دوشنبه، ۱۱ فبروری  ۲۰۰۸

زبان و رسم الخطپا رسی دری

)يابنده(

 

فارسی یا پارسی، )که دری، فارسی دری، و پارسی دری نیز نامیده می‌شود) زبانی است که در کشورهای ایران، افغانستان، تاجیکستان و ازبکستان به آن سخن می ‌رانند. (برخی زبان پارسی در تاجیکستان و ازبکستان و چین را پارسی تاجیکی نام می‌گذارند(.
پارسی زبان رسمی کشور ایران و تاجیکستان و یکی از زبان‌ های رسمی افغانستان است. در ایران نزدیک به ۴۰ میلیون، در افغانستان ۲۰ میلیون، در تاجیکستان ۵ میلیون، و در ازبکستان پیرامون ۷ میلیون نفر سخنور دارد. زبان پارسی گویش ‌ورانی نیز در هندوستان و پاکستان دارد (نگا: زبان پارسی در شبه قاره هندوستان). رویهمرفته می ‌توان شمار پارسی ‌دانان جهان را پیرامون ۱۱۰ میلیون نفر برآورد کرد.
با وجود اینکه پارسی در حال حاضر زبان رسمی پاکستان نیست. ولی قبل از استعمار انگلیس زبان رسمی و فرهنگی شبه ‌قاره هند در زمان امپراطوری مغول بوده‌ است. زبان رسمی کنونی پاکستان، اردو، (که در واقع اسلامی‌ شده زبان هندی است) به شدت تحت‌ تاثیر پارسی بوده ‌است و واژه ‌های پارسی بسیار زیادی در آن موجود می‌باشد. اکنون نیز به عنوان یک زبان فاخر در بین نخبگان به خصوص در زمینه هنر و موسیقی (موسیقی قوالی) رواج دارد. به خاطر تاثیر بسیار زیاد زبان پارسی در پاکستان، بنیان ‌گذاران پاکستان تصمیم گرفتند که سرود ملی کاملا به زبان پارسی سروده شود.

پارسی باستان زبان مادری و زبان میهن اصلی خانواده و دودمان هخامنشی بوده‌است. نخستین شواهد نوشتاری از این زبان، سنگ ‌نبشته ها و آثاربدست آمده مانند بیستون است که تاریخ آن به قرن ششم پیش از میلاد برمی گردد . خط پارسی باستان خط میخی بوده ‌است و به نظر می ‌رسد در زمان هخامنشی خطی رایج در بین هیچ گروهی از مردم نبوده‌ است و تنها خطی ادبی برای نوشتن سنگ ‌نوشته ‌ها بوده ‌است که برای نگاشتن این سنگ نوشته ‌ها استفاده می‌ شده ‌است .
دوره باستان که از آغاز تا انقراض شاهنشاهی هخامنشی، تقریبا از قرن بیستم تا حدود چهارم و سوم پیش از میلاد را دربرمی‌گیرد. ازاين زبان‌ باستان چهار لهجه آن شناخته شده‌است: مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان یا فارسی. از زبان مادی و سکایی که یکی در غرب خراسان و منطقه فرمان روایی ماد و دیگری در شمال، از مرزهای چین تا دریای سیاه، از جمله بین اقوام پارت و ساکنان سغد، رایج بوده، تنها کلمات و عباراتی درآثار دیگران برجای مانده‌است. اما از زبان‌های اوِستایی و پارسی باستان مدارک بسیار در دست است. زبان اوِستایی، گویش مردم اطراف دریاچه آمون در سیستان بوده و زرتشت کتاب خود را به این زبان نوشته‌است.
پارسی باستان زبان مادری و زبان میهن اصلی خانواده و دودمان هخامنشی بوده‌است. درهمین زمان لهجه‌های دیگر پارسي باستان نیز وجود داشته که پا به پای چهار زبان مهم دوران باستان مراحل تکاملی را می‌پیموده‌است، مانند زبان‌های بلخی، سغدی، پارتی و خوارزمی.
خط پارسی باستان خط میخی بوده‌است و به نظر می‌رسد در زمان هخامنشی خطی رایج در بین هیچ گروهی از مردم نبوده‌ است و تنها خطی ادبی برای نوشتن سنگ‌نوشته‌ها بوده‌است که برای نگاشتن این سنگ نوشته‌ها استفاده می‌شده‌است . زبان پارسی باستان از نظر دستوری پیچیده‌تر از نسل‌های بعدی پارسی بوده‌است .

