سه شنبه، ۲۵ مارچ  ۲۰۰۸

بخش دوم     

 

پاکستان در افغانستان به دنبال چيست؟

در عقب پرده سياسي افغانستان چه ميگذرد؟

چه زدوبند هاي بين ناتو و پاکستان وجود دارد؟

کيها جنگ سالار و کيها غرب سالار اند؟

چرا کرزي جلو خود سري هاي برادرانش را نميگيرد؟

آيا گريه هاي کرزي واقعآ معصومانه است؟

کيها ثروت و دارائي ملت را به يغما ميبرد؟

چرا ائتلاف در افغانستان شکست خورد؟ و...

همه چيز به اين برمي گردد که منافع پاكستان در افغانستان چگونه تأمين خواهد شد؟ اين سئوالي بود كه در آغاز حمله آمريكا به افغانستان در سال ۱۳۸۰ از سوي محافل سياسي و امنيتي پاكستان مطرح شد.  در آن هنگام، آمريكا به شدت به حمايت پاكستان براي سركوب طالبان و القاعده نياز داشت و به اين نكته هم كاملاً واقف بود كه اسلام آباد براي شكل دهي طالبان هزينه  زيادي متحمل شده است و اگر قرار باشد پاكستان در سرنگوني طالبان با آمريكا  همكاري كند، اين همكاري بايد منافع پاکستان راتاجايکه امکان دارد تامين نمايد.  آمريكايي ها مي توانستند به تقاضاي اسلام آباد به سه شكل پاسخ دهند:

- پاكستان با آمريكا همكاري كند و آمريكا كمك هاي سالانه خود به پاكستان را افزايش دهد و در عين حال تحريم هايي را كه آمريكا بدليل آزمايش هاي هسته اي پاكستان عليه اين كشور وضع كرده بود، لغو نمايد. ومنافع پاکستان درافغانستان رادرنظرداشته باشد .
-  پاكستان با آمريكا همكاري كند و در مقابل واشنگتن هيأت حاكمه جديد افغانستان را وادار كند با اسلام آباد روابط حسنه اي داشته باشند.
- پاكستان با آمريكا همكاري كند و در مقابل واشنگتن نيروهاي طرفدار اسلام آباد را در بخشي از ساختار قدرت سهيم كند.
گزينه اول اگر چه براي پاكستان سودمند بود اما اسلام آباد بين دو موضوع تفكيك قائل شده بود. اول اينكه همكاري اين كشور با آمريكا عليه طالبان بخشي از همكاري امنيتي دو كشور قلمداد مي شود كه در هر جاي ديگري و در مورد هر گروه ديگري نيز مي توانست اتفاق بيفتد. از اين رو واشنگتن بايد به صرف همكاري پاكستان، كمك هايي را به اين كشور ارائه دهد. دوم اينكه پاكستان در افغانستان منافع مستقيم و حياتي دارد و اگر طالبان از بين بروند، هيچ نيرويي كه در ساختار سياسي افغانستان از منافع پاكستان حمايت كند، وجود نخواهد داشت. بنابراين اسلام آباد شديداً تقاضاداشت كه ما به ازاي همكاري با آمريكا در قضيه افغانستان در داخل افغانستان پرداخته شود.
 گزينه دوم هم براي پاكستان اطمينان بخش نبود. زيرا در آن هنگام دو گروه قدرت را در افغانستان قبضه كرده بودند كه از قضا هر دو نسبت به پاكستان بدگمان بودند.

گروه اول ائتلاف شمال بود كه پاكستان را حامي طالبان و دشمن خود قلمداد مي كردند.

