یکشنبه، ۱۳ جنوری  ۲۰۰۸

نقش پاکستان
 در
رشد تروريزم و دسيسه های پيدا و پنهان

سريال سياسی قسمت دهم تهيه و پژوهش )دوشی چی)

نقش دوگانه درمبارزه با تروريزم

 

فرضیه  توطئه يا توهم توطئه، نظريه اي است که به موجب آن، تمام حوادث و جريانات سياسی و يا اجتماعی حاصل طراحی و توطئه ديگران است  از ديدگاه فرضیه توطئه در پشت هر رویدادی یک توطئه مخفی و عواملی نهان وجود دارد که کشف  و شناسایی  افراد و عوامل  نهان آن  بطور مستند و به سادگی امکان ندارد .چرا بسیاری از مردم ميخواهند هر رویدادی را از زاویه توطئه  و یا از دیدگاه  فرافکنی نگاه کنند.

آیا این  بیماری اجتماعی است و یا یک اصل علمی پذیرفته شده ! و یا ناشی از بازتاب زخم ها و افشای خیانتها و ریشه های بحرانهای قبلی و تاریخی که عموما ریشه در توطئه داشته اند؟ .

عده ای  اندکی از نخبگان  از روی کنجکاوی و اطلاعات  کافی  و مستند  از این منظر به تفسیر رویدادها می روند ولی اکثریت دیگری وجود دارند بویژه  در جهان سوم که  از روی کم اطلاعی ، نا آگاهی، کم حوصله ای ، عدم علاقه مندی  به درک کنه و عمق  وقایع  به این شیوه و دیدگاه پناه می برند .

این گروه مانند جبرگرایان،  ریشه یابی علت و معلولی  رویدادها را امری بی فایده می بینند لذا با توسل به  تفسیر رویدادها از منظر توهم توطئه  هیچ  نيازی به بررسی  ابعاد  و زوایای رنگارنگ  موضوع  نمی بینند و مراجعه به کتاب ها و مقاله ها  و تئوری های سياسی و تجزیه و تحلیل تاریخی و زنجیره ای  حوادث برایشان بی معنی است .حتی  نيازی  نمی بینند مکانيزم تصميم گيری در کشورهای توطئه گری که آنها را کانون هر توطئه ای  می دانند  را مورد ارزیابی قرار دهند.  نگران شرایط ذهنی و عینی و  آبستن رویدادها و گرايشات سياسی داخلی و منطقه ای  هم نيستيد. چون از پيش برای همه چيز جواب دارند. نيازی به تجزيه و تحليل اجتماع و جامعه شناسی سياسی  و عوامل عینی (مادی) و ذهنی (معنوی) هم ندارند .

از این جهت افکار این عده  به جبرگرایان قرون گذشته  شبیه است .   تئوری توطئه  برای این افراد آرامش بخش است چرا که  از قبل برای همه پرسش ها جواب دارند و نيازی هم ندارند به خودشان  دغدغه ای راه بدهند چون تمام دردها از جای ديگری است و اینها هيچ نقشی در انجام و یا پیشگیری آن  نمی توانند داشته باشد . یارده سبتامبر یکی از این رویدادهای مهم و تاریخ ساز است  که از ابعاد متفاوت مورد قضاوت قرار گرفته است و می تواند از این بعد مثال خوبی برای موضوع باشد.

اكنون از 11 سپتامبر بيش ازشش سال گذشته است  و موضوع در سراسر جهان  از ابعاد مختلف مورد کند و کاو قرار گرفته  و اسناد مختلف و رنگارنگی از همه نوع منتشر شد ه است،اما با این وجود هنوز همان قضاوت  اولیه توطئه برای عده زیادی  پابرجا مانده اند .هر چند این رویداد پر تصویر ترین و پر فیلم ترین و پر شاهد ترین  و پر بیننده ترین  رویداد  ثبت شده در جهان است و موضوع کتابها، فیلم های پولیسی، فیلم نامه های  تاریخی  و داستانهای خیالی  حال و آینده نیز خواهد بود با این وجود در مورد عوامل و علت رویداد و  بر سر دلائل و ريشه هاي آن نه تنها دیدگاهی  يگانه وجود ندارد بلکه نظریه ها و دیدگاههای بسیار متضادی وجود دارد که  در عصری که آن را  انفجار اطلاعات و عصر بیرون رفت از انحصار رسانه ها و تعدد رسانه های گروهی جهانی می نامند، این تضادها و تناقضات در تفسیر رویدادها  مایه  نا امیدی  است.

یک تفسیر همان گزارش رسمی دولت آمریکا است اما دیدگاههای و فرضیه های  بسیار زیاد دیگری نیز مطرح است، تنها در آسيايي میانه نیست که روزنامه ها و رسانه های گروهی مطالب و دیدگاههای عجیب و غریب در این مورد ارایه می کنند بلکه در خود آمریکا نیز تنها 37 درصد مردم  گزارش مفصل کمیسیون تحقیق و گزارش رسمی رسانه های گروهی و دولت آمریکا را در مورد این رویداد باور دارند، چرا چنین بی اعتمادی نسبت به نظریه های رسمی رسانه های گروهی وجود دارد .

تصور کنید که چندین دیدگاه متفاوت  فقط از زاویه  تئوری توطئه  به این رویداد پرداخته اند.عده ای می گویند با محاسبات دقیق  ساختمانها از قبل بمب گذاری شده و برخورد هواپیماها بصورت فیلم انیمیشنی بوده است.

اين گروه در این مورد معتقد است وقتی خود مهند سین سازنده این برجها سقوط برجها در 9 ثانیه را به طراحی و جاسازی  بسیار دقیق  دینامیت از قبل مربوط می کنند چرا من  نظر آنها را تائید نکنم ؟ عده ای بر این باورند که این رویداد مسیر تاریخ را عوض کرده است و یک نقطه عطف تاریخی است  دیگران و از جمله نویسنده کتاب فرانسه در مقابل امپریالیسم نوشته پاسکال بونیفس مدیر مرکز روابط بین المللی ،  نظری کاملا متضاد دارد .عده ای بر این باورند که اصلا فردی بنام بن لادن و ملا عمرو  وجود خارجی ندارند و ساخته و پرداخته رسانه های آمریکایی هستند.

عده دیگری معتقدند آنها وجود دارند ولی در خدمت آمریکا هستند  و با رهبران آمریکا همد ست هستند .درست برعکس این نظریه ، جمعی  براین باورند که آنها سمبول اسلام جهادی هستند و جهاد علیه کفارصلیبی و یهود را به پیش می برند و در مقابل ظلم وجنایات آمریکا و یکجانبه گرایی و جهانخواری و سلطه طلبی  غرب  به پا خواسته اند البته  گروهی دیگر  که با  اسلام سر دشمنی و عناد دارند بر این باورند که آنها )عوامل انفجار ) مسلمانان راستین هستند و هدف آنها قتل و غارت و کشتار مردم جهان آزاد و کشتار علیه بشریت و مجبور ساختن دیگران به پذیرش اسلام هستند. آنها بنیادگرایان اسلامی هستند  که با زور شمشیر می خواهند افکار حود را پیش ببرند  بنيادگرائي اسلامي را  واكنش قهر آميز مسلمانان افراطي در مقابله با نفوذ فرهنگ و ارزش هاي غرب دانسته اند .عده اي بر اين نظرند كه اين اقدام واكنشي است در برابر تحميل يكجانبه و عجولانه ارزش هاي دمكراتيك جوامع غربي به جوامع اسلامي. برخي از " ستيز فرهنگ ها " سخن مي گويند و اقدامات خشونت باري نظير اين ترورها را نيز حاصل خشم و د شمني و بعضاً بغض و كينه نسبت به ثروت و قدرت و فرهنگ مدرن  غرب  در جهان اسلام و بويژه در ميان عربها مي دانند .