زبان ارزنده ترين ثروتی است که ارزش های معنوی خلق را پاسداری می کند. برای مطالعه قانونمندی های ترقی و تکامل يک زبان، لازم است منشاء و فرآيندهای قومی مؤثر در شکل گيری خلقی که حامل زبان است، به طور همه جانبه مورد پژوهش قرار گيرد؛ زيرا که زبان مردم يک منطقه با تاريخ آنها پيوند دارد و همانگونه که تاريخ تشکيل يک خلق پيچيده است، تاريخ شکل گيری زبان آن نيز ساده نيست.
يک خلق معمولا از درهم آميزی عناصر مختلف قومی و قبيله ای در طی قرن ها تشکيل می يابد و يک زبان بای آن که به صورت زبان واحد يک خلق درآيد، مراحلی را از سر می گذراند و در نتيجه تأثير حوادث اجتماعی _ تاريخی ادامه ياب و از درهم جوشی عناصر زبانی طوايف و قبايل مختلف و همچنان در جريان قرن ها شکل می گيرد. بديهی است که در اين شکل گيری زبان تمام طوايف و قبايل يکسان و به يک نسبت تأثير نمی گذراند. گاهی تنها زبان يکی از آنها و گاهی زبان و گاهی زبان دو سه تا از آنها مشترکا اساس قرار می گيرد و زبان های ديگر ه نسبت های مختلف در اين فرايند شرکت می کنند و به تدريج تحليل می روند و ای بسا که به باد فراموشی سپرده شوند.

پيوندی که زبان با تفکر دارد و زبان يک مقوله کمپلکس است که منبع انديشه، ظرف احساسات هر فرد يا ملتی است، هرگونه ناديده گرفتن و يا کم اهميت دادن به زبان مادری ملتی نوعی کشتن تفکر و سرکوب هويت و تضييع موجوديت و مدنيت فرد يا ملت است . زبان مادری پديده بيرونی نيست. انسان با زبانش زاده می‌شود، در زبانش سير می‌کند و در حريم زبانی خود تنفس می کند، رشد می‌کند و می‌ميرد. زبان هر ملتی ظرف حضور آن ملت در کره خاکی است. يعنی اينکه برای شناخت ملتی بايد زبان او را شناخت.

به عام‌ترين تعاريف انسان را موجودی می‌شناسند که انديشه می‌کند و انديشه و پردازش فکر خود را از طريق زبان به ديگران منتقل منمايد. زبان به عنوان ابزار اصلی تفکر در تبيين هويت هر فرد و يا هر ملتی نقش اول اهميت را ايفا می‌کند. در واقع زبان ظرف و مظروف انديشه‌هاست و اين زبان در اشکال متنوع کتبی، شفاهی و فولکلور بروی زمين جاری می‌گردد و نقش فرد يا ملتی را در ادوار مختلف تاريخی و در ازمنه متفاوت به ديگران و نسل‌های بعدی تصوير می‌کند . زبان مادری اولين دارايی ذيقيمت هر انسان و هر ملتی است که کيستی و حضور انسان و يا مليتی را بروی سياره زمين به رسميت می‌شناسد. با توجه به اين اصل مسلم زبان شناسی اجتماعی که زبان جوهر انديشه آدمی است، که زبان تنها قراردادهای بی جان و کدها و رمزگان مرده نيست، بلکه زبان با مجموعه ساختار و محتوايش ترنم کننده خلاقيت‌های انديشگی و فکری انسان‌هاست، می‌توان به راحتی و سهولت اشاره نمود که در خصلت شناسی جوامع بشری، بويژه در جهان بهم تنيده کنونی، شخصيت، خصايص و کاراکتر فردی و ملتی را از طريق هويت زبانی او می‌شناسند.

هرچه بشر حرکت زبان ملتی آزاد و صلح آميز باشد و هرچه اين زبان بتواند در قالب آحاد ملتی با فراغ بال و آسودگی تنفس کند، بيافريند، آن فرد يا ملت در سير زندگی و در مسير تاريخ و در گذرگاه زمان مهر خود را بر تاريخ می کوبند و به حيات خود ادامه می دهند.

جايگاه زبان مادری در شناخت ويژگی‌های ملتی از اين اهميت برخوردار است که اين زبان از طريق توارث بازتاب دهنده و منتقل کننده ساختار انسان شناسانه هر مليتی در کره زمين است و بهمين سبب پاسداری از زبان‌های موجود در جهان به يکی از وظايف عمده سازمان ملل تبديل شده است. اهميت اختصاص روزی به عنوان همايش جهانی بزرگداشت زبان مادری از طرف يونيسف از اين اصل ريشه گرفته که اقتصاد گلوبال و زبان‌های مسلط کنونی موجوديت زبان‌های به حاشيه رانده شده را تهديد می‌کند.

در مبحث هويت شناسی و شناخت انسان زبان مادری جايگاه اول را اشغال می‌کند. زبان مادری و تسلط به آن نوعی قدرت روحی و روانی به انسان می‌بخشد و زمانی که زبان مادری به زبان اصلی آموزش، پداگوژی، زبان هنر و ادب و زبان زندگی ملتی تبديل شود، آن ملت در تببين آرزوها، در ارايه خلاقيت ها و نوآوری‌ها و در ثبت و تحکيم هويت تاريخی خويش موفق می‌شود و پيش می‌رود.