گروه دوم ناسيوناليست هاي بودند كه بر سر خط ديورند ادعاي ارضي و تاريخي عليه پاكستان دارند. بدين ترتيب هيچ يك از اين دو نيرو (جانشين طالبان) نمي توانست حتي اگر آمريكا هم در پشت ماجرا قرار مي گرفت، براي پاكستان اطمينان بخش باشد. تنها گزينه اي كه باقي مي ماند گزينه سوم بود: يعني حضور بخشي از نيروهاي وفادار به پاكستان در ساختار سياسي افغانستان. نيروهاي وفادار به پاكستان را بايد عمدتاً در ميان بخشي از مجاهدين وبخصوص حمايت کنندگان طالبان درزمان قدرت اين گروه مانند افغان ملتي ها وتعدادازطرفداران کرزي  جستجو كرد.  تعدادازمذهبيون يعني آنهايي كه ايدئولوژيك مي انديشند همه جا را سرزمين برادران مسلمان مي خوانند و لذا اصلاً قائل به وجود مرز ميان دو كشور اسلامي پاكستان و افغانستان نيستند.  اين همان چيزي است كه آي. اس. آي، سازمان اطلاعات اردوي پاكستان، سعي كرده است بطور بسيار ظريف طراحي كند تا از يك سو ادعاي تاريخي افغان ها را به فراموشي سپارد و از سوي ديگر زمينه هاي لازم را براي استفاده از افغانستان بعنوان عمق استراتژيك پاكستان در مقابل هندوستان فراهم كند.  توضيحات پاكستاني ها براي آمريكايي ها قانع كننده بود و لذا واشنگتن تصميم گرفت با اسلام آباد وارد معامله شود.  مسأله بدين شكل مطرح شد:

آمريكا مي پذيرد كه بخشي از نيروهاي وفادار به پاكستان وارد ساختار سياسي افغانستان شوند، اما چگونه و در مقابل چه چيزي؟ از اينجا بود كه بحث طالبان ميانه رو مطرح شد. در مورد اينكه چگونه نيروهاي وفادار به پاكستان در ساختار سياسي افغانستان وارد شوند، تصميم گرفته شد اين نيروها در قالب طالبان ميانه رو وارد ساختار سياسي شوند. در حقيقت پاكستاني ها دو ابتكار مهم را صورت دادند. اول اينكه ميان طالبان تفاوت قائل شدند و آنها را به دو دسته تندرو و ميانه رو تقسيم نمودند.

دوم اينكه ميان طالبان و القاعده تفاوت قائل شدند و به آمريكايي ها اعلام كردند كه اسلام آباد با القاعده مخالف است اما از طالبان دفاع مي كند. پس وقتي از طالبان ميانه رو سخن مي گويم آن بخش از نيروهاي وفادار به پاكستان هستند كه داراي پايگاه اجتماعي نسبي در بعضي ازمناطق افغانستان مي باشند. اين نيروها ايدئولوژيك بوده و از افكار و عقايد جمعيت علماي اسلام تأثير مي پذيرد. درصورتيکه ميان طالبان ميانه رو و تند رو هيچ تفاوتي وجود ندارد جز آنكه براي توجيه افكار عمومي ممكن است بعضي از سران اصلي طالبان مثل ملاعمر را از رأس اين نيرو حذف كنند.  در هر حال آمريكا به رغم بازتاب هاي منفي كه از نظر افكار عمومي دارد، پذيرفته است طالبان ميانه رو وارد ساختار سياسي افغانستان شوند اما اين مهم در قبال دريافت امتيازات زيادي از پاكستان صورت گرفته است.

اولين امتياز عبارت است از جلب همكاري پاكستان براي سركوب بقاياي القاعده اما امتيازات بعدي مهمتر هستند. آمريكا از پاكستان خواسته است در ازاي ورود طالبان ميانه رو به ساخت قدرت در افغانستان يكي از اين اقدامات را انجام دهد: اسرائيل را به رسميت بشناسد، نظارت بر سلاح هاي هسته اي پاكستان را در اختيار آمريكا قرار دهد، اسامه بن لادن را دستگير و تحويل آمريكا دهد، كليه نيروهاي خارجي را كه در اسارت طالبان و القاعده هستند آزاد كند، بقاياي طالبان را خلع سلاح نموده بگونه اي كه آثاري از تحرك نظامي آنها برجا نماند.  معلوم نيست كه پاكستان به كدام يك از اين شرطها تن داده است ولي آنچه مسلم است اينكه آي. اس. آي همه را فريب داده و با خواستهاي آمريکا بازي مي كند.

