مسوولیت مقالات، مطالب و نبشته های نشر شده در دیدگاه ها به دوش نویسنده گان آنها میباشد


 

محمــد ولــی

 
 

تاریخ سه صد سال اخیر افغانستان را عده ای از روی علایق قومی و منطقوی و برخی هم بر بنیاد تفکر ایدئولژیک تفسیر میکنند.

گروه اول علل همه حوادث را، که عمدتاً صبغه کشاکش قدرت داشته است، مبنای تضاد های قومی، یا به گفته برخی ها مبارزه قوم مظلوم علیه قوم ظالم، داده، بنابر ذهن مسلط قومگرایی، بدون در نظر گیری عینیات در حوادث با ذهنگرایی فردی خود شان، آنرا ناشی از نامگذاری این جغرافیه به نام افغانستان میدانند و بزعم خود "طرح بزرگ" تغییر در ترکیبها و نامگذاری پیش کشیده آنرا نوش داروی حل همه کمی ها، کشمکش ها و اختلافات وانمود می کنند و میخواهند بگویند که همین نامگذاری عامل همه حوادث بوده است اما هیچ سند تاریخی وجود ندارد که حد اقل ادعا را ثابت سازد .

گروه دوم هر حادثه تاریخی اعم از جنگها و بغاوت ها و کشمکش های قدرت را بنابر ایدیولوژی مسلط بر خود شان صبغه طبقاتی و نبرد مظلوم علیه ظالم وانمود میسازند .

اگر تحلیل تاریخ را بر بنیاد این دو طرز دید کافی بدانیم نه تنها خود به بیراهه میرویم بلکه تاریخ به بیراهه برده میشود .

از زمان سلطنت احمد شاه ابدالی تا کنون بستر نا آرام تاریخ افغانستان بروی واقعیتهای عینی وقت هیچکدام صبغه قومی یا طبقاتی نداشته است (شاید استدلال های دیگری در مورد وجود داشته باشد که در بر گیرنده برخی حقایق هم باشد) .

با ختم سلطنت تیمور شاه درانی تا انتقال سلطنت به خانواده محمد زایی و مجموع تاریخ حکمروایی آن خانواده تا سقوط سلطنت محمد ظاهر شاه جنگ قدرت، نه بنیاد قومی داشته و نه اساس طبقاتی بلکه جدال قدرت بین برادران، پسران کاکاها و خانواده ها بود که خلص آن چنین است :

-        بعد از فوت احمد شاه بابا اولین اختلاف در دارالسطنت وقت مسئله تعین جانشینی بود، احمد شاه بابا فرزند دومش تیمور شاه را توصیه به جانشینی کرده بود ولی برخی از سران قوم شهزاده سلیمان برادر بزرگ تیمور را مستحق این جانشینی میدانستند اشرف الوزراء شاه ولیخان جانب سلیمان را گرفت و عبدالله خان دیوان بیگی جانب تیمور شاه را، تا اینکه قضیه به اعدام شاه ولیخان انجامید و آتش اختلافات میان سران قبیله درانی بر افروخته شد .

باقی قیامها و جنگهای عهد تیمور شاهی عمدتاً در مناطق تحت سلطه امپراطوری اش در هند رخ میداد چنانچه سیکهای پنجاب عاملان این بغاوت ها میبودند .

-        با فوت تیمور شاه ۲۴ فرزندش مدعی سلطنت و مقامات بودند که از جمله شاه زمان بر تخت سلطنت نشست و عده ای از برادرانش را در بالا حصار کابل زندانی کرد .

-        برادران شاه زمان (همایون، محمود، فیروز الدین، شجاع، برادران کامران و پسرش محمود، قیصر پسر شاه زمان و ملک قاسم پسر فیروز الدین) همه اولاده تیمور شاه و عوامل جنگها و بغاوتها بودند که برخی به پادشاهی هم رسیدند مانند شاه محمود، شاه شجاع و دیگران در دوره های کوتاه مدت. چهل سال زندگی مردم بعد از فوت تیمور شاه در همین زد و خورد ها و پادشاه گردشی ها سپری شد که عوامل خارجی در تشدید این جریانات اثر قوی داشت .

-        با سقوط خانواده سدو زایی، محمد زایی ها به قدرت رسیدند، پسران سردار پاینده محمد خان که جمله ۲۱ تن بودند به دو گروه سرداران قندهاری و سرداران پشاوری منقسم بودند و در جدال قدرت بسر میبردند، از جمله دوست محمد خان که او هم ۵۲ فرزند پسر و دختر داشت به پادشاهی رسید .

-        جنگ میان محمد صدیق خان و پسر کهندل خان با کاکایش رحمدل خان، جنگ میان خوشدل خان پسر مهر دل خان با سلطانعلی خان و فررند کهندلخان، میر افضل خان پسر شیردلخان با امیر دوست محمد خان دور اول سلطنت امیر دوست محمد خان را رقم میزد. مجموع سلطنت امیر دوست محمد در نزاع و کشمکش با بردران و شاه شجاع سپری شد.

