تهيه کننده و گردآورنده : اسکاري

 }ازهرخرمن خوشه اي ، ازهربوستان گلي ، ازبحرقطره ا ي ، ازهرنيستان نايي ، ازبهارشکوفه اي و... جمع آوري ومنظورم ازتهيه وتنظيم اين مطالب خد متي است به نسل جوان کشورومخصوصآ آنانيکه درآغوش غربت ودرديارهجرت بافرهنگ بيگانه زندگي دارند ، تا باشد سطرهاي ازميراث گرانبهاي نياکان وفرهنگ پرباربزرگان خويش را به خوانش گرفته به تاريخ ، فرهنگ وادبيات زاد گاهش افتخارنموده وجملا ت را بخاطربسپارند . {

بخش ششم

پرندگان منظومه منطق الطير عطار

 

منطق الطير

مأخوذ است از آيه شريفه: و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير واوتينا من کل شي ء ان هذا لهو الفضل المبين (سوره نمل آيه 16)- در تفاسير قرآن کريم از مرغان مختلفي که با سليمان (ع) سخن گفته اند و او گفتار آنان را براي پيروان خود ترجمه فرموده است. اسم برده اند و اين کلمه را شعراي فارسي زبان به همين معني در اشعار خود بسيار آورده اند.

هدهد

در فارسي پويک و شانه سر را گويند. (برهان) مرغيست بدبو که بر زباله آشيان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهاي فراوان است و کنيه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربيع و ابوروح و ابوسجاد و ابوعياد است. گويند که از بالاي آسمان آب را در زير زمين ببيند همانطور که آدمي آنرا در شيشه ببيند. (دميري) گفته اند که هدهد راهنماي سليمان بود بر آب و آن چنان بود که سليمان هرگاه که خواستي نماز گزارد هدهد او را ره نمودي به آب و در بيابان زمين را مي کندند و به آب مي رسيدند تا سليمان با آن غسل مي کرد يا وضو مي ساخت.

بلبل

نمونه مردمان جمال پرست وعاشق پيشه است.

طوطي

حيوانيست ثاقب الفهم ونرم خو که قوه تقليد اصوات و قبول تلقين را بسيار داراست. ارسطا طاليس گويد براي تعليم طوطي او را جلوي آينه نهيد و از پس آن صحبت کنيد تا او خوب تقليد کند (دميري ذيل ببغاء)- در اينجا نمونه آن دسته از مردمان اهل ظاهر و تقليد است که به دنياي باقي و حيات جاويد اعتقاد دارند و به آن سخت پابندند.

طاوس

پرنده ايست عزيز و جميل و عفيف الطبع و اهل ناز و تبختر است و بر خويش سخت معجب است (دميري)- در مثنوي نمونه اي از مردم منافق و دو رنگ است که براي نام و ننگ جلوه گري مي کند و همّ خود را صرف صيد خلق و شکار آنها مي نمايد و از نتيجه عمل خود نيز بي خبر است (ر. ک. ج 5 ني ص 28). ولي در اين جا نموه اهل ظاهر است که تکاليف مذهب را به اميد مزد يعني به آرزوي بهشت و رهايي از عذاب دوزخ انجام مي دهد.

بط

مرغابيست و اين کلمه عربي محض نيست (جواليقي ص 64) و مُعرّب بت است )آنندراج) در تفاسير قرآن (ذيل آيه 120 واقع در سوره بقره راجع به مرغ خليل الله (ع) آنرا ضمن چهار مرغ خليل نام برده اند (ابوالفتوح ج 1ص 458)- و در مثنوي کنايه است از حرص و آز که يکي از عوامل شيطان رجيم و نفس عاقبت سوز است (ج 5 ني س 37)- در اينجا نمونه مردمان عابد و زاهد است که همه عمر گرفتار وسواس طهارت و شستشواند.

کبک

نمونه مردم جواهر دوست که همه عمر خود را صرف جمع آوري انواع جواهرات و احجار کريمه و يا اشياء قيمتي و عتيق مي نمايند.

هماي

مرغيست افسانه اي که گويند استخوان خورد و جانوري نيازارد و بر سر هر کس سايه افکند پادشاه شود (انندراج)- و در افسانه ها بسيار از او نام برده اند از جمله باين صورت که در شهرها و ممالک هنگام انتخاب پادشاه اين مرغ را به پرواز مي آورده اند و بر هر کس که مي نشست او را شاه مي کردند- در اينجا نمونه ايست از مردان جاه طلب که از زهد و عبادت براي جلب حطام دنيوي استفاده مي کنند و از راه عزلت و عبادت ظاهري درصدد بر مي آيند که ارباب مملکت و سياست را بخود جلب نمايند و براي خود دستگاهي داشته باشند. خواجه حافظ اينگونه زهاد را "واعظ شحنه شناس" اصطلاح کرده است:

و اعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش                     زانکه منزلگه سلطان دل مسکين من است .

کوف

پرنده ايست بنحوست مشهور و آن دو قسم مي باشد کوچک و بزرگ؛ کوچک را جغد و بزرگ را بوم خوانند (برهان) اين پرنده را که به نامهاي جغد و بوم و کوف و بوف و مانند آن خوانند در ادبيات زرتشتي بهمن مرغ ناميده شده است و مرغيست اهورايي و بدون نحوست کنيه او در عربي ام الخراب و ام الصيبان و غراب الليل است. مرغيست که شب نمي خوابد و پرهايش بد پوست. طائريست منزوي و منفرد و حرام گوشت (دميري ذيل بوم)- قدما براي اين مرغ احکام و خواصي ذکر کرده اند که شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست (ر. ک. نفائس الفنون ج2 ص 151 و حياة الحيوان جاحظ و دميري ذيل کلمه بوم)- در اينجا کنايه است از مردم زاهد و منزوي که گنج مقصود را در انزوا و خلوت وانعزال (گوشه گيري و عزلت نشيني) و گوشه گيري و بريدن از خلق و اجتماع مي جويند.

باز

قدما باز را حيواني متکبر و تنگ خُـلق تصور مي کردند (دميري ذيل البازي)- در اينجا نمونه مردم درباري و اهل قلم است که بعلت نزديکي به شاه هميشه بر ديگران فخر و مباهات مي نمايند و تکبر مي فروشند و از سپهداري و کله داري خويش سوء استفاده مي نمايند.