عده اي ديگر عمليات تروريستي 11 سپتامبر را ناشي از ناسازگاري، حقارت و احساس يأس انسانهائي مي دانند كه د ر اثر  مواجهه  با  دگرگونيهاي  پر  شتاب و  بنيادين در راستاي مدرنيزاسيون، شاهدند كه چگونه ارزشها و ُسنت هاي مقدس شان  مورد بی اعتنایی  واقع می شود.  تصور نشود  که  بیان کنندگان این نظریه ها  عده کم سوادند یا اینکه جادو و جمبل کاران داخل پارکها و داخل بازارها هستند که به ورقهای کهنه کتاب خود و یا به کف دست مشتری و یا به فنجان قهوه نگاهی انداخته اند و راجع به آن رویدا کلی گویی کرده باشند  تصور کنید بعضی از این نویسند گان دانشمندانی هستند که با فرمول ریاضی و دانش فیزیک و ... و محاسبات دقیق  حرف زده اند مطلب نوشته اند فیلم درست کرده اند و  وب سایت راه انداخته اند شبکه تلویزیونی دارند  و کمپینگ می کنند

از نظر شما ريشه  اين كنش هاي  متفاوت و رنگارنگ و بعضا فاجعه بار را در كجا بايد جست؟ آیا با این وصف  اصلا می توان در مورد رویدادهای تاریخی قدیم قضاوت عادلانه ای داشت ؟ آیا می توان از تاریخ درس گرفت و آنرا چراغ راه آینده دانست؟آیا فرضیه توطئه را در مورد هر رویدادی می توان بکار برد؟   آیا واقعا داوری نمودن  در مورد  این رویدادها اینقدر  مشکل و پیچیده است؟ یا اینکه عده ای به عمد تحلیل رویدادها راتا این اندازه  بغرنج  می کنند؟ بدون شک تاریخ پر از ریا،دروغ،تزویر، و تدلیس خبری امپریالیسم رسانه ای  و اطلاعاتی غرب،زمینه ساز چنین نظرات بعضا غیر منطقی و غیر حکیمانه  در جهان سوم  شده است .امروز سد انحصار مبادله آزاد اطلاعات شکسته شده است و بسیاری از مخاطبان به چند زبان زنده تسلط دارند و فرصت کافی نیز برای جستجوی رویدادها  دارند  و اطلاعات را از کانالهای متعدد می گیرند بنابر این رسانه های گروهی امروز با مخاطبان به مراتب عاقل تری از دهه های گذشته روبرو هستند و  بد قت زیر ذره بین  و قضاوت مخاطبین کنجکاو قرار دارند .

سی ان ان یکی از آند سته از رسانه های تصویری  جهانی است که بدلیل ترفندهای غیر صادقانه،  پنهان کردن بخشی از حقایق و بزرگنمایی بخشی دیگر از حقایق و رویدادها، امروز اعتماد بینندگان خود را از دست داده است .برای رسانه های گروهی جلب اعتماد بینندگان و خوانندگان سرمایه عظیمی است بنابراین رسانه ها نباید اعتماد و سرمایه  رسالت بزرگی  که بردوش می کشند را  با دخالت دادن منافع ، حب و بغض های زودگذر و با تحلیل های جانبدارانه و یا پنهان کاری و بزرگنمایی زیر سوال ببرند .واقعه 11 سبتامبر که تنها شش سال از آن می گذرد و صدهها ساعت فیلم مستند و داستانی و انیمیشن در مورد آن درست شده و هزاران مقاله و نقد نوشته شده  و پر تصویر ترین رویداد جهانی است اگر قرار است در یک قضاوت تحلیلی اینگونه با آن برخورد شود پس راجع به تحلیل درست حوادث تاریخی قدیمی تر  مثلا دوره اسکندر و یا چنگیزخان چگونه باید قضاوت کرد؟ تصور کنید در حالی که خود بن لادن بصراحت  این رویداد را به اقدام شجاعانه نیروهایش مربوط می داند عده ای هیچ علاقه ای به پذیرش این  ادعا ندارند و اصرار دارند که آن را یک اقدام محاسبه شده دقیق به کارگردانی  عواملی بسیار  متخصص و داخل در سیستم آمریکا بدانند .

بعضی از این نظریات نیز خود نوعی دیگر از ترفند غرب برای بازی با افکار عمومی و گمراه کردن افکار عمومی است  این بازی های امپریالیزم خبری  همانند داستان چوپان دروغگو شده است بطوریکه دیگر مردم اگر حقیقتی هم در گزارش رسمی 400صفحه ای کمیته حقیقت یابی مجلس سنا باشد را باور ندارند. این برای دولت آمریکا یک فاجعه است  هیچ خطری بالاتر از این نیست که مردم به سخنان و دیدگاههای رسمی دولتی باور نداشته باشند .مسلما تحلیل و تجزیه رویدادها اینقدر پیچیده نیست و آگاهان موضوع می توانند سره را از ناسره تشخیص دهند. علم سیاست آنقدر هم که عده ای آن را پیچیده می کنند  غیر قابل پیش بینی نیست  بسیاری از رویدادها قابل پیش بینی است و از  بسیاری از رویدادها می توان  پیش گیری نمود سیاست مانند فوتبال نیست که تا دقیقه 90 نتوان پیش گویی دقیقی کرد. اگر شناخت دقیقی از رویدادها وجود داشته باشد پیشگویی و پیشگیری از آنها هم بسادگی امکان پذیر است .

درست است که  بعضی رویدادها مانند قتل کندی یا ... یک توطئه بوده است یا می توان  رویدادی مانند ترور ولیعهد اطریش  که منجر به جنگ جهانی اول شد را ناشی از یک توطئه مخفی دانست  و یا اگر  حمله به کنسول آمریکا در سقاخانه تهران و کشته شدن وی و قطع روابط ایران و آمریکا  را توطئه مخفیانه عوامل انگلیس بدانیم زیاد به بیراهه نرفته ایم ولی آیا قابل قبول است که بگوئیم سران آمریکا 11 سبتامبر را طراحی کردند که به بهانه آن تهاجم به جهان اسلام و تغییر در خاورمیانه را به پیش ببرند؟آیا چنین هزینه سنگینی و قتل هزاران نفر و جنگ های بعدی آن که در مورد عراق و افغانستان  که 180 هزار کشته و چها میلیون آواره و فقط  437 میلیارد دالر  یک قلم از بودجه آمریکا صرف مبارزه با تروریزم شده  است یعنی دو برابر بودجه جنگ ویتنام و کوريا ،را می توان توجیه مناسبی برای این نظریه یافت؟ آیا برای حمله به افغانستان تنها یک ترور نافرجام  و انتساب آن به طالبان کافی نبود؟ آیا این واقعیت را که  آمریکا روزی بزرگترین حامی  جنگجویان (القاعده امروزی) در افغانستان بوده است، می توان توجیه مناسبی یافت که 11 سبتامبر را نیز کار عوامل خود آمریکا بدانیم ؟ آیا در دنیای سیاست دوستان و دشمنان پایدار و دائمی وجود دارد؟ آیا رسانه های گروهی  با خلط موضوع و نتیجه گیری هدفدار می توانند اعتماد  خوانندگان و بینندگان خود را محکم نمایند .این‌ها سوالاتی است که  بسادگی و در چند جمله کوتاه نمی توان به  آن پاسخ داد؟

