محمد نبی عظیمی

 

درنگی بر رمان "کوچهء ما":

 

تاریخ ارسال به «اصالت»

Tue, October 19, 2010 09:52

 

 هروقت که گذرم به بلخ بامی، زادگاه مولانای بزرگ می افتد، یکی از نخستین فرایضم هم سرزدن به کتابفروشی "بیهقی" است که درست در قلب شهر و در مقابل روضهء مبارک حضرت علی کرم الله وجهه قرار دارد. همان مکان مقدسی که گفته می شود، اگر از سر صدق و خلوص نیت به آن جا بروی و دعا کنی، هر حاجتی که داشته باشی برآورده می شود، حتا اگر کور باشی و خواهندهء دو چشم بینا: از کرامات سخی جان کور بینا می شود./

  آن روز که در کتابفروشی تنگ و تاریک بیهقی قدم گذاشتم، چشمم به واژهء "کوچه" افتاد، در روی جلد کتاب خاکپری که بالای آن کتاب خاک آلود دیگری گذاشته شده بود. نمی دانم به خاطر دلبسته گی شدیدم به این سرودهء زیبای فریدون مشیری: "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم/ بود که قدم هایم سست شدند و وسوسهء خرید آن کتاب بی قرارم ساخت یا کنجکاوی این ذهن پیر خرده گیر که ببیینم و بپرسم از کتابفروش که مگر شهر هِرت است که بالای کوچهء مشیری این همه خاک ریخته اید و کسی در قصه اش نیست؟ ولی شگفتا! همین که گرد و خاک ایام را از چهرهء آن کتاب ستردم، ناگهان متوجه شدم که بار دیگر چه گنجی را در این ویرانه پیدا کرده ام: "کوچهء ما" رمان قطوری از نویسندهء فرهیخته آقای کاندید اکادمیسین داکتر محمد اکرم عثمان که در این چند سال اخیر فتور در ادبیات داستانی کشور ما خبر ساز بوده و این تنابندهء خدا شوق داشتن و خواندنش را از مدت ها پیش در سر می پرورانیده است: رمانی تاریخی – اجتماعی در دو جلد. بها: ۱۲۰۰ افغانی معادل ۲۶ دالر. آه! پس قضیه از این قرار بود: آخر در این سیه روزگاری که "غم نان" کشنده ترین غم هاست، می توان برای خریدن کتابی دست به جیب برد و چنین قیمت گزافی پرداخت؟ حتا اگر نام آفرینندهء "مرد ها ره قول است" و "وقتی که نی ها گل می کنند" بر پیشانی کتاب آذین بسته باشد؟

  "کوچهء ما" توسط شاعر و نویسندهء پرآوازه جناب محمد کاظم کاظمی همو که غزل زیبای "بازگشت" را سروده بود: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / .پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت / ویرایش شده و برای چاپ آن انجنیر محمد نادرعمر گردانندهء سایت وزین فردا، اهتمام ورزیده است. این کتاب که در شهر تهران ایران در سال ۱۳۸۸ خ به حلهء چاپ درآمده است در روی جلد خویش طرح زیبایی دارد که از ذوق پالودهء آقای محسن حیسنی خبرمی دهد. ناشر کتاب هم جناب محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی هستند که در این سال های پسین آثار برخی از داستان نویسان ما را با وسعت نظر و همت بلندی که دارند به دست چاپ و نشر سپرده اند. گفتنی است که جلد نخست دارای ۶۷۰ رویه و جلد دوم دارای ۶۷۷ صفحه می باشد یعنی قطور ترین کتاب داستانیی که تا کنون داشته ایم: ۱۳۴۷ صفحه.