با توجه به پيوندی که زبان با تفکر دارد و زبان يک مقوله کمپلکس است که منبع انديشه، ظرف احساسات هر فرد يا ملتی است، هرگونه ناديده گرفتن و يا کم اهميت دادن به زبان مادری ملتی نوعی کشتن تفکر و سرکوب هويت و تضييع موجوديت و مدنيت فرد يا همان ملتی است که اين امر، بديهی است تاريخ تمدن بشری را نيز به طريقی می‌آزارد .برای درک بيشتر موقعيت زبان مادری و جايگاه آن در جامعه بشری  ملتی را در نظر بگيريد که در يک جامعه چند فرهنگی زندگی می‌کند و زبان، اين سند گواهی دهنده موجوديت آن ملت در حاشيه قرار گرفته باشد. يعنی بنا به تصميمات قدرتمداران، غير رسمی و مهجور و واپس مانده قلمداد شده باشد. در اين وضعيت، می‌توانيد درک کنيد که اين ملت چهره تاريخی خود را در آيينه زمان چگونه بايد منعکس کند و بازتاب نمايد. با توجه به اين اصل که انسان در زبان زندگی می‌کند و حتی لهجه‌های متفاوت زبانی خود نوعی نموداری از شيوه‌های زيستی، معيشتی، تاريخی، فرهنگی، اقتصادی و سياسی است، غير رسمی و يا ممنوع ماندن شخصيت زبانی يک ملت در واقع به نوعی خاموش کردن چراغ انديشه و کشتن هويت و معدوم کردن حضور زنده، فعال و بشاش آن فرد يا ملت است.

زبان با ما زاده شده است بی آنکه بخواهيم آن را ياد بگيريم. زبان مادری که از طريق شير مادر و پيوندهای ژنتيک در انسانی زاده می‌شود، تنها ابزار گفتگو نيست. زبان مادری وسيله بيرونی نيست که فرد آن را ياد می‌گيرد، زبان مادری زبان خارجی نيست که برای فرد بيگانه باشد، زبان مادری ظرف وجودی هر ملتی است که ملت در آن زاده شده و رشد می‌کند. زبان مادری در جز جز پيکره آدمی نهفته است، واژه‌ها، اصوات، هجاها نوع معانی همه و همه با انسان زاده می‌شود. لذا بهتر است ما هم همصدا با گادامر، زبان شناس معروف و مشهور لهستانی بگوييم زبان همچون جهان هردو بيش از ما وجود داشته‌اند و ما در آن‌ها زاده می‌شويم، هيچ يک تازه نيستند. گادامر در مقاله مهم خويش تحت عنوان انسان و زبان (۱۹۶۶) موقعيت زبان و جايگاه آن را چنين توضيح می‌دهد:

درک اين نکته که افق امروز بدون افق گذشته وجود ندارد، به معنای پذيرش اين نکته است که زبان در حکم علامت يا مهر گذشته بر امروز است، به بيان ديگر زبان زندگی گذشته در زمان حاضر است. از آنجا که افق انديشه‌های ما در زبانی که به کار می‌بريم بازتاب می‌يابد، پس ما همواره جهان خود را در زبان، و به شکلی زبان گونه باز می‌يابيم و باز می‌شناسيم. واژه و ايژه عينی يا حقيقی زبان و واقعيت از يکديگر جدايی ناپذيرند و محدوديت‌های دانش ما، همان محدوديت های زبانی است که از آن استفاده می‌کنيم.

ما رابطه‌ای فراسوی زبان خود با جهان نداريم که سپس آن را به ياری ابزار زبان بيان کنيم، جهان ما همين زبان است زبان به هيچ روی ابزار يا وسيله نيست، ماهيت ابزار جز اين نيست که پس از استفاده و کاربردش کنارش گذاريم، اما با واژگان زبان نمی‌توان چنين کرد... با مثالی روشن‌تر می‌شود.: وقتی وارد محله چينی‌ها می‌شويد و يا به شهری وارد می‌شويد که عربند، ديگر چهره آن شهر و حقيقت ساکنان آن يا چينی است يا عربی. اين واقعيت جدا از زندگی آن دو مليت نيست، خواه زبان و فرهنگ آنها قانونی باشد خواه غير قانونی، رسمی باشد خواه غير رسمی. به سخن ساده‌تر، با زندگی، هويت و موجوديت ملتی نمی‌توان آمرانه برخورد کرد. چرا که زبان جدا از زندگی آن فرد يا ملت نيست.

انسان را زبان او محاصره کرده است. زبان مادری چيزی است که از جوهر فرد برمی‌خيزد، عنصری آشناست، هر ملتی با زبان خودش جهان را امضا می‌کند و تفسير می نمايد، در واقع هستی شناسی هر ملتی از ارتباط و ميزان و سطح رابطه او با زبانش و اشکال آن می‌تواند مشخص باشد.

تکرار ميگويم، زبان مادری پديده بيرونی نيست. انسان با زبانش زاده می‌شود، در زبانش سير می‌کند و در حريم زبانی خود تنفس می کند، رشد می‌کند و می‌ميرد. زبان هر ملتی ظرف حضور آن ملت در کره خاکی است. يعنی اينکه برای شناخت ملتی بايد زبان او را شناخت. بنابراين زبان هستی بخشنده برای زندگی ملتی است. شما نمی‌توانيد فردی يا ملتی را بدون زبان آن فرد يا ملت بشناسيد، حتی اگر آن فرد يا ملت از زبانش به ناگزير مهجور بوده باشد. با توجه به اين که زبان ظرف آفرينش معناست و تفکر انديشه در ذات خود پروسه‌ای از عملکرد زبان است، می‌توان به اهميت و جايگاه زبان ملتی پی برد.