روایات و داستانهای مربوط به این رویداد از دیدگاه  نظریه توطئه آنقدر زیاد است که نمی توان آنها را در یک تقسیم بندی منطقی منحصر کرد بعضی از آنها نیز  آنقدر غیر منطقی هستند که می شود آنها را شوخی و یا مزاح تلقی کرد آما بعضی دیگر در پوششی از حقایق  مستور هستند .اگر به فرض فردی بخواهد واقعا حقیقت آنچه روی داده است و عوامل اصلی آنها را کند و کاو کند آیا در میان این همه جار و جنجال و قیل و قال و هیاهوی گوش خراَش،  گوش شنوایی خواهد داشت؟ کو گوش شنوا ؟

بلافاصله پس از رويداد ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ جهان وارد شرايط جديدي شد كه آمريكا مدعي رهبري آن بود .طي چند سال گذشته آمريكا ابتدا با رهبري ائتلاف جهاني ضدتروريسم به افغانستان حمله كرد و سپس با بي توجهي به سازمان ملل و افكار عمومي جهاني عراق را مورد تهاجم قرار داد .اكنون در پنجمين سالگرد حادثه ۱۱ سپتامبر هم بن لادن رهبر القاعده و هم ملا عمروشورشيان صدام عراق كه علي القاعده بايد جزو اهداف اصلي آمريكا مي بودند، زنده هستند .اكنون اين پرسش مطرح است كه آيا اقدامات سياسي نظامي امريكا در سراسر جهان طي سال هاي گذشته صرفا متاثر از حادثه ۱۱ سپتامبر و در تلافي آن بوده يا از آبشخورهاي ديگري سرچشمه مي گيرد . براي فهم سياست خارجي جديد آمريكا و سير قدرت اين كشور در طول تاريخ لازم نيست كه مباحث مطرح شده در مجله سياست خارجي آمريكا يا حلقه هاي سياسي را دنبال كنيم.

استراتژي كلان در حال ظهور سياست خارجي آمريكا را به آساني مي توان از اظهارات بوش و مقامات ارشد دولت او فهميد . طبق گفته بوش كه به جهان اعلام كرده ايالات متحده يك جنگ بي پايان عليه بدكاران را آغاز كرده، استراتژي كلان سياست خارجي آن كشور يك دستور كاري است كه با وضوح اخلاقي مشخص شده است. وضوح اخلاقي او درباره محور شرارت و هشدار او درباره اين كه شما يا با آمريكا هستيد يا با تروريست ها بيانگر يك رهيافت اعلام نشده براي استفاده از قدرت آمريكاست .استراتژي كلان آمريكا كه توسط دولت بوش تدوين شده فراتر از جنگ عليه تروريسم است و هدف آن محك زدن سياست خارجي و نظامي آمريكا در جهان تك قطبي است. آنطوري كه مقامات ارشد آمريكايي توضيح داده اند، ايالات متحده قصد دارد سياست هاي خود را براي جلوگيري از ظهور يك رقيب احتمالي دنبال كند .

بوش در يك سخنراني مهم سياست خارجي در وست پوينت در ماه ژوئن سال ۲۰۰۲ با كنارنهادن رهيافت واقع گرايي سنتي به امور امنيتي آمريكا يك د ستور كار برتري طلبانه و نو امپرياليستي درخصوص امنيت بين المللي را تشريح كرد . او در اين سخنراني تصريح كرد كه ايالات متحده آمريكا ديگر نه تنها به ائتلاف قدرت هاي بزرگ براي تضمين امنيت جمعي توجه ندارد، بلكه با حفظ   توانمنديهاي نظامي آمريكاي فراي هرگونه چالش از ظهور هرگونه رقيب جهاني نيز جلوگيري خواهد كرد. بنابراين مشخص مي شود كه مهمترين چيزها درباره سياست هاي اصلي دولت بوش در اظهارات مقامات آن نهفته است كه تمامي ويژگي ها و ابعاد سياست جديد خارجي و نظامي آمريكا را به خوبي بيان مي كنند.

به عنوان بخشي از خانه تكاني در حال انجام در دستگاه سياست خارجي دولت بوش، وزارت دفاع آمريكا در اوايل سال ۲۰۰۲ تعطيلي موسسه حفظ صلح نظامي (PKI) را اعلام كرد . اين مؤسسه با ۲۰۰هزار دالر بودجه عملياتي تنها مؤسسه دولتي آمريكا بود كه به مطالعه چگونگي تضمين صلح در دولتهاي شكست خورده يا شرايط پس از جنگ اختصاص داشت. بوش در يك نطق انتخاباتي در سال۱۹۹۹ با رد نقش آمريكا در عمليات حفظ صلح اعلام كرد "اين توان يا خواسته ما نيست ."ناظران نزديك در داخل و خارج پنتاگون اعلام كردند كه اعلام تعطيلي موسسه حفظ صلح بيانگر اهانت رامسفلد وزير دفاع و ساير تندروها به جناح مخالف آرام - جناح ليبرال بين الملل گرا - روابط بين المللي بود .

تصميم دولت بوش براي بي توجهي به امضاي معاهده تاسيس ديوان بين المللي جنايي توسط دولت كلينتون نيز به يك مسئله جهاني تبديل شد . اظهارات جان بولتون، معاون سابق كنترول تسليحات وزارت امور خارجه آمريكا  و نماينده اين كشور در سازمان ملل مبني بر اين كه امضاي نامه مخالفت با اساسنامه ديوان جنايي بين المللي " شادترين لحظه خدمت دولتي من بود" بيش از پيش انگيزه ايدئولوژيكي نبرد دولت آمريكا بر چند موانع چندجانبه گرايي بر سر راه قدرت اين كشور را نشان مي دهد. همچنين زماني كه دولت بوش مخالفت خود را با پروتوكل كيوتو در زمينه تغييرات آب و هوا اعلام كرد تصميم اين كشور براي تحت الشعاع قراردادن تمامي اقداماتي كه هدف آن ايجاد الگوهاي بين المللي در مورد مصرف سوخت هاي فسيلي است. از طريق عوض كردن روبرت واتسون، رئيس موجه مجمع بين الدولي تغيير آب و هوا به منظور تحت تاثيرقراردادن اعتبار اين مجمع آشكار شد .قدرت نفتي سياسي در شكل دهي سياست آمريكا در يك يادداشت شركت اگزان موبيل كه به خارج درزكرده و در آن قبلا از كاخ سفيد خواسته شده بود" اكنون مي توان واتسون را به درخواست آمريكا عوض كرد" آشكار شد .