-        با فوت وی پسرش شیر علی خان به سلطنت رسید (۱۸۶۳) اما برادرانش در هر ولایت و منطقه تحت تسلط به بغاوت پرداخته ادعای حق پادشاهی میکردند، سردار محمد افضل خان ‌پسر بزرگ امیر دوست محمد خود را مستحق سلطنت میدانست، محمد اعظم خان و سردار محمد امین خان برادر سکه امیر شیر علی دعوای تقسیم پادشاهی را داشتند .

-        امیر شیر علی با محمد افضل خان در سال ۱۸۶۴ داخل جنگ شد، سردار محمد افضل خان پدر امیر عبدالرحمن به پادشاهی رسید، سپس سردار محمد اعظم خان پادشاه شد.

-        جنگ سختی در غزنی بین شیر علیخان، عبدالرحمن خان و محمد اعظم خان رخ داد که به پیروزی امیر شیر علیخان انجامید و وی دو باره بر تخت کابل نشست .

اختلاف خاندان امیر شیر علی در مورد پسرانش زمینه سقوط او را با مد اخله انگلیس برابر ساخت .

-        با فوت امیر شیر علی خان عبدالرحمن خان به سلطنت رسید او با استبداد خشن و وابستگی با انگلیس دوران با ثباتی را گذرانید که با فوتش حبیب الله پادشاه شد او هم در اثر اختلافات سلطنتی به قتل رسید و امان الله خان بجایش نشست و با کاکایش سردار نصر الله خان ‌در تقابل قرار داشت و او را زندانی کرد .

با سقوط دولت امانیه و یک دوره بغاوت سقوی نادر خان پادشاه شد که استبداد خشن او عامل قتلش شد. پسرش ظاهر شاه یک دوره آرام سلطنت را گذرانید ولی توسط پسر کاکایش محمد داود خلع سلطنت شد .

تغییرات سریع چهل سال بعد از سقوط جمهوری محمد داود بیشتر ناشی از جنگهای ایدیولوژیک بود همان های که در دوره دموکراسی (اخوانی ها و چپی ها) در جنگ فکری باهم بودند به اثر تحول چپ به جنگهای مسلحانه در تقابل افتیدند .

-        انتقال قدرت به جمعیت اسلامی، بعد به طالبان، سقوط طالبان و به قدرت رسیدن مشترک جمعیت اسلامی و بر گشتگان غرب، سقوط آنها و به قدرت رسیدن مجدد طالبان حوادثی است که نمیشود آن را با تاریخ تغییرات خانواده های سدوزایی و محمد زایی به تحلیل گرفت، درین برهه زمانی تحولات و حو ادث ناشی از آن ایجاب تحقیق جدا از حوادث گذشته را میکند.

در حوادث بعد از مرگ تیمور شاه درانی تا سقوط جمهوری محمد داود هیچ عامل قومی، سمتی و زبانی وجود نداشته است.

در مورد هفت ماه حاکمیت سقوی کتب و رسالات زیاد نگاشته شده است، اما آن دورۀ جهل و حاکمیتِ موقتِ دزدان قطعاً وابسته به کدام قوم معین نبود و نمیتوان گفت که عوامل قومی و سمتی باعث آن وضعیت شده بود. آن یک توطئه نابِ انگلیس علیه روشنگری و تحول پسندی بود که توسط گروهی از اوباشان با حمایت برخی روحانیون وابسته به انگلیس و حلقه ای از درباریان منفعت باخته در کشور عملی شد .

جنگهای برادران سدوزایی و محمد زایی هم نه صبغه قومی داشت و نه منشاء فکری و طبقاتی. در آن حوادث دست سلطنت قاجار در غرب و امپراطوری انگلیس در شرق افغانستان ذیدخل بود .

درین میانه پنج سال حاکمیت جمعیت اسلامی صبغه قومی و محلی داشت که غرض سلطه یگانه آن تنظیم با هزاره ها (حزب وحدت)، با ازبیکها(جنبش ملی اسلامی) و پشتونها (حزب اسلامی) در جنگ گذشت و فجایع زیادی به شمول قتل عام هفتاد هزار کابلی رخ داد. ذکر این مسئله ضروریست که نه حزب وحدت نماینده ملیت هزاره بود و نه جنبش ملی اسلامی نماینده ملیت ازبیک و نه حزب اسلامی نماینده ملیت پشتون همان طوری که جمعیت اسلامی نماینده ملیت تاجیک نبود بلکه اینها سمبولهای نمادین خود ساخته قومی بودند که برای جمعیت اسلامی قابل برداشت نبود. مسائل قومی و زبانی و ملیتی و سمتی در پی همین جنگها به حیث تعین معیار فکری گروههای جنگی برای بسیج بودن صفوف شان مطرح شد. اکنون عده ای همین مبانی را برای اهداف شخصی و گروهی خویش معیار مبارزه قرار میدهند و آگاهانه یا نا آگاهانه آنرا پیوند تاریخی زده به جعل تاریخ می پردازند.

با ذکر این مختصر که عاری از کمی ها نیست، لازم است تا نسلِ جوان تاریخِ سه صد سال اخیر کشور شان را بدقت مطالعه کنند، حقایق را از روی تاریخ درک کنند نه نظریه سازی های غلط مغرضین و جعلکاران .