آي اس آي به همان ميزان كه با آمريكا همكاري مي كند به همان ميزان نيز طالبان را هدايت و رهبري مي كند. اطلاعات غلط به آمريكايي ها و اطلاعات درست به طالبان از محورهاي اصلي عملكرد آي. اس. آي است.

واقعاً مردم پاكستان نمي دانند كه چرا آمريكايي ها در كشورشان حضور دارند و چرا اردوي پاكستان بايد توسط آمريكايي ها محاكمه شوند و چرا ناموس نظامي پاكستان يعني سلاح هاي هسته اي اين كشور بايد تحت كنترول آمريكا باشد. مردم پاكستان نمي دانند دولت در پشت پرده چه سر و سري با اسرائيلي ها دارد و ...

اما مردم افغانستان ، اگر چه عوامل زيادي در قرباني شدن ملت  افغانستان نقش داشته ولي سازمان امنيت و اطلاعات اردوي  پاكستان ) آي .اس .آي( اولين نقش را درفلاكت و سيه روزي اين ملت ايفا كرده است. جلوه ها و نمود سياست فوق در قضيه طالبان ميانه رو كاملاً مشهود است. اولين نمود سياست آي. اس. آي اين است كه از يكسو طالبان ميانه رو را به انجام كاركردهاي سياسي واداشته است و سعي نموده با رايزني با آمريكايي ها و حتي فريب دولت كابل آنها را وارد ساختار سياسي كند. از سوي ديگر براي عملي نمودن اين سناريو، بخشي از طالبان را كه به طالبان تندرو معروف هستند مسلح نموده است تا با اعمال خشونت عليه دولت و مردم افغانستان و نيز سازمان هاي غيردولتي و حتي نيروهاي آمريكايي، آنها را به پذيرش شرايط پاكستان وادار كند. هم اكنون چهار نيروي اصلي با اهداف مختلف از طالبان ميانه رو براي ورود به ساختار قدرت حمايت مي كنند: پاكستان، آمريكا، بخشي از بنيادگرايان  و كرزي.

ضياءالحق رئيس جمهور نظامي پاكستان در يكي از جملات معروف خود گفته بود: اين ديگ جوشان (افغانستان) را بايد همواره در درجه حرارت مشخصي نگه داشت. وقتي چنين عبارتي سرلوحه سياست خارجي پاكستان در افغانستان باشد چگونه مي توان اميد داشت اوضاع افغانستان سرو سامان پيدا كند و ملت مظلوم روي آرامش ببيند.چنانچه علي رغم تلاش های دولت مبني بر تشويق طالبان در سهم گيری مستقيم درپروسه سياسي و آماده گي برای تفويض سهم بيشتر آنان در مجموع ساختارهای دولتي،آنان سلاح بر زمين نگذاشته و هر روز به حملات شان بر عليه حاکميت کنوني و در زير چتر پاکستان گسترش مي دهند،که اين خود باعث تشويش مردم  گرديده است .

جنگ عليه افراطي‌گري و تروريسم در تمام جبهه‌ها در جريان است اما پيروزي و يا باخت در برابر آن تنها در پاكستان اتفاق خواهد افتاد. مساله فقط اين نيست كه مناطق مرزي بدون قانون اين كشور پناهگاهي براي القاعده و اسامه بن لادن هستند و يا اين كه آكادمي‌هاي افراطي‌گري اين كشور بمب‌گذاران انتحاري را آموزش مي‌دهند و به سراسر جهان مي‌فرستند؛  پاكستان دومين كشور پرنفوس مسلمان است كه شكيبايي و ميانه‌روي از خصوصياتي است كه مردم پاكستان به آن افتخار مي‌كنند اما افراطي‌ها در مرزهاي اين كشور تهديدي براي آن هستند. تا همين اواخر احتمال اين خطر كه پاكستان طعمه‌ي بنيادگراها مثل دست پرورده‌هاي طالبان كه تا پيش از سال ۲۰۰۱ در افغانستان قدرت‌مند بودند، شود، خنده‌دار به نظر مي‌رسيد اما اكنون خيلي هم دور از ذهن نيست .  پس از ترور بي‌نظير بوتو كه تاكنون دوبار نخست وزير پاكستان بوده است، ديگر هيچ كسي به اين ايده نمي‌خندد. در آخر اين كه اين كشوري است كه داراي بمب اتم است .