بوتيمار

نام مرغيست که بر لب آب نشيند و آب نخورد و گويند تشنه است و آب نخورد مبادا آب تمام شود آنرا مرغ غم خوراک گفته اند (آنندراج)- آنرا بعربي يمام گويند (برهان)- و حال آنکه يمام در عربي به کبوتر دشتي (منتهي الارب) يا کبوتر وحشي اطلاق مي شود (دميري) در اينجا نمونه اي از آندسته از مردم خسيس است که مواهب زندگاني را از خود و ديگران دريغ مي دارند، نه خود از آن متمتع مي شوند و نه مي توانند از تمتع ديگران لذت برند.

سيمرغ چگونه مرغي بوده است؟  

  

در فرهنگها آمده است، به ضّم ثالث عنقا را گويند و آن پرنده اي بوده است که زال پدر رستم را پرورده و بزرگ کرده، و بعضي گويند نام حکيمي است که زال در خدمت او کسب کمال کرد) برهان آنندراج- برهان جامع در ذيل کلمه سيرنگ آمده است: به معني سيمرغ زيرا که سي رنگ دارد (رشيدي( سيرنگ بروزن بيرنگ پرنده ايست که آنرا سيمرغ و عنقا خوانند و عنقاي مغرب همانست و آن را بسبب آن عنقا گويند که گردن او بسيار دراز بوده است و کنايه از محالات و چيزي که فکر بدان نرسد و اشاره بر ذات باريتعالي هم هست (برهان قاطع) مرغ داستاني معروف مرکب از دو جزء سين يا سئينه و مرغ . سئينه به لغت اوستا مرغ شکاريست و بشکل سين در کلمه سيندخت مانده و سيمرغ در اصل سين مرغ بوده است. اين مرغ نظير عنقاء عربيست (فرهنگ شاهنامه)- و در کتبي که قدما راجع به حيوانات و طيور نوشته اند يا ضمن علوم اوايل از اين اجناس اسم برده اند آمده است: عنقا که آنرا به پارسي سيمرغ گويند.

او را در جهان نام هست اما نشان نيست و هر چيزي را که وجود او نادر بود به عنقاي مغرب تشبيه کنند. و در بعضي از تفاسير آورده اند که در زمين اصحاب رس کوهي بود بس بلند بهر وقتي مرغي بس عظيم با هيأتي غريب و پرهاي او بالوان مختلف و گردني به افراط دراز که او را بدان سبب عنقا گفتندي و هر جانوري که در آن کوه بودي از وحوش و طيور صيد کردي و اگر صيدي نيافتي از سر کوه پرواز کردي و هر جا کودکي ديدي برداشتي و بردي و چون آن قوم ازو بسيار در رنج بودند پيش حنظلة بن صفوان رفتند که پيغمبر ايشان بود و ازو شکايت کردند. حنظله دعا کرد حقتعالي آتشي بفرستاد و آن مرغ را بسوخت.

و زمخشري در ربيع الا برار آورده است که حقتعالي در عهد موسي (ع (  مرغي آفريد نام او عنقا و از چهار پاي بود و از هر جانب او رويي مانند روي آدمي و او را همچو او جفتي بيافريد و ايشان در حوالي بيت المقدس بودندي و صيد ايشان از وحوش بودي که با موسي (ع) انس داشتند و چون موسي بدار بقا پيوست ايشان از آن زمين نقل کردند و بزمين نجد فرود آمدند و پيوسته کودکان را مي بردند و طعمه مي ساختند. چون خالدبن سنان العبسي بعد از عيسي (ع) به تشريف نبوت سرافراز گشت اهل حجاز و نجد از آن مرغ شکايت کردند (و) او دعا کرد حقتعالي بدعاي خالد بن سنان نسل ايشان را منقطع کرد و جز نام ايشان در جهان نماند و بعضي گويند بدعاي حنظله ايشان را به بعضي از جزاير محيط انداخت و در آن جزاير فيل و کرگدن و ببر و جاموس و بيشتر حيوانات باشند ليکن او جز فيل را صيد نکند و اگر فيل نيابد تنين يا مار بزرگ صيد کند و ديگر حيوانات را بواسطه آنکه مطيع اويند متعرض نشود دميري در حياة الحيوان ذيل عنوان عنقاء المغرب آورده است که مرغيست عجيب بسيار دور پرواز و در کوهها بيضه نهد و گويند او را باين جهت بدين اسم خوانده اند که در گردنش طوق سپيد رنگي است و گفته اند او پرنده ايست نزديک مغرب الشمس و قزويني آورده است که از حيث جثه و خلقت بزرگترين مرغان است، فيل را مي بايد همانطور که غليواج موش را ربايد، هنگام پروز از بال او صدايي چون صداي رعد قاصف و سيل برخيزد و هزار سال زندگي مي کند و چون پانصد سال شد جفت گيري مي نمايد و هنگام بيضه گذاشتن درد شديدي حس مي کند- ارسطا طاليس در نعت اين پرنده آورده است که پرنده ايست شکاري و در منقار او قدحهاي بزرگ براي شرب آب تعبيه شده است. ... او را شکمي است چون شکم گاو و استخواني چون استخوان درندگان و او بزرگترين پرنده گوشتخوار است (دميري ذيل عنقاء المغرب .(اما اين مرغ پرنده ايست آريائي که نامش در اوستا بصورت SAENO MEREGHO)برهان قاطع ص 1211) و در پهلوي SEN- MURV يا سيمرغ پيشوا و سرور همه مرغان و اولين مرغ آفريده شده است (بندهش فصل 24 بند11 (. در کتاب CULTS AND LEG?NDS OF ANCIENT IRAN AND CHINA از مرغي چيني بنام "SIEN HO" اسم برده شده است که مولف کتاب آنرا کلنگ ترجمه کرده و با سئنه اوستائي و يا مرغ ديگر در اوستا بنام VAREGHAN (بال زن) که مترجمين آنرا عقاب و شاهين ترجمه کرده اند مقايسه نموده است (ص46 تا 52) و حکايت سيمرغ افسانه اي شاهنامه را نيز با افسانه اي مانند آن که در آثار چيني موجود است تطبيق نموده و فصلي راجع به سيمرغ و مرغ رخ چيني آورده است. مرحوم صادق هدايت که نسخه اي ازين کتاب را بمن داد در حاشيه ص 15 کتاب که بحث راجع به سيمرغ است نوشته است سيمرغ بايد سيمرغ = مرغ چين باشد.