اهميت دادن يونيسف به زبان مادری از همين درک ناشی شده است چرا که تمدن بشری از شناخت هويت ملل روی عالم شناخت زبان شناسانه دارد. برای من ترک آذربايجانی برای مثال، هرچند هم که اين مطلب را به فارسی می‌نويسم، جهان معانی و احساسات با زبان مادری‌ام مفهوم واقعی پيدا می‌کند. به قول نويسنده اهل ترکيه گل‌های سرخ ترکيه از گل‌های سرخ آلمانی سرخ‌ترند. اينجا واژه قيزيل گول و درک و تاويل در تفسير و برداشتی که يک ترک از آن دارد با واژه رز سرخ انگليسی معنايی که با يک کلمه به گل سرخ منتسب می‌کنند، متفاوت است .از درک مفهوم و جايگاه زبان در جوامع بشری برمی‌آيد که انتساب واژه رسمی يا غيررسمی بر زبان ملت‌ها که از سوی قدرتمداران صورت می‌گيرد بايد با تدقيق صورت گيرد. چرا که برای هر فردی يا ملتی زبان مادری‌شان زبان رسمی است، يعنی اينکه آن ملت با آن زبان زاده شده و احاطه گشته است، خواهی نخواهی برای هر ملتی زبانش رسمی است، چرا که هر ملت با زبانش رسما با جهان مرتبط می‌شود و فکر می‌کند، معنا می‌آفريند و اثر برجای می‌گذارد.

زبان هستی دارد و همراه هر ملتی زيست می‌کند و جلو می‌رود. قدرت و يا ضعف زبان‌ها و يا طبقه بندی آنها در علوم اجتماعی و انسان شناسی يک مبحث و مقوله ديگری است،.

مهم درک مقام و اهميت هر زبان در جامعه است. مهم درک اين نکته است که زبان هر ملتی با روح و روان آن ملت پيوسته است. هرگونه ناديده گرفتن اين اصل در واقع تضييع حقوقی اوليه آن ملت و در نتيجه ضربه زدن بر پيکر تمدن بشری است .باری اعتلا بخشيدن به موجوديت و حضور هر انسان و يا هر ملتی در وهله اول احترام به زبان و آثار توليد شده به آن زبان نقش اوليه را بازی می‌کند, چرا که برای قدرت بخشيدن به ملتی يا فردی بايد با افکار و آمال و آرزوها و آثار خلاقه آن ملت آشنا شد و روند تفکر و خلاقيت آن ملت را با اهميت تلقی کرد. بنابراين زمانی که حضور زبانی ملتی در محاق تعطيلی می‌افتد و يا اشکال و ابعاد فعاليت زبانی محدود می‌گردد، معانی و مفاهيم و روند آفرينش متون دچار مانع ميگردد و جامعه از پيمودن روند طبيعی خود خارج ميگردد. و حاصل اين عمل بی قدرت کردن و به تعبيری نابود کردن حضور فکری آن ملت است و با توجه به اين اصل که زبان نوعی سند هويت، و نشانه کتبی وکاراکتر تاريخی هر ملتی را می‌نماياند، با اعمال فشار و يا به هردليلی، با به حاشيه راندن زبان ملتی به نوعی زندگی و هويت مردم تکلم کننده به آن زبان فلج می‌شود. ملت و يا فرد عليل و ذليل و خوار می‌گردد.

 برای نمونه تاريخی می‌توان هندوستان دوران استعمار انگليس و افريقای جنوبی دوران آپارتايد را مثال زد. استعمار بريتانيا در هندوستان برای تعميق زنجيرهای استعماری زبان صدها ميليون انسان را نشانه رفت و در دوران آپارتايد رژيم‌های نژاد پرست، از جمله دکلرک زبان اکثريت مردم را غير قانونی اعلام کرد. با محدود کردن عرصه زبان در واقع ارتباط آن مردم با ديگران قطع می‌شود، خلاقيت‌های زبانی که سند هويت و موجوديت مدنی هر فردی است تعطيل می‌گردد. اما تاريخ نشان داد که نه زبان‌های مردم هندوستان نابود شد و نه اکثريت سياه افريقای جنوبی به خاطر حاکميت رژيم نژاد پرست از صحنه روزگار زدوده شد.

امروز درست يک دهه از سقوط آپارتايد ميگذرد ، و نام نلسن ماندلا همچنان بر تارک تاريخ ميدرخشد ، هر چند که او در يک دهی زندگی بسيار ساده ولی پر باری دارد، او با يک برنامه دموکراتيک و صلح جويانه روند احيای هويت مردم افريقای جنوبی را هموار ساخت.،چرا که زبان مادری، زبان اصلی، زبان اولی هر فرد يا ملتی هميشه زنده و رسمی و فعال عمل می‌کند، چرا که زبان پديده درونی است.