دلايل بسيار ديگري وجود دارند كه چرا مرگ بي‌نظير بوتو پاكستان رابه يك جاي ترسناك تبديل مي‌كند. با وجود تهديدهاي منتشر شده عليه بوتو و كشتار در حدود ۱۵۰ تن در كراچي در روز بازگشت بوتو از تبعيد در ماه اكتبر سال (۲۰۰۷)، هنوز تروريست‌ها مي‌توانند در شهر راولپندي، پايگاه‌ اردوي پاكستان، عمليات خود را انجام دهند و اين حقيقت به اين معني است كه هيچ كسي در اين كشور در امنيت به سر نمي‌برد. اگر همان طور كه بسياري از افراد در پاكستان معتقدند سرويس‌هاي امنيتي نيز در مرگ بوتو دست باشند، همين امر باعث مي‌شود كه تصوير پاكستان هراس انگيز‌تر به نظر بيايد و به دليل وجود بسياري شكاف‌هاي ديگر در اين كشور وضعيت سخت‌تر هم مي‌شود -  جنگ فرقه‌يي ميان مسلمانان، تنش‌هاي قومي ميان پنجابي‌ها، سندي‌ها، پشتون‌ها و مهاجران هندي؛ شورشي‌گري در بلوچستان و هم چنين گسترش طالبان پاكستاني از بيرون از مناطق قبيله‌يي در مرز پاكستان به داخل و قلب پاكستان.

قتل بوتو باعث شده است ، حزب مردم  كه بزرگترين حزب پاكستان است و بوتو تا پيش از مرگش رياست آن را بر عهده داشت، در خطر منشعب شدن قرار گيرد. هم اكنون حزب مردم در دستان آصف علي زرداري، شوهر بوتو كه از محبوبيت برخوردار نيست و بيلاوال پسر 19 ساله‌اش كه در چنين سني بايد شركت در پارتي‌ها ومصروف امورروزانه تعليمي خويش در دانشگاه آكسفورد انگلستان باشد و نه به خطر انداختن خود در سياست، قرار دارد. اين حزب و كشور پاكستان كه هم اكنون محروم از بوتو هستند، در مقياس بالاتر نيز فاقد رهبراني هستند كه از شهرت ملي برخوردار باشند. در همين حال ديگر اعضاي قبيله‌ي بوتو از جانشينان وي انتقاد مي‌كنند.  جريان ديگرپاكستان، به رهبري نواز شريف،  صدراعظم قبلي اين كشور كه دوبار به اين سمت انتخاب شده است نيز دچار گسستگي شده است.

تبعيد رهبران هر دوي اين احزاب و هم چنين آزار و اذيت ديكتاتوري نظامي پرويز مشرف باعث تضعيف اين احزاب شده‌ است. اردوي پاكستان كه جايگاه خود را در نظام اقتصادي و سياسي اين كشور استحكام بخشيده است، از تضعيف نظام‌مند اين دو حزب سود مي‌برد. اما اين وضعيت به احزاب اسلام گرا كه در واقع توسط اردو حمايت مي‌شوند نيز كمك مي‌كند. اردواکثرآ اين احزاب را نسبت به احزاب سياسي جريان اصلي اين كشور شريك صميمي‌تر خود به حساب مي‌آورد. عدم محبوبيت مشرف، خصومت در برابر آمريكا و نفرت از جنگ در افغانستان كه بسياري از پاكستاني‌ها معتقدند اسلام را هدف خود قرار داده‌ است نيز به اسلام گراها كمك زيادي كرده است . بنابراين حمايت آمريكا از مشرف در جنگ با افراطي گري درافغانستان باعث به وجود آمدن افراطي گري در داخل پاكستان شده است. در واقعه‌اي مشابه آمريكا در دهه ۱۹۸۰ از جنرال ضياء الحق، ديكتاتور بنيادگراي پاكستاني به دليل حمايت سرويس‌هاي اطلاعاتي اين كشور از گروه مجاهدين كه در آخر نيز رژيم مورد حمايت شوروي را در افغانستان سرنگون كردند، طرفداري كرد.

