تهيه کننده و گردآورنده : اسکاري

 }ازهرخرمن خوشه اي ، ازهربوستان گلي ، ازبحرقطره ا ي ، ازهرنيستان نايي ، ازبهارشکوفه اي و... جمع آوري ومنظورم ازتهيه وتنظيم اين مطالب خد متي است به نسل جوان کشورومخصوصآ آنانيکه درآغوش غربت ودرديارهجرت بافرهنگ بيگانه زندگي دارند ، تا باشد سطرهاي ازميراث گرانبهاي نياکان وفرهنگ پرباربزرگان خويش را به خوانش گرفته به تاريخ ، فرهنگ وادبيات زاد گاهش افتخارنموده وجملا ت را بخاطربسپارند . {

بخش بیست و دوم

 

 

 

 

            كليله و دمنه

 

 

درباره كليله و دمنه
كليله و دمنه مجموعه داستانهايي است كه از زبان حيوانات كه در عصر ساسانيان به زبان پهلوي ترجمه شده است. اصل كتاب به زبان هندي (سنسكريت) بود به نام پنجه تنتره در پنج باب. برزويه مروزي طبيب محقق و دانشمند عصر انوشروان خسرو پسر قباد پادشاه ساساني (جلوس 531؛ مرگ 579م.) آن را از هند به ايران آورد و به زبان پهلوي برگردانيد و ابواب و حكايات ديگري بر آن بيفزود كه بيشتر آنها از مآخذ ديگر هندي بود. بعد از گرايش ايران به اسلام و آغاز تمدن اسلامي، عبدالله (روزبه) مقفـّع از مردم فارس،‌ اين كتاب را از پهلوي به عربي ترجمه كرد و آن را كليله و دمنه نام نهاد. اين بزرگمرد مترجم بسياري از آثار فارسي به عربي است و در اواخر نيمه اول قرن دوم هجري به تحريك سفيان بن معاويه و موافقت منصور دومين خليفه عباسي در سن 36 سالگي به قتل رسيد. ابوالفضل محمد بلعمي (م. 330 هـ.ق.)، وزير نصر بن احمد ساماني، كليله و دمنه ابن مقفـّع را به فرمان امير نصر (جلوس 301؛ م. 330 هـ.ق.) كه از مروّجان زبان و ادب فارسي بود، به نثر فارسي ترجمه كرد. آن گاه ابوعبدالله جعفر بن محمد رودكي (م. 329هـ.ق.)، استاد شاعران آغاز قرن چهارم، از ترجمه فارسي بلعمي، كليله و دمنه منظومي فراهم آورد كه ابيات پراكنده‌اي از آن در دست است و با اين بيت آغاز كرده بود:
هر كه نامُخت از گذشتِ روزگار
نيز ناموزد ز هيچ آموزگار
نصرالله منشي مي‌گويد: از اين ترجمه‌ها چيزي به دست ما نرسيده است. در عهد بهرامشاه غزنوي (512ـ547 هـ.ق.) منشي ديوان وي، ابوالمعالي نصرالله بن محمد بن عبدالحميد بن احمد بن عبدالصمد شيرازي، كه خود در غزنين متولد شده و همانجا نشو و نما يافته بود، كليله و دمنه پسر مقفـّع را بار ديگر به نثر فارسي ترجمه كرد و گذشته از نقل اصل هندي دو سه حكايت ايراني واسلامي بر آن بيفزود و آن را كليله و دمنه بهرامشاهي ناميد كه تاريخ ترجمه آن بايد حدود سالهاي 536 تا 539 هـ.ق. باشد.
گرچه كتاب كليله و دمنه به اكثر زبان‌هاي زنده دنيا ترجمه شده، ترجمه فارسي نصرالله منشي با هيچ ترجمه‌اي قابل قياس نيست. او در اين ترجمه به هيچ وجه خود را مقيد به متابعت اصل و پيروي متن نكرده بلكه ترجمه و نگارشي آزاد از آن فراهم آورده است. در حقيقت اين ترجمه بهانه‌اي بود براي عرض هنر و خلق اثري به زبان فارسي. نثر استوار و شيوه گفتار و حد فصاحت و بلاغت، اين اثر را در رديف اُمّهات آثار ادبي فارسي چون تاريخ بيهقي واسرارالتوحيد محمد بن منور و گلستان سعدي قرار داده است. مرحوم استاد مجتبي مينوي، كه اين تلخيص از متن تصحيح شده وي فراهم آمده است، در پيشاني كتاب مي‌گويد: اين مجموع تا زبان فارسي ميان مردمان متداول است به هيچ تأويل مهجور نگردد. و همو در مقدمه گويد: انصافاً نثر فارسي را به ذروه اعلا رسانيده است و كمال قدرت و حد توانايي خويش را در بيان مطالب و نويسندگي، در اين كتاب به منصه ظهور نشانيده .  شهرت ر نصرالله منشي در قرون بعد از بركت انشاي همين اثر بود و نويسندگان و منشيان بعد از وي همه اين اثر را مطالعه كرده و از تأثير آن بركنار نمانده‌اند. بعضي بصراحت گفته‌اند كه در نويسندگي ريزه‌خوار خوان بيدريغ نعمت وي بوده ولي هيچ يك در نويسندگي به قدرت خلّاقه وي دست نيافته‌اند و آثار تصنع و تقليد در آثارشان نمايان است. در ميان چهل اثر از آثار نويسندگان قرون هفتم تا نهم تنها خواجه نصيرالدين طوسي (م. 672 هـ.ق.) در اخلاق ناصري تا حدي به سبك وي دست يافته است هر چند كه آن قدرت كه در اين كتاب در بيان مقاصد و اداي معاني هست در اخلاق خواجه طوسي ديده نمي‌شود. سلامت انشا و استواري تركيب عبارات و زيبايي اسلوب و پيرايه سخن تا بدان پايه است كه اگرنثر آن را بهترين و عالي‌ترين نمونه نثر فارسي به شمار آوريم هم از انصاف دور نيفتاده و گزاف نگفته‌ايم. هر چند كه اين نثر با صنايع لفظي و معنوي همراه است، نويسنده هرگز مغلوب صنعت ‌سازي و لفظ پردازي نشده و در هيچ كجا از شيوايي و رسايي غافل نمانده و همتي مصروف ذكر صنعت نكرده است. آيات قرآني و احاديث نبوي و امثال و اشعار عربي و فارسي آن چنان طبيعي در جاي جاي اين اثر گنجانيده شده كه گويي جزئي از متن است و عبارت بدون آن ناتمام و خواننده گمان ندارد كه اثري مترجَم در پيش رو دارد. كساني مانند ملاحسين واعظ كاشفي سبزواري در انوار سهيلي و ابوالفضل ركني در عيار دانش كه به گمان خود ترجمه ساده‌تري از كليله و دمنه به دست داده‌اند، به اعتقاد من، هنري نـَنـُموده و كاري در خور اعتنا نكرده‌اند كه در بحث ادبيات تطبيقي:
ميان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمين تا آسمان است