 دربارهء این داستان تاریخی اجتماعی مدت ها پیش – شاید در حدود هشت سال قبل – آوازه هایی در کون و مکان افتاد و شماری از فرهنگیان که قسمت هایی از نخستین بخش های این کتاب را در نشرات برون مرزی خوانده بودند، با شناختی که از توانایی قلم و غنامندی اندیشهء این خامه زن داشتند، به این عقیده بودند که با انتشار این رمان به زودی در جنبش ادبی آفرینش رمان در کشور ما، جان تازه یی دمیده خواهد شد و رمان افغانستان دست کم در سطح منطقه جای پایی برای خود باز خواهد کرد. اما از عرصهء دو سال به این طرف بود که بازار نقد اندرباب این کتاب بالا گرفت. برخی ها آن را فاقد عناصری یافتند که وجود آن ها در رمان امروز الزامی است و تعدادی هم آن را یک کتاب قطور تاریخیی شمردند که وضعیت سیاسی و اجتماعی سه - چهار دههء پسین را ارزیابی کرده و دادگری های نویسنده دربارهء برخی از شخصیت های سیاسی کشور با حب و بغض همراه بوده است. عده یی هم تقریظ نوشتند و کتاب را بی بدیل و ستودنی خواندند و جمعی هم رندانه سکوت کردند، شاید به این سبب که "دنیا نیارزد آن که پریشان کنی دلی".

  اما از آن جایی که گفته اند، شنیده کی بود مانند دیده/ و وانگهی با شناختی که از آن شخصیت فروتن و ارجمند داشتم و ازگذشته های نسبتاً دوری به جناب شان حتا از زمانی که شاگرد لیسه حبیبیه کابل بودند، ارادت داشتم، پیوسته این آرزو را در دل می پرورانیدم که به هر قیمتی که شود این کتاب را به دست خواهم آورد. زیرا من خود که بیشتر از یک هزار صفحه را سیاه کرده و کتابک هایی به نام رمان منتشر ساخته ام، می دانم که جناب داکتر صاحب برای نوشتن این رمان شبان و روزان فراوانی را به سر رسانیده و زحمت بی پایانی را متقبل شده اند.

 در مورد جایگاه ادبی کاندید اکادیمیسین داکتر محمد اکرم عثمان تا همین اکنون که بیشتر از هفتاد بهار از زنده گی پربارش می گذرد، دوستداران و هواخواهانش که کم نیستند و کم مباد، فراوان نوشته اند، به ویژه به مناسبت تجلیل از هفتاد ساله گی وی در برخی از سایت های معتبر و وزین برون مرزی. اما بیشترین ها از جمله من آقای اکرم عثمان را به سبب صدای گرم و دلنشین وی در هنگام دکلمه نمودن اشعار نغز و یا به خوانش گرفتن داستانهای کوتاه در برنامه های رادیو افغانستان وقت می شناسند و می شناسم. اما چنان که می دانیم این گویندهء خوش صدا، نه تنها -- همان طوری که برخی از منتقدین آثارش می نویسند -- شهرت ادبی اش را تنها مرهون صدای پرطنین و موسیقی سان اش است، بل به قول استاد واصف باختری راوی غمنامه ها و شادینامه های روزگارش نیز هست. آخر همو است که قهرمانانی مانند "کاکه اکبر دست قوغ" در داستان وقتی که نی ها گل می کنند، "شیر" در داستان مرداره قول اس، "نبی" در بیخ بته و "دریاب" در نقطهء نیرنگی و "لالا اصغر" را در گور مفت آفریده است. در آن دوران نثر پخته و پرداخت ژرف، طنز گونه و هنرمندانهء اکرم عثمان در تصویر چهره ها، عادت ها، فضا ها، صحنه ها و حادثه های داستانی چنان جذاب و شیرین و ستودنی بوده است که تا همین اکنون نیز اثر گذاری فراوان و ماندگاری بر فرهنگیان و دوستداران ادبیات داستانی کشور گذاشته است. از سوی دیگر اکرم عثمان پژوهشگر اندیشمندی نیز بوده است که با نوشتن آثار تحقیقیی چون "شیوهء تولید آسیایی"، "نظریهء فرماسیونی تاریخ"، "روابط دیپلماسی افغانستان و شوروی"، "مقدمه یی بر چگونه گی نهضت های مشروطه خواهی"، "آسیای میانه در چنبرهء بازی بزرگ" و ده ها سر مقاله و مقاله در "فردا" و معرفی کتاب جایگاه ویژه یی در عرصهء روشنگری و آرمان گرایی پیدا کرده است. به گفتهء یکی ازدوستانش وی روشنفکر فراخ اندیشی است که فراتر از سلسلهء تنگ و تاریک تعامل و تفکر چهل تکهء تباری – ایدیولوژیکی می اندیشد و انسانی است: حلیم، متین، فروتن، برده بار و کوچک نواز و مهربان و به قول استاد لطیف ناظمی: مردی است آموزش دیده، مؤدب و گشاده زبان.