زمانی هم که زبانی بر زبان ديگر غالب می آيد، زبان مغلوب معمولا دهه ها و سده ها دوام می آورد، و اگر هم از بين برود، عناصری از آن در زبان غالب برای خود جا باز کرده، باقی می ماند.

در آغاز اين گفتار بايد اشتباهي را كه غالب مردم درباره خط و زبان  ميكنند و آن دو را به يكديگر آميخته و پيوسته مي پندارند رفع كرد .  زبان ديگر است و خط ديگر.

تمام مردم بي سواد ومکتب نديده زبان فارسي را مي دانند و بدان سخن ميگويند اما خط را نمي شناسند . ممكن است مردم بيگانه و نا آشنا به زبان فارسي در مقام آموختن آن ، جمله ها و واژه هاي اين زبان را به خطي ديگر ـ مثلا خط لاتين ـ بنويسند ، اما آنچه نوشته اند زبان فارسي است .

در تاجيكستان مردم به فارسي سخن مي گويند ، اما خط ايشان از خط روسي و الف باي سيريليك اقتباس شده و اين آميختگي خط و زبان با يكديگر از آن جهت در ذهن دانش آموزان و دانش جويان پديد آمده كه وقتي به آموختن زباني بيگانه ـ مانند فرانسوي يا انگليسي ـ شروع مي كنند ، معلم در آغاز كار الف با و خط آن زبان را بديشان مي آموزد و شاگردان پيش از آن كه با زبان آشنايي كافي بيابند با خط آن آشنا مي شوند .وقتي تصور زبان و تصور خط را از يكديگر در ذهن خود تفكيك كرديم، آن وقت مي توانيم تحقيق كنيم كه اهل فلان زبان از چه وقت فلان خط را براي نوشتن آن اختيار كرده است . نكته يي ديگر كه اشاره بدان در اين مقام ضرور است اين است كه اختراع زبان بسيار قديم تر از اختراع خط است .

محققان و جامعه شناسان حدس مي زنند كه زبان را نيمه بشر و نيمه حيوان دوران هاي ماقبل تاريخ در حدود يكصدو پنچاه تا دو صدهزار سال پيش از عصر ما براي تفاهم و بيان مقاصد خود به هم نوعان اختراع كرده است (البته چنان زباني با زبان هاي گسترده امروزي و حتي با زبان هاي باستاني قابل سنجش نيست و فقط داراي چند قاعده ساده دستوري و معدودي لغت براي وسايل و نيازهاي ابتدايي آن روز بشر بوده است . ) و اين اختراع يكي از عوامل بسيار مهم در تكامل قواي عقلي و ساختن شخصيت آدمي بوده است .

بشر با اختراع زبان به عالم انساني قدم گذاشت و در حدود يكصد و نود قرن ـ بيش تر يا كم تر ـ سخن مي گفت بي آن كه براي الفاظ و صداهاي معني دار خود علامتي در عالم خارج پديد آورده باشد .

اختراع خط بسيار جديد تر است و تنها شش هزار سال از آن ميگذرد . با اختراع خط انسان مافبل تاريخ وارد دوران تاريخي شد و اگر چه بشر مقداري از ميراث معنوي و فرهنگ روزگار پيش از تاريخ را با خود به دوران تاريخي آورد ، ليكن آنچه در نوشته ها ثبت شده بيش تر مربوط به دوران تاريخي و روزگاري است كه آدمي صاحب خط شده و نوشتن آموخته بود .

به هر صورت ، زبان پديده يي است بسيار قديم تر از خط و اكنون جاي آن نيست كه درباره تحول و تكامل خط و خاصه اختراع الف با ( كه آن نيز مانند اختراع زبان و اختراع خط و پيدا شدن صنعت چاپ نقطة عطفي بزرگ در تاريخ زندگي آدميان به شمار مي آيد ) سخني گفته شود ، چه اين مبحث به گفتاري مستقل و جداگانه نياز دارد . مقصود اين است كه بيشتر زبان ها بلكه تمام آن ها مدتي دراز در بين قوم ها و قبيله ها جاري بوده است بي آن كه خطي داشته باشند و هنوز هم در جهان زبان ها و لهجه هايي وجود دارد كه خطي خاص ندارند و چيزي بدان زبان ها و لهجه ها نوشته نشده است و اگر صاحبان آن زبان ها و لهجه ها بخواهند اثري بدان زبان يا لهجه بنويسند ناگزير بايد يكي از خط هاي رايج گيتي را براي بيان مطلب خود برگزينند .

نکته ديگر درباره خط اين است كه تحول و تكامل تمام خط ها صورت تدريجي داشته و كم تر خطي است كه مانند خط فعلي تركي استانبولي يا خطي كه دانشمندان و شرق شناسان براي نوشتن زبان هاي مرده و لهجه هاي محلي با  ثپت دقيق تمام حركات و صداهاي آن به كار ميبرند بي نقص يا كم نقص باشد و بر اساس ملاحظات منطقي و فني تنظيم شده باشد ؛ زيرا خط نيز مانند زبان متعلق به همة مردم است و همان گونه كه در زبان تحول و تكامل تابع قانون هاي خاص است و در دستور هرزبان استثناها و خلاف قاعده هاي فراوان وجود دارد و نمي توان آن ها را با دلايل منطقي رد كرد و از ميان برد .