در اوستا و آثار پهلوي آشيانه اين مرغ بلند پرواز در بالاي درختي است که در ميان اقيانوس فراخ کرت واقع است. هر وقت که از روي آن درخت برمي خيزد هزار شاخه از آن مي رويد و هر وقت که بروي آن فرود مي آيد هزار شاخه از آن شکسته تخمهاي آنها پاشيده و پراکنده مي گردد و نيز در فروردين يشت از کسي باسم SAENA AHUM STUT نام برده شده است که نماز اهون )يثااهو) را بجاي مي آورد و در فقره 126 همين يشت از سه تن ياد شده که از خاندان سئن هستند و در کتاب هفتم دينکرد فصل 6 بند 5 آمده در ميان دستوران راجع به سئن که او صد سال پس از ظهور دين متولد شد و دويست سال پس از ظهور دين در گذشت او نخستين پيرو مزديسناست که صد سال زندگي کرد و با صد نفر از مريدان خويش بروي اين زمين پديد آمد. بي شک بين دو مفهوم سئنه اوستائي و سيمرغ فارسي يعني اطلاق آن مرغ مشهور و نام حکيمي دانا رابطه اي موجود است.

و براي اطلاع بيشتر از افسانه هاي مربوط به سيمرغ در آثار فارسي بمقاله فاضلانه همان مولف دانشمند در مجله ايران ليک، جلد 28، شماره 1، ص11-1 رجوع شود که در آن از جمله مي نويسند: در روايات و داستانهاي ملي ما (شاهنامه) سيمرغ بدوگونه جلوه کرده است، نخست اسم نوع پرنده اي عظيم الجثه است که بر فراز کوه آشيانه و نيرويي بزرگ و قدرتي عظيم دارد ولي او نيز فاني گردد.- رستم در خوان پنجم از هفت خوان باين سيمرغ بر مي خورد و او را مي کشد. دوم اسم خاص ظاهراً پرنده اي از نوع اول که داراي دانش و حکمت است و در داستان وي بويي از بقا استشمام مي شود و همين سيمرغ که ياد آورسئنه اوستاست. اين سيمرغ بشرحي که در شاهنامه بايد ديد تن نوزادي را که پدرش سام او را بدور افکنده بود به البرز کوه مي برد تا خوراک جوجگان خويش سازد ولي از جانب بارگاه الهي:

بسيمرغ آمد صدايي پديد که اي مرغ فرخنده پاک ديد

نگهدار اين کودک شيرخوار کزين تخم مردي در آيد ببار

سيمرغ هم بنا بامر حق به تربيت زال همت مي گمارد تا جواني برومند مي شود و چون خبر او به سام مي رسد براي يافتن فرزند به البرز کوه مي رود و به مکمن سيمرغ مي رسد که:

يکي کاخ بد تارک اندر سماک نه از رنج دست و نه از آب و خاک

و سيمرغ از واقعه آگاه مي شود زال را که به آواز سيمرغ سخن مي گفت و همه هنرها آموخته بود وادار مي کند که نزد پدر رود و از پر خويش باو مي دهد تا در هنگام سختي بر آتش افکند تا سيمرغ بمدد او شتابد چون او را نزد پدر مي آورد سام:

فرو برد سر پيش سيمرغ زود نيايش همي بافرين بر فزود

که اي شاه مرغان ترا دادگر بدان داد نيرو و ارج و هنر

که بيچارگانرا همي ياوري به نيکي بهر داوران داوري

ز تو بدسگا لان هميشه نژند بمان همچنين جاودان زورمند

سيمرغ دو بار در هنگام سختي بفرياد زال مي رسد يکي هنگام زادن رستم که بعلت بزرگي جسم از زهدان مادر بيرون نمي آمد و کار رودابه - زن زال و مادر رستم - به بيهوشي مرگ مي کشد و زال ناچار پري از سيمرغ را در آتش مي نهد و او حاضر مي شود و دستور مي دهد تا شکم مادر را بشکافند و فرزند را بيرون آورند و گياهي را با شير و مشک بياميزند و بکوبند و در سايه خشک کنند و پس از بخيه زدن شکم رودابه بر آن نهند و پر سيمرغ بر آن مالند تا بهبود يابد ، دوم در جنگ رستم و اسفنديار که چون رستم در مرحله اول جنگ از اسفنديار شکست مي خورد و مجروح و افکار به خانه بر مي گردد زال براي بار دوم پر سيمرغ را در آتش مي نهد و سيمرغ حاضر مي شود:

چو سيمرغ را ديد زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز

به پيشش سه مجمر پر از بوي کرد ز خون جگر بر رخش جوي کرد

سيمرغ اين بار هم بشرحي که در شاهنامه بايد ديد زخمهاي رستم را علاج مي کند و او را بدرخت گز که در ساحل درياي چين مي روييد، راهنمايي مي کند و تيري دو شاخ که قاتل اسفنديار بود به او مي دهد.

داستانهاي مذکور سبب شده که سيمرغ (سيرنگ) را حکيم و دانايي باستاني تصور کنند. در رساله (زردست افشار) ترجمه دادپويه ابن هوش آئين از رسائل فرقه آذر کيوان جملاتي حکمي از او تحت عنوان حکيم کامل مرتاض سيمرغ که از دوري از جهانيان و اعراض از اغراض فاسده فانيه دنيويه او را بدين نام يعني عنقا خواندند نقل کرده است- در نزد صابيان عراق داستان دلکش سيمرغ و هرمز شاه متداول است و نيز در داستانهاي عاميانه (فولکلور) ايران حکايتهاي لطيف از سيمرغ باقي است از جمله داستان دژ هوش ربا و سيمرغ (مرغ) هادي و راهبر بسوي مرغ حکيم.

سيمرغ در قصص انبياء : جويري در قصص الانبياء خود، در ذيل عنوان حديث سليمان با سيمرغ حکايتي مفصل آورده است و مختصر آن اينست که در محضر سليمان سخن از قضا و قدر مي رفت و سيمرغ منکر آن شد و گفت من قضاي الهي را بگردانم. سليمان گفت دختر و پسري از دو پادشاه در مشرق و مغرب زمين بوجود آمده اند و حکم قضاست که اين دو با هم ازدواج کنند. اگر مي تواني اين قــَدَر بگردان. سيمرغ بهوا شد تا بدانجا رسيد که مملکت مغرب آنجا بود نگاه کرد دايگانرا (دايه گان را) ديد که دختر را نگاه داشته اند چون سيمرغ را ديدند از هيبت او بگريختند. دختر در گهواره بود سيمرغ در آمد و دست فرو کرد و او را برداشت و بهوا برد، چه دست و پاي سيمرغ همچو دست و پاي آدميست. آن دختر را از هفت دريا گذرانيد و بفراز درختي برد که بر سر کوه بسيار بلندي روييده است و روزها نزد سليمان مي آمد و شبها به پرورش او قيام مي کرد. اما پسر پادشاه مشرق چون بسن رشد رسيد درصدد بر آمد که سرچشمه نيل را بيابد و مشقتها کشيد تا بزير همين درخت آمد که از زير آن نيل جاري بود و با دختر ازدواج کرد و پس از يکسال فرزندي از آنها بوجود آمد. سليمان سيمرغ را امر کرد تا آنها را که در پوستيني سترک پنهان شده بودند نزد او آورد و چون آنها از پوست بيرون آمدند سيمرغ خجل شد و بقضا و قدر ايمان آورد و به هوا برشد و بدرياها بگذشت و بعد از آن هيچکس سيمرغ را نديد.

