نویسنده : ع . س

تاریخ افغانستان، همچون تاریخ همه بشریت، تاریخ جامعه طبقاتی است و تاریخ جامعه طبقاتی، تاریخ کشمکش میان طبقات حاکم و محکوم و تضاد و تخاصم میان بی نوایان و ثروتمندان است. بدون توجه به طیف های مختلف از طبقات، گروه ها و قشر های اجتماعی، هرگونه تحلیل و تحقیق پیرامون مشکلات جامعه و مردمانش، در نهایت به کوته فکری، تنگ نظری و مردم ستیزی می انجامد. با توجه به پیچیدگی بافت و ساختار اجتماعی در افغانستان، تحلیل و بررسی و بعد نسخه دادن بخاطر رفع مشکلات و نابسامانی ها نمی تواند مجرد، سلیقه ای، تک ملیتی و یا هم نژادی باشد. فرو ریختن تمامی خشم بالای یک ملیت واحد، بدون تفکیک رده های طبقاتی و قشری در ساختار ملیت مورد نظر، تحلیل گران و روشنفکران را بسوی فاشیزم روشنفکری می کشاند. کم نیستند بسیاری از روشنفکران شرقی و غربی که در بررسی مسایل، علت های ثانوی و غیر عمده را اولیه و عمده می پندارند، بدون توجه به اینکه این علت های غیر عمده و ثانوی پیآمد مستقیم حل نکردن علت های اصلی اند.

متاسفانه این نوع نگرش و تحلیل در بین "روشنفکران" افغانستان نیز حاکم است که با تکیه به این تحلیل ها و بررسی ها، تنش و خصومت میان افراد ملیت های مختلف را که از یک بافت و اساس طبقاتی برخوردار اند، بیشتر می کنند و آنان را از انسجام، تمرکز و مبارزه علیه دشمن واقعی ملت و ملیت ها باز می دارند. این روند تحلیلی از مسایل، در نهایت به نفع دشمنان ِ مردم ِ (ملیت هایی) که تحلیل گران و نسخه نویسان به دفاع از آنان بر می خیزند تمام می شود.

در این شک نیست که اکثریت مردم زحمتکش هزاره در طول تاریخ از سوی حاکمان قدرت به هیچ گرفته شده بودند و شاهان قصاب ِ چون عبدالرحمن ها با سیاست پاک سازی قومی و نژادی خویش می خواستند هزاره ها را از بدنه ِ ملت جدا سازند. اینجا نمی خواهیم وارد بحث ملت و شاخص های آن شویم. فعلاً منظور از ملت، تمامی ملیت های افغانستان است که دچار سرنوشت و دشمن مشترک اند. این سیاست بار دیگر از سوی طالبان با همان تفکرات پوسیده ی عبدالرحمانی و چنگیزی احیا گردید که در اثر آن کشتار بیرحمانه و ضد انسانی یکاولنگ، همچون کشتار و بربریت در شمالی و کاروان مرگ در شمال، درج صفحات تاریخ و درج جنایات دشمنان خود فروخته مردم افغانستان شد. اما آیا از لحاظ علم اجتماع و طبقات درست است که ظلم و ستم عبدالرحمن، خاندان نادر شاه و یا طالبان را به گردن ملیت پشتون بی اندازیم. و آیا درست است که حملات شماری از کوچی ها و فجایع حاضر در بهسود را به گردن ملیت پشتون و یا تمامی کوچی ها بی اندازیم. فکر نمی کنم جامعه شناسی و مردم شناسی افغانستان با این بینش و تحلیل یکجانبه و ضد علمی موافق باشند. انداختن همه الله و بلا به گردن ملا درست و عادلانه نیست.

کشور و مردم افغانستان در تقریباً ۳۰  سال اخیر دچار فجایع و نابسامانی های بی نهایت مختلف شده اند. از حمام خون جهادی ها در کابل، حاکمیت قرون وسطایی طالبان و سرانجام اشغال و حاکمیت دوباره ی جهادی ها و تمامی عناصر مزدور و بی کفایت در راس قدرت. در این گیر و دار، افراد تمامی ملیت ها دچار سرنوشت مشترک و نامعلومی شدند. طبقات حاکم ملیت و ملیت ها از جریانات سیاسی- اجتماعی به یک شکل و طبقات محکوم ملیت و ملیت ها از همان جریانات به شکل دیگر متاثر گردیدند. بدبختانه طبقات محکوم تمامی ملیت ها دچار فاجعه، کشتار و فقر و نابسامانی شدند و باز هم بدبختانه، طبقات حاکم تمامی ملیت ها بیشتر پول اندوختند و قدرت اقتصادی و سیاسی. البته اینجا وارد بحث جابجایی قشری و طبقاتی در طول ۳۰ سال اخیر نمی شویم. در رابطه یک چیز روشن است که افغانستان در طول ۳۰ سال گذشته شاهد جابجایی قشری و طبقاتی بوده است.

