اید و غیره.

  اگرچه ویراستار این اثر مستطاب جناب کاظم کاظمی شاعر و متفکر مطرح زمان ما هستند و این کتاب در مقایسه با آثاری که در پشاور پاکستان و یا برخی از کشور های غربی به نشر رسیده اند، نادرستی های املایی و چاپی اندکی دارد، با آن هم از نظر من نادرستی های املایی و چاپی ذیل در آن دیده می شوند: مثلاً واژهء "طوفان" به صورت نادرست در بسیاری از صفحات این کتاب از جمله صص ۲۴، ۳۶، ۱۸۰ جلد دوم به شکل توفان نوشته شده است. درحالی که طوفان و توفان معانی مختلف داشته و واژه های متفاوتی هستند. در فرهنگ عمید درباره معنی "طوفان" چنین آمده است: آب فراوان یا سیل شدید که ناگهان مساحت زیادی از زمین را فراگیرد و غرق کند. هرچیز شدید و بسیار که همه را فراگیرد مثل باد و آب و آتش. انقلاب شدید در هوا. باد شدید که آب دریا را به جنبش آورد. اما معنی توفان به حرف "ت" را در همان فرهنگ چنین می خوانیم: توفان از مصدر توفیدن است و به معنی جوش و خروش. شور و غوغا، به هم خورده گی هوا و وزش باد های سخت و جوش و خروش دریا. پس می بینیم که آن چه را که نویسنده از کاربرد واژهء طوفان در بسی حالات مراد دارد در نوشتن آن به حرف "ت" حاصل نمی شود.

 دوگانه گی در شیوهء نوشتن برخی از واژه ها یکی از کاستی های دیگر این کتاب است. مثلاً در صص ۲۲۸ و۲۲۹ ج ۲، نام عبدالاله هم به شکل عبدالالله آمده است و هم به صورت عبدالاله. درحالی که استاد سید علی محمد اشراقی در آِیین درست نویسی می نویسد که باید کوشید تا شیوهء املایی از شروع تا انجام یک نبشته یکدست و با استفاده از یک روش باشد.

 واژهء "جرأت" را در فرهنگ عمید با همین املاء می یابیم نه به شکل "جرئت" که در این کتاب ده ها بار تکرار شده است مثلاً در ص ۲۳۲ ج ۲. البته این واژه عربی است و به عربی این طور نوشته می شود: جرأة

 آسیاب سنگ که در ص ۲۹۰ ج ۱ و برخی از صفحات بسیار دیگر به شکل آسیا سنگ آمده و حرف "ب" آن حذف شده است، نیز معنای به کلی متفاوتی دارد از آن چه نویسنده مراد داشته است. زیرا آسیا قاره یی است عظیم از پنج قارهء جهان و آسیاب محلی است که در آن گندم و جو و جواری به وسیله دو سنگ بزرگ و همواری که بالای هم قرار دارند و پیوسته توسط آب می چرخند، آرد می شوند.

 همچنان واژه های "سود و سودا" که در این کتاب ده ها بار تکرار شده اند، از جمله در صص ۲۲۳، ۳۹۷، ۶۲۳ ج ۱، از جملهء همان اغلاط مشهوری اند که عوام الناس به غلط آن ها را هنگام خریداری اجناس مورد ضرورت خانه استعمال کرده و در بسیاری حالات آن معنایی را نمی دهد که نویسندهء کوچه ما آن ها را به کار برده است. زیرا معنای سود چیزی نیست جز فایده کردن در خرید و یا فروش و معنای سودا هم معامله، داد و ستد، خرید و فروش است. پس بهتر خواهد بود که به عوض سود وسودا گفته شود: احمد مواد مورد ضرورت خانه را خرید و آورد. 