و در مثل چنان است كه بخواهيم كليله و دمنه رودكي را ـ اگر از ميان نرفته بود، با كليله و دمنه منظوم احمد بن محمود قانعي طوسي (م. بعد از 672 هـ.ق.) مقايسه كنيم .ابوالمعالي نصرالله در زمان خسرو ملك (555ـ582 هـ.ق.) به وزارت رسيد و به علت احراز همين مقام است كه عوفي در لباب الالباب نام او را در شمار وزرا و صدور آورده است. اين اديب سخندان‌ِ سخنور بر اثر حسد حاسدان كه يوسفان از مكرشان در چاه‌اند به زندان افتاد و پيش ازسال زوال غزنويان هند (583) به قتل رسيد. او در وقت وداع‌ِ جان، اين رباعي بر زبان براند:
ازمسند عزّ اگر چه ناگه رفتيم
حمداً لله كه نيك آگه رفتيم
رفتند و شدند و نيز آيند و روند
ما نيز توكّلتُ علي الله رفتيم.

باب زرگر و سيّاح
آورده‌اند كه جماعتي ازصيّادان در بياباني از براي دّدْ چاهي فرو بردند، ببري و بوزنه‌اي و ماري دران افتادند و بر اثرِ ايشان زرگري هم بدان دام مَضبوط گشت و ايشان از رنج خود به ايذاي او نرسيدند و روزها بران قرار بماندند تا يك روز سيّاحي بريشان گذشت و آن حال مشاهدت كرد و با خود گفت: اين مرد را از اين محنت خلاصي طلبم و ثواب آن ذخيرت آخرت گردانم. رشته فرو گذاشت، بوزنه دران آويخت؛ بار ديگر مار مسابقت كرد؛ بار سوم ببر. چون هر سه به هامون رسيدند او را گفتند: تو را بر هر يك از ما نعمتي تمام متوجه شد.
در اين وقت مجازات مُيسَّر نمي‌گردد ـ بوزنه گفت: وطن‌ِ من در كوه است پيوسته شهر‌ِ بوراخور؛ و ببر گفت در آن حوالي بيشه‌اي است، من آنجا باشم؛ و مار گفت: من در باره آن شهر خانه دارم ـ اگر آنجا گذري افتد و توفيق مساعدت نمايد به قدر‌ِ امكان عُذر‌ِ اين اِحسان بخواهيم؛ و حالي نصيحتي داريم: آن مرد را بيرون ميار،‌ كه آدمي بد عهد باشد و پاداش نيكي بدي لازم پندارد؛ به جمال‌ِ ظاهر‌ِ ايشان فريفته نبايد گشت كه قـُبْح‌‌ِ باطن بران راجح است.
خوبْ رويان‌ِ زشت پيوندند
همه گريانْ كنان‌ِ خوش خندند

علي‌الخصوص اين مرد، كه روزها با ما رفيق بود، اَخلاق‌ِ او را شناختيم؛ البته مرد‌ِ وفا نيست و هراينه روزي پشيمان گردي. قول‌ِ ايشان را باور نداشت و نصيحتِ ايشان را به سَمْع‌ِ قبول اِستماع ننمود. رشته فرو گذاشت تا زرگر به سر‌ِ چاه آمد. سيّاح را خدمت‌ها كرد و عذرها خواست و وَصايت كرد كه وقتي برو گذرد و او را بطلبد، تا خدمتي و مكافاتي واجب دارد. بر اين ملاطفت يكديگر را وَداع كردند، و هر كس به جانبي رفت. يك چندي بود، سيّاح را بدان شهر گذر افتاد. بوزنه او را بديد تـَبـَصْبُصي و تواضعي تمام آورد و گفت: بوزنگان را محلي نباشد و از من خدمتي نيايد، اما ساعتي توقف كن تا قـَدَري ميوه آرم.
سيّاح بقدر حاجت بخورد و روان شد. از دور نظر ببر افگند،‌ بترسيد،‌ خواست كه تحرُّزي نمايد. گفت: اِيمن باش، كه اگر خدمتِ ما تو را فراموش شده‌ست ما را حقَّ نعمتِ تو ياداست هنوز. پيش آمد و درتقرير‌ِ شـُكر و عُذرافراط  نمود و گفت: يك لحظه آمدن مرا انتظار واجب بين. سيّاح توقـّفي كرد و ببر در باغي رفت و دختر امير را بكشت و پيرايه او به نزديك سيّاح آورد. سيّاح آن بداشت و ملاطفتِ او را به مَعذِرت مقابله كرد و روي به شهر آورد. در اين ميان از آن زرگر ياد آورد و گفت: در بهايم اين حُسْن ِ عهد بود و معرفت‌ِ ايشان چندين اگر او از وصول‌ِ من خبر ياوَد ابواب تـَلطـٌّف و تـَكلـُّف لازم شمرد و به قـُدوم‌ِ من اهتزازي تمام نمايد و به مَعونت و اِرشاد و مظاهرتِ او اين پيرايه به نِرْخي نيك خرج شود.
در جمله، چندان كه به شهررسيد او را طلب كرد. چون بدو رسيد زرگر اِسْتِبشاري تمام فرمود و او را به اِعزاز و اِجلال فرود آورد و ساعتي غم وشادي گفتند و از مجاري‌ِ احوال‌ِ يكديگر استعلا مي‌كردند. در اثناي مُفاوضت سيّاح ذ‌كر پيرايه باز گردانيد و عين‌ِ آن بدو نمود. تازگي كرد وگفت: كار من است، ‌به يك لحظه دل [تو] از اين فارغ گردانم .و آن بي‌مُروّت درخدمت‌ِ دخترِ امير بودي، پيراايه را بشناخت، با خود گفت: فرصتي بزرگ يافتم و با خود عزيمت بر غـَدْر قرار داد و به درگاه رفت و خبر داد كه : كُشنده دختر را با پيرايه بگرفته‌ام حاضر كرده. بيچاره چون مزاج‌ِ كار بشناخت زرگر را گفت:
كُشتي مرا به دوستي و كس نكشته بود
زين زارتر كسي را هرگز به دشمني