در پي همين اقدام آمريكا و پاكستان با كمك سرويس‌هاي اطلاعاتي اين كشور توانستند از گروه‌هاي جنگ‌سالار چيزي را بسازند كه به گفته‌ي بوتو 'هيولاي فرانكشتاين' است.

از زماني كه افغانستان درگير مداخلات نيروهاي بيگانه شد، احتمال تأثيرگذاري نيروهاي مداخله گر در مسايل سياسي كشور افزايش يافت. به طور كلي، بي ثباتي سياسي يكي از عواملي است كه منجر به كاهش امنيت ملي شده و از سوي ديگر، زمينه مداخله نيروهاي خارجي را فراهم مي سازد.  از آنجايي كه منافع ملي پايدارترين مبنا براي استحكام سياست هاي ثبات و نيز تعيين استراتژي به شمار مي رود، تلاش براي كسب حمايت اجتماعي و مردمي، از اهداف سياست هاي آمريكا بوده است؛ به ويژه مواقعي كه اصول مورد نظر آمريكايي ها با منافع ملي به طور روشن و محسوس هماهنگ باشد.

از نظر استراتژيست  ها زماني كه استراتژي بر پايه منافع ملي و درست طراحي شده باشد، احترام ديگران را به منافع ملي برخواهد انگيخت. براساس چنين نگرشي است كه آمريكا در دوران بعد از پايان جنگ سرد، تلاش پايان ناپذير خود را در مورد اجرايي كردن استراتژي گسترش به كار گرفت. هدف اصلي آمريكا را مي توان تبديل قدرت و قابليت هاي استراتژيك آن كشور به امپراتوري جهاني دانست. در شرايطي كه كشورها از الگوهاي امپراتوري بهره مي گيرند، طبيعي است كه نيروهاي مختلف را سازماندهي كرده و هرگونه كنش سياسي آنان را در جهت اهداف استراتژيك خود طراحي و تبيين مي كنند.

از جمله مهمترين منافع حياتي و ملي ايالات متحده آمريكا در قرن جديد اين بوده است كه هيچ سلطه گري و سلطه جويي مخالف آمريكا در هيچ نقطه از مناطق مهم جهان مشاهده نشود. رقيب جدي به وجود نيايد و كشورهاي مختلف در قالب ائتلاف و به صورت رقيب، در جهان ظهور پيدا نكنند. اهميت دوستان و متحدان و جلوگيري از دستيابي كشورهاي مخالف و يا بالقوه مخالف، به سلاح هاي تخريب و كشتار جمعي و سلاح اتمي نيز جزو منافع ملي آمريكا محسوب مي شوند.  براساس چنين نگرشي است كه امنيت گرايي وارد حوزه تفكر استراتژيك آمريكا مي شود. آمريكايي ها تلاش قابل توجهي را براي كنترول محيط هاي بحراني به انجام رساندند.  افغانستان يكي از نمادهاي جنگ سرد محسوب مي شد، بنابراين، هرگونه مداخله آمريكا در اين كشور را مي توان به عنوان بازتاب پيروزي آمريكا در رقابت هاي جنگ سرد دانست.

 بلافاصله پس از حادثه ۱۱ سپتامبر ،۲۰۰۱ ايالات متحده تمامي تلاش خود را براي تعميق اجماع جهاني براي مبارزه با تروريسم و يا حمايت از آن به كار گرفت. اين حادثه در تاريخ تحول سياست خارجي و امنيتي آمريكا و همچنين عرصه سياست بين الملل، از جايگاه خاصي برخوردار است؛ چرا كه نظام بين الملل پس از حادثه ۱۱ سپتامبر، جهان  شاهد به روايت محافظه كاران نويني بود كه توسط جورج بوش رهبري مي شدند. شرايط بعد از اين حادثه و تأكيد مفرط بر آموزه جنگ با تروريسم را بايد به عنوان اصل سازمان دهنده سياست امنيتي اين كشور، پس از يك دهه سردرگمي مورد توجه قرار داد. در چنين فرايندي، استراتژي امنيتي آمريكا دگرگون شده و شكل جديدي از رفتارهاي سياسي و منطقه اي در حوزه آسياي جنوبي به كار گرفته شد.