 اکرم عثمان اگرچه مکتب افسران احتیاط را درسال ۱۳۴۳ خ در بالاحصار کابل خوانده و به رتبهء دریم بریدمن احتیاط مفتخر شده است با آن هم در صفحهء ۴۲۲ ج ۱، اصطلاح "باصقین" را "باسقین" نامیده و تصور می کند که این واژه به عوض واژهء "هجوم" به کار می رفته است. همچنان در صفحهء ۴۲۳ ج ۱ ترکیب "جمع آمد" را به جای قوماندهء "جمع شی" و در صفحه ۴۳۰ ج ۱ "ضبط و پروت" را به عوض "زحف و پروت" که زحف مصدر است و واژهء عربی و پروت هم واژه پشتو است استعمال می کند. درحالی که این دو واژه ترکیبی است از زبان های عربی و پشتو به معنای به روی سینه خوابیدن و با دست ها و زانو ها خزیدن و اندک اندک پیش رفتن به سوی هدف داده شده.

 در ص ۴۵۸ ج ۲ می نویسد "بنائا" که البته غلطی تایپی است و در اصل باید بناءً بوده باشد؛ ولی من می خواهم پیشنهاد کنم که آیا بهتر نیست تا به عوض بناءً عربی، بنابر این و بنابر آن خود مان را بنویسیم؟

 در صص ۳۳۹ و۳۴۰ و بسیاری از صفحات دیگر این نبشته واژهء "کمک" به صورت "کومک" آمده است که شکل گفتاری این واژه است؛ ولی از نویسنده یی مانند اکرم عثمان که به نیکی می داند که زبان گفتاری را نباید با زبان نبشتاری آمیخت، چنین اشتباهی چندان توجیه پذیر به نظر نمی خورد.

 جملهء "توجه می دهد- ص ۴۲۳" که در چندین صفحهء این کتاب تکرار شده است، نیز جمله یی است که برای نخستین بار می خوانیم. زیرا تاکنون خوانده بودیم به: توجه می رسانیم، توجه کنید، متوجه شد، توجه می کند، توجه نامبرده را جلب می کند و . . . ولی "توجه می دهد" را اگر دیگران شنیده باشند، این تنابندهء خدا نشنیده است.

 ترکیب های آشتی ناپذیر و سیری ناپذیر در صفحات ۱۷۰ ج ۲ و ۲۵۲ ج ۲ به شکل آشتی ناپزیر و سیری ناپزیر آمده اند که شاید نادرستی طباعتی باشند.

 در صفحه ۵۱۱ ج ۲ وچند جای دیگر این کتاب واژهء "اقلاً" به عوض حد اقل آمده است، درحالی که اگر دیگران نمی دانند آقای اکرم عثمان به نیکی می دانند که واژه های اقل و اکثر عربی غیر منصرف اند و تنوین نمی پذیرند. پس بهتر است که به عوض اکثراً بنویسیم: غالباً یا بیشتر و به جای اقلاً، حد اقل و یا دست کم و یا کم از کم نوشت.

این نادرستی های چاپی نیز دلآزار هستند: صص ۳۷ ج ۱، نگبان به عوض نگهبان، ۶۰ و ۶۱ ج ۱، ااستالین – استالین، ۲۳۱ ج ۱ سءوالی – سؤالی، ۲۳۷ ج ۱، مرغیان؟، ۵۳۲ ۴۸۴ ج ۱، اربات اقتدار- ارباب اقتدار ۵۳۲ ج ۱ آستین و آستن – آستین و آستر، ۵۶۸ ج ۱ به مهمان گناهی- به همان گناهی، ۵۰۷ ج ۱ بهزعم – به زعم، ۵۸۲ ج ۱ شطیحات – شطحیات، ۵۸۵ ج ۱، خوردضابط- خردضابط، ۶۴۹ ج ۱، می ش افد- می شگافد، ۳۷ ج ۲، قاکولته – فاکولته، ۶۵ ج ۲، بی بقه – بی طبقه، ۱۳۵ ج ۲، اندشناک- اندیشناک، ۲۱۵ ج ۲، تبصرهء دوباره- تبصره دربارهء، ۲۷۰ ج ۲، شوونیزم- سویتیزم، ۳۳۶ ج ۲، تماشاه - تماشا ۳۸۷ ج ۲ ببرک کارکل – ببرک کارمل، ۴۱۴ ج ۲، وقی- وقتی، ۴۸۴ ج ۲، مدهد- می دهد. ۴۱۷ ج ۲، تصحیح کنم- تصحیح کنیم، ۴۵۷ ج ۲، گم گم- گم. ۵۵۰ ج ۲، کم کنم- کم کنیم، ۵۷۵ ج ۲ براندختن- برانداختن.