چنين جزئياتي، تغييرات بنيادي در گفتمان سياسي رياست جمهوري بوش را نشان مي دهد. آنچه براي تيم سياست خارجي بوش مهم است آينده قدرت آمريكاست .تندروها و محافظه كاران آمريكايي كه اكنون بر دولت آمريكا سيطره دارند قصد دارند به منظور تبديل قرن بيست و يكم به قرن جديد آمريكا استراتژي مداخله جهاني آمريكا را دچار يك تنظيم مجدد اساسي كنند. آنها معتقدند كه استراتژي هاي قديمي واقع گرايي و بين الملل گرايي ليبرال كه به ترتيب در قرن بيستم موجب برتري آمريكا شد اكنون در دوراني كه قدرت آمريكا با هيچ ابرقدرت ديگري مواجه نيست از مد افتاده و كارايي ندارد .واقع گرايي - همراه با سياست هاي موازنه قوا، ائتلاف قدرت هاي بزرگ، بازدارندگي و سدبندي - ديگر در يك جهان تك قطبي كه خصيصه آن عدم توازن قوا از جنبه هاي مختلف بين آمريكا و ساير كشورهاي جهان است، كارآيي ندارد. همچنين استراتژي هاي روشنفكرانه ويلسون و روزولت براي ايجاد اتحادهاي اقتصادي و سياسي زير سيطره آمريكا نيز از بسياري جهات منسوخ شده و با ساختار قدرت جهاني عصر حاضر همخواني ندارد .

همينطور است استراتژي هاي ژئوپلتيكال ليبرال همچون سياست هاي گسترش دمكراسي و مداخله گرايي انساني دهه ۱۹۹۰ كه بر نظام هاي فراگير و قاعده مند تصريح مي كرد. از نظر تيم سياست خارجي بوش، آمريكا اكنون بايد قدرت را بدون مانع همكاران، متحدين و مقررات - و بدون عذرخواهي از وضعيت امپرياليستي خود اعمال كند . آنچه لازم است يك استراتژي كلان برتري جويانه است. هيچ كشوري از چنين قدرت بلامنازع - اقتصادي نظامي، تكنولوژيك، ديپلماتيك و فرهنگي - در چنان قلمروي برخوردار نيست. آمريكا بايد خود را از عقده قدرت خود - قصور ليبرال و ابهام درباره برتري خود - خلاص كند و با شدت يك استراتژي كلان نوامپرياليستي را د نبال كند . عناصر اين استراتژي نوامپرياليستي مداخله بين المللي بنيان خود را در دو واقعيت غيرقابل ترديد مناسبات بين المللي پس از جنگ سرد يعني عمق قدرت آمريكا و فقدان مدعيان رقيب رهبري جهان برخوردار از يك قدرت نظامي مي يابد.

نوامپرياليست ها معتقدند كه اگر كسي ابتدا به منافع ملي و امنيت ملي آمريكا و سپس درباره هدف هرگونه استراتژي كلان فكر كند بايد طرفدار آن باشد تا قدرت آمريكا تا آن حد كه چارلز كروتامر، تحليلگر نو محافظه كار آن را "جنبش تك قطبي" ناميده عمق پيدا كند . از دهه ۱۸۸۰ آمريكا جاه طلبي هاي استيلاطلبانه براي شكل دهي به چگونگي نظام هاي سياسي و اقتصادي بين المللي داشته است. آمريكا در ابتدا اين امر را به عنوان يك شريك عمده بريتانياي كبير و سپس با اتكاي به خويش به عنوان يك قدرت نظامي و تكنولوژيك جهاني با نقش رهبري كه در شكست قدرت هاي محور و تنظيم يك نسخه ايدئولوژيك از چارچوب مناسبات بين المللي كاپيتاليستي تحت مديريت يك نظام چندجانبه تحت مديريت آمريكا، انجام مي داد .كشورهاي سرمايه داري صنعتي آمريكا را به عنوان يك سلطه جويي بي خطر تلقي مي كردند كه يك نظام اقتصادي را مديريت مي كند كه در پرتو آن تمامي بازيگران عمده از جمله كشورهاي محور سابق بهره مند مي شوند و يك چتر نظامي فراهم كرده كه امنيت را براي آنها بدون هيچگونه هزينه مالي تامين نموده است . اما رقابت ايدئولوژيك و نظامي جنگ سرد قلمرو جغرافيايي سيطره آمريكا را محدود كرد. اگرچه سياست هاي شطرنجي ابرقدرت هاي رقيب آن دوران را توصيف مي كرد، اما هنوز نسخه هاي برجسته اي از چندجانبه گرايي، همكاري بين المللي و مقررات بين المللي كه توسط معماران نظام مديريت جهاني سازمان ملل متحد تنظيم شده بود نيز تا حد زيادي بر شكل دهي گفتمان رسمي امور جهاني مؤثر بود .

سفيدها تحت رهبري استيلاجويانه آمريكا و سرخ هاي تحت نفوذ اتحاد جماهير شوروي امور جهاني را به شدت در سياستهاي موازنه قوا نگه مي داشتند. موازنه قواي دو قطبي آمريكا را تحت كنترول داشت و انگيزه هاي يكجانبه خواهي و مداخله جويانه آن را مهار مي كرد و در عين حال اين كشور را به اتكا بر "قدرت نرم" كمك و ديپلماسي براي حفظ وفاداري به آن نظام متعهد مي كرد . از دهه ۱۹۸۰ به موازات اين كه آمريكا استمرار تضعيف قدرت شوروي و اعتبار رقيب سوسياليستي را احساس كرد، موانع واقع گرايانه سياسي قدرت آمريكا نيز سست شد. در همان زمان، دولت ريگن - كه از يك روند شديد راستگرايي در ايجاد وحدت بين ضدسوسياليست ها، ميليتاريست هاي امنيت ملي، محافظه كاران اجتماعي، ايدئولوگ هاي بازار و نو محافظه كاران برخوردار بود - يك تهاجم نظامي و ايدئولوژيك آغاز كرد .اظهارات قاطع او مبني بر اين كه هيچ جايگزيني براي " دمكراسي هاي بازار آزاد" وجود ندارد، حركت او از استراتژي "سدبندي" به استراتژي "بازپس راني" و برنامه جديد نظامي او سير قدرت جهاني دولت بوش را پيش بيني و رهبري كرد.

اگرچه نظامي گري دولت بوش بار ديگر موجب مخالفت بين المللي شبيه مخالفت هاي دوران جنگ ويتنام عليه رهبري امريكا شد اما تشديد حمايت از ليبراليسم اقتصادي و سياسي نوع آمريكايي در واقع نفوذ استيلاطلبانه آمريكا را تقويت كردپايان جنگ سرد سياست خارجي آمريكا را بدون يك ميراث مشخص رها كرد .  

در وضعيت فقدان هسته مركزي ضدكمونيستي سياست خارجي، هيچ جناح سياسي - اعم از چپ، ليبرال، ميانه رو، محافظه كار و راست - نمي توانست مشتاقانه يك نسخه جديد براي مداخلات جهاني آمريكا تنظيم كند .

ايده نظم نوين جهاني دولت بوش پدر كه با تمسخر راست ها مواجه شد و سياستهاي چندجانبه گرايي جسورانه و مشاركت استراتژيك بين المللي گرايي دولتهاي كلينتون را موجب شد.

مسئله اختلافي و هشداردهنده در مورد استراتژي كلان جديد آمريكا سه عنصر ماهيتا متفاوت سياست خارجي و سياست نظامي آمريكا يعني ضدچندجانبه گرايي تهاجمي، جنگ طلبي و مطلق گرايي اخلاقي است. جمع اين سه عنصر اكنون در واژه ضدتروريسم نمود يافته كه به جاي هسته ضدكمونيسم به عنوان يك اصل محوري سازمان دهنده و وحدت بخش استراتژي جديد آمريكا عمل مي كند .يك سياست خارجي شكل دهي شده توسط عنصر ضدتروريسم همچون سياست خارجي قبلي آمريكا كه بر محور ضدكمونيسم بنا شده بود يك اجماع دوحزبي را تضمين مي كند و طنين عمومي دارد. اين سياست منطقي را براي اتحادهاي استراتژيك با شركاي ناخوشايند (از اسرائيل گرفته تا عربستان سعودي) فراهم مي كند، افزايش بودجه هاي نظامي را توجيه مي نمايد و يك منطق تهاجمي براي يك جنگ بي پايان عليه شرارت را عرضه مي دارد .در چارچوب واقع گرايي جديد در حال ظهور در واشنگتن، اكنون تمركز به ائتلاف و اتحاد سودآور با قدرت هاي كوچك منطقه اي همچون پاكستان و   متمركز شده است.