ملك گمان كرد كه او گناه‌كار است و جواهْر مِصْداق‌ِ آن آمد بفرمود تا او را گِرد شهر بگردانند و بركَشـَند. دراثناي اين حال آن مار كه ذكر او در تـَشبيب‌ِ حكايت بيامده‌ست او را بديد، بشناخت و در حَرَس به نزديك او رفت و چون صورت‌ِ واقعه بشنود رنجور شد و گفت: تو را گفته بوديم كه آدمي بدگوهر و بي‌وفا باشد ومكافات‌ِ نيكي بدي پندارد قالَ عليه السّلام: اِتـَّق‌ِ شَـرَّ مَنْ اَحْسَنْتَ اِلَيْهِ عِنْدَ مَنْ لا اَصْلَ لَهُ. و من اين محنت را درماني انديشيده‌ام وپسرِ امير را زخمي زده‌ام و همه شهر در معالجت آن عاجز آمده‌اند. اين گياه را نگاه‌ دار، اگر با تو مشاورتي رود، پس از آنكه كيفيّت حادثه خويش مُقرّرگردانيده باشي بدو بده تا بخورد و شِفا يابد، مگر بدين حيلت خلاص و نجات دست دهد كه آن را وجهي ديگر نمي‌شناسم.
سياح عذرها خواست و گفت: خطا كردم در آنجه در رازِخود ناجوانمردي را مَحْرَم داشتم. مار جواب داد كه: از سر‌ِ معذرت در گذر، كه مَكارم‌ِ تو سابق است و سوابق‌ِ تو راجح. پس بر بالايي شد و آواز داد كه همه اهل گوشك بشنودند وكس او را نديد كه: داروي‌ِ مار گزيده نزديكِ سياح‌ِ محبوس است. زود او را آنجا آوردند وپيش امر بردند. نخست حال‌ِ خود باز نمود،‌ و آن گاه پسر را عِلاج كرد و اثرِ صحّت پديد آمد و براءَتِ ساحت و نَزاهت‌ِ جانبِ او از آن حوالت راي‌ِ امير را معلوم شد. صِلَتي گران فرمود و مثال داد تا به عوض‌ِ او زرگر را بر دار كردند. و حدَّ دروغ در آن زماني آن بودي كه اگر نمّامي كسي را دربلايي افگندي چون اِفـْتراي‌ِ او اندر آن ظاهر گشتي همان عُقوبت كه مُتـُّهَم‌ِ مظلوم را خواستندي كرد در حقَّ آن كّذّاب لئيم تقديم افتاد.

 

 

 

عشق و جواني از سعدي

 

 

 

 

 

 

 

 

حكايت 1
حسن ميمندي را گفتند سطان محمود چندين بنده صاحب جمال دارد كه هر يكي بديع جهاني اند، چون است كه با هيچ يك از ايشان ميل و محبتي ندارد چنان كه با اياز كه زيادت حُسني ندارد؟ گفت: هر چه در دل فرو آيد در ديده نكو نمايد.
هر كه سلطان مريد او باشد
گر همه بد كند نكو باشد
وان كه را پادشه بيندازد
كسش را خيلْ خانه ننوازد
هر كه در سايه عنايت اوست
گنهش طاعت است و دشمن، دوست.
كسي به ديده انكار اگر نگاه كند
نشان صورت يوسف دهد به ناخوبي
وگر به چشم ارادت نگه كني در ديو
فرشته ايت نمايد به چشم، كرّوبي.

حكايت 2
گويند: خواجه اي را بنده اي نادر الحُسن بود و با وي بسبيل مودّت و ديانت نظري داشت. با يكي از صاحبدلان گفت: دريغ اگر اين بنده من با حُسن و شمايلي كه دارد زبان دراز و بي ادب نبودي. گفت : اي برادر، چون اقرار دوستي كردي توقع خدمت مدار كه چون عاشق و معشوقي در ميان آمد مالكي و مملوكي برخاست.
خواجه با بنده پري رخسار
چون درآمد ببازي و خنده
نه عجب كو چو خواجه حكم كند
وين كشد بار نز چون بنده.
حكايت 3
پارسايي را ديدم به محبت شخصي گرفتار، نه طاقت صبر و نه ياراي گفتار. چندان كه ملامت ديدي و غرامت كشيدي ترك نگفتي و گفتي :
كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزني به تيغ تيزم
بعد از تو ملاذ و ملجاي نيست
هم در تو گريزم، ار گريزم

باري ملامتش كردم كه عقل نفيست را چه رسيد كه نفس خسيس غالب آمد؟ گفت:
هر كجا سلطان عشق آمد نماند
قوت بازوي تقوي را محل
پاكدامن چون زيد بيچاره اي
اوفتاده تا گريبان در وَحَل؟.