سيمرغ از نظر صوفيان: سهروردي در رساله عقل سرخ ضمن قصه زال و رستم و اسفند يار آورده است: سيمرغ آشيانه بر سر طوبي دارد. بامداد سيمرغ از آشيانه خود بدر آيد و پـَـر بر زمين باز گستراند. از اثر پر او ميوه بر درخت پيدا شود و نبات بر زمين. و در سيمرغ آن خاصيت است که اگر آينه يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند هرديده که در آن آينه نگرد خيره شود. پير را پرسيدم که گويي در جهان همان يک سيمرغ بوده است؟ گفت آنکه نداند چنين پندارد و اگر نه هر زمان سيمرغي از درخت طوبي بر زمين آيد و اينکه در زمين بود منعدم شود معاًمعاً. چنانکه هر زمان سيمرغي مي آيد اين چه باشد نماند.

و در رساله صفير سيمرغ آورده است: "هر آنکس که در فصل ربيع قصد کوه قاف کند و آشيان خود را ترک بگويد و بمنقار خويش پر و بال خود را بر کند چون سايه کوه قاف بر او افتد مقدار هزار سال اين زمان که "وان يوماً عند ربک کالف سنة" و اين هزار سال در تقويم اهل حقيقت يک صبحدمست از مشرق لاهوت اعظم در اين مدت سيمرغي شود که او خفتگانرا بيدار کند. و نشيمن او در کوه قاف است صفير او بهمه کس برسد ولکن مستمع کمتر دارد همه با اواند (با او هستند) و بيشتر بي اواند (بي او هستند) چنانکه قايل گويد:

با مائي و مارا نه اي جاني از آن پيدانه اي و بيماراني که در ورطه علت (بيماري) استسقاء  و دق گرفتارند سايه او علاج ايشانست و برص  را سود دارد و رنجهاي مختلف را زايل گرداند. و اين سيمرغ پرواز بي جنبش کند و بپرد بي مسافت و نزديک شود بي قطع. اما بدانکه همه نقشها دروست و الوان ندارد و در مشرق است آشيان او، مغرب از او خالي نيست. همه بدو مشغولند و او از همه فارغ  همه از او پرند و او از همه تهي و همه علوم از صفير آن مرغست، سازهاي عجيب مثل ارغنون و غير آن از صداي آن مرغ استخراج کرده اند. چنانکه قايل گويد:

چون نديدي همي سليمان را تو چه داني زبان مرغان را

و غذاي او آتش است و هر که پري از آن پر بر پهلوي راست بندد و بر آنان گذرد از حريق ايمن باشد. و نسيم صبا از نفس اوست از بهر آن عاشقان راز دل و اسرار ضماير با او گويند.

و در اصطلاحات خود آورده اند: العنقاء، هوالهباء الذي فتح الله فيه اجسادالعالم )ابن عربي(

هوالهباء الذي فتح الله فيه اجساد العالم مع انه لا عين له في الوجود الا بالصورة التي فتحت فيه و انما سمي بالعنقاء لا نه يسمع بذکر. و يعقل و لا وجود له في عينه  و يسمي ايضاً بالهيولي .

گاهي از سيمرغ آشيانه ي ابديات وجود کامل خواجه کائنات را اراده کرده اند که در حقيقت سلسله جنبان باب معرفت و سر حلقه کاملان جهان است و گاهي از سيمرغ جان و روان را اراده کرده اند که عرش آشيان است و زماني از سيمرغ عرش عقل اول را خواسته اند.

سيمرغ در منطق الطير: سيمرغ، حقيقت کامله جهان است که مرغان خواستار او پس از طي مراحل سلوک و گذشتن از عقبات و گريوهاي مهلک کوه قاف خود را به او مي رسانند و خويش را در او فاني مي بينند.

حاصل کلام آنکه اين مرغ و افسانه او اصلاً آريائيست و ارتباطي با عنقاي آفريده شده در زمان موسي (ع) و نفرين شده خالدين سنان يا خنظله بن صفوان و GRIFFIN مغربيان ندارد از همان دير زمان صورت افسانه اي بخود گرفته و مقامي والا يافته است و در مذهب زرتشت و آثار صوفيان ايران به حکيمي روحاني و يا کاملترين وجود بشري تعبير شده و عارفان کامل خاصه شيخ فريد الدين عطار او را منبع فيض و سر چشمه هستي يا وجود باريتعالي تصور کرده اند که کاملان جهان که مرغان بلند پرواز اين دير ِ رند - سوزند تمام همّ خود را صرف شناسايي او مي نمايند و با همت مرشدان خويش مي کوشند که پس از طي مراحل سلوک و گذشتن از مخاوف و مهالک راه جان چون قطره اي که در پهناي دريا محو مي شود خود را باين مرغ بي نهايت برسانند و در اقيانوس عنايات او محو و فاني شود.

داستان شيخ سمعان

 

داستان حکايت عاشق شدن پيري است از پيران صوفيان که در اطراف بيت الحرام به روايتي 700 و به روايتي400 مريد داشته است و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و عبادات زيادي براي آخرت خود ذخيره داشته است.

از قضا يک شب در خوابي مي بيند که از مکه به روم افتاده و بر بتي مدام سجده مي کند. پس از اين خواب او پي مي برد که زمان سختي و دشواري (آزمايش الهي - يکي از عقبات صعب سلوک) فرا رسيده:

يوسف توفيق در چاه اوفتاد                عقبه اي دشوار در راه اوفتاد

او بايد خودش را به آزمايش الهي بسپارد. وي در حالي که به نجات و حفظ دين خود اميد دارد با جمع کثيري از مريدان خود، راهي شهر روم مي شود . در آن شهر شيخ بر دختري ترسا، ساکن يکي از ديارات مسيحي که (اين دير) در روم (بيزانس) عاشق مي شود .