 و اما برخی از منتقدانش وی را از عینک دیگری می بینند و می نویسند: داکتر اکرم عثمان در دوران استبداد سردار داوود، حنجره و قلمش را به رژیم پلشتی وی سپرد و در دوران تجاوز روس ها نیز از نظر کی جی بی نیفتاد. آنان پس از انتشار "کوچهء ما"، نوشته اند که او از زمرهء آن فرهنگیانی است که انگار با چشم پاره گی شیر غلت زده و ناگهان خودرا ضد پرچم و خلق وانمود ساخته اند. برخی از راهیان راه زنده یاد ببرک کارمل فقید نیز که "کوچهء ما" را خوانده اند، این جا و آن جا یا دست به قلم برده این کتاب به ویژه جلد دوم آن را از پرویزن نقد برون کشیده و نویسنده آن را به عقده گشایی و فقدان دادگری عادلانه متهم ساخته اند و یا صدای اعتراض خودها را بلند نموده و اتهامات وی را نسبت به پرچمی ها به ویژه رهبر فقید و والا شان پرچم روانشاد ببرک کارمل، غیر واقعی و مملو از عقده و حب و بغض دانسته اند. از جمله رفیق غفار عریف که این کتاب را خوانده است، می نویسد که در رمان کوچه ما، موارد توهین و تحقیر انسان و تعرض به انسانیت خیلی زیاد دیده می شود. انگار نویسنده پنداشته است که با ظرافت کلام و زیبایی بیان، دفاع از عدالت و نفرت از زشتی هارا به خواننده تحویل می دهد؛ ولی نتیجه معکوس آن بیرون آمده است. مثلاً در صفحه ۹۰ جلد اول: "در آن وقت تبلیغات چی ها بیست و چهار ساعت قوله می کشیدند که این همه به خاطر رسیدن به بهشت کمونیسم بود. "یا در صفحه ۲۷۳ "حشرات موذی و غیر موذی ادارات دولتی که همیشه آب شان را پف پف کرده می خوردند دهان باز کرده بودند" در صفحه ۳۴۶: "آغا محسن . . به هیچ جانور حریص سیاسی و غیر سیاسی اجازه نمی دهد که اورا دندان بزند (سبحان الله! جانورها نیز از دید نویسنده به سیاسی و غیر سیاسی رده بندی شده اند.." در صفحهء ۴۱۹: "از سوی دیگر مکتبی بچه ها که هنوز حزم و احتیاط را نمی شناختند و مست جان خود بودند، افسار و پچاری را می کنند و چهار نعل به سوی آزادی و دموکراسی یا انقلاب یا سرگرمی یا هیچ می تازند." همچنان آقای غفار عریف می نویسد که بیشترین بخش های این کتاب با هذیان گویی ها، یاوه سرایی ها، بلند پروازی ها، و توهین های به دور از اخلاق در ضدیت با ح.د. خ. ا (به خصوص پرچمی ها) و شخصیت های مشخص حزبی (به طور اخص مرحوم ببرک کارمل) اختصاص داده شده است. اشاعهء اکاذیب، قرینه سازی ها، تهمت بستن ها، لافیدن ها، زهر پاشی به روی واقعیت ها، اهانت و تحقیر انسان ها در این کتاب تا سرحد ابتذال رسیده است.