 زبان کوچهء ما:

 فرهنگی عزیزی در نبشته اش به مناسبت تجلیل از هفتادمین سالگرد تولد کاندید اکادمیسن داکتر محمد اکرم عثمان نوشته بود که زبان نثرش با سواد سعدی و طنز حافظ آمیخته است. او آرایشگر چیره دست زنده گی و پالایشگر روان ماست که با نیش زبان و کنایه های رندانه می خواهد ما این گونه که هستیم نباشیم. آری اکرم عثمان زیبا و دلنشین و روان و سلیس می نویسد و نثرش در بسی حالات به ویژه هنگامی که خودش آن را دکلمه می نماید سخت اثر گذار و روح نواز است؛ ولی سوگمندانه که در کوچهء ما این نثر شکوهمند سعدی وار و این شیوهء رندانهء حافظ با افت و خیز و درشتی و زشتی و حتی توهین و دشنام به آدم ها و شخصیت ها همراه می شود به طوری که نویسنده در بسیاری حالات بی طرفی یک راوی و تاریخ نویس یا گزارشگر را از دست می دهد. در همین حالات است که خواننده به عوض طنین موسیقی دل انگیز آواز سحر آمیز نویسندهء "وقتی که نی ها گل می کنند"، صدای پر از بغض و کین و غضب آلود کسی را می شنود که تبلیغات چی های حزبی را سگ هایی می انگارد که بیست و چهار ساعت "قوله" می کشیده اند و یا کارکنان ادارات دولتی را "حشرات موذیی" که اینک از برکت دموکراسی آزدای آزادی می گفتند و مکتبی ها را نیز که دیگر افسار و پچاری را که کنده بودند و چهار نعل به سوی انقلاب می تاختند، همزاد چهارپایان!

اما برعلاوهء آنچه جناب غفار عریف در مورد زشتی زبان کوچهء ما آورده است، ده ها مورد دیگر اهانت و دشنام زنی نیز وجود دارد که به اسم حقیقی و آدرس مشخص اشخاص و شخصیت ها اعم از سیاسی و غیر سیاسی صورت گرفته است. بیایید به عنوان مشت نمونهء خروار به این چند مثال بسنده کنیم: 

  در ص ۵۶ ج ۲: "داد وبیداد! زبان ای [این] خرکار بی پدر و مادر کوخ داره. کسی نیست که از زیر نوشادر بالا کنیش و از بالا دهانشه که مثل بیت الخلاء بد بوست، بدوزه."

 یا در آغاز بخش ۱۰۷ می خوانیم: "اربابان جدید در نُه سوراخ مردم گل میخ فرو می کنند و به اندازهء نیفهء سوزن نیز مجرای نفس کشیدن را باز نمی گذارند"

 در ص ۳۶۳ ج ۲: دربارهء موسفیدان و برخی از فرهنگیان شهر کابل که به منظور نظارت از کار انتخابات شورای ملی در کمیتهء حزبی شهر کابل جمع می شدند و هم جوانی که به حکم وظیفه مجبور بود، از حضور آن ها در جلسه به منشی شهر گزارش بدهد، چنین می نویسد: "او از اعضای کمیسیون امضاء می گرفت. موسفیدان وقتی که گماشتهء شهر را دور می دیدند، هم به ریش خود و هم به ریش حزب و دولت و هم به ریش دموکراسی می خندیدند و به صیغهء تعرض می گفتند "این بار اول نیست که ریش ما را با نجاست می آلایند و ریسمان ما را به دُم خر می بندند."