ناگزير بحکم آنچه در رويا به او نموده بودند عازم روم مي شود و آنجا گرفتار عشق دختري ترسا و روحاني صفت مي گردد و براي خاطر معشوق ايمان مي دهد و ترسائي مي خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار مي شود که خمر مي خورد و زنـّار  مي بندد و خوک باني پيشه مي کند و دست از اسلام و مسلماني مي شويد. مريدانش سعي مي کنند تا با پند و اندرز شيخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغيير وضع شيخ خود مأيوس مي شوند از او قطع اميد مي کنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و شب هنگام با تضرع و زاري از خدا مي خواهد تا شيخش را از گمراهي نجات بخشد. سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد. روز ديگر او با مريدان عازم روم مي شوند و شيخ را که زنـّار بريده از نو مسلمان شده است با خود به حجاز مي آورند. اما دختري که باعث آن ماجري شده بود پس از مراجعت شيخ احوالش دگرگون مي گردد و عاجز و سرگشته ديوانه وار سر در پي شيخ مي نهد و به دست او اسلام مي آورد و جان شيرين را سر ايمان خود مي نهد:

آخر الامر آن صنم چون راه يافت ذوق ايمان در دل آگاه يافت

شد دلش از ذوق ايمان بي قرار غم درآمد گرد او بي غمگسار

گفت شيخا طاقت من گشت طاق من ندارم هيچ طاقت در فراق

مي روم زين خاندان پر صداع الوداع اي شيخ عالم الوداع

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن عاجزم، عفوي کن و خصمي مکن

اين بگفت آن ماه و دست از جان فشاند نيم جاني داشت بر جانان فشاند

گشت پنهان آفتابش زير ميغ جان شيرين زو جدا شد اي دريغ

}منطق الطير شرح دکتر سيد صادق گوهرين- بيت 1580تا 1586{

تبديل کلمه صنعان به سمعان شايد از اين جهت باشد که در روم ديري بنام صنعان وجود نداشته. خاصه آنکه ياقوت در ذيل کلمه صنعاء در انتساب صنعاني شک کرده و آنرا امري موهوم مي انگارد (معجم البلدان - ج5 ص 394) اما ديارات متعددي در روم و توابع آن خاصه در اطراف شام و دمشق و غيره بنام سمعان موجود بوده است که در کتب جغرافياي قديم بتفصيل از آنها اسم برده شده است .

شيخ صنعان يا شيخ سمعان ؟

شيخ سمعان: در تمام نسخ خطي و چاپي منطق الطير، اين اسم به صورت شيخ صنعان آمده است و فقط در اين دو نسخه که متن اين کتاب قرار گرفته به اين صورت نقل شده است.در بسياري از تذکره ها و کتب لغت و اصطلاحات صوفيان شيخ صنعان را مراد و مرشد عطار دانسته اند و آورده اند صنعان نام شيخي است که هفتصد مريد برابر خود داشت و در ميان ايشان واصل حق و کامل مطابق بودند و خواجه فريد الدين عطار هم يکي از جمله ايشان بود (کشف اللغات و الاصطلاحات ذيل کلمه صنعان) و آن مريد را که هنگام سفر شيخ غايب بود و باعث نجات او از گمراهي شد عطار تصور کرده اند. - برخي شيخ صنعان و حکايت او را مربوط دانسته اند بسر گذشت ابن سقاء فقيه مشهور قرن ششم که به روم رفت و مسيحي شد (جستجو در احوال و آثار فريد الدين عطار نيشابوري ص 90-) اما اين حکايت بعينه درباب دهم تحفة الملوک امام محمد غزالي به نام شيخ عبد- الرزاق صنعاني که پيري صاحب کرامات بوده است نقل شده است. کيفيت نسخه منحصر بفرد تحفةالملوک غزالي را دانشمند ارجمند مجتبي مينوي در شماره 3، سال هشتم مجله دانشکده ادبيات ذيل عنوان از خزاين ترکيه صفحه 10 به تفصيل آورده است و ضمناً تحقيقات فاضلانه اي تحت عنوان شيخ صنعان نموده است که قسمتي از آن عيناً در اينجا نقل مي شود:

ترکيب اين عنوان از مقوله اضافه است، اضافه شيخ به شهر صنعان، و مراد همان شهر است که صنعاء ناميده مي شود از بلاد يمن. شيخ عطار حکايت را بايد از کتاب غزالي گرفته باشد، هر چند که در تحفة الملوک ديگري که ذکر خواهم کرد نيز اين اسم آمده است. اگر اين شيخ عبدالرزاق وجودي تاريخي باشد معلوم مي شود زمان او قبل از پانصد هجري بوده است که زمان تقريبي کتاب غزالي است. اينکه صنعاء را سابقاً صنعان مي گفته اند بدو دليل ثابت مي شود: اولاً اين شعر از خالد بن صفوان القناص:

جاء واعلي مهل من غير ماعلل         

يمشون في حلل من و شي صنعان

از قصيده معروف به العروس  .ثانياً ياقوت حموي در معجم البلدان (ذيل کلمه صنعاء) از قول نصربن احمد الفزاري الاسکندري (متوفي بسال 561( که از علماي نحو بوده است نقل مي کند که صنعان لغتي است در صنعاء (يعني صورت ديگري از اسم آن شهر است)، ولي خود ياقوت در صحت اين قول نصربن احمد شک کرده و حدس زده است که او از آن سبب که منسوب به صنعاء را صنعاني مي گويد به اشتباه افتاده است ولي حق با نصر بوده است.

و اما اينکه مراد از شيخ صنعان در مثنوي عطار همين شيخ عبدالرزاق صنعاني مذکور در تحفة الملوک بايد باشد از اينجا مبرهن مي شود که عين قصه از غزالي است و شاعر ترک معروف به گلشهري هم که منطق الطير را بترکي ترجمه کرده است و در سال 717 هجري بپابان برده است عنوان اين فصل را "داستان شيخ عبدالرزاق" آورده و ابيات او در اين باب چنين است:

بو مثل بيله شکر افشان و تر داستان شيخ صنعان در مگر

واردي صنعان شرنده براولو گلگل دريا ورجي درلر طلو

عبدالرزاق ايدي اول اولو کم بلشدور وردي حقه يدي

اما عبدالرزاق نامي از اهل صنعان (صنعاء) که از براي او حکايتي چنانکه غزالي و عطار آورده اند پيش آمده باشد بنده هنوز در کتابي معتبر نيافته ام. بلي، عبدالرزاق ابن همام نامي صنعاني از محدثين بسيار مشهور و موثق بوده است که در 126 هجري متولد و در 212 هجري در گذشته است و گفته اند که بعد از رسول الله (ص) کسي نبود که براي ديدنش بآن اندازه مردم تحمل رنج سفر کرده باشند که براي ديدن اين عبدالرزاق و شنيدن اقوال او ... ولي بعضي روات بر او دو عيب مي گرفتند يکي آنکه در اواخر عمر کور شد و نمي توانست با صول خود مراجعه کند و سهوها و خطاها از او سر مي زد، ديگر آنکه مفرط در تشيع بود و در مورد معاصرين علي بن ابي طالب (ک) مانند خلفاي راشدين و معاويه الفاظ موهن بکار مي برد.