حكايت 4
يكي را دل از دست رفته بود و تركِ جان گفته و مطمح نظر او جايي خطرناك و ورطه هلاك، لقمه اي كه مصور شدي كه به كام آيد يا مرغي كه به دام آيد.
چون در چشم شاهد نيايد زرت
زر و خاك يكسان نمايد برت
ياران بنصيحتش گفتند ك هاز اين خيال محال تجنب كن كه خلقي هم بدين هوس كه تو داري اسيرند و پاي در زنجير. بناليد و گفت:
دوستان گو، نصيحتم مكنيد
كه مرا چشم بر ارادت اوست
جنگجويان به زور پنجه و كتف
دشمنان را كُشند و خوبان دوست

شرط مودّت نباشد به انديشه جان دل از مهر جانان بر گرفتن.
تو كه در بند خويشتن باشي
عشقبازي دروغ زن باشي
گر نشايد به دوست ره بردن
شرط ياري است در طلب مردن.
گر دست دهد كه آستينش گيرم
ورنه بروم بر آستانش ميرم

متعلقانش را كه نظر در كار او بود و شفقت بر روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند بي فايده بود.
دردا كه طبيب صبر مي فرمايد
وين نفس حريص را شَكَر مي بايد.
آن شنيدي كه شاهدي بنهفت
با دل از دست رفته اي مي گفت:
تا تو را قدر خويشتن باشد
پيش چشمت چه قدر من باشد؟

مَلِك زاده اي را كهم لموح نظر او بود خبر كردند ك هجواني بر سر اين ميدان مداومت مي نمايد خوش طبع و شيرين زبان و سخنهاي لطيف مي گويد و نكته هاي غريب ازو ي مي شنوند و چنين معلوم مي شود كه شيدا گونه اي است و شوري در سر دارد. پسر دانست كه دل آويخته اوست و اين گرد بلاانگيخته او. مركب به جانب او راند. چون ديد كه به نزديك وي عزم آمدن دارد بگريست و گفت :
آن كس كه مرا بكُشت، باز آمد پيش
مانا كه دلش بسوخت بر كُشته خويش

چندان كه ملاطفت كرد و پرسيدش كه از كجايي و چه نامي و چه صنعت داني، در قعر بحر مودّت چنان غريق بود كه مجال نفس كشيدن نداشت.
اگر خود هفت سُبع از بر بخواني
چون آشفتي الف بي تي نداني

گفت : چراب ا من سخني نگويي كه هم از حلقه درويشانم بلكه حلقه بگوش ايشانم. آنگه به قوّت استيناس محبوب از ميان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت:
عجب است با وجودت كه وجود من بماند
تو به گفتن اندر آيي و مرا سخن بماند
اين بگفت و نعره اي بزد و جان به حق تسليم كرد.
عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست
عجب از زنده كه چون جان بدر آورد سليم!

حكايت 5
يكي را از متعلمان كمال بهجتي بود و طيب لهجتي و معلم از آن جا كه حس بشريت است با حُسن بشره او معاملتي داشت و زجر و توبيخي كه بر كودكان ديگر كردي در حق وي روا نداشتي و وقتي كه به خلوتش دريافتي گفتي:
نه آن چنان به تو مشغولم، اي بهشتي روي
كه ياد خويشتنم در ضمير مي آيد
ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم
وگر مقابله بينم كه تير مي آيد

باري پسر گفتا: چنان كه در آداب درس من نظري مي فرمايي در آداب نَفْسم همچنين تذمل فرماي تا اگر در اخلاق من ناپسندي بيني كه مرا آن پسنده همي نمايد بر آنم اطلاع فرمايي تا به تبديل آن سعي كنم. گفت : اي پسر، اين سخن از ديگري پرس كه آن نظر كه مرا با تو است جز هنر نمي بينم.
چشم بدانديش كه بر كنده ياد
عيب نمايد هنرش در نظر
ور هنري داري و هفتاد عيب
دوست نبيند بجز آن يك هنر.

حكايت 6
شبي ياد دارم كه ياري عزيز از در درآمد؛ چنان بي خود از جاي برجستم كه چراغم به آستين كشته شد.
سري طيف من يجلو بطلعته الدجي
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا؟

بنشست و عتاب آغاز كرد كه مرا در حال كه بديدي، چرا بكُشتي به چه معني؟ گفتم: به دو معني : يكي آن كه گمان بردم كه آفتاب برآمد، و ديگر آن كه اين بيتم به خاطر بگذشت:
چون گراني به پيش شمع آيد
خيزش اندر ميان جمع بكُش
ور شكر خنده اي است شيرين لب
آستينش بگير و و شمع بكُش.

حكايت 7
يكي، دوستي را كه زمانها نديده بود گفت : كجايي كه مشتاق مي بودم. گفت: مشتاق به كه ملول.
دير آمدي، اي نگار سرمست
زودت ندهيم دامن از دست
معشوقه كه دير دير بينند
آخر، كم ازان كه سير بينند؟

شاهد كه با رفيقان آيد به جفا كردن آمده است، بحكم آن كه از غيرت و مضادّت خالي نباشد.
اذا جئتني في رفقه لتزورني
و ان جئت في صلح فانت محارب
به يك نفس كه برآميخت يار با اغيار
بسي نماند كه غيرت وجود من بكُشد
بخنده گفت كه من شمع جمعم، اي سعدي
مرا ازان چه كه پروانه خويشتن بكُشد؟

حكايت 8
ياد دارم كه در ايام پيشين من و دوستي، چون دو بادامْ مغز در پوستي، صحبت داشتيم. ناگاه اتفاق غيبت افتاد. پس از مدتي باز آمد و عتاب آغاز كرد كه در اين مدت قاصدي نفرستادي. گفتم : دريغ آمدم كه ديده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
يار ديرينه، مرا، گو، به زبان توبه مده
كه مرا توبه به شمشير نخواهد بودن
رشكم آيد كه كسي سير نگه در تو كند
باز گويم كه كسي سير نخواهد بودن.