بهرحال، باید هیچ فرد ملت فراموش نکند که راکت های کور گلبدین پشتون، هزاره، تاجک و ازبک نمی شناخت. همه را با یک راکت هدف قرار می داد. قربانی اش می توانست یک هزاره باشد، یک تاجک باشد، یک بلوچ باشد و یا هم یک پشتون از امام صاحب. و به همین شکل جنگ های خیابانی حزب وحدت، سیاف، دوستم و شورای نظار همه عابران را هدف قرار می دادند. بر بدنه ی هیچ یک از راکت ها و گلوله ها نام پشتون، تاجک، هزاره و یا ازبک ذکر نشده بود. قربانی ۴ سال بربریت، کشتار و تجاور و جنایت در کابل می توانست افراد تمامی ملیت های کشور باشد. از ظلم و ستم اسلاف حزب وحدت (نصر و سپاه) شاید تنها مردم هزاره جات باخبر باشند و به همین شکل از هیولای جهل و خون حزب اسلامی، جمعیت اسلامی و وهابیزم و سلفیزم سیافی هیچ ملیتی از ملیت های کشور در امان نمانده اند. بیشترین و بهترین روشنفکران آزادیخواه پشتون از سوی همین حزب اسلامی باصطلاح مدافع پشتون ها کشته و سر به نیست شدند. جنگ های بین التنظیمی میان احراب اخوانی (تنظیم های بنیادگرای ساخت پاکستان و ایران) بیشترین قربانیان اش را از مردم ولایات مختلف که به تقریباً تمامی ملیت ها و اقوام کشور مربوط می شدند گرفت. کشتار روشنفکران آزادیخواه تاجک از سوی شورای نظار ِ "قهرمان ملی" به همه روشن است. مردم ِ بی نوای شمالی شاید بیشتر از دیگران متحمل رنج و بدبختی بعلت سلطه ی نحس نظاری ها و جمعیتی ها شده باشند. به همین ترتیب جنگسالاران محلی پشتون، تاجک، هزاره، ازبک، و غیره بیشترین زورگویی و حق تلفی و جنایت را علیه مردمان وابسته به ملیت خویش انجام داده اند. البته شک ِ نیست که تنظیم های جهادی بخاطر تداوم عمر ننگین خویش مجبور بودند تا شعار قوم گرایی را سر دهند. مزاری مجبور بود تا داعیه ملیت هزاره را شعار خویش سازد والا کدام هزاره ی باوجدان حاضر می شد تا به جنگ همسایه های خویش در غرب کابل و غیره برود. و به همین شکل مسعود و گلبدین و سیاف و غیره بنیادگرایان مجبور بودند تا با تبلیغات دروغین به تسخیر اذهان ملیت های پشتون و تاجک دست زنند والا هیچ پشتون و تاجک باوجدان حاضر نمی شد که به جنگ یکی از محروم ترین ملیت های کشور برود.

راستی آیا هیچ از خود پرسیده ایم که جرم این و آن جوالی هزاره چه بود و است که وی را از چند لقمه نان ساده محروم سازیم و آیا هیچ حق داریم که با دیدن ملیون ها پشتون بی نواه در گوشه و کنار کشور، تمامی ملیت پشتون را متهم به خیانت و حق تلفی علیه دیگران کنیم. زمانیکه پشتون ها خود با هزاران مشکل اجتماعی درگیر اند و وجود فقر، بیسوادی، بیکاری، نبود امکانات صحی و غیره در مناطق پشتون نشین، مثل سایر مناطق، زندگی شان را به بازی گرفته است، چگونه می توان که مثلاً همین ظاهر شاه و یا سیاف و یا کرزی پشتون را حامی پشتون ها دانست. البته اینان تنها و تنها مدافع منافع سران و حاکمان پشتون اند، درست به همان ترتیبی که محقق و خلیلی، ربانی و قانونی، دوستم و اکبر بای و غیره مدافع منافع سران و حاکمان هزاره و تاجک و ازبک و ترکمن اند.