حال آيا تصور مي توان کرد که اين حکايت نصراني شدن عبدالرزاق صنعاني از جمله موهومات ناشي از "يک کلاغ چهل کلاغ" باشد، و از اينجا پيدا شده باشد که عظمت مقام اين عبدالرزاق بن همام حميري صنعاني را در علم اسلام دانسته باشند، و در عالم تعصب تسنن آن عقيده افراطي تشيع او را همرتبه با نصراني شدن و زنـّار بستن شمرده باشند و بعدها نسبت نصراني شدن باو بسته و بتدريج جزئيات افسانه را تکميل نموده و در افواه انداخته باشند؟ از عجايب اينکه در ميان عيسويان قصه اي شبيه باين قصه شيخ صنعان موجود است که عنوان انگليسي آن داستان ارسطو است THE LAY OF ARISTOTEL " نتيجه آنکه اين شيخ زنـّار بند صوفي را شيخ صنعان بايد دانست نه پير سمعان و ماخذ حکايت او را در تخفة الملوک غزالي بايد جست نه اقوال ديگر و اين شيخ صنعان و مريد منجي او، شيخ فريد الدين عطار پيرو و مرشد او نبوده اند.

نامه اي از سنائي به خيام

 

زندگينامه: ابوالمجد مجدود بن‌ آدم‌ موسوم‌ به‌ سنائي‌ غزنوي‌ از شعراي‌ معروف‌ قرون‌ پنجم‌ وششم‌ هجري‌ در سال‌ 473 ه.ق‌ در شهر غزنين‌ به‌ دنيا آمد. وي‌ در آغاز جواني‌ شاعري‌ درباري‌ و مداح‌ مسعود بن‌ ابراهيم‌ غزنوي‌ و بهرام‌ شاه‌ بن‌ مسعود بود، ولي‌ پس‌ از سفر به‌ خراسان‌ و اقامت‌ چند ساله‌ و ملاقات‌ با مشايخ‌ تصوف‌ تغييري‌ اساسي‌ در روحيات‌ و اخلاقيات‌ او ايجاد شد و در نهايت‌ به‌ زهد و انزوا و تأمل‌ در حقايق‌ عرفاني‌ روي‌ آورد. از اين‌ زمان‌ شخصيت‌ حقيقي‌ اين‌ شاعر بزرگ‌ آشکار گشت‌ و به‌ سرودن‌ قصائدمعروف‌ خود در زهد و عرفان‌ و وعظ و ايجاد منظومه‌ هاي‌ مشهور پرداخت‌. سنائي‌ در طريقت‌ و سير و سلوک‌ مريد شيخ‌ ابو يوسف‌ يعقوب‌ همداني‌ بود و مولانا جلال‌ الدين‌ رومي با وجود کمال‌ فضل‌ ،خود را از متابعان‌ و پيروان‌ او دانسته‌ است‌. وي‌ يکي‌ از بزرگ‌ترين‌ شاعران‌ معروف‌ و بنيانگذار اين‌ فن‌ بشمارمي‌ رود که‌ در سبک‌ شعر فارسي‌ و ايجاد تنوع‌ و تجدد در آن‌ نقش‌ بسزائي‌ ايفا نموده‌ است‌. سنائي‌ پس‌ از بازگشت‌ از سفر مکه‌ مدتي‌ در بلخ‌ بسر برد واز آنجا به‌ سرخس‌ و مرو و نيشابور رفت‌. وي‌ در هر مکان‌ مدتي‌ به‌ سير و سلوک‌ و عرفان‌ پرداخت‌ و سرانجام‌ درغزنين‌ در سال‌ 545 ه.ق‌ درگذشت‌. سنائي‌ در دوره‌ اول‌ فعاليت‌ هاي‌ ادبي‌ خويش‌ شاعري‌ مداح‌ بود، روش‌ شاعران‌ غزنوي خاصه‌ عنصري‌ و فرخي را تقليد مي‌کرد. در دوره‌ دوم‌ که‌ دوره‌ تغيير حال‌ و تکامل‌ معنوي‌ او بود به‌ معارف‌ و حقايق‌ عرفاني‌ و حکمي‌ و انديشه‌ هاي‌ ديني‌، زهد که‌ با بياني‌ شيوا و استوار ادا مي‌ شد پرداخت‌ و در نوع‌ خود اولين‌ شاعر افغان‌ پس‌ از اسلام‌ بشمار مي‌رود که‌ حقايق‌ عرفاني‌ و معاني‌ تصوف‌ را در قالب‌ شعر به‌ کار برد. سنائي‌ براي‌ اثبات‌ مقاصد خود و اصطلاحات‌ وافر و علمي‌ از علوم‌ مختلف‌ زمان‌ که‌ در همه‌ آنها صاحب‌ اطلاع‌ بوده‌ استفاده‌ کرده‌ است‌ و لذا بسياري‌ از ابيات‌ او دشوار و محتاج‌ شرح‌ و تفسيراست‌. اين‌ روش‌ که‌ سنائي‌ در پيش‌ گرفت‌ مبدأ تحول‌ بزرگي‌ در شعر فارسي‌ شد و يکي‌ از علل‌ انصراف‌ شعر از امور ساده‌ و توضيحات‌ عادي‌ و توجه‌ شعرا به‌ مسائل‌ مشکل‌ وسرودن‌ قصائد طولاني‌ در زهد، خطابه‌، حکمت‌، عرفان‌ و اخلاق‌ از اين‌ زمان‌ آغاز شد. از شعراي‌ معاصري‌ وي‌ مسعود سعد سلمان‌، عثمان‌ مختاري‌، سيد حسن‌ غزنوي‌، معزي‌ انوري و سوزني‌ را مي‌ توان‌ نام‌ برد. آثار: مهم‌ترين‌ آثار سنايي‌ غزنوي‌ عبارت‌ است‌ از: - حديقه‌ الحقيقه‌ و شريعه‌ الطريقه‌ - سير العباد الي‌ المعاد - ديوان‌ قصايد و غزليات‌ - عقل‌ نامه‌ - طريق‌ التحقيق‌ - تحريمه‌القلم‌ - مکاتيب‌ سنائي‌ - کارنامه‌ بلخ‌ - عشق‌ نامه‌ - سنائي‌ آباد.