خط نيز ( البته در محيطي بسيار محدودتر، چون در دوران هاي گذشته اقليتي محدود داراي سواد و خط بوده اند ) تابع همان عوامل و قانون هاست و روي دادهاي تاريخي و ديني و اجتماعي و عوامل بسيار متعدد و پيچيده ديگر آن را بدين صورت در آورده است و رفع بعضي نقيصه هاي آن نا ممكن يا بسيار دشوار و احيانأ غير لازم است و بعضي نقص هاي ديگر آن را مي توان به آساني رفع كرد و خوش بختانه چون خط را مردم در   مکتب ميآموزند ، اگر نظامي براي آن پيش بيني و در مکتب آموخته شود ، پس از گذشت مدتي كوتاه و عوض شدن يك نسل رواج خواهد يافت .

در اين گفتار بحث ، به هيچ روي به تغيير خط مربوط نيست و بنده در وضع فعلي و با امكانات فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي و فني امروز اين كار را به صلاح مردم مملكت نمي داند و همه ديده ايم و مي بينيم كه در نتيجة به كار بردن شيوه هاي جديد آموزش تقريبأ تمام كودكان در نخستين سال تحصيلي ( صنف اول ) خواندن و نوشتن خط فارسي را به خوبي فرا مي گيرند و از دومين سال كار آنان تمرين و ممارست در خواندن و نوشتن و آشنا شدن با لغت ها و تركيب ها و اصطلاحات زبان و اندوختن معلومات و اطلاعات است و تقريبأ هيچ قاعده يي براي خواندن و نوشتن زبان عادي جاري نيست كه در سال اول بديشان آموخته نشده باشد .  

زباني كه ما امروز بدان سخن مي گوييم و به فارسي دري يا زبان دري و زبان فارسي معروف است اصلا زبان مردم خراسان بوده است و در ميان خراسانيان نيز مردم بلخ به نيكو سخن گفتن شهرتي داشته اند و در تاريخ بخارا و مراجح ديگر گفته شده است كه بلخيان زبان دري را بهتر ازديگر مردم خراسان تلفظ مي كنند و ساكنان شهرهاي ديگر هرچه مي كوشند نمي توانند مانند ايشان سخن بگويند .

زبان دري بي شك در دوران قبل از اسلام وجود داشته و حتي گروهي معتقدند كه در دربار شاهان ساساني بدين زبان سخن مي گفتند و از همين روي آن را زبان دري ناميده اند و قرينه هايي هم وجود دارد كه اين گفته را تأييد مي كند و عبارت هايي بدين زبان از گفته يا نوشته هاي شاهان ساساني در كتاب هاي تاريخ و ادب و بلاغت نقل شده است .   خراسان خاست گاه زبان دري است و نخستين آثار ادبي شعر و نثر اين زبان هم در اين سامان پديد آمد و كهن ترين شيوه شعر دري سبك خراساني ( تركستاني ) است .

ليكن پيش از آن كه فارسي دري رسميت يابد و جاي زبان پهلوي را بگيرد ، احتمالا خطي نداشته و اثر مكتوبي در آن پديد نيامده يا اگر آمده به ما نرسيده است .

قديم ترين اثر مكتوبي كه از زبان فارسي دري شناخته شده ، نامه اي است مختصر كه در حدود سال 100 هجري قمري نوشته شده است . نويسنده نامه مردي يهودي بوده و نا مه  وي به زبان دري است .

امروز يهوديان منطقه اگر بخواهند به زبان عبري بنويسند خط عبري را نيز به كار خواهند برد ، ليكن هيچ كليمي  منطقه نيست كه مطلب خود را به زبان فارسي  و خط عبري بنويسد و اين امر نشان مي دهد كه در آن روزگار زبان دري هنوز خطي نداشته و نويسنده  نامه خط ديني خود را براي نوشتن آن برگزيده است .

 عكس قضيه نيز صادق است .

تا قرن ها بعد از رواج اسلام كتاب هاي پهلوي به خط فارسي نوشته مي شده است .

احتمالا نسخة پهلوي داستان ويس و رامين كه فخرالدين اسعد گرگاني آن را به نظم فارسي برگردانيده يكي از اين كتاب ها بوده كه به زبان پهلوي ولي به خطي غير از خط معمول آن زبان نوشته شده بوده است .

وقتي زبان دري زبان رسمي شد و شاعران و دبيران خواستند مطالب خود را بنويسند ناگزير بودند خطي براي آن اختيار كنند . در آن روزگار آشناترين و رايج ترين خط ، خطي بود كه زبان عربي بدان نوشته مي شد .