خطر حكومت جهاني، صلح بانان كلاه آبي، چندجانبه گرايي و مقررات و معاهدات بين المللي هميشه در صدر دستور كارهاي جناح راست آمريكا قرار داشته است. در دولت ريگن، اين دستور كار ضدچندجانبه گرايي به صورت برق آسا به طور تهديدآميز از سوي كاخ سفيد مطرح شد . محروم شدن جناح راست آمريكا از عنصر ضدكمونيسم كه به عنوان يك ايده همه نيروهاي اين جناح را در كنار هم نگه مي داشت، راست توده اي در اواسط دهه ۱۹۹۰ دريافت كه حملات عليه سازمان ملل و تمامي اشكال مديريت جهاني اعم از اقتصادي و فرهنگي بيش از هر چيز امنيت آمريكا را تضمين مي كند. كنگره امريكا در آن دوران كه اكثريت نمايندگان آن را جمهوريخواهان تشكيل مي داد با رد نظريه چندجانبه گرايي جسورانه مادلين آلبرايت وزير امور خارجه، به فردگرايي آمريكايي ها روي آورد و همزمان اقداماتي عليه دولت بزرگ و براي يكجانبه گرايي آمريكا انجام داد. تيم اطراف جورج دبليوبوش با فاصله گرفتن از بين الملل گرايي و محافظه كاري معتدل دولت بوش پدر، به تدريج حملات خود را عليه تعدادي از معاهدات و كنوانسيون هاي بين المللي كه مانع از آزادي عمل آمريكا در جهان مي شد، آغاز كردند و در عين حال تاكيد داشتند كه انتصاب مقامات آمريكايي در مؤسسه ها و كميسيون هاي وابسته به سازمان به نفع منافع آمريكاست .

منتقدين حملات مختلف عليه ابزارهاي چندجانبه گرايي اعم از پروتوكل تغيير آب و هوا، كنوانسيون تجارت تسليحات، يا هرگونه اقدام ديگر براي ايجاد مقررات و الگوهاي بين المللي معتقد بود كه با اين اقدامات در بلندمدت منافع آمريكا و امنيت ملي اين كشور نه تنها تقويت نخواهد شد، بلكه تضعيف هم خواهد شد. همانطوري كه يك ناظر هوشمند چندجانبه گرايي متذكر شده گسترش شبكه رژيم ها و معاهدات بين المللي همچون تلاش هاي لي لي پوت  براي دستگيري گاليور محسوب مي شود .حتي مي توان گفت هشداردهنده ترين مسئله درخصوص تاثيرات مختلفي كه ممكن است از حمله آمريكا بر اين اقدامات چندجانبه بين المللي عايد شود، فروپاشي كامل كل چارچوب چندجانبه گرايي عصر پس از جنگ جهاني دوم و قراردادن امور جهاني در يك دنياي هابزي است كه دليلي بر جريان قدرت وجود ندارد .نسخه  اي كه قبلا در قرن بيستم توسط فرانكلين روزولت و ودرو ويلسون رؤساي جمهور سابق آمريكا براي ايجاد يك چارچوب بين الدولي به منظور پيشگيري از جنگ، تقويت صلح و رفاه و جلوگيري از لگدمال شدن حقوق تدوين شده بود، توسط دولت بوش در زباله داني تاريخ افكنده شد. دولت آمريكا با اطمينان از برتري نظامي خود، معتقد است كه مي تواند به تمامي تهديدات امنيتي پاسخ دهد .صرف نظر از اين كه آمريكا به عنوان يك ژاندارم جهاني قادر باشد تنها به تهديدات نظامي امنيت خود پاسخ دهد، اما ترديدي نيست كه بي توجهي دولت بوش به چند جانبه گرايي، جهان را از سازوكارهاي بين المللي براي پاسخگويي به موضوعات امنيتي غيرسنتي همچون منازعات بر سر منابع، ظهور بيماريهاي مسري، جنايت هاي بين المللي و تخريب محيط زيست محروم كرده است.

تندروهايي همچون دونالد رامسفلد، پل ولفوويتز، ريچارد پرل و ريچارد چني يك برداشت بسيار سنتي از امنيت ملي دارند كه نه تنها جايي براي گنجاندن تهديدات مربوط به "امنيت بشر" در آن وجود ندارد، بلكه توجه به طرح هايي براي اشكال مختلف مديريت جهاني به منظور مقابله با اين تهديدات غيرسنتي بسيار واقعي را نيز مجاز نمي داند .به طور تعجب آ وري از زمان پايان جنگ سرد، نفوذ پنتاگون افزايش يافته و در عين حال كنترول وزارت امور خارجه بر سياست خارجي آمريكا به طور مدام كاهش يافته است.

در دهه ۱۹۹۰، سياست اقتصادي خارجي بر ديپلماسي سنتي فائق آمد و بالضروره يك جايگاه محوري به وزارتخانه هاي تجارت و خزانه داري در امور بين الملل آمريكا اعطا شد . در حالي كه حجم وزارت امور خارجه و آژانس كمك بين المللي آن كوچك شد، اما قدرت و مسئوليت هاي فرماندهي منطقه اي پنتاگون در چارچوب برنامه هاي آموزشي، مانورهاي نظامي مشترك و گسترش حضور نظامي آمريكا در سراسر جهان به ويژه در آفريقا، آ مريكاي لاتين و آسيا تقويت شد .اين وضعيت به مدت يك دهه با دو جنگ پس از جنگ سرد كه آغاز آن استقرار گسترده نظاميان آمريكايي در جنگ خليج فارس و پايان آن بمباران يوگسلاوي بود، مشخص مي شود. در اين عصر جديد، ارتش آمريكا آزادي جديدي براي عمل بدون ترس از واكنش شوروي يافت و در عين حال تا حد زيادي از واكنش ضد مداخله گرايي در داخل اين كشور نيز مصون بود. در واقع، در اين دوران ترقي خواهان و ليبرال ها نيز جزو حاميان تقويت ارتش آمريكا به ويژه در موارد مداخله  انساني مورد ادعاي آن بودند . از اين بستر، ميليتاريست هاي امنيت ملي كنترول سياست خارجي و سياست نظامي دولت بوش را در اختيار گرفتند. چشم اندازهاي استراتژيك تغيير د كترين ها، افزايش شديد بودجه هاي نظامي و دفاع ملي، بي اعتنايي به سنت گرايان و حاميان قدرت - نرم - كه همگي در "استراتژي امنيت ملي" آمريكا انتشار يافته در سپتامبر سال ۲۰۰۲ خلاصه شده - عناصر ظهور يك جنگ طلبي جديد در دولت آمريكا را تشكيل مي دهد. دولت آمريكا با سرمست شدن از برتري نظامي خود، ذخاير گسترده انديشه استراتژيك درباره توازن - قوا و ترتيبات امنيتي مشترك را پشت گوش گذاشت.