چنين برمي آيد که سنائي به نيشابور رفته بوده است و در کاروانسرائي منزل گرفته بوده است و شاگردي( يعني نوکر و خادمي) همراه داشته است. در آن کاروانسرا يک دزدي اتفاق مي افتد و هزار دينار طلا از دکان صرافي مي زنند .  تهمت بر غلامي هندو مي افتد و او را مي گيرند و چندان چوب مي زنند که ناچار مقر مي آيد که من دزديده ام و آن را به نوکر خواجه سنائي داده ام. اين خادم را نيز مي گيرند و زحمت بسياري براي حکيم فراهم مي آيد، چنان که در مدت يک ماه و نيمي که اين گفتگو در بين بوده است سنائي مشرف به اين مي شود که خود را بکشد و بدتر آن که شاگرد يا خادمش هم تقاضا و توقع ازو داشته است که در حمايت او سخني بگويد. عاقبت حکيم سنائي تاب آن ناملايمات را نياورده نيشابود را ترک مي کند و به هرات مي رود. نوکر او در نيشابور چون از حمايت خواجه خود مايوس مي شود مي گويد که من آن هزار دينار را به خواجه سنائي دادم. صراف نامه اي درين خصوص به حکيم سنائي نوشته آن را توسط قاصد مخصوص روانه مي دارد، سنائي جوابي تند و تيز به صراف مي نويسد و ضمناً مکتوبي هم دوستانه و هم متوقعانه به خدمت خيام مي نويسد و اندکي هم تحکم و بزرگواري به کار مي برد که هر چند به معني من از تو بزرگترم در اين موقع به معاونت تو محتاجم، آخر کلام تو در آن شهر مقبول و نافذ است، به آن صراف ملعون بگو که من اهل اين نيستم که هزار دينار او را بدزدم. نتيجه دعوي و مکاتبه معلوم نيست اما نامه هاي سنايي موجود است که جناب دکتر مينوي آن را از کتابخانه استانبول آورده استو اينک آن نامه ها که تقديم مي شود.

اين نامه اي ست در عذر آن تهمتي که بر شاگرد خواجه سنايي رحمةالله عليه کرده بودند.

 در نيشابور در کاروانسرايي که او فرود آمده بود غلامي هندو در خانه صرافي باز کرد و مبلغ هزار دينار زر نيشابوري برگرفت، پس به زخم چوب مقر آمد و گفت به شاگرد خواجه دادم، شاگرد طمع داشت که خواجه در حق او شفاعت کند، سنائي از سر ملال و دلتنگي در آن معني هيچ نگفت برخاست و بهري رفت، شاگرد از سر بغض و حقد گفت به خواجه سنايي دادم، صراف از پس خواجه بهري قاصد فرستاد و خواجه سنايي اين نامه درين معني ازهري باز به نيشابور فرستاد : بسم الله الرحمن الرحيم، و کذلک جعلنا لکل نبي عدواً شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا.

تزويري که قوت خيالي نموده بود صادر گشت، و تدبيري که شيخ نجدي را افتاده بود تقرير افتاد و ترهاني که آن رانده حضرت رانده بود خوانده شد، و عقلم از آن فطنت پرفتنت فراخنده آمد، و دين من از آن تباهي و تناهي نامتناهي او فراگريستن نشست و متفکر شد از جسارت و متحسر از خسارت او، که اي سبحان الله العظيم چرا در تسويلات نفس نقش ان بعض الظن اثم مسلمان وار بر عقل خود عرضه نکرد و چرا در تخيلات ديو منشوران جاءکم فاسق به نبأ عاقل وار بر دين خود نخواند، که کسي که اين عروس سبزقبا را، و آن انصافست، خضروار در خدر امانت خويش آورده باشد بر وي اين تهمت نبرند، و کسي که اين گند پير کبود را طلاق داده باشد بدو اين سفته نفرستد، و کسي که قرص خورشيد را قرص خوان او سازند او مذاق خويش بدان نيالايد بر خمير ريزه وليد مغيره گبرکي زنهار خورد، و کسي که اگر بطحاي مکه را از بهر او کوه زر سازند او به کرشمه همت بدان ننگرد و مطالعت نکند او نعلين زنده مدبر بولؤلؤکي دزدد، هيهات هيهات مکن، زنبور خانه غضبان حکيمان را مياشور و نگارخانه شهواني مساز، و خزينه دولتي را که خزينه خواهش روح القدس است بر کلبه کلاب البين قياس مکن، و درخت همتي که عندليبان او روح الامين است آشيانه غراب البين شياطين مساز، بترس از حسرت روزي که حسرت سود ندارد، و مپوش بر خداي تعالي رازي که بر حضرت لايخفي عليه شيء پوشيده نيست، و بدان داننده دانايان که من تا آن امانت که گواهي آن و حملها الانسان است قبول کرده ام امانت هيچ دزدي براي مزد نپذيرفته ام و تا بر عقبة السلام متکا ساختم بر هيچ ناهمتا و ناهمواري سلام عليک نداشته ام، به نقاشان خيال مغرور مشو و فراشان محال را مهجور مکن، در راستگاري کوش تا رستگاري يابي که هر که خود را از اين معني دريافت همه مقصودها و مرداهاي دو جهاني دريافت، و اگر نه خود از مگس تا کرکس وکيل در مند، و از بدايت روح نبات تا نهايت جنبش حيات خصم منند...