حكايت 9
دانشمندي را ديدم به كسي مبتلي شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بُردي و تحمل بي كران كردي. باري بلطافتش گفتم: دانم كه تو را در محبت اين منظور علتي و بناي مودت بر زلتي نيست؛ پس با وجود چنين معني، لايق قدر علما نباشد خود را متهم گردانيدن و جور بي ادبان بردن. گفت : اي يار دست عتاب از دامن روزگارم بدار كه بارها در اين مصلحت كه تو بيني انديشه كردم و صبر جفاي او سهل تر آيد همي كه از ناديدن او و حكيمان گويند : دل بر مجاهده نهادن آسان ترست كه چشم از مشاهده برگرفتن.
هر كه دل پيش دلبري دارد
ريش در دست ديگري دارد
آهوي پالهنگ در گردن
نتواند بخويشتن رفتن
آن كه بي او بسر نشايد بُرد
گر جفايي كند، بيايد بُرد
روزي، از دست، گفتمش، زنهار!
چند ازان روز گفتم استغفار
نكند دوست زينهار از دوست
دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
گر بلطفم به نزد خود خواند
ور بقهرم براند، او داند.

حكايت 10
در عنفوان جواني، چنان كه افتد و داني، با شاهدي سري و سرّي داشتم، بحكم آن كه حلقي داشت طيّب الاذا و خلقي كالبدر اذا بدا.
آن كه نبات عارضش آب حيات مي خورد
در شكرش نگه كند هر كه نبات مي خورد

اتفاقاً بخلاف طبع از وي حركتي بديدم كه نپسنديدم؛ دامن از وي در كشيدم و مُهره مِهرش برچيدم و گفتم :
برو هر چه مي بايدت پيش گير
سر ما نداري، سر خويش گير
شنيدمش كه همي رفت ومي گفت:
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد

اين بگفت و سفر كرد و پريشاني او در من اثر كرد.
فقدت زمان الوصل و المرء جاهل
بقدر لذيذ العيش قبل المصائب
باز آي و مرا بكُش كه پيشت مردن
خوشتر كه پس از تو زندگاني كردن

اما به شكر و منت باري، پس از مدتي باز آمد، آن خلق داودي متغير شده و جمال يوسفي به زيان آمده، بر سيب زنخدانش چون بهْ گردي نشسته و رونق بازار حُسنش شكسته، متوقع در كنارش گيرم، كناره گرفتم و گفتم :
آن رو زكه خطر شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندي
و امروز بيامدي به صلحش
كش فتحه و ضمّه برنشاندي .
تازه بهارا ورقت زرد شد
ديگ منه كآتش ما سرد شد
چند خراميّ و تكبر كني؟
دولت پارينه تصور كني؟
پيش كسي رو كه طلبگار تست
ناز بر آن كن كه خريدار تست.
سبزه در باغ، گفته اند: خوش است
داند آن كاين سخن همي گويد
يعني از روز دلبران خط سبز
دل عشاق بيشتر جويد
بوستان تو گَندنازاري است
بس كه برمي كني و مي رويد.
گر صبر كني ور نكني موي بناگوش
اين دولت ايام نكويي بسر آيد
گر دست به جان داشتمي همچو تو بر ريش
نگذاشتمي تا به قيامت كه بر آيد.
سوال كردم و گفتم : جمال روي تو را
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيده ست؟
جواب داد: ندانم چه بود روي مرا
مگر به ماتم حُسنم سياه پوشيده ست.

حكايت 11
يكي را از علما پرسيدند كه كسي با ماه رويي در خلوت نشسته و درها بسته و رفيقان خفته و نفسْ طالب و شهوت غالب، چنان كه عرب گويد: التمر يانع و الناطور غير مانع، هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري از وي بسلامت بماند؟ گفت : اگر از مه رويان بسلامت ماند از بدگويان نماند.
و ان سلم الانسان من سوء نفسه
فمن سوء ظن المدعي ليس يسلم.
شايد پس كار خويشتن بنشستن
ليكن نتوان زبان مردم بستن.

حكايت 12
طوطيي را با زاغي در قفس كردند و از قبح مشاهده او مجاهده همي بُرد و مي گفت: اين چه طلعت مكروه است و هيات ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون؟ يا غراب البين، يا ليت بيني و بينك بعد المشرقين.
علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد
بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي
ولي چنان كه تويي، در جهان كجا باشد؟

عجب تر آن كه غراب از مجاورت طوطي هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول كنان از گردش گيتي همي ناليد و دستهاي تغابن بر يكديگر همي ماليد كه اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون! لايق قدر من آنستي كه با زاغي به ديوار باغي بر، خرامان همي رفتمي.
پارسا را بس اين قدر زندان
كه بود هم طويله رندان

تا چه گنه كردم كه روزگارم بعقوبت آن در سلك صحبت چنين ابلهي خود راي، ناجنس، خيره دراي، به چنين بند بلا مبتلي گردانيده است؟
كس نيايد به پاي ديواري
كه بر آن صورتت نگار كنند
گر تو را در بهشت باشد جاي
ديگران دوزخ اختيار كنند

اين ضرب المثل بدان آوردم تا بداني كه صد چندان كه دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.
زاهدي در سماع رندان بود
زان ميان گفت شاهدي بلخي
گر ملولي زما، تـُرُش منشين
كهت و هم در دهان ما تلخي.
جمعي چو گل و لاله بهم پيوسته
توهيزم خشك در مياني رسته
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشسته اي و چون يخ بسته.