 درص ۲۳۱ ج ۱: طبع بذله گویی نویسنده گُل کرده و در مورد رییس دندان طلایی مطبوعات وقت چنین می نویسد: رهی [معیری] پرسید: "آیا در اسطبل کابینهء شما خری از این بهتر نبود که وزیرش می کردند؟" مهمان دار جواب داد: "آقای رهی! سال هاست که افسار فرهنگیان ما به دُم خر بسته شده و تا این دم و دستگاه وجود دارد، خر خری هم ادامه دارد. "

در ص ۴۵۷ ج ۱ در مورد انظباط و دسپلین افسران پارسا و وظیفه شناس دانشگاه نظامی وقت چنین می نویسد: "اما عسکری بدون مردم آزاری پیش نمی رفت. افسران اداری- درنده های دوپا- به جویدن گوشت نرم و شیرین عادت کرده بودند. بیره های شان مدام می خارید و دندان های تیز شان برای جویدن و دریدن آماده شده بود . . . . "

 در صفحه ۶۳۱ ج ۱:

 در صفحه بعد: "عثمان خان جلاد، عبدالحی را به همان گناهی که قوماندان چند هفته قبل امین را در"مفرزه" مجازات کرده بود، متهم نموده بود و فرستاده بودش زیر خیمه تا از سویی ثمرهء خلق و تواضعش را ببیند و از سوی دیگر خارش دندان های خودش آرام بگیرند. "  

 ولی این عثمان خان حتی گنجشک را هم نکشته بود. او از جبل السراج و رتبه اش تورن بود. شخص نهایت غریب و ساده یی بود. شکی نیست که افسر با انظباطی بود؛ ولی هرگز کسی را توهین و تحقیر نمی کرد. اتفاقاً همو بود که مرا نیز در هنگام درس عملی در مضمون دافع تانک به خاطر عدم توجه ام به گفته هایش جزا داده بود. اما ضبط و ربط در محیط نظامی را اگر مانند امروز حذف کنیم، ثمره اش همین خواهد بود که می بینیم.

 در صص ۴۳۱-۴۳۲ ج ۱: افسران با ناموس و وطنپرست مکتب ظابطان احتیاط را از زبان یک سرباز پهره دار چنین دشنام می دهد: "حالا بی غم تماشا کن! دله و دیوث تا صبح بر نمی گردند. "

 

 داستان به شیوهء خطی روایت شده و نویسنده داستانش را با توالی زمان باز گو کرده ولی در حین روایت دستور زبان رعایت نشده است و همین موضوع باعث می شود که برای خواننده در بسی حالات التباس معنی دست دهد و نداند که حادثه یی را که راوی حکایه می کند در چه زمانی رخ داده است، در زمان حال یا در گذشته؟ زیرا وی ناگهان از زمان حال به زمان ماضی بعید و از فعل مضارع اخباری به فعل ماضی مطلق رو می آورد و تسلسل فکری خواننده را برهم می زند. کتاب با چنین شیوه یی از همان آغازین صفحات شروع می شود و تا پایان به همین روال ادامه می یابد. مثلاً: در بخش ۱۴۹ چنین می خوانیم:

 "بعد از رفتن زلیخا زمین امین را جا نمی دهد. روزها به درازی قیامت جان و تنش را می خست. "

  شخصیت ها و کرکتر های عمده:

 ادامه دارد . . .