به خدمت خواجه حکيم عمربن خيام نويسد براي اين قضيه:

بسم الله الرحمن الرحيم،يا ايها النبي حسبک الله و من اتبعک من المومنين. چون سلطان نبوت را و شهنشاه دعوت را از فضاي لامکان به واسطه کن فکان به رسولي به ولايت دست کرد خلقته بيدي نامزد کردند، و از جامه خانه قدم قباي به قادر وي پوشيدند و به لطف رحمة للعالمين تشريف دادند و رويش از ملکوت عالم بينش به کلبه آفرينش آوردند تا از بارگاه تکليف نامه روحاً من امرنا فنفخت فيه من روحي ايصال کند، چون از قرارگاه کلمه کشش نظر کرد سباعي که در بيشه سبعاً شدادا ساکن بودند پنجها گشادن گرفتند، و شياطيني که در بارگاه انسانيت آمدشدي داشتند به تيغ و قلم تيز کردن آغاز کردند، چون کدخداي رباني و پادشاه روحاني آن قاصدان و معاندان را بديد رسولي از درگاه بي زباني به بارگاه بي گوشي فرستاد که بي نيازمندي را از گلشن ناز و لطف به مشتي بي نماز فرستي و با او جامه قدم و نامه قدم همراه کرده، درين بيابان نفساني جوق جوق ديوان نامه دزد مي بينم و درين بيشه جسماني رده رده ددان جامه در، و من گدا و در ولايت غربت، درياب مرا، مي ترسم که درين غريبستان ناپاک بي باک اين نامه و جامه بر من به زيان آورند، در حال به زبان تاييد به گوش تهديدش فرو خواند يا ايها النبي حسبک الله و من اتبعک من المومنين، اي از آلاي باروي به مکمن بلا نهاده، و اي جوهر يگانه و اي مرد مردانه، مترس و بترسان که ترسانيدن را رفته اي نه ترسيدن را، دليروار از صخره ايمان به ميدان اسلام خرام و مهراس که روح مجرد و نفس مطمئنه ترا حامي ماييم، تو باک مدار که ما آنجا که بستان تو سبز کرديم همه چرندگان را پوزه بند بربستيم، و آنجا که شمع تو افروختيم همه چمندگان را لويشه برکرديم ، حسبک الله، مرا از اين اسهاب و اطناب آنست که چون شرف جوهر نبوت از حراست مستغني نبود پس صدف در حکمت را از رعايت عمري نيز استغنا نباشد که کتاب و حکمت دو جوهرند در يک طويله، به گواهي کتاب کريم که و يعلمهم الکتاب و الحکمة، چون کتاب را بچنان کسي حاجت بود حکمت را نيز به چون تو عمري حاجت باشد، تا به سبب عمران اين دو ولايت عمران باشد، آمديم بر حسب حال ، مگر که مؤيد حکما و مرشد اوليا خواست که جانهاي مجرد را از لباس هيولي و صورت به واسطه صفوت فطنت اين دوست در حليت صورت آرد، و بر ديده طبيعت جلوه دهد، تا هم چنان که ارباب الباب از حکمتهاي مجرد ذوق مي يابند مريدان صورتي نيز از آن محروم نباشند، اما شياطين الانس اين برگ نمي دارند و سباع البشر را اين طاقت نمي باشد، خاک در مي پاشند تا جگرهاي عاشقان تشنه را از اين شربت محروم مي دارند و جانهاي اميدوار صادقان را ازين صورت مهجور مي گردانند، صاحي شدن و صافي شدن اين دو ولايت را به صلات چون تو عمري حاجتست که عمرت با کوه پيوسته باد، معلوم مجلس است از واقعه وقيعت آن صرافي که صرف طرف اين جوهر نمي شناخت به تلقين شياطين و تعليم مشتي بي دين گنج خانه قناعت ما را به تاراج مي داد و کنج عافيت ما را خراب مي کرد، يک دم با جوهر آدم مشورت نکرد و يک لحظه با مردمي آشنا نشد، و يک چشم زخم با شرع و عقل تدبير نينديشيد، همي او بود و تلبيس رمه ابليس و غرور مشتي بي نور، عنان دل به دست الخناس داده تا به خامه يوسوس في صدور الناس در لوح خيال او نقشهاي محال مي کردند و او بر آن عشوها گوش داشت، و تعريف انما النجوي من الشيطان فراموش کرده و يحسبون انهم مهتدون دست در آن گوش کرده و مرا در آن مدت يک ماه و نيم هم خواب از چنگ او گريخته و هم آب از ننگ او ريخته، از آنجا که ضعيفي مزاجست بارها خواستم که اين بارها از خود بيفکنم و خنجري بر حنجره خويش نهم و اين عندليب روحاني را از تنگي و بند نجات دهم و اين مخدره ظلماني را هم به پرده غيب باز فرستم، اما طبيب آفرينش دستوري نداد و عقل مرشد اجازت نفرمود قفص سلطان را به فرمان شيطان شکستن صدف در شرف را از ننگ مشتي ناخلف شکافتن، و عقل مرشد هر لحظه اين بيت بر جان من مي خواند:

به شهري کامدت در کار سستي

 تحول قلتبان آخر نرستي؟

و رحمة للعالمين مرا بدين کلمه ارشاد مي کرد سافروا تصحوا تغنموا، بعاطفت و رأفت اين هر دو خود را از ظلمات و سادات هرات و اوساط الناس و عوام اين شهر به استقبال و اقبال و مراعات با من کردند در حد و عد نيايد، من ديگر بار خواستم که به عاشقان روحاني برکار کنم تا بر جانهاي اميدوار عاشقان گهرباران کنند، باز ديوان خيال او به غرور آمدند، و مدبران مدبر او به زور، باز قلابان قلب او برکار شدند و من متعجب از سکون صلابت تو که چندين محيلان در شهر و ذولفقار زبان تو در نيام، و چندين فساد در جوارند و دره صلابت تو بر طاق، توقع اين عاشق صادق آنست که چون نوشته بدان پيشواي حکيمان رسد در حال به ذوالفقار زبان حيدروار سرشان بردارد، و به دره صلابت عمري به نيت نيت ايشان ذره ذره کند تا از ننگ رنگ و چنگ نيرنگ خويش باز رهند، و معلوم باشد که آن تزويرها که تصوير کرده بود و فرستاده، اگر آن او فرستاده بود و ساخته، به دوده ملامت و حرامزادگي آن محبوس کرده است، به زندان رندان خود سيلي حوادث و محراق صروف دمار از وي برآوردف باري عز اسمه داند که از اکنون تا قيامت حاصل اين ماليخوليا جز آن نباشد که دينارش به ديوان عوانان خرج شود و دينش به دست ديوان تلف، تا اينجا زرد روي باشد و آنجا سياه روي و بگويندش که هان الفتنة نائمة لعن الله من ايقظها، خويشتن از زخم لعنت صيانت کند و خصومت اينجا با سلطان داند و آنجا با سبحان، اينچنين کلوخ امرودها نکند، که روزي هم اين کلوخ بر سر وي کوبند و هم آن امرود بر جان او، ولا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون اکنون بزرگي و اعتقاد پاک بدان انقباض سابق و انبساط لاحق معذور فرمايند و السلام عليک الف الف بمحمد و آله.

 

 

خورجين عطار