حكايت 13
رفيقي داشتم كه سالها با هم سفر كرده بوديم و نمك خورده و بي كران حقوق صحبت ثابت شده، آخر بسبب نفعي اندك آزار خاطر من روا داشت و دوستي سپري شد و با اين همه از هر دو طرف دل بستگي بود بحكم آن كه شنيدم كه روزي دو بيت از سخنان من در مجمعي همي گفتند كه:
نگار من چو درآيد بخنده نمكين
نمك زياده كند بر جراحت ريشان
چه بودي از سر زلفش به دستم افتادي
چو آستين كريمان به دست درويشان

طايفه دوستان بر لطف اين سخن نه، كه بر حسن سيرت خويش گواهي داده بودند و آفرين كرده و آن دوست هم در آن جمله مبالغت نموده و بر فوت صحبت ديرين تاسف خورده و به خطاي خويش اعتراف كرده. معلوم شد كه از طرف او هم رغبتي هست؛ اين بيتها فرستادم و صلح كرديم.
نه ما را در ميان عهد و وفا بود؟
جفا كرديّ و بدعهدي نمودي
به يك بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم كه برگردي بزودي
هنوزت گر سر صلح است باز آي
كزان محبوب تر باشي كه بودي.

حكايت 14
يكي را زني صاحب جمال درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت كابين در خانه متمكن بماند. مرد از محاورت وي بجان رنجيدي و از مجاورتا و چاره نديدي؛ تا گروهي آشنايان به پرسيدن آمدندش. يكي گفتا: چگونه اي در مفارقت يار عزيز؟ گفت : ناديدن زن بر من چنان دشوار نمي نمايد كه ديدن مادر زن.
گل بتاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
ديده بر تارك سنان ديدن
خوشتر از روي دشمنان ديدن
واجب است از هزار دوست بريد
تا يكي دشمنت نبايد ديد.

حكايت 15
ياد دارم كه در ايام جواني گذر داشتم به كويي و نظر با رويي. در تموزي كه حرورش دهان بخوشانيدي و سمومش مغز استخوان بجوشانيدي، از ضعف بشريت تاب آفتاب هجير نياوردم و التجا به سايه ديواري كردم، مترقب كه كسي حر تموز از من به برد آبي فرو نشانـَد كه همي ناگاه از ظلمت دهليز خانه اي روشناييي بتافت يعني جمالي كه زبان فصاحت از بيان صباحت او عاجز آيد، چنان كه در شب تاري صبح برآيد يا آب حيات از ظلمات بدر آيد، قدحي برفاب بر دست و شكر در آن ريخته و به عرق برآميخته. ندانم به گلابش مطيّب كرده بود يا قطره اي چند از گل رويش در آن چكيده. في الجمله، شراب از دست نگارينش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.
ظما بقلبي لا يكاد يسيغه
رشف الزلال و لو شربت بحورا.
خرم آن فرخنده طالع را كه چشم
بر چنين روي او فتد هر بامداد
مست مي بيدار گردد نيمشب
مست ساقي، روز محشر بامداد

حكايت 16
سالي محمد خوارزمشانه، رحمه الله عليه، با ختا براي مصلحتي صلح اختيار كرد، به جامع كاشغر درآمدم؛ پسري ديدم به خوبي بغايت اعتدال و نهايت جمال، چنان كه در امثال او گويند:
معلمت همه شوخيّ و دلبري آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگري آموخت
دگر نه عزم سياحت كند نه ياد وطن
كسي كه بر سر كويت مجاوري آموخت
من آدمي به چنين شكل و خوي و قدّو روش
نديده ام مگر اين شيوه از پري آموخت

مقدمه نحو زمخشري در دست و همي خواند: ضرب زيد عمرواً و كان المتعدي عمرواً. گفتم : اي پسر، خوارزم و ختا صلح كردند و زيد و عمرو را همچنن خصومت باقي است؟ بخنديد و مولدم پرسيد. گفتم : خاك شيراز. گفت : از سخنان سعدي چه داري؟ گفتم :
بليت بنحويّ يصول مغاضباً
علي كزيد في مقابله العمرو
علي جر ذيل ليس يرفع راسه
و هل يستقيم الرفع من عامل الجر؟

لختي به انديشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او در اين زمين به زبان پارسي است؛ اگر بگويي به فهم نزديك تر باشد. كلم الناس علي قدر عقولهم. گفتم :
طبع تو را تا هوس نحو كرد
صورت عقل از دل ما محو كرد
اي دل عشاق به دام تو صيد
ما به تو مشغول و تو با عمرو و زيد

بامدادان كه عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش كه فلان سعدي است. دوان آمد و تلطف كرد و تاسف خورد كه چندين مدت چرا نگفتي كه منم تا شكر قدوم بزرگان راب خدمت ميان بستمي. گفتم: با وجودت زمن آواز نيايد كه منم. گفتا : چه شود اگر در اين خطه روزي چند برآسايي تاب خدمت مستفيد گرديم؟ گفتم : نتوانم بحكم اين حكايت:
بزرگي ديدم اندر كوهساري
قناعت كرده از دنيا به غاري
چرا، گفتم، به شهر اندر نيايي؟
كه باري، بندي از دل برگشايي
بگفت : آن جا پري رويان نغزند
چو گِل بسيار شد، پيلان بلغزند

اين بگفتم و بوسه بر روي هم داديم و وداع كرديم.
بوسه دادن به روي دوست چه سود؟
هم در آن لحظه كردنش بدرود
سيب گويي وداع ياران كرد
روي از اين نيمه سرخ و زان سو زرد.
ان لم امت يوم الوداع تاسفاً
لا تحسبوني في الموده منصفاً.