 

 

 

درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»

Tue, October 19, 2010 09:52

 

بخش اول

 

 هروقت که گذرم به بلخ بامی، زادگاه مولانای بزرگ می افتد، یکی از نخستین فرایضم هم سرزدن به کتابفروشی "بیهقی" است که درست در قلب شهر و در مقابل روضهء مبارک حضرت علی کرم الله وجهه قرار دارد. همان مکان مقدسی که گفته می شود، اگر از سر صدق و خلوص نیت به آن جا بروی و دعا کنی، هر حاجتی که داشته باشی برآورده می شود، حتا اگر کور باشی و خواهندهء دو چشم بینا: از کرامات سخی جان کور بینا می شود./

  آن روز که در کتابفروشی تنگ و تاریک بیهقی قدم گذاشتم، چشمم به واژهء "کوچه" افتاد، در روی جلد کتاب خاکپری که بالای آن کتاب خاک آلود دیگری گذاشته شده بود. نمی دانم به خاطر دلبسته گی شدیدم به این سرودهء زیبای فریدون مشیری: "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم/ بود که قدم هایم سست شدند و وسوسهء خرید آن کتاب بی قرارم ساخت یا کنجکاوی این ذهن پیر خرده گیر که ببیینم و بپرسم از کتابفروش که مگر شهر هِرت است که بالای کوچهء مشیری این همه خاک ریخته اید و کسی در قصه اش نیست؟ ولی شگفتا! همین که گرد و خاک ایام را از چهرهء آن کتاب ستردم، ناگهان متوجه شدم که بار دیگر چه گنجی را در این ویرانه پیدا کرده ام: "کوچهء ما" رمان قطوری از نویسندهء فرهیخته آقای کاندید اکادمیسین داکتر محمد اکرم عثمان که در این چند سال اخیر فتور در ادبیات داستانی کشور ما خبر ساز بوده و این تنابندهء خدا شوق داشتن و خواندنش را از مدت ها پیش در سر می پرورانیده است: رمانی تاریخی – اجتماعی در دو جلد. بها: ۱۲۰۰ افغانی معادل ۲۶ دالر. آه! پس قضیه از این قرار بود: آخر در این سیه روزگاری که "غم نان" کشنده ترین غم هاست، می توان برای خریدن کتابی دست به جیب برد و چنین قیمت گزافی پرداخت؟ حتا اگر نام آفرینندهء "مرد ها ره قول است" و "وقتی که نی ها گل می کنند" بر پیشانی کتاب آذین بسته باشد؟

  "کوچهء ما" توسط شاعر و نویسندهء پرآوازه جناب محمد کاظم کاظمی همو که غزل زیبای "بازگشت" را سروده بود: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / .پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت / ویرایش شده و برای چاپ آن انجنیر محمد نادرعمر گردانندهء سایت وزین فردا، اهتمام ورزیده است. این کتاب که در شهر تهران ایران در سال ۱۳۸۸ خ به حلهء چاپ درآمده است در روی جلد خویش طرح زیبایی دارد که از ذوق پالودهء آقای محسن حیسنی خبرمی دهد. ناشر کتاب هم جناب محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی هستند که در این سال های پسین آثار برخی از داستان نویسان ما را با وسعت نظر و همت بلندی که دارند به دست چاپ و نشر سپرده اند. گفتنی است که جلد نخست دارای ۶۷۰ رویه و جلد دوم دارای ۶۷۷ صفحه می باشد یعنی قطور ترین کتاب داستانیی که تا کنون داشته ایم: ۱۳۴۷ صفحه.

 دربارهء این داستان تاریخی اجتماعی مدت ها پیش – شاید در حدود هشت سال قبل – آوازه هایی در کون و مکان افتاد و شماری از فرهنگیان که قسمت هایی از نخستین بخش های این کتاب را در نشرات برون مرزی خوانده بودند، با شناختی که از توانایی قلم و غنامندی اندیشهء این خامه زن داشتند، به این عقیده بودند که با انتشار این رمان به زودی در جنبش ادبی آفرینش رمان در کشور ما، جان تازه یی دمیده خواهد شد و رمان افغانستان دست کم در سطح منطقه جای پایی برای خود باز خواهد کرد. اما از عرصهء دو سال به این طرف بود که بازار نقد اندرباب این کتاب بالا گرفت. برخی ها آن را فاقد عناصری یافتند که وجود آن ها در رمان امروز الزامی است و تعدادی هم آن را یک کتاب قطور تاریخیی شمردند که وضعیت سیاسی و اجتماعی سه - چهار دههء پسین را ارزیابی کرده و دادگری های نویسنده دربارهء برخی از شخصیت های سیاسی کشور با حب و بغض همراه بوده است. عده یی هم تقریظ نوشتند و کتاب را بی بدیل و ستودنی خواندند و جمعی هم رندانه سکوت کردند، شاید به این سبب که "دنیا نیارزد آن که پریشان کنی دلی".