 مردم با سواد قرآن كريم را به عنوان كتاب آسماني خويش ميخواندند و با دستگاه دولت ناگزير به خط و زبان عربي مكاتبه مي كردند . به همين سبب آسان ترين و نزديك ترين و آشناترين خطي كه فارسي زبانان ميتوانستند اختيار كنند خط عربي بوده و چنين نيز كردند .  خط فارسي و الف باي آن تا مدت هاي دراز همان خط و الف باي عربي بود و حتي در هنر خطاطي و انواع خط ـ كه اكنون مورد بحث ما نيست ـ از خط عربي پيروي ميكرد تا پس از قرن ها هنرمندان خط هايي مانند خط تعليق و نستعليق و شكسته را اختراع كردند و شيوه خطاطي خط فارسي از خط عربي ممتاز شد.

ميدانيم كه در زبان دري چهار حرف پ ، چ ، ژ ، گ ، وجود دارد كه در عربي نيست .

 اين چهار حرف در خط فارسي قديم نيز نبود ؛ پ را به شكل ب ، چ را به شكل ج، ژ ، را به شكل ز ، و گ را به شكل ك مي نوشتند و اگر گاهي بيم اشتباه مي رفت به دنبال آن مي افزودند كاف فارسي و جيم فارسي و مانند آن .  ليكن بديهي است كه مردم در همان روزگار نيز پهلوي را بهلوي و چند را جند نمي گفتند .

حتي نقطه گذاشتن در زير و بالاي حرف ها نيز رواجي نداشت و غالب نسخه هاي خطي كهن فارسي گواهي راستين بر اين امر است .  اصطلاح ملا نقطه به معني بي سواد نيز از همين دوران رواج يافته است و گويا اگر كسي نقطه هاي هر حرف را در نامه يي به جاي خود مينهاد ، اين امر توهيني به طرف مكاتبه به شمار ميرفت و طرف گمان ميبرد كه نويسنده وي را بي سواد و بي مايه پنداشته و در گذاشتن نقطه ها دقت كافي كرده است تا خواننده دوچار اشتباه نشود !  

بدين ترتيب حرف هايي مانند ج و چ و ح و خ  و س و ش ، و ص و ض ، و ط و ظ و مانند آن ها همه به يك شكل نوشته مي شد و كار را دشوار تر مي كرد . از سوي ديگر خطي استاندارد شده مانند حروف سربي و نسخه هاي چاپي امروزي وجود نداشت . همة كتاب ها خطي و هر يك نوشتة دست كاتبي بود و بديهي است كه هرگز خط دو تن با يكديگر شباهت كامل ندارد و هركس در نوشتن شيوه يي خاص دارد . بدين سبب مسألة خواندن كتاب ها و نامه ها به قوت حدس و داشتن ماية فرهنگي و مطالعه فراوان و آشنايي با لغت ها و اصطلاح هاي گوناگون و خلاصه به سواد كافي نياز داشت .

اما از آن جا كه بناي زبان و خط بر سهولت است و تمام زبان ها در دوران رواج و تكامل به سوي سادگي و آساني مي روند ـ و خط نيز ناگزير تابع آن هاست ـ رفته رفته علامت هايي براي باز شناختن حرف ها از يكديگر مقرر گرديد . نقطه ها بر سر جاي خود قرار گرفت . پ و چ و ژ با سه نقطه نوشته شد .

 يا دست كم در جاهاي حساس و لغت هاي نا مأنوس اين قاعده رعايت شد .  درنوشتن خط نستعليق در قديم مرسوم بود كه درزير حرف(س) كشيده سه نقطه مي گذاشتند . البته گذاشتن اين نقطه ها براي رعايت تناسب و زيبايي بوده است تا خطي دراز و كشيده خالي و نامتناسب با ساير قسمت هاي نوشته نماند .

اما آيا نميتوان حدس زد كه اول فكر كرده باشند براي باز شناختن س و ش از يكديگر سه نقطه زير اولي و سه نقطه روي دومي بگذارند و بعد متوجه شده باشند كه از اين دو حرف وقتي يكي منقوط باشد كافي است و ديگري به نقطه نيازي ندارد ؟ .

 گذاشتن سرگش دوم بر روي كاف فارسي ( گ ) به كلي تازه است و هركس كتاب هاي چاپ سنگي را ديده باشد ميداند كه پنجاه شصت سال پيش ك و گ را به يك شكل مي نوشتند و هنوز هم سال خوردگان كه خط را در آن روزگار آموخته اند شايد اين عادت را حفظ كرده باشند  . اين گونه كارها و مانند آن ها تسهيلاتي بوده است كه گذشتگان در كار نوشتن و خواندن خط فارسي پديد آورده اند و اكنون قبول عام يافته است و كسي در آن چون و چرا نمي كند . اما هنوز دشواري هاي فراوان در شيوه نوشتن خط فارسي وجود دارد و بسياري از آن ها با مختصر عنايتي بر طرف مي شود . رفع اين گونه نقص ها مخصوصأ امروز كه خواندن و نوشتن به سرعت در شهرها و روستاها گسترش مييابد و بي سوادي روبه انهدام ميرود اهميت خاص دارد و به ميزاني قابل ملاحظه از صرف بيهوده وقت و نيروي فكري نو آموزان و آموزگاران مي كاهد .