آمريكا بر اين امر واقف بود كه فضاي جنگ سرد تبديل به شكل جديدي از رفتار سياسي شده است كه به موجب آن، اهداف و منافع آمريكا را تحت تأثير قرار خواهد داد.

به همين دليل، در صدد دگرگون سازي الگوي رفتار استراتژيك خود برآمد. چند روز پس از وقوع حادثه ۱۱ سپتمبر، ايالات متحده رهبري مبارزه عليه تروريسم را بر عهده گرفت. كاخ سفيد با معرفي سازمان تروريستي القاعده و طالبان به عنوان مسئولان اصلي اين حادثه، از متحدين خود خواست تا براي مبارزه جهاني با تروريسم با آمريكا همد ست شوند. سرانجام جنگ با افغانستان در شب هفتم اكتبر ،۲۰۰۱ آغاز شد. برنامه جنگ و حملات هوايي، در جهت نابود كردن طالبان پي ريزي شد. با سقوط بلخ ، جوزجان ، سمنگان ، فارياب وسرپل بعد تركابل و قندوز، توجه آمريكايي ها به مواضع طالبان در جنوب (قندهار) معطوف شد. نيروهاي واكنش سريع آمريكا و نيروهاي افغاني از شمال به اين شهر حمله بردند. پس از چند مورد درگيري و زد و خورد، در شب ششم دسامبر، طالبان شهر را رها كرده و پنهان شدند و در نتيجه حاكميت طالبان در افغانستان پايان يافت. حمله آمريكا به افغانستان را مي توان فصل جديدي از رفتار استراتژيك آن كشور در سياست بين الملل دانست.

به هر ميزان مداخله گري آمريكا گسترش يافت، ضرورت محو طالبان و مقابله با نمادهاي سياسي و ساختاري آنان نيز بيشتر مورد تأكيد قرار مي گرفت (درظاهر). اين امر از طريق طرح موضوعاتي در مورد القاعده و متهم سازي آنان به مشاركت در اقدامات تروريستي اين سازمان طي سال هاي گذشته انجام پذيرفت. برخي از ناظران بين المللي بر اين اعتقادند كه در سال ۱۹۹۸ با انفجارهاي كنيا و تانزانيا، سياست غفلت آمريكا نسبت به طالبان و بن لادن دچار شوك اساسي شده است. اما روند اصلي رفتار آمريكا از سال ۲۰۰۱ آغاز شد، زماني كه آمريكايي ها با حادثه ۱۱ سپتامبر روبرو شدند. از سال  ۱۹۹۸ تا زمان شكل گيري حادثه ۱۱ سپتامبر، نيروهاي طالبان و همچنين القاعده به عنوان تهديد امنيتي آمريكا محسوب مي شدند.

به اين ترتيب، آمريكايي ها تلاش كردند تا اطلاعات لازم در مورد آنان را به دست آ ورند. در اولين اقدام، دولت آمريكا تصميم گرفت مرکز ضدتروريستي را تقويت كرده و با ادغام عناصر اف.بي.آي و سيا كه روابط خوبي با هم نداشتند، درون سازماني مشترك، به آن جاني تازه بدهد. اما عدم اعتماد متقابل باعث شد با وجود صرف بودجه چند ميليارد دالري، سيا نتواند سوء قصد ۱۱ سپتامبر را پيش بيني كند. برخي از نظريه پردازان امنيتي اعتقاد دارند كه اقدامات يادشده توسط سرويس هاي امنيتي آمريكا مانيتورينگ شده است، اما آنان با غفلت سازمان يافته تلاش كردند تا زمينه ظهور پرل هاربر ديگري فراهم آورند. اگر چه برخي از اطلاعات منتشر شده در مورد سرنوشت طالبان متفاوت است.

 

 بخش اول

بخش سوم

 

توجه !

کاپی و نقل مطلب فوق صرف با ذکر نام و ادرس سایت اصالت مجاز است !

 

www.esalat.org