دوستی، همخانگی، قرابت و همکاری و همخونی در بین تمامی ملیت ریشه های تاریخی و منطقی دارد. اقوام و ملیت های مختلف کشور بنا به علل مختلف، همچون یک کتله ی واحد زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی داشته اند. این علت ها و زمینه ها چنان گسترده، تاریخی و خارج از اراده ی افراد است که نمی شود با تنها دیدن جنایات گلبدینی، وحدتی، نظاری، دوستمی و یا عبدالرحمن ها، از رابطه ی انسانی دوستانه و اجتماعی میان پشتون ها و هزاره ها و یا تاجک ها و هزاره ها و یا ازبک ها و پشتون ها چشم پوشید. تنها کسانی می توانند این زمینه ها و پیوند های تاریخی و اجتماعی را به هیچ گیرند که بنا به فرمان باداران در پی نابودی کشور ِ واحدی بنام افغانستان و یا هر نام دیگری اند.

فراموش نباید کرد که کشور های مختلف باداران اصلی حاکمان فعلی اند. با توجه به ساخت قومی کشور، کشور های همسایه و قدرت های جهانی بی محابا کوشیده اند که هر یک به ایجاد حامی و پایگاه خویش در افغانستان دست زنند. مسایل زبانی، جغرافیایی، مرزی، و تا حد معینی فرهنگی و عنعنوی در چگونگی انتخاب نوکر ها نقش تعیین کننده داشته است. پاکستان با داشتن بیش از ۲۵ ملیون پشتون در مناطق مرزی اش با افغانستان، صلاح می دانست تا به سرمایه گذاری بیشتر بالای احزاب اخوانی پشتون دست زند. و به همین شکل می توانست جنبش طالبان را، که رهبری اش کاملاً در دست "آی اس آی" بود و است، بیشتر شکل بومی دهد. پشتون های آنسوی مرز این فرصت را برای پاکستان مساعد می ساخت تا جنبش طالبان را با گسیل هزاران جنگجوی بنیادگرا از مناطق پشتون نشین اش، در کنترول کامل داشته باشد. داشتن زبان و رسوم مشترک، تشخیص طالب پاکستانی از افغانی را بسیار مشکل و در بسا موارد ناممکن می ساخت. این سیاست را پاکستان تا هنوز ادامه می دهد. به همین ترتیب است، استفاده ایران از سران جهادی هزاره و نیز تاجک. داشتن تعلقات زبانی و مذهبی مشترک با اولی و داشتن زبان، مرز مشترک و تا حدودی تعلقات فرهنگی مشترک با دومی. با توجه به این مسایل، این به صلاح ایران بود تا به انتخاب نوکر از بین عناصر فروخته شده ی هزاره و تاجک دست زند. کشور های شمالی افغانستان نیز از سرمایه گذاری و انتخاب نوکر از جمع سران جهادی  از مناطق شمال که تعلقات مرزی، زبانی و فرهنگی بیشتر با آنان دارند غافل نماندند. البته قدرت های مهم جهانی نیز با توجه به اوضاع و شرایط مشخص، نوکر های فراوانی از بین تمامی ملیت ها و اقوام ( اینجا منظور سران خاین اقوام است ) داشته اند. امریکا تا زمانیکه منافع اش ایجاب می کرد، با طالبان هم بستر بود، اما با تغییر در اوضاع، مدتی از همبستری با ائتلاف شمال بیشتر لذت برد. و در آینده نیز می تواند فاحشه های سیاسی بیشتری در لیست انتخاب امریکا و متحدین، باشد. در این گیر و دار، نصیب تمامی ملیت ها و اقوام، جز بدبختی، فقر، کشتار و جنایت و خیانت ملی از "برکت ِ" تبانی و خیانت تمامی سران جهادی و طالبی اقوام چیزی دیگری نبوده است.