به جاي توسل به واقعگرايي سياسي كه خصيصه استراتژي سازي سياست خارجي محافظه كاران بود، در اين دوران دولت آمريكا به سياست سركشي يا اعمال قدرت نظامي محض بدون آن كه با مانع قواعد، معاهدات يا ائتلاف هاي بين المللي مواجه شود، روي آورد .آمريكا براي شروع حملات انجام اقدامات سياسي و تهاجمات خود هنوز نياز به شركايي براي افزايش اعتبار و ايجاد زمينه براي انجام عمليات لوژستيكي را تاييد مي كند. اما اين چنين همكاري هايي ائتلاف هاي موقتي خواهي نخواهي است و نه اتحادهاي پايدار همچون ناتو. بعلاوه در اين موارد اين دولت آمريكاست كه هميشه ماموريت ها را مشخص و رهبري خواهد كرد .در روزهاي اوليه حملات هوايي عليه افغانستان، دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا با كنارگذاشتن ملاحظات ديپلماتيك از جايگاه يك جنگ طلب قاطع چنين گفت : ماموريت بايد ائتلاف را مشخص كند و نه ائتلاف ماموريت را.

اگر غير از اين باشد ماموريت به پايين ترين مخرج مشترك نزول خواهد كرد و ما نمي توانيم آن را تحميل كنيم .تغييرات دكترين ها نيز به طور منطقي از اين محور قدرت پيروي كرد . مقامات پنتاگون به جاي توسل به آنچه دكترين نظامي تهديد - محور مي نامند، اكنون به سمت يك رهيافت " توانايي - محور "حركت مي كنند .دكترين نظامي آمريكا، به جاي مشخص كردن تهديدات واقعي و قريب الوقوع براي امنيت ملي آن كشور، اكنون بدنبال برتري دائمي نظامي است كه به آمريكا توان شكست هرگونه حمله قابل تصور را بدهد.

البته استراتژي فرار كه تضمين كننده برتري نظامي آمريكاست، به طور كامل دست پخت دولت بوش نيست، بلكه اين استراتژي از اوايل دهه ۱۹۹۰ كه استراتژيست ها و لابي هاي مجتمع هاي نظامي به دنبال يك تهديد جديد براي جايگزيني اتحاد شوروي بودند، تدوين شده است . اين چيزي است كه يك تحليلگر آژانس اطلاعات دفاعي آن را به عنوان رهيافت "مجموع همه ترس ها " توصيف كرده است. پنتاگون براي تضمين اين برتري بي پايان نظامي نيازمند - و گيرنده - مقدار زيادي پول است  .

بالاترين ميزان افزايش بودجه نظامي از زمان ريگن به بعد در دوران بوش بوده كه بخش عمده آن به سيستم هاي قديمي جنگ سنتي اختصاص يافت و مقدار زيادي نيز براي تغيير سيستم هاي جديد شامل دفاع ملي موشكي، كه براي تضمين برتري نظامي آمريكا در آينده طراحي شد، اختصاص يافته است .بوش در حمايت از دكترين برتري، در يكي از سخنراني هاي خود در وست پوينت با اظهار اين كه آمريكا دكترين هاي كهنه سدبندي و بازدارندگي را به نفع پيشدستي به كار نهاده، جامعه بين المللي را دچار شوك كرد.  

آمريكا ديگر منتظر نخواهد ماند تا مورد حمله قرار گيرد بلكه در تجاوزات آينده با حملات ابتدايي خود نه تنها عليه شبكه هاي تروريستي بلكه عليه كشورها پيشدستي خواهد كرد .ريچارد فالك هشدار داده كه آمريكا مدعي "يك حقي براي بي توجهي به مقررات د ست و پاگير و حقوقي كه بتدريج در طي قرون شكل گرفته است" مي باشد. جفت همراه اين د كترين جديد پيشدستي، دكترين جديد هسته اي دولت امريكاست .

دكترين جديد نظامي آ مريكا با رد تمامي اقداماتي كه طي نيم قرن گذشته براي جلوگيري از گسترش سلاح هاي هسته اي انجام شده، پيشنهاد مي كند تا آ مريكا در صورتي كه توسط اين كشور مشخص شود كه پنج كشور غيرهسته اي مشغول ساخت سلاح هاي بيولوژيك، کيميايي و هسته اي هستند، استفاده از سلاح هسته اي عليه آنان را مورد توجه قرار دهد، در عين حال، آ مريكا براي خود يك زرادخانه از سلاح هاي هسته اي متعارف تهيه خواهد كرد. اين همه آن چيزي است كه دولت آ مريكا آن را سياست "ضد گسترش سلاح هاي هسته اي" مي نامد .جنگ طلبي آ مريكا رقبا را تحمل نمي كند، جنگ حمله اول را اعتبار مي بخشد و استراتژي هاي پيشگيري از جنگ و چارچوب هاي مذاكراتي را ناديده مي انگارد .

جنگ طلبي ابتكار عمل را نه به ديپلمات ها بلكه به تجار اسلحه مي دهد. همانطوي كه اكنون معمولا مشاهده مي شود و اعلام مي شود وزارت جنگ رامسفلد "پنجره ندارد".

نيازاست تامقداري پيرامون بازي هاي منطقوي آمريکا نگاه تندوکوتاه بي اندازيم . بن لادن  که از يک خانواده  ثروتمند و  نزديک به دربار عربستان بود  و مانند بسياري از سعودي هاي وهابي ريشه يمني دارد از همان ابتدا   به عنوان معاون دفتر خدمت رساني در پيشاور شروع بکار نمود هدف دفتر ، خدمات رساني به خانواده هاي داوطلب از تمامي کشورهاي عربي عازم جهاد در افغانستان  بود اين جنگجويان که بعدها به عرب افغان معروف شدند  در واقع يک ايالت عربي را در  مرزپاکستان - افغانستان ايجاد کردند  که هدف آن کمک به مجاهدين و خانواده هاي آنها در نبرد بر عليه افغانستان بود .

 در سال 1985  بيت انصار در پيشاور  با حمايت  ريگن  رئيس جمهور وقت آمريکا  به مرکز و نقطه وصل مامورين سيا و مجاهدين عرب تبديل شد و در دوره  ريگن  بيست ميليارد دالر براي نابودي امپراتوري شر ( شوروي)  هزينه شد که بخش اعظم آن در پاکستان  به تربيت، آموزش و مسلح سازي  افرادي   که آمريکا آنها را مبارزان راه آزادي مي ناميد هرينه شد  پاکستان از قبل کمکهاي تسليحاتي که به مجاهدين مي شد به يک زرادخانه منطقه اي تبديل شد.  موشکهاي ستينگر کارايي خود را با سرنگوني  هواپيماي جنگنده  روسي  بخوبي نشان داد و در سال 1989  ارتش آمريکا هزاران گلوله ضد تانک با خرج اورانيوم غني شده براي پايگاههاي پاکستان  که در خدمت عرب افغانها بود اختصاص داد  اين نوع گلوله ها بعدآ در جنگ  خليج فارس ( 1991) عليه عراق نيز  بکار گرفته شد و  تشعشعات آن هزاران معلول در عراق و بيش از 10 هزار بيمار در ارتش آمريکا برجاي گذاشت بسياري از همين افرادي که امروزتروريستهاي  القاعده نام گرفته اند از سوي رئيس جمهور ريگن و بوش پدر مدال قهرماني گرفته اند نمونه آن علي محمد يکي از افراد ارتش آمريکا  است که هم اکنون بجرم دلسوزي براي القاعده  در آمريکا زنداني است و لقب قهرماني نيز از وي سلب شده است. او در افغانستان مامور آموزش افراد القاعده بود و به همين دليل مدال گرفته بود
 
برژنسکي در سال 1985 گفته بود مجاهدين فرشتگاني هستند که براي پشتيباني از  آمريکا  در نابودي امپراتوري شر فرستاده شده اند  . 