 آقای حمیدالله آسیا بان منتقد دیگری است که در مورد تاخت و تازهای پیوستهء نویسندهء کوچهء ما بر اعضای حزب انگشت انتقاد بلند می کند و می نویسد: "اگر سخن سیاسی را با سخن سیاسی پاسخ بدهم، آقای اکرم عثمان در نظام شاهی گل سرسبد رادیو افغانستان بود و برای تحصیل لقب دکترا به ایران فرستاده شد. در نظام جمهوری داوود خان بلند گوی دولت و یکی از ارکان وزارت اطلاعات بود، در زمان حاکمیت ح. د. خ. ا. قونسل در دوشنبه و رییس اتحادیهء نویسنده گان بود . . . شیوهء عمل سیاسی اش همان است که هر نظامی را تا که هست تایید می کند و پس از آن که زوال یافت به مخالفتش بر می خیزد. "

   و اما:

  هنگامی که آخرین صفحهء دومین جلد کتاب "کوچهء ما" را خواندم، ناخود آگاه ا ز خود پرسیدم، آیا این کتاب رامی توان "رمان "نامید؟ اگر پاسخ آری است پس کجاست فراز و فرود داستانی، کجاست گره و گره گشایی، کو اوج داستان و کجاست تصویر سازی ها و نقاشی هایی که نویسنده "اکبر قوغ دست" در داستان هایش به نمایش می گذاشت؟ آیا قصهء عشق "امین" و "زلیخا" که اتفاقاً بدون کدام حادثهء داستانی خاصی به وصال هم می رسند، می تواند ساختار مناسبی برای رمانی گردد که بیشتر از ۱۳۰۰ صفحه را در بر می گیرد؟ اگر پاسخ نه است، پس این چیست؟ آیا می توان آن را تاریخ نامید؟ آیا با گذاشتن حرف ها و سخن های من در آوردی بر زبان شخصیت های سیاسی کتاب می توان وجهه و ارزش تاریخی کتاب را بالا برد؟ باز هم نه. پس آیا ما با نویسندهء نامجو و تازه کاری مواجه هستیم که بیگداز به آب زده و خواسته است با پرداختن و اتکاء نمودن به شایعه ها تاریخ بنویسد و برای قطور ساختن کتابش از نظم و نثر و امثال و حکم و پند و اندرز و ضرب المثل و گویش طنز گونهء برخی از بازاریان کابل و زبان عامیانه مردم شهکار بیافریند؟ طبیعی است که نه؛ زیرا نویسندهء این کتاب اکرم عثمان است همو که می داند، نباید داستان را با یک مشت حوادث تاریخی که به دلخواه نویسنده دستچین شده باشند بر تنهء داستان چسپاند و با ایزاد روایت های فرعی و ماجراهایی که هیچ ارتباطی به داستان و پیشبرد آن ندارند، رمان آفرید. کاش آقای اکرم عثمان رمان کوچکی می نوشت؛ ولی سرشار از حوادث داستانی.

ایکاش اکرم عثمان این کتاب را نمی نوشت و من نیز آن روز به کتابفرشوی بیهقی نمی رفتم و این کتاب را نمی خریدم و نه یک بار بل دوبار آن را نمی خواندم تا قامت رسای باورهای صادقانه ام را نسبت به اندیشه و قلم زیبای این روشنفکر فراخ اندیش دیروز که گفته می شد فراتر از سلسلهء تنگ و تاریک تعامل و تفکر چهل تکهء تباری – ایدیولوژیکی می اندیشد، در این بام زنده گی ام خمیده نمی یافتم.

 و امای دیگر:

  برخی یادداشت ها در پیرامون نقاط ضعف و قوت این کتاب را در نوشته های بعدی به نشر خواهم رسانید؛ زیرا می دانم که دوست دیرینم آقای اکرم عثمان فرهیخته تر از آنند که از نقد سالم، آزرده گیی به خود راه دهند./

 ادامه دارد   

 

 

 

توجه!

کاپی و نقل مطالب از «اصالت» صرف با ذکر منبع و نام «اصالت» مجاز است

کلیه ی حقوق بر اساس قوانین کپی رایت محفوظ و متعلق به «اصالت» می باشد

Copyright©2006Esalat

 

www.esalat.org