با تمامی خون نوشی ها و کشتار و جنایت در گذشته های خونبار، جهادی ها، پوشالی ها، طالبان ِ "میانه رو" و خاینان ملی باز هم در زیر یک سقف به سرنوشت مشترک خویش می اندیشند و هر روز به نفع خویش قانون وضع می کنند. همینکه محقق رای اش را به پای سیاف جانی (دشمن درجه اول حزب وحدت در سگ جنگی های کابل) می ریزد، نشان می دهد که محقق بیشتر در فکر آینده سیاسی و اقتصادی خویش است، نه در فکر هزاره های غار نشین در کنار بودا ها و یا هزاران بارکش بیچاره ی هزاره در گوشه و کنار شهر کابل. به همین شکل است جنگ نظاری ها با شعار تاجک و فارسی. روزگار اکثریت توده های تاجک همانی است که دهه ها قبل بود. بدتر شده و بهتر نه. بودن مثلاً قانونی در راس مجلس جانیان، به معنی بهبود در وضع مردم تاجک نیست. در حقیقت این مجلس نشینان اند که با استفاده از زبان، ملیت، قوم و سمت به امتیاز گیری می پردازند. قدرت طبقات حاکم (از تمامی ملیت ها) تنها ضامن منافع طبقات و قشر های حاکم در جامعه است و طبقات حاکم تمامی ملیت ها و اقوام از بودن در کنار هم بیشتر سود می برند تا پریدن به جان همدیگر. طبقات و قشر های حاکم در افغانستان به رای، همدلی، همسویی و اتحاد میان خویش نیاز دارند تا مانع هر نوع خیزش و مقاومت از سوی مردم شوند. سکوت ِ مثلاً خلیلی در رابطه با رویداد های بهسود، نشان می دهد که برای آنان قدرت و حاکمیت بیشتر از منافع قومی (تا جاییکه مربوط به طبقات محکوم ملیت هزاره می شود) ارزش دارد. اکت و ادا های گاندی گونه ی محقق -کجا گاندی و کجا یک جنایتکار و آخوند!- جز عوام فریبی چیزی دیگری نیست. قانونی و فهیم و "امیر صفحات غرب" هرگز حاضر نمی شوند تا رای به محاکمه جنایتکاران جنگی مثلاً پشتون و یا هزاره دهند، چون خوب می دانند که این مسئله شامل حال آنان و اطرافیان شان نیز خواهد شد. و به همین ترتیب محقیق و خلیلی هرگز رای به محاکمه جنایتکاران جنگی شورای نظاری نخواهند داد. خون هزاره های محکوم و بی نوا را بخاطر منافع خویش و سران هزاره، هزاران بار فراموش کرده اند و می کنند.

به همین شکل، همانطوریکه پادشاهان پشتون افغانستان مدافع طبقات محکوم پشتون نبوده اند، گلبدین، سیاف، کرزی، فاروق وردک، رحیم وردک و خرم ها نیز هیچ وقت ماهیتاً نمی توانند مدافع طبقات محکوم ملیت پشتون باشند. تاریخ بیاد دارد که شاهان پشتون تنها مدافع منافع طبقات حاکم پشتون و خان ها و متنفذین اقوام بوده اند. ساختار قومی افغانستان، زمامداران را همیشه وا می دارد تا از سران اقوام و قبایل و ملا ها (یا همان زمینداران، تاجران خر پول و ملا های مزدور) حمایت کنند. این حمایت را همانقدر که از جانب سران و متنفذین قوم خویش ضروری می دانند از سوی سران و متنفذین اقوام و ملیت های دیگر نیز لازم می بینند. نفوذ و حکومت های ملوک الطوایفی در تقریباً بسیاری از ولایات افغانستان در طول تاریخ اش، شاهد این واقعیت است. مثلاً حکومت فردی عطا در مزار، با منافع طبقاتی سران قدرت در مرکز تصادم آشکار ندارد، و به همین خاطر عطا همچنان فرمان روای بلامنازع در مزار و اطراف آن است. تا زمانیکه دوستم، منافع اش را در منافع حاکمان در مرکز بیند، پادشاهی اش همچنان برقرار خواهد ماند. شورش و نافرمانی فصلی دوستم بخاطر ازبک های بیچاره در صفحات شمال نیست، این نافرمانی بیشتر بخاطر کسب امتیاز از خوان مشترک حاکمان در کابل است.