حكايت 17
خرقه پوشي در كاروان حجاز همراه ما بود؛ يكي از امراي عرب مر او را صد دينار بخشيده بود تا نفقه فرزندان كند. دزدان خفاجه ناگاه بر كاروان زدند و پاك ببردند؛ بازرگانان گريه و زاري كردن گرفتند و فرياد بي فايده خواندن.
گر تضرع كني و گر فرياد
دزد زر باز پس نخواهد داد

مگر آن درويش صالح كه برقرار خويش مانده بود و تغيري در او نيامده. گفتم : مگر آن معلوم تو راد زد نبُرد؟ گفت : بلي بردند وليكن مرا با آن الفتي چنان نبو دكه به وقت مفارقت خسته دلي باشد.
نبايد بستن اندر چيز و كس دل
كه دل برداشتن كاري است مشكل

گفتم : موافق حال من است آنچه گفتي كه مرا در عهد جواني با جواني اتفاق مخالطت بود و صدق مودت، بمثابتي كه قبله چشمم جمال او بودي و سود و سرمايه عمرم وصال او.
مگر ملايكه بر آسمان وگرنه بشر
به حُسن صورت او درزمي نخواهد بود
به دوستي كه حرام است بعد از او صحبت
كه هيچ نطفه چنو آدمي نخواهد بود

ناگهي پاي وجودش به گِل عدم فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاكش مجاورت كردم و از جمله كه در فراق او مي گفتم اين دو بيت بود:
كاش كان روز كه در پاي تو شد خار اجل
دست گيتي بزدي تيغ هلاكم بر سر
تا در اين روز جهان بي تو نديدي چشمم
اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر!
آن كه قرارش نگرفتي و خواب
تا گل و نسرين نفشاندي نخست
گردش گيتي گُل رويش بريخت
خار بُنان بر سر خاكش برُست

بعد از مفارقت وي عزم كردم و نيت جزم كه بقيت زندگاني فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم.
سود دريا نيك بودي گر نبودي بيم موج
صحبت گُل خوش بُدي گر نيستي تشويش خر
دوش چون طاوس مي نازيدم اندر باغ وصل
ديگر امروز از فراق يار مي پيچم چو مار.

حكايت 18
يكي را از ملوك عرب حديث مجنون ليلي و شورش حال وي بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده است و زمان اختيار از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت كه در شرف انسان چه خلل ديدي كه خوي بهايم گرفتي و ترك عشرت مردم گفتي؟ گفت :
و رب صديق لا مني في ودادها
الم يرها يوماً فيوضح لي عذري؟
كاش كانان كه عيب من جستند
رويت، اي دلستان، بديدندي
تا بجاي ترنج در نظرت
بي خبر دستها بريدندي

تا حقيقت معني بر صورت دعوي گواه آمدي كه فذلكن الذي لمتنني فيه. ملك را در دل آمد جمال ليلي مطالعه كردن تا چه صورت است موجب چندين فتنه؛ بس بفرمودش طلب كردن. در احياء عرب بگرديدند و بدست آوردند و پيش مَلِك در صحن سراچه بداشتند. ملك در هيات او تامل كرد و در نظرش حقير آمد، بحكم آن كه كمترين خدم حرم او بجمال ازو ي در پيش بود و بزينت بيش. مجنون بفراست دريافت، گفت : از دريچه چشم مجنون بايستي در جمال ليلي نظر كردن تا سر مشاهده او بر تو تجلي كند.
ما مرّ من ذكر الحمي بمسمعي
لو سمعت ورق الحمي صاحت معي
يا معشر الخلان قولوا للمعا
في لست تدري ما بقلب الموجع.
تندرستان را نباشد درد ريش
جز به همدردي نگويم درد خويش
گفتن از زنبور بي حاصل بود
با يكي در عمر خود ناخورده نيش
تا تو را حالي نباشد همچو ما
حال ما باشد تو را افسانه پيش
سوز من با ديگري نسبت مكن
او نمك بر دست و من بر عضو ريش

حكايت 19
قاضي همدان را حكايت كنند كه با نعلبند پسري سرخوش بود و نعل دلش در آتش؛ روزگاري در طلبش متلهف بود و پويان و مترصد و جويان و بر حسب واقعه گويان:
در چشم من آمد آن سهي سرو بلند
بر بود دلم ز دست و در پاي افگند
اين ديده شوخ مي برد دل به كمند
خواهي كه به كس دل ندهي ديده بيند

شنيدم كه درگذري پيش قاضي بازآمد برخي از اين معامله به سمعش رسيده و زايدالوصف رنجيده؛ دشنام بي تحاشي داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هيچ از بي حرمتي نگذاشت. قاضي يكي را گفت از علماي معتبر كه همعنان او بود:
آن شاهدي و خشم گرفتن بينش
و ان عقده بر ابروي ترش، شيرينش
عرب گويد: ضرب الحبيب زبيب.
از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر كه به دست خويش نان خوردن
همانا كه از وقاحت او بوي سماجت مي آيد.
انگور نوآورده تـُرُش طعم بوَد
روزي دو سه صبر كن كه شيرين گردد

اين بگفت و به مسند قضا باز آمد. تني چند از بزرگان عدول كه در مجلس حكم وي بودندي زمين خدمت ببوسيدند كه باجازت سخني در خدمت بگوييم، اگر چه ترك ادب است و بزرگان گفته اند:
نه در هر سخن بحث كردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست

وليكن بحكم آن كه سوابق انعام خداوندي ملازم روزگار بندگان است، مصلحتي كه بينند و اعلام نكنند نوعي از خيانت باشد. طريق صواب آن است كه با اين پسر گرد طمع نگردي و فرش ولع درنوردي كه منصب قضا پايگاهي منيع است تا به گناهي شنيع ملوّث نگرداني. حريف اين است كه ديدي و حديث اين كه شنيدي.
يكي كرده بي آبرويي بسي
چه غم دارد از آبروي كسي؟
بسا نام نيكوي پنجاه سال
كه يك نام زشتش كند پايمال