متأسفانه روال خط فارسي در نتيجة بي سوادي يا كم سوادي ميرزاها و نا آشنايي ايشان به زبان و قواعد دستوري آن ، و نيز بر اثر تفنن هاي گوناگون شاعران و خطاطان برهم خورد .  شاعر شعري مي گفت كه بتوان تمام آن ـ مثلا چهار مصراع يك رباعي را پيوسته به يكديگر نوشت و اين را صنعتي ميپنداشت و نام آن را موصل مينهاد! ديگري رباعي يي مي ساخت كه يك مصراع آن تمام حرف هاي مفرد و منفصل باشد .

 حرف هاي مصراع دوم دو به دو و مصراع سوم سه تا سه تا و مصراع چهارم چهارتا چهارتا به يكديگر چسبيده باشند ؛ آن ديگري شعري ميسرود كه بتوان آن را در شكل درخت گونه نوشت و نام آن را مشجر مينهاد  و بديهي است كه نه شعرش شعر بود و نه درختش درخت !

اما وقتي نظر گوينده و نويسنده اجراي چنين مقاصدي باشد پيداست كه مقصد اصلي ، يعني آسان ساختن خط براي خواندن تحت الشعاع قرار ميگيرد يا اصلا فراموش ميشود . خطاطان نيز براي عرض هنر ميكوشيدند كلمات را بر يكديگر سوار كنند يا يك كلمه و يك عبارت را طوري بنويسند كه در نخستين نظر چهار يا پنج يا هفت دائره متساوي و زيباي ع يا ج و مانند آن ها نظر بيننده را به خود جلب كند يا چند دايره كشيده در درون يكديگر قرار گيرد و اين كار اگر چه ارزش هنري داشت، ليكن قاعده جاري و ساده نوشتن خط را برهم ميزد و گروهي را به فكر تقليد از آن ميانداخت.

اما بي مايگي دبيران موجب مي شد كه غلط هاي عجيب و غريب و گاهي مضحك در خط راه يابد .

مثلا در زبان و خط عربي مرسوم است كه اسماعيل و اسحاق را اسمعيل و اسحق نويسند و بر روي ميم اسماعيل و حاي اسحاق ، الفي خنجري بگذارند و اين شيوه اكنون نيز در فارسي مرسوم است وحال آنكه به نظر من درست نيست زيرا نه تنها خواندن را دشوار ميكند و نوآموز بايد به خاطربسپا رد كه اسحق رااسحاق و اسمعيل را اسماعيل بخواند ، بلكه تلفظ حرف الف در دو زبان فارسي و عربي يك سان نيست .

ما الف را كشيده و بلند ( آ ) مي خوانيم در صورتي كه عرب الف را مانند فتحه يي طولاني تلفظ مي كند و در حقيقت اختلاف صداي الفي و فتحه ( زبر ) در عربي آن است كه اولي كشيده تر و دومي كوتاه تر است و بنا بر اين در خط آن قوم بسيار طبيعي است كه الفي را ننويسند و بر روي حرف ماقبل آن فتحه و الفي خنجري بگذارند يعني اين جا بايد فتحه كشيده تر تلفظ شود و چنان كه آنان گاه قاسم را قسم و مالك را ملك نويسند و ما نميتوانيم چنين كنيم . در هر حال ، به پيروي از اين قاعده ـ كه در اصل آن براي نوشتن واژه هاي عربي در زبان فارسي گفتگو است ـ در كتاب هاي چاپي دوسه قبل سال صدمي بينيم كه كاتب كلمة فارسي همايون را هميون نوشته و بر روي حرف م، الفي خنجري گذاشته است .

 كلمه خاطر در عربي اسم فاعل است و همان گونه كه در آن زبان جمع مكسر ضارب ، ضوارب و جمع جانب ، جوانب مي شود خاطر را نيز به صورت خواطر ( يعني خاطره ها ) جمع مي بندند .  منتهي كلمة خاطر تفاوتي كه با ساير اسم فاعل ها دارد اين است كه با حرف ( خ ) آغاز مي شود .  كاتب در نسخه ها دو كلمة خاطر و خواطر را ديده و واو خواطر را واو معدوله كه مختص فارسي است پنداشته و درمانده است كه آيا كلمة خاطر هم واو معدوله دارد يا نه ؟ و چون نوشتن خاطر را به صورت خواطر فاضلانه تر و به احتياط نزديك تر ميپنداشته براي نشان دادن فضل و اطلاع خود آن را خواطر با واو معدوله مينوشته است . آن وقت كسي كه در مقدمات عربيت و مسائل ابتدائي صرف عربي و زبان  فارسي اين اندازه پياده بوده و ربط وي اين مايه داشته است در خط نيز به تفنن مي پرداخته و در فصل و وصل كلمات و جدا نوشتن يا سرهم نوشتن آن هرچه ميخواسته مي كرده است .

يادداشت ها:

 -مجله هنرشماره هاي 372سال 1366
 
تاريخ و منابع زبانمان"، هفته نامه ادبيات و هنر، 16 سپتامبر 1988
 
تاريخ زبان پارسي، ج 1 ، ص 107 . 100.
 -
تاريخ طبرى، ج 4، ص 264
.

 

   www.esalat.org