با توجه به نکات بالا، شمشیر کشیدن بروی یک ملیت راه حل نابسامانی کشور نیست. بهروزی فردی یا قومی و ملیتی، در بهروزی کلی یا ملتی نهفته است. در این راستا باید بیشتر به اتحاد میان قشر های محکوم جامعه از تمامی ملیت ها - پرداخت. پیچیدن به مسایل غیر اساسی در شرایط فعلی، قدرت حاکمان جنگسالار را بیشتر تداوم می بخشد. در شرایط که مردمان کشور از تمامی ملیت ها و اقوام دچار بدبختی و فقر و فشار و جنایت مافیایی اند، طرح مسایل ثانوی که بیشتر جنبه ی تفننی و "روشنفکری" دارد، تنش و خصومت میان مردم را بیشتر می کند. خوشبختانه این تنش و خصومت بیشتر در بین "روشنفکران" و حلقات ناچیز آنان باب روز است. شماری از نویسندگان و صفحات انترنتی برون مرزی چون با درد و رنج مردم بیگانه اند، چنان محو تفسیر و تحلیل مسایل غیر حیاتی و اکادمیک اند که در این گیر و دار، اصلاً فراموش کرده اند که بالاخره با کی طرف اند و چی می خواهند. فعلاً درد ملت قدامت زبان فارسی یا پشتو نیست؛ درد پوهنتون و دانشگاه نیست؛ درد باشندگان اصلی و غیر اصلی نیست؛ درد خراسان و افغانستان نیست؛ درد کوشانی و احمد شاه بابایی نیست و بالاخره درد امان الله و اصلاحات و یا "حماقت" هایش نیست. درد فعلی ملت و تمامی ملیت ها و اقوام درد یک لقمه نان آبرومندانه، آزادی و دمکراسی و حاکمیت قانون است. و این نان آبرومندانه و آزادی و قانون را شماری از گرگان خون آشام بلعیده اند که باید از حلقوم شان پس گرفته شود. این نان و آزادی و سلطه قانون از آن ِ تمامی اقوام و ملیت ها است، حالا چه اینان باشنده ی سرزمین ِ بنام خراسان باشند یا افغانستان.

برای لحظه ی فرض کنیم که شماری از ملیت ها گرچه خوشبختانه فعلاً مردم وقت تفکر به این مسایل را ندارند- خواهان تعویض نام افغانستان اند. اما آیا در شرایط فعلی که آزادی و استقلال کشور با بودن جنایتکاران جنگسالار و طالبان و نیروهای متجاوز خارجی زیر پا شده است، درست است که "روشنفکران" و قلم بدستان شعار خراسان و خصومت با "اوغانستان" و غیره را بلند کنند. فرض کنیم که در تمامی نوشته ها و جراید دولتی و غیر دولتی نام کشور را خراسان ذکر کنیم، آیا این تغییر نام، ماهیت جنگسالاران و زورمندان را تغییر می دهد؟ آیا دوستم و فهیم بخاطر نام خراسان حاضر می شوند که از جنایت و ستم دست کشند؟ آیا مردم از برکت خراسانی شدن سیر می شوند؟ آیا خراسانی شدن و دانشگاهی بودن حلال مشکلات افغانستانی و پوهنتونی بودن است؟ و اصلاً آیا امکان دارد که خواست های دمکراتیک ملیت ها از سوی دولت های مزدور، وابسته، مافیایی و جنایتکار برآورده شود؟ طرح هر گونه خواست دموکراتیک  در چارچوب دولت پوشالی فعلی چون آب در هاون کوبیدن است.

بهرحال، این بحث ها و مسایل در شرایط فعلی چنان بی خاصیت، پوک، اکادمیک و ضد مردمی است که تنها و تنها از "شکم" سیر شماری از قلم بدستان لمیده در "آزادی" و آسایش غرب می براید. این بحث ها و مسایل با درد و خواست مردم بیگانه است. این بحث ها تنها و تنها می تواند از سوی حاکمان و حواریون قلمی آنان استقبال شده مورد بهره برداری قرار گیرند.

امپریالیزم و قدرت های بزرگ جهانی همیشه در پی خرد و ضعیف ساختن کشور های فقیر و باصطلاح جهان سومی اند. در حالیکه از یک سو در پی ایجاد قانون اساسی مشترک در اروپای غربی اند، از سوی دیگر برای سایر کشور ها سرنای ناسیونالیزم و خودمختاری را می دمند. تجزیه ی یوگوسلاوی سابق با سوء استفاده از مسایل قومی، زبانی و مذهبی و سر دادن شعار دروغین دمکراسی و حقوق بشر، یکی از تازه ترین رویداد های تاریخ معاصر در رابطه با سیاست های دوگانه ی امپریالیزم و قدرت های جهانی در مورد حقوق ملیت ها است. حقوق ملیت ها برای غرب، حقوق مداخله ی ساده تر ("دمکراتیک" تر)، داشتن بازار آزاد، نیروی کار ارزان، غارت ساده تر منابع مادی، ایجاد پایگاه به بهانه ی حفظ دمکراسی و صلح، و بالاخره داشتن حریف ضعیفتر است. متاسفانه شماری از روشنفکران بدون توجه به این سیاست ها، حل مسئله ی ملیتی و قومی را در تجزیه و ایجاد کشور مستقل می دانند.