حکمتيار که امروز بازوي القاعده است بيشترين حمايت  تسليحاتي را از آمريکا دريافت مي کرد .حکمتيار همان فردي است که پس از پيروزي مجاهدين و فتح کابل  به چيزي کمتر از رياست جمهوري و يا صدارت قانع نبود و براي اين منظور جنگ داخلي را شروع کرد و هزاران راکت به مرکز کابل انداخت  و هزاران نفر را بقتل رساند تا به   کرسي دست يابد.

ويليام کيسي رهبر سيا  شخصا  در سال  1986  يکي از مديران ISI  را مامور کرد تا داوطلبان نخبه  را از کمپ هاي آموزشي پاکستان شناسايي و براي آموزش به کمپ پيري  مرکز سري سيا در ورجينيا و در کمپ بروکلين در نيويارک  منتقل سازد  در اين  دو کمپ  صدها جوان مصري، پاکستاني،  سعودي ،  يمني،  اردني و ...  حتي آمريکايي ، اموزشهاي ويژه  و حتي آموزش ساخت و استفاده از سلاحهاي شيمايي و ش. م. ر . ديدند  و بيشتر آ نها پس از آموزش به جلال آباد اعزام مي شدند .حکمتيار نيز ضمن  بازديد از اين دو کمپ بر آموزش آنها نظارت کرده بود . تام کيروي يک مامور انگليسي که به مجاهدين آموزش مي داده است  به آبزرور مي گويد تمام چيزهايي که ما به آنها آموزش داديم که عليه شهرهاي بزرگ شوروي و عليه شهروندان و  منافع شوروي بکار گيرند هم اکنون آنها عليه  خودمان بکار مي گيرند.

از سال 1982 تا 1990 بيشتر از 30 هزار داوطلب از 25 کشور دنيا وارد پاکستان شدند و پس از طي دوره هاي لازم  که عمومآ افسراني از پاکستان و آمريکا آنها را هدايت مي کرد عازم جبهه مي شدند در اين ميان بيت انصار پيشاور و دفتر خدمات رساني ( MAK ) بن لادن نقش واسطه را انجام مي داد. اين دفتر نقطه اتصال ماموران سيا و آي سي آ ي و مجاهدين بود . در سال 1985 ترکي فيصل  رئيس استخبارات عربستان با کمک قابل توجه مالي و لوژستيکي به پيشاور رفت و ضمن ملاقات با بن لادن  کمبودها و نيازمندي هاي آنها را به مقامات عربستان براي تصويب بودجه کمکي گزارش نمود.

رابين کوک وزير  در کابينه انگليس طي مصاحبه اي به گاردين مي گويد غرب بايد اعتراف کند که مقصر است و در جنايت القاعده  سهيم است  دشمني با بلوک شرق ما را کور کرده بود فقط به کوتاه مدت فکر کرده بوديم .برژينسکي مي گويد براي ما مهم آزاد سازي اروپاي شرقي و فروپاشي شوروي بود با طالبان و القاعده  نيز سر فرصت مي شد معامله کرد. ميلت بيردن رئيس سازمان سيا در پاکستان(بين سالهاي 1986تا 1989 )  به مجله نيويورکر 24 ژانويه 200 گفته است " بله ما مي دانستيم که براي بن لادن ماهانه بطور متوسط 25 تا 20 ميليون دالر پول از خليج فارس مي رسيد او به پول ما نياز نداشت اما تجهيزات ما براي او کارساز بود .  سيا بطور کامل از فعاليتهاي MAK  و دفتر بيت انصار آگاه بود  ."رئيس جمهور پاکستان اخيرآ در پاسخ به اين اتهام آمريکا و انگليس که " هرجا عمليات تروريستي انجام مي شود سرنخهايي و حلقه وصلي بين آن و پاکستان وجود دارد از انفجارهاي  کنيا و تانزانيا  تا نيويارک ،  لندن، مادريد و بمبي اي  " چنين پاسخ داده است : مشکل به زماني برمي گردد که بين 20 تا 30 هزار جنگجو براي مبارزه با کمونيزم وارد پاکستان شدند و شبکه مساعدت و سازماندهي آنها در پاکستان انجام گرفت  و ما در مسلح کردن و پشتيباني مالي آنها نقش نداشتيم ( يعني خود شما آمريکايي ها و انگليسي ها و عرب های غرب گرا همه کاره بوديد)  ژنرال طلعت مسعود نيز در توجيه  وجود سرنخ هاي تروريستي مي گويد :

ما وارث بقاياي و تبعات  دوره جهاد با شوروي  هستيم . آيا واقعا نحسي امپراتوري شر  دامن غرب را هم گرفته است و يا غرب قصاص جنايات و مظالم  خود را مي پردازد؟ بن لادن مي گويد ما با آمريکا مي جنگيم چون حکومت جنايتکاري است  ما شوروي را دشمن شماره يک مسلمانان قرار داديم و بر  امپراتوري شر ( شوروي)  پيروز شديم و به ياري خداوند بر شيطان بزرگ آمريکا نيز پيروز خواهعيم شد. آمريکا و القاعده هر دو به مصادره افتخارات ناشي از فروپاشي شوروي پرداخته اند .

هنگاميکه شوروي فرو پاشيد آمريکا افتخارات  اين پيروزي را بطور تام و تمام از آن خود دانست و پشيزي هم براي مجاهدين و القاعده و ديگران قائل نشد در تمام فيلم هاي سينمايي که راجع به جنگ افغانستان ساخته شد حتي  يک عرب وجود ندارد قهرمانها همگي يا آمريکايي هستند و يا مجاهدين که فقط به عنوان راه بلدهايي البته نادان ، احمق و تند خو ،  کماندو هاي آمريکايي را راهنمايي مي کنند؟ و اين کماندو ها هستند که همه جا دشمنان خود را با زرنگي نابود مي کنند  و اصلا حتي زخمي هم بر نمي دارند  و هميشه پيروز فيلم هستند اگر هم فردي  از همراهان کماندوهاي آمريکايي کشته مي شود همان رابلد هاي محلي هستند که بدليل عدم توجه به فرامين آمريکايي ها کشته مي شوند  و اين   مصادره  افتخارات پيروزي و انحصار طلبي آمريکا خود آغاز بروز سوء ظن ميان اين دو طايفه بود .

افراد القاعده  هنگام خروج شوروي از افغانستان  به کشورهاي خود بازگشتند و در ميان توده هاي مردم از آنها همچون قهرمان استقبال شد اما دولتمردان هيچ سهمي براي آنها قائل نشدند . در عربستان دولت به درخواستهاي اسامه بن لادن براي بکارگيري نيروهايش  بجاي تفنگداران آمريکا دست رد زد  و 450 هزار تفنگدار آمريکايي را به سرزمين خود راه داد. غربي ها حاضر نشدند به  آنها  در آزادسازي کويت نقشي بدهند .آمريکايي ها از اين به بعد بجاي عبارت مبارزان راه آزادي که بيشتر از 10 سال آن را در رسانه هاي غربي براي ناميدن جنگجويان افغانستان بکار مي بردند عبارت نوساز" عرب افغان"  را رايج ساختند.  باقي ماندن تفنگداران آمريکايي ( پس از آزاد سازي کويت)  در عربستان  ناراحتي گروه بن لادن( عرب افغان )  را به همراه داشت  اين گروه تهديد کرد که اگر آمريکايي ها از سرزمين وحي بيرون نروند عليه آنها اعلام جنگ خواهد کرد  نه دولت عربستان و نه آمريکا هيچگونه اهميتي براي اين تهديد ها قائل نشدند .