قاضي را نصيحت ياران يكدل پسند آمد و بر حسن راي قوم آفرين خواند و گفت: نظر عزيزان در مصلحت حال من عين صواب است و مساله بي جواب وليكن
نصيحت كن مرا، چندان كه خواهي
كه نتوان شستن از زنگي سياهي.
از ياد تو غافل نتوان كرد به هيچم
سر كوفته مارم نتوانم كه نپيچم

اين بگفت و كسان را به تفحص حال وي برانگيخت و نعمت بي كران بريخت و گفته اند: هر كه را زر در ترازوست زور در بازوست و آن كه بر دينار دسترس ندارد در همه دنيا كس ندارد.
هر كه زر ديد سر فرود آرد
ور ترازوي آهنين دوش است

في الجمله، شبي خلوتي ميسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد. قاضي همه شب شراب در سر و شباب در بر، از ننعم نخفتي و بترنم بگفتي :
امشب مگر به وقت نمي خواند اين خروس
عشاق بس نكرده هنوز از كنار و بوس
يك دم كه دوست فتنه خفته ست، زينهار
بيدار باش تا نرود عمر بر فسوس
تا نشنوي ز مسجد آدينه بانگ صبح
يا از در سراي اتابك غريو كوس
لب بر لبي چو چشم خروس ابلهي بود
برداشتن، به گفتن بيهوده خروس

قاضي در اين حالت بود كه يكي از خدمتگزاران درآمد و گفت : چه نشيني؟ خيز و تا پاي داري گريز كه حسودان بر تو دقي گرفته اند بلكه حقي گفته اند تا مگر آتش فتنه كه هنوز اندك است به آب تدبير فرو نشانيم؛ مبادا كه فردا چون بالا گيرد عالمي فرا گيرد. قاضي متبسم در او نظر كرد و گفت:
پنجه در صيد برده ضيغم را
چه تفاوت كند كه سگ لايد
روي در روي دوست كن بگذار
تا عدو پشت دست مي خايد

مَلِك را هم در آن شب آگهي دادند كه در مُلكِ تو چنين منكري حادث شده است، چه فرمايي؟ مَلِك گفت : من او را از فضلاي عصر مي دانم و يگانه روزگار، باشد كه معاندان در حق وي خوضي كرده اند؛ پس اين سخن در سمع قبول من نيايد مگر آنگه كه معاينه گردد كه حكيمان گفته اند:
بتندي سبك دست بردن به تيغ
به دندان برد پشت دست دريغ

شنيدم كه سحرگاهي با تني چند خاصان به بالين قاضي فراز آمد. شمع را ديد ايستاده و شاهد نشسته و مي ريخته و قدح شكسته و قاضي در خواب مستي، بي خبر از مُلك هستي. بلطف اندك اندك بيدار كردش كه خيز كه آفتاب برآمد. قاضي دريافت كه حال چيست، گفت : از كدام جانب برآمد؟ سلطان عجب داشت گفت از جانب مشرق چنان كه معهودست. گفت : الحمدلله كه در توبه همچنان بازست بحكم اين حديث: لا يغلق علي العباد حتي تطلع الشمس من مغربها، استغفرك اللهم و اتوب اليك.
اين دو چيزم بر گناه انگيختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام
گر گرفتارم كني، مستوجبم
ور ببخشي عفو بهتر كانتقام

مَلِك گفتا : توبه در اين حالت كه بر گناه و عقوبت خويش اطلاع يافتي سودي نكند؛ فلم يك ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا.
چه سود از دزدي آنگه توبه كردن
كه نتواني كمند انداخت بر كاخ؟
بلند از ميوه گو كوتاه كن دست
كه كوته خود ندارد دست بر شاخ

تو را با وجود چنين منكري كه ظاهر شد سبيل خلاص صورت نبندد. اين بگفت و موكلان عقوبت در وي آويختند. گفت : مرا در خدمت سلطان يكي سخن باقي است. ملك بشنيد و گفت : آن چيست؟ گفت :
به آستين ملالي كه بر من افشاني
طمع مدار كه از دامنت بدارم دست
اگر خلاص مُحال است از اين گنه كه مراست
بدان كرم كه تو داري اميدواري هست

ملك گفت : اين لطيفه بديع آوردي و اين نكته غريب گفتي وليكن مُحال عقل است و خلاف نقل كه تو را فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهايي دهد. مصلحت آن مي بينم كه تو را از قلعه به زير اندازم تا ديگران نصيحت پذيرند و عبرت گيرند. گفت : اي خداوند جهان، پرورده نعمت اين خاندانم و اين جرم نه تنها من كرده ام در جهان؛ ديگري را بينداز تا من عبرت گيرم. ملك را خنده گرفت و بعفو از سر جرم او برخاست و متعنتان را كه به كشتن او اشارت همي كردند گفت :
هر كه حمال عيب خويشتنيد
طعنه بر عيب ديگران مزنيد.

حكايت 20
جواني پاكباز پاك رو بود
كه با پاكيزه رويي در كرو بود
چنين خواندم كه در درياي اعظم
به گردابي در افتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گيرد
مبادا كاندران حالت بميرد
همي گفت از ميان موج و تشوير
مرا بگذار و دست يار من گير
در اين گفتن جهان بر وي برآشفت
شنيدندش كه جان مي داد و مي گفت
حديث عشق ازان بطال منيوش
كه در سختي كند ياري فراموش
چنين كردند ياران زندگاني
زكار افتاده بشنو تا بداني
كه سعدي راه و رسم عشقباري
چنان داند كه در بغداد تازي
دلارامي كه داري دل در او بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون ليلي زنده گشتي
حديث عشق از اين دفتر نبشتي.

 

  

 

خورجين عطار