با توجه به نکات و واقعیت های بالا، رسالت روشنفکران واقعی در تعیین سرنوشت آینده افغانستان بسیار حیاتی و سازنده است. شعار روشنفکران باید "مبارزه علیه دشمن مشترک تمامی ملیت ها و اقوام" باشد. این دشمن می تواند پشتون باشد، هزاره باشد، تاجک باشد و یا هم ازبک یا بلوچ. تا زمانیکه روشنفکر پشتون با پشیبانی از حق سایر طبقات محکوم در بین سایر ملیت ها و همچنان ملیت خویش برنخیزد، هر گونه شعار و نوشته اش علیه مثلاً مزاری، ربانی و یا مسعود و دوستم بوی تبار گرایی و شونیزم را می دهد. و همچنان تا زمانیکه روشنفکر تاجک با دفاع از حق قربانیان هزاره و پشتون به افشا ماهیت جنایتکارانه احزاب منسوب به ملیت اش (مثل شورای نظار و جمعیت و...) برنخیزد، هرگونه روشنگری و شعار اش علیه سیاف، کرزی و احدی بوی ناسیونالیزم و همنوایی با فهیم ها، قانونی ها و اسماعیل خان ها را می دهد. حق و آزادی طبقات محکوم ِ تمامی ملیت ها و اقوام تنها در روشنگری و وحدت طبقاتی علیه زورمندان و جانیان نهفته است.

در ساختار آینده، تا جاییکه مربوط به تبلیغات و روشنگری می شود، روشنفکران و قلم بدستان نقش حیاتی دارند. نگذاریم تا "محصولات متعفن" قلمی ما، کودکان مان را با تفکرات و گرایش های "برتری" قومی و تباری بار آورد. هنوز ذهن ملیونها نوجوان از طرح این مسایل با گونه ی ضد ملی و مردمی اش بدور است. اما ادامه طرح این مسایل به همین شکل غیر علمی و ضد مردمی اش می تواند در دراز مدت ذهنیت عامه را بسوی کژراهه کشاند که حاصلش جز تداوم ظلم و ستم، خدمت به ارتجاع و جنایتکاران، ضعف و سستی در جنبش دمکراتیک و مردمی، تحمیق توده ها و تداوم یورش و جنایت علیه همه چیزی دیگری نخواهد بود.

در اینجا از روشنفکران منظورم آنانی نیست که با درک طبقاتی، بینش علمی و هومانیزم انقلابی به جنگ بی عدالتی ها و دیوان جهل و جنایت می روند. همچنان اینجا منظورم آن باصطلاح روشفنکرانی نیست که سر در آبشخور جهادی ها، طالبان، پوشالی ها و جنایتکاران دارند. اینان را باید به مثابه اجیران فرهنگی و قلمی خاینان افشاء کرد و خلع سلاح. اینجا بیشتر منظورم آنانی است که خواهان حق و عدالت اند، اما در انتخاب راه و شیوه دچار اشتباه اند. می خواهند از ستم دیدگان دفاع کنند، اما در دفاع از یک ستمدیده، به طرد و توبیخ ستمدیده ی دیگر می پردازند. می خواهند افشاگری کنند، اما در لاک قوم گرایی و ملیت پرستی بند مانده اند. می خواهند با جانیان و خاینان بجنگند، اما با افتراء و طرد این و آن، ناخواسته خدمتگار جانیان و خاینان می شوند. خدمت به جنایتکاران تنها شرکت در جنایت نیست، "افشاء، تمسخر و طرد" آنیکه با جنایتکار در پیکار است، خود خوشخدمتی به جنایت و جنایتکاران است.

بعد از حملات امریکا و تار و مار شدن نیروهای طالبان در قندوز، در نوامبر ۲۰۰۱ بیش از هشت هزار طالب خود را تسلیم ائتلاف شمال (داوود، عطا و دوستم) کردند. اما سه هزار طالب با آگاهی کامل و دست داشت نیروهای امریکایی در دشت های شمال کشور ناپدید شدند. بیشترین تعداد آنان در جریان سفر از قندوز به زندان شبرغان در کانتینر ها گلوله باران شدند.

 

توجه !

کاپی و نقل مطلب فوق صرف با ذکر نام و ادرس سایت اصالت مجاز است !

  

چمعه، ۱۵  اگست   ۲۰۰۸
 

www.esalat.org