  اما از آن جایی که گفته اند، شنیده کی بود مانند دیده/ و وانگهی با شناختی که از آن شخصیت فروتن و ارجمند داشتم و ازگذشته های نسبتاً دوری به جناب شان حتا از زمانی که شاگرد لیسه حبیبیه کابل بودند، ارادت داشتم، پیوسته این آرزو را در دل می پرورانیدم که به هر قیمتی که شود این کتاب را به دست خواهم آورد. زیرا من خود که بیشتر از یک هزار صفحه را سیاه کرده و کتابک هایی به نام رمان منتشر ساخته ام، می دانم که جناب داکتر صاحب برای نوشتن این رمان شبان و روزان فراوانی را به سر رسانیده و زحمت بی پایانی را متقبل شده اند.

 در مورد جایگاه ادبی کاندید اکادیمیسین داکتر محمد اکرم عثمان تا همین اکنون که بیشتر از هفتاد بهار از زنده گی پربارش می گذرد، دوستداران و هواخواهانش که کم نیستند و کم مباد، فراوان نوشته اند، به ویژه به مناسبت تجلیل از هفتاد ساله گی وی در برخی از سایت های معتبر و وزین برون مرزی. اما بیشترین ها از جمله من آقای اکرم عثمان را به سبب صدای گرم و دلنشین وی در هنگام دکلمه نمودن اشعار نغز و یا به خوانش گرفتن داستانهای کوتاه در برنامه های رادیو افغانستان وقت می شناسند و می شناسم. اما چنان که می دانیم این گویندهء خوش صدا، نه تنها -- همان طوری که برخی از منتقدین آثارش می نویسند -- شهرت ادبی اش را تنها مرهون صدای پرطنین و موسیقی سان اش است، بل به قول استاد واصف باختری راوی غمنامه ها و شادینامه های روزگارش نیز هست. آخر همو است که قهرمانانی مانند "کاکه اکبر دست قوغ" در داستان وقتی که نی ها گل می کنند، "شیر" در داستان مرداره قول اس، "نبی" در بیخ بته و "دریاب" در نقطهء نیرنگی و "لالا اصغر" را در گور مفت آفریده است. در آن دوران نثر پخته و پرداخت ژرف، طنز گونه و هنرمندانهء اکرم عثمان در تصویر چهره ها، عادت ها، فضا ها، صحنه ها و حادثه های داستانی چنان جذاب و شیرین و ستودنی بوده است که تا همین اکنون نیز اثر گذاری فراوان و ماندگاری بر فرهنگیان و دوستداران ادبیات داستانی کشور گذاشته است. از سوی دیگر اکرم عثمان پژوهشگر اندیشمندی نیز بوده است که با نوشتن آثار تحقیقیی چون "شیوهء تولید آسیایی"، "نظریهء فرماسیونی تاریخ"، "روابط دیپلماسی افغانستان و شوروی"، "مقدمه یی بر چگونه گی نهضت های مشروطه خواهی"، "آسیای میانه در چنبرهء بازی بزرگ" و ده ها سر مقاله و مقاله در "فردا" و معرفی کتاب جایگاه ویژه یی در عرصهء روشنگری و آرمان گرایی پیدا کرده است. به گفتهء یکی ازدوستانش وی روشنفکر فراخ اندیشی است که فراتر از سلسلهء تنگ و تاریک تعامل و تفکر چهل تکهء تباری – ایدیولوژیکی می اندیشد و انسانی است: حلیم، متین، فروتن، برده بار و کوچک نواز و مهربان و به قول استاد لطیف ناظمی: مردی است آموزش دیده، مؤدب و گشاده زبان.