حتي وقتي  انفجار ظهران 1996  صورت گرفت آمريکايي ها اين انفجار را به ايران نسبت دادند و به هيچ عنوان حاضر نبودند بپذيرند که القاعده حاضر به  انجام خرابکاري عليه آمريکا است اما خود سعودي ها از متهم کردن ايران امتناع ورزيدند و به گروه بن لادن مظنون شدند . دولت سعودي ثروت بن لادن را مصادره کرد و در سال 1994  مليت سعودي را از وي سلب نمود بن لادن در اين زمان در سودان بسر مي برد و دوصد ميليون دالر در آنجا سرمايه گذاري کرده بود  در سال 1996 بدنبال انفجار در ظهران بن لادن  مجبور شد سودان را به مقصد افغانستان ترک کند او به طالبان که به تازگي کابل را بتصرف در آورده بودند پيوست  و به يک تندروي افراطي عليه آمريکا تبديل شد . 

1998  انفجار همزمان سفارت آمريکا در کنيا و تانزانيا رويداد  اما حتي در اين زمان نيز هنوز ماموران سيا و دوستان سابق بيت انصار حاضر نبودند که  دوستان القاعده اي خود را متهم کنند بلافاصله آنها حزب الله را مسئول شناختند  اما وزارت خارجه آمريکا،  سيا را متهم به بي کفايتي نمود و راسآ القاعده را مسئول شناخت.

کساني مانند سناتور اورين که از دوستان القاعده بود و کنيسترانو که از سال 1984 مسئول پشتيباني مالي و تدارکاتي براي مجاهدين بود  حاضر به قبول اين موضوع نبود که القاعده  دشمن آمريکا است . ولي  سازمان سيا و اف بي اي نيز يک هفته بعد تائيد کردند که کار  -کار القاعده است و القاعده به دشمن آمريکا تبديل شده است. دو هفته بعد کلينتون دستور حمله راکتي به مقر القاعده در خوست و يک مرکز صنعتي  در خرطوم را صادر نمود.  کلينتون برخلاف ريگن و بوش پدر  چندان از طالبان و القاعده خوشش نمي آمد و آنها را نيروهاي ارتجاعي مي دانست که نمي توانند دوستان خوبي براي آمريکا باشند.

با فروپاشي شوروي و سپس روي کار آمدن دولت  رباني  مجاهدين عرب  مدتي بلا تکليف ماندند و بخشي از آنها به بوسني و هرزه گوين و عده اي زيادي نيز به کشورهاي خود برگشتند تا دولتهاي دست نشانده غربي را به زعم خود سرنگون نمايند  جنگجويان  عرب افغان  توانستند در الجزاير استحکامات قدرتمندي ايجاد و دولت را تا آستانه سقوط پيش بردند .در سال 1989 حسن ترابي با ارسال پيک به پيشاور از افراد القاعده دعوت کرد که در جنگ با شورشيان جنوب به سودان کمک کنند از اينجا بود که اسامه بن لادن و تعدادي از افراد القاعده در سودان مستقر شدند و در شکل گيري شبيه نظاميان سوداني عليه  جدايي طلبان نقش داشتند. 

اما پس از چند سال فعاليت تجاري در سودان بن لادن ناچار شد سودان را به مقصد افغانستان ترک نمايد  در اين برگشت بود که عرب افغانها،  آمريکا را نيز در رديف کفر جهاني قرار داده و پيمان بستند تا همانطور که بر عليه کمونيزم جنگيدند عليه اين نيروي شيطاني نيز بجنگند. سازمان سيا هرگز انتظار نداشت القاعده  دشمني با کمونيزم هندوئزم و شيعه را به دشمني با آمريکا تبديل کند و یک گروه غیر حکومتی به  بزرگترین تهدید علیه آمریکا تبدیل شود.

انفجار همزمان سفارت آمريکا در نايروبي و دار السلام تانزانيا در سال 1377اعلام جنگ رسمي بر ضد  آمريکا بود و سپس  11 سبتامبر فاز جديدي در اين مسير بود که منجر به لشکر کشي آمريکا به افغانستان گرديد . با سقوط آخرين پايگاه القاعده  در كوههاي توره بوره (اواخر دسامبر ٢٠٠١ ( سازمان ، وارد مرحله جديدي شد كه عمده‌ترين ويژگي آن ، محافظه‌كاري و فعاليت كاملا مخفيانه و زير زميني است. شرايطي كه در واقع تابع روند روزافزون جنگ جهاني عليه تروريسم پس از ١١ سپتامبر است.

موج اول حملات تروريستي القاعده پس از حوادث ١١ سپتامبر (٢٠٠١) در سه كشور يمن ، كنيا و اندونزيا صورت گرفت (اكتبر و نوامبر ٢٠٠٢) و موج دوم نيز در دو كشور عربستان و مراكش به وقوع پيوست، موج سوم در عراق و مالزيا (اگست ٢٠٠٣) و موج چهارم در عراق و عربستان (نوامبر ٢٠٠٣) به راه افتاد. پنجمين موج نيز تركيه ، اسپانيا و باز هم عراق  (٢٠٠٣) را در برگرفت. ترديدي وجود ندارد كه تمامي عمليات‌هاي فوق توسط القاعده صورت گرفته است زيرا نگاهي گذرا به سلسله عمليات‌هايي كه از زمان انفجار‌هاي نايروبي و دارالسلام ( ا گست ١٩٩٨) تا حملات ١١ سپتامبر (٢٠٠١) روي داده است نشان مي‌دهد كه ويژگي عمده عمليات‌هاي القاعده، در همزماني انفجارها و انتخاب مكان‌هاي مملو از جمعيت است.

اگرچه انجام 900 عملیات نظامی  طی چند سال گذشته از سوی  القاعده نشان مي‌دهد كه نيروهاي القاعده و طالبان دوباره جان گرفته اند و قادرند دست به عمليات هماهنگ بزنند و  نيروهاي طالبان، افراد وفادار به گلبدين حكمتيار و عوامل شبكه القاعده به صورت كاملا هماهنگ با تاكتيك جديدي وارد عرصه نبرد در افغانستان شده‌اند. اما استراتژي غلط کشتار غير نظاميان در نهايت منجر به انزواي آنها در ميان مسلمانان  و در نهايت انزواي تدريجي و هيچي آنها خواهد شد.

ديدگاهها در ميان اهل سنت  خاورميانه نسبت به افراد القاعده بين  هواداري و سمپاتي و قهرمان دانستن آنها  و جنايتکار و دشمن اسلام خواندن آنها  متفاوت است . عده اي آنها را قهرمان و عده زيادي نيز جنايت کار مي دانند اما عده اي نيز عملکرد غلط غرب را سرمنشا ظهور آنها دانسته و غرب را مقصر مي دانند. امريکا تلاش نمود در چهار چوب طرح خاورميانه بزرگ ريشه هاي اجتماعي القاعده را بخشکاند ولي همه شواهد نشان مي دهد که آمريکا در اين هدف نيز بدليل سوابق غلط  خود ناکام  مانده است .

 

   www.esalat.org