 و اما برخی از منتقدانش وی را از عینک دیگری می بینند و می نویسند: داکتر اکرم عثمان در دوران استبداد سردار داوود، حنجره و قلمش را به رژیم پلشتی وی سپرد و در دوران تجاوز روس ها نیز از نظر کی جی بی نیفتاد. آنان پس از انتشار "کوچهء ما"، نوشته اند که او از زمرهء آن فرهنگیانی است که انگار با چشم پاره گی شیر غلت زده و ناگهان خودرا ضد پرچم و خلق وانمود ساخته اند. برخی از راهیان راه زنده یاد ببرک کارمل فقید نیز که "کوچهء ما" را خوانده اند، این جا و آن جا یا دست به قلم برده این کتاب به ویژه جلد دوم آن را از پرویزن نقد برون کشیده و نویسنده آن را به عقده گشایی و فقدان دادگری عادلانه متهم ساخته اند و یا صدای اعتراض خودها را بلند نموده و اتهامات وی را نسبت به پرچمی ها به ویژه رهبر فقید و والا شان پرچم روانشاد ببرک کارمل، غیر واقعی و مملو از عقده و حب و بغض دانسته اند. از جمله رفیق غفار عریف که این کتاب را خوانده است، می نویسد که در رمان کوچه ما، موارد توهین و تحقیر انسان و تعرض به انسانیت خیلی زیاد دیده می شود. انگار نویسنده پنداشته است که با ظرافت کلام و زیبایی بیان، دفاع از عدالت و نفرت از زشتی هارا به خواننده تحویل می دهد؛ ولی نتیجه معکوس آن بیرون آمده است. مثلاً در صفحه ۹۰ جلد اول: "در آن وقت تبلیغات چی ها بیست و چهار ساعت قوله می کشیدند که این همه به خاطر رسیدن به بهشت کمونیسم بود. "یا در صفحه ۲۷۳ "حشرات موذی و غیر موذی ادارات دولتی که همیشه آب شان را پف پف کرده می خوردند دهان باز کرده بودند" در صفحه ۳۴۶: "آغا محسن . . به هیچ جانور حریص سیاسی و غیر سیاسی اجازه نمی دهد که اورا دندان بزند (سبحان الله! جانورها نیز از دید نویسنده به سیاسی و غیر سیاسی رده بندی شده اند.." در صفحهء ۴۱۹: "از سوی دیگر مکتبی بچه ها که هنوز حزم و احتیاط را نمی شناختند و مست جان خود بودند، افسار و پچاری را می کنند و چهار نعل به سوی آزادی و دموکراسی یا انقلاب یا سرگرمی یا هیچ می تازند." همچنان آقای غفار عریف می نویسد که بیشترین بخش های این کتاب با هذیان گویی ها، یاوه سرایی ها، بلند پروازی ها، و توهین های به دور از اخلاق در ضدیت با ح.د. خ. ا (به خصوص پرچمی ها) و شخصیت های مشخص حزبی (به طور اخص مرحوم ببرک کارمل) اختصاص داده شده است. اشاعهء اکاذیب، قرینه سازی ها، تهمت بستن ها، لافیدن ها، زهر پاشی به روی واقعیت ها، اهانت و تحقیر انسان ها در این کتاب تا سرحد ابتذال رسیده است.

 آقای حمیدالله آسیا بان منتقد دیگری است که در مورد تاخت و تازهای پیوستهء نویسندهء کوچهء ما بر اعضای حزب انگشت انتقاد بلند می کند و می نویسد: "اگر سخن سیاسی را با سخن سیاسی پاسخ بدهم، آقای اکرم عثمان در نظام شاهی گل سرسبد رادیو افغانستان بود و برای تحصیل لقب دکترا به ایران فرستاده شد. در نظام جمهوری داوود خان بلند گوی دولت و یکی از ارکان وزارت اطلاعات بود، در زمان حاکمیت ح. د. خ. ا. قونسل در دوشنبه و رییس اتحادیهء نویسنده گان بود . . . شیوهء عمل سیاسی اش همان است که هر نظامی را تا که هست تایید می کند و پس از آن که زوال یافت به مخالفتش بر می خیزد. "

   و اما:

  هنگامی که آخرین صفحهء دومین جلد کتاب "کوچهء ما" را خواندم، ناخود آگاه ا ز خود پرسیدم، آیا این کتاب رامی توان "رمان "نامید؟ اگر پاسخ آری است پس کجاست فراز و فرود داستانی، کجاست گره و گره گشایی، کو اوج داستان و کجاست تصویر سازی ها و نقاشی هایی که نویسنده "اکبر قوغ دست" در داستان هایش به نمایش می گذاشت؟ آیا قصهء عشق "امین" و "زلیخا" که اتفاقاً بدون کدام حادثهء داستانی خاصی به وصال هم می رسند، می تواند ساختار مناسبی برای رمانی گردد که بیشتر از ۱۳۰۰ صفحه را در بر می گیرد؟ اگر پاسخ نه است، پس این چیست؟ آیا می توان آن را تاریخ نامید؟ آیا با گذاشتن حرف ها و سخن های من در آوردی بر زبان شخصیت های سیاسی کتاب می توان وجهه و ارزش تاریخی کتاب را بالا برد؟ باز هم نه. پس آیا ما با نویسندهء نامجو و تازه کاری مواجه هستیم که بیگداز به آب زده و خواسته است با پرداختن و اتکاء نمودن به شایعه ها تاریخ بنویسد و برای قطور ساختن کتابش از نظم و نثر و امثال و حکم و پند و اندرز و ضرب المثل و گویش طنز گونهء برخی از بازاریان کابل و زبان عامیانه مردم شهکار بیافریند؟ طبیعی است که نه؛ زیرا نویسندهء این کتاب اکرم عثمان است همو که می داند، نباید داستان را با یک مشت حوادث تاریخی که به دلخواه نویسنده دستچین شده باشند بر تنهء داستان چسپاند و با ایزاد روایت های فرعی و ماجراهایی که هیچ ارتباطی به داستان و پیشبرد آن ندارند، رمان آفرید. کاش آقای اکرم عثمان رمان کوچکی می نوشت؛ ولی سرشار از حوادث داستانی.

ایکاش اکرم عثمان این کتاب را نمی نوشت و من نیز آن روز به کتابفرشوی بیهقی نمی رفتم و این کتاب را نمی خریدم و نه یک بار بل دوبار آن را نمی خواندم تا قامت رسای باورهای صادقانه ام را نسبت به اندیشه و قلم زیبای این روشنفکر فراخ اندیش دیروز که گفته می شد فراتر از سلسلهء تنگ و تاریک تعامل و تفکر چهل تکهء تباری – ایدیولوژیکی می اندیشد، در این بام زنده گی ام خمیده نمی یافتم.

 و امای دیگر:

  برخی یادداشت ها در پیرامون نقاط ضعف و قوت این کتاب را در نوشته های بعدی به نشر خواهم رسانید؛ زیرا می دانم که دوست دیرینم آقای اکرم عثمان فرهیخته تر از آنند که از نقد سالم، آزرده گیی به خود راه دهند./

 ادامه دارد . . .   

 

 

 

توجه!

کاپی و نقل مطالب از «اصالت» صرف با ذکر منبع و نام «اصالت» مجاز است

کلیه ی حقوق بر اساس قوانین کپی رایت محفوظ و متعلق به «اصالت» می باشد

Copyright©2006Esalat

 

 